📖 یک روز خاطرهانگیز
یک روز صبح از خواب بیدار شدم و قرار بود برای بار گرفتن برویم. بارمان سیب گلاب بود و همه آماده شدیم و رفتیم باغ. وقتی رسیدیم، دیدم تقریباً همهی خانواده جمع شدهاند و هرکسی مشغول یک کاری است. همین جمع شدن همهی ما، خودش باعث شده بود از همان اول حال و هوای خوبی داشته باشیم.
برای چیدن سیبها به ما سبد دادند و داخل سبدها روزنامه انداختیم تا سیبها آسیب نبینند. بعد پدربزرگم شروع کرد به چیدن سیبها و ما هم کمک میکردیم و سیبها را داخل سبدها میگذاشتیم. هر چند وقت یکبار هم با هم حرف میزدیم و شوخی میکردیم و خستگیمان را کمتر میکردیم. بعضی وقتها هم وقتی یک سیب قشنگتر پیدا میکردیم، آن را به بقیه نشان میدادیم و کلی ذوق میکردیم.
نزدیک ظهر که شد، کمکم همه خسته و گرسنه شده بودیم. ناهار که شد، مادربزرگ یک غذای خیلی خوشمزه درست کرده بود و همه دور هم نشستیم و شروع کردیم به غذا خوردن. بعد از چند ساعت سیب چیدن، غذا خیلی بیشتر از همیشه میچسبید. سر سفره هم کلی حرف زدیم و خندیدیم و هرکسی چیزی میگفت و بقیه هم جوابش را میدادند. خلاصه، ناهار خودش یکی از قسمتهای خوب آن روز بود و بعدش هم کمی استراحت کردیم و دوباره رفتیم سراغ سیبها.
بعد از ناهار کمی استراحت کردیم و دوباره مشغول جمع کردن سیبها شدیم. بوی سیبهای تازه و هوای باغ خیلی خوب بود و همه از بودن کنار هم خوشحال بودند. با اینکه هدفمان بار گرفتن بود، آن روز بیشتر از اینکه فقط یک روز کاری باشد، برایمان بهانهای شده بود تا دور هم جمع شویم و چند ساعتی را کنار هم خوش بگذرانیم.
وقتی کارمان تمام شد و سبدها پر شدند، همه کمی خسته شده بودیم، ولی خستگی آن روز برایمان شیرین بود. بعد از تمام شدن کار هم مدتی کنار هم نشستیم و صحبت کردیم و از اینکه یک روز خوب را با هم گذرانده بودیم، خوشحال بودیم.
آن روز شاید اتفاق خیلی خاصی نیفتاده باشد، اما برای من یکی از خاطرات خوب و دوستداشتنی از دورهمیهای خانوادگی است و هنوز هم وقتی یاد آن روز و سیبهای گلاب میافتم، حس خوبی پیدا میکنم. به نظرم، گاهی همین دورهمیهای ساده و باهم بودنها هستند که بعداً تبدیل به خاطراتی میشوند که آدم دلش میخواهد دوباره تجربهشان کند.
✍️خانم النا مرادی ( پایه هشتم)
@dowrehamysartakht
یک روز صبح از خواب بیدار شدم و قرار بود برای بار گرفتن برویم. بارمان سیب گلاب بود و همه آماده شدیم و رفتیم باغ. وقتی رسیدیم، دیدم تقریباً همهی خانواده جمع شدهاند و هرکسی مشغول یک کاری است. همین جمع شدن همهی ما، خودش باعث شده بود از همان اول حال و هوای خوبی داشته باشیم.
برای چیدن سیبها به ما سبد دادند و داخل سبدها روزنامه انداختیم تا سیبها آسیب نبینند. بعد پدربزرگم شروع کرد به چیدن سیبها و ما هم کمک میکردیم و سیبها را داخل سبدها میگذاشتیم. هر چند وقت یکبار هم با هم حرف میزدیم و شوخی میکردیم و خستگیمان را کمتر میکردیم. بعضی وقتها هم وقتی یک سیب قشنگتر پیدا میکردیم، آن را به بقیه نشان میدادیم و کلی ذوق میکردیم.
نزدیک ظهر که شد، کمکم همه خسته و گرسنه شده بودیم. ناهار که شد، مادربزرگ یک غذای خیلی خوشمزه درست کرده بود و همه دور هم نشستیم و شروع کردیم به غذا خوردن. بعد از چند ساعت سیب چیدن، غذا خیلی بیشتر از همیشه میچسبید. سر سفره هم کلی حرف زدیم و خندیدیم و هرکسی چیزی میگفت و بقیه هم جوابش را میدادند. خلاصه، ناهار خودش یکی از قسمتهای خوب آن روز بود و بعدش هم کمی استراحت کردیم و دوباره رفتیم سراغ سیبها.
بعد از ناهار کمی استراحت کردیم و دوباره مشغول جمع کردن سیبها شدیم. بوی سیبهای تازه و هوای باغ خیلی خوب بود و همه از بودن کنار هم خوشحال بودند. با اینکه هدفمان بار گرفتن بود، آن روز بیشتر از اینکه فقط یک روز کاری باشد، برایمان بهانهای شده بود تا دور هم جمع شویم و چند ساعتی را کنار هم خوش بگذرانیم.
وقتی کارمان تمام شد و سبدها پر شدند، همه کمی خسته شده بودیم، ولی خستگی آن روز برایمان شیرین بود. بعد از تمام شدن کار هم مدتی کنار هم نشستیم و صحبت کردیم و از اینکه یک روز خوب را با هم گذرانده بودیم، خوشحال بودیم.
آن روز شاید اتفاق خیلی خاصی نیفتاده باشد، اما برای من یکی از خاطرات خوب و دوستداشتنی از دورهمیهای خانوادگی است و هنوز هم وقتی یاد آن روز و سیبهای گلاب میافتم، حس خوبی پیدا میکنم. به نظرم، گاهی همین دورهمیهای ساده و باهم بودنها هستند که بعداً تبدیل به خاطراتی میشوند که آدم دلش میخواهد دوباره تجربهشان کند.
✍️خانم النا مرادی ( پایه هشتم)
@dowrehamysartakht
❤4
به نام خالق یکتا
موضوع خاطره: گذراندن هفتهای از تعطیلات تابستان
در آغازین روز از تعطیلات مردادماه تابستان، زمانی که مدرسهها تعطیل بودند و من هم بعد از گرفتن کارنامهای با نمرات خوب بودم، برای گذراندن هفتهای از اوقات فراغت، از شهر راهی روستا شدم.
در یک روز نسبتاً گرم، اوایل صبح، من به همراه داییام که با هم همسنوسال بودیم، گوسفندان را برای چرا به کوههای اطراف روستا بردیم.
این خاطره برای من که به قولی بچهشهری بودم، خاطرهای ناخوشایند؛ اما برای داییام که بچهی خود روستا بود، بسیار لذتبخش، خاطرهانگیز و بهیادماندنی شد.
صبح، بعد از بردن گوسفندان به کوه، حوالی ساعت ۱۰ صبح بود. من و داییام که دنبال گوسفندان راه میرفتیم، به یکباره متوجه شنیدن صدایی شدیم که از روستا صدا میزد: «مههههددددی...»
چون به روستا خیلی نزدیک بودیم، صدا را بهوضوح شنیدیم. دایی مهدی هم با شنیدن صدا که از طرف خالهام میآمد، سراسیمه و مضطرب، چوبی را که برای گوسفندان در دستش بود، زمین انداخت و دواندوان به سمت روستا رفت...
من ماندم تنها با گوسفندان، که نسبت به دایی کمتجربه هم بودم.
زمان در حال سپری شدن بود. باید معمولاً تا ساعت ۱۲ الی ۱، گوسفندان را برای چرا در کوه نگه میداشتم که انجام دادم و ظهر که گوسفندان را از کوه برگرداندم، دیدم که هیچ خبری از دایی نبود.
با عجله پیش خالهام رفتم و ماجرا را از او جویا شدم. پرسیدم و گفتم: «مهدی کجاست؟ چرا برنگشت؟»
خاله گفت که از طرف بسیج دانشآموزی به روستا آمدند و گفتند که از منطقهی میانراهان تا سرتخت، تعداد محدودی از دانشآموزان منطقه که از سرتخت فقط دایی مهدی بود، بهخاطر گرفتن کارنامه با نمرات بسیار عالی، به یک اردوی تفریحی یکهفتهای دعوت شده بود.
اردویی به تمام معنا؛ که رفتن و سفر به شهرهایی از جمله شیراز، اصفهان، قم و... با تمام امکانات بود.
اردو یک هفته به طول انجامید. همچنان که قبلاً گفتم، من تنها و به اجبار آن هفته را به چرای گوسفندان محکوم شدم.
هفتهای که برای من بسیار سخت و طاقتفرسا و بدون دوست و رفیق سپری میشد و فکر و خیال اینکه دایی الان در حال خوشگذرانی بود و من در حال چوپانی، بیشتر اذیتم میکرد.
خلاصه، این یکی از دوپهلوترین خاطرات زندگی من بود که از طرفی تلخ برای من و بسیار شیرین برای داییام اتفاق افتاد.
خلاصه، یک خاطرهی مشترک برای دو نفر: یکی سخت و طاقتفرسا و دیگری شیرین و جذاب.
در پایان، برای تمام مردم سرزمینم، خاطراتی بسیار شیرین و خاطرهانگیز از درگاه ایزد منان استدعا دارم.
✍️از طرف همولایتی کوچک شما
پرویز مرادی
@dowrehamysartakht
موضوع خاطره: گذراندن هفتهای از تعطیلات تابستان
در آغازین روز از تعطیلات مردادماه تابستان، زمانی که مدرسهها تعطیل بودند و من هم بعد از گرفتن کارنامهای با نمرات خوب بودم، برای گذراندن هفتهای از اوقات فراغت، از شهر راهی روستا شدم.
در یک روز نسبتاً گرم، اوایل صبح، من به همراه داییام که با هم همسنوسال بودیم، گوسفندان را برای چرا به کوههای اطراف روستا بردیم.
این خاطره برای من که به قولی بچهشهری بودم، خاطرهای ناخوشایند؛ اما برای داییام که بچهی خود روستا بود، بسیار لذتبخش، خاطرهانگیز و بهیادماندنی شد.
صبح، بعد از بردن گوسفندان به کوه، حوالی ساعت ۱۰ صبح بود. من و داییام که دنبال گوسفندان راه میرفتیم، به یکباره متوجه شنیدن صدایی شدیم که از روستا صدا میزد: «مههههددددی...»
چون به روستا خیلی نزدیک بودیم، صدا را بهوضوح شنیدیم. دایی مهدی هم با شنیدن صدا که از طرف خالهام میآمد، سراسیمه و مضطرب، چوبی را که برای گوسفندان در دستش بود، زمین انداخت و دواندوان به سمت روستا رفت...
من ماندم تنها با گوسفندان، که نسبت به دایی کمتجربه هم بودم.
زمان در حال سپری شدن بود. باید معمولاً تا ساعت ۱۲ الی ۱، گوسفندان را برای چرا در کوه نگه میداشتم که انجام دادم و ظهر که گوسفندان را از کوه برگرداندم، دیدم که هیچ خبری از دایی نبود.
با عجله پیش خالهام رفتم و ماجرا را از او جویا شدم. پرسیدم و گفتم: «مهدی کجاست؟ چرا برنگشت؟»
خاله گفت که از طرف بسیج دانشآموزی به روستا آمدند و گفتند که از منطقهی میانراهان تا سرتخت، تعداد محدودی از دانشآموزان منطقه که از سرتخت فقط دایی مهدی بود، بهخاطر گرفتن کارنامه با نمرات بسیار عالی، به یک اردوی تفریحی یکهفتهای دعوت شده بود.
اردویی به تمام معنا؛ که رفتن و سفر به شهرهایی از جمله شیراز، اصفهان، قم و... با تمام امکانات بود.
اردو یک هفته به طول انجامید. همچنان که قبلاً گفتم، من تنها و به اجبار آن هفته را به چرای گوسفندان محکوم شدم.
هفتهای که برای من بسیار سخت و طاقتفرسا و بدون دوست و رفیق سپری میشد و فکر و خیال اینکه دایی الان در حال خوشگذرانی بود و من در حال چوپانی، بیشتر اذیتم میکرد.
خلاصه، این یکی از دوپهلوترین خاطرات زندگی من بود که از طرفی تلخ برای من و بسیار شیرین برای داییام اتفاق افتاد.
خلاصه، یک خاطرهی مشترک برای دو نفر: یکی سخت و طاقتفرسا و دیگری شیرین و جذاب.
در پایان، برای تمام مردم سرزمینم، خاطراتی بسیار شیرین و خاطرهانگیز از درگاه ایزد منان استدعا دارم.
✍️از طرف همولایتی کوچک شما
پرویز مرادی
@dowrehamysartakht
بسم رب شهداء و صدیقین
به یاد شهدا ی میناب قلم در دست می گیرم و چند خطی خاطره می نویسم.
با این که سن زیادی ندارم، اما خاطره های بسیار دارم.
بعضی از آنها خیلی برایم ماندگار است و خاطره ای را که می نويسم هیچ وقت فراموش نمی کنم.
یک روز زمستانی می خواستم به مدرسه بروم نوبت صبح بودم و مادرم طبق معمول مرا راهی مدرسه کرد.
من خوشحال و خندان بی آنکه به چیزی فکر کنم به مدرسه رفتم ولی نمی دانستم آن روز یکی از خاطراتی باشد که هرگز از یادم نرود.
با خوشحالی به حیاط مدرسه رفتم و از مادرم خداحافظی کردم و به کلاس رفتم.
مثل روز های دیگر معلم درس را شروع کرد و بعد از گذشت ساعت درسی اول، زنگ تفریح به صدا درآمد و با دوستانم به حیاط مدرسه رفتیم کمی از بازی ما در حیاط نگذشته بود، که ناگهان صدای زنگ شنیده شد و ما دوباره به سر کلاس رفتیم.
معلم را ناراحت دیدم!
پرسیدم خانم چرا انقدر ناراحتی؟!
گفت: چیزی نیست، اما دیدم مادر هم کلاسی هایم به دنبال بچه هایشان می آمدند و آن ها را به خانه می بردند.
آنجا فهمیدم که اتفاقی افتاده!
دوباره از معلم پرسیدم خانم چه شده؟
با ناراحتی جواب داد و گفت: جنگ شده، باید به خانه برویم.
یک دفعه به فکر پدر و مادرم افتادم و نگران آن ها شدم.
مادرم در کلاس را زد و آمد و مرا با خود برد.
از مادر پرسیدم مادر جنگ شده؟
او با صدا ی لرزانش گفت: آره نگران نباش چیزی نیست.
ما با هم به نانوایی رفتیم، در آنجا دیدم که نانوایی خیلی شلوغ بود.
آن وقت با تعجب به مادرم و مردم خیره شدم و نگرانی را در چشمانشان احساس کردم.
از نانوایی برگشتیم.
به خانه که رسیدیم، متوجه شدم مدرسه ی میناب را با موشک زده اند و بچه های بی گناه شهید شدند.🖤
بچه هایی که پدر و مادر منتظر آمدن شان به خانه بودند، ولی هرگز برنگشتند.
خیلی ناراحت شدم و نتوانستم بغض خود را نگه دارم.
من با وجودی که آن ها را ندیده بودم دلم برای آنها به درد آمده بود و این خاطره تلخ تا ابد برای من می ماند.
خاطره ها همیشه شیرین نیستند؛ گاهی تلخ و گاهی شیرین.
امیدوارم همه انسان ها خاطره های شیرینی به یادگار داشته باشند.
✍️فاطمه احمدی ( پایه چهارم )
@dowrehamysartakht
به یاد شهدا ی میناب قلم در دست می گیرم و چند خطی خاطره می نویسم.
با این که سن زیادی ندارم، اما خاطره های بسیار دارم.
بعضی از آنها خیلی برایم ماندگار است و خاطره ای را که می نويسم هیچ وقت فراموش نمی کنم.
یک روز زمستانی می خواستم به مدرسه بروم نوبت صبح بودم و مادرم طبق معمول مرا راهی مدرسه کرد.
من خوشحال و خندان بی آنکه به چیزی فکر کنم به مدرسه رفتم ولی نمی دانستم آن روز یکی از خاطراتی باشد که هرگز از یادم نرود.
با خوشحالی به حیاط مدرسه رفتم و از مادرم خداحافظی کردم و به کلاس رفتم.
مثل روز های دیگر معلم درس را شروع کرد و بعد از گذشت ساعت درسی اول، زنگ تفریح به صدا درآمد و با دوستانم به حیاط مدرسه رفتیم کمی از بازی ما در حیاط نگذشته بود، که ناگهان صدای زنگ شنیده شد و ما دوباره به سر کلاس رفتیم.
معلم را ناراحت دیدم!
پرسیدم خانم چرا انقدر ناراحتی؟!
گفت: چیزی نیست، اما دیدم مادر هم کلاسی هایم به دنبال بچه هایشان می آمدند و آن ها را به خانه می بردند.
آنجا فهمیدم که اتفاقی افتاده!
دوباره از معلم پرسیدم خانم چه شده؟
با ناراحتی جواب داد و گفت: جنگ شده، باید به خانه برویم.
یک دفعه به فکر پدر و مادرم افتادم و نگران آن ها شدم.
مادرم در کلاس را زد و آمد و مرا با خود برد.
از مادر پرسیدم مادر جنگ شده؟
او با صدا ی لرزانش گفت: آره نگران نباش چیزی نیست.
ما با هم به نانوایی رفتیم، در آنجا دیدم که نانوایی خیلی شلوغ بود.
آن وقت با تعجب به مادرم و مردم خیره شدم و نگرانی را در چشمانشان احساس کردم.
از نانوایی برگشتیم.
به خانه که رسیدیم، متوجه شدم مدرسه ی میناب را با موشک زده اند و بچه های بی گناه شهید شدند.🖤
بچه هایی که پدر و مادر منتظر آمدن شان به خانه بودند، ولی هرگز برنگشتند.
خیلی ناراحت شدم و نتوانستم بغض خود را نگه دارم.
من با وجودی که آن ها را ندیده بودم دلم برای آنها به درد آمده بود و این خاطره تلخ تا ابد برای من می ماند.
خاطره ها همیشه شیرین نیستند؛ گاهی تلخ و گاهی شیرین.
امیدوارم همه انسان ها خاطره های شیرینی به یادگار داشته باشند.
✍️فاطمه احمدی ( پایه چهارم )
@dowrehamysartakht
❤6
بسم رب الشهدا
خاطره از برادر شهیدم محمد احمدی سرتختی
تقریبا اولین برف سال 97 بود که عزیزدلم آقا محمد با جمعی از دوستاش برای برف بازی به سرتخت آمدند
برف قشنگی باریده بود
به خانه که رسیدند.
و خودشان و گرم کردند
مشغول جمع آوری وسایلشان شدند
و پختن غذای که شاید خوشمزه ترین غذا که بود که در جمع دوستانش در آن هوای برفی درست کرده بودند💔
تقریبا عصر شده بود که برای برف بازی با دوستاش بیرون رفتند
و چند ساعتی بیرون در اون برف زیبا گذرانند
و ساعاتی خوشی را کنار دوستانش گذارنده بود این را از ذوق و تعریف هایش میشود فهمید🥀
اون تفریح و خوشگذرانی برادرم آخرین بار بود و دوساله با آمدن برف تمام غم دنیا وجودم را میگیرد 😭
چون اسفند همان سال وارد سپاه شدند
و خدمت و نگهبانی از کشورش افتخاری آفرید
و بالاخره در تاریخ 1404/3/25
به درجه رفیع شهادت رسیدند
پسری از دیار روستای سرتخت که با افتخار رفت😔💔
رفتنت یک شبه پدرو مادرمان را پیر کرد
فرزندانت را بی ناز کرد
خواهرانت را بی پناه
شهیدی که به شهید امام زمان معروف هست
شادی روح پاکشون صلوات
📝خواهر شهید محمد احمدی سرتختی (فاطمه احمدی سرتختی)
@dowrehamysartakht
خاطره از برادر شهیدم محمد احمدی سرتختی
تقریبا اولین برف سال 97 بود که عزیزدلم آقا محمد با جمعی از دوستاش برای برف بازی به سرتخت آمدند
برف قشنگی باریده بود
به خانه که رسیدند.
و خودشان و گرم کردند
مشغول جمع آوری وسایلشان شدند
و پختن غذای که شاید خوشمزه ترین غذا که بود که در جمع دوستانش در آن هوای برفی درست کرده بودند💔
تقریبا عصر شده بود که برای برف بازی با دوستاش بیرون رفتند
و چند ساعتی بیرون در اون برف زیبا گذرانند
و ساعاتی خوشی را کنار دوستانش گذارنده بود این را از ذوق و تعریف هایش میشود فهمید🥀
اون تفریح و خوشگذرانی برادرم آخرین بار بود و دوساله با آمدن برف تمام غم دنیا وجودم را میگیرد 😭
چون اسفند همان سال وارد سپاه شدند
و خدمت و نگهبانی از کشورش افتخاری آفرید
و بالاخره در تاریخ 1404/3/25
به درجه رفیع شهادت رسیدند
پسری از دیار روستای سرتخت که با افتخار رفت😔💔
رفتنت یک شبه پدرو مادرمان را پیر کرد
فرزندانت را بی ناز کرد
خواهرانت را بی پناه
شهیدی که به شهید امام زمان معروف هست
شادی روح پاکشون صلوات
📝خواهر شهید محمد احمدی سرتختی (فاطمه احمدی سرتختی)
@dowrehamysartakht
❤5👍3
📖 نور خورشیدی که تمام روستا را در آغوش داشت
در روستای کوچک ما، خانهای بود که با رفتنش، انگار گرمای خورشید هم از آن کوچهها رفته بود. همه از او حرف میزدند؛ نه از داراییهایش، که از آن مهربانی بیکرانی که مثل عطر گلهای وحشی، در تمام گوشه و کنار روستا پیچیده بود. او هیچ مرزی نمیشناخت؛ برای او کلمهٔ «غریبه» وجود نداشت. اگر مسافری در جاده گم میشد یا غریبهای با چهرهای نگران از روستا عبور میکرد، او همان شکلی به خود میگرفت که برای فرزندان خود داشت. محبتش نه یک انتخاب بود، بلکه بخشی از نفس کشیدنش؛ چنانکه گویی قلبش برای همه میتپید.
حالا او نیست؛ کوچهها در سکوتی غریب فرو رفتهاند. رفتنش گویی آن روح گرمی را که پیونددهندهٔ دلهای ما بود، از میان برده است. 😔 اما یاد آن مادربزرگ تا ابد در دل ماست؛ چراکه او یاد داد که مهربانی، تنها راه ماندن در دل آدمهاست......
(به یاد مادربزرگ مهربان و آسمانیام)
✍️نادیا سلطانی ــ کرمانشاه
@dowrehamysartakht
@sartakht1404
در روستای کوچک ما، خانهای بود که با رفتنش، انگار گرمای خورشید هم از آن کوچهها رفته بود. همه از او حرف میزدند؛ نه از داراییهایش، که از آن مهربانی بیکرانی که مثل عطر گلهای وحشی، در تمام گوشه و کنار روستا پیچیده بود. او هیچ مرزی نمیشناخت؛ برای او کلمهٔ «غریبه» وجود نداشت. اگر مسافری در جاده گم میشد یا غریبهای با چهرهای نگران از روستا عبور میکرد، او همان شکلی به خود میگرفت که برای فرزندان خود داشت. محبتش نه یک انتخاب بود، بلکه بخشی از نفس کشیدنش؛ چنانکه گویی قلبش برای همه میتپید.
حالا او نیست؛ کوچهها در سکوتی غریب فرو رفتهاند. رفتنش گویی آن روح گرمی را که پیونددهندهٔ دلهای ما بود، از میان برده است. 😔 اما یاد آن مادربزرگ تا ابد در دل ماست؛ چراکه او یاد داد که مهربانی، تنها راه ماندن در دل آدمهاست......
(به یاد مادربزرگ مهربان و آسمانیام)
✍️نادیا سلطانی ــ کرمانشاه
@dowrehamysartakht
@sartakht1404
❤1
موضوع: هفته ای پر از خاطره
یکی از زیبا ترین و بیاد ماندنی ترین سفر هایی که تا به حال داشته ام سفر به شمال کشور همراه خانواده ام بود. ما یک روز تصمیم گرفتیم به شمال برویم. صبح از خواب بیدار شدیم و وسایل را داخل ماشین گذاشتیم، و راهی شدیم. هوا هنوز خنک بود و خیابان ها همه خلوت بودند.
همه اعضای خانواده خوشحال و شاداب بودیم، در طول مسیر، از پنجره ماشین به بیرون نگاه می کردم و منظره ها بسیار برایم جالب بود. هرچه بیشتر جلو می رفتیم درخت ها بیشتر می شد. جاده از میان کوه ها و درختان بلند می گذشت و گاهی ابرها و مه، قله های کوه را می پوشاند و هوا خنک می شد. درختان بلند و سر سبز دو طرف جاده قرار داشتند و صدای پرندگان و آب رودخانه، حس آرامش بخشی به من می داد.
گاهی برای استراحت کنار جاده توقف می کردیم و از هوای پاک و درختان سر سبز لذت بردیم. پس از چند ساعت به مقصد رسیدیم. من از هوای تمیز و طبیعت سر سبز لذت می بردم. صدای باد که در میان برگ درختان می پیچید، مانند یک آواز آرامش بخش بود.
یکی از روز های سفر را به جنگل رفتیم. در آنجا قدم زدیم و از زیبایی طبیعت عکس گرفتیم. برگ های درختان با رنگ های مختلف زمین را پوشانده بود. کمی جلو تر رفتیم که به یک رودخانه رسیدیم. آب رودخانه بسیار زلال و خنک بود و صدای برخورد آب با سنگ های رودخانه بسیار جذاب و دلنشین بود.
روز بعد به کنار دریا رفتیم. وقتی برای اولین بار دریا را دیدم بسیار شگفت زده شدم موج ها یکی یکی به ساحل می رسیدند و دوباره به سمت دریا بر می گشتند. من و خانواده ام کنار ساحل کلی عکس گرفتیم. صدای موج ها و نسیمی که می وزید بسیار آرامش به من می داد.
شب ها نیز در کنار خانواده درباره اتفاقات روز صحبت می کردیم و از خاطراتی که در سفر به همراه داشتیم می خندیدیم. یکی از چیز هایی که این سفر را برای من لذت بخش تر کرد، این بود که همه اعضای خانواده بیشتر از همیشه کنار هم بودیم.
متأسفانه چند روز گذشت و زمان برگشتن فرا رسید. هنگام برگشت، با اینکه خسته بودم دلم نمی خواست از شمال خداحافظی کنم.
راه افتادیم و دوباره از جنگل های سر سبز عبور کردیم و من آخرین نگاه را به جنگل و کوه ها انداختم.
مسافرت به شمال برای من فقط یک سفر معمولی نبود، بلکه خاطره ای زیبا بود که همیشه در ذهنم باقی می ماند.
«پایان»
✍️آرتین مرادی
@dowrehamysrtakht
@sartakht1404
یکی از زیبا ترین و بیاد ماندنی ترین سفر هایی که تا به حال داشته ام سفر به شمال کشور همراه خانواده ام بود. ما یک روز تصمیم گرفتیم به شمال برویم. صبح از خواب بیدار شدیم و وسایل را داخل ماشین گذاشتیم، و راهی شدیم. هوا هنوز خنک بود و خیابان ها همه خلوت بودند.
همه اعضای خانواده خوشحال و شاداب بودیم، در طول مسیر، از پنجره ماشین به بیرون نگاه می کردم و منظره ها بسیار برایم جالب بود. هرچه بیشتر جلو می رفتیم درخت ها بیشتر می شد. جاده از میان کوه ها و درختان بلند می گذشت و گاهی ابرها و مه، قله های کوه را می پوشاند و هوا خنک می شد. درختان بلند و سر سبز دو طرف جاده قرار داشتند و صدای پرندگان و آب رودخانه، حس آرامش بخشی به من می داد.
گاهی برای استراحت کنار جاده توقف می کردیم و از هوای پاک و درختان سر سبز لذت بردیم. پس از چند ساعت به مقصد رسیدیم. من از هوای تمیز و طبیعت سر سبز لذت می بردم. صدای باد که در میان برگ درختان می پیچید، مانند یک آواز آرامش بخش بود.
یکی از روز های سفر را به جنگل رفتیم. در آنجا قدم زدیم و از زیبایی طبیعت عکس گرفتیم. برگ های درختان با رنگ های مختلف زمین را پوشانده بود. کمی جلو تر رفتیم که به یک رودخانه رسیدیم. آب رودخانه بسیار زلال و خنک بود و صدای برخورد آب با سنگ های رودخانه بسیار جذاب و دلنشین بود.
روز بعد به کنار دریا رفتیم. وقتی برای اولین بار دریا را دیدم بسیار شگفت زده شدم موج ها یکی یکی به ساحل می رسیدند و دوباره به سمت دریا بر می گشتند. من و خانواده ام کنار ساحل کلی عکس گرفتیم. صدای موج ها و نسیمی که می وزید بسیار آرامش به من می داد.
شب ها نیز در کنار خانواده درباره اتفاقات روز صحبت می کردیم و از خاطراتی که در سفر به همراه داشتیم می خندیدیم. یکی از چیز هایی که این سفر را برای من لذت بخش تر کرد، این بود که همه اعضای خانواده بیشتر از همیشه کنار هم بودیم.
متأسفانه چند روز گذشت و زمان برگشتن فرا رسید. هنگام برگشت، با اینکه خسته بودم دلم نمی خواست از شمال خداحافظی کنم.
راه افتادیم و دوباره از جنگل های سر سبز عبور کردیم و من آخرین نگاه را به جنگل و کوه ها انداختم.
مسافرت به شمال برای من فقط یک سفر معمولی نبود، بلکه خاطره ای زیبا بود که همیشه در ذهنم باقی می ماند.
«پایان»
✍️آرتین مرادی
@dowrehamysrtakht
@sartakht1404
❤1
🍏 کانال 🍎 سرتخت 🍏:
امید خسروی عزیز،
کارزار شما با عنوان «درخواست تغییر تایم کاری میدان میوه و تره بار کرمانشاه به روال قبل» تأیید و با موفقیت منتشر شد:
https://www.karzar.net/348799
با به اشتراک گذاری این لینک و ارسال آن برای دیگران، این کارزار را اطلاعرسانی کنید و از آنها برای جمعآوری امضا کمک بگیرید.
#منفعل_نباشیم.
قابل توجه باغداران محترم منطقه دینور هر کانالی از منطقه دینور مارو دنبال میکند تو کانال خود لینک بالا رو درج کند که شاید میدانبار کرمانشاه دوباره به روال قبلی خود برگرده .
سود همه ما باغداران در این کار است .
(((فقط وارد لینک بالا شوید توی گوگل رأی خود را ثبت کنید)))
👆👆👆👆👆👆👆👆
لطفاً وارد لینک بالا شوید و امضا کنید
🙏🙏🙏🙏🙏🙏🙏🙏🙏
امید خسروی عزیز،
کارزار شما با عنوان «درخواست تغییر تایم کاری میدان میوه و تره بار کرمانشاه به روال قبل» تأیید و با موفقیت منتشر شد:
https://www.karzar.net/348799
با به اشتراک گذاری این لینک و ارسال آن برای دیگران، این کارزار را اطلاعرسانی کنید و از آنها برای جمعآوری امضا کمک بگیرید.
#منفعل_نباشیم.
قابل توجه باغداران محترم منطقه دینور هر کانالی از منطقه دینور مارو دنبال میکند تو کانال خود لینک بالا رو درج کند که شاید میدانبار کرمانشاه دوباره به روال قبلی خود برگرده .
سود همه ما باغداران در این کار است .
(((فقط وارد لینک بالا شوید توی گوگل رأی خود را ثبت کنید)))
👆👆👆👆👆👆👆👆
لطفاً وارد لینک بالا شوید و امضا کنید
🙏🙏🙏🙏🙏🙏🙏🙏🙏
www.karzar.net
امضا کنید: کارزار درخواست تغییر تایم کاری میدان میوه و ترهبار کرمانشاه به روال قبل
ما امضاکنندگان، از مسئولان کرمانشاه درخواست داریم با بازگرداندن ساعت کاری میدان میوه و ترهبار به روال گذشته، از زیان باغداران دهستان حر حمایت کنند.
📖بعدا هیچ وقت نرسید.......
پدرم توی روستای سرتخت یه باغ میوه داشت و بیشتر وقتش رو اونجامیگذروند.
آخرین باری که من با همسر و بچههام رفتیم روستا، پدرم خیلی خوشحال شد. وقتی رسیدیم، با روی باز اومد استقبالمون. معلوم بود از اومدنمون ذوق کرده.
بعد از سلام و احوالپرسی و کمی خوشوبش، تصمیم گرفتیم بریم باغ.
قبل از اینکه ما برسیم، پدرم استخر باغ رو تمیز کرده بود تا بچه ها بیشتر لذت ببرن.
وقتی به باغ رسیدیم، پدر و همسرم آتیش روشن کردن تا چای درست کنیم و ناهار آماده بشه. کمی بعد، با پدرم رفتیم میوه بچینیم. میوههای خوب رو جدا میکرد و مدام میگفت: «اینو بردار، این خوبه. اینو بذار برای بچهها.»
چند ساعتی اونجا بودیم و خیلی بهمون خوش گذشت.
الان که فکر میکنم، عجیبترین قسمت ماجرا اینه که اون روز هیچکس نمیدونست این آخرین باریه که قراره همه با هم توی اون باغ باشیم.
موقع برگشتن، پدرم مثل همیشه ما رو بدرقه کرد. خداحافظی کردیم و راه افتادیم. من هم مثل همیشه گفتم: «دوباره میایم.»
اما دیگه دوبارهای در کار نبود.
چند روز بعد، پدرم کرونا گرفت. اومد کرمانشاه و یک هفته توی بیمارستان بستری شد. بعد از یک هفته از دنیا رفت.
باغ هنوز هست. درختها هنوز هستن. میوهها دوباره میرسن و من و بچهها باز هم به اون باغ میریم.
ولی پدرم دیگه نیست.
گاهی با خودم میگم کاش اون روز میدونستم آخرین باره. کاش بیشتر کنارش مینشستم. بیشتر باهاش حرف میزدم. بیشتر نگاهش میکردم. شاید حتی یه عکس بیشتر باهاش میگرفتم.
ولی واقعیت اینه که هیچکس نمیدونه کدوم دیدار، آخرین دیداره.
ما همیشه فکر میکنیم برای دیدن پدر و مادرمون وقت هست. میگیم: «فردا زنگ میزنم، هفته بعد میرم، بعداً بیشتر کنارشون میشینم.»
اما گاهی «بعداً» هیچوقت نمیرسه.
من از رفتن پدرم یه چیز رو خیلی خوب فهمیدم؛ تا وقتی پدر و مادرمون کنارمون هستن، باید قدرشون رو بدونیم. باید بیشتر بهشون سر بزنیم، بیشتر باهاشون حرف بزنیم و محبتمون رو برای یه وقت دیگه نگه نداریم.
چون ممکنه یه روز، همون جایی که با پدرت خندیدی و خوش گذروندی، دوباره وایسی و فقط خاطرهش رو به یاد بیاری.
و هیچچیز برای من تلختر از این نیست که بدونم اون شادی دیگه هیچوقت تکرار نمیشه.
✍️خانم بتول مرادی-کرمانشاه
@dowrehamysartakht
@sartakht1404
پدرم توی روستای سرتخت یه باغ میوه داشت و بیشتر وقتش رو اونجامیگذروند.
آخرین باری که من با همسر و بچههام رفتیم روستا، پدرم خیلی خوشحال شد. وقتی رسیدیم، با روی باز اومد استقبالمون. معلوم بود از اومدنمون ذوق کرده.
بعد از سلام و احوالپرسی و کمی خوشوبش، تصمیم گرفتیم بریم باغ.
قبل از اینکه ما برسیم، پدرم استخر باغ رو تمیز کرده بود تا بچه ها بیشتر لذت ببرن.
وقتی به باغ رسیدیم، پدر و همسرم آتیش روشن کردن تا چای درست کنیم و ناهار آماده بشه. کمی بعد، با پدرم رفتیم میوه بچینیم. میوههای خوب رو جدا میکرد و مدام میگفت: «اینو بردار، این خوبه. اینو بذار برای بچهها.»
چند ساعتی اونجا بودیم و خیلی بهمون خوش گذشت.
الان که فکر میکنم، عجیبترین قسمت ماجرا اینه که اون روز هیچکس نمیدونست این آخرین باریه که قراره همه با هم توی اون باغ باشیم.
موقع برگشتن، پدرم مثل همیشه ما رو بدرقه کرد. خداحافظی کردیم و راه افتادیم. من هم مثل همیشه گفتم: «دوباره میایم.»
اما دیگه دوبارهای در کار نبود.
چند روز بعد، پدرم کرونا گرفت. اومد کرمانشاه و یک هفته توی بیمارستان بستری شد. بعد از یک هفته از دنیا رفت.
باغ هنوز هست. درختها هنوز هستن. میوهها دوباره میرسن و من و بچهها باز هم به اون باغ میریم.
ولی پدرم دیگه نیست.
گاهی با خودم میگم کاش اون روز میدونستم آخرین باره. کاش بیشتر کنارش مینشستم. بیشتر باهاش حرف میزدم. بیشتر نگاهش میکردم. شاید حتی یه عکس بیشتر باهاش میگرفتم.
ولی واقعیت اینه که هیچکس نمیدونه کدوم دیدار، آخرین دیداره.
ما همیشه فکر میکنیم برای دیدن پدر و مادرمون وقت هست. میگیم: «فردا زنگ میزنم، هفته بعد میرم، بعداً بیشتر کنارشون میشینم.»
اما گاهی «بعداً» هیچوقت نمیرسه.
من از رفتن پدرم یه چیز رو خیلی خوب فهمیدم؛ تا وقتی پدر و مادرمون کنارمون هستن، باید قدرشون رو بدونیم. باید بیشتر بهشون سر بزنیم، بیشتر باهاشون حرف بزنیم و محبتمون رو برای یه وقت دیگه نگه نداریم.
چون ممکنه یه روز، همون جایی که با پدرت خندیدی و خوش گذروندی، دوباره وایسی و فقط خاطرهش رو به یاد بیاری.
و هیچچیز برای من تلختر از این نیست که بدونم اون شادی دیگه هیچوقت تکرار نمیشه.
✍️خانم بتول مرادی-کرمانشاه
@dowrehamysartakht
@sartakht1404
❤7😭4
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
🎓 دعوت به یک جشن باشکوه
دانشآموزان سرتخت، با شوق و افتخار، از شما دعوت میکنند تا در مراسم تجلیل از دانشجویان و دانشآموزان برتر علمی روستای سرتخت همراه ما باشید.
📅 زمان: پنجشنبه ۲۶ شهریورماه ۱۴۰۵، ساعت ۴ بعدازظهر
مکان: دبستان زندهیاد صحبتاله یاوری سرتختی
حضورتان، گرمیبخش این جشن و مشوقی برای آیندهسازان روستای ماست.
@dowrehamysartakht
@sartakht1404
دانشآموزان سرتخت، با شوق و افتخار، از شما دعوت میکنند تا در مراسم تجلیل از دانشجویان و دانشآموزان برتر علمی روستای سرتخت همراه ما باشید.
📅 زمان: پنجشنبه ۲۶ شهریورماه ۱۴۰۵، ساعت ۴ بعدازظهر
مکان: دبستان زندهیاد صحبتاله یاوری سرتختی
حضورتان، گرمیبخش این جشن و مشوقی برای آیندهسازان روستای ماست.
@dowrehamysartakht
@sartakht1404
❤7👌1
#گم_شده
یک عدد چادر نیسان برزنتی به رنگ مشکی در مسیر روستای سادول به سمت سرتخت از روی ماشین افتاده و گم شده است.
از یابنده محترم خواهشمندیم با شماره زیر تماس بگیرد:
📞 09107421709 احمدی
@dowrehamysartakht
یک عدد چادر نیسان برزنتی به رنگ مشکی در مسیر روستای سادول به سمت سرتخت از روی ماشین افتاده و گم شده است.
از یابنده محترم خواهشمندیم با شماره زیر تماس بگیرد:
📞 09107421709 احمدی
@dowrehamysartakht
❤1
📖برای خودت نگهش دار
بعضی آدمها وقتی از زندگیمان میروند، فقط خودشان نمیروند؛ انگار بخشی از روزهای خوبمان را هم با خودشان میبرند. بعد میمانیم و خاطراتی که هر بار به سراغشان میرویم، لبخندی روی لبمان مینشانند و همزمان دلمان را به درد میآورند.
پدرشوهرم مردِ باغ بود؛ مردِ درختها، میوهها و روزهای سبز.
باغش برای من فقط جایی پر از درخت و میوه نبود. انگار گوشهای از دنیای خودش بود؛ دنیایی که وقتی من و همسرم واردش میشدیم، چهرهاش از شادی روشن میشد.
هر وقت من و همسرم با هم به باغ میرفتیم، از دیدنمان خیلی خوشحال میشد. از دور صدایمان میزد و با همان لحن صمیمی و دوستداشتنیاش میگفت:
«بیا اینجا، یه لحظه کارت دارم.»
من و همسرم نزدیکش میشدیم و چند دقیقهای کنارش میماندیم. اما من بعدها فهمیدم آن «یه لحظه کارت دارم» بیشتر از اینکه کاری باشد، بهانهای برای دیدن ما و کنار هم بودن بود.
گاهی نگاهش را میان شاخهها میچرخاند و بهترین سیب سرخ را انتخاب میکرد. سیبی که از میان همه زیباتر بود. آن را با دست خودش از درخت میچید و بعد، گاهی دور از چشم بقیه، آرام در دست من میگذاشت و میگفت:
«این برای خودته... نگهش دار، بخور.»
آن لحظه شاید برای او خیلی معمولی بود.
یک سیب بود و چند کلمهی ساده.
اما برای من، آن سیب فقط یک سیب نبود.
محبت بود.
توجه بود.
یک جور دوست داشتنِ بیصدا بود.
او شاید هیچوقت نمینشست و با حرفهای بزرگ از محبتش بگوید؛ اما من محبتش را در همان سیبی میدیدم که از میان تمام میوههای باغ انتخاب میکرد و به دستم میداد.
چه روزهای ساده و قشنگی بودند...
من و همسرم میرفتیم باغ، او ما را میدید و خوشحال میشد، صدایمان میزد و چند دقیقهای کنارمان میماند.
و من، بدون اینکه آن روزها بدانم، داشتم خاطرههایی را جمع میکردم که بعدها قرار بود برایم از گرانبهاترین چیزهای زندگی باشند.
امروز که به آن روزها فکر میکنم، بیشتر از هر چیز دلم برای صدایش تنگ میشود.
برای همان صدایی که از میان درختها میآمد:
«بیا اینجا، یه لحظه کارت دارم.»
دلم میخواهد دوباره یک روز به باغ برگردم، من و همسرم وارد شویم و او را ببینم که از دیدنمان خوشحال میشود.
دلم میخواهد دوباره دستش را ببینم که میان شاخهها میرود، بهترین سیب سرخ را انتخاب میکند و آن را در دست من میگذارد.
این بار اما، قبل از اینکه سیب را بگیرم، دلم میخواهد به او بگویم:
«میدانی؟ من آن سیبها را فقط به خاطر شیرینیشان دوست نداشتم؛ به خاطر دستی دوست داشتم که آنها را برای من میچید.»
شاید سیب خیلی زود خورده میشد.
اما محبتش هیچوقت تمام نشد.
حالا اگر روزی چشمم به یک سیب سرخ و زیبا بیفتد، قبل از اینکه به طعمش فکر کنم، یاد او میافتم.
یاد باغش.
یاد روزهایی که من و همسرم را میدید و خوشحال میشد.
یاد صدایش.
و یاد آن جملهی ساده:
«این برای خودته... نگهش دار.»
بعضی آدمها نمیدانند کوچکترین کارهایشان چطور میتواند تا سالها در قلب آدمی باقی بماند.
او شاید فکر میکرد فقط یک سیب به من داده است.
اما من امروز میدانم که او چیزی خیلی بزرگتر به من هدیه داده بود:
یک خاطرهی شیرین از دوست داشته شدن.
و چه زیباست که گاهی یک عمر،
عطرِ محبتِ یک آدم،
در خاطرهی یک سیب سرخ باقی میماند. ❤️
✍️عروس سرتخت از کرمانشاه 🥰🌹
@dowrehamysartakht
بعضی آدمها وقتی از زندگیمان میروند، فقط خودشان نمیروند؛ انگار بخشی از روزهای خوبمان را هم با خودشان میبرند. بعد میمانیم و خاطراتی که هر بار به سراغشان میرویم، لبخندی روی لبمان مینشانند و همزمان دلمان را به درد میآورند.
پدرشوهرم مردِ باغ بود؛ مردِ درختها، میوهها و روزهای سبز.
باغش برای من فقط جایی پر از درخت و میوه نبود. انگار گوشهای از دنیای خودش بود؛ دنیایی که وقتی من و همسرم واردش میشدیم، چهرهاش از شادی روشن میشد.
هر وقت من و همسرم با هم به باغ میرفتیم، از دیدنمان خیلی خوشحال میشد. از دور صدایمان میزد و با همان لحن صمیمی و دوستداشتنیاش میگفت:
«بیا اینجا، یه لحظه کارت دارم.»
من و همسرم نزدیکش میشدیم و چند دقیقهای کنارش میماندیم. اما من بعدها فهمیدم آن «یه لحظه کارت دارم» بیشتر از اینکه کاری باشد، بهانهای برای دیدن ما و کنار هم بودن بود.
گاهی نگاهش را میان شاخهها میچرخاند و بهترین سیب سرخ را انتخاب میکرد. سیبی که از میان همه زیباتر بود. آن را با دست خودش از درخت میچید و بعد، گاهی دور از چشم بقیه، آرام در دست من میگذاشت و میگفت:
«این برای خودته... نگهش دار، بخور.»
آن لحظه شاید برای او خیلی معمولی بود.
یک سیب بود و چند کلمهی ساده.
اما برای من، آن سیب فقط یک سیب نبود.
محبت بود.
توجه بود.
یک جور دوست داشتنِ بیصدا بود.
او شاید هیچوقت نمینشست و با حرفهای بزرگ از محبتش بگوید؛ اما من محبتش را در همان سیبی میدیدم که از میان تمام میوههای باغ انتخاب میکرد و به دستم میداد.
چه روزهای ساده و قشنگی بودند...
من و همسرم میرفتیم باغ، او ما را میدید و خوشحال میشد، صدایمان میزد و چند دقیقهای کنارمان میماند.
و من، بدون اینکه آن روزها بدانم، داشتم خاطرههایی را جمع میکردم که بعدها قرار بود برایم از گرانبهاترین چیزهای زندگی باشند.
امروز که به آن روزها فکر میکنم، بیشتر از هر چیز دلم برای صدایش تنگ میشود.
برای همان صدایی که از میان درختها میآمد:
«بیا اینجا، یه لحظه کارت دارم.»
دلم میخواهد دوباره یک روز به باغ برگردم، من و همسرم وارد شویم و او را ببینم که از دیدنمان خوشحال میشود.
دلم میخواهد دوباره دستش را ببینم که میان شاخهها میرود، بهترین سیب سرخ را انتخاب میکند و آن را در دست من میگذارد.
این بار اما، قبل از اینکه سیب را بگیرم، دلم میخواهد به او بگویم:
«میدانی؟ من آن سیبها را فقط به خاطر شیرینیشان دوست نداشتم؛ به خاطر دستی دوست داشتم که آنها را برای من میچید.»
شاید سیب خیلی زود خورده میشد.
اما محبتش هیچوقت تمام نشد.
حالا اگر روزی چشمم به یک سیب سرخ و زیبا بیفتد، قبل از اینکه به طعمش فکر کنم، یاد او میافتم.
یاد باغش.
یاد روزهایی که من و همسرم را میدید و خوشحال میشد.
یاد صدایش.
و یاد آن جملهی ساده:
«این برای خودته... نگهش دار.»
بعضی آدمها نمیدانند کوچکترین کارهایشان چطور میتواند تا سالها در قلب آدمی باقی بماند.
او شاید فکر میکرد فقط یک سیب به من داده است.
اما من امروز میدانم که او چیزی خیلی بزرگتر به من هدیه داده بود:
یک خاطرهی شیرین از دوست داشته شدن.
و چه زیباست که گاهی یک عمر،
عطرِ محبتِ یک آدم،
در خاطرهی یک سیب سرخ باقی میماند. ❤️
✍️عروس سرتخت از کرمانشاه 🥰🌹
@dowrehamysartakht
❤1
📖این یه داستانه که شاید شنیده باشین شایدم براتون آشنا باشه
میگن اون قدیمترا وقتی هنوز جادهها اینقدر قیر و آسفالت نبود و صدای موتور ماشینها آرامش دشت دینور رو بههم نمیریخت یه آبادی بود به اسم سرتخت اون بالادست دینور جایی که خنکای کوهستان همیشه با آدم حرف میزنه
قصه از اونجا شروع میشه که میگن باغهای سرتخت باغهای معمولی نبودن آدمیزاد وقتی میرفت تو اون باغا دلش نمیخواست بیاد بیرون هواش یه جوری بود انگار اکسیژن خالص قاطیِ عطر خاک نمخورده شده بود اما اصل ماجرا مال سیباش بود
یه جور سیب داشتن به اسم سیب سرتخت که پوستش مثل لپِ بچه از سرما گلانداخته سرخ سرخ بود نه از اون سیبهای بازاری و واکسزده که وقتی گاز میزنی انگار داری لاستیک میجوی نه اینا وقتی میچیدیشون پوستشون نازک بود و عطری داشتن که تا سه تا خونه اونورتر هم میپیچید
پیرمردای آبادی میگفتن این سیبا یه راز دارن میگفتن اون قدیمترا یه کشاورز پیری بود که اسمش یاد هیچکس نمانده این بنده خدا خیلی دستبهخیر بود هر سال که فصل برداشت میشد قبل از اینکه حتی یه دانه سیب بفروشه میرفت سبد سبد سیب جمع میکرد و میذاشت دم در خانه ی فقیر و غنی ابادی بی اینکه کسی بفهمه کی بوده میگفتن وقتی دستش به شاخههای درخت میخورد انگار درخت حس میکرد این آدم با عشق داره میوههاشو پرورش میده.
یه سال خشکسالی شد همه باغا خشکید رودخانهها ته کشیدن مردم ناامید بودن که دیگه هیچچیزی از درختای سرتخت درنمیاد اما باغ اون پیرمرد هنوز پربار بود سیباش نه تنها خشک نشدن بلکه شیرینتر از همیشه بودن. مردم آبادی جمع شدن رفتن سراغش گفتن عمو تو چیکار میکنی؟ چطور درختا خشک نشدن؟
پیرمرد فقط خندید و یه سیبِ سرخ گذاشت تو دست بزرگ ابادی گفت این درختا تشنه آب نبودن تشنهی محبت بودن وقتی بهشان فکر کنی وقتی برای دل بقیه بکاریشان اونا هم برات سنگ تمام میذارن
حالا که سالها گذشته و خیلی چیزا عوض شده هنوزم که هنوزه میگن اگه گذارت به سرتخت دینور بیفته و یه سیب از اون باغا بخوری مزهاش با هر سیبی فرق میکنه انگار یه شیرینی خاص داره که مستقیم میشینه رو دل آدم قدیمیا میگن اون شیرینی همون خیرات قدیمیه که هنوز توی خاک این سرزمین مونده
ما که ندیدیم ولی میگن کسی که اون سیبا رو بخوره دیگه هیچوقت دلش نمیخواد از دینور دل بکنه نمیدونم راسته یا نه ولی هر بار که میرم اون سمتا یه حالی میشم که انگار دارم برمیگردم خونهی خودم
شما هم اگه یه بار گذارتون افتاد بگردین دنبال اون سرخی خاص پیداش که کردین گاز که زدین یاد اون پیرمرد و اون محبت قدیمی بیفتین شاید یه ذره از اون خوشبختی هم نصیب شما شد
✍️خانم نادیا سلیمی
@dowrehamysartakht
میگن اون قدیمترا وقتی هنوز جادهها اینقدر قیر و آسفالت نبود و صدای موتور ماشینها آرامش دشت دینور رو بههم نمیریخت یه آبادی بود به اسم سرتخت اون بالادست دینور جایی که خنکای کوهستان همیشه با آدم حرف میزنه
قصه از اونجا شروع میشه که میگن باغهای سرتخت باغهای معمولی نبودن آدمیزاد وقتی میرفت تو اون باغا دلش نمیخواست بیاد بیرون هواش یه جوری بود انگار اکسیژن خالص قاطیِ عطر خاک نمخورده شده بود اما اصل ماجرا مال سیباش بود
یه جور سیب داشتن به اسم سیب سرتخت که پوستش مثل لپِ بچه از سرما گلانداخته سرخ سرخ بود نه از اون سیبهای بازاری و واکسزده که وقتی گاز میزنی انگار داری لاستیک میجوی نه اینا وقتی میچیدیشون پوستشون نازک بود و عطری داشتن که تا سه تا خونه اونورتر هم میپیچید
پیرمردای آبادی میگفتن این سیبا یه راز دارن میگفتن اون قدیمترا یه کشاورز پیری بود که اسمش یاد هیچکس نمانده این بنده خدا خیلی دستبهخیر بود هر سال که فصل برداشت میشد قبل از اینکه حتی یه دانه سیب بفروشه میرفت سبد سبد سیب جمع میکرد و میذاشت دم در خانه ی فقیر و غنی ابادی بی اینکه کسی بفهمه کی بوده میگفتن وقتی دستش به شاخههای درخت میخورد انگار درخت حس میکرد این آدم با عشق داره میوههاشو پرورش میده.
یه سال خشکسالی شد همه باغا خشکید رودخانهها ته کشیدن مردم ناامید بودن که دیگه هیچچیزی از درختای سرتخت درنمیاد اما باغ اون پیرمرد هنوز پربار بود سیباش نه تنها خشک نشدن بلکه شیرینتر از همیشه بودن. مردم آبادی جمع شدن رفتن سراغش گفتن عمو تو چیکار میکنی؟ چطور درختا خشک نشدن؟
پیرمرد فقط خندید و یه سیبِ سرخ گذاشت تو دست بزرگ ابادی گفت این درختا تشنه آب نبودن تشنهی محبت بودن وقتی بهشان فکر کنی وقتی برای دل بقیه بکاریشان اونا هم برات سنگ تمام میذارن
حالا که سالها گذشته و خیلی چیزا عوض شده هنوزم که هنوزه میگن اگه گذارت به سرتخت دینور بیفته و یه سیب از اون باغا بخوری مزهاش با هر سیبی فرق میکنه انگار یه شیرینی خاص داره که مستقیم میشینه رو دل آدم قدیمیا میگن اون شیرینی همون خیرات قدیمیه که هنوز توی خاک این سرزمین مونده
ما که ندیدیم ولی میگن کسی که اون سیبا رو بخوره دیگه هیچوقت دلش نمیخواد از دینور دل بکنه نمیدونم راسته یا نه ولی هر بار که میرم اون سمتا یه حالی میشم که انگار دارم برمیگردم خونهی خودم
شما هم اگه یه بار گذارتون افتاد بگردین دنبال اون سرخی خاص پیداش که کردین گاز که زدین یاد اون پیرمرد و اون محبت قدیمی بیفتین شاید یه ذره از اون خوشبختی هم نصیب شما شد
✍️خانم نادیا سلیمی
@dowrehamysartakht
❤4
🔴 اطلاعیه
قابل توجه اهالی محترم روستای سرتخت
به اطلاع میرساند قرارست فردا چهارشنبه زباله های داخل روستای سرتخت جمع آوری و دفن شود، لذا خواهشمند است هر کس به نحوی که ممکن است ( با آوردن تراکتور، بیل یا هر وسیله دیگری)مارا در این راستا کمک و همیاری نماید.
با تشکر دهیاری سرتخت
@dowrehamysartakht
@sartakht1404
قابل توجه اهالی محترم روستای سرتخت
به اطلاع میرساند قرارست فردا چهارشنبه زباله های داخل روستای سرتخت جمع آوری و دفن شود، لذا خواهشمند است هر کس به نحوی که ممکن است ( با آوردن تراکتور، بیل یا هر وسیله دیگری)مارا در این راستا کمک و همیاری نماید.
با تشکر دهیاری سرتخت
@dowrehamysartakht
@sartakht1404
👍4👏2
🌾 درو گندم؛ روایت برکت
صدای داس در میان خوشههای طلایی گندم، نویدبخش فصل برداشت و برکت است. خدا قوت به دروگران زحمتکش که با دستان پینهبسته، حاصل ماهها تلاش را برداشت میکنند. 🌾
@dowrehamysartakht
@sartakht1404
صدای داس در میان خوشههای طلایی گندم، نویدبخش فصل برداشت و برکت است. خدا قوت به دروگران زحمتکش که با دستان پینهبسته، حاصل ماهها تلاش را برداشت میکنند. 🌾
@dowrehamysartakht
@sartakht1404
❤1
.......دلم برات تنگ شده مادربزرگ............
مادر بزرگ عزیزم تو بزرگ ترین دروغ شیرین
زندگی ام را به من گفتی ،تو در آخرین ثانیه های بودنت هم نخواستی کسی برایت بی تابی کنند
تو ما را آرام میکردی اما خودت را
به دست سرنوشت سپردی سرنوشتی که حتی مهلت یک خداحافظی ساده هم
به ما نداد .
میدونم چقدر با هرامدنم چشم به درمیدوختی و با ذوقی که درچشمانت بود منتظرم می ماندی 🖤
دیگر تکرار نخواهند شود ان دست
های لرزان و مهربانی که موقع رفتن
برایم تکان میدادی
ان نگاه پر از دعا و نگرانی که تا اخرین
قدم کوچه دنبالم می امد ...
کاش میشد زمان را به عقب
بر گرداند
که فقط یک بار دیگر اغوش پرمهرت
را حس میکردم، دست هایی که
با هر لمس تمام درد های دنیا را از تنم بیرون میکرد ،
همیشه دستت در جیب خودت بود تا مبادا باری روی دوش کسی باشی
،
کاش برای رفتن انقدر عجله
نمیکردی مادربزرگ عزیزم
سرتخت مراقب خاطرات من با مادربزرگم باش 🖤
t_y
@dowrehamysartakht
@sartakht1404
مادر بزرگ عزیزم تو بزرگ ترین دروغ شیرین
زندگی ام را به من گفتی ،تو در آخرین ثانیه های بودنت هم نخواستی کسی برایت بی تابی کنند
تو ما را آرام میکردی اما خودت را
به دست سرنوشت سپردی سرنوشتی که حتی مهلت یک خداحافظی ساده هم
به ما نداد .
میدونم چقدر با هرامدنم چشم به درمیدوختی و با ذوقی که درچشمانت بود منتظرم می ماندی 🖤
دیگر تکرار نخواهند شود ان دست
های لرزان و مهربانی که موقع رفتن
برایم تکان میدادی
ان نگاه پر از دعا و نگرانی که تا اخرین
قدم کوچه دنبالم می امد ...
کاش میشد زمان را به عقب
بر گرداند
که فقط یک بار دیگر اغوش پرمهرت
را حس میکردم، دست هایی که
با هر لمس تمام درد های دنیا را از تنم بیرون میکرد ،
همیشه دستت در جیب خودت بود تا مبادا باری روی دوش کسی باشی
،
کاش برای رفتن انقدر عجله
نمیکردی مادربزرگ عزیزم
سرتخت مراقب خاطرات من با مادربزرگم باش 🖤
t_y
@dowrehamysartakht
@sartakht1404
❤5🙏1
احتراماً از عموم مردم شریف سرتخت دعوت میشود امروز ساعت ۴ بعدازظهر با حضور در مراسم تجلیل از دانشجویان و دانشآموزان برتر علمی، ضمن ارج نهادن به تلاشهای علمی فرزندان این دیار، موجب دلگرمی و تشویق آنان برای ادامه مسیر موفقیت باشید.
@dowrehamysartakht
@dowrehamysartakht
❤5👍1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🎥 گوشههایی از چهارمین مراسم تجلیل از دانشآموزان و دانشجویان برتر علمی سرتخت؛ آیینی برای پاسداشت تلاش، دانش و موفقیت فرزندان این دیار.
در این مراسم، لحظاتی از افتخار، شادی و همراهی خانوادهها و مهمانان را به تصویر کشیدیم.
📽️ تیزر اصلی مراسم نیز پس از آمادهسازی، در کانال سرتخت قرار داده خواهد شد.
@dowrehamysartakht
در این مراسم، لحظاتی از افتخار، شادی و همراهی خانوادهها و مهمانان را به تصویر کشیدیم.
📽️ تیزر اصلی مراسم نیز پس از آمادهسازی، در کانال سرتخت قرار داده خواهد شد.
@dowrehamysartakht
❤10🙏1
بسمه تعالی
تقدیر و سپاس
جناب مهندس یاوری، مهندس شهبازی و سرکار خانم آزادی گرامی
بدینوسیله بر خود لازم میدانم از حضور ارزشمند و همراهی صمیمانه شما در جشن موفقیت، صمیمانه قدردانی نمایم.
بیتردید، حضور بزرگوارانی چون شما به این لحظهها اعتبار و گرمی بخشید و دانشآموزان و دانشجویان را در رسیدن به این دستاورد، دلگرم و امیدوار ساخت.
همچنین از عوامل برگزاری مراسم کمال تشکر و قدردانی دارم.
از درگاه خداوند متعال، توفیق روزافزون، سلامتی و سربلندی برای شما آرزومندم و امیدوارم همواره در مسیر خدمت و تعلیم و تربیت، موفق و مؤید باشید.
با احترام
جعفر مرادی
@dowrehamysartakht
تقدیر و سپاس
جناب مهندس یاوری، مهندس شهبازی و سرکار خانم آزادی گرامی
بدینوسیله بر خود لازم میدانم از حضور ارزشمند و همراهی صمیمانه شما در جشن موفقیت، صمیمانه قدردانی نمایم.
بیتردید، حضور بزرگوارانی چون شما به این لحظهها اعتبار و گرمی بخشید و دانشآموزان و دانشجویان را در رسیدن به این دستاورد، دلگرم و امیدوار ساخت.
همچنین از عوامل برگزاری مراسم کمال تشکر و قدردانی دارم.
از درگاه خداوند متعال، توفیق روزافزون، سلامتی و سربلندی برای شما آرزومندم و امیدوارم همواره در مسیر خدمت و تعلیم و تربیت، موفق و مؤید باشید.
با احترام
جعفر مرادی
@dowrehamysartakht
❤1
درود بر مردم فهیم، با فرهنگ و سختکوش سرتخت
ضمن قدردانی از همه کسانی که ما را در این روزها همراهی کرده اند و با حمایت بی دریغ خود، در اجرای بهتر مراسم کوشیدند سپاسگزاریم و به صورت ویژه از کارگروه برگزاری مراسم که ساعت ها تلاش کردند که چند ساعت خاطره انگیز برای شما عزیزان ایجاد شود نهایت قدردانی خود را اعلام می داریم.
از برادر بزرگوارم جناب آقای مهندس یاوری که با انرژی مضاعف، در تکاپوی رسایی نام پر آوازه سرتخت می باشد دست مریزاد میگوییم و برایش سلامتی، آرزوی بهروزی و موفقیت در مسیر خیرخواهی و توجه به خلق خدا را داریم.
آنچه که همه ما را در پیشبرد اهداف متعالی کمک می کند توجه به کار تیمی است که مردم عزیز سرتخت، آن را به خوبی فرا گرفتهاند و به امید خداوند، روزهای روشن در انتظار همگی ما در سایه هم اندیشی و هم دلی رقم خواهد خورد.
در این روزها که شاهد تغییرات فاحش برنامه های آموزشی، بودیم پایه های یازدهم رشته های نظری موفق به اخذ کارنامه نشده اند و در این کارزار رقابتی به دور ماندند ما به هیچ وجه نمی خواهیم حضور شما را نادیده بگیریم بلکه در صدد هستیم سه نفر منتخب را معرفی کنیم و در زمان مقتضی از شما به اتفاق پذیرفته شدگان برتر کنکور سراسری تجلیل نماییم.
هر زمان که کارنامه های شما آماده شد آن را ارسال فرمایید خاطر نشان می گردد صرفاً دانش آموزان پایه یازدهم نظری ( ریاضی فیزیک، علوم تجربی و علوم انسانی) شامل می گردد.
و در پایان، باید عرض کنم برای بار اول و در آینده تکرار آن، در راستای شکوفایی و ارتقاء فرهنگی، یک نفر از اهالی روستای سرتخت، آقا یا خانم که عملکرد بهتری در طول سال داشته را انتخاب کرده که ضمن معرفی به همگان از ایشان تجلیل، می نماییم.
در پناه خداوند باشید
مهندس رضا شهبازی _ خانم افسانه آزادی
@dowrehamysartakht
ضمن قدردانی از همه کسانی که ما را در این روزها همراهی کرده اند و با حمایت بی دریغ خود، در اجرای بهتر مراسم کوشیدند سپاسگزاریم و به صورت ویژه از کارگروه برگزاری مراسم که ساعت ها تلاش کردند که چند ساعت خاطره انگیز برای شما عزیزان ایجاد شود نهایت قدردانی خود را اعلام می داریم.
از برادر بزرگوارم جناب آقای مهندس یاوری که با انرژی مضاعف، در تکاپوی رسایی نام پر آوازه سرتخت می باشد دست مریزاد میگوییم و برایش سلامتی، آرزوی بهروزی و موفقیت در مسیر خیرخواهی و توجه به خلق خدا را داریم.
آنچه که همه ما را در پیشبرد اهداف متعالی کمک می کند توجه به کار تیمی است که مردم عزیز سرتخت، آن را به خوبی فرا گرفتهاند و به امید خداوند، روزهای روشن در انتظار همگی ما در سایه هم اندیشی و هم دلی رقم خواهد خورد.
در این روزها که شاهد تغییرات فاحش برنامه های آموزشی، بودیم پایه های یازدهم رشته های نظری موفق به اخذ کارنامه نشده اند و در این کارزار رقابتی به دور ماندند ما به هیچ وجه نمی خواهیم حضور شما را نادیده بگیریم بلکه در صدد هستیم سه نفر منتخب را معرفی کنیم و در زمان مقتضی از شما به اتفاق پذیرفته شدگان برتر کنکور سراسری تجلیل نماییم.
هر زمان که کارنامه های شما آماده شد آن را ارسال فرمایید خاطر نشان می گردد صرفاً دانش آموزان پایه یازدهم نظری ( ریاضی فیزیک، علوم تجربی و علوم انسانی) شامل می گردد.
و در پایان، باید عرض کنم برای بار اول و در آینده تکرار آن، در راستای شکوفایی و ارتقاء فرهنگی، یک نفر از اهالی روستای سرتخت، آقا یا خانم که عملکرد بهتری در طول سال داشته را انتخاب کرده که ضمن معرفی به همگان از ایشان تجلیل، می نماییم.
در پناه خداوند باشید
مهندس رضا شهبازی _ خانم افسانه آزادی
@dowrehamysartakht
❤7