بیماری خاص و حق زندگانی!
https://bit.ly/2xQLKBs
#N 040
امیرعلی نصرالهزاده @AmirA_N -وزیر بهداشت به تازگی گفته است: آیا مردم اجازه میدهند ما برای افزایش دو سال، سه سال عمر [یک بیمار]، هر سال برویم یک میلیارد تومان هزینه کنیم؟
برخی این حرف وزیر را استدلالی منطقی دانستهاند. از این منظر، منابع مالی محدود است و برای مثال بین واردات شیر خشک و واردات داروی یک بیماری خاص، باید شیر خشک را انتخاب کنیم که در زندگی عده بیشتری تأثیر میگذارد. این اظهارات تازگی ندارد و در طول تاریخ بارها و در اشکال گوناگون تکرار شده است. «محدودیت منابع»، استدلالی به ظاهر منطقی است که باعث میشود جامعه اکثریت، اعمال تبعیض در حق اقلیت را روا بداند. در همین یکی دو سال اخیر، شیرازه استدلال ناسیونالیستها در محدودسازی مهاجرین و سیاستهای مهاجرپذیر همین محدودیت منابع بوده است: پول کم است، شغل کم است، فضا کم است و اگر هم باشد مهاجرین در اولویت نیستند. بودجه محدود است و نمیشود همه را زنده نگه داشت، پس باید از دست کسانی که قرار است زودتر بمیرند، خلاص شویم.
اما این ادعا چقدر واقعی است؟ این که بودجه محدود است واقعیت تازه کشف شدهای نیست. در طول تاریخ، محافظهکاران هربار نوبت به تخصیص بودجه برای خدمات اجتماعی میرسد به ناگاه به همین نتیجه میرسند. مدعی میشوند: ما هم دوست داریم از فقرا و بینوایان و بیماران حمایت کنیم اما واقعیت این است که بودجه محدودیتهایی دارد.
اگر واقعیت محدودیت پذیرفته شود، لاجرم اولویتبندی نیز طبیعی خواهد بود و در این راه عدهای به ناچار قربانی خواهند شد. آنها این وضعیت را برچسب «واقعبینی» میزنند و خیلی زود منتقدین را «آرمانگرا» یا حتی احساساتی و «سانتیمانتال» میخوانند.
ما اما این پاسخ را از دو جنبه به کلی غلط میدانیم. یک جنبه از آن با نگاهی به فلسفه بیمه روشن خواهد شد. بیمه از اساس بر این مبنا بنا شده که افراد توانمند و سالم هزینه درمان افراد ناتوان و بیمار را بپردازند. مهم نیست بیماری شما سرماخوردگی ساده است یا به سرطانی ناگوار دچارید. وقتی از بیمه استفاده میکنید، بخشی از سهم درمان شما را دیگران میپردازند. نمیشود گفت من فقط برای خودم حق بیمه میدهم. شما برای همه حق بیمه میدهید. اگر خدای ناکرده همه بیمار و ناتوان شدیم این پول کفاف درمان همهمان را نمیدهد اما فرض بر این است که در جامعه افراد توانمند و سالم بیشتری وجود دارد.
امروزه سیاستهای مدرن احزاب مترقی بسیاری از کشورهای دنیا، سلامت و بیمه را نه یک امتیاز مالی که یک «حق بشری» میداند. بنابراین، تک تک افراد جامعه و نه فقط افراد تحت پوشش بیمه، موظف میشوند بخشی از هزینه درمان یکدیگر را تقبل کنند. چه در کشور ما و چه در سایر ممالک دنیا، بیماریهای خاص با هزینه درمان بسیار زیاد دقیقا به همین دلیل تحت پوشش بیمه هستند. به خاطر اینکه از «هیچکس» (از میانگین جامعه) انتظار نداریم بتواند هزینه بیماری خاصی که از بد روزگار بدان مبتلا شده را بپردازد. بلکه توقع داریم همه با پرداخت بخش کوچکی بتوانیم هزینه درمان یک نفر با بیماری خاصی را بپردازیم.
پس هرچند منابع همیشه و در همه جا محدود است، اما فلسفه بیمه به ما میآموزد که هزینه محافظت از ضعیفترین اقشار جامعه (چه فقرا و چه مبتلایان به بیماری خاص) بر عهده افراد توانمند و سالم است. بهتر است آقای وزیر شیرخشک را تنها برای فقرا ارزان وارد کند و به دیگران با قیمت آزاد بفروشد تا بتوانیم از جان هموطن مبتلا به اس.ام.ای، نه حتی برای دو سال، که ای بسا برای یک روز زندگی بیشتر محافظت کنیم. شاید بهتر باشد حتی بنزین را لیتری ۱۰۰تومان گرانتر کنیم تا یک میلیارد تومن هزینه مورد نظر آقای وزیر فراهم شود.
عادیسازی و منطقی جلوه دادن «انتخاب برای آنکه چه کسی زنده بماند» ابعاد وحشتناکتری نیز دارد. همه میدانیم که طبق معمول در برهه حساس کنونی به سر میبریم. شرایط کشور دشوار است و محدودیتهای این شرایط نه فقط روی قیمت دارو که روی قیمت آب و نان هم تاثیر میگذارد. اما این محدودیتها چقدر واقعی هستند؟ محافظهکاران بر واقعیبودن محدودیتها قسم خواهند خورد و مانند وزیر خواهند گفت: با این که ما همه را دوست داریم، اما ناچاریم بین بیماران دست به انتخاب بزنیم. آنها این حق انتخاب را «منطقی» و برای خود محفوظ میپندارند. این ادعا برای کسانی که با ظهور و قدرتگیری فاشیسم آشنایی بیشتری دارند، زنگ خطری اولیه است. خوشبختانه برچسب «فاشیسم» آن قدری بر همه گران میآید، که بتوانیم این موضوع را دقیقتر بشکافیم.
(برای خواندن ادامه یادداشت از لینک تلگراف https://bit.ly/2xQLKBs استفاده کنید)
https://bit.ly/2xQLKBs
#N 040
امیرعلی نصرالهزاده @AmirA_N -وزیر بهداشت به تازگی گفته است: آیا مردم اجازه میدهند ما برای افزایش دو سال، سه سال عمر [یک بیمار]، هر سال برویم یک میلیارد تومان هزینه کنیم؟
برخی این حرف وزیر را استدلالی منطقی دانستهاند. از این منظر، منابع مالی محدود است و برای مثال بین واردات شیر خشک و واردات داروی یک بیماری خاص، باید شیر خشک را انتخاب کنیم که در زندگی عده بیشتری تأثیر میگذارد. این اظهارات تازگی ندارد و در طول تاریخ بارها و در اشکال گوناگون تکرار شده است. «محدودیت منابع»، استدلالی به ظاهر منطقی است که باعث میشود جامعه اکثریت، اعمال تبعیض در حق اقلیت را روا بداند. در همین یکی دو سال اخیر، شیرازه استدلال ناسیونالیستها در محدودسازی مهاجرین و سیاستهای مهاجرپذیر همین محدودیت منابع بوده است: پول کم است، شغل کم است، فضا کم است و اگر هم باشد مهاجرین در اولویت نیستند. بودجه محدود است و نمیشود همه را زنده نگه داشت، پس باید از دست کسانی که قرار است زودتر بمیرند، خلاص شویم.
اما این ادعا چقدر واقعی است؟ این که بودجه محدود است واقعیت تازه کشف شدهای نیست. در طول تاریخ، محافظهکاران هربار نوبت به تخصیص بودجه برای خدمات اجتماعی میرسد به ناگاه به همین نتیجه میرسند. مدعی میشوند: ما هم دوست داریم از فقرا و بینوایان و بیماران حمایت کنیم اما واقعیت این است که بودجه محدودیتهایی دارد.
اگر واقعیت محدودیت پذیرفته شود، لاجرم اولویتبندی نیز طبیعی خواهد بود و در این راه عدهای به ناچار قربانی خواهند شد. آنها این وضعیت را برچسب «واقعبینی» میزنند و خیلی زود منتقدین را «آرمانگرا» یا حتی احساساتی و «سانتیمانتال» میخوانند.
ما اما این پاسخ را از دو جنبه به کلی غلط میدانیم. یک جنبه از آن با نگاهی به فلسفه بیمه روشن خواهد شد. بیمه از اساس بر این مبنا بنا شده که افراد توانمند و سالم هزینه درمان افراد ناتوان و بیمار را بپردازند. مهم نیست بیماری شما سرماخوردگی ساده است یا به سرطانی ناگوار دچارید. وقتی از بیمه استفاده میکنید، بخشی از سهم درمان شما را دیگران میپردازند. نمیشود گفت من فقط برای خودم حق بیمه میدهم. شما برای همه حق بیمه میدهید. اگر خدای ناکرده همه بیمار و ناتوان شدیم این پول کفاف درمان همهمان را نمیدهد اما فرض بر این است که در جامعه افراد توانمند و سالم بیشتری وجود دارد.
امروزه سیاستهای مدرن احزاب مترقی بسیاری از کشورهای دنیا، سلامت و بیمه را نه یک امتیاز مالی که یک «حق بشری» میداند. بنابراین، تک تک افراد جامعه و نه فقط افراد تحت پوشش بیمه، موظف میشوند بخشی از هزینه درمان یکدیگر را تقبل کنند. چه در کشور ما و چه در سایر ممالک دنیا، بیماریهای خاص با هزینه درمان بسیار زیاد دقیقا به همین دلیل تحت پوشش بیمه هستند. به خاطر اینکه از «هیچکس» (از میانگین جامعه) انتظار نداریم بتواند هزینه بیماری خاصی که از بد روزگار بدان مبتلا شده را بپردازد. بلکه توقع داریم همه با پرداخت بخش کوچکی بتوانیم هزینه درمان یک نفر با بیماری خاصی را بپردازیم.
پس هرچند منابع همیشه و در همه جا محدود است، اما فلسفه بیمه به ما میآموزد که هزینه محافظت از ضعیفترین اقشار جامعه (چه فقرا و چه مبتلایان به بیماری خاص) بر عهده افراد توانمند و سالم است. بهتر است آقای وزیر شیرخشک را تنها برای فقرا ارزان وارد کند و به دیگران با قیمت آزاد بفروشد تا بتوانیم از جان هموطن مبتلا به اس.ام.ای، نه حتی برای دو سال، که ای بسا برای یک روز زندگی بیشتر محافظت کنیم. شاید بهتر باشد حتی بنزین را لیتری ۱۰۰تومان گرانتر کنیم تا یک میلیارد تومن هزینه مورد نظر آقای وزیر فراهم شود.
عادیسازی و منطقی جلوه دادن «انتخاب برای آنکه چه کسی زنده بماند» ابعاد وحشتناکتری نیز دارد. همه میدانیم که طبق معمول در برهه حساس کنونی به سر میبریم. شرایط کشور دشوار است و محدودیتهای این شرایط نه فقط روی قیمت دارو که روی قیمت آب و نان هم تاثیر میگذارد. اما این محدودیتها چقدر واقعی هستند؟ محافظهکاران بر واقعیبودن محدودیتها قسم خواهند خورد و مانند وزیر خواهند گفت: با این که ما همه را دوست داریم، اما ناچاریم بین بیماران دست به انتخاب بزنیم. آنها این حق انتخاب را «منطقی» و برای خود محفوظ میپندارند. این ادعا برای کسانی که با ظهور و قدرتگیری فاشیسم آشنایی بیشتری دارند، زنگ خطری اولیه است. خوشبختانه برچسب «فاشیسم» آن قدری بر همه گران میآید، که بتوانیم این موضوع را دقیقتر بشکافیم.
(برای خواندن ادامه یادداشت از لینک تلگراف https://bit.ly/2xQLKBs استفاده کنید)
Telegraph
بیماری خاص و حق زندگانی!
بیماری خاص و حق زندگانی! وزیر بهداشت به تازگی گفته است: آیا مردم اجازه میدهند ما برای افزایش دو سال، سه سال عمر [یک بیمار]، هر سال برویم یک میلیارد تومان هزینه کنیم؟ برخی این حرف وزیر را استدلالی منطقی دانستهاند. از این منظر، منابع مالی محدود است و برای…
چهار تلنگر درباره «حق بر مرگ»!
#V 30
تصویر متعلق است به تابلوی «کشتار بیگناهان» اثر «لئون کنیه»
.
کانال «مجمع دیوانگان»
@Divanesara
.
#V 30
تصویر متعلق است به تابلوی «کشتار بیگناهان» اثر «لئون کنیه»
.
کانال «مجمع دیوانگان»
@Divanesara
.
چهار تلنگر درباره «حق بر مرگ»!
#V 30
https://t.me/divanesara/763
نویسنده میهمان: فریبا امیری - در ارتباط با سخنان اخیر وزیر بهداشت، یادداشت «بیماری خاص و حق زندگانی» در کانال «مجمع دیوانگان» منتشر شد. (t.me/divanesara/762) اگر چه متن نوشته شده به لحاظ علمی، تاریخی و استدلالهای ارائه شده، متنی بدون نقص و کامل است اما چند نکته را میخواهم بدان بیفزایم.
۱
مساله تشخیص ادامه زندگی یا مرگ دغدغهای است به طول قدمت تاریخ؛ پرسش این است که انسان به چه اندازه نسبت به جان دیگران (و حتی جان خودش و یا فرزندانی که بخشی از وجود خودش هستند) حق تصمیمگیری دارد؟ آیا پدر و مادری که ناخواسته صاحب فرزندی میشوند و میدانند با به دنیا آمدن نوزاد جدید، ادامه زندگی برایشان مشقتبار خواهد بود حقی بر نابودی او (که هنوز به دنیا هم نیامده) دارند؟ دستکم تا این حد میدانیم که پاسخ بسیاری از ادیان کاملا منفی است و در دین اسلام نیز تنها در مواردی بسیار محدود با شروطی مشخص ممکن است چنین مجوزی صادر شود. بدین ترتیب، باز هم حداقل در چهارچوب قوانین ما و شریعت اسلام، میتوان به شیوه همان یادداشت قبلی شرایط والدین را به چالش کشید: آیا واقعا ده تومان داریم؟
اینجاست که دین، یا اخلاق علمی، یا فلسفههای منطقی باید بتوانند شهادت بسیار بزرگی بدهند که غیر از سقط کودک هیچ راهی وجود ندارد. چنین شهادتی چنان گران است که باز هم در کشور ما، هرگز با توجیهاتی از قبیل مشکلات مالی یا به مخاطره افتادن آزادی و آسایش مادر و اعتیاد پدر و غیره مشروع دانسته نمیشود.
۲
«اتانازی» پرسش دیگری است که در جهان امروز مورد مناقشه قرار گرفته: آیا پزشکان میتوانند بنابر خواست یک بیمار به زندگی او پایان دهند؟ بیماری را فرض کنید که با رنج و درد به زندگی ادامه میدهد و از قرائن بر میآید که ادامه حیات با وسایل پزشکی و در شرایط سخت هیچگونه لذت و امیدی برایش به دنبال ندارد. حال او تا چه حد برای اتخاذ تصمیم مرگ خود محق است؟ پرسش سادهای نیست؛ تا این لحظه که پاسخ اکثر قریب به اتفاق نظامهای حقوقی جهان بدان منفی بوده. بخش مهم برای جناب وزیر البته باید این حقیقت غیرقابل تردید باشد که: در قوانین کشور ما مرگ توسط پزشکان حتی با رضایت کامل بیمار هم مردود است، چه برسد با رایگیری در مجلس و تشخیص جناب وزیر!
۳
تصور کنیم که پرسش مورد نظر جناب وزیر را از یک خانواده پرسیدهایم. خانوادهای که اتفاقا هم یک کودک شیرخوار دارد و هم یک کودک مبتلا به بیماریهای خاص. آیا پول محدود خود را صرف شیر خشک میکنند؟ یا برای زنده ماندن حتی یک روز بیشتر کودک بیمار؟ بنده که شخصا به عنوان یک مادر بدون هیچ تردیدی دومی را انتخاب میکنم و برای حل مشکل اول، به دنبال چارهای دیگر، از جمله راهکارهایی که سالیان سال (حتی پیش از اختراع شیرخشک) بشر از آنها استفاده میکرده است متوسل میشوم. به مانند انبوهی از کودکان که در بدو تولد مادر خود را از دست میدادند اما بالاخره به نوعی تغذیه و تامین میشدند.
۴
باید یادآور شد که مورد قربانی شدن یک گروه به سود تداوم حیات گروهی دیگر، حداقل در دو فرهنگ سابقه داشته است. نخست در نزد اسکیموها. گروههایی که به دلیل محدودیت منابع غذایی، به همه اعضای گروه خود به عنوان نیروی کار احتیاج داشتند. در میان اسکیموها، سالخوردگانی که توانایی کار کردن را از دست میدادند با جیرهای اندک رها میشدند که در تنهایی زندگی را به پایان برسانند. گروه دیگر، عشایری بودند که اتفاقا در کشور ما سابقه طولانی دارند. در میان عشایر نیز که زیست و بقای ایل به کوچهای مداوم و مشقتبار وابسته بود، هرگاه سالمندی توانایی همراهی ایل را از دست میداد، در مکانهایی مشخص با آذوقهای محدود رها میشد. گویا عشایر، گرداگرد این سالمندان دیوارهایی هم میکشیدهاند که از گزند حیوانات درنده در امان باشند و آثار و بقایای این بناهای سنگی و خشتی هنوز در مسیر عشایر ما قابل مشاهده هستند.
فارغ از اینکه همین نمونههای تاریخی نیز با نگاه امروزین ما ظالمانه و غیرانسانی به نظر میآیند، اما مساله این است که حتی این مصادیق نیز با آگاهی و پذیرش کامل افراد مسن صورت میگرفته، چرا که در آن فرهنگها به افراد میآموختند که این امر به صورت دور انجام میشود. هر کودک باید بداند که روزی برای ادامه حیاتش کسی قربانش شده، پس او هم روزی باید قربانی کودک دیگری شود. اما همین شیوههای منسوخ هم کوچکترین شباهتی به مدلهای مورد توجه آقای وزیر ندارد. چه کسی قرار است فدای چه کسی شود؟ این افراد چه ارتباطی با هم دارند؟ چه کسانی صلاحیت تشخیص این مساله را دارند؟ آیا این تصمیم گیران همین وضعیت را برای خود هم به رسمیت میشناسند؟
کانال «مجمع دیوانگان»
@Divanesara
.
#V 30
https://t.me/divanesara/763
نویسنده میهمان: فریبا امیری - در ارتباط با سخنان اخیر وزیر بهداشت، یادداشت «بیماری خاص و حق زندگانی» در کانال «مجمع دیوانگان» منتشر شد. (t.me/divanesara/762) اگر چه متن نوشته شده به لحاظ علمی، تاریخی و استدلالهای ارائه شده، متنی بدون نقص و کامل است اما چند نکته را میخواهم بدان بیفزایم.
۱
مساله تشخیص ادامه زندگی یا مرگ دغدغهای است به طول قدمت تاریخ؛ پرسش این است که انسان به چه اندازه نسبت به جان دیگران (و حتی جان خودش و یا فرزندانی که بخشی از وجود خودش هستند) حق تصمیمگیری دارد؟ آیا پدر و مادری که ناخواسته صاحب فرزندی میشوند و میدانند با به دنیا آمدن نوزاد جدید، ادامه زندگی برایشان مشقتبار خواهد بود حقی بر نابودی او (که هنوز به دنیا هم نیامده) دارند؟ دستکم تا این حد میدانیم که پاسخ بسیاری از ادیان کاملا منفی است و در دین اسلام نیز تنها در مواردی بسیار محدود با شروطی مشخص ممکن است چنین مجوزی صادر شود. بدین ترتیب، باز هم حداقل در چهارچوب قوانین ما و شریعت اسلام، میتوان به شیوه همان یادداشت قبلی شرایط والدین را به چالش کشید: آیا واقعا ده تومان داریم؟
اینجاست که دین، یا اخلاق علمی، یا فلسفههای منطقی باید بتوانند شهادت بسیار بزرگی بدهند که غیر از سقط کودک هیچ راهی وجود ندارد. چنین شهادتی چنان گران است که باز هم در کشور ما، هرگز با توجیهاتی از قبیل مشکلات مالی یا به مخاطره افتادن آزادی و آسایش مادر و اعتیاد پدر و غیره مشروع دانسته نمیشود.
۲
«اتانازی» پرسش دیگری است که در جهان امروز مورد مناقشه قرار گرفته: آیا پزشکان میتوانند بنابر خواست یک بیمار به زندگی او پایان دهند؟ بیماری را فرض کنید که با رنج و درد به زندگی ادامه میدهد و از قرائن بر میآید که ادامه حیات با وسایل پزشکی و در شرایط سخت هیچگونه لذت و امیدی برایش به دنبال ندارد. حال او تا چه حد برای اتخاذ تصمیم مرگ خود محق است؟ پرسش سادهای نیست؛ تا این لحظه که پاسخ اکثر قریب به اتفاق نظامهای حقوقی جهان بدان منفی بوده. بخش مهم برای جناب وزیر البته باید این حقیقت غیرقابل تردید باشد که: در قوانین کشور ما مرگ توسط پزشکان حتی با رضایت کامل بیمار هم مردود است، چه برسد با رایگیری در مجلس و تشخیص جناب وزیر!
۳
تصور کنیم که پرسش مورد نظر جناب وزیر را از یک خانواده پرسیدهایم. خانوادهای که اتفاقا هم یک کودک شیرخوار دارد و هم یک کودک مبتلا به بیماریهای خاص. آیا پول محدود خود را صرف شیر خشک میکنند؟ یا برای زنده ماندن حتی یک روز بیشتر کودک بیمار؟ بنده که شخصا به عنوان یک مادر بدون هیچ تردیدی دومی را انتخاب میکنم و برای حل مشکل اول، به دنبال چارهای دیگر، از جمله راهکارهایی که سالیان سال (حتی پیش از اختراع شیرخشک) بشر از آنها استفاده میکرده است متوسل میشوم. به مانند انبوهی از کودکان که در بدو تولد مادر خود را از دست میدادند اما بالاخره به نوعی تغذیه و تامین میشدند.
۴
باید یادآور شد که مورد قربانی شدن یک گروه به سود تداوم حیات گروهی دیگر، حداقل در دو فرهنگ سابقه داشته است. نخست در نزد اسکیموها. گروههایی که به دلیل محدودیت منابع غذایی، به همه اعضای گروه خود به عنوان نیروی کار احتیاج داشتند. در میان اسکیموها، سالخوردگانی که توانایی کار کردن را از دست میدادند با جیرهای اندک رها میشدند که در تنهایی زندگی را به پایان برسانند. گروه دیگر، عشایری بودند که اتفاقا در کشور ما سابقه طولانی دارند. در میان عشایر نیز که زیست و بقای ایل به کوچهای مداوم و مشقتبار وابسته بود، هرگاه سالمندی توانایی همراهی ایل را از دست میداد، در مکانهایی مشخص با آذوقهای محدود رها میشد. گویا عشایر، گرداگرد این سالمندان دیوارهایی هم میکشیدهاند که از گزند حیوانات درنده در امان باشند و آثار و بقایای این بناهای سنگی و خشتی هنوز در مسیر عشایر ما قابل مشاهده هستند.
فارغ از اینکه همین نمونههای تاریخی نیز با نگاه امروزین ما ظالمانه و غیرانسانی به نظر میآیند، اما مساله این است که حتی این مصادیق نیز با آگاهی و پذیرش کامل افراد مسن صورت میگرفته، چرا که در آن فرهنگها به افراد میآموختند که این امر به صورت دور انجام میشود. هر کودک باید بداند که روزی برای ادامه حیاتش کسی قربانش شده، پس او هم روزی باید قربانی کودک دیگری شود. اما همین شیوههای منسوخ هم کوچکترین شباهتی به مدلهای مورد توجه آقای وزیر ندارد. چه کسی قرار است فدای چه کسی شود؟ این افراد چه ارتباطی با هم دارند؟ چه کسانی صلاحیت تشخیص این مساله را دارند؟ آیا این تصمیم گیران همین وضعیت را برای خود هم به رسمیت میشناسند؟
کانال «مجمع دیوانگان»
@Divanesara
.
Telegram
مجمع دیوانگان
چهار تلنگر درباره «حق بر مرگ»!
#V 30
تصویر متعلق است به تابلوی «کشتار بیگناهان» اثر «لئون کنیه»
.
کانال «مجمع دیوانگان»
@Divanesara
.
#V 30
تصویر متعلق است به تابلوی «کشتار بیگناهان» اثر «لئون کنیه»
.
کانال «مجمع دیوانگان»
@Divanesara
.
وایسا ماشین، من میخوام پیاده شم!
https://t.me/divanesara/765
#A 191
آرمان امیری @ArmanParian - «مجموعه اصلاحطلبان در همان ماشینی که در ۷۶ به راه افتاد ماندهاند و در همان جا متوقف شدهاند. بهدلیل همین ایستایی، اصلاحطلبان توانایی ارائه راهی که مردم را از وضعیت فعلی بیرون بیاورد، ندارند. یک بهدلیل دیواری که در مقابلشان است؛ دو بهدلیل اینکه خودشان در چارچوب تفکرات دهه ۷۰ ماندهاند».
اینها بخشی از گفتگوی اخیر میرمحمود موسوی با روزنامه ایران است. چکیدهای از نقدهای فراوان که میتوان به کارنامه ۲۰ ساله جریان اصلاحات وارد دانست. ما نیز ماهها پیش از این، نقد و بازخوانی این جریان را آغاز کردیم. جریانی که برای نزدیک به دو دهه خود بخشی از آن بودیم و هر نقدی بدان را نوعی «نقد از خود» قلمداد کرده و میدانیم.
فارغ از این مصداق و موضوع خاص، نباید تردید کرد که هرجریانی اگر میخواهد پویایی خود را حفظ کند، باید حتی بیش و پیش از منتقدانش به نقد از خود بپردازد، و یا حداقل هرگونه نقد از بیرون را با آغوش باز بپذیرد و امیدوار باشد که حتی در غیرمنصفانهترین حملات بیرونی نیز سر سوزنی واقعیت پیدا کرده و به کار ببندد. وضعیت اردوگاه اصلاحات اما متاسفانه ابدا سنخیتی با این روش نداشته است.
بارها یادآوری کردیم که جریان اصلاحات، از ابتدای شکلگیری خود هرگز محدود به هیچ حزب، گروه یا چهره خاصی نبود. زمانی به درستی با عنوان «جبهه اصلاحات» از آن یاد میشد و نشان میداد که پذیرش تکثر برای اصلاحطلبان، فقط یک شعار انتخاباتی نیست، بلکه توصیفی چکیده از شرح حال خود و خاستگاه و هویت چندپاره و حتی متناقضنمایشان است. با این حال، این وضعیت متکثر نتوانست در طولانی مدت از گزند انحصارطلبیها در امان باقی بماند.
به باور ما، تشکیل نهادی با عنوان «شورای عالی سیاستگذاری اصلاحطلبان»، آخرین میخ به تابوت یک جنبش متکثر و یک جریان جبههای بود. تابوتی که سرکوبگران و اقتدارگرایان نتوانستند برای جریان اصلاحات بسازند را انحصارگرایان ساختند. مجموعهای از نیروهای غالبا محافظهکار، عمدتا سهیم در قدرت و متاسفانه در برخی موارد کاملا فاسد و سودجو. این مجموعه، نه تنها با تحمیل یک سازمان به عنوان مرجع نهایی مواضع اصلاحات تکثر و پویایی جنبش اصلاحات را به بند کشید، بلکه در عمل، اساس و بنیان تمامی ادعاهای هویتی اصلاحات را به سخره گرفت: نهادی که حتی در سطح فهرست اعضایش شفاف نیست و تماما بر پایه گزینشهای غیردموکراتیک، انتصابات رانتی، رابطهسالاری، رویههای مرید و مرادی و باندبازی بنا شده است. از همه بدتر، شورا نشان داد که هنوز به قدرت نرسیده، نسبت به هیچ فسادی در داخل یا هیچ انتقادی در خارج به دیارالبشری پاسخگو نیست و کوچکترین وقعی به دغدغههای اجتماعی و اعتراضات جامعه مدنی نمینهد.
از این منظر، ما نیز گمان میکنیم نقدهای پیشینی که بر کارنامه و روند جریان اصلاحات داشتهایم همچنان پابرجا باقی مانده و نه تنها کورسوی امیدی دیده نمیشود که ارادهای برای تغییر این وضعیت وجود داشته باشد، بلکه مشخصا شواهدی وجود دارد که نشان میدهد اوضاع اصلاحطلبان از این هم بدتر و بدتر خواهد شد؛ وضعیت از ناکارآمدی فراتر رفته و وارد مرزهای بحرانی مفاسد گسترده شخصی و جناحی همراه با همدستی در سرکوب و بیاخلاقی میشود.
بدین ترتیب، ما نیز به مانند میرمحمود موسوی گمان میکنیم که باقی ماندن در ماشین این جریان مدعی اصلاحطلبی بیش از این نه مقدور است و نه مطلوب. جریانی که بخواهد گرایشهای اصلاحطلب در جامعه ایرانی را رهبری کند، باید چهارچوب اخلاقی مشخص و مدونی داشته باشد. جریان اصلاحات، به همان میزان که نیازمند است تا برای مطالباتی چون آزادی، عدالت و حقوق شهروندی مانیفستی دقیق ارائه کند، در عرصه جهانی نیز باید بر گفتمانی مدون از صلحطلبی و تقابل با ماجراجوییهای تهاجمی استوار باشد. فراموش نکردهایم که اگر نگوییم تنها مشخصه، دستکم از برجستهترین وجوه گفتمانی جریان اصلاحات، زمانی شعار «گفتگوی تمدنها» بود که بازتابی جهانی داشت. پس چگونه میتوان جریانی را همچنان اصلاحطلب قلمداد کرد که با مداخلات نظامی در سوریه و باقی کشورهای منطقه مرزبندی آشکاری نداشته باشد؟ آیا به چشم نمیبینیم که عواقب ویرانگر جنون نظامیگری فرامرزی چطور کشور ما را در معرض فروپاشی قرار داده است؟
پس با تاکید مجدد بر پایبندی همچنان بر مبانی فلسفی و اخلاقی اصلاحات، از جمله ضرورت کنش خشونتپرهیز، گامبهگام، اخلاقی و دموکراتیک، اعلام میکنیم که ما نیز از این پس دیگر هیچ نسبتی با این جریان خاص نداریم. به امید آنکه در آیندهای نزدیک بتوانیم شاهد زایش جریانی پویا، پیشگام، اخلاقی، صلحطلب و تازهنفس از دل جامعه متکثر ایرانیان آزادیخواه باشیم.
کانال «مجمع دیوانگان»
@DivaneSara
.
https://t.me/divanesara/765
#A 191
آرمان امیری @ArmanParian - «مجموعه اصلاحطلبان در همان ماشینی که در ۷۶ به راه افتاد ماندهاند و در همان جا متوقف شدهاند. بهدلیل همین ایستایی، اصلاحطلبان توانایی ارائه راهی که مردم را از وضعیت فعلی بیرون بیاورد، ندارند. یک بهدلیل دیواری که در مقابلشان است؛ دو بهدلیل اینکه خودشان در چارچوب تفکرات دهه ۷۰ ماندهاند».
اینها بخشی از گفتگوی اخیر میرمحمود موسوی با روزنامه ایران است. چکیدهای از نقدهای فراوان که میتوان به کارنامه ۲۰ ساله جریان اصلاحات وارد دانست. ما نیز ماهها پیش از این، نقد و بازخوانی این جریان را آغاز کردیم. جریانی که برای نزدیک به دو دهه خود بخشی از آن بودیم و هر نقدی بدان را نوعی «نقد از خود» قلمداد کرده و میدانیم.
فارغ از این مصداق و موضوع خاص، نباید تردید کرد که هرجریانی اگر میخواهد پویایی خود را حفظ کند، باید حتی بیش و پیش از منتقدانش به نقد از خود بپردازد، و یا حداقل هرگونه نقد از بیرون را با آغوش باز بپذیرد و امیدوار باشد که حتی در غیرمنصفانهترین حملات بیرونی نیز سر سوزنی واقعیت پیدا کرده و به کار ببندد. وضعیت اردوگاه اصلاحات اما متاسفانه ابدا سنخیتی با این روش نداشته است.
بارها یادآوری کردیم که جریان اصلاحات، از ابتدای شکلگیری خود هرگز محدود به هیچ حزب، گروه یا چهره خاصی نبود. زمانی به درستی با عنوان «جبهه اصلاحات» از آن یاد میشد و نشان میداد که پذیرش تکثر برای اصلاحطلبان، فقط یک شعار انتخاباتی نیست، بلکه توصیفی چکیده از شرح حال خود و خاستگاه و هویت چندپاره و حتی متناقضنمایشان است. با این حال، این وضعیت متکثر نتوانست در طولانی مدت از گزند انحصارطلبیها در امان باقی بماند.
به باور ما، تشکیل نهادی با عنوان «شورای عالی سیاستگذاری اصلاحطلبان»، آخرین میخ به تابوت یک جنبش متکثر و یک جریان جبههای بود. تابوتی که سرکوبگران و اقتدارگرایان نتوانستند برای جریان اصلاحات بسازند را انحصارگرایان ساختند. مجموعهای از نیروهای غالبا محافظهکار، عمدتا سهیم در قدرت و متاسفانه در برخی موارد کاملا فاسد و سودجو. این مجموعه، نه تنها با تحمیل یک سازمان به عنوان مرجع نهایی مواضع اصلاحات تکثر و پویایی جنبش اصلاحات را به بند کشید، بلکه در عمل، اساس و بنیان تمامی ادعاهای هویتی اصلاحات را به سخره گرفت: نهادی که حتی در سطح فهرست اعضایش شفاف نیست و تماما بر پایه گزینشهای غیردموکراتیک، انتصابات رانتی، رابطهسالاری، رویههای مرید و مرادی و باندبازی بنا شده است. از همه بدتر، شورا نشان داد که هنوز به قدرت نرسیده، نسبت به هیچ فسادی در داخل یا هیچ انتقادی در خارج به دیارالبشری پاسخگو نیست و کوچکترین وقعی به دغدغههای اجتماعی و اعتراضات جامعه مدنی نمینهد.
از این منظر، ما نیز گمان میکنیم نقدهای پیشینی که بر کارنامه و روند جریان اصلاحات داشتهایم همچنان پابرجا باقی مانده و نه تنها کورسوی امیدی دیده نمیشود که ارادهای برای تغییر این وضعیت وجود داشته باشد، بلکه مشخصا شواهدی وجود دارد که نشان میدهد اوضاع اصلاحطلبان از این هم بدتر و بدتر خواهد شد؛ وضعیت از ناکارآمدی فراتر رفته و وارد مرزهای بحرانی مفاسد گسترده شخصی و جناحی همراه با همدستی در سرکوب و بیاخلاقی میشود.
بدین ترتیب، ما نیز به مانند میرمحمود موسوی گمان میکنیم که باقی ماندن در ماشین این جریان مدعی اصلاحطلبی بیش از این نه مقدور است و نه مطلوب. جریانی که بخواهد گرایشهای اصلاحطلب در جامعه ایرانی را رهبری کند، باید چهارچوب اخلاقی مشخص و مدونی داشته باشد. جریان اصلاحات، به همان میزان که نیازمند است تا برای مطالباتی چون آزادی، عدالت و حقوق شهروندی مانیفستی دقیق ارائه کند، در عرصه جهانی نیز باید بر گفتمانی مدون از صلحطلبی و تقابل با ماجراجوییهای تهاجمی استوار باشد. فراموش نکردهایم که اگر نگوییم تنها مشخصه، دستکم از برجستهترین وجوه گفتمانی جریان اصلاحات، زمانی شعار «گفتگوی تمدنها» بود که بازتابی جهانی داشت. پس چگونه میتوان جریانی را همچنان اصلاحطلب قلمداد کرد که با مداخلات نظامی در سوریه و باقی کشورهای منطقه مرزبندی آشکاری نداشته باشد؟ آیا به چشم نمیبینیم که عواقب ویرانگر جنون نظامیگری فرامرزی چطور کشور ما را در معرض فروپاشی قرار داده است؟
پس با تاکید مجدد بر پایبندی همچنان بر مبانی فلسفی و اخلاقی اصلاحات، از جمله ضرورت کنش خشونتپرهیز، گامبهگام، اخلاقی و دموکراتیک، اعلام میکنیم که ما نیز از این پس دیگر هیچ نسبتی با این جریان خاص نداریم. به امید آنکه در آیندهای نزدیک بتوانیم شاهد زایش جریانی پویا، پیشگام، اخلاقی، صلحطلب و تازهنفس از دل جامعه متکثر ایرانیان آزادیخواه باشیم.
کانال «مجمع دیوانگان»
@DivaneSara
.
Telegram
مجمع دیوانگان
وایسا ماشین، من میخوام پیاده شم!
#A 191
کانال «مجمع دیوانگان»
@DivaneSara
.
#A 191
کانال «مجمع دیوانگان»
@DivaneSara
.
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
#کوتاه_از_ادبیات
مروری کوتاه بر روایتهای «سیاوش کسرایی» و «بهرام بیضایی» از داستان آرش کمانگیر.
آرمان امیری
کانال «مجمع دیوانگان»
@Divanesara
مروری کوتاه بر روایتهای «سیاوش کسرایی» و «بهرام بیضایی» از داستان آرش کمانگیر.
آرمان امیری
کانال «مجمع دیوانگان»
@Divanesara
نگاهی به فیلم «مغزهای کوچک زنگزده»
#V 31
https://t.me/divanesara/768
نویسنده میهمان: فریبا امیری - «گوسفندها به چوپان نیاز دارند، آدمها به پدر»؛ کافی است همین تکگویی ابتدای فیلم را با صدای تاثیرگذار «نویدمحمدزاده» بشنوی تا قبل از جابجا شدن و نشستن روی صندلی سینما میخکوب شوی و بدانی که قرار است فیلم متفاوتی ببینی. حتی اگر مثل من، بدون هیچ پیشینه ذهنی و اطلاع از اقبال تماشاگران فیلم در جشنواره فجر به تماشا آمده باشی. قلبات آماده میشود برای درک یک تجربه جدید. تجربهای لطیف از بین یک عالمه صحنه خشن و سیاه. صحنههای بدیع و کمتر دیده شدهای از زندگی اراذل و اوباش، باندهای سازماندهی کودکان بزهکار، ساقیان مواد مخدر و اقشاری که نه تنها در رسانه ملی که حتی در سینما نیز چندان به وجود آنها اعتراف نکردهایم. طبقهای که حتی با نمونه «ابد و یک روز» تفاوتهایی بنیادین دارد. اینجا دیگر فرزند کوچک خانواده نه یک پسرک درسخوان و دوستداشتنی، بلکه بزهکاری معتاد و بزنبهادر است که به راحتی میتواند نزدیکترین کسان خود را به قتل برساند. «شهره» نیز خواهری به فرشتهخویی «سمیه» نیست و انگار «سعید روستایی» سعی داشته افکار طبقه متوسط را آماده کند تا هومن سیدی استادانه ما را در هم بریزد و به قعر دوزخ ببرد.
فیلم پر است از لجامگسیختگی، هرج و مرج و انحطاطی که جای تصور هرگونه پایان خوشبینانه را بر ذهن میبندد. آدمهایی با مغزهای کوچک زنگزده که به راحتی بر روی هم تیغ میکشند، در نزاعهای دستهجمعی به جان هم میافتند، در افیون غرق میشوند و به نام خیرخواهی از کودکان بیسرپرست باند بزهکار میسازند؛ اما روزنه فیلم در جایی باز است: در قلب آدمی: آنجا که هنوز روزنهای از رافت و مهربانی هست.
«شاهین»، با بازی خیرهکننده نوید محمدزاده، گلایه دارد که در نقشهای بزرگ به بازی گرفته نمیشود و به حساب نمیآید. او برای جلب اعتماد پدرخوانده فیلم، «شکور»، اهن و تلپ میکند و عربده میکشد، اما در بزنگاه آزمون، نمیتواند تیغ بر لاله گوش یک پسربچه بیدفاع بکشد و این ابتدای سپیدهدم است. آنجا که هنوز قلبی تپیده میشود. اولین درس بزرگ فیلم را شکور به نمایش گذاشته: همه کس نمیتواند هرجنایتی را انجام دهد.
شاهین حکایت انسان درمانده کنونی است. از سویی پایاش مثل بقیه در کثافت محیط فرو رفته و مغزش به واسطه زندگی در این سیاهی نمور کوچک و زنگزده است؛ پس زهرش را بیدلیل به مظلومترین عضو خانواده، شهره، میریزد. کوچکیاش را زیر عربدههایش پنهان میکند، اما همچنان صدای خواهر در حال مرگ بدناش را زیر پتو به رعشه میاندازد. سرش را زیر لحاف میکند و به خود میپیچد. نه توان مقابله دارد و نه دل مشارکت. او فقط هست تا با مدفون کردن آثار گناه دیگران در خدمت زورمندان و جانیان واقعی باشد و مگر انسان امروزی چیز دیگری است؟
اما این روزنهی رو به خوشی، رفتهرفته بزرگتر میشود تا آنجا که شاهین از رنج بزرگ تبعیض رها میشود. معمای وصله ناجور بودن برایش آشکار میشود و این ضربه بزرگ دومی است که فیلم به مخاطب میزند: بزرگترین رنج، رنج تبعیض است. اینکه نمیدانی چرا مادر میخواهد تو به جای برادر دیگری اعدام شوی. پدر تنها بر پیشانی تو داغ گذاشته است و برادر تنها به فکر نجات برادر خونی خود است. اینجاست که کمکم زنگارهای مغز کوچک او نیز صیقل میخورد. حالا میتواند از پوستین خود بیرون بیاید، از تمام نقشهایی که برای یکرنگی در جمع خانوادگی ایفا کرده است، مثل نقش برادر متعصبی که گوشش را باید به روی حرف خواهر ببندد.
حالا روند فیلم تغییر کرده و میرود تا به سکانس درخشان خود برسد. صحنه بسیار آشنا و آزاردهنده است. بسیار شبیه به آن عکس معروف کودکی آفریقایی که از فرط گرسنگی در حال مرگ است و لاشخوری در انتظار پایان کار او نشسته. اینجاست که میفهمیم در میان این همه «شین» که پدر ردیف کرده است، چرا اون «شاهین» است. او شاهین است که اینبار نجات کودک را به ثبت صحنه رنج در دفتر تاریخ ترجیح دهد. چرا که میداند به نجات ساختاری که شاید با دیدن عکس کودک آفریقایی به هم بریزد و زندگی هزاران انسان همسرنوشت او را تغییر دهد دیگر امیدی نیست. شاهین کودک بیمار رها شده در خاک را به آغوش میکشد و دیگر کودکان را با اطلاع دادن مخفیگاه را به ساختار میسپارد و اینجا شاید صحنه آغازی باشد تا موفقیتهای کوچک توسط پیاده شدگان از ماشین اصلاحات به جشن گرفته شود.
کانال «مجمع دیوانگان»
@Divanesara
.
#V 31
https://t.me/divanesara/768
نویسنده میهمان: فریبا امیری - «گوسفندها به چوپان نیاز دارند، آدمها به پدر»؛ کافی است همین تکگویی ابتدای فیلم را با صدای تاثیرگذار «نویدمحمدزاده» بشنوی تا قبل از جابجا شدن و نشستن روی صندلی سینما میخکوب شوی و بدانی که قرار است فیلم متفاوتی ببینی. حتی اگر مثل من، بدون هیچ پیشینه ذهنی و اطلاع از اقبال تماشاگران فیلم در جشنواره فجر به تماشا آمده باشی. قلبات آماده میشود برای درک یک تجربه جدید. تجربهای لطیف از بین یک عالمه صحنه خشن و سیاه. صحنههای بدیع و کمتر دیده شدهای از زندگی اراذل و اوباش، باندهای سازماندهی کودکان بزهکار، ساقیان مواد مخدر و اقشاری که نه تنها در رسانه ملی که حتی در سینما نیز چندان به وجود آنها اعتراف نکردهایم. طبقهای که حتی با نمونه «ابد و یک روز» تفاوتهایی بنیادین دارد. اینجا دیگر فرزند کوچک خانواده نه یک پسرک درسخوان و دوستداشتنی، بلکه بزهکاری معتاد و بزنبهادر است که به راحتی میتواند نزدیکترین کسان خود را به قتل برساند. «شهره» نیز خواهری به فرشتهخویی «سمیه» نیست و انگار «سعید روستایی» سعی داشته افکار طبقه متوسط را آماده کند تا هومن سیدی استادانه ما را در هم بریزد و به قعر دوزخ ببرد.
فیلم پر است از لجامگسیختگی، هرج و مرج و انحطاطی که جای تصور هرگونه پایان خوشبینانه را بر ذهن میبندد. آدمهایی با مغزهای کوچک زنگزده که به راحتی بر روی هم تیغ میکشند، در نزاعهای دستهجمعی به جان هم میافتند، در افیون غرق میشوند و به نام خیرخواهی از کودکان بیسرپرست باند بزهکار میسازند؛ اما روزنه فیلم در جایی باز است: در قلب آدمی: آنجا که هنوز روزنهای از رافت و مهربانی هست.
«شاهین»، با بازی خیرهکننده نوید محمدزاده، گلایه دارد که در نقشهای بزرگ به بازی گرفته نمیشود و به حساب نمیآید. او برای جلب اعتماد پدرخوانده فیلم، «شکور»، اهن و تلپ میکند و عربده میکشد، اما در بزنگاه آزمون، نمیتواند تیغ بر لاله گوش یک پسربچه بیدفاع بکشد و این ابتدای سپیدهدم است. آنجا که هنوز قلبی تپیده میشود. اولین درس بزرگ فیلم را شکور به نمایش گذاشته: همه کس نمیتواند هرجنایتی را انجام دهد.
شاهین حکایت انسان درمانده کنونی است. از سویی پایاش مثل بقیه در کثافت محیط فرو رفته و مغزش به واسطه زندگی در این سیاهی نمور کوچک و زنگزده است؛ پس زهرش را بیدلیل به مظلومترین عضو خانواده، شهره، میریزد. کوچکیاش را زیر عربدههایش پنهان میکند، اما همچنان صدای خواهر در حال مرگ بدناش را زیر پتو به رعشه میاندازد. سرش را زیر لحاف میکند و به خود میپیچد. نه توان مقابله دارد و نه دل مشارکت. او فقط هست تا با مدفون کردن آثار گناه دیگران در خدمت زورمندان و جانیان واقعی باشد و مگر انسان امروزی چیز دیگری است؟
اما این روزنهی رو به خوشی، رفتهرفته بزرگتر میشود تا آنجا که شاهین از رنج بزرگ تبعیض رها میشود. معمای وصله ناجور بودن برایش آشکار میشود و این ضربه بزرگ دومی است که فیلم به مخاطب میزند: بزرگترین رنج، رنج تبعیض است. اینکه نمیدانی چرا مادر میخواهد تو به جای برادر دیگری اعدام شوی. پدر تنها بر پیشانی تو داغ گذاشته است و برادر تنها به فکر نجات برادر خونی خود است. اینجاست که کمکم زنگارهای مغز کوچک او نیز صیقل میخورد. حالا میتواند از پوستین خود بیرون بیاید، از تمام نقشهایی که برای یکرنگی در جمع خانوادگی ایفا کرده است، مثل نقش برادر متعصبی که گوشش را باید به روی حرف خواهر ببندد.
حالا روند فیلم تغییر کرده و میرود تا به سکانس درخشان خود برسد. صحنه بسیار آشنا و آزاردهنده است. بسیار شبیه به آن عکس معروف کودکی آفریقایی که از فرط گرسنگی در حال مرگ است و لاشخوری در انتظار پایان کار او نشسته. اینجاست که میفهمیم در میان این همه «شین» که پدر ردیف کرده است، چرا اون «شاهین» است. او شاهین است که اینبار نجات کودک را به ثبت صحنه رنج در دفتر تاریخ ترجیح دهد. چرا که میداند به نجات ساختاری که شاید با دیدن عکس کودک آفریقایی به هم بریزد و زندگی هزاران انسان همسرنوشت او را تغییر دهد دیگر امیدی نیست. شاهین کودک بیمار رها شده در خاک را به آغوش میکشد و دیگر کودکان را با اطلاع دادن مخفیگاه را به ساختار میسپارد و اینجا شاید صحنه آغازی باشد تا موفقیتهای کوچک توسط پیاده شدگان از ماشین اصلاحات به جشن گرفته شود.
کانال «مجمع دیوانگان»
@Divanesara
.
Telegram
مجمع دیوانگان
نگاهی به فیلم «مغزهای کوچک زنگزده»
#V 31
کانال «مجمع دیوانگان»
@Divanesara
.
#V 31
کانال «مجمع دیوانگان»
@Divanesara
.
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
#کوتاه_از_ادبیات
اشاره ای کوتاه به اختلاف میان "کاوه" و "نادر" در سروده اخوان ثالث؛ جدالی که به نظر میرسد بار دیگر به تصمیم سرنوشت سازی برای جامعه ایرانی بدل شده است.
آرمان امیری
کانال «مجمع دیوانگان»
@Divanesara
اشاره ای کوتاه به اختلاف میان "کاوه" و "نادر" در سروده اخوان ثالث؛ جدالی که به نظر میرسد بار دیگر به تصمیم سرنوشت سازی برای جامعه ایرانی بدل شده است.
آرمان امیری
کانال «مجمع دیوانگان»
@Divanesara
دعوت به اتحاد، یا نهادینه شدن خوی سرکوب تمایزها
#A 192
https://t.me/divanesara/771
آرمان امیری @ArmanParian - «هیچ عقل سلیمی نمیتواند طرفدار پیروزی رقیباش باشد». این گزاره بسیار بدیهی، ساده و بدون پیچیدگی است. پس چرا این روزها (و البته روزهای بسیاری مشابه این روزها) بسیاری تلاش میکنند تا تمامی هواداران باشگاهی فوتبال کشور، حول یک تیم (فعلا پرسپولیس) متحد شوند؟ سادهتر بگوییم، چرا از یک استقلالی دعوت میشود که از قهرمانی پرسپولیس حمایت کند؟
استدلالهایی در این راستا را «استدلال ناسیونالیستها» میخوانیم. آنها میگویند: هر باشگاهی نماینده کل ایران است و شرط میهنپرستی اقتضا میکند که فارغ از رنگها، در مجامع بینالمللی همه از نماینده کشور حمایت کنیم.
نخستین ایراد در استدلال ناسیونالیستها این است که اگر هر باشگاه نماینده یک ملت باشد، آن وقت بازیکنان خارجی در داخل تیم چه کاره است؟ سربازان مستشار؟ آیا بازیکنان ایرانی که به تیمهای خارجی رفتهاند مزدوران خائن به وطن هستند؟ اگر مقابل یک باشگاه ایرانی بازی کنند تکلیف چیست؟ یا باید به تیم خودشان گل بزند یا از نظر ناسیونالیستهای ما وطنفروش حساب میشوند؟
واقعیت این است که استدلال ناسیونالیستها هیچ جایی در جهان فوتبال ندارد. هر فوتبالدوستی میداند که یک لیورپولی، تحت هیچ شرایطی حاضر به حمایت از منچستریونایتد نیست. برای هواداران بارسلون، شکست مادرید در مقابل هر باشگاهی از جهان لذتبخش است و اگر به یک میلانی بگویید وظیفه ملی شما حمایت از یوونتوس است احتمالا شما را به چشم یک دیوانه نگاه میکند. ناسیونالیستها مدعی هستند که این وضعیت ناشی از کینهتوزی کورکورانه هواداران متعصب است، اما به باور من، اتفاقا نشانه بلوغ اجتماعی آنها است. ورزش حرفهای اتفاقا موفق شده به روح تاریخی و اخلاقی ورزش رنگ واقعیت بزند. همان روحیه ورزشکاری که سنت تاریخی ما نیز با آن ناآشنا نیست و باور دارد که عرصه ورزش، فراتر از هر رنگ و نژاد و مرزی، عرصه رقابت دوستانه، صلح و یک دلی است. هرچند رقابتهایی ملی در جای خود جذاب هستند و میتوانند نقش جشنواره ملل را بازی کند، اما اصرار مداوم به حیثیتی کردن هر رقابت ورزشی و تبدیل آن به نبرد ملتها بیتردید از یک «روحیه غیرورزشی» نشات میگیرد.
به شخصه، از هرگونه گرایش برای متفاوت ساختن یک ملت در جهان هراس دارم. اینکه تصور کنیم «ما» همواره یک نقطه عطف در میان صدها کشور جهان هستیم. «ما» همیشه باید یک تفاوتی داشته باشیم. همه میتوانند نگاه باشگاهی داشته باشند اما «ما» باید ملی باشیم. تردید ندارم که در هر تلاشی برای «خود متفاوتپنداری ملی»، حتما رگههایی از فاشیسم وجود دارد. کافی است به چشم ببینیم که در جهان امروز هم، این ادبیات تنها از راستگرایان افراطی یا همان نوفاشیستهایی نظیر ترامپ سر میزند. گروههایی که بحث روح جمعی و یکپارچگی اجتماعی و ملی را به انحرافاتی افراطی و ستیزهجو میکشانند.
ناسیونالیسم دیگریستیز، نوعی واکنش منفعلانه به احساساتی همچون تحقیر ملی، یا ناتوانی از ایجاد روابط سازنده و مثبت اجتماعی است. جامعه ایرانی از هر دو جنبه مستعد بروز و ظهور این انحراف شبهفاشیستی است. از یک سو، تحریمها و فشارهای جهانی ما را در معرض نوعی حس تحقیر ملی قرار داده است. از سوی دیگر، استبداد و خفقان داخلی، چنان شکافهای درونی اجتماع را تعمیق کرده که هرگونه روحیه تعامل سازنده در جامعه از میان رفته است. گویی که دیگر زبان همدیگر را نمیفهمیم. قادر به گفتگو با یکدیگر نیستیم. به سیمای هم چنگ میزنیم و مدام همدیگر را به خیانت متهم میکنیم.
این جامعه متلاشی شده با پیوندهای سست اجتماعی، بیشک نیازمند ترمیم و بازسازی است. نیازمند ایجاد پیوندهای شهروندی، از نوع انسانی، سازنده و مترقی است. اما راه حل چنین پیوندی، پذیرش تکثرهای اجتماعی و احترام به سلایق و گرایشهای گوناگون است، نه دشمنتراشیهای کاذب با هدف دعوت به فراموشی اختلافات. به نظر میرسد ما باز هم توانایی تمایز میان رقابت با دشمنی را از یاد بردهایم. گویی باور نداریم میتوان مخالف بود اما دشمن نبود. اتحاد و یکدلی را همچنان در سرکوب تمایزها جستجو میکنیم و یکپارچگی اجتماعی را تنها به «یکشکلسازی» مطلوب دیکتاتورها تقلیل میدهیم. حال دیگر به امکان تحقق وحدت در عین کثرت چنان بیاعتماد و ناباور شدهایم که حتی از تنوع رنگها در ورزشگاههای فوتبال نیز هراس داریم.
خلاصه ماجرا اینکه، بهتر است تلاش کنیم ضعفهای اجتماعی و سیاسی خود را در بسترهای اجتماعی و سیاسی درمان کنیم، نه آنکه بار ناتوانی و عجز سیاسی و اجتماعی خود را به دوش عرصههای دیگر همچون ورزش بیندازیم.
کانال «مجمع دیوانگان»
@DivaneSara
.
#A 192
https://t.me/divanesara/771
آرمان امیری @ArmanParian - «هیچ عقل سلیمی نمیتواند طرفدار پیروزی رقیباش باشد». این گزاره بسیار بدیهی، ساده و بدون پیچیدگی است. پس چرا این روزها (و البته روزهای بسیاری مشابه این روزها) بسیاری تلاش میکنند تا تمامی هواداران باشگاهی فوتبال کشور، حول یک تیم (فعلا پرسپولیس) متحد شوند؟ سادهتر بگوییم، چرا از یک استقلالی دعوت میشود که از قهرمانی پرسپولیس حمایت کند؟
استدلالهایی در این راستا را «استدلال ناسیونالیستها» میخوانیم. آنها میگویند: هر باشگاهی نماینده کل ایران است و شرط میهنپرستی اقتضا میکند که فارغ از رنگها، در مجامع بینالمللی همه از نماینده کشور حمایت کنیم.
نخستین ایراد در استدلال ناسیونالیستها این است که اگر هر باشگاه نماینده یک ملت باشد، آن وقت بازیکنان خارجی در داخل تیم چه کاره است؟ سربازان مستشار؟ آیا بازیکنان ایرانی که به تیمهای خارجی رفتهاند مزدوران خائن به وطن هستند؟ اگر مقابل یک باشگاه ایرانی بازی کنند تکلیف چیست؟ یا باید به تیم خودشان گل بزند یا از نظر ناسیونالیستهای ما وطنفروش حساب میشوند؟
واقعیت این است که استدلال ناسیونالیستها هیچ جایی در جهان فوتبال ندارد. هر فوتبالدوستی میداند که یک لیورپولی، تحت هیچ شرایطی حاضر به حمایت از منچستریونایتد نیست. برای هواداران بارسلون، شکست مادرید در مقابل هر باشگاهی از جهان لذتبخش است و اگر به یک میلانی بگویید وظیفه ملی شما حمایت از یوونتوس است احتمالا شما را به چشم یک دیوانه نگاه میکند. ناسیونالیستها مدعی هستند که این وضعیت ناشی از کینهتوزی کورکورانه هواداران متعصب است، اما به باور من، اتفاقا نشانه بلوغ اجتماعی آنها است. ورزش حرفهای اتفاقا موفق شده به روح تاریخی و اخلاقی ورزش رنگ واقعیت بزند. همان روحیه ورزشکاری که سنت تاریخی ما نیز با آن ناآشنا نیست و باور دارد که عرصه ورزش، فراتر از هر رنگ و نژاد و مرزی، عرصه رقابت دوستانه، صلح و یک دلی است. هرچند رقابتهایی ملی در جای خود جذاب هستند و میتوانند نقش جشنواره ملل را بازی کند، اما اصرار مداوم به حیثیتی کردن هر رقابت ورزشی و تبدیل آن به نبرد ملتها بیتردید از یک «روحیه غیرورزشی» نشات میگیرد.
به شخصه، از هرگونه گرایش برای متفاوت ساختن یک ملت در جهان هراس دارم. اینکه تصور کنیم «ما» همواره یک نقطه عطف در میان صدها کشور جهان هستیم. «ما» همیشه باید یک تفاوتی داشته باشیم. همه میتوانند نگاه باشگاهی داشته باشند اما «ما» باید ملی باشیم. تردید ندارم که در هر تلاشی برای «خود متفاوتپنداری ملی»، حتما رگههایی از فاشیسم وجود دارد. کافی است به چشم ببینیم که در جهان امروز هم، این ادبیات تنها از راستگرایان افراطی یا همان نوفاشیستهایی نظیر ترامپ سر میزند. گروههایی که بحث روح جمعی و یکپارچگی اجتماعی و ملی را به انحرافاتی افراطی و ستیزهجو میکشانند.
ناسیونالیسم دیگریستیز، نوعی واکنش منفعلانه به احساساتی همچون تحقیر ملی، یا ناتوانی از ایجاد روابط سازنده و مثبت اجتماعی است. جامعه ایرانی از هر دو جنبه مستعد بروز و ظهور این انحراف شبهفاشیستی است. از یک سو، تحریمها و فشارهای جهانی ما را در معرض نوعی حس تحقیر ملی قرار داده است. از سوی دیگر، استبداد و خفقان داخلی، چنان شکافهای درونی اجتماع را تعمیق کرده که هرگونه روحیه تعامل سازنده در جامعه از میان رفته است. گویی که دیگر زبان همدیگر را نمیفهمیم. قادر به گفتگو با یکدیگر نیستیم. به سیمای هم چنگ میزنیم و مدام همدیگر را به خیانت متهم میکنیم.
این جامعه متلاشی شده با پیوندهای سست اجتماعی، بیشک نیازمند ترمیم و بازسازی است. نیازمند ایجاد پیوندهای شهروندی، از نوع انسانی، سازنده و مترقی است. اما راه حل چنین پیوندی، پذیرش تکثرهای اجتماعی و احترام به سلایق و گرایشهای گوناگون است، نه دشمنتراشیهای کاذب با هدف دعوت به فراموشی اختلافات. به نظر میرسد ما باز هم توانایی تمایز میان رقابت با دشمنی را از یاد بردهایم. گویی باور نداریم میتوان مخالف بود اما دشمن نبود. اتحاد و یکدلی را همچنان در سرکوب تمایزها جستجو میکنیم و یکپارچگی اجتماعی را تنها به «یکشکلسازی» مطلوب دیکتاتورها تقلیل میدهیم. حال دیگر به امکان تحقق وحدت در عین کثرت چنان بیاعتماد و ناباور شدهایم که حتی از تنوع رنگها در ورزشگاههای فوتبال نیز هراس داریم.
خلاصه ماجرا اینکه، بهتر است تلاش کنیم ضعفهای اجتماعی و سیاسی خود را در بسترهای اجتماعی و سیاسی درمان کنیم، نه آنکه بار ناتوانی و عجز سیاسی و اجتماعی خود را به دوش عرصههای دیگر همچون ورزش بیندازیم.
کانال «مجمع دیوانگان»
@DivaneSara
.
Telegram
مجمع دیوانگان
دعوت به اتحاد، یا نهادینه شدن خوی سرکوب تمایزها
#A 192
کانال «مجمع دیوانگان»
@DivaneSara
.
#A 192
کانال «مجمع دیوانگان»
@DivaneSara
.
Forwarded from مشق نو
📝📝📝 «یک نگاه آشنا»
🔻🔻🔻یادداشتی از #آرمان_امیری منتشر شده در وبسایت #مشق_نو
🖊 «کشتار بیگناهان» شاید یکی از پربسامدترین عناوین در تاریخ نقاشی جهان باشد. این واقعه، در اصل اشارهای است به حادثهای تاریخی-مذهبی. بنابر روایات مسیحی، پیشگویان به «هرود» خبر دادند کودکی در بیتلحم زاده شده که پادشاه یهود خواهد شد. هرود نیز به سربازان خود دستور داد تمام کودکان زیر دو سال را به قتل برسانند. به جرأت میتوان گفت کمتر نقاشی از میان کلاسیکهای تاریخ جهان پیدا میشود که دستکم یک تابلو از این حادثه به تصویر نکشیده باشد.
🖊 در اثر کنیه، خبری از انبوه اجساد کودکان نیست. خیل سربازان جنایتکار تابلو را اشغال نکردهاند و خشونت، در تیغهای کشیده شده و خونهای جاری به ترسیم در نیامده است. تمام وحشت تابلو کنیه، در سیمای یک مادر خلاصه شده.این نخستین ابتکار کنیه بود. جایی که تشخیص داد عریانی جنایت، خیلی زود میتواند زهر اثر آن را تخفیف دهد.
🖊 مادر، به خود پیچیده و نگران، در کنج دیوار پناه گرفته و خیره به قاب تصویر نگاه میکند. نقاش توانسته است به کمک دیوار نیمه خراب کنار مادر، فاصله او با قاب نقاشی را دقیقا به تصویر بکشد. به ویژه آخرین سنگ دیوار که تقریبا سالم است و کشیدگیاش یک فاصله به نسبت زیاد را میان قاب نقاشی و زن متبادر میکند. مشخصا، قربانی خودش را از صفحه نقاشی عقب کشیده است. یعنی دقیقا همانجایی که مخاطب ایستاده و تابلو نگاه میکند. پیام آشکار است؛ آن نگاههای وحشتزده مادر، دقیقا به مخاطب تابلو خیره شده و کودکاش را از بازدیدکنندگان دور نگه داشته است. گویی فریاد میزند: از تمام شما میترسم.
🖊 وضعیتهای تودهای جوامع -که آنها را مستعد پرورش جنبشهای فاشیستی میسازد- غالبا از دل دورههای شکست و رکود سر بر میآورند. شکستهای پیاپی که آرمانهای ملی و اجتماعی را لگدمال کرده و امیدهای عقلانی به پیشرفت اجتماعی را به یاس و ناامیدی میکشانند، به سرخوردگیهای جمعی و تحقیرهای ملی دامن میزنند و زمینه را برای توهمات جنونآمیز جمعی فراهم میسازند.
tinyurl.com/yapy2rpy
#نگاه
🔸 نشانی تلگرام «مشق نو»:
t.me/mashghenowofficial
🔻🔻🔻یادداشتی از #آرمان_امیری منتشر شده در وبسایت #مشق_نو
🖊 «کشتار بیگناهان» شاید یکی از پربسامدترین عناوین در تاریخ نقاشی جهان باشد. این واقعه، در اصل اشارهای است به حادثهای تاریخی-مذهبی. بنابر روایات مسیحی، پیشگویان به «هرود» خبر دادند کودکی در بیتلحم زاده شده که پادشاه یهود خواهد شد. هرود نیز به سربازان خود دستور داد تمام کودکان زیر دو سال را به قتل برسانند. به جرأت میتوان گفت کمتر نقاشی از میان کلاسیکهای تاریخ جهان پیدا میشود که دستکم یک تابلو از این حادثه به تصویر نکشیده باشد.
🖊 در اثر کنیه، خبری از انبوه اجساد کودکان نیست. خیل سربازان جنایتکار تابلو را اشغال نکردهاند و خشونت، در تیغهای کشیده شده و خونهای جاری به ترسیم در نیامده است. تمام وحشت تابلو کنیه، در سیمای یک مادر خلاصه شده.این نخستین ابتکار کنیه بود. جایی که تشخیص داد عریانی جنایت، خیلی زود میتواند زهر اثر آن را تخفیف دهد.
🖊 مادر، به خود پیچیده و نگران، در کنج دیوار پناه گرفته و خیره به قاب تصویر نگاه میکند. نقاش توانسته است به کمک دیوار نیمه خراب کنار مادر، فاصله او با قاب نقاشی را دقیقا به تصویر بکشد. به ویژه آخرین سنگ دیوار که تقریبا سالم است و کشیدگیاش یک فاصله به نسبت زیاد را میان قاب نقاشی و زن متبادر میکند. مشخصا، قربانی خودش را از صفحه نقاشی عقب کشیده است. یعنی دقیقا همانجایی که مخاطب ایستاده و تابلو نگاه میکند. پیام آشکار است؛ آن نگاههای وحشتزده مادر، دقیقا به مخاطب تابلو خیره شده و کودکاش را از بازدیدکنندگان دور نگه داشته است. گویی فریاد میزند: از تمام شما میترسم.
🖊 وضعیتهای تودهای جوامع -که آنها را مستعد پرورش جنبشهای فاشیستی میسازد- غالبا از دل دورههای شکست و رکود سر بر میآورند. شکستهای پیاپی که آرمانهای ملی و اجتماعی را لگدمال کرده و امیدهای عقلانی به پیشرفت اجتماعی را به یاس و ناامیدی میکشانند، به سرخوردگیهای جمعی و تحقیرهای ملی دامن میزنند و زمینه را برای توهمات جنونآمیز جمعی فراهم میسازند.
tinyurl.com/yapy2rpy
#نگاه
🔸 نشانی تلگرام «مشق نو»:
t.me/mashghenowofficial
Telegraph
یک نگاه آشنا
«کشتار بیگناهان*» شاید یکی از پربسامدترین عناوین در تاریخ نقاشی جهان باشد. این واقعه، در اصل اشارهای است به حادثهای تاریخی-مذهبی. بنابر روایات مسیحی، پیشگویان به «هرود» خبر دادند کودکی در بیتلحم زاده شده که پادشاه یهود خواهد شد. هرود نیز به سربازان خود…
Audio
فایل پیوست، سخنرانی به مناسبت روز دانشجو است که به دعوت انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه کاشان در این دانشگاه قرائت شد.
#پادکست
کانال «مجمع دیوانگان»
@Divanesara
.
#پادکست
کانال «مجمع دیوانگان»
@Divanesara
.
Kashan.pdf
129.1 KB
متن سخنرانی به مناسبت روز دانشجو در دانشگاه کاشان.
فایل صوتی این متن را در لینک پیوست دریافت کنید.
#پادکست
کانال «مجمع دیوانگان»
@Divanesara
.
فایل صوتی این متن را در لینک پیوست دریافت کنید.
#پادکست
کانال «مجمع دیوانگان»
@Divanesara
.
Forwarded from مشق نو
📝📝📝 «منشورهای دوّار انسانی»
🔻🔻🔻یادداشتی از #آرمان_امیری منتشر شده در وبسایت #مشق_نو
🖊 ماکس وبر، در توصیف جهان عقلانی مدرن از استعاره «قفس آهنین» استفاده کرد. به باور او، عقلانیت مدرن پاسخهای انسان را مدام محدود و محدودتر میسازد. از پیچیدگی و رازآلودگی هر انسان میکاهد و همواره نسخههایی از پیش تعیین شده را تجویز میکند. بدین ترتیب، در یک معنا، مدرنیته، آزادی را از انسان سلب کرده و او را در چنین قفسی گرفتار میسازد. او در نهایت به این نسخه رسید که: اگر کسی بخواهد تمامیت عقلانیاش را حفظ کند یا باید تقدیر زمانهاش را با شهامت بپذیرد و خود را مهیای زندگی کردن در دنیای فاقد معنا و فاقد آزادی نماید، یا از عقلانیت دست برداشته به آغوش کلیساهای سنتی برگردد.
🖊 در سنتیترین جوامع نیز نشانههای آشکاری از بروز مدرنیته به چشم میخورد. از نهادهای بوروکراتیک (که در نظریه وبر شاخصه و معیار اصلی مدرنیته بود) تا ابزارها، کالاها و رفتارهای مصرفی و شهرنشینی مدرن. یک قدم اگر فراتر برویم، حتی میتوانیم به این ادعا برسیم که: ما نه تنها جوامع کاملا مدرن یا جوامع کاملا سنتی نداریم، بلکه حتی در ابعاد یک انسان نیز انسانهایی کاملا مدرن یا انسانهایی کاملا سنتی نداریم. علاوه بر سیستمهای ما و جوامع ما، حتی خود ما نیز عموما منشوری هستیم!
🖊 تصویر روحانیون فعال در شبکههای اجتماعی که با گوشیهای هوشمند و بهرهگیری از مدرنترین متدهای بازاریابی در حال ترویج سنت ناب اسلامی هستند، یا کشاورز روستانشینی که از صدای خوش چوپان آبادی فیلم میگیرد و در شبکههای اجتماعی به اشتراک میگذارد، یا مدیران تماما بوروکراتی که در زیست شخصی خود اسیر تعصبات ناموسی هستند، یا حتی ساقیانی که در ماههای مقدس فروش مشروبات را متوقف میکنند، همه و همه نشانگر ابعاد منشوری زیست و شخصیت خود ما هستند.
#نگاه
tinyurl.com/yct2c2dr
🔸 نشانی تلگرام «مشق نو»:
t.me/mashghenowofficial
🔻🔻🔻یادداشتی از #آرمان_امیری منتشر شده در وبسایت #مشق_نو
🖊 ماکس وبر، در توصیف جهان عقلانی مدرن از استعاره «قفس آهنین» استفاده کرد. به باور او، عقلانیت مدرن پاسخهای انسان را مدام محدود و محدودتر میسازد. از پیچیدگی و رازآلودگی هر انسان میکاهد و همواره نسخههایی از پیش تعیین شده را تجویز میکند. بدین ترتیب، در یک معنا، مدرنیته، آزادی را از انسان سلب کرده و او را در چنین قفسی گرفتار میسازد. او در نهایت به این نسخه رسید که: اگر کسی بخواهد تمامیت عقلانیاش را حفظ کند یا باید تقدیر زمانهاش را با شهامت بپذیرد و خود را مهیای زندگی کردن در دنیای فاقد معنا و فاقد آزادی نماید، یا از عقلانیت دست برداشته به آغوش کلیساهای سنتی برگردد.
🖊 در سنتیترین جوامع نیز نشانههای آشکاری از بروز مدرنیته به چشم میخورد. از نهادهای بوروکراتیک (که در نظریه وبر شاخصه و معیار اصلی مدرنیته بود) تا ابزارها، کالاها و رفتارهای مصرفی و شهرنشینی مدرن. یک قدم اگر فراتر برویم، حتی میتوانیم به این ادعا برسیم که: ما نه تنها جوامع کاملا مدرن یا جوامع کاملا سنتی نداریم، بلکه حتی در ابعاد یک انسان نیز انسانهایی کاملا مدرن یا انسانهایی کاملا سنتی نداریم. علاوه بر سیستمهای ما و جوامع ما، حتی خود ما نیز عموما منشوری هستیم!
🖊 تصویر روحانیون فعال در شبکههای اجتماعی که با گوشیهای هوشمند و بهرهگیری از مدرنترین متدهای بازاریابی در حال ترویج سنت ناب اسلامی هستند، یا کشاورز روستانشینی که از صدای خوش چوپان آبادی فیلم میگیرد و در شبکههای اجتماعی به اشتراک میگذارد، یا مدیران تماما بوروکراتی که در زیست شخصی خود اسیر تعصبات ناموسی هستند، یا حتی ساقیانی که در ماههای مقدس فروش مشروبات را متوقف میکنند، همه و همه نشانگر ابعاد منشوری زیست و شخصیت خود ما هستند.
#نگاه
tinyurl.com/yct2c2dr
🔸 نشانی تلگرام «مشق نو»:
t.me/mashghenowofficial
Telegraph
منشورهای دوّار انسانی
در صحنهای از فیلم «در دنیای تو ساعت چند است؟»، فرهاد، با بازی «علی مصفا» در برابر خانه «گلی» با بازی «لیلا حاتمی» روی سر میایستد. فرهاد از سالهای کودکی عاشق گلی بوده اما هرگز فرصت نکرده این عشق را بر زبان بیاورد. گلی بزرگ شده، به فرانسه مهاجرت کرده، آنجا…
ابتذال مجلل
#A 193
https://t.me/divanesara/777
آرمان امیری @ArmanParian - اپرایی را تصور کنید که دوئت آن را «پارسا پیروزفر» و «نوید محمدزاده» اجرا کنند؛ سوپراستارهای قابل احترام بازیگری، که در حوزه صدا فقط مصداق سرسامهای گوشخراش هستند؛ به ویژه اگر در آن میان کارگردان نیز دست به خلاقیت خیره کنندهای زده باشد که دیالوگها به صورتی متداخل اجرا شوند. گویی وسوسه تکرار «هامون» مهرجویی را در یک تئاتر موزیکال داشته باشد. کلکسیون انواع و اقسام صداهای نامفهوم آزارنده، با ضریب سیستم صوتی به اوج میرسد تا فاجعهای کرکننده را خلق کند: این، شاهکاری از ابتذال مجلل است که این روزها به اسم «نمایش موزیکال بینوایان» به روی صحنه میرود.
گرانقیمتترین بلیطهای تئاتر این روزهای پایتخت، به مبتذلترین و غیرهنریترین اجرای قابل تصور اختصاص دارد. اجرایی که در حفظ تجمل بیحد و حصر و چشمآزارش، نه در هیچ یک از مجموعههای تئاتری شناخته شده، که در تالار «هتل اسپیناس» به روی صحنه رفته است. دکور سنگین و شلوغ، اما ساکن و کسالتبار نمایش، حتی ظرفیت همین خطیترین و غیرخلاقانهترین روایتی که میتوان از شاهکار هوگوی بینوا ارائه داد را هم ندارد. نتیجه کار بیشتر به کلیپ «خلاصه داستان» شباهت یافته تا نمایشی برگرفته از یک رمان جاودانه. با این حال، نه بهای گزاف بلیط، نه بیهنری ملالانگیز کارگردان، و نه کلکسیونی از بدخوانندگان گوشخراش، هیچ یک مانع فریادهای شادی و شعف تماشاگران در پایان اجرا نمیشوند. باید گفت: در سیرک ناهنجاریها، تنها تناسب ناب، رعایت سطح نازل اثر با سلیقه مخاطب بیبهره از هنر بوده است. (و چه نشانی گویاتر از این شناخت مخاطب، که برگزارکنندگان نمایش، به جای بروشور و کاتالوگ اجرا، به هر نفر یک کارت تخفیف متخصص پوست و مو دادند!)
به باورم «بینوایان»، نه عنوان شایستهای برای آنچه روی صحنه رفت، بلکه توصیف برازندهای بود از مخاطبان اجرا! آنانی که در اوج رکود تورمی این کشور میتوانند صدهاهزار تومان برای چند ساعت تفریح هزینه کنند، اما هرقدر از فقر اقتصادی فرار کرده باشند، دهها مرتبه گرفتار استضعاف فرهنگی و هنریاند و علیل از تمیز میان هنر با شعبده. به نظر میرسد سبد کالای هنری دیگر برای اقشار فراوانی از جامعه ما، نه فرصتی است از باب تامل عمیقتر در ژرفای انسان و جهان، و نه تلاشی است برای جلای روح یا زدودن کدورتها و خستگی روزمره؛ آنچه به اسم هنر عرضه و مصرف میشود صرفا کالایی مبتذل و تجملاتی است که کارکردی در ردیف زیورآلات دارد. (و البته نباید از یاد برد که غالب کردن ابتذالی چون «بینوایان» به جای یک اثر هنری، حتی در همین بازار مکاره هم مصداق تفاخر به جواهرآلات بدلی است!)
فرجامی مشابه را میتوان از پی تبلیغات کلیشهشدهای همچون شعار «علم بهتر است از ثروت» مشاهده کرد. ادعایی که بدون پشتوانه و با لبخندهای پوشالی بیان میشود و راویاناش نه تنها باوری به آن ندارند، بلکه حتی نمیتوانند تصور کنند که چنین ادعایی چطور ممکن است واقعیت داشته باشد. در جامعهای که دانش هیچ رابطه مستقیمی با تجربه زیستی انسان نداشته باشد و نتواند تحولی در زیست شخصی او ایجاد کند، ژرفای آموزش نیز در حد حقارت مدرکگرایی تقلیل مییابد. در چنین شرایطی، تکلیف امر هنری نیز مشخص است و پز تمجید و ستایش از کتابخوانی هم به نمایشی ختم میشود در سطح بنا کردن کتابخانههای همرنگ با دکوراسیون منزل!
البته که نباید چنان بدبین و سرخورده بود که خامدستانه و کوتهبینانه، سوت پایان هنر و سقوط جامعه به ورطه نابودی محض فرهنگی را به صدا در آورد. شاید هم بحرانهای سطحیگرایی اجتماعی مشابهی پیش از این هم بودهاند و ای بسا اساسا اجتنابناپذیر باشند. طبیعی است که نتوان توقع داشت تمامی اقشار جامعه همواره هوادار و مخاطب هنر ناب باقی بمانند. به باورم تنها توقعی که میتوان داشت این است که دلالهای هنری را وادار کنیم از جایگاه خود تخطی نکنند و هرگز دچار این وسوسه نشوند که به پشتوانه ماشین پروپاگاندای خود، برای سلیقه هنری کشور تصمیمسازی کنند. وضعیتی که متاسفانه در جهان ادبیات تا حدودی در حال تحقق است و برخی ناشران، آثار سخیف و پاورقی را به اسم رمانهای جدی به خورد مخاطب میدهند.
به هر حال، دستکم در حوزه تئاتر کشور، جای این خوشوقتی همچنان باقی است که بینوایان هنری، لطف کردهاند و تالارهای ابتذالِ مجلل خود را به اندازه کافی مرتفع و دور گرفتهاند. پس با خیال راحت میتوان در آرامش تئاتر شهر قدم زد و ای بسا به سراغ هنری ناب همچون «پرومته، طاعون» (t.me/beyntheatergroup/269) رفت تا از اوج تناسب موسیقی ناب تئاتری و اجرایی پخته و یکپارچه به عرش لذت رسید.
کانال «مجمع دیوانگان»
@DivaneSara
.
#A 193
https://t.me/divanesara/777
آرمان امیری @ArmanParian - اپرایی را تصور کنید که دوئت آن را «پارسا پیروزفر» و «نوید محمدزاده» اجرا کنند؛ سوپراستارهای قابل احترام بازیگری، که در حوزه صدا فقط مصداق سرسامهای گوشخراش هستند؛ به ویژه اگر در آن میان کارگردان نیز دست به خلاقیت خیره کنندهای زده باشد که دیالوگها به صورتی متداخل اجرا شوند. گویی وسوسه تکرار «هامون» مهرجویی را در یک تئاتر موزیکال داشته باشد. کلکسیون انواع و اقسام صداهای نامفهوم آزارنده، با ضریب سیستم صوتی به اوج میرسد تا فاجعهای کرکننده را خلق کند: این، شاهکاری از ابتذال مجلل است که این روزها به اسم «نمایش موزیکال بینوایان» به روی صحنه میرود.
گرانقیمتترین بلیطهای تئاتر این روزهای پایتخت، به مبتذلترین و غیرهنریترین اجرای قابل تصور اختصاص دارد. اجرایی که در حفظ تجمل بیحد و حصر و چشمآزارش، نه در هیچ یک از مجموعههای تئاتری شناخته شده، که در تالار «هتل اسپیناس» به روی صحنه رفته است. دکور سنگین و شلوغ، اما ساکن و کسالتبار نمایش، حتی ظرفیت همین خطیترین و غیرخلاقانهترین روایتی که میتوان از شاهکار هوگوی بینوا ارائه داد را هم ندارد. نتیجه کار بیشتر به کلیپ «خلاصه داستان» شباهت یافته تا نمایشی برگرفته از یک رمان جاودانه. با این حال، نه بهای گزاف بلیط، نه بیهنری ملالانگیز کارگردان، و نه کلکسیونی از بدخوانندگان گوشخراش، هیچ یک مانع فریادهای شادی و شعف تماشاگران در پایان اجرا نمیشوند. باید گفت: در سیرک ناهنجاریها، تنها تناسب ناب، رعایت سطح نازل اثر با سلیقه مخاطب بیبهره از هنر بوده است. (و چه نشانی گویاتر از این شناخت مخاطب، که برگزارکنندگان نمایش، به جای بروشور و کاتالوگ اجرا، به هر نفر یک کارت تخفیف متخصص پوست و مو دادند!)
به باورم «بینوایان»، نه عنوان شایستهای برای آنچه روی صحنه رفت، بلکه توصیف برازندهای بود از مخاطبان اجرا! آنانی که در اوج رکود تورمی این کشور میتوانند صدهاهزار تومان برای چند ساعت تفریح هزینه کنند، اما هرقدر از فقر اقتصادی فرار کرده باشند، دهها مرتبه گرفتار استضعاف فرهنگی و هنریاند و علیل از تمیز میان هنر با شعبده. به نظر میرسد سبد کالای هنری دیگر برای اقشار فراوانی از جامعه ما، نه فرصتی است از باب تامل عمیقتر در ژرفای انسان و جهان، و نه تلاشی است برای جلای روح یا زدودن کدورتها و خستگی روزمره؛ آنچه به اسم هنر عرضه و مصرف میشود صرفا کالایی مبتذل و تجملاتی است که کارکردی در ردیف زیورآلات دارد. (و البته نباید از یاد برد که غالب کردن ابتذالی چون «بینوایان» به جای یک اثر هنری، حتی در همین بازار مکاره هم مصداق تفاخر به جواهرآلات بدلی است!)
فرجامی مشابه را میتوان از پی تبلیغات کلیشهشدهای همچون شعار «علم بهتر است از ثروت» مشاهده کرد. ادعایی که بدون پشتوانه و با لبخندهای پوشالی بیان میشود و راویاناش نه تنها باوری به آن ندارند، بلکه حتی نمیتوانند تصور کنند که چنین ادعایی چطور ممکن است واقعیت داشته باشد. در جامعهای که دانش هیچ رابطه مستقیمی با تجربه زیستی انسان نداشته باشد و نتواند تحولی در زیست شخصی او ایجاد کند، ژرفای آموزش نیز در حد حقارت مدرکگرایی تقلیل مییابد. در چنین شرایطی، تکلیف امر هنری نیز مشخص است و پز تمجید و ستایش از کتابخوانی هم به نمایشی ختم میشود در سطح بنا کردن کتابخانههای همرنگ با دکوراسیون منزل!
البته که نباید چنان بدبین و سرخورده بود که خامدستانه و کوتهبینانه، سوت پایان هنر و سقوط جامعه به ورطه نابودی محض فرهنگی را به صدا در آورد. شاید هم بحرانهای سطحیگرایی اجتماعی مشابهی پیش از این هم بودهاند و ای بسا اساسا اجتنابناپذیر باشند. طبیعی است که نتوان توقع داشت تمامی اقشار جامعه همواره هوادار و مخاطب هنر ناب باقی بمانند. به باورم تنها توقعی که میتوان داشت این است که دلالهای هنری را وادار کنیم از جایگاه خود تخطی نکنند و هرگز دچار این وسوسه نشوند که به پشتوانه ماشین پروپاگاندای خود، برای سلیقه هنری کشور تصمیمسازی کنند. وضعیتی که متاسفانه در جهان ادبیات تا حدودی در حال تحقق است و برخی ناشران، آثار سخیف و پاورقی را به اسم رمانهای جدی به خورد مخاطب میدهند.
به هر حال، دستکم در حوزه تئاتر کشور، جای این خوشوقتی همچنان باقی است که بینوایان هنری، لطف کردهاند و تالارهای ابتذالِ مجلل خود را به اندازه کافی مرتفع و دور گرفتهاند. پس با خیال راحت میتوان در آرامش تئاتر شهر قدم زد و ای بسا به سراغ هنری ناب همچون «پرومته، طاعون» (t.me/beyntheatergroup/269) رفت تا از اوج تناسب موسیقی ناب تئاتری و اجرایی پخته و یکپارچه به عرش لذت رسید.
کانال «مجمع دیوانگان»
@DivaneSara
.
Telegram
مجمع دیوانگان
ابتذال مجلل
#A 193
کانال «مجمع دیوانگان»
@DivaneSara
.
#A 193
کانال «مجمع دیوانگان»
@DivaneSara
.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
#A 194
این صحنه فوتبالی مربوط است به یادداشت: «در دفاع از اخلاق و تناظر آن با عدالت و انصاف».
کانال «مجمع دیوانگان»
@Divaneara
.
این صحنه فوتبالی مربوط است به یادداشت: «در دفاع از اخلاق و تناظر آن با عدالت و انصاف».
کانال «مجمع دیوانگان»
@Divaneara
.
در دفاع از اخلاق و تناظر آن با عدالت و انصاف
#A 194
https://t.me/divanesara/779
آرمان امیری @ArmanParian - این نوشته، نقدی است بر یادداشتی از آقای عباس عبدی با عنوان «داوری اخلاقی کار سادهای نیست». دستمایه یادداشت آقای عبدی، یک اتفاق فوتبالی است که کلیپ آن را میتوانید به پیوست مشاهده کنید. در این صحنه، داور، بر روی بازیکن تیم وردربرمن آلمان خطای پنالتی اعلام میکند. اما خود مهاجم به داور توضیح میدهد که بر روی او خطایی نشده و بدین ترتیب از پنالتی اعلام شده به سود تیم خودشان صرف نظر میکند. آقای عبدی، در یادداشت خود به انتقاد از تصمیم این بازیکن میپردازد. از آنجا که توضیحات ایشان مفصل و مستدل است، پیشنهاد میکنم حتما در ابتدا یادداشت کامل ایشان را (از اینجا: t.me/abdiabbas/1735) بخوانید چرا که هرگونه خلاصهسازی استدلالهای ایشان ممکن است با نارسایی همراه شود. در ادامه این متن، من به نقد این استدلالها خواهم پرداخت و توضیح خواهم داد که چرا حرکت این بازیکن را اخلاقی و منصفانه میدانم. برای مطالعه ادامه این یادداشت بر روی لینک زیر کلیک کنید:
https://goo.gl/jWURG8
#A 194
https://t.me/divanesara/779
آرمان امیری @ArmanParian - این نوشته، نقدی است بر یادداشتی از آقای عباس عبدی با عنوان «داوری اخلاقی کار سادهای نیست». دستمایه یادداشت آقای عبدی، یک اتفاق فوتبالی است که کلیپ آن را میتوانید به پیوست مشاهده کنید. در این صحنه، داور، بر روی بازیکن تیم وردربرمن آلمان خطای پنالتی اعلام میکند. اما خود مهاجم به داور توضیح میدهد که بر روی او خطایی نشده و بدین ترتیب از پنالتی اعلام شده به سود تیم خودشان صرف نظر میکند. آقای عبدی، در یادداشت خود به انتقاد از تصمیم این بازیکن میپردازد. از آنجا که توضیحات ایشان مفصل و مستدل است، پیشنهاد میکنم حتما در ابتدا یادداشت کامل ایشان را (از اینجا: t.me/abdiabbas/1735) بخوانید چرا که هرگونه خلاصهسازی استدلالهای ایشان ممکن است با نارسایی همراه شود. در ادامه این متن، من به نقد این استدلالها خواهم پرداخت و توضیح خواهم داد که چرا حرکت این بازیکن را اخلاقی و منصفانه میدانم. برای مطالعه ادامه این یادداشت بر روی لینک زیر کلیک کنید:
https://goo.gl/jWURG8
Telegram
مجمع دیوانگان
#A 194
این صحنه فوتبالی مربوط است به یادداشت: «در دفاع از اخلاق و تناظر آن با عدالت و انصاف».
کانال «مجمع دیوانگان»
@Divaneara
.
این صحنه فوتبالی مربوط است به یادداشت: «در دفاع از اخلاق و تناظر آن با عدالت و انصاف».
کانال «مجمع دیوانگان»
@Divaneara
.