🍏کانال 🍎 سـرتخت🍏
1.33K subscribers
6.04K photos
1.16K videos
124 files
142 links
اخبار روز سرتخت📰
مطالب آموزنده📑


لطفا از ارسال پست سیاسی خودداری فرمایید

آی دی ادمین اصلی جهت ارسال هرگونه پیشنهاد یا انتقاد
👇👇👇👇👇
@ayavarisartakht
Download Telegram
🔴🔴اطلاعیه🔴🔴
                    
باسلام
به اطلاع متقاضیان دریافت وام بنیاد برکت می‌رساند؛ کسانی که نام آنها برای دریافت تسهیلات بنیاد برکت اعلام شده است. حتماً تا روز یکشنبه نسبت به تکمیل مدارک خود و ضامن اقدام نموده و آنرا تحویل اینجانب در دینور نمایند. در غیر اینصورت امتیاز آنها سلب و به دیگران داده خواهد شد.

با تشکر
محمدی مسئول تسهیلات بنیاد برکت

@dowrehamysartakht
6
⭕️⭕️⭕️ کشمش و بادام شما را خریداریم.


09185472602 عباسی
شاید برای شما هم اتفاق بیفتد

یکی از دوستان در رشته مهندسی برق دانشگاه خواجه نصیر فارغ التحصیل شد دوره کوتاهی به کرمانشاه برگشت پدرش سرایدار ویلایی بود متعلق به یکی از پزشکان معروف.

می گفت: از نگاه خانواده این پزشک، متنفرم همیشه مرا به چشم کارگر می بینند البته من چنین اعتقادی نداشتم اتفاقاً آن پزشک خیلی در موفقیت تحصیلی ایشان، نقش داشت و اغلب ایشان را تشویق می کرد که به کارشناسی اکتفا نکند و تا سطح دکترا تحصیلاتش را ادامه دهد.

بخاطر همین بدبینی ها، با پدرش شروع به ناسازگاری کرد که چرا شغلت را عوض نمی کنی و آن بنده خدا هم، نسبت به توانایی هایش از وضعیتی که داشت راضی بود بالاخره این بگو مگو های همیشگی در آن مدت کوتاه، باعث شد دوستم از کرمانشاه برود حدود چهار سال در عسلویه کار کرد و در این حین، با دختری که دکترای داروسازی داشت آشنا شد اهل بوشهر، پدرش آدم سرشناسی بود.

در خیلی از امور با هم مشورت می کردیم یک روز تماس گرفت گفت: می خواهم به خواستگاری بروم گفتم: به پدر و مادرت اطلاع دادی گفت: قصد دارم آنها را از این ماجرا بی خبر بگذارم خودت که مشکلات مرا می دانی با او مخالفت کردم اما دلایل خودش را داشت و قانع نشد.

برای خواستگاری، از همکارش که با خانواده در عسلویه زندگی می کردند درخواست می کند که او را همراهی کنند روز خواستگاری، پدر دختر علت حضور نداشتن پدر و مادر پسر را می پرسد ایشان سرخ می شود و چیزی نمی گوید پدر شرط موافقت را حضور پدر و مادر ایشان می داند.

وقتی به کرمانشاه آمد پدر و مادرش را با خودش ببرد آنچنان ناراحت بود که به خاطرطالع و سرنوشت خودش به زمین و زمان بد و بیراه می گفت.

روز خواستگاری، پدر دختر به گرمی از آنها استقبال می کند وقتی از پدرش در مورد شغل او می پرسد رو به پسر می کند می گوید من با سختی و تلاش به اینجا رسیده ام و هدفم خوشبختی خانواده ام بوده همانطور که پدر تو تلاش کرده و تو الان به عنوان مهندسی سرآمد شناخته شدی وقتی من می توانم تو را به عنوان داماد خودم بپذیرم که تو اصالت خودت را پذیرفته باشی اگر تو به پدر و مادر خودت که این همه برای تو زحمت کشیده اند احترام بگذاری خیالم آسوده است که حرمت دخترم را نگه می داری.
رفیقم ، سرش را پایین می اندازد و از رفتار خودش شرمنده می شود و نگاهش به چشمان پر از ذوق پدر دوخته می شود .

با احترام ـ رضا شهبازی
23