تنبیه بدنی معلم زبان، دانشآموز مشهدی را بیهوش کرد
▪️روز گذشته دانش آموز پسری که در یکی از دبیرستانهای غیر انتفاعی مشهد تحصیل می کند به دلایل نامعلومی که هنوز در دست بررسی است از سوی معلم زبان ضربه ای به پشت سرش وارد می شود که سقوط وی بر زمین و وارد آمدن ضربه دوم منجر به بیهوشی وی برای مدتی می شود.
کارشناس مسئول ارزیابی عملکرد و پاسخگویی به شکایت اداره کل آموزش و پرورش خراسان رضوی:
▪️اخراج معلم زبانی که اقدام به تنبیه بدنی دانش آموز دبیرستانی در مشهد نموده، قطعی است.
▪️خوشبختانه هم اکنون حال عمومی این دانش آموز مساعد است و با توجه به چکاب های پزشکی تا کنون مشکل خاصی برای وی پیش نیامده است./ ایرنا
@dowrehamysartakht
▪️روز گذشته دانش آموز پسری که در یکی از دبیرستانهای غیر انتفاعی مشهد تحصیل می کند به دلایل نامعلومی که هنوز در دست بررسی است از سوی معلم زبان ضربه ای به پشت سرش وارد می شود که سقوط وی بر زمین و وارد آمدن ضربه دوم منجر به بیهوشی وی برای مدتی می شود.
کارشناس مسئول ارزیابی عملکرد و پاسخگویی به شکایت اداره کل آموزش و پرورش خراسان رضوی:
▪️اخراج معلم زبانی که اقدام به تنبیه بدنی دانش آموز دبیرستانی در مشهد نموده، قطعی است.
▪️خوشبختانه هم اکنون حال عمومی این دانش آموز مساعد است و با توجه به چکاب های پزشکی تا کنون مشکل خاصی برای وی پیش نیامده است./ ایرنا
@dowrehamysartakht
گفتگو با مادر و پسری که پس از ۱۲ سال به هم رسیدند
▪️تنها ٧ سال داشت. از مدرسه تعطیل شد اما مسیر خانهاش را اشتباهی رفت. به خاطر یک فکر بچگانه، راهش را تغییر داد تا کمی دیرتر به خانهشان برود. همین فکر، مسیر زندگیاش را برای همیشه عوض کرد.
▪️سالار پس از آشنایی با یک مرد توانست کار پیدا کند و زندگیاش را بگذراند اما هیچوقت خانوادهاش را فراموش نکرد. بدون شناسنامه روزها و شبها کار کرد و در این میان تمام تلاشش را کرد تا شاید ردی از خانوادهاش پیدا کند. از آنطرف پدر و مادر سالار هم به دنبال سرنخی از پسر کوچکشان بودند اما دیگر دیدن دوباره سالار برایشان به یک رویا تبدیل شده بود.
▪️١٢ سال گذشت. سالار ٧ ساله که حالا دیگر یک پسر ١٩ ساله شده است، در نهایت موفق شد خانوادهاش را پیدا کند. صبح دیروز اهالی روستای احمدآباد مشگینشهر، برای خانواده سلمانی جشن شادی برگزار کردند؛ جشن دیدار فرزند پس از گذشت ١٢ سال./شهروند
@dowrehamysartakht
▪️تنها ٧ سال داشت. از مدرسه تعطیل شد اما مسیر خانهاش را اشتباهی رفت. به خاطر یک فکر بچگانه، راهش را تغییر داد تا کمی دیرتر به خانهشان برود. همین فکر، مسیر زندگیاش را برای همیشه عوض کرد.
▪️سالار پس از آشنایی با یک مرد توانست کار پیدا کند و زندگیاش را بگذراند اما هیچوقت خانوادهاش را فراموش نکرد. بدون شناسنامه روزها و شبها کار کرد و در این میان تمام تلاشش را کرد تا شاید ردی از خانوادهاش پیدا کند. از آنطرف پدر و مادر سالار هم به دنبال سرنخی از پسر کوچکشان بودند اما دیگر دیدن دوباره سالار برایشان به یک رویا تبدیل شده بود.
▪️١٢ سال گذشت. سالار ٧ ساله که حالا دیگر یک پسر ١٩ ساله شده است، در نهایت موفق شد خانوادهاش را پیدا کند. صبح دیروز اهالی روستای احمدآباد مشگینشهر، برای خانواده سلمانی جشن شادی برگزار کردند؛ جشن دیدار فرزند پس از گذشت ١٢ سال./شهروند
@dowrehamysartakht
💢مهارت براي «نه» گفتن
❌مهارت «نه» گفتن يکي از مهمترين مهارتهايي است که نه تنها در اعتياد، بلکه در بسياري از شرايط زندگي به درد ميخورد.در اينجا سه مهارت کاربردي را در همين زمينه متذکر ميشويم:
🛑دستدست کردن:
آنچه نوجوانان به طور طبيعي براي پاسخ منفي به خواستههاي والدين استفاده ميکنند براي نوجوانان همسال نيز کاربرد دارد: «الان نه، باشه واسه بعد!» اما اگر فشار گروه افزايشيافت، نوجوان ميتواند بر سر موضوع مورد احترام بقيه اعضاي گروه عصباني شود: «بسه ديگه! نميخوام کسي منو وادار به کاري بکنه؛ نه شماها، نه هيچکس ديگه! هر موقع دلم خواست، مصرف ميکنم؛ نه ديرتر، نه زودتر!»
🛑خروج موقت:
سه واژه کوچک وجود دارد که بسياري از نوجوانان را به طور غريزي از دام فشارهاي لحظهاي دوستان نجات ميدهد: «بايد برم دستشويي!» جوان با استفاده از اين بهانه ميتواند از محيط گروهي خارج شده و به محلي خصوصي و آرامي برود و به وضوح درباره بهترين کاري که ميتواند انجام دهد يا به بهترين چيزي که ميتواند بگويد تا از شرايط ناخواسته خلاص شود، فکر کند.جوان اغلب پس از بازگشت به جمع همسالان درمييابد که وسوسه قبلياش فروکش کرده و توجه همه به کاري ديگر جلب شده است.
🛑بهانه آوردن:
نوجواني که نميخواهد تسليم مصرف مواد مخدر شود و از سوي ديگر از عواقب اجتماعي «نه» گفتن وحشت دارد، ميتواند يکي از عذرهاي زير را بياورد: «حالم خوب نيست، يه بار مصرف کردم حالم خراب شد» «اگه همين الان به خونه برنگردم، ديگه بهم اجازه بيرون اومدن نميدن»، «پدر و مادرم منو تست مواد مخدر ميکنن.اگر جوابش مثبت باشه، آزاديام رو ازم ميگيرن».
هر چهار جمله ياد شده اگر چه دروغ است اما به نوجوان کمک ميکند تا وقتي که گفتن حقيقت بسيار دشوار است راه متقاعدکنندهاي براي فرار پيدا کند. اگرچه والدين مايلاند تا فرزندشان صادقانه پاسخ منفي بدهد اما قطعا نتيجه اين دروغ خيلي بهتر از نتيجه مصرف موادمخدر است.
@dowrehamysartakht
❌مهارت «نه» گفتن يکي از مهمترين مهارتهايي است که نه تنها در اعتياد، بلکه در بسياري از شرايط زندگي به درد ميخورد.در اينجا سه مهارت کاربردي را در همين زمينه متذکر ميشويم:
🛑دستدست کردن:
آنچه نوجوانان به طور طبيعي براي پاسخ منفي به خواستههاي والدين استفاده ميکنند براي نوجوانان همسال نيز کاربرد دارد: «الان نه، باشه واسه بعد!» اما اگر فشار گروه افزايشيافت، نوجوان ميتواند بر سر موضوع مورد احترام بقيه اعضاي گروه عصباني شود: «بسه ديگه! نميخوام کسي منو وادار به کاري بکنه؛ نه شماها، نه هيچکس ديگه! هر موقع دلم خواست، مصرف ميکنم؛ نه ديرتر، نه زودتر!»
🛑خروج موقت:
سه واژه کوچک وجود دارد که بسياري از نوجوانان را به طور غريزي از دام فشارهاي لحظهاي دوستان نجات ميدهد: «بايد برم دستشويي!» جوان با استفاده از اين بهانه ميتواند از محيط گروهي خارج شده و به محلي خصوصي و آرامي برود و به وضوح درباره بهترين کاري که ميتواند انجام دهد يا به بهترين چيزي که ميتواند بگويد تا از شرايط ناخواسته خلاص شود، فکر کند.جوان اغلب پس از بازگشت به جمع همسالان درمييابد که وسوسه قبلياش فروکش کرده و توجه همه به کاري ديگر جلب شده است.
🛑بهانه آوردن:
نوجواني که نميخواهد تسليم مصرف مواد مخدر شود و از سوي ديگر از عواقب اجتماعي «نه» گفتن وحشت دارد، ميتواند يکي از عذرهاي زير را بياورد: «حالم خوب نيست، يه بار مصرف کردم حالم خراب شد» «اگه همين الان به خونه برنگردم، ديگه بهم اجازه بيرون اومدن نميدن»، «پدر و مادرم منو تست مواد مخدر ميکنن.اگر جوابش مثبت باشه، آزاديام رو ازم ميگيرن».
هر چهار جمله ياد شده اگر چه دروغ است اما به نوجوان کمک ميکند تا وقتي که گفتن حقيقت بسيار دشوار است راه متقاعدکنندهاي براي فرار پيدا کند. اگرچه والدين مايلاند تا فرزندشان صادقانه پاسخ منفي بدهد اما قطعا نتيجه اين دروغ خيلي بهتر از نتيجه مصرف موادمخدر است.
@dowrehamysartakht
از یک عراقی سوال کردن اوضاع عراق چطوره؟
گفت: والا اوضاع خیلی خرابه
شلوار کردی میپوشی "کردها" میکشنت!
چفیه قرمز میپوشی "شیعه ها" میکشنت!
عمامه میپوشی "سنی ها " میکشنت!
شلوار لی میپوشی"داعشی ها " میکشنت!
هیچی نپوشی "پشه ها "میکشنت!!!!!😂
@dowrehamysartakht
گفت: والا اوضاع خیلی خرابه
شلوار کردی میپوشی "کردها" میکشنت!
چفیه قرمز میپوشی "شیعه ها" میکشنت!
عمامه میپوشی "سنی ها " میکشنت!
شلوار لی میپوشی"داعشی ها " میکشنت!
هیچی نپوشی "پشه ها "میکشنت!!!!!😂
@dowrehamysartakht
❇️حكايت عیدی کارکنان دولت و کاروانسراهای شاه عباس!
🔸عيدی امسال كارمندان دولت، هشت میلیون و چهارصد و هفتاد و پنج هزار ریال تمام است!
◽️گویند: به فرمان شاه عباس، کاروانسراها ساختند. تعدادشان چون به 999 رسید دستور به توقف داد؛
◽️گفتند: قبله عالم به سلامت باد! رخصت بفرمایید تا هزار دستگاه تکمیل شود...
◽️گفت: خیر! کافیست؛ حکمتی در آنست که شما قادر به درکش نیستید! لفظ (هزار) زود گفته میشود و تمام میگردد و لیکن گفتن عبارت (نهصد و نود و نه کاروانسرا) خود ابهتی شاهانه دارد.
@dowrehamysartakht
🔸عيدی امسال كارمندان دولت، هشت میلیون و چهارصد و هفتاد و پنج هزار ریال تمام است!
◽️گویند: به فرمان شاه عباس، کاروانسراها ساختند. تعدادشان چون به 999 رسید دستور به توقف داد؛
◽️گفتند: قبله عالم به سلامت باد! رخصت بفرمایید تا هزار دستگاه تکمیل شود...
◽️گفت: خیر! کافیست؛ حکمتی در آنست که شما قادر به درکش نیستید! لفظ (هزار) زود گفته میشود و تمام میگردد و لیکن گفتن عبارت (نهصد و نود و نه کاروانسرا) خود ابهتی شاهانه دارد.
@dowrehamysartakht
در نزدیکی ده ملانصرالدین مکان مرتفعی بود که شب ها باد می آمد و فوق العاده سرد می شد.
دوستان ملا گفتند: ملا اگر بتوانی یک شب تا صبح بدون آنکه از آتشی استفاده کنی در آن تپه بمانی، ما یک سور به تو می دهیم و گرنه تو باید یک مهمانی مفصل به همه ما بدهی.
ملا نصرالدین قبول کرد، شب در آنجا رفت و تا صبح به خود پیچید و سرما را تحمل کرد و صبح که آمد گفت: من برنده شدم و باید به من سور دهید.
گفتند: ملا از هیچ آتشی استفاده نکردی؟ ملا گفت: نه، فقط در یکی از دهات اطراف یک پنجره روشن بود و معلوم بود شمعی در آنجا روشن است.
دوستان گفتند: همان آتش تو را گرم کرده و بنابراین شرط را باختی و باید مهمانی بدهی.
ملا قبول کرد و گفت: فلان روز ناهار به منزل ما بیایید. دوستان یکی یکی آمدند، اما خبری از ناهار نبود.
گفتند: ملا، انگار نهاری در کار نیست.
ملا گفت: چرا ولی هنوز آماده نشده.
دو سه ساعت دیگر هم گذشت باز ناهار حاضر نبود.
ملا گفت: آب هنوز جوش نیامده که برنج را درونش بریزم. دوستان به آشپزخانه رفتند ببیننند چگونه آب به جوش نمی آید. دیدند ملا یک دیگ بزرگ به طاق آویزان کرده، چند متر پایین تر یک شمع کوچک زیر دیگ نهاده.
گفتند: ملا این شمع کوچک نمی تواند از فاصله دو متری دیگ به این بزرگی را گرم کند!
ملا گفت: چطور از فاصله چند کیلومتری می توانست مرا روی تپه گرم کند؟ شما بنشینید تا آب جوش بیاید و غذا آماده شود!
@dowrehamysartakht
دوستان ملا گفتند: ملا اگر بتوانی یک شب تا صبح بدون آنکه از آتشی استفاده کنی در آن تپه بمانی، ما یک سور به تو می دهیم و گرنه تو باید یک مهمانی مفصل به همه ما بدهی.
ملا نصرالدین قبول کرد، شب در آنجا رفت و تا صبح به خود پیچید و سرما را تحمل کرد و صبح که آمد گفت: من برنده شدم و باید به من سور دهید.
گفتند: ملا از هیچ آتشی استفاده نکردی؟ ملا گفت: نه، فقط در یکی از دهات اطراف یک پنجره روشن بود و معلوم بود شمعی در آنجا روشن است.
دوستان گفتند: همان آتش تو را گرم کرده و بنابراین شرط را باختی و باید مهمانی بدهی.
ملا قبول کرد و گفت: فلان روز ناهار به منزل ما بیایید. دوستان یکی یکی آمدند، اما خبری از ناهار نبود.
گفتند: ملا، انگار نهاری در کار نیست.
ملا گفت: چرا ولی هنوز آماده نشده.
دو سه ساعت دیگر هم گذشت باز ناهار حاضر نبود.
ملا گفت: آب هنوز جوش نیامده که برنج را درونش بریزم. دوستان به آشپزخانه رفتند ببیننند چگونه آب به جوش نمی آید. دیدند ملا یک دیگ بزرگ به طاق آویزان کرده، چند متر پایین تر یک شمع کوچک زیر دیگ نهاده.
گفتند: ملا این شمع کوچک نمی تواند از فاصله دو متری دیگ به این بزرگی را گرم کند!
ملا گفت: چطور از فاصله چند کیلومتری می توانست مرا روی تپه گرم کند؟ شما بنشینید تا آب جوش بیاید و غذا آماده شود!
@dowrehamysartakht
🔺معلمش نوشته میخواستم این دانشآموزم رو بندازم که رسیدم سوال آخر دیگه دلم نیومد ...!
@dowrehamysartakht
@dowrehamysartakht
🔘 داستان کوتاه
عجیب ترین معلم دنیا بود ، امتحاناتش عجیب تر...امتحاناتی که هر هفته می گرفت و هر کسی باید برگه ی خودش را تصحیح می کرد...آن هم نه در کلاس،در خانه...دور از چشم همه
اولین باری که برگه ی امتحان خودم را تصحیح کردم سه غلط داشتم...نمی دانم ترس بود یا عذاب وجدان، هر چه بود نگذاشت اشتباهاتم را نادیده بگیرم و به خودم بیست بدهم...
فردای آن روز در کلاس وقتی همه ی بچه ها برگه هایشان را تحویل دادند فهمیدم همه بیست شده اند به جز من...به جز من که از خودم غلط گرفته بودم...
من نمی خواستم اشتباهاتم را نادیده بگیرم و خودم را فریب بدهم...بعد از هر امتحان آنقدر تمرین می کردم تا در امتحان بعدی نمره ی بهتری بگیرم...
مدت ها گذشت و نوبت امتحان اصلی رسید،امتحان که تمام شد ، معلم برگه ها را جمع کرد و برخلاف همیشه در کیفش گذاشت... چهره ی هم کلاسی هایم دیدنی بود... آن ها فکر می کردند این امتحان را هم مثل همه ی امتحانات دیگر خودشان تصحیح می کنند... اما این بار فرق داشت...این بار قرار بود حقیقت مشخص شود...
فردای آن روز وقتی معلم نمره ها را خواند فقط من بیست شدم... چون بر خلاف دیگران از خودم غلط می گرفتم ؛ از اشتباهاتم چشم پوشی نمی کردم و خودم را فریب نمی دادم...
زندگی پر از امتحان است... خیلی از ما انسان ها آنقدر اشتباهاتمان را نادیده می گیریم تا خودمان را فریب بدهیم ... تا خودمان را بالاتر از چیزی که هستیم نشان دهیم... اما یک روز برگه ی امتحانمان دست معلم می افتد... آن روز چهره مان دیدنی ست...
آن روز حقیقت مشخص می شود و نمره واقعی را می گیریم...
راستی در امتحان زندگی از بیست چند شدیم؟
@dowrehamysartakht
عجیب ترین معلم دنیا بود ، امتحاناتش عجیب تر...امتحاناتی که هر هفته می گرفت و هر کسی باید برگه ی خودش را تصحیح می کرد...آن هم نه در کلاس،در خانه...دور از چشم همه
اولین باری که برگه ی امتحان خودم را تصحیح کردم سه غلط داشتم...نمی دانم ترس بود یا عذاب وجدان، هر چه بود نگذاشت اشتباهاتم را نادیده بگیرم و به خودم بیست بدهم...
فردای آن روز در کلاس وقتی همه ی بچه ها برگه هایشان را تحویل دادند فهمیدم همه بیست شده اند به جز من...به جز من که از خودم غلط گرفته بودم...
من نمی خواستم اشتباهاتم را نادیده بگیرم و خودم را فریب بدهم...بعد از هر امتحان آنقدر تمرین می کردم تا در امتحان بعدی نمره ی بهتری بگیرم...
مدت ها گذشت و نوبت امتحان اصلی رسید،امتحان که تمام شد ، معلم برگه ها را جمع کرد و برخلاف همیشه در کیفش گذاشت... چهره ی هم کلاسی هایم دیدنی بود... آن ها فکر می کردند این امتحان را هم مثل همه ی امتحانات دیگر خودشان تصحیح می کنند... اما این بار فرق داشت...این بار قرار بود حقیقت مشخص شود...
فردای آن روز وقتی معلم نمره ها را خواند فقط من بیست شدم... چون بر خلاف دیگران از خودم غلط می گرفتم ؛ از اشتباهاتم چشم پوشی نمی کردم و خودم را فریب نمی دادم...
زندگی پر از امتحان است... خیلی از ما انسان ها آنقدر اشتباهاتمان را نادیده می گیریم تا خودمان را فریب بدهیم ... تا خودمان را بالاتر از چیزی که هستیم نشان دهیم... اما یک روز برگه ی امتحانمان دست معلم می افتد... آن روز چهره مان دیدنی ست...
آن روز حقیقت مشخص می شود و نمره واقعی را می گیریم...
راستی در امتحان زندگی از بیست چند شدیم؟
@dowrehamysartakht
دلار در آستانه 5000 تومان شدن ...
اگر شما حتی ماهی 2 میلیون تومان درآمد داشته باشی در واقع 400 دلار درآمد داری، یعنی کمتر از یک بیکار تو آمریکا
حقوق یک بیکار در آمریکا 500 دلار در ماه 😐
@dowrehamysartakht
اگر شما حتی ماهی 2 میلیون تومان درآمد داشته باشی در واقع 400 دلار درآمد داری، یعنی کمتر از یک بیکار تو آمریکا
حقوق یک بیکار در آمریکا 500 دلار در ماه 😐
@dowrehamysartakht
معني واژه دختر❗️ 😐
دُختر از ريشه دوغ است که در ميان مردمان آريايی به معنی شير بوده و ريشه واژهی دختر دوغ-دَر بوده به معني شير دوش زيرا در جامعه ايران باستان کار اصلی او شير دوشيدن بود
@dowrehamysartakht
دُختر از ريشه دوغ است که در ميان مردمان آريايی به معنی شير بوده و ريشه واژهی دختر دوغ-دَر بوده به معني شير دوش زيرا در جامعه ايران باستان کار اصلی او شير دوشيدن بود
@dowrehamysartakht
معني واژه پسر❗️🤔
پسر پوسْتْ دَر بوده
کار کندن پوست جانوران بر عهده پسران بود و آنان چنين ناميده شدند
در طي زمان پوست در ، به پسر تبديل شده است
@dowrehamysartakht
پسر پوسْتْ دَر بوده
کار کندن پوست جانوران بر عهده پسران بود و آنان چنين ناميده شدند
در طي زمان پوست در ، به پسر تبديل شده است
@dowrehamysartakht
فقط 18 نفر در اینجا ساکنند.دهکده ای در یکی از جزایر فارو
کاش منم میشد برم بشیم 19 نفر
@dowrehamysartakht
کاش منم میشد برم بشیم 19 نفر
@dowrehamysartakht
در یک ایستگاه قطار در مجارستان لباسهای گرم و اتو کشیده قرارداده شده و رویش نوشته:اگر سردتان است یکی بردارید و اگر از این ایده خوشتان امده یکی اضافه کنید
@dowrehamysartakht
@dowrehamysartakht
🔴دیرکرد جرایم رانندگی بخشیده شد
معاون حقوقی پلیس راهنمایی و رانندگی ناجا از بخشش جریمه دو برابری ناشی از دیرکرد پرداخت جرایم رانندگی تا پایان سال 96 خبر داد/ایسنا
@dowrehamysartakht
معاون حقوقی پلیس راهنمایی و رانندگی ناجا از بخشش جریمه دو برابری ناشی از دیرکرد پرداخت جرایم رانندگی تا پایان سال 96 خبر داد/ایسنا
@dowrehamysartakht
✍ سوال امروز ؟؟؟ 🤔🤔🤔
✍ در مورد واکسیناسیون کدام گزینه صحیح میباشد ؟
🔸 الف) واکسن پنتاوالان یا پنج گانه شامل واکسنهای ( دیفتری - کزاز - سیاه سرفه - هپاتیت ب - هموفیلوس آنفلوآنزای تیپ ب ) میباشد
🔸 ب ) واکسن ثلاث یا سه گانه شامل واکسنهای ( دیفتری - کزاز - سیاه سرفه ) میباشد
🔸 ج ) واکسن M M R شامل واکسنهای ( سرخک - سرخجه - اریون ) میباشد
🔸 د ) همه موارد بالا صحیح میباشد
@dowrehamysartakht
✍ در مورد واکسیناسیون کدام گزینه صحیح میباشد ؟
🔸 الف) واکسن پنتاوالان یا پنج گانه شامل واکسنهای ( دیفتری - کزاز - سیاه سرفه - هپاتیت ب - هموفیلوس آنفلوآنزای تیپ ب ) میباشد
🔸 ب ) واکسن ثلاث یا سه گانه شامل واکسنهای ( دیفتری - کزاز - سیاه سرفه ) میباشد
🔸 ج ) واکسن M M R شامل واکسنهای ( سرخک - سرخجه - اریون ) میباشد
🔸 د ) همه موارد بالا صحیح میباشد
@dowrehamysartakht
💐 دل نوشته ای برای پدر...
امشب برای تو نوشتم بابا ، واسه تو که خیلی وقتا خستگیاتو ندیدم ، نگاه مهربونتو ندیدم ،، واسه تویی که اینقدر هوامو داشتی تا بفهمم تنها کسی که باید بهش تکیه کنم تویی...تنها پادشاه قلبم تویی...و فقط تویی که هروقت دست رو سرم میکشی از رو صداقت و عشقه.بابا این روزا از چین کنار چشمات میترسم از بزرگ شدن خودم و پیر شدن تو میترسم
از اینکه موهات سفید شه میترسم...
آره میترسم چون میخوام تاابد کنارم باشی ، شاه خانما باشی و کسی باشی که با نگاهت دلم آروم بشه..
بابا پیر نشو، خسته نشو
غمگین و دلخسته نشو
شاد بمون ، قشنگ من
فدات بشم ، خسته نشو...
پدرم#
@dowrehamysartakht
امشب برای تو نوشتم بابا ، واسه تو که خیلی وقتا خستگیاتو ندیدم ، نگاه مهربونتو ندیدم ،، واسه تویی که اینقدر هوامو داشتی تا بفهمم تنها کسی که باید بهش تکیه کنم تویی...تنها پادشاه قلبم تویی...و فقط تویی که هروقت دست رو سرم میکشی از رو صداقت و عشقه.بابا این روزا از چین کنار چشمات میترسم از بزرگ شدن خودم و پیر شدن تو میترسم
از اینکه موهات سفید شه میترسم...
آره میترسم چون میخوام تاابد کنارم باشی ، شاه خانما باشی و کسی باشی که با نگاهت دلم آروم بشه..
بابا پیر نشو، خسته نشو
غمگین و دلخسته نشو
شاد بمون ، قشنگ من
فدات بشم ، خسته نشو...
پدرم#
@dowrehamysartakht