فایده تجارت آزاد بین کشورها چیست؟
#M 025
https://t.me/divanesara/636
محمد افخمی- @Mohamad_Afkhami
گرگوری منکیو استاد شناخته شده اقتصاد دانشگاه هاروارد در مقالهای در نیویورک تایمز خلاصهای از تئوریهای اقتصادی و شواهد تجربی در دفاع از تجارت بینالمللی را ارائه کرده است. منکیو میگوید نخستین تئوری را باید در کتاب «ثروت ملل» آدام اسمیت، پیشگام دانش اقتصاد، جستجو کرد.
اسمیت در کتاب مدعی است تجارت بین کشورها مثل تجارت بین انسانهاست. هیچ کس صرفا محض بیکار نبودن لباس خودش را نمیدوزد یا غذایش را پرورش نمیدهد. در عوض، مردم در کاری که در آن بیشترین توان را دارند مشغول به کار میشوند و برای به دست آوردن بیشتر کالاها و خدمات مورد نیازشان روی انسانهای دیگر حساب میکنند. به طریق مشابه، کشورها هم باید روی تولید چیزی که در تولید آن مزیت رقابتی دارند تمرکز کنند و از طریق تجارت آزاد با دیگر کشورها نیازهای مصرفی دیگر خود را رفع کنند.
این بحث توسط دیوید ریکاردو در قرن نوزدهم بسط داده میشود. ریکاردو به این سوال میپردازد: فرض کنیم کشوری در همه کارها از بقیه کشورها بهتر است، در آن صورت چه؟ ریکاردو در پاسخ میگوید تجارت در این حالت وابسته به مزیت نسبی است. این که یک کشور در تولید یک محصول نسبت به تولید یک محصول دیگر چقدر بهتر است؟ ریکاردو با استفاده از مثال انگلیس و پرتغال میگوید حتی اگر پرتغال هم در تولید شراب و هم در تولید لباس نسبت به انگلیس مزیت داشته باشد و در تولید شراب بهتر از تولید لباس باشد، باید شراب را صادر و لباس را (از انگلیس) وارد کند. بدینترتیب هردو کشور از طریق تجارت در شرایط بهتری قرار میگیرند.
همین اصول در مورد انسانها هم صادق است. راجر فدرر با توجه به قدرت بدنیاش ممکن است بتواند سریعتر از هر انسانی چمنهای جلوی خانهاش را کوتاه کند. اما معنی این گزاره این نیست که او باید پشت ماشین چمنزنی بایستد. مزیت رقابتی فدرر در بازی تنیس بسیار بیشتر از توان چمنزنیاش است و بر اساس تئوری ریکاردو (و عقل سلیم) فدرر باید به یک نفر پول بدهد تا چمنهای جلوی خانهاش را کوتاه کند و آن وقت را در زمین تنیس صرف کند.
اقتصاددانان متاخرتر روی تاثیر تجارت بر بهرهوری تمرکز میکنند. بر اساس تئوری مارک ملیتز، وقتی کشوری وارد تجارت جهانی میشود، بازار مولدترین شرکتهایش بسط مییابند و شرکتهایی که کمترین بهرهوری را دارند بر اثر افزایش رقابت حذف میشوند. با انتقال منابع از شرکتهای با بهرهوری کمتر به شرکتهای با بهرهوری بیشتر، بهرهوری کلی افزایش مییابد.
اما اینها همه تئوری است. شواهد تجربی در این باره چه میگویند؟
منکیو به سه دسته از شواهد موجود در مطالعات تجربی میپردازد. دسته اول به این مساله میپردازند که آیا کشورهایی که وارد تجارت آزاد میشوند به رفاه بیشتری هم میرسند؟ دادها نشان میدهد سرعت رشد کشورهایی که اقتصاد باز دارند به صورت معناداری سریعتر از کشورهای با اقتصاد بسته است. دسته دوم مطالعات تجربی به دنبال تاثیر حذف موانع و محدودیتهای تجارت آزاد در کشورهاست است. در طول تاریخ کشورهایی که وارد اقتصاد جهانی شدهاند عموما جهش در رشد اقتصادی را تجربه کردهاند. ژاپن در دهه ۱۸۵۰، کره در دهه ۱۹۶۰ و ویتنام در دهه ۱۹۹۰ مثالهایی از این کشورها هستند.
اما ممکن است جهش رشد معلول سیاستهای دیگری باشد که همزمان با حذف موانع تجارت آزاد توسط دولتها اجرایی میشود. دسته سوم مطالعات تجربی با تمرکز بر جغرافیا به اندازهگیری همین تاثیرها میپردازد. برخی کشورها به خاطر محدودیتهای جغرافیایی کمتر تجارت میکنند. مثلا نیوزلند به نسبت بلژیک (که به کشورهای پرجمعیت نزدیکتر است) وضعیت جغرافیایی بدتری دارد. به همین ترتیب کشورهایی که به آبهای آزاد دسترسی ندارند هم محدودیت بیشتری نسبت به دیگر کشورها دارند. با توجه به این که این ویژگیهای جغرافیایی به تجارت مرتبطند و به دیگر عوامل رفاه هم بستگی چندانی ندارند، میتوان از آنها برای تفکیک تاثیر تجارت و دیگر عوامل استفاده کرد. پس از بررسی دادهها فرنکل و رامر در مقالهای نتیجه میگیرند که یک درصد افزایش در نسبت تجارت به جیدیپی درآمد سرانه کشور را حداقل نیم درصد افزایش میدهد. یا به عبارت دیگر کشورها باید تئوریهای اسمیت، ریکاردو و ملیتز را جدیتر بگیرند.
بدیهتا، افزایش تجارت در کوتاه مدت به برخی افراد لطمه میزند. به خصوص آنهایی که در رقابت با کالای وارداتی هستند و باید شغل جدیدی پیدا کنند. به همین خاطر باید تورهای رفاهی اجتماعی نیرومند و طرحهای کارآموزی و آموزش مجدد نیروی کار در دستور کار قرار گیرد. اما این مساله، نتیجه گرفته شده را خدشه دار نمیکند: تجارت آزاد میانگین استاندارد زندگی مردم کشور را افزایش میدهد.
کانال «مجمع دیوانگان» @divanesara
#M 025
https://t.me/divanesara/636
محمد افخمی- @Mohamad_Afkhami
گرگوری منکیو استاد شناخته شده اقتصاد دانشگاه هاروارد در مقالهای در نیویورک تایمز خلاصهای از تئوریهای اقتصادی و شواهد تجربی در دفاع از تجارت بینالمللی را ارائه کرده است. منکیو میگوید نخستین تئوری را باید در کتاب «ثروت ملل» آدام اسمیت، پیشگام دانش اقتصاد، جستجو کرد.
اسمیت در کتاب مدعی است تجارت بین کشورها مثل تجارت بین انسانهاست. هیچ کس صرفا محض بیکار نبودن لباس خودش را نمیدوزد یا غذایش را پرورش نمیدهد. در عوض، مردم در کاری که در آن بیشترین توان را دارند مشغول به کار میشوند و برای به دست آوردن بیشتر کالاها و خدمات مورد نیازشان روی انسانهای دیگر حساب میکنند. به طریق مشابه، کشورها هم باید روی تولید چیزی که در تولید آن مزیت رقابتی دارند تمرکز کنند و از طریق تجارت آزاد با دیگر کشورها نیازهای مصرفی دیگر خود را رفع کنند.
این بحث توسط دیوید ریکاردو در قرن نوزدهم بسط داده میشود. ریکاردو به این سوال میپردازد: فرض کنیم کشوری در همه کارها از بقیه کشورها بهتر است، در آن صورت چه؟ ریکاردو در پاسخ میگوید تجارت در این حالت وابسته به مزیت نسبی است. این که یک کشور در تولید یک محصول نسبت به تولید یک محصول دیگر چقدر بهتر است؟ ریکاردو با استفاده از مثال انگلیس و پرتغال میگوید حتی اگر پرتغال هم در تولید شراب و هم در تولید لباس نسبت به انگلیس مزیت داشته باشد و در تولید شراب بهتر از تولید لباس باشد، باید شراب را صادر و لباس را (از انگلیس) وارد کند. بدینترتیب هردو کشور از طریق تجارت در شرایط بهتری قرار میگیرند.
همین اصول در مورد انسانها هم صادق است. راجر فدرر با توجه به قدرت بدنیاش ممکن است بتواند سریعتر از هر انسانی چمنهای جلوی خانهاش را کوتاه کند. اما معنی این گزاره این نیست که او باید پشت ماشین چمنزنی بایستد. مزیت رقابتی فدرر در بازی تنیس بسیار بیشتر از توان چمنزنیاش است و بر اساس تئوری ریکاردو (و عقل سلیم) فدرر باید به یک نفر پول بدهد تا چمنهای جلوی خانهاش را کوتاه کند و آن وقت را در زمین تنیس صرف کند.
اقتصاددانان متاخرتر روی تاثیر تجارت بر بهرهوری تمرکز میکنند. بر اساس تئوری مارک ملیتز، وقتی کشوری وارد تجارت جهانی میشود، بازار مولدترین شرکتهایش بسط مییابند و شرکتهایی که کمترین بهرهوری را دارند بر اثر افزایش رقابت حذف میشوند. با انتقال منابع از شرکتهای با بهرهوری کمتر به شرکتهای با بهرهوری بیشتر، بهرهوری کلی افزایش مییابد.
اما اینها همه تئوری است. شواهد تجربی در این باره چه میگویند؟
منکیو به سه دسته از شواهد موجود در مطالعات تجربی میپردازد. دسته اول به این مساله میپردازند که آیا کشورهایی که وارد تجارت آزاد میشوند به رفاه بیشتری هم میرسند؟ دادها نشان میدهد سرعت رشد کشورهایی که اقتصاد باز دارند به صورت معناداری سریعتر از کشورهای با اقتصاد بسته است. دسته دوم مطالعات تجربی به دنبال تاثیر حذف موانع و محدودیتهای تجارت آزاد در کشورهاست است. در طول تاریخ کشورهایی که وارد اقتصاد جهانی شدهاند عموما جهش در رشد اقتصادی را تجربه کردهاند. ژاپن در دهه ۱۸۵۰، کره در دهه ۱۹۶۰ و ویتنام در دهه ۱۹۹۰ مثالهایی از این کشورها هستند.
اما ممکن است جهش رشد معلول سیاستهای دیگری باشد که همزمان با حذف موانع تجارت آزاد توسط دولتها اجرایی میشود. دسته سوم مطالعات تجربی با تمرکز بر جغرافیا به اندازهگیری همین تاثیرها میپردازد. برخی کشورها به خاطر محدودیتهای جغرافیایی کمتر تجارت میکنند. مثلا نیوزلند به نسبت بلژیک (که به کشورهای پرجمعیت نزدیکتر است) وضعیت جغرافیایی بدتری دارد. به همین ترتیب کشورهایی که به آبهای آزاد دسترسی ندارند هم محدودیت بیشتری نسبت به دیگر کشورها دارند. با توجه به این که این ویژگیهای جغرافیایی به تجارت مرتبطند و به دیگر عوامل رفاه هم بستگی چندانی ندارند، میتوان از آنها برای تفکیک تاثیر تجارت و دیگر عوامل استفاده کرد. پس از بررسی دادهها فرنکل و رامر در مقالهای نتیجه میگیرند که یک درصد افزایش در نسبت تجارت به جیدیپی درآمد سرانه کشور را حداقل نیم درصد افزایش میدهد. یا به عبارت دیگر کشورها باید تئوریهای اسمیت، ریکاردو و ملیتز را جدیتر بگیرند.
بدیهتا، افزایش تجارت در کوتاه مدت به برخی افراد لطمه میزند. به خصوص آنهایی که در رقابت با کالای وارداتی هستند و باید شغل جدیدی پیدا کنند. به همین خاطر باید تورهای رفاهی اجتماعی نیرومند و طرحهای کارآموزی و آموزش مجدد نیروی کار در دستور کار قرار گیرد. اما این مساله، نتیجه گرفته شده را خدشه دار نمیکند: تجارت آزاد میانگین استاندارد زندگی مردم کشور را افزایش میدهد.
کانال «مجمع دیوانگان» @divanesara
Telegram
مجمع دیوانگان
فایده تجارت آزاد بین کشورها چیست؟
#M 025
کانال «مجمع دیوانگان»
@divanesara
#M 025
کانال «مجمع دیوانگان»
@divanesara
گفتگویی در باب تاریخچه و کارنامه اصلاحات
https://t.me/divanesara/638
چندی پیش، در این کانال مجموعه یادداشتهایی را در نقد کارنامه ۲۰ ساله جریان اصلاحات منتشر کردیم. (#نقد_اصلاحات) طبیعتا تلاش برای نقد فراگیر و همه جانبه یک جریان بزرگ سیاسی با دو دهه کارنامه، اگر هم در ظرفیت چند یادداشت وبلاگی قابل تصور باشد، احتمالا از عهده گروه کوچک نویسندگان این وبلاگ خارج است. با این حال ما امیدوار بودیم که بتوانیم دستکم مقدمات طرح بحثی را فراهم کنیم که به یکی از مهمترین موضوعات و جریانات سیاسی تاریخ کشور مربوط میشود.
خوشبختانه، حالا گروه دیگری از دوستان همت کردهاند و به بهانه نقد مجموعه یادداشتهای «مجمع دیوانگان»، به بازخوانی تاریخچه و عملکرد جریان اصلاحات از منظری متفاوت پرداختهاند. فارغ از نقد محتویات، اصل اقدام دوستان برای گسترش بحث و ایجاد یک فضای گفتگو برای ما بسیار ارزشمند بود؛ از این بابت ضمن سپاسگزاری از این دوستان، امیدواریم این گفتگوها در آینده نیز تداوم یابد و عزیزان دیگری نیز از زوایای دیگری به بحث وارد شوند.
فایل نقد منتشر شده با عنوان «جستاری در گذشته و آینده اصلاحطلبی در ایران» را میتوانید به صورت مستقیم از کانال آقای تاجزاده (اینجا: t.me/MostafaTajzadeh/13425 ) دریافت کنید. ما برای راحتی مخاطبان، این فایل را با فایل کامل مجموعه یادداشتهای خود ادغام کردهایم که مخاطبان بتوانند هر دو بحث را در کنار یکدیگر دنبال کنند. فایل ادغام شده انتقادات ما و نقد دوستان را به پیوست همین یادداشت میتوانید دریافت کنید.
در نهایت، ما قطعا تلاش خواهیم کرد تا با بررسی دقیق نظرات دوستان، در آیندهای نزدیک گفتگو را با انتشار یادداشتهای بعدی ادامه دهیم. ضمن اینکه همچنان از دیگر مخاطبان دعوت میکنیم تا با مشارکت خود ما را در گسترش این بحث یاری رساندند.
کانال «مجمع دیوانگان»
@Divanesara
.
https://t.me/divanesara/638
چندی پیش، در این کانال مجموعه یادداشتهایی را در نقد کارنامه ۲۰ ساله جریان اصلاحات منتشر کردیم. (#نقد_اصلاحات) طبیعتا تلاش برای نقد فراگیر و همه جانبه یک جریان بزرگ سیاسی با دو دهه کارنامه، اگر هم در ظرفیت چند یادداشت وبلاگی قابل تصور باشد، احتمالا از عهده گروه کوچک نویسندگان این وبلاگ خارج است. با این حال ما امیدوار بودیم که بتوانیم دستکم مقدمات طرح بحثی را فراهم کنیم که به یکی از مهمترین موضوعات و جریانات سیاسی تاریخ کشور مربوط میشود.
خوشبختانه، حالا گروه دیگری از دوستان همت کردهاند و به بهانه نقد مجموعه یادداشتهای «مجمع دیوانگان»، به بازخوانی تاریخچه و عملکرد جریان اصلاحات از منظری متفاوت پرداختهاند. فارغ از نقد محتویات، اصل اقدام دوستان برای گسترش بحث و ایجاد یک فضای گفتگو برای ما بسیار ارزشمند بود؛ از این بابت ضمن سپاسگزاری از این دوستان، امیدواریم این گفتگوها در آینده نیز تداوم یابد و عزیزان دیگری نیز از زوایای دیگری به بحث وارد شوند.
فایل نقد منتشر شده با عنوان «جستاری در گذشته و آینده اصلاحطلبی در ایران» را میتوانید به صورت مستقیم از کانال آقای تاجزاده (اینجا: t.me/MostafaTajzadeh/13425 ) دریافت کنید. ما برای راحتی مخاطبان، این فایل را با فایل کامل مجموعه یادداشتهای خود ادغام کردهایم که مخاطبان بتوانند هر دو بحث را در کنار یکدیگر دنبال کنند. فایل ادغام شده انتقادات ما و نقد دوستان را به پیوست همین یادداشت میتوانید دریافت کنید.
در نهایت، ما قطعا تلاش خواهیم کرد تا با بررسی دقیق نظرات دوستان، در آیندهای نزدیک گفتگو را با انتشار یادداشتهای بعدی ادامه دهیم. ضمن اینکه همچنان از دیگر مخاطبان دعوت میکنیم تا با مشارکت خود ما را در گسترش این بحث یاری رساندند.
کانال «مجمع دیوانگان»
@Divanesara
.
Telegram
مجمع دیوانگان
گفتگویی در باب تاریخچه و کارنامه اصلاحات
#نقد_اصلاحات
کانال «مجمع دیوانگان»
@Divanesara
.
#نقد_اصلاحات
کانال «مجمع دیوانگان»
@Divanesara
.
خشونت در مبارزه مظلوم؛ مفید، مضر یا ناگزیر؟
#N 033
https://t.me/divanesara/289
امیرعلی نصرالهزاده @AmirA_N -حوادث اخیر خیابان پاسداران نقش «خشونت» در مبارزات سیاسی-اجتماعی را به مرکز توجهات کشانده است. در نبود آزادی رسانهها، روایتها از به خشونت کشیده شدن تجمع دراویش هنوز ناهمگون و نامطمئن است. دراویش و حاکمیت هرکدام نقطه شروع خشونت، مقصر و مظلوم را متفاوت بازگو میکنند. میتوان «تصور» کرد که دراویش برای خود «حق اعتراض» قائل بوده و دست به تجمع زدهاند. حاکمیتی که به غیر از خودجوشها برای کسی چنین حقی متصور نیست، طبق عادت مألوف با بازداشت و کتککاری سرکوب را شروع کرده. لابد دروایش خشونت را با خشونت پاسخ دادهاند و درجه خشونت به جایی رسیده که مأموران نیروی انتظامی را زیر گرفتهاند. اما آیا این روایت درست است؟ مطمئن نیستیم. ممکن است در هر مرحله واقعیت به گونهای دیگر باشد.
دلیل تجمع هر چه بوده دیگر موضوع اصلی محسوب نمیشود. حال در هیاهوی شبکههای اجتماعی و رسانههای خارجی و داخلی، حاکمیت و حامیانش از پاسخگویی و موضعگیری به خاطر پایمال کردن حقوق دراویش طفره میروند و مدام به مأمورانی جانباخته اشاره میکنند. در واقع نه تنها از فشار افکار عمومی در مقابل تضییع حقوق بخشی از مردم فرار میکنند، بلکه برای سرکوب و بخشی از خشونت که مسئول آن بودهاند توجیهی موثر یافتهاند. دراویش نیز به جای جلب توجهات به سالیان دراز ظلم و خشونتی که متحمل شدهاند، مجبورند در مقابل افکار عمومی به توجیه خشونت و یافتن مقصر اولیه بپردازند.
در نبود رسانههای آزاد قطعا گره مسائلی این چنینی کورتر هم میشود. افکار عمومی در هیاهوی شبکههای اجتماعی، رسانههای وابسته، رسانههای خارجی، حاکمیت و منتقدینش سردرگم میشوند. اما در جایی که رسانهها آزاد هستند، بروز خشونت در تجمعات اعتراضی چه نقشی دارد؟ ماهها پیش در شارلوتسویل آمریکا، گروههای راستافراطی و نژادپرست در اعتراض به تنوع نژادی، مهاجرت و برای حفظ خلوص نژاد سفید و فرهنگش دست به تجمع زدند. سایر گروههای فعال سیاسی به همراه گروهی کوچک و ضدفاشیست نیز برای اعتراض به موضع افراطی نژادپرستان در همان شهر به خیابانها آمدند. برخورد دو گروه معترض به خشونت کشیده شد، زد و خورد بالا گرفت و در نهایت بعد از اینکه یکی از معترضین نژادپرست عدهای از گروه مقابل را زیر ماشین گرفت، قائله با دخالت نیروهای امنیتی ختم شد.
بازتاب این حادثه چگونه بود؟ نه تنها زد و خورد و درگیری مرکز توجه تمام رسانهها شد، بلکه سیاستمداران را نیز گرفتار همین بازی کرد. کار بدانجا رسید که رهبران تجمع از رسانهها درخواست کردند که به جای پخش و تحلیل و تکرار مداوم دقایقی که درگیری و زد و خورد دهها نفر را نشان میداد، ساعتها تظاهرات آرام چند هزار معترض را نشان دهند. رهبران دو گروه نیز دیگر پاسخگوی اصل مسئله، یعنی آنچه ایشان را به تظاهرات واداشته نبودند. نژادپرستان مدام به آرامش اولیه تظاهرات ارجاع میدادند و خشونت طرف مقابل را دلیل بالاگرفتن تنش میدانستند بدون آنکه واقعا مجبور باشند از زشتی مواضع نژادپرستانه خود دفاع کنند. معترضین به نژادپرستی مدام در حال توجیه درگیری و پیداکردن مقصر و اشاره به خشونت تروریستی نژادپرستان بودند بدون آنکه فرصت یابند زشتی مواضع نژادپرستان را برملا کنند.
بروز خشونت در اعتراض در واقع همیشه موجب نقض غرض میشود. حتی اگر با بروز خشونت جای ظالم و مظلوم عوض نشود، خشونت افکار عمومی را متوجه توجیه و توضیح خود میکند، در حالی که منظور از تمامی اجتماعات اعتراضی قبل از بروز خشونت معطوف کردن توجه افکار عمومی و رسانهها به موضوع دیگریست. مخالفت با خشونت مخصوصا در مقابل سرکوب ممکن است به سانتیمانتالیسم تعبیر شود، اما نکتهای که در این نگاه مغفول میماند، عواقب توجیه خشونت با چنین دلایلیست. اگر خشونت در مقابل سرکوب با متوازن بودن قوای خشونتورزی دو طرف به سرکوبی شدیدتر نینجامد، میتواند منجر به قائلهای دامنگیر و ناگوار همچون جنگ داخلی شود.
امروز همگان آنچه در سوریه اتفاق میافتد را «جنگ داخلی» مینامند که با بروز گروههای تروریستی و دخالت کشورهای دور و نزدیک به کلافی سردرگم تبدیل شده است. وضعیت سوریه در آغاز «بهار عربی» بود و نه جنگ داخلی. اما بهار عربی با توجیه خشونت در مقابل خشونت تنها به خشونت بیشتر و شدیدتر انجامید و عرصه برای بروز سایر عواملی که آن را تبدیل به جنگ تمام عیار داخلی کرد مهیا شد. مبدعان نظری و عملی اعتراض مسالمتآمیز حتی در مقابل سرکوب، گرفتار سانتیمانتالیسم اخلاقی و حقانیت مظلومیت تاریخی خود نبودند. بلکه نتایج عملی خشونت بیش از همه چیز ایشان را متقاعد میکرد که دستیابی به اهداف از مسیری قابل کنترل نه تنها کمهزینهتر بلکه محتملتر است.
کانال «مجمع دیوانگان» @DivaneSara
#N 033
https://t.me/divanesara/289
امیرعلی نصرالهزاده @AmirA_N -حوادث اخیر خیابان پاسداران نقش «خشونت» در مبارزات سیاسی-اجتماعی را به مرکز توجهات کشانده است. در نبود آزادی رسانهها، روایتها از به خشونت کشیده شدن تجمع دراویش هنوز ناهمگون و نامطمئن است. دراویش و حاکمیت هرکدام نقطه شروع خشونت، مقصر و مظلوم را متفاوت بازگو میکنند. میتوان «تصور» کرد که دراویش برای خود «حق اعتراض» قائل بوده و دست به تجمع زدهاند. حاکمیتی که به غیر از خودجوشها برای کسی چنین حقی متصور نیست، طبق عادت مألوف با بازداشت و کتککاری سرکوب را شروع کرده. لابد دروایش خشونت را با خشونت پاسخ دادهاند و درجه خشونت به جایی رسیده که مأموران نیروی انتظامی را زیر گرفتهاند. اما آیا این روایت درست است؟ مطمئن نیستیم. ممکن است در هر مرحله واقعیت به گونهای دیگر باشد.
دلیل تجمع هر چه بوده دیگر موضوع اصلی محسوب نمیشود. حال در هیاهوی شبکههای اجتماعی و رسانههای خارجی و داخلی، حاکمیت و حامیانش از پاسخگویی و موضعگیری به خاطر پایمال کردن حقوق دراویش طفره میروند و مدام به مأمورانی جانباخته اشاره میکنند. در واقع نه تنها از فشار افکار عمومی در مقابل تضییع حقوق بخشی از مردم فرار میکنند، بلکه برای سرکوب و بخشی از خشونت که مسئول آن بودهاند توجیهی موثر یافتهاند. دراویش نیز به جای جلب توجهات به سالیان دراز ظلم و خشونتی که متحمل شدهاند، مجبورند در مقابل افکار عمومی به توجیه خشونت و یافتن مقصر اولیه بپردازند.
در نبود رسانههای آزاد قطعا گره مسائلی این چنینی کورتر هم میشود. افکار عمومی در هیاهوی شبکههای اجتماعی، رسانههای وابسته، رسانههای خارجی، حاکمیت و منتقدینش سردرگم میشوند. اما در جایی که رسانهها آزاد هستند، بروز خشونت در تجمعات اعتراضی چه نقشی دارد؟ ماهها پیش در شارلوتسویل آمریکا، گروههای راستافراطی و نژادپرست در اعتراض به تنوع نژادی، مهاجرت و برای حفظ خلوص نژاد سفید و فرهنگش دست به تجمع زدند. سایر گروههای فعال سیاسی به همراه گروهی کوچک و ضدفاشیست نیز برای اعتراض به موضع افراطی نژادپرستان در همان شهر به خیابانها آمدند. برخورد دو گروه معترض به خشونت کشیده شد، زد و خورد بالا گرفت و در نهایت بعد از اینکه یکی از معترضین نژادپرست عدهای از گروه مقابل را زیر ماشین گرفت، قائله با دخالت نیروهای امنیتی ختم شد.
بازتاب این حادثه چگونه بود؟ نه تنها زد و خورد و درگیری مرکز توجه تمام رسانهها شد، بلکه سیاستمداران را نیز گرفتار همین بازی کرد. کار بدانجا رسید که رهبران تجمع از رسانهها درخواست کردند که به جای پخش و تحلیل و تکرار مداوم دقایقی که درگیری و زد و خورد دهها نفر را نشان میداد، ساعتها تظاهرات آرام چند هزار معترض را نشان دهند. رهبران دو گروه نیز دیگر پاسخگوی اصل مسئله، یعنی آنچه ایشان را به تظاهرات واداشته نبودند. نژادپرستان مدام به آرامش اولیه تظاهرات ارجاع میدادند و خشونت طرف مقابل را دلیل بالاگرفتن تنش میدانستند بدون آنکه واقعا مجبور باشند از زشتی مواضع نژادپرستانه خود دفاع کنند. معترضین به نژادپرستی مدام در حال توجیه درگیری و پیداکردن مقصر و اشاره به خشونت تروریستی نژادپرستان بودند بدون آنکه فرصت یابند زشتی مواضع نژادپرستان را برملا کنند.
بروز خشونت در اعتراض در واقع همیشه موجب نقض غرض میشود. حتی اگر با بروز خشونت جای ظالم و مظلوم عوض نشود، خشونت افکار عمومی را متوجه توجیه و توضیح خود میکند، در حالی که منظور از تمامی اجتماعات اعتراضی قبل از بروز خشونت معطوف کردن توجه افکار عمومی و رسانهها به موضوع دیگریست. مخالفت با خشونت مخصوصا در مقابل سرکوب ممکن است به سانتیمانتالیسم تعبیر شود، اما نکتهای که در این نگاه مغفول میماند، عواقب توجیه خشونت با چنین دلایلیست. اگر خشونت در مقابل سرکوب با متوازن بودن قوای خشونتورزی دو طرف به سرکوبی شدیدتر نینجامد، میتواند منجر به قائلهای دامنگیر و ناگوار همچون جنگ داخلی شود.
امروز همگان آنچه در سوریه اتفاق میافتد را «جنگ داخلی» مینامند که با بروز گروههای تروریستی و دخالت کشورهای دور و نزدیک به کلافی سردرگم تبدیل شده است. وضعیت سوریه در آغاز «بهار عربی» بود و نه جنگ داخلی. اما بهار عربی با توجیه خشونت در مقابل خشونت تنها به خشونت بیشتر و شدیدتر انجامید و عرصه برای بروز سایر عواملی که آن را تبدیل به جنگ تمام عیار داخلی کرد مهیا شد. مبدعان نظری و عملی اعتراض مسالمتآمیز حتی در مقابل سرکوب، گرفتار سانتیمانتالیسم اخلاقی و حقانیت مظلومیت تاریخی خود نبودند. بلکه نتایج عملی خشونت بیش از همه چیز ایشان را متقاعد میکرد که دستیابی به اهداف از مسیری قابل کنترل نه تنها کمهزینهتر بلکه محتملتر است.
کانال «مجمع دیوانگان» @DivaneSara
Telegram
مجمع دیوانگان
کاری از «فرزات علی»، کارتونیست سوری.
کانال «مجمع دیوانگان»
@Divanesara.
کانال «مجمع دیوانگان»
@Divanesara.
Tarjomeh Zanan.pdf
268.9 KB
ترجمه مقاله: «زنان؛ گرفتن حق و پاسداری از آن»
منبع: نیویورکر
نویسنده: جیل لپور (Jill Lepore)
مترجم: امیرعلی نصرالله زاده
ویراستار: محمد افخمی
کانال «مجمع دیوانگان» @DivaneSara
منبع: نیویورکر
نویسنده: جیل لپور (Jill Lepore)
مترجم: امیرعلی نصرالله زاده
ویراستار: محمد افخمی
کانال «مجمع دیوانگان» @DivaneSara
برای ویدا، نرگس و اعظم
https://t.me/divanesara/643
#N 034
امیرعلی نصرالهزاده @AmirA_N -نخستین بار نیست که پاسخ اعتراض شهروندان از جانب ماموران حکومتی خشونتآمیز بوده است. از یاد نبردهایم که حتی راهپیماییهای سکوت جنبش سبز با شعار «اجرای بدون تنازل قانون اساسی» با چه خشونتی مواجه میشد. با این حال، شاید باید گفت چند دههای میشود که درگیری معترضان و مأموران تا بدین سطح خشن نبوده که چندین تن از ماموران پلیس کشته شوند. شاید برخی گمان کنند چنین سطحی از خشونت محصول جامعهای سرکوب شده است که حالا دیگر گریزی از خشونت متقابل ندارد. خوشبختانه، برای رد چنین ادعایی، ما همین الآن هم تصاویری کمنظیر از مقاومت مدنی و بدون خشونت در دست داریم: دختران خیابان انقلاب!
مدتها پیش مقالهای مفصل از تاریخچه مبارزات زنان آمریکایی را ترجمه و منتشر کردیم (https://t.me/divanesara/642). مقاله به تاریخچه نیم قرن مبارزات مدنی زنان آمریکایی برای دسترسی آزادانه به وسایل پیشگیری از بارداری اختصاص دارد. (حقی که امروزه حتی در کشور ما نیز کم و بیش پذیرفته شده) پیشگامان مبارزه در این راه، با اطلاع از غیرقانونی بودن توزیع وسایل پیشگیری از بارداری، مراکزی به همین جهت تاسیس کرده و مرتبا بازداشت میشدند. در نهایت، بازداشت یکی از همین فعالان به پروندهای در دادگاه عالی آمریکا ختم شد که در نتیجه آن حق دسترسی آزادنه زنان به این وسایل رسمیت یافت. نکته قابل توجه در همین شیوه مستمر و مدنی بود: معترضان هرچند تصمیم گرفتند که قانون ناعادلانه را نقض کنند، اما با پذیرش کلیت ساختار قانونی، خود را برای پرداخت هزینههای قانونشکنی آماده کردند.
در تلاش دختران خیابان انقلاب و مخصوصا از خلال مصاحبه نرگس حسینی، (متن کامل: https://goo.gl/MrrfTQ) ردپای مبارزهای مدنی از همین جنس به چشم میخورد: «به [قاضی] گفتم من با تحقیقات کامل دست به این کار زدم، میدانستم حکمام چیست. به او گفتم تا دو ماه حکم میگیرم، شلاق دارم. او گفت: میدانی من میتوانم ۱۰سال به تو حکم بدهم و وثیقهات را بالا ببرم؟ گفتم همه اینها را میدانستم. میدانم دو ماه را هم میتوانید ۲۰سال بکنید، چون بالاخره قدرت دست شماست و شما قضاوت میکنید. من هم به عنوان قانونشکن تابع قوانین شما هستم. اگر به چشم شما من قانونشکنم میتوانید حکم بدهید و برخلاف حکم قانونیتان به من بیشتر از دو ماه حکم بدهید. من همه هزینهها را میدانستم. هزینه آینده و تحصیلام را میدانستم و زندان کمترین هزینهای است که قرار است بپردازم».
مرز مقاومت و نافرمانی مدنی با انقلابیگری و ساختارشکنی دقیقا در همین نکته است: در نافرمانی مدنی، ما قانون ناعادلانه را «با پذیرش عواقب» نقض میکنیم و محکومیتاش را به جان میخریم. بدین ترتیب، هرچند با نقض قانون توجهات را به بیعدالتی جلب کرده و هزینههای تصویب چنین قوانین ناعادلانهای را افزایش میدهیم، در عین حال، با پذیرش عواقب قانونشکنی، احترام خود را به کلیت ساختار و اصالت «قانونگرایی» حفظ میکنیم. درست به مانند روایتی که نرگس از اعتراض دختران خیابان انقلاب به دست میدهد. البته که قوانینی مانند حجاب اجباری، با بازداشت یک نفر و دو نفر لغو نخواهند شد، اما اگر به فهرست ویدا، نرگس و اعظم دختران دیگری اضافه شوند، آنگاه مطالبهای بزرگ، با کمترین خشونت، بیشترین فشار و هزینه را به دستگاه وارد خواهد کرد. اگر این شمار به هزاران نفر برسد، آیا حاکمیت توانایی ادامه این روند را خواهد داشت؟
حال نتایج چنین منش منطقی، نمادین، زیبا و البته «بدون خشونتی» را میتوان با پیامدهای مقاومت خشونتبار دراویش مقایسه کرد. تداوم، تأثیر و تکثیر «دفاع مشروع» دراویش و حتی جایگاه قربانی مظلومشان حالا مورد بحث و جدل و تردید جامعه مدنیست، اما اعتراض مسالمتآمیز و سمبولیک ویدا، نرگس و اعظم با این که «قانونشکنی»ست، حمایت یکپارچه جامعه مدنی و حتی معتقدان به حجاب را برانگیخته است. تداوم کدام منش اعتراضی به سرکوب هرچه شدیدتر و ای بسا خونبارتر منجر نمیشود؟ دستکم، خاطره جمعی و حافظه تاریخی ایرانیان از درگیریهای دهه شصت پاسخهای ناامیدکنندهای در مورد روش دراویش به ما میدهد.
به باور ما، اتفاقی نیست که نرگس حسینی روبان سبز به دست خود میبندد. از نگاه ما، روح غالب بر کلیت جنبش سبز، روحی مدنی، دموکراتیک و خشونتپرهیز بود. ویدا، نرگس و اعظم همان تجلی «اعتراض مسالمتآمیز» جنبش سبز و شعار «ایران برای همه ایرانیان» اصلاحاتاند. نباید اجازه دهیم که این منش مسالمتجویانه، عرصه اعتراض را به روشهای خشونتآمیز واگذار کند.
کانال «مجمع دیوانگان» @DivaneSara
https://t.me/divanesara/643
#N 034
امیرعلی نصرالهزاده @AmirA_N -نخستین بار نیست که پاسخ اعتراض شهروندان از جانب ماموران حکومتی خشونتآمیز بوده است. از یاد نبردهایم که حتی راهپیماییهای سکوت جنبش سبز با شعار «اجرای بدون تنازل قانون اساسی» با چه خشونتی مواجه میشد. با این حال، شاید باید گفت چند دههای میشود که درگیری معترضان و مأموران تا بدین سطح خشن نبوده که چندین تن از ماموران پلیس کشته شوند. شاید برخی گمان کنند چنین سطحی از خشونت محصول جامعهای سرکوب شده است که حالا دیگر گریزی از خشونت متقابل ندارد. خوشبختانه، برای رد چنین ادعایی، ما همین الآن هم تصاویری کمنظیر از مقاومت مدنی و بدون خشونت در دست داریم: دختران خیابان انقلاب!
مدتها پیش مقالهای مفصل از تاریخچه مبارزات زنان آمریکایی را ترجمه و منتشر کردیم (https://t.me/divanesara/642). مقاله به تاریخچه نیم قرن مبارزات مدنی زنان آمریکایی برای دسترسی آزادانه به وسایل پیشگیری از بارداری اختصاص دارد. (حقی که امروزه حتی در کشور ما نیز کم و بیش پذیرفته شده) پیشگامان مبارزه در این راه، با اطلاع از غیرقانونی بودن توزیع وسایل پیشگیری از بارداری، مراکزی به همین جهت تاسیس کرده و مرتبا بازداشت میشدند. در نهایت، بازداشت یکی از همین فعالان به پروندهای در دادگاه عالی آمریکا ختم شد که در نتیجه آن حق دسترسی آزادنه زنان به این وسایل رسمیت یافت. نکته قابل توجه در همین شیوه مستمر و مدنی بود: معترضان هرچند تصمیم گرفتند که قانون ناعادلانه را نقض کنند، اما با پذیرش کلیت ساختار قانونی، خود را برای پرداخت هزینههای قانونشکنی آماده کردند.
در تلاش دختران خیابان انقلاب و مخصوصا از خلال مصاحبه نرگس حسینی، (متن کامل: https://goo.gl/MrrfTQ) ردپای مبارزهای مدنی از همین جنس به چشم میخورد: «به [قاضی] گفتم من با تحقیقات کامل دست به این کار زدم، میدانستم حکمام چیست. به او گفتم تا دو ماه حکم میگیرم، شلاق دارم. او گفت: میدانی من میتوانم ۱۰سال به تو حکم بدهم و وثیقهات را بالا ببرم؟ گفتم همه اینها را میدانستم. میدانم دو ماه را هم میتوانید ۲۰سال بکنید، چون بالاخره قدرت دست شماست و شما قضاوت میکنید. من هم به عنوان قانونشکن تابع قوانین شما هستم. اگر به چشم شما من قانونشکنم میتوانید حکم بدهید و برخلاف حکم قانونیتان به من بیشتر از دو ماه حکم بدهید. من همه هزینهها را میدانستم. هزینه آینده و تحصیلام را میدانستم و زندان کمترین هزینهای است که قرار است بپردازم».
مرز مقاومت و نافرمانی مدنی با انقلابیگری و ساختارشکنی دقیقا در همین نکته است: در نافرمانی مدنی، ما قانون ناعادلانه را «با پذیرش عواقب» نقض میکنیم و محکومیتاش را به جان میخریم. بدین ترتیب، هرچند با نقض قانون توجهات را به بیعدالتی جلب کرده و هزینههای تصویب چنین قوانین ناعادلانهای را افزایش میدهیم، در عین حال، با پذیرش عواقب قانونشکنی، احترام خود را به کلیت ساختار و اصالت «قانونگرایی» حفظ میکنیم. درست به مانند روایتی که نرگس از اعتراض دختران خیابان انقلاب به دست میدهد. البته که قوانینی مانند حجاب اجباری، با بازداشت یک نفر و دو نفر لغو نخواهند شد، اما اگر به فهرست ویدا، نرگس و اعظم دختران دیگری اضافه شوند، آنگاه مطالبهای بزرگ، با کمترین خشونت، بیشترین فشار و هزینه را به دستگاه وارد خواهد کرد. اگر این شمار به هزاران نفر برسد، آیا حاکمیت توانایی ادامه این روند را خواهد داشت؟
حال نتایج چنین منش منطقی، نمادین، زیبا و البته «بدون خشونتی» را میتوان با پیامدهای مقاومت خشونتبار دراویش مقایسه کرد. تداوم، تأثیر و تکثیر «دفاع مشروع» دراویش و حتی جایگاه قربانی مظلومشان حالا مورد بحث و جدل و تردید جامعه مدنیست، اما اعتراض مسالمتآمیز و سمبولیک ویدا، نرگس و اعظم با این که «قانونشکنی»ست، حمایت یکپارچه جامعه مدنی و حتی معتقدان به حجاب را برانگیخته است. تداوم کدام منش اعتراضی به سرکوب هرچه شدیدتر و ای بسا خونبارتر منجر نمیشود؟ دستکم، خاطره جمعی و حافظه تاریخی ایرانیان از درگیریهای دهه شصت پاسخهای ناامیدکنندهای در مورد روش دراویش به ما میدهد.
به باور ما، اتفاقی نیست که نرگس حسینی روبان سبز به دست خود میبندد. از نگاه ما، روح غالب بر کلیت جنبش سبز، روحی مدنی، دموکراتیک و خشونتپرهیز بود. ویدا، نرگس و اعظم همان تجلی «اعتراض مسالمتآمیز» جنبش سبز و شعار «ایران برای همه ایرانیان» اصلاحاتاند. نباید اجازه دهیم که این منش مسالمتجویانه، عرصه اعتراض را به روشهای خشونتآمیز واگذار کند.
کانال «مجمع دیوانگان» @DivaneSara
Telegram
مجمع دیوانگان
برای ویدا، نرگس و اعظم
#N 034
کانال «مجمع دیوانگان»
@DivaneSara
.
#N 034
کانال «مجمع دیوانگان»
@DivaneSara
.
آخرین سنگر برای پستفطرتها!
#A 162
https://t.me/divanesara/645
آرمان امیری @ArmanParian - «مرلین دیتریش»، برای بسیاری از ایرانیان نامی آشنا است. هنرپیشه و خواننده سرشناس آلمانی، حداقل به یمن دیالوگی از سریال «داییجان ناپلئون» به جایی از خاطرات ما سنجاق شده است: «محروم آقای بزرگ با مارلین دیتریش آبگوشت بزباش می خورند». دیتریش، هنرمندی ضدنازی بود. او در سالهای قدرت گرفتن هیتلر، به مانند بسیاری از دیگر هنرمندان ضدفاشیست آلمانی مجبور به ترک وطن شد و تا پایان سقوط نازیها علیه ماشین جنایت نازیسم فعالیت کرد. پس از سقوط هیتلر، دیتریش هم به کشورش بازگشت و مورد استقبال شهردار سوسیالدموکرات برلین قرار گرفت؛ اما در همان حال که «ویلی براندت» (برنده جایزه صلح نوبل) مشغول استقبال از او بود، گروهی از افراطیها هم جمع شدند تا با شعارهایشان او را «وطنفروش خائن» بخوانند.
دیتریش، نخستین هنرمندی نبود که به دلیل اعتراض به سیاستهای سرکوبگرانه حکومت کشورش به «وطنفروشی» متهم میشد. فهرست هنرمندان «وطنفروش» بسیار بلندبالا است؛ از هموطن سرشناس او، «برتولت برشت» گرفته، تا انبوهی از برجستهترین هنرمندان تاریخ روسیه در دوران استالین: آنا آخماتوا، بوریس پاسترناک و حتی مایاکوفسکی بزرگ که حضور و فعالیتاش در جبهههای جنگ هم باعث نشد تا با کوچکترین انتقاد از هیات حاکمه به «وطنفروشی» متهم نشود.
دایره این نوع خاص از «وطن فروشها» به هنرمندان محدود نبوده است. «محمدعلی کلی»، دیگر نام آشنا برای ایرانیان است که در زمره وطنفروشهای زمان خودش قرار گرفت. زمانی که دولتمردان آمریکایی برای به خاک و خون کشیدن ویتنام به دنبال جذب سرباز بودند، «کلی» در برابرشان ایستاد و در مصاحبهای معروف گفت: «ده هزار مایل از خانه دور شوم، یونیفرم بر تن کنم و بر سر آدمهایی بمب و گلوله بریزم که به من کاکاسیاه نمیگفتند و مانند سگ با من رفتار نمیکردند؟ نه؛ من ده هزار مایل از خانه دور نمیشوم که در کشتار و قتل عام ملت فقیر دیگری همراهی کنم ... امروز چنین شری باید ریشهکن شود. به من هشدار داده شده که با این موضعگیری میلیونها دلار ضرر خواهم کرد. اما من این را پیشتر گفتهام و باز هم میگویم. دشمن واقعی من همینجا (دولت آمریکا) است. من دینم، مردمم و خودم را خوار و خفیف نمیکنم که ابزاری باشم برای آنهایی که میخواهند مردمی که برای عدالت، آزادی و برابری خود میجنگند را به بردگی بگیرند. اگر فکر میکردم که این جنگ قرار است برای مردمم آزادی به ارمغان آورد کسی لازم نبود اعزامم کند، خودم فردا داوطلب میشدم ... من چیزی برای از دست دادن ندارم و پای باورهایم ایستادهام. زندانیام میکنید؟ خب که چی؟ ۴۰۰ سال است که ما اسیر بودهایم. ۴-۵ سال بیشتر را هم دوام میآورم.»
اسطوره جاودان دنیای ورزش، تاوان این انتقادات و مقاومتهایش را با محکومیت به ۵ سال زندان پرداخت و از جانب دستگاه تبلیغاتی دولت به «وطنفروشی» متهم شد. با این حال، زمان گذشت؛ دادگاه تاریخ حکم روسیاهی جنگطلبان آمریکایی و سرکوبگران سیاهان در داخل آمریکا را صادر کرد و کلی همچون یک اسطوره سربلند باقی ماند تا باراک اوباما در توصیفاش بگوید: «مبارزات او خارج از رینگ ... جهان را لرزاند، و جهان برای همین جای بهتری است».
از دیروز که انتقادات شجاعانه لیلا حاتمی نسبت به وضعیت اختناق و سرکوب در کشور منتشر شده، (از اینجا t.me/VahidOnline/30729 ببینید) گروههای فراوانی بسیج شدهاند تا طبق معمول استدلال کنند بیان این انتقادات در مجامع جهانی خیانت به میهن و گزک دادن به دست دشمنان است. مشاهده این صحنه من را به یاد تصویری از فیلم ماندگار «راههای افتخار»، ساخته «استنلی کوبریک» انداخت: فرماندهان ارشد ارتش فرانسه به طمع دریافت نشان و افتخار تصمیم میگیرند سربازان را به جنگی اعزام کنند که پیشاپیش مشخص است در آن قتلعام خواهند شد. سرهنگی که مسوول اعزام سربازهاست، در برابر این تصمیم جنونآمیز مقاومت میکند و متهم میشود که «میهنپرستی» را زیر پا گذاشته است. سرهنگ، با بازی درخشان «کرک داگلاس» در پاسخ نقل قولی از «ساموئل جانسون» میآورد: «میهنپرستی، آخرین سنگر برای انسانهای پست فطرت است».
تاریخ از یاد نمیبرد که مدعیان همیشه طلبکار «میهنپرستی»، همواره پیامبران جنگ، نفرت، خشونت و سرکوب بودهاند؛ اما جهان بیتردید «جای بهتری» میشود، چرا که «من وابستهام»ها لابهلای غبارهای تاریخ گم خواهند شد، اما آنان که هنرمندانه «صدای خس و خاشاک» شدند جهان را میلرزانند و تا ابد ماندگارند؛ چنانکه «آندری وزنیشیانسکی»، شاعر بزرگ روس، و یکی از «وطنفروش»های زمانه خود زیر سایه شوم حکومت استالینی سرود:
«پیشگوییها
موازین و قانونها
قدرتی ندارند:
بر تاریخ،
بر عشق،
و بر هنر...».
کانال «مجمع دیوانگان»
@Divanesara
.
#A 162
https://t.me/divanesara/645
آرمان امیری @ArmanParian - «مرلین دیتریش»، برای بسیاری از ایرانیان نامی آشنا است. هنرپیشه و خواننده سرشناس آلمانی، حداقل به یمن دیالوگی از سریال «داییجان ناپلئون» به جایی از خاطرات ما سنجاق شده است: «محروم آقای بزرگ با مارلین دیتریش آبگوشت بزباش می خورند». دیتریش، هنرمندی ضدنازی بود. او در سالهای قدرت گرفتن هیتلر، به مانند بسیاری از دیگر هنرمندان ضدفاشیست آلمانی مجبور به ترک وطن شد و تا پایان سقوط نازیها علیه ماشین جنایت نازیسم فعالیت کرد. پس از سقوط هیتلر، دیتریش هم به کشورش بازگشت و مورد استقبال شهردار سوسیالدموکرات برلین قرار گرفت؛ اما در همان حال که «ویلی براندت» (برنده جایزه صلح نوبل) مشغول استقبال از او بود، گروهی از افراطیها هم جمع شدند تا با شعارهایشان او را «وطنفروش خائن» بخوانند.
دیتریش، نخستین هنرمندی نبود که به دلیل اعتراض به سیاستهای سرکوبگرانه حکومت کشورش به «وطنفروشی» متهم میشد. فهرست هنرمندان «وطنفروش» بسیار بلندبالا است؛ از هموطن سرشناس او، «برتولت برشت» گرفته، تا انبوهی از برجستهترین هنرمندان تاریخ روسیه در دوران استالین: آنا آخماتوا، بوریس پاسترناک و حتی مایاکوفسکی بزرگ که حضور و فعالیتاش در جبهههای جنگ هم باعث نشد تا با کوچکترین انتقاد از هیات حاکمه به «وطنفروشی» متهم نشود.
دایره این نوع خاص از «وطن فروشها» به هنرمندان محدود نبوده است. «محمدعلی کلی»، دیگر نام آشنا برای ایرانیان است که در زمره وطنفروشهای زمان خودش قرار گرفت. زمانی که دولتمردان آمریکایی برای به خاک و خون کشیدن ویتنام به دنبال جذب سرباز بودند، «کلی» در برابرشان ایستاد و در مصاحبهای معروف گفت: «ده هزار مایل از خانه دور شوم، یونیفرم بر تن کنم و بر سر آدمهایی بمب و گلوله بریزم که به من کاکاسیاه نمیگفتند و مانند سگ با من رفتار نمیکردند؟ نه؛ من ده هزار مایل از خانه دور نمیشوم که در کشتار و قتل عام ملت فقیر دیگری همراهی کنم ... امروز چنین شری باید ریشهکن شود. به من هشدار داده شده که با این موضعگیری میلیونها دلار ضرر خواهم کرد. اما من این را پیشتر گفتهام و باز هم میگویم. دشمن واقعی من همینجا (دولت آمریکا) است. من دینم، مردمم و خودم را خوار و خفیف نمیکنم که ابزاری باشم برای آنهایی که میخواهند مردمی که برای عدالت، آزادی و برابری خود میجنگند را به بردگی بگیرند. اگر فکر میکردم که این جنگ قرار است برای مردمم آزادی به ارمغان آورد کسی لازم نبود اعزامم کند، خودم فردا داوطلب میشدم ... من چیزی برای از دست دادن ندارم و پای باورهایم ایستادهام. زندانیام میکنید؟ خب که چی؟ ۴۰۰ سال است که ما اسیر بودهایم. ۴-۵ سال بیشتر را هم دوام میآورم.»
اسطوره جاودان دنیای ورزش، تاوان این انتقادات و مقاومتهایش را با محکومیت به ۵ سال زندان پرداخت و از جانب دستگاه تبلیغاتی دولت به «وطنفروشی» متهم شد. با این حال، زمان گذشت؛ دادگاه تاریخ حکم روسیاهی جنگطلبان آمریکایی و سرکوبگران سیاهان در داخل آمریکا را صادر کرد و کلی همچون یک اسطوره سربلند باقی ماند تا باراک اوباما در توصیفاش بگوید: «مبارزات او خارج از رینگ ... جهان را لرزاند، و جهان برای همین جای بهتری است».
از دیروز که انتقادات شجاعانه لیلا حاتمی نسبت به وضعیت اختناق و سرکوب در کشور منتشر شده، (از اینجا t.me/VahidOnline/30729 ببینید) گروههای فراوانی بسیج شدهاند تا طبق معمول استدلال کنند بیان این انتقادات در مجامع جهانی خیانت به میهن و گزک دادن به دست دشمنان است. مشاهده این صحنه من را به یاد تصویری از فیلم ماندگار «راههای افتخار»، ساخته «استنلی کوبریک» انداخت: فرماندهان ارشد ارتش فرانسه به طمع دریافت نشان و افتخار تصمیم میگیرند سربازان را به جنگی اعزام کنند که پیشاپیش مشخص است در آن قتلعام خواهند شد. سرهنگی که مسوول اعزام سربازهاست، در برابر این تصمیم جنونآمیز مقاومت میکند و متهم میشود که «میهنپرستی» را زیر پا گذاشته است. سرهنگ، با بازی درخشان «کرک داگلاس» در پاسخ نقل قولی از «ساموئل جانسون» میآورد: «میهنپرستی، آخرین سنگر برای انسانهای پست فطرت است».
تاریخ از یاد نمیبرد که مدعیان همیشه طلبکار «میهنپرستی»، همواره پیامبران جنگ، نفرت، خشونت و سرکوب بودهاند؛ اما جهان بیتردید «جای بهتری» میشود، چرا که «من وابستهام»ها لابهلای غبارهای تاریخ گم خواهند شد، اما آنان که هنرمندانه «صدای خس و خاشاک» شدند جهان را میلرزانند و تا ابد ماندگارند؛ چنانکه «آندری وزنیشیانسکی»، شاعر بزرگ روس، و یکی از «وطنفروش»های زمانه خود زیر سایه شوم حکومت استالینی سرود:
«پیشگوییها
موازین و قانونها
قدرتی ندارند:
بر تاریخ،
بر عشق،
و بر هنر...».
کانال «مجمع دیوانگان»
@Divanesara
.
Telegram
مجمع دیوانگان
آخرین سنگر برای پستفطرتها!
#A 162
کانال «مجمع دیوانگان»
@Divanesara
.
#A 162
کانال «مجمع دیوانگان»
@Divanesara
.
موسوی یا خامنهای، شما مانند کدامیک استدلال میکنید؟
#A 163
https://t.me/divanesara/647
آرمان امیری @ArmanParian - «هر آدم عاقلی تا دید دشمن دارد برایش کف میزند، باید به فکر فرو برود و بگوید من چه غلطی کردم؛ من چه کار کردم که دشمن دارد برای من کف میزند؛ باید به خود بیاید. این مایه غصه است که بعضی از کفزدن دشمن خوششان میآید! اگر مهاجم ما در میدان فوتبال، اشتباها به دروازه خودش گل بزند، چه کسی در آن میدان کف خواهد زد؟ طرفداران تیم مقابل و مخالف. حالا شما وقتی که میبینی دشمن دارد برایت کف میزند، باید بفهمی که به دروازه خودی گل زدهای! ببین چرا زدی؟ ببین چرا کردی؟ ببین چه اشتباهی کرده ای؟ ببین مشکلت کجاست؟ بگرد مشکل خودت را پیدا کن و توبه کن». (سیدعلی خامنهای – خطبههای نماز جمعه تهران - ۲۶ / ۰۹ / ۷۸)
این شیوه از استدلال رهبری، شیوع بسیار زیادی در بین شهروندان دارد. دستکم، چند سالی میشود که حتی برخی منتقدان وضعیت موجود نیز به شیوه مشابهی استدلال میکنند. آنها در جزییترین موارد و مسائل داخلی کشور هم به صورت مداوم یک نگاهشان به غرب، به ویژه آمریکا و ای بسا در مواردی هم به عربستان یا اسرائیل است. از نگاه این افراد، تمامی این کشورها (کل جهان غرب و غالب کشورهای عربی منطقه) در یک کلمه خلاصه میشوند: «دشمن»؛ و البته ما هم به صورت مداوم باید رفتارمان را با مواضع این دشمنان (که شمارشان هم معمولا رو به ازدیاد است) تنظیم کنیم. بدین ترتیب، حتی اگر یک بازیگر سینمایی، یک حقیقت کاملا بدیهی و ساده را به زبان بیاورد، ممکن است با این استدلال که «این حرف دشمن را شاد کرده» و «این حرفها در زمین دشمن زده شده» موجی از محکومیت را به دنبال داشته باشد؛ اما این شیوه و مرام استدلال سبزها نیست.
در سوی دیگر، منطقی قرار دارد که میرحسین موسوی از آن استفاده میکند: «بنده در یکی از مصاحبهها این را مطرح کردم که گروهی میگفتند مشروطه باعث خوشحالی انگلیس بوده و از قول مرحوم آخوند خراسانی گفتم كه هر كاری ما بكنیم ممكن است روس ها یا انگلیسی ها اظهار خوشحالی كنند و اگر این طور باشد پس ما نباید كاری بكنیم؟ نه، ما باید رفتار خود را به گونهای تنظیم كنیم كه درست باشد و به این اتهامات توجه نكنیم. ما نباید بر اساس خوشحالی و بدحالی بقیه كارها و برنامههای خود را تنظیم كنیم، ما باید كار خود را بكنیم». (میرحسین موسوی – دیدار با اعضای جبهه مشارکت ایران – ۲۵/۱۲/۸۸)
قطعا مثالهای تاریخی بسیاری میتوانیم در راستای همین شیوه استدلال میرحسین به کار ببریم. مثلا وقتی در جریان جنگ، ارتش ایران طی عملیات موسوم به «شمشیر سوزان» به تاسیسات هستهای عراق حمله کرد، اسرائیلیها بسیار خوشحال شدند و حتی به کمک آمدند تا باقی این تاسیسات هم نابود شود. حالا تکلیف چیست؟ چون اسراییل خوشحال شد ارتش ما اشتباه کرده بود که به دشمناش حمله کرد؟ یا حتی در جریان مبارزات آزادیخواهان علیه شاه، «جمال عبدالناصر» بسیار خوشحال شده بود. او کسی بود که خوزستان ایران را «عربستان» میخواند و امیدوار بود با تضعیف شاه بتواند خوزستان ما را به جهان عرب ملحق کند! حال چون آزادیخواهان ما باعث خوشحالی دشمنان شده بودند، ما باید مبارزه علیه استبداد را متوقف میکردیم؟
به باور نگارنده، شیوه استدلال نخست به دو دلیل عمده ناکارآمد و مایه گمراهی است. دلیل اول آنکه نوع نگرش «سیاه و سفید» به جهان تقلیلگرایانه و نابخردانه است. این تصور که کل جهان غرب (یا هر کشور دیگری) را، با تمامی تنوعات و اختلافات داخلیاش در یک کلمه «دشمن» خلاصه کنیم، بیش از اندازه کوتهبینانه و سادهانگارانه است که بتوان برایش اعتباری قائل شد. ضمن اینکه با این نگاه ما توانایی تشخیص منافع متضاد در میان رقبای خود را نداریم. یعنی حتما تصور میکنیم همه دشمنان هم پیمان هستند و حتما «دشمنِ دشمنِ من، دوست من است». (برگردید به مثال اسرائیل و جنگ عراق و ببینیم با این منطق به کجا میرسیم!)
دلیل دوم آنکه اگر به صورت مداوم بخواهیم اعمال خود را با خوشآیند یا بدآیند دیگران بسنجیم، عملا استقلال فکری و انسجام رفتاری خود را از دست میدهیم. آنکه به صورت مداوم خود را از منظر دیگران نقد کند در عرف عامیانه «دهنبین» خطاب میشود و در عرف رسمی هرچه باشد، قطعا نمیتواند ادعای استقلال کند. اما در شیوه استدلالی میرحسین موسوی، ما باید منطق و فلسفه و منش مستقل خود را داشته باشیم و اتفاقا دیگران را وادار کنیم که خود را با منطق عمل مستقل ما وفق دهند.
کانال «مجمع دیوانگان»
@Divanesara
.
#A 163
https://t.me/divanesara/647
آرمان امیری @ArmanParian - «هر آدم عاقلی تا دید دشمن دارد برایش کف میزند، باید به فکر فرو برود و بگوید من چه غلطی کردم؛ من چه کار کردم که دشمن دارد برای من کف میزند؛ باید به خود بیاید. این مایه غصه است که بعضی از کفزدن دشمن خوششان میآید! اگر مهاجم ما در میدان فوتبال، اشتباها به دروازه خودش گل بزند، چه کسی در آن میدان کف خواهد زد؟ طرفداران تیم مقابل و مخالف. حالا شما وقتی که میبینی دشمن دارد برایت کف میزند، باید بفهمی که به دروازه خودی گل زدهای! ببین چرا زدی؟ ببین چرا کردی؟ ببین چه اشتباهی کرده ای؟ ببین مشکلت کجاست؟ بگرد مشکل خودت را پیدا کن و توبه کن». (سیدعلی خامنهای – خطبههای نماز جمعه تهران - ۲۶ / ۰۹ / ۷۸)
این شیوه از استدلال رهبری، شیوع بسیار زیادی در بین شهروندان دارد. دستکم، چند سالی میشود که حتی برخی منتقدان وضعیت موجود نیز به شیوه مشابهی استدلال میکنند. آنها در جزییترین موارد و مسائل داخلی کشور هم به صورت مداوم یک نگاهشان به غرب، به ویژه آمریکا و ای بسا در مواردی هم به عربستان یا اسرائیل است. از نگاه این افراد، تمامی این کشورها (کل جهان غرب و غالب کشورهای عربی منطقه) در یک کلمه خلاصه میشوند: «دشمن»؛ و البته ما هم به صورت مداوم باید رفتارمان را با مواضع این دشمنان (که شمارشان هم معمولا رو به ازدیاد است) تنظیم کنیم. بدین ترتیب، حتی اگر یک بازیگر سینمایی، یک حقیقت کاملا بدیهی و ساده را به زبان بیاورد، ممکن است با این استدلال که «این حرف دشمن را شاد کرده» و «این حرفها در زمین دشمن زده شده» موجی از محکومیت را به دنبال داشته باشد؛ اما این شیوه و مرام استدلال سبزها نیست.
در سوی دیگر، منطقی قرار دارد که میرحسین موسوی از آن استفاده میکند: «بنده در یکی از مصاحبهها این را مطرح کردم که گروهی میگفتند مشروطه باعث خوشحالی انگلیس بوده و از قول مرحوم آخوند خراسانی گفتم كه هر كاری ما بكنیم ممكن است روس ها یا انگلیسی ها اظهار خوشحالی كنند و اگر این طور باشد پس ما نباید كاری بكنیم؟ نه، ما باید رفتار خود را به گونهای تنظیم كنیم كه درست باشد و به این اتهامات توجه نكنیم. ما نباید بر اساس خوشحالی و بدحالی بقیه كارها و برنامههای خود را تنظیم كنیم، ما باید كار خود را بكنیم». (میرحسین موسوی – دیدار با اعضای جبهه مشارکت ایران – ۲۵/۱۲/۸۸)
قطعا مثالهای تاریخی بسیاری میتوانیم در راستای همین شیوه استدلال میرحسین به کار ببریم. مثلا وقتی در جریان جنگ، ارتش ایران طی عملیات موسوم به «شمشیر سوزان» به تاسیسات هستهای عراق حمله کرد، اسرائیلیها بسیار خوشحال شدند و حتی به کمک آمدند تا باقی این تاسیسات هم نابود شود. حالا تکلیف چیست؟ چون اسراییل خوشحال شد ارتش ما اشتباه کرده بود که به دشمناش حمله کرد؟ یا حتی در جریان مبارزات آزادیخواهان علیه شاه، «جمال عبدالناصر» بسیار خوشحال شده بود. او کسی بود که خوزستان ایران را «عربستان» میخواند و امیدوار بود با تضعیف شاه بتواند خوزستان ما را به جهان عرب ملحق کند! حال چون آزادیخواهان ما باعث خوشحالی دشمنان شده بودند، ما باید مبارزه علیه استبداد را متوقف میکردیم؟
به باور نگارنده، شیوه استدلال نخست به دو دلیل عمده ناکارآمد و مایه گمراهی است. دلیل اول آنکه نوع نگرش «سیاه و سفید» به جهان تقلیلگرایانه و نابخردانه است. این تصور که کل جهان غرب (یا هر کشور دیگری) را، با تمامی تنوعات و اختلافات داخلیاش در یک کلمه «دشمن» خلاصه کنیم، بیش از اندازه کوتهبینانه و سادهانگارانه است که بتوان برایش اعتباری قائل شد. ضمن اینکه با این نگاه ما توانایی تشخیص منافع متضاد در میان رقبای خود را نداریم. یعنی حتما تصور میکنیم همه دشمنان هم پیمان هستند و حتما «دشمنِ دشمنِ من، دوست من است». (برگردید به مثال اسرائیل و جنگ عراق و ببینیم با این منطق به کجا میرسیم!)
دلیل دوم آنکه اگر به صورت مداوم بخواهیم اعمال خود را با خوشآیند یا بدآیند دیگران بسنجیم، عملا استقلال فکری و انسجام رفتاری خود را از دست میدهیم. آنکه به صورت مداوم خود را از منظر دیگران نقد کند در عرف عامیانه «دهنبین» خطاب میشود و در عرف رسمی هرچه باشد، قطعا نمیتواند ادعای استقلال کند. اما در شیوه استدلالی میرحسین موسوی، ما باید منطق و فلسفه و منش مستقل خود را داشته باشیم و اتفاقا دیگران را وادار کنیم که خود را با منطق عمل مستقل ما وفق دهند.
کانال «مجمع دیوانگان»
@Divanesara
.
Telegram
مجمع دیوانگان
موسوی یا خامنهای، شما مانند کدامیک استدلال میکنید؟
#A 163
کانال «مجمع دیوانگان»
@Divanesara
.
#A 163
کانال «مجمع دیوانگان»
@Divanesara
.
توضیحی در تکمیل یادداشت پیشین و بحث استدلال وابسته
#A 0163
https://t.me/divanesara/647
به دنبال انتشار یادداشت «موسوی یا خامنهای، شما مانند کدامیک استدلال میکنید؟»، آقای «عباس عبدی» نقدی را وارد دانستند بدین مضمون که شیوه استدلالی وابسته، تنها در انحصار حاکمیت یا رهبران آن نیست. منتقدان حکومت نیز در بسیاری موارد به همین شکل استدلال میکنند، هرچند ظاهرش متفاوت است. یعنی اگر حکومت استدلال میکند فلان کار محکوم است چون باعث شادی دشمن میشود، گاهی منتقدان نیز استدلال میکنند فلان حرف یا فلان عمل محکوم است چون باعث شادی حکومت شده یا مشابه ادعاهای رهبران حکومت است. آقای عبدی در ادامه انتقاد خود نیز تاکید کردند: «با توجه به شناختی از جناب امیری و نوستههایشان داشتم انتظار داشتم که به این وجه ماجرا یعنی منتقدان بیشتر تاکید کند».
قطعا ما با این نقد موافق هستیم و گمان میکردیم در دل یادداشت خود نیز بدان اشاره کرده بودیم. اما اگر این وجه از مساله از یادداشت ما برداشت نشده، قطعا کاستی از ماست. تردیدی نیست که شیوه استدلالی وابسته، دارای یک بنیان و هسته غلط است و دیگر فرقی نمیکند که جهت به کار گرفتن آن یا مصادیقی که در موردش استفاده میشود کدام باشد. خواه استدلال خود را به دشمن وابسته کنیم، خواه به حکومت و خواه به هر شخص یا گروه دیگر، این وابستگی در ذات خودش انحرافآفرین است. در مورد دلایل ایراد این شیوه نیز در همان یادداشت توضیح دادیم:
نخست آنکه استدلال کننده، ناچار است جهان را سیاه و سفید ببیند و دشمن خود را (خواه غرب یا آمریکا باشد، خواه حکومت و رهبرانش) در جایگاه شر مطلق و سیاه مطلق قرار دهد. چون عملا هیچ شخص یا گروهی در این جایگاه قرار ندارد و جهان را نمیتوان اینقدر پیش پا افتاده تقسیمبندی کرد، در نتیجه قطعا در موارد بسیاری این شیوه استدلالی به خطا میرود.
دوم آنکه شیوه استدلال وابسته، هویت مستقل منتقدان را سلب میکند و به صورت مداوم آنها را در موضع واکنش نسبت به رفتار رقیب قرار میدهد. منتقد بدون ابتکار عمل و بدون منطق منسجم و مستقل، همچون بازیچهای در دست رقبای خود است که به صورت مداوم میتوانند او را به مواضع متفاوت سوق دهند.
در نهایت، این نکته را هم شاید بتوان به صورت کوتاه اضافه کرد که از نگاه ما، دلیل شیوع گسترده این شیوه استدلالی وابسته، چه در میان حامیان حکومت و چه در میان منتقداناش آن است که هیچ کدام نتوانستهاند برای خود پایه فلسفی و بنیان فکری مستقل و منسجمی فراهم کنند. بنیادهای فکری و فلسفی حاکمیت که زمانی بر انقلاب استوار بود در جریان انحرافات عملی و تناقضهایاش در حوزه حرف و عمل به لرزه در آمده است. مخالفان نیز کمتر توانستهاند در برابر آنچه که یک دستگاه ایدئولوژیک قلمداد میکردند، یک دستگاه فکری مستقل تشکیل دهند. پس در اغلب موارد یا از استدلال وابسته استفاده میکنند و یا برخی روشها و تاکتیکهای عملی سیاست را به جای «بنیان فلسفی» و «هسته فکری» خود قرار میدهند که این نیز تبعات فاجعهباری به همراه خواهد داشت. در مورد این وضعیت اخیر، که اتفاقا در اردوگاه اصلاحات شیوع فراوان دارد در یادداشتهای دیگری به صورت مفصل بحث خواهیم کرد.
کانال «مجمع دیوانگان» @DivaneSara
#A 0163
https://t.me/divanesara/647
به دنبال انتشار یادداشت «موسوی یا خامنهای، شما مانند کدامیک استدلال میکنید؟»، آقای «عباس عبدی» نقدی را وارد دانستند بدین مضمون که شیوه استدلالی وابسته، تنها در انحصار حاکمیت یا رهبران آن نیست. منتقدان حکومت نیز در بسیاری موارد به همین شکل استدلال میکنند، هرچند ظاهرش متفاوت است. یعنی اگر حکومت استدلال میکند فلان کار محکوم است چون باعث شادی دشمن میشود، گاهی منتقدان نیز استدلال میکنند فلان حرف یا فلان عمل محکوم است چون باعث شادی حکومت شده یا مشابه ادعاهای رهبران حکومت است. آقای عبدی در ادامه انتقاد خود نیز تاکید کردند: «با توجه به شناختی از جناب امیری و نوستههایشان داشتم انتظار داشتم که به این وجه ماجرا یعنی منتقدان بیشتر تاکید کند».
قطعا ما با این نقد موافق هستیم و گمان میکردیم در دل یادداشت خود نیز بدان اشاره کرده بودیم. اما اگر این وجه از مساله از یادداشت ما برداشت نشده، قطعا کاستی از ماست. تردیدی نیست که شیوه استدلالی وابسته، دارای یک بنیان و هسته غلط است و دیگر فرقی نمیکند که جهت به کار گرفتن آن یا مصادیقی که در موردش استفاده میشود کدام باشد. خواه استدلال خود را به دشمن وابسته کنیم، خواه به حکومت و خواه به هر شخص یا گروه دیگر، این وابستگی در ذات خودش انحرافآفرین است. در مورد دلایل ایراد این شیوه نیز در همان یادداشت توضیح دادیم:
نخست آنکه استدلال کننده، ناچار است جهان را سیاه و سفید ببیند و دشمن خود را (خواه غرب یا آمریکا باشد، خواه حکومت و رهبرانش) در جایگاه شر مطلق و سیاه مطلق قرار دهد. چون عملا هیچ شخص یا گروهی در این جایگاه قرار ندارد و جهان را نمیتوان اینقدر پیش پا افتاده تقسیمبندی کرد، در نتیجه قطعا در موارد بسیاری این شیوه استدلالی به خطا میرود.
دوم آنکه شیوه استدلال وابسته، هویت مستقل منتقدان را سلب میکند و به صورت مداوم آنها را در موضع واکنش نسبت به رفتار رقیب قرار میدهد. منتقد بدون ابتکار عمل و بدون منطق منسجم و مستقل، همچون بازیچهای در دست رقبای خود است که به صورت مداوم میتوانند او را به مواضع متفاوت سوق دهند.
در نهایت، این نکته را هم شاید بتوان به صورت کوتاه اضافه کرد که از نگاه ما، دلیل شیوع گسترده این شیوه استدلالی وابسته، چه در میان حامیان حکومت و چه در میان منتقداناش آن است که هیچ کدام نتوانستهاند برای خود پایه فلسفی و بنیان فکری مستقل و منسجمی فراهم کنند. بنیادهای فکری و فلسفی حاکمیت که زمانی بر انقلاب استوار بود در جریان انحرافات عملی و تناقضهایاش در حوزه حرف و عمل به لرزه در آمده است. مخالفان نیز کمتر توانستهاند در برابر آنچه که یک دستگاه ایدئولوژیک قلمداد میکردند، یک دستگاه فکری مستقل تشکیل دهند. پس در اغلب موارد یا از استدلال وابسته استفاده میکنند و یا برخی روشها و تاکتیکهای عملی سیاست را به جای «بنیان فلسفی» و «هسته فکری» خود قرار میدهند که این نیز تبعات فاجعهباری به همراه خواهد داشت. در مورد این وضعیت اخیر، که اتفاقا در اردوگاه اصلاحات شیوع فراوان دارد در یادداشتهای دیگری به صورت مفصل بحث خواهیم کرد.
کانال «مجمع دیوانگان» @DivaneSara
Telegram
مجمع دیوانگان
موسوی یا خامنهای، شما مانند کدامیک استدلال میکنید؟
#A 163
کانال «مجمع دیوانگان»
@Divanesara
.
#A 163
کانال «مجمع دیوانگان»
@Divanesara
.
سیاستزدگی، بلای جان روشنفکریِ شرمگین
#A 164
https://t.me/divanesara/650
آرمان امیری @ArmanParian - «هوشنگ گلشیری، اخوانثالث، بیضایی، ساعدی، ابتهاج، کسرایی، مشیری، آشوری، منزوی، موسوی گرمارودی و ...»، اینها فقط شماری از ۶۳ روشنفکر ایرانی بودند که چهل سال پیش و به درخواست «کانون نویسندگان» میهمان سفارت آلمان شدند. شبهای شعر گوته قرار بود تنها به هنر اختصاص یابد اما شمس آل احمد در آن از «رفتارهای فاشیستی حکومت» سخن گفت؛ سعید سلطانپور خواستار آزادی زندانیان سیاسی شد، گلشیری به سانسور نام آلاحمد، ساعدی و شاملو اعتراض کرد و دیگران نیز هریک به نوبه خود از آزادی سخن گفتند و بر تیرگی استبداد زمان تاختند.
چهل سال بعد از آن جلسات، امروز حتی به مخیله کسی هم خطور نمیکند که روشنفکران در فرار از تیغ سانسور، مجالس خود را در سفارتخانههای غربی برگزار کنند. اگر کسی چنین خبطی کند، دودماناش را به باد میدهند؛ البته نه فقط دستگاه حکومت، بلکه خیل انبوه ملامتگرانی که چماق تکفیر به دست میگیرند. آن جلسات، در تداوم سنت بستنشینی روشنفکران مشروطه قرار میگرفت که روشنفکران و حتی روحانیوناش پناهنده سفارتخانهها میشدند یا از تریبون نشریات منتشر شده در اروپا برای زدن حرفهایشان بهره میبردند؛ اما در این سالها چه اتفاقی افتاد که روشنفکر ایرانی نه تنها جسارت کنش مستقل خود را از دست داده، بلکه حتی به ابزار سرکوب و سانسور همتایاناش هم بدل شده است؟ به گمان نگارنده، دستکم سه عامل در این تغییر سرنوشتساز بودهاند:
۱- شرمندگی از تاریخ
سالها است که برخی تحلیلگران (به ویژه جناح روحانیت و محافظهکاران) یکی از عوامل شکست مشروطیت را افراط روشنفکران میخوانند. واقعیت دیگری به ما میگوید که پیشگامی روشنفکران در جریان انقلاب ۵۷ به روی کار آمدن حکومتی ختم شد که خود آنها نخستین و بزرگترین قربانیاناش بودند. این تجربیات تاریخی، روشنفکری ایرانی را اسیر نوعی شرمندگی و فقدان اعتماد به نفس کرد.
۲- احساس نابجایی فرهنگی
روشنفکری ایرانی، غالبا سکولار بوده است. تا پیش از انقلاب نیز در مواجهه با جامعه مذهبیاش، ضمن پذیرش و همدلی، امیدوار بود که نقش رهبری در پیشرفت فرهنگی جامعه را بر عهده بگیرد؛ اما انقلاب گفتمان همان اقشار فرودست را به ایدئولوژی حکومت بدل ساخت! صف طویل روشنفکرانی که توسط همان تودهها باید مورد بازخواست و «گزینش» قرار میگرفتند جایگاه روشنفکری ایرانی را از رهبری جامعه به صندلی «متهمان» تنزل داد! پروپاگاندای حکومتی نیز مزید بر علت شد تا روشنفکران، غربزده و بیگانه با جامعه معرفی شوند. این کلیشهها اینقدر تکرار شد که گویی خود روشنفکران هم باورشان شد که وصله ناجور جامعه هستند.
۳- ترسخوردگی از توده
در نهایت، نوعی «لمپنیسم گستاخ»، روشنفکران ما را گرفتار وحشت از واکنش تودهها ساخته است. «لمپنیسم سنتی» معمولا در لایههای پنهانی جامعه فعال بود و هیچگاه وارد حریم روشنفکران نمیشد؛ اما احتمالا به مدد رسانههای جدید و شبکههای اجتماعی، با شکل و شمایلی از «لمپنیسم گستاخ» مواجه هستیم که به خود جرات میدهد به حریم روشنفکری تجاوز کرده و حتی اندیشه و خرد و علم و هنر عمیق را به باد استهزاء و تمسخر بگیرد. شاید تجربه انتخابات ۸۴ مزید بر علت شد تا بپذیریم این لمپنیسم قدرتی کاملا ملموس و عینی، فراتر از بسیج جامعه روشنفکران دارد.
همه این عوامل دست به دست هم داد تا روشنفکر ایرانی، آزاداندیشی خود در حوزه نظر و بیان را با مصلحتسنجی سیاسی جایگزین کرد. گویی چنان از تکرار یک اشتباه سیاسی وحشت داشت که اولویت نخست خود را «اشتباه نکردن» قرار داد؛ و چنان از حملات و انتقادات عوامانه ترسید که همرنگی با جماعت برایش ملاک ارزش شد. شیوههایی که هیچ یک با ذات روشنفکری همخوانی ندارد.
پرهیز از احتمال «اشتباه» هرقدر در حوزه عمل سیاسی درست و خردمندانه است، در حوزه اندیشه و نظر فاجعهبار خواهد بود. تسلیم شدن به خواست و قضاوت تودهها نیز نقطه مرگ روشنفکری است که قرار بود پیشگام و راهنمای جامعه باشد. با چنین ترسهایی، «روشنفکر سیاستزده»، استقلال نظر خود را از دست داد؛ گویی ما بر سر یک دوراهی قرار داریم: یا آزاداندیشی بیقید و شرط خود را به حوزه سیاست تسری دهیم و اسیر آرمانگرایی انتزاعی شویم، یا آنکه مصلحتسنجی عملی را به حوزه اندیشه بکشانیم و به خودسانسوری روی آوریم.
سیمین دانشور، در آغاز سخنرانیاش در شبهای گوته گفته بود: «سخنام را با ستایش آزادی فتحباب میکنم به این امید که این حق برای هنرمندان و همهگان، همواره بازشناخته شود». چه میدانست کار به جایی میرسد که حتی گروهی از روشنفکران نیز دیگر این «حق آزادی» را برای یکدیگر به رسمیت نمیشناسند و مانند حکومت «مصلحت» را توجیه «سانسور» میکنند!
کانال «مجمع دیوانگان»
@Divanesara
.
#A 164
https://t.me/divanesara/650
آرمان امیری @ArmanParian - «هوشنگ گلشیری، اخوانثالث، بیضایی، ساعدی، ابتهاج، کسرایی، مشیری، آشوری، منزوی، موسوی گرمارودی و ...»، اینها فقط شماری از ۶۳ روشنفکر ایرانی بودند که چهل سال پیش و به درخواست «کانون نویسندگان» میهمان سفارت آلمان شدند. شبهای شعر گوته قرار بود تنها به هنر اختصاص یابد اما شمس آل احمد در آن از «رفتارهای فاشیستی حکومت» سخن گفت؛ سعید سلطانپور خواستار آزادی زندانیان سیاسی شد، گلشیری به سانسور نام آلاحمد، ساعدی و شاملو اعتراض کرد و دیگران نیز هریک به نوبه خود از آزادی سخن گفتند و بر تیرگی استبداد زمان تاختند.
چهل سال بعد از آن جلسات، امروز حتی به مخیله کسی هم خطور نمیکند که روشنفکران در فرار از تیغ سانسور، مجالس خود را در سفارتخانههای غربی برگزار کنند. اگر کسی چنین خبطی کند، دودماناش را به باد میدهند؛ البته نه فقط دستگاه حکومت، بلکه خیل انبوه ملامتگرانی که چماق تکفیر به دست میگیرند. آن جلسات، در تداوم سنت بستنشینی روشنفکران مشروطه قرار میگرفت که روشنفکران و حتی روحانیوناش پناهنده سفارتخانهها میشدند یا از تریبون نشریات منتشر شده در اروپا برای زدن حرفهایشان بهره میبردند؛ اما در این سالها چه اتفاقی افتاد که روشنفکر ایرانی نه تنها جسارت کنش مستقل خود را از دست داده، بلکه حتی به ابزار سرکوب و سانسور همتایاناش هم بدل شده است؟ به گمان نگارنده، دستکم سه عامل در این تغییر سرنوشتساز بودهاند:
۱- شرمندگی از تاریخ
سالها است که برخی تحلیلگران (به ویژه جناح روحانیت و محافظهکاران) یکی از عوامل شکست مشروطیت را افراط روشنفکران میخوانند. واقعیت دیگری به ما میگوید که پیشگامی روشنفکران در جریان انقلاب ۵۷ به روی کار آمدن حکومتی ختم شد که خود آنها نخستین و بزرگترین قربانیاناش بودند. این تجربیات تاریخی، روشنفکری ایرانی را اسیر نوعی شرمندگی و فقدان اعتماد به نفس کرد.
۲- احساس نابجایی فرهنگی
روشنفکری ایرانی، غالبا سکولار بوده است. تا پیش از انقلاب نیز در مواجهه با جامعه مذهبیاش، ضمن پذیرش و همدلی، امیدوار بود که نقش رهبری در پیشرفت فرهنگی جامعه را بر عهده بگیرد؛ اما انقلاب گفتمان همان اقشار فرودست را به ایدئولوژی حکومت بدل ساخت! صف طویل روشنفکرانی که توسط همان تودهها باید مورد بازخواست و «گزینش» قرار میگرفتند جایگاه روشنفکری ایرانی را از رهبری جامعه به صندلی «متهمان» تنزل داد! پروپاگاندای حکومتی نیز مزید بر علت شد تا روشنفکران، غربزده و بیگانه با جامعه معرفی شوند. این کلیشهها اینقدر تکرار شد که گویی خود روشنفکران هم باورشان شد که وصله ناجور جامعه هستند.
۳- ترسخوردگی از توده
در نهایت، نوعی «لمپنیسم گستاخ»، روشنفکران ما را گرفتار وحشت از واکنش تودهها ساخته است. «لمپنیسم سنتی» معمولا در لایههای پنهانی جامعه فعال بود و هیچگاه وارد حریم روشنفکران نمیشد؛ اما احتمالا به مدد رسانههای جدید و شبکههای اجتماعی، با شکل و شمایلی از «لمپنیسم گستاخ» مواجه هستیم که به خود جرات میدهد به حریم روشنفکری تجاوز کرده و حتی اندیشه و خرد و علم و هنر عمیق را به باد استهزاء و تمسخر بگیرد. شاید تجربه انتخابات ۸۴ مزید بر علت شد تا بپذیریم این لمپنیسم قدرتی کاملا ملموس و عینی، فراتر از بسیج جامعه روشنفکران دارد.
همه این عوامل دست به دست هم داد تا روشنفکر ایرانی، آزاداندیشی خود در حوزه نظر و بیان را با مصلحتسنجی سیاسی جایگزین کرد. گویی چنان از تکرار یک اشتباه سیاسی وحشت داشت که اولویت نخست خود را «اشتباه نکردن» قرار داد؛ و چنان از حملات و انتقادات عوامانه ترسید که همرنگی با جماعت برایش ملاک ارزش شد. شیوههایی که هیچ یک با ذات روشنفکری همخوانی ندارد.
پرهیز از احتمال «اشتباه» هرقدر در حوزه عمل سیاسی درست و خردمندانه است، در حوزه اندیشه و نظر فاجعهبار خواهد بود. تسلیم شدن به خواست و قضاوت تودهها نیز نقطه مرگ روشنفکری است که قرار بود پیشگام و راهنمای جامعه باشد. با چنین ترسهایی، «روشنفکر سیاستزده»، استقلال نظر خود را از دست داد؛ گویی ما بر سر یک دوراهی قرار داریم: یا آزاداندیشی بیقید و شرط خود را به حوزه سیاست تسری دهیم و اسیر آرمانگرایی انتزاعی شویم، یا آنکه مصلحتسنجی عملی را به حوزه اندیشه بکشانیم و به خودسانسوری روی آوریم.
سیمین دانشور، در آغاز سخنرانیاش در شبهای گوته گفته بود: «سخنام را با ستایش آزادی فتحباب میکنم به این امید که این حق برای هنرمندان و همهگان، همواره بازشناخته شود». چه میدانست کار به جایی میرسد که حتی گروهی از روشنفکران نیز دیگر این «حق آزادی» را برای یکدیگر به رسمیت نمیشناسند و مانند حکومت «مصلحت» را توجیه «سانسور» میکنند!
کانال «مجمع دیوانگان»
@Divanesara
.
Telegram
مجمع دیوانگان
سیاستزدگی، بلای جان روشنفکریِ شرمگین
#A 164
کانال «مجمع دیوانگان»
@Divanesara
.
#A 164
کانال «مجمع دیوانگان»
@Divanesara
.
خطر جزیرهسازی از ایران
#A 165
https://t.me/divanesara/653
آرمان امیری @ArmanParian - یک نوع افکارسنجی در ایالات متحده مرسوم است که در جریان آن، از مردم آمریکا پرسیده میشود «کدام کشور را بزرگترین خطر برای امنیت آمریکا قلمداد میکنند»؟ روال تجربه شدهای است که هرگاه آمریکاییها میخواهند با کشوری وارد جنگ شوند، ابتدا باید آن را به صدر فهرست دشمنان خود در نزد افکار عمومی بکشانند. این، ساز و کاری است که عملا در باقی کشورهای جهان هم اتفاق میافتد، و اتفاقا، بهترین نشانه برای تشخیص راهکارهای صلح و امنیت است.
«امانوئل کانت» را «فیلسوف صلح» خواندهاند. او بیش از دو قرن پیش، در رویای دستیابی به صلحپایدار جهانی به این نتیجه رسید که «لیبرالدموکراسیها با هم نمیجنگند». کانت اعتقاد داشت دستیابی به صلح جهانی، مستلزم وجود حکومتهایی مبتنی بر قوانین اساسی جمهوری خواهانه است که سه مولفه را تضمین کنند:
۱- احترام به آزادی فردی
۲- تفکیک قوا
۳- برابری سیاسی همه شهروندان
صلحطلبی کانت، مبنای بسیاری از نظریات بعدی روابط بینالملل شد که تحقق صلح را از مسیر دموکراسی در داخل و ارتباطات متقابل در خارج پیگیری میکردند. «وابستگی متقابل پیچیده» یکی از این نظریات است که بر اساس آن هرقدر وابستگیهای اقتصادی، فرهنگی و اجتماعی کشورها به یکدیگر بیشتر شود، امکان وقوع جنگ میان آنها کاهش مییابد.
این نظریههای جدید، در برابر «صلح منفی» که صرفا وضعیت توقف جنگ بود، بحث «صلح مثبت» را پیش کشیدند که مبتنی بر عدالت اجتماعی، توسعه، رعایت حقوق بشر و همکاریهای بینالمللی است. در مسیر تحقق صلح مثبت، علاوه بر گسترش روابط دولتها، بر پیوندهای اجتماعی میان ملتها نیز تاکید شد. بدین ترتیب، صلح در وضعیت جدید، صرفا به تصمیمات دو دولت محدود نبود؛ بلکه انبوهی از سازمانها، بنگاههای اقتصادی، نهادهای مدنی و فرهنگی، جامعه نخبگان و حتی نهادهای ورزشی ایجاد شدند که مستقل از دولتها با یکدیگر ارتباط برقرار کردند. جشنوارههای هنری، گروههای محیط زیستی، شرکتهای چند ملیتی و حتی فدراسیونهای ورزشی، از جمله نهادهای غیردولتی در عرصه بینالملل هستند که در سطوح مختلف کشورها را به یکدیگر پیوند دادهاند. این پیوندها، وضعیت تماما مجزای دولتها را به یک شبکه ارتباطی پیوسته بدل میسازد که امنیت هر عضو آن با امنیت تمامی شبکه درهم آمیخته است.
در نقطه مقابل نظریهپردازان صلح، «رئالیست»ها قرار دارند. آنها با ادعای «واقعگرایی» منطق جهان را بر پایه اصل «بکش تا کشته نشوی» تفسیر میکنند. در فلسفه رئالیستی، دولتی که از نظر نظامی قویتر باشد قطعا به دولتهای ضعیفتر حمله میکند؛ صلحطلبی تنها یک آرمانگرایی انتزاعی است و تنها گزینه در برابر جنگ صرفا توازن قوای نظامی است.
تجربه بشر، به ویژه پس از جنگ نخست جهانی، بارها ادعاهای رئالیستها را نقض کرده است. مثلا آمریکا یا انگلیس که قدرت نظامی بیشتری دارند به هلند یا اتریش حمله نمیکنند! از سوی دیگر، تبعات نسخههای آنها همواره فجایعی خونین به دنبال داشته است. (معروفترین رئالیستهای قرن بیستم، فاشیستها و نازیها بودند و معروفترین رئالیستهای دهههای اخیر، مشاوران نظامی جورج بوش و ترامپ هستند) با این حال، هیچ یک از این حقایق سبب نشده که علاقمندان به منطق رئالیستی، همچنان با شدت و حدت فراوان به توسعه و تبلیغ نظریات خود نپردازند.
خطر جزیره شدن، وضعیتی است که رئالیستها به ارمغان میآورند. آنها بزرگترین دشمنان وابستگی متقابل کشورها هستند. پس تا حد امکان تلاش میکنند ارتباطات بینالمللی را کاهش دهند. از پیمانهای جهانی خارج میشوند. (نظیر کاری که ترامپ میکند) یا علیه توافقنامهها تبلیغات به راه میاندازند. (نظیر مخالفان برجام) روابط اقتصادی را با ادعاهایی نظیر «خودکفایی» و «اقتصاد مقاومتی» کاهش میدهند، به پیوندهای اجتماعی (نظیر توریسم) و فرهنگی (همچون مبادلات آثار هنری) حمله میکنند. هر همکاری مشترکی را ولو در زمینههای علمی یا محیطزیستی مصداق جاسوسی و خیانت قلمداد میکنند و در یک کلام، کشور را به سمت انزوای مطلق سوق میدهند.
در برابر صلحطلبی مثبت کانتی، که برای داخل نسخه دموکراسی و برای جهان نسخه ارتباط و همکاری متقابل میپیچد، منطق توازن قوای رئالیستی، ابتدا به اسم استقلال پیوندهای جهانی را قطع میکند، و سپس با ادعای مصالح ملی و امنیتی به سرکوب آزادیهای داخلی میپردازد. کشورهای جزیره شده که دوست و همپیمانی ندارند، به سادگی و با کمترین هزینه تبلیغاتی در اذهان شهروندان غربی به «دشمن خطرناک» بدل میشوند. بدین ترتیب، خطر طغیان داخلی در واکنش به استبداد و سرکوب با خطر حمله خارجی تشدید میشود و وضعیتی را به وجود میآورد که از آن با عنوان خطر «سوریهای شدن» یاد میکنیم.
کانال «مجمع دیوانگان»
@Divanesara
.
#A 165
https://t.me/divanesara/653
آرمان امیری @ArmanParian - یک نوع افکارسنجی در ایالات متحده مرسوم است که در جریان آن، از مردم آمریکا پرسیده میشود «کدام کشور را بزرگترین خطر برای امنیت آمریکا قلمداد میکنند»؟ روال تجربه شدهای است که هرگاه آمریکاییها میخواهند با کشوری وارد جنگ شوند، ابتدا باید آن را به صدر فهرست دشمنان خود در نزد افکار عمومی بکشانند. این، ساز و کاری است که عملا در باقی کشورهای جهان هم اتفاق میافتد، و اتفاقا، بهترین نشانه برای تشخیص راهکارهای صلح و امنیت است.
«امانوئل کانت» را «فیلسوف صلح» خواندهاند. او بیش از دو قرن پیش، در رویای دستیابی به صلحپایدار جهانی به این نتیجه رسید که «لیبرالدموکراسیها با هم نمیجنگند». کانت اعتقاد داشت دستیابی به صلح جهانی، مستلزم وجود حکومتهایی مبتنی بر قوانین اساسی جمهوری خواهانه است که سه مولفه را تضمین کنند:
۱- احترام به آزادی فردی
۲- تفکیک قوا
۳- برابری سیاسی همه شهروندان
صلحطلبی کانت، مبنای بسیاری از نظریات بعدی روابط بینالملل شد که تحقق صلح را از مسیر دموکراسی در داخل و ارتباطات متقابل در خارج پیگیری میکردند. «وابستگی متقابل پیچیده» یکی از این نظریات است که بر اساس آن هرقدر وابستگیهای اقتصادی، فرهنگی و اجتماعی کشورها به یکدیگر بیشتر شود، امکان وقوع جنگ میان آنها کاهش مییابد.
این نظریههای جدید، در برابر «صلح منفی» که صرفا وضعیت توقف جنگ بود، بحث «صلح مثبت» را پیش کشیدند که مبتنی بر عدالت اجتماعی، توسعه، رعایت حقوق بشر و همکاریهای بینالمللی است. در مسیر تحقق صلح مثبت، علاوه بر گسترش روابط دولتها، بر پیوندهای اجتماعی میان ملتها نیز تاکید شد. بدین ترتیب، صلح در وضعیت جدید، صرفا به تصمیمات دو دولت محدود نبود؛ بلکه انبوهی از سازمانها، بنگاههای اقتصادی، نهادهای مدنی و فرهنگی، جامعه نخبگان و حتی نهادهای ورزشی ایجاد شدند که مستقل از دولتها با یکدیگر ارتباط برقرار کردند. جشنوارههای هنری، گروههای محیط زیستی، شرکتهای چند ملیتی و حتی فدراسیونهای ورزشی، از جمله نهادهای غیردولتی در عرصه بینالملل هستند که در سطوح مختلف کشورها را به یکدیگر پیوند دادهاند. این پیوندها، وضعیت تماما مجزای دولتها را به یک شبکه ارتباطی پیوسته بدل میسازد که امنیت هر عضو آن با امنیت تمامی شبکه درهم آمیخته است.
در نقطه مقابل نظریهپردازان صلح، «رئالیست»ها قرار دارند. آنها با ادعای «واقعگرایی» منطق جهان را بر پایه اصل «بکش تا کشته نشوی» تفسیر میکنند. در فلسفه رئالیستی، دولتی که از نظر نظامی قویتر باشد قطعا به دولتهای ضعیفتر حمله میکند؛ صلحطلبی تنها یک آرمانگرایی انتزاعی است و تنها گزینه در برابر جنگ صرفا توازن قوای نظامی است.
تجربه بشر، به ویژه پس از جنگ نخست جهانی، بارها ادعاهای رئالیستها را نقض کرده است. مثلا آمریکا یا انگلیس که قدرت نظامی بیشتری دارند به هلند یا اتریش حمله نمیکنند! از سوی دیگر، تبعات نسخههای آنها همواره فجایعی خونین به دنبال داشته است. (معروفترین رئالیستهای قرن بیستم، فاشیستها و نازیها بودند و معروفترین رئالیستهای دهههای اخیر، مشاوران نظامی جورج بوش و ترامپ هستند) با این حال، هیچ یک از این حقایق سبب نشده که علاقمندان به منطق رئالیستی، همچنان با شدت و حدت فراوان به توسعه و تبلیغ نظریات خود نپردازند.
خطر جزیره شدن، وضعیتی است که رئالیستها به ارمغان میآورند. آنها بزرگترین دشمنان وابستگی متقابل کشورها هستند. پس تا حد امکان تلاش میکنند ارتباطات بینالمللی را کاهش دهند. از پیمانهای جهانی خارج میشوند. (نظیر کاری که ترامپ میکند) یا علیه توافقنامهها تبلیغات به راه میاندازند. (نظیر مخالفان برجام) روابط اقتصادی را با ادعاهایی نظیر «خودکفایی» و «اقتصاد مقاومتی» کاهش میدهند، به پیوندهای اجتماعی (نظیر توریسم) و فرهنگی (همچون مبادلات آثار هنری) حمله میکنند. هر همکاری مشترکی را ولو در زمینههای علمی یا محیطزیستی مصداق جاسوسی و خیانت قلمداد میکنند و در یک کلام، کشور را به سمت انزوای مطلق سوق میدهند.
در برابر صلحطلبی مثبت کانتی، که برای داخل نسخه دموکراسی و برای جهان نسخه ارتباط و همکاری متقابل میپیچد، منطق توازن قوای رئالیستی، ابتدا به اسم استقلال پیوندهای جهانی را قطع میکند، و سپس با ادعای مصالح ملی و امنیتی به سرکوب آزادیهای داخلی میپردازد. کشورهای جزیره شده که دوست و همپیمانی ندارند، به سادگی و با کمترین هزینه تبلیغاتی در اذهان شهروندان غربی به «دشمن خطرناک» بدل میشوند. بدین ترتیب، خطر طغیان داخلی در واکنش به استبداد و سرکوب با خطر حمله خارجی تشدید میشود و وضعیتی را به وجود میآورد که از آن با عنوان خطر «سوریهای شدن» یاد میکنیم.
کانال «مجمع دیوانگان»
@Divanesara
.
Telegram
مجمع دیوانگان
خطر جزیرهسازی از ایران
#A 165
کانال «مجمع دیوانگان»
@Divanesara
.
#A 165
کانال «مجمع دیوانگان»
@Divanesara
.
تیشه نماینده مجلس به ملیت و روح ملی
#A 166
https://t.me/divanesara/655
آرمان امیری @ArmanParian- هفته گذشته، چهار نماینده کرد استان ارومیه، از واگذار نشدن پستهای مدیریتی به کردها در استان ارومیه گلایه کردند. در واکنش به این انتقاد، نادر قاضیپور، نماینده ارومیه اظهارات عجیب و حتی تکاندهندهای بر زبان آورد. ایشان کردها را در استان ارومیه یک «اقلیت قومی» خواندهاند و مدعی شدهاند: «ساکن شدن گروهی از اقلیتها در آذربایجان غربی و افزایش تعداد آنها هیچگاه به معنای داشتن مسئولیت و به اختیار گرفتن مدیریت استان نبوده و نخواهد بود».
چنین اظهاراتی را اگر هر ناظر خارجی بشنود، باید تصور کند که ایران کشوری است فدرالی، که اتفاقا تقسیماتاش بر پایه قومیتگرایی بناشده است. چیزی شبیه همان نسخهای که در یوگوسلاوی پیچیده شد و در نهایت به جنگهای شدید و نسلکشیهای فجیع قومی میان صربها، بوسنیاییها و کرواتها انجامید. چه کسی باور میکند کسی که به این سادگی بخش قابل توجهی از شهروندان استان ارومیه را «غیرخودی» قلمداد میکند، از نظر قوانین ما، نه تنها نماینده تمامی مردم این شهر و این استان، بلکه نماینده تمام مردم ایران به حساب میآید؟
جالب اینکه آقای قاضیپور تلاش کردهاند جانب عدالت را هم رعایت کنند و به مصداق آنکه «ظلم بالسویه عدل است»، در حوزه دیگری هموطنان آذری زبان کشور را نیز پیشاپیش از حق مدیریت در استان تهران محروم ساختهاند: «با وجود جمعیت حداقل چهل درصدی ترک زبان در تهران پایتخت ایران اسلامی، نمیتوان مانند برخی نمایندگان مجلس ادعای تصاحب و مدیریت داشت». برای نگارنده جای این پرسش باقی است که اگر هر شخص دیگری، مدعی شده بود که ترکها حق ندارند در استان تهران سمت مدیریتی به دست بیاورند چه بلوا و آشوبی در کشور به پا میشد؟
تکلیف قوانین و تقسیمبندیهای کشور ما که مشخص است و صحبتهای قاضیپور مشخصا هیچ پایه حقوقی و قانونی ندارد. اما به باور نگارنده، خطر اصلی که شیوع این قومگرایی به دنبال دارد، نه در نقض برخی قوانین و تقسیمبندیهای کشوری، بلکه در نابودی هویت ملی، و روح ملی ایرانیان است. سالها است که میدانیم و هشدار میدهیم که برخی دشمنان در صدد «ایرانستان» کردن «ایران» هستند. برای هیچ کس جای تردیدی باقی نمانده که چندین دستگاه اطلاعاتی و جاسوسی بیگانه در حال دامن زدن به تحرکات قومی هستند تا از این طریق یکپارچگی ملی ایران را متزلزل کرده و زمینههای متلاشی کردن این ملت و تجزیه کشور را فراهم کنند. اما چه کسی میتوانست حتی به ذهناش خطور دهد که رادیکالترین و افراطیترین و گستاخانهترین تعابیر قومگرایانه را، نه یک تجزیهطلب و یا پانترک و پانکرد افراطی، بلکه نماینده مجلس بر زبان بیاورد؟
قومیتگرایی، یکی از بزرگترین انحرافات بحران فرهنگی است. وقتی بنیانهای هویتی یک کشور دچار تزلزل میشوند، وقتی حاکمیت از تکیه بر بنیان هویت ملی سر باز میزند یا به دلیل ناکارآمدیاش شهروندان را به انزوا و ناامیدی میکشد، طبیعتا جامعه تودهای شده و پیوندهای اجتماعیاش متزلزل شود. چنین جامعهای آبستن درافتادن در تلههای هویت کاذب است. شهروندی سرخورده از نقشآفرینی اجتماعی و انسان سرخورده از سرکوبهای سیاسی و اجتماعی، با پیوستن به گنگهای هویتطلب خلاءهای اجتماعی و شخصیتی خود را به خطرناکترین شکل سرپوش میگذارد. سالها قبل، اروپای بحران زده از جنگ جهانی گرفتار وضعیت مشابهی بود.
در وضعیت بحرانی جامعه اروپایی، نژادگرایی فاشیستها و نازیها خیلی زود توانست تودههای سرخورده را بسیج کند. آنها که از تشکیل پیوندهای سازنده اجتماعی ناامید شده بوند، حول اتحادهایی شکل گرفته از «نفرت» و «دیگری ستیزی» جمع شدند. نتیجه فاجعه نژادگرایی نفرتپراکن نیمی از جهان را به نابودی کشاند و دهها میلیون کشته بر جای گذاشت. جهان غربی از آن فجایع درس عبرتی گرفت تا امروزه هرگونه اظهاراتی که مصداق نفرتپراکنی یا دامن زدن به جدالهای نژادی نزدیک شود ممنوع شده و حتی از جانب ارشدترین سیاستمداران نیز با پیگرد قانونی مواجه شود.
ما نیز سرنوشت یوگوسلاوی را دیدهایم. ما سرنوشت جنگهای قومی در سوریه را دیدهایم. ما کشور متلاشی شدهای مثل لبنان را در پیش چشم داریم که سه پاره شده و هویت متحد یک ملت را از دست داده است. ما فرجام نسلکشیهای قومی در رواندا، دارفور و حتی عراق (فاجعه «انفال») را دیدهایم. حالا و در شرایطی که سایه شوم قومیتگرایی، بیش از هر زمان دیگر یکپارچگی اجتماعی و روح ملی ایرانیان را تهدید میکند، چطور میتوانیم از تریبون «خانه ملت» چنین تحریکاتی را تحمل کنیم؟
کانال «مجمع دیوانگان»
@DivaneSara
#A 166
https://t.me/divanesara/655
آرمان امیری @ArmanParian- هفته گذشته، چهار نماینده کرد استان ارومیه، از واگذار نشدن پستهای مدیریتی به کردها در استان ارومیه گلایه کردند. در واکنش به این انتقاد، نادر قاضیپور، نماینده ارومیه اظهارات عجیب و حتی تکاندهندهای بر زبان آورد. ایشان کردها را در استان ارومیه یک «اقلیت قومی» خواندهاند و مدعی شدهاند: «ساکن شدن گروهی از اقلیتها در آذربایجان غربی و افزایش تعداد آنها هیچگاه به معنای داشتن مسئولیت و به اختیار گرفتن مدیریت استان نبوده و نخواهد بود».
چنین اظهاراتی را اگر هر ناظر خارجی بشنود، باید تصور کند که ایران کشوری است فدرالی، که اتفاقا تقسیماتاش بر پایه قومیتگرایی بناشده است. چیزی شبیه همان نسخهای که در یوگوسلاوی پیچیده شد و در نهایت به جنگهای شدید و نسلکشیهای فجیع قومی میان صربها، بوسنیاییها و کرواتها انجامید. چه کسی باور میکند کسی که به این سادگی بخش قابل توجهی از شهروندان استان ارومیه را «غیرخودی» قلمداد میکند، از نظر قوانین ما، نه تنها نماینده تمامی مردم این شهر و این استان، بلکه نماینده تمام مردم ایران به حساب میآید؟
جالب اینکه آقای قاضیپور تلاش کردهاند جانب عدالت را هم رعایت کنند و به مصداق آنکه «ظلم بالسویه عدل است»، در حوزه دیگری هموطنان آذری زبان کشور را نیز پیشاپیش از حق مدیریت در استان تهران محروم ساختهاند: «با وجود جمعیت حداقل چهل درصدی ترک زبان در تهران پایتخت ایران اسلامی، نمیتوان مانند برخی نمایندگان مجلس ادعای تصاحب و مدیریت داشت». برای نگارنده جای این پرسش باقی است که اگر هر شخص دیگری، مدعی شده بود که ترکها حق ندارند در استان تهران سمت مدیریتی به دست بیاورند چه بلوا و آشوبی در کشور به پا میشد؟
تکلیف قوانین و تقسیمبندیهای کشور ما که مشخص است و صحبتهای قاضیپور مشخصا هیچ پایه حقوقی و قانونی ندارد. اما به باور نگارنده، خطر اصلی که شیوع این قومگرایی به دنبال دارد، نه در نقض برخی قوانین و تقسیمبندیهای کشوری، بلکه در نابودی هویت ملی، و روح ملی ایرانیان است. سالها است که میدانیم و هشدار میدهیم که برخی دشمنان در صدد «ایرانستان» کردن «ایران» هستند. برای هیچ کس جای تردیدی باقی نمانده که چندین دستگاه اطلاعاتی و جاسوسی بیگانه در حال دامن زدن به تحرکات قومی هستند تا از این طریق یکپارچگی ملی ایران را متزلزل کرده و زمینههای متلاشی کردن این ملت و تجزیه کشور را فراهم کنند. اما چه کسی میتوانست حتی به ذهناش خطور دهد که رادیکالترین و افراطیترین و گستاخانهترین تعابیر قومگرایانه را، نه یک تجزیهطلب و یا پانترک و پانکرد افراطی، بلکه نماینده مجلس بر زبان بیاورد؟
قومیتگرایی، یکی از بزرگترین انحرافات بحران فرهنگی است. وقتی بنیانهای هویتی یک کشور دچار تزلزل میشوند، وقتی حاکمیت از تکیه بر بنیان هویت ملی سر باز میزند یا به دلیل ناکارآمدیاش شهروندان را به انزوا و ناامیدی میکشد، طبیعتا جامعه تودهای شده و پیوندهای اجتماعیاش متزلزل شود. چنین جامعهای آبستن درافتادن در تلههای هویت کاذب است. شهروندی سرخورده از نقشآفرینی اجتماعی و انسان سرخورده از سرکوبهای سیاسی و اجتماعی، با پیوستن به گنگهای هویتطلب خلاءهای اجتماعی و شخصیتی خود را به خطرناکترین شکل سرپوش میگذارد. سالها قبل، اروپای بحران زده از جنگ جهانی گرفتار وضعیت مشابهی بود.
در وضعیت بحرانی جامعه اروپایی، نژادگرایی فاشیستها و نازیها خیلی زود توانست تودههای سرخورده را بسیج کند. آنها که از تشکیل پیوندهای سازنده اجتماعی ناامید شده بوند، حول اتحادهایی شکل گرفته از «نفرت» و «دیگری ستیزی» جمع شدند. نتیجه فاجعه نژادگرایی نفرتپراکن نیمی از جهان را به نابودی کشاند و دهها میلیون کشته بر جای گذاشت. جهان غربی از آن فجایع درس عبرتی گرفت تا امروزه هرگونه اظهاراتی که مصداق نفرتپراکنی یا دامن زدن به جدالهای نژادی نزدیک شود ممنوع شده و حتی از جانب ارشدترین سیاستمداران نیز با پیگرد قانونی مواجه شود.
ما نیز سرنوشت یوگوسلاوی را دیدهایم. ما سرنوشت جنگهای قومی در سوریه را دیدهایم. ما کشور متلاشی شدهای مثل لبنان را در پیش چشم داریم که سه پاره شده و هویت متحد یک ملت را از دست داده است. ما فرجام نسلکشیهای قومی در رواندا، دارفور و حتی عراق (فاجعه «انفال») را دیدهایم. حالا و در شرایطی که سایه شوم قومیتگرایی، بیش از هر زمان دیگر یکپارچگی اجتماعی و روح ملی ایرانیان را تهدید میکند، چطور میتوانیم از تریبون «خانه ملت» چنین تحریکاتی را تحمل کنیم؟
کانال «مجمع دیوانگان»
@DivaneSara
Telegram
مجمع دیوانگان
تیشه نماینده مجلس به ملیت و روح ملی
#A 166
کانال «مجمع دیوانگان»
@DivaneSara
.
#A 166
کانال «مجمع دیوانگان»
@DivaneSara
.
👍1
مرگ آیا به حوزه عمومی تعلق دارد یا به حوزه خصوصی؟
#V 24
نویسنده میهمان: شهین غفاری
کانال «مجمع دیوانگان»
@Divanesara
.
#V 24
نویسنده میهمان: شهین غفاری
کانال «مجمع دیوانگان»
@Divanesara
.
مرگ آیا به حوزه عمومی تعلق دارد یا به حوزه خصوصی؟
#V 24
https://t.me/divanesara/657
نویسنده میهمان: شهین غفاری
چرا مرگ این قدر بین حوزه عمومی و حوزه خصوصی در حرکت است؟ تعریف حوزه عمومی و حوزه خصوصی چیست؟
حوزه عمومی حوزهای است که همه انسانها از آن باید به طور یکسان برخوردار شوند. همانجایی است که بر پهنای آن عدالت بر همه انسانها جاری میگردد. یعنی حوزهای که متعلق به همه است و همگان در آن ساحت با موازین برابر سنجیده و از آن برخوردار میشوند. همه انسانها حق دارند از حوزه عمومی مانند هوای سالم، آب سالم، غذای سالم و مسکن مناسب برخوردار باشند و به همین دلیل در بهرهمندی از آن، دولتها و سیاستگذاران حق انجام اقدامات کاهنده و ممانعت کننده این حقوق را ندارند. انسانها در مصیبتهای وارده ناشی از بلایای طبیعی و غیرطبیعی در معرض آسیبهای جسمانی و روانی مشابه قرار میگیرند، بنابراین وظیفه دولتهاست که در این گونه مصائب، برای تمام انسانهای درگیر در آسیب، اقدامات حمایتی-تسکینی یکسان عرضه نمایند.
مرگ هم از آن مواردی است که گرچه بر فرد نازل میشود ولی قوانین حوزه عمومی بر آن جاری است و همه انسانها در برابر آن یکسان هستند و اجرای عدالت به معنای کامل بر آن حاکم است؛ حال اما با وضعیتی مواجه شدهایم که حوزه عمومی قربانی منافع خصوصی برخی افراد، نهادها و سازمانهای خاص شده است. گروهی که به مدد سرمایه و رانتهای مختلف توانستهاند حوزه عمومی را به اشکال خصوصی تغییر شکل دهند تا امکان سرمایهاندوزی بیشتر را به دست آورند.
آنان که کاسبان مرگاند هیچ یک از موازین صحیح خدمات عمومی مانند هوای سالم، آب سالم، غذای سالم و مسکن مناسب را بنابر مصالح مادی و گروهی خود رعایت نکرده و مرگ را این گونه بر همه ارزانی میدارند، بدون اینکه این عدالت نهفته در ذات مرگ ذرهای از سرمایهاندوزی آنها بکاهد. هر روز مرگ را به درب خانه عدهای از ساکنین این سرزمین میفرستند و به سختترین، جانفرساترین و مصیبتآمیزترین شکل، جگرگوشگان مادران این سرزمین را از خانهها میربایند.
برای توقف این روند سوگواری، باید بار دیگر تدبیری برای مصونیت حوزه عمومی از گزند این منافع خصوصی بیندیشیم.
(نگارنده، مطالعه گزارش «خطرات پالم برای سلامت انسان» goo.gl/wVTZKk از روزنامه شرق را برای تکمیل این یادداشت پیشنهاد میکند)
کانال «مجمع دیوانگان»
@Divanesara
.
#V 24
https://t.me/divanesara/657
نویسنده میهمان: شهین غفاری
چرا مرگ این قدر بین حوزه عمومی و حوزه خصوصی در حرکت است؟ تعریف حوزه عمومی و حوزه خصوصی چیست؟
حوزه عمومی حوزهای است که همه انسانها از آن باید به طور یکسان برخوردار شوند. همانجایی است که بر پهنای آن عدالت بر همه انسانها جاری میگردد. یعنی حوزهای که متعلق به همه است و همگان در آن ساحت با موازین برابر سنجیده و از آن برخوردار میشوند. همه انسانها حق دارند از حوزه عمومی مانند هوای سالم، آب سالم، غذای سالم و مسکن مناسب برخوردار باشند و به همین دلیل در بهرهمندی از آن، دولتها و سیاستگذاران حق انجام اقدامات کاهنده و ممانعت کننده این حقوق را ندارند. انسانها در مصیبتهای وارده ناشی از بلایای طبیعی و غیرطبیعی در معرض آسیبهای جسمانی و روانی مشابه قرار میگیرند، بنابراین وظیفه دولتهاست که در این گونه مصائب، برای تمام انسانهای درگیر در آسیب، اقدامات حمایتی-تسکینی یکسان عرضه نمایند.
مرگ هم از آن مواردی است که گرچه بر فرد نازل میشود ولی قوانین حوزه عمومی بر آن جاری است و همه انسانها در برابر آن یکسان هستند و اجرای عدالت به معنای کامل بر آن حاکم است؛ حال اما با وضعیتی مواجه شدهایم که حوزه عمومی قربانی منافع خصوصی برخی افراد، نهادها و سازمانهای خاص شده است. گروهی که به مدد سرمایه و رانتهای مختلف توانستهاند حوزه عمومی را به اشکال خصوصی تغییر شکل دهند تا امکان سرمایهاندوزی بیشتر را به دست آورند.
آنان که کاسبان مرگاند هیچ یک از موازین صحیح خدمات عمومی مانند هوای سالم، آب سالم، غذای سالم و مسکن مناسب را بنابر مصالح مادی و گروهی خود رعایت نکرده و مرگ را این گونه بر همه ارزانی میدارند، بدون اینکه این عدالت نهفته در ذات مرگ ذرهای از سرمایهاندوزی آنها بکاهد. هر روز مرگ را به درب خانه عدهای از ساکنین این سرزمین میفرستند و به سختترین، جانفرساترین و مصیبتآمیزترین شکل، جگرگوشگان مادران این سرزمین را از خانهها میربایند.
برای توقف این روند سوگواری، باید بار دیگر تدبیری برای مصونیت حوزه عمومی از گزند این منافع خصوصی بیندیشیم.
(نگارنده، مطالعه گزارش «خطرات پالم برای سلامت انسان» goo.gl/wVTZKk از روزنامه شرق را برای تکمیل این یادداشت پیشنهاد میکند)
کانال «مجمع دیوانگان»
@Divanesara
.
Telegram
مجمع دیوانگان
مرگ آیا به حوزه عمومی تعلق دارد یا به حوزه خصوصی؟
#V 24
نویسنده میهمان: شهین غفاری
کانال «مجمع دیوانگان»
@Divanesara
.
#V 24
نویسنده میهمان: شهین غفاری
کانال «مجمع دیوانگان»
@Divanesara
.