هوالحکیم
✓️ در حکایتی عربی آوردهاند؛ خروسی بود که هنگامِ اذانِ صبح بانگ بر میآورد و وقت نماز را به صاحبش هشدار میداد. صاحبِ از خدا بیخبرِ خروس - که آدم بی نمازی بود - به خروس هشدار میدهد که از این به بعد نمیخواهم صبحها اذان تو را بشنوم! که اگر جز این باشد، سرت را خواهم برید.
✓ خروس که دید پای مرگ و زندگی وسط است و هرچه باشد جان شیرین است، پس از ترس جانش، بانگ اذان گاهی را کنار گذاشت و سکوت اختیار کرد.
✓ مدتی بعد صاحبش به او گفت از فردا میخواهم از تو صدای «قُد قُد» بشنوم نه صدای «قوقولی قوقو»؛ و اگر جز این شود بیشک سرت را میبرم!
✓ قدقد کردن برای خروس کار راحتی نبود، ولی به هر حال پای جان شیرینش در میان بود؛ پس به هر زحمت و ذلتی بود قدقد کرد.
✓ بعد از مدتی دوباره صاحبش سراغش رفت و گفت میخواهم از فردا هر صبح برایم تخم کنی که اگر جز این باشد، بیشک سرت را میبرم.
✓ خروس که حالا به بُنبست رسیده بود با خودش گفت: «کاش همان اول #تسلیم نشده بودم، آن وقت به #عزتِ اذان گفتن کشته میشدم، نه به #خِفت تخم نکردن!»
✓️ در حکایتی عربی آوردهاند؛ خروسی بود که هنگامِ اذانِ صبح بانگ بر میآورد و وقت نماز را به صاحبش هشدار میداد. صاحبِ از خدا بیخبرِ خروس - که آدم بی نمازی بود - به خروس هشدار میدهد که از این به بعد نمیخواهم صبحها اذان تو را بشنوم! که اگر جز این باشد، سرت را خواهم برید.
✓ خروس که دید پای مرگ و زندگی وسط است و هرچه باشد جان شیرین است، پس از ترس جانش، بانگ اذان گاهی را کنار گذاشت و سکوت اختیار کرد.
✓ مدتی بعد صاحبش به او گفت از فردا میخواهم از تو صدای «قُد قُد» بشنوم نه صدای «قوقولی قوقو»؛ و اگر جز این شود بیشک سرت را میبرم!
✓ قدقد کردن برای خروس کار راحتی نبود، ولی به هر حال پای جان شیرینش در میان بود؛ پس به هر زحمت و ذلتی بود قدقد کرد.
✓ بعد از مدتی دوباره صاحبش سراغش رفت و گفت میخواهم از فردا هر صبح برایم تخم کنی که اگر جز این باشد، بیشک سرت را میبرم.
✓ خروس که حالا به بُنبست رسیده بود با خودش گفت: «کاش همان اول #تسلیم نشده بودم، آن وقت به #عزتِ اذان گفتن کشته میشدم، نه به #خِفت تخم نکردن!»
❤6