🍏کانال 🍎 سـرتخت🍏
1.35K subscribers
6.17K photos
1.18K videos
126 files
146 links
اخبار روز سرتخت📰
مطالب آموزنده📑


لطفا از ارسال پست سیاسی خودداری فرمایید

آی دی ادمین اصلی جهت ارسال هرگونه پیشنهاد یا انتقاد
👇👇👇👇👇
@ayavarisartakht
Download Telegram
دستگاه پوست‌کنی گردو و بادام در سرتخت

باغداران عزیز سرتخت و روستاهای اطراف

دستگاه پوست‌کن گردو و بادام آماده ارائه خدمات به شماست.

✅ سرعت بالا
✅ کاهش زحمت و زمان پوست‌گیری
✅ مناسب برای محصول باغداران عزیز

محصولتان را با خیال راحت به دستگاه بسپارید و از زحمت پوست‌گیری دستی خلاص شوید.

📞 سهرابی 09906067199

@dowrehamysartakht
📚🌟 اطلاعیه مهم برای دانش‌آموزان عزیز سرتخت

با سپاس و قدردانی از مهندس مجید یاوری، در راستای حمایت از دانش‌آموزان و کمک به پیشرفت تحصیلی آنان، مجموعه‌ای از کتاب‌های کمک‌آموزشی مناسب پایه‌های مختلف دوره‌های متوسطه اول و دوم تهیه شده است.

این اقدام ارزشمند، گامی دیگر در مسیر حمایت از آینده‌سازان روستای سرتخت و فراهم کردن زمینه‌های بهتر برای موفقیت علمی آنان است.

🔹 با شروع سال تحصیلی جدید، زمان و نحوه تحویل کتاب‌ها به دانش‌آموزان عزیز اطلاع‌رسانی خواهد شد.

ضمن قدردانی صمیمانه از این همراهی و حمایت ارزشمند، برای تمامی دانش‌آموزان عزیز سرتخت، سال تحصیلی سرشار از موفقیت، تلاش و سربلندی آرزومندیم.

@dowrehamysartakht
❤7
یادگار روزهای نفتی

قدیم‌ها را یادت هست؟
چراغ‌های نفتی، علاءالدین‌ها و بشکه‌های نفت را؟

شب‌های سردِ زمستان، وقتی جنگ و بی‌برقی مهمان خانه‌ها می‌شد، همین‌ها بودند که خانه را روشن و گرم نگه می‌داشتند.

قابلمه از صبح زود روی علاءالدین بار می‌گرفت و تا ظهر، غذای داغ و خوش‌عطر آماده بود؛ برای بچه‌هایی که از مدرسه برمی‌گشتند، با شلوارهایی خیس از برف و باران.

علاءالدینِ آن روزها یک‌تنه اجاق بود و شوفاژ، بخاری بود و چراغ، مایکروویو بود و چای‌ساز!
و چای دم‌کشیده‌اش، انگار عطر دیگری داشت...

یادت هست بوی نفت و دودش را؟
شاید آن روزها ساده بود، اما زندگی در همان سادگی جریان داشت.

روزهایی که رفتند،
اما هنوز در گوشه‌ای از خاطراتمان
گرم و روشن مانده‌اند...

@dowrehamysartakht
✍️از امروز، خاطرات ارسالی شما عزیزان برای مسابقه خاطره‌نویسی، در کانال سرتخت منتشر می‌شود.

📖 ورق می‌زنیم خاطراتی را که بخشی از هویت و فرهنگ ما هستند؛
خاطرات پدر و مادرهایی که با فداکاری و گذشت، چراغ راه فرزندانشان شدند؛
از روزهایی که برای ادامه تحصیل، مسیرهای طولانی را پیاده می‌پیمودیم و در این راه با چالش‌ها و سختی‌هایی روبه رو می‌شدیم.

@dowrehamysartakht
📖خاطره‌ای از یک صبح کوهستانی

«دارم زندگی می‌کنم...»

بالشت را بیشتر روی سرم فشار دادم تا همه‌ی صداها را قطع کنم؛ اما انگار امروز همه کمر همت بسته بودند که مرا از خواب نازنینم جدا کنند!
دوباره صدای پدرم بلند شد:
«بلند شو ببینم، زود باش! داره دیر می‌شه‌ها!»
بالشت را بیشتر فشار دادم؛ آن‌قدر که احساس کردم دارم خفه می‌شوم و با غرغر گفتم:
«پدرم، کله‌صبحه! برو داد نزن! من که بیدار شدم. ای‌هم که هاوار مکه! به خدا، توی ذهن تو سحرخیزی است، می‌دانم. پدرم چشم، برو، فقط داد نزن! اصلاً تو بگو اول صبح چه کوهی؟ مثلاً بعدازظهر بریم کوه، چی می‌شه مگه؟ کوه فرار می‌کنه؟ وخدا، من فقط خوه م اَتی!»
پدرم گفت:
«هَلسه، هَلسه، بوینم! هر اوشه خوه م اَتی. اگر شو ویل زوی بخفی، وایشه ناود، هلسه دیره.»
یعنی: «پاشو، پاشو ببینم! همیشه می‌گی خوابم میاد. اگر شب‌ها زود بخوابی، این‌طوری نمی‌شه.»
با نگاه جدی پدرم فهمیدم که عملاً هیچ راه فراری وجود ندارد!
همین‌طور که به سمت در می‌رفت، گفت:
«پنج دقیقه دیگه پایین باش.»
زیر لب غر می‌زدم:
«هی می‌گه دیر می‌شه، دیر می‌شه! مگه کوه ساعت کاری داره؟ مثلاً ساعت هشت برسیم، دم در کوه می‌بندن و می‌گن: آقایون، خانوما، ببخشید، ساعت بازدید تموم شده؟!»
رفتم پایین و با بغضی‌ترین حالت ممکن نگاهش کردم؛ شاید دلش بسوزد و منصرف شود.
اما فراموش کرده بودم که برنده‌ی این مسابقه فقط یک نفر است...
پدرم!
تمام مسیر بالا رفتن از کوه را غر می‌زدم و در ذهنم دنبال پاسخ این سؤال می‌گشتم که به کدامین گناه ناکرده چنین دچارم؟!
ناگهان گفتم:
«پدرمن، مطمئنی داریم می‌ریم کوه؟ شاید داریم می‌ریم به آسمون!»

پدرم با همان انرژی اول صبح گفت:
«زود باش، این‌همه غر نزن! اصلاً مگه تو نون نخوردی؟»
آخه چه نونی؟ چه کشکی؟!
اصلاً یکی نیست بگه دلت میاد این بچه رو گشنه راهی کوه کنی؟!
حالا اگر نان هم می‌داد، لابد می‌گفت:
«نخور، سنگین می‌شی، نمی‌تونی راه بری!»
کوه، با غرغرهای من و آرامش پدرم، آرام‌آرام داشت تمام می‌شد.
تمام فکر و ذکرم این بود که وقتی برگردم، چطور ادامه‌ی خوابم را بروم.
اما شاید آن روز هنوز نمی‌دانستم که کوه اصلاً مهم نبود؛ آن لحظاتی که در کنار پدرم بودم مهم بود.
لحظاتی که او با عشق به غرغرهایم گوش می‌داد.
شاید اصلاً هدف مهم نباشد؛
شاید این مسیر رسیدن به هدف است که مهم است.
مسیر کوه داشت تمام می‌شد که ناگهان محو منظره‌ی روبه‌رو شدم.
به رقص رهایی و آزادگی خیره شدم.
مرد و زن، کودک و سالمند، همه در کنار هم؛ بی‌توجه به رنگ و نژاد و تفاوت‌ها، دست در دست هم تصویری از اتحاد و آزادگی ساخته بودند.
همه می‌خندیدند؛ فارغ از غم‌ها و تاریکی‌های زندگی.
اما شاید هر کدام از آن آدم‌ها، در گوشه‌ای از وجودشان، درد و رنجی را به دوش می‌کشیدند.
ممکن است فکر کنی کسی که در کنار دیگران می‌رقصد، شاد و آرام است و هیچ دغدغه‌ای ندارد؛
اما نه...
هیچ انسانی عاری از دغدغه نیست.
بعضی از آن‌ها از تاریکی‌های زندگی عبور کرده‌اند؛ بعضی هنوز در دل تاریکی زندگی می‌کنند و عده‌ای شاید در آینده گرفتار تاریکی شوند.
اما مهم این است که انسان‌ها فراموش نکنند که انسان‌اند.
برای زندگی آمده‌اند؛ برای زیستن.
آمده‌اند که درد بکشند و ادامه دهند.
آمده‌اند که بخندند و غمگین شوند؛ امیدوار شوند و ناامید شوند.
آمده‌اند که احساس کنند.
و شاید رقص کُردی، بهانه‌ای شیرین باشد برای کنار هم بودن؛ برای اینکه آدم‌ها، حتی برای چند دقیقه، زندگی خود را متوقف کنند تا زندگی کنند؛ تا فقط بخندند و برقصند.
شاید راز و نیاز با خدا هم گاهی همین باشد؛
رقصیدن با زندگی.
دوباره به منظره‌ی بی‌تکرار روبه‌رو خیره شدم.
مردان و زنان، کودکان و سالمندان، پا بر زمین می‌کوبیدند؛ نگاه‌هایشان به روبه‌رو و بالای سرشان، به آسمان بود.
و انگار با رقصشان فریاد می‌زدند:
«ای زمین، بنگر!
بنگر که چگونه استوار ایستاده‌ام.
به من نگاه کن؛ من غم‌هایم را زیر گیوه‌هایم لگدمال می‌کنم.
ای آسمان‌ها، ببین!
من هنوز زنده‌ام...
هنوز نفس می‌کشم.
ای آسمان و زمین، بنگر!
ما تنها نیستیم.
ما یکدیگر را داریم.
ما هنوز کنار هم هستیم.
ما باهم بودن را داریم.»
و حالا...
شاید فکر کنی از آن دختر غرغرو چه خبر؟
نگران نباش...

من همین‌جام.
فقط الان یک‌کم سرم شلوغ است...
چون دارم زندگی می‌کنم.

✍️ خانم هستی فرهادی

@dowrehamysartakht
❤9
📖پنج‌شنبه‌ای که دیگر برنگشت...

تمام هفته را به امید پنج‌شنبه و جمعه می‌گذراندیم.
برای ما پنج‌شنبه فقط پایان یک هفته کاری نبود؛
انگار از همان صبح که پنج‌شنبه از راه می‌رسید، حال خانه عوض می‌شد. همه می‌دانستیم قرار است دوباره دور هم جمع شویم و به باغ برویم.
باغ ما جای عجیبی نبود؛ نه ویلای آن‌چنانی داشت و نه امکانات خاصی. اما برای ما، همان چند درخت، همان حیاط، همان دورهمی ساده، قشنگ‌ترین جای دنیا بود.
مامان که از چند روز قبل به فکر غذا بود.
غذاهایش طعم دیگری داشتند؛ شاید نه فقط به خاطر دستپختش، بلکه به خاطر عشقی که با آن غذاها همراه می‌کرد. ظرف‌ها را آماده می‌کرد و راهی باغ می‌شدیم.
بعد هم زندگی شروع می‌شد…
یکی سبزی می‌چید، یکی دنبال میوه می‌رفت، یکی شوخی می‌کرد، بچه‌ها بازی می‌کردند و بزرگ‌ترها دور هم می‌نشستند.

مامان اما مرکز این جمع بود.

گاهی شروع می‌کرد به تعریف کردن خاطرات قدیمی. از گذشته می‌گفت، از آدم‌هایی که شاید ما حتی درست نمی‌شناختیم، از روزهایی که خودش جوان‌تر بود، از اتفاقاتی که برایمان شنیدنی بود.
وسط همان خاطره‌ها، ناگهان نصیحتمان می‌کرد.
گاهی جدی، گاهی با خنده.
آن موقع شاید بعضی حرف‌هایش برایمان تکراری به نظر می‌رسید؛ اما امروز، برای شنیدن دوباره همان حرف‌های تکراری، دلم می‌خواهد تمام دنیا را بدهم.
ما آن روزها فکر می‌کردیم این پنج‌شنبه‌ها همیشه ادامه دارند.
فکر می‌کردیم هفته بعد هم هست.
ماه بعد هم هست.
تابستان بعد هم هست.
مامان هست.
و همین «هست» ساده، آن‌قدر برایمان بدیهی بود که هیچ‌وقت فکر نکردیم ممکن است یک روز، تمام زندگی‌مان به خاطره تبدیل شود.
آخرین باری که با هم به باغ رفتیم، هیچ‌کداممان نمی‌دانستیم آخرین بار است.
مثل همیشه گذشت.
کنار هم بودیم، غذا خوردیم، خندیدیم، حرف زدیم و از همان لحظه‌های ساده‌ای لذت بردیم که آن زمان نمی‌دانستیم چقدر باارزش‌اند.
موقع برگشت، دایی بزرگم به مامان زنگ زد.
برای او مقداری سبزی کنار گذاشته بود.
به سمت باغ دایی رفتیم.
وقتی مامان برادر بزرگش را دید، انگار یک‌باره نور در چشم‌هایش نشست.
دیدن برادر بزرگ‌ترش برایش شوق عجیبی داشت؛ شوقی که از نگاهش می‌شد فهمید.
سبزی را گرفت و با همان حال خوب گفت:

«ان‌شاءالله هفته بعد میایم باغتون، مزاحمتون می‌شیم.»

چه کسی فکرش را می‌کرد این جمله، آخرین قرار باغی مامان باشد؟
هفته بعد پنج‌شنبه آمد…
اما مامان نیامد.
جمعه آمد…
اما باز هم خبری از رفتن به باغ نبود.
و تازه فهمیدیم بعضی «هفته بعدها» هیچ‌وقت از راه نمی‌رسند.
دیگر مامان نبود که برای باغ غذا درست کند.
نبود که سبزی بچیند.
نبود که میوه جمع کند.
نبود که بنشیند و از خاطرات گذشته برایمان بگوید.
نبود که وسط حرف‌هایش نصیحتمان کند.
و باغ، با تمام درخت‌ها و خاطراتش، یک‌باره ساکت شد.
بعد از آن، پنج‌شنبه‌ها دیگر برای ما همان پنج‌شنبه‌های قبلی نبودند.
ما دیگر دور هم جمع نمی‌شدیم تا به باغ برویم.
قرارمان عوض شده بود.
باغ، جای خودش را به یک قطعه خاک داد.
جایی که مامان برای همیشه آرام گرفته بود.
حالا پنج‌شنبه‌ها که می‌رسد، به جای اینکه منتظر آماده شدن مامان برای رفتن به باغ باشیم، راهی سر خاکش می‌شویم.

چه تناقض تلخی…

ما تمام هفته را به امید رسیدن پنج‌شنبه می‌گذراندیم؛
به امید یک دورهمی ساده، غذای مامان، خنده‌ها و خاطراتش.
اما حالا پنج‌شنبه که می‌شود، فقط به امید چند دقیقه نشستن کنار سنگی می‌رویم که نام مامان روی آن نوشته شده است.
گاهی کنار مزارش می‌نشینم و با خودم فکر می‌کنم:
کاش آن روز می‌دانستم آخرین باری است که صدای مامان را در باغ می‌شنوم.
کاش می‌دانستم جمله «هفته بعد میایم» دیگر هیچ‌وقت عملی نمی‌شود.
کاش بیشتر نگاهش می‌کردم.
کاش بیشتر می‌خندیدم.
کاش همان لحظه که نور شادی را در چشم‌هایش دیدم، می‌فهمیدم دارم یکی از آخرین تصویرهای زندگی‌ام از مادرم را می‌بینم.
اما زندگی به ما فرصت نمی‌دهد آخرین‌ها را بشناسیم.
آخرین آغوش را نمی‌فهمیم که آخرین است.
آخرین خنده را نمی‌دانیم آخرین خنده است.
آخرین پنج‌شنبه را نمی‌دانیم آخرین پنج‌شنبه است.

ما فقط بعداً می‌فهمیم…

وقتی دیگر هیچ «هفته بعدی» وجود ندارد.

مامان جان،
هنوز هم وقتی پنج‌شنبه می‌رسد، دلم هوای باغ می‌کند.
هوای سفره‌ای که تو پهن می‌کردی.
هوای غذاهایی که فقط دست‌های تو می‌توانست آن‌طور خوشمزه‌شان کند.
هوای سبزی چیدن و میوه چیدن.
هوای خنده‌ها.
هوای قصه‌ها و نصیحت‌هایت.
هوای آن دورهمی ساده‌ای که آن روزها فکر می‌کردیم معمولی است.
حالا می‌فهمم هیچ‌کدامشان معمولی نبودند.
ما آن روزها زندگی‌مان را زندگی می‌کردیم، بی‌آنکه بدانیم داریم بهترین روزهایمان را به خاطره تبدیل می‌کنیم.
و شاید تلخ‌ترین قسمت این قصه همین باشد:
ما فکر می‌کردیم پنج‌شنبه بعد دوباره به باغ می‌رویم…

اما پنج‌شنبه بعد، قرارمان شد سر خاک مامان.

✍️ خانم آزیتا نوروزی

@dowrehamysartakht
❤18
«چای لب‌سوز مادر»

گویی زیباترین فلسفه‌ی زندگی میان دو نفر، فاصله‌ای است که در یک دالان مشترک نفس می‌کشند. من و مادرم همین‌طوریم. او پذیرایی کردن را بلد نیست؛ مادر، عشق را سرو می‌کند. برایم چای لب‌سوز می‌آورد؛ با چشم‌هایی هوشیار و موهای نقره‌ای که روی سینی خم می‌کند. برای من، حکم یک ضیافت سلطنتی دارد.

آن چای سوزان، زبان بی‌صدای مادری است که می‌گوید: «بنشین، نفس بکش؛ من اینجا هستم. نگران هیچ چیز نباش...»

خانه‌ی مادر، خانه‌ی امن من است؛ شاهراه امن، تکیه‌گاه قوی من و آغوش گرم و مقدسش. باوجود تمام مهرها، او کانون پرستش و عبادت من است و آن‌قدر عزیز...

آن بعدازظهری که هیچ‌وقت از یادم نمی‌رود، چند سال پیش بود. مادرم با خواهرم و برادرهایم به شمال سفر کرده بودند. ساعت پنج و شش عصر بود؛ من مشغول کارهای روزمره‌ی خانه بودم که ناگهان، بی‌هیچ هشداری، دلم ریخت. یک نگرانی بی‌امان، مثل موجی، آرام‌آرام وجودم را گرفت؛ اضطرابی که هیچ منطقی نمی‌توانست توضیحش دهد. انگار دستی نامرئی قلبم را فشرده بود.

به مادرم زنگ زدم؛ هیچ‌کس پاسخ نداد. دوباره زنگ زدم؛ سلول‌های بدنم به لرزه درآمد. به خواهر بزرگ‌ترم زنگ زدم. صدایش می‌لرزید؛ لرزشی پنهان بود. گفت: «عزیزم، مادرم حالش خوب است... فقط همین حالا زمین خورده، دستش شکسته...»

آن جمله به تمام پیچ‌وخم‌های رگم دوید و دنیا در جلوی چشمانم ایستاد. دست‌هایم سرد شدند و سرگیجه‌ای سراغم آمد؛ زیر لب گفتم: «چرا این بلا سرش آمد؟»

نمی‌توانم از درد نداشته‌ی دستش حرف بزنم. مادرم زنی است که درد را پشت لبخندش پنهان می‌کند؛ حتی وقتی استخوان دستش هم شکست، باز هم به فکر آرامش دیگران بود.

وای... چه لحظه‌ای بود. در میان اشک‌هایم یک حقیقت عمیق را فهمیدم؛ آن دل‌شوره‌ی بی‌وقت، آن اضطراب بی‌دلیل، صدای آن ریسمان نامرئی بود که مرا به مادرم وصل می‌کند؛ همان پیوندی که در هیچ کتابی نوشته نشده و در هیچ کلاسی تدریس نشده است.

مادر، شاید باورکردنی نیست؛ اما من با تمام وجودم آن را حس کردم. پیوند مادر، تنها کسی است که وقتی از او دوری، باز هم درگیرت می‌کند و باز هم برایت روشن و امن است.

من نیمه‌شب صبوری و نگرانی را در دل نگه می‌داشتم، او درد را با لبخند پنهان می‌کرد. من برایش چای می‌ریختم و در کنارش می‌نشستم؛ در سکوتی که هزاران حرف در آن بود. لیوان چای در دست‌هایش می‌لرزید.

ساعت‌ها را می‌شمردم و ذهنم درگیر این بود که چگونه می‌تواند با آن درد جانکاه لبخند بزند؟

آه مادرجان... چطور می‌تواند این‌قدر «مادر» باشد؟

مادر هنوز هم بهترین تکیه‌گاه من است؛ او برایم سپری استوار و محکم است، پشتیبان و حامی من!

آن روزها گذشت؛ اما درسی که از مادرم آموختم، از گران‌ترین و پربهاترین پیام‌های روی زمین بود.

فهمیدم که عشق یعنی گاهی در اوج درد، سکوت کنی تا دیگران در آرامش بمانند؛ محبت کنی، محبتی که یک مادر در سطرهای فروپاشیده‌ی زندگی‌اش، بی‌هیچ چشم‌داشتی، نثار می‌کند.

مادر مثل کودکی است که بی‌قرار انتظار را نمی‌بیند و انتظار می‌کشد. انتظارش آرام و بی‌ادعاست؛ همان‌طور که قلبش برای فرزندش می‌تپد و او هیچ‌گاه انتظار جبران ندارد.

چای لب‌سوزش هم که در لحظه‌ای سنگین، ناگهان از راه می‌رسد، در اوج درد، سلامت قلب آدم را نشانه می‌رود.

مادر همان فرشته‌ی ساکتی‌ست که در برابر سختی‌های دوران چون بلندایی می‌ایستد و انتظار چیزی ندارد.

«مادر یعنی دلتنگی برای کسی که حتی در آغوشت هم باشد.»

دلتنگی برای مادر عزیزتر از جانم

✍️ خانم شهرزاد دانیالی

@dowrehamysartakht
❤3
📖 قصه‌ای از یک عصر پاییزی

اولین روزهای پاییز بود؛ همان روزهایی که هوا بوی خنک باران‌نخورده می‌دهد و برگ درختان قرار است لباس‌های طلایی به تن کنند.

من در آن سن‌وسال، دختری بودم پر از خیال‌های بزرگ. همیشه در گوشه ذهنم فکر می‌کردم زیبایی و خوشبختی جایی آن طرف کوه‌های دوردست، در شهر بزرگی است که چراغ‌هایش شب‌ها آسمان را روشن می‌کنند.

از کار کردن روزمره در باغ، از خاکِ روی دست‌ها و از سکوتِ سنگینِ روستا خسته شده بودم؛ دلم می‌خواست پرواز کنم و از این دایره تکراریِ چیدن میوه و رسیدگی به زمین دور شوم.

آن روز عصر، پدر مرا صدا زد تا برای جمع‌آوری آخرین سبدهای انگور به باغ برویم؛ باغی که هر درختش، ریشه‌ای در تاریخ خانوادگی‌مان داشت.

پدربزرگ گوشه باغ روی یک کنده درخت نشسته بود. دست‌های پینه‌بسته‌اش را روی زانو گذاشته بود و با لبخند، به شاخه‌های سنگینِ درختان سیب نگاه می‌کرد؛ درختانی که سیب‌های سرخِ ترش و شیرین‌شان از شدت سنگینی، شاخه‌ها را تا نزدیکِ خاک خم کرده بودند.

جلو رفتم و سبد را کنارش گذاشتم و با صدای کمی گلایه‌آمیز گفتم:

«پدربزرگ، خسته نشدی از این همه سال دویدن دنبال این درخت‌ها؟ درخت‌ها که حرف نمی‌زنند، قدر این همه زحمت را نمی‌دانند. چرا هیچ‌وقت دلت نخواست اینجا را رها کنی و بروی شهر؟»

پدربزرگ لبخندی زد. از جایش بلند شد، سیب سرخی را از روی شاخه‌ای چید، با گوشه پیراهنش پاک کرد و به دست من داد. گفت:

«دخترم! سیب سرخ، تا وقتی روی درخت است و ریشه‌اش به خاک اینجا بند است، شیرینیِ زمین و آب چشمه را می‌نوشد و رنگ آفتاب را به خود می‌گیرد. اما اگر از درخت جدا شود و بیفتد روی زمین، یا باید سریع مصرف شود یا زیر پا له می‌شود و می‌گندد. آدم‌ها هم همین‌طورند.»

کمی مکث کرد، دستش را روی تنه ضخیم و کهنسالِ درخت سیب گذاشت و ادامه داد:

«فکر می‌کنی شهر چیست؟ شهر مثل ویترینی است که میوه‌ها را در آن می‌چینند، بدون اینکه ریشه‌ای داشته باشند؛ اما ریشه، یعنی اصالت؛ یعنی اینکه بدانی از کجا آمده‌ای و چه دست‌هایی برای سبز شدن تو زحمت کشیده‌اند.

این باغ، فقط درخت سیب و انگور نیست؛ کتاب زندگی ماست. سیب‌ها به ما یاد می‌دهند که برای شیرین شدن، باید صبر کنی تا فصلِ چیدن برسد. نمی‌توانی وسط تابستان انتظار داشته باشی سیبِ پاییزه به دستت برسد.»

در سکوت غروب، به خوشه‌های یاقوتی انگور که زیر نور ملایم آفتاب می‌درخشیدند نگاه کردم.

ناگهان نگاهی به دست‌های خودم انداختم؛ دست‌هایی که چند روز پیش از خاک‌آلود بودنشان شرمنده بودم، حالا به نظرم پر از معنا آمدند.

انگار چیزی در درونم جابه‌جا شد.

فهمیدم فرار کردن از اصالت، راه نجات نیست؛ بلکه هنر این است که در همان جایی که ریشه داری، شکوفا شوی و میوه امید بدهی.

امروز که سال‌ها از آن عصر پاییزی می‌گذرد، هر بار که عطر سیب‌های رسیده به مشامم می‌خورد یا خوشه‌های انگور را در دست می‌گیرم، یاد آن روز می‌افتم.

می‌فهمم که پدربزرگ راست می‌گفت؛ خوشبختی در دوردست‌ها نیست، خوشبختی همین‌جاست؛ میان خاکِ پاکی که با دست‌های خودمان آبادش می‌کنیم، در سایه درختانی که یاد گرفته‌اند در برابر تندبادهای روزگار، ریشه‌هایشان را محکم‌تر در زمین فرو کنند تا نلرزند.

✍️ خانم احمدی

@dowrehamysartakht
❤10
🌿 نیکی، دیر یا زود به خانه برمی‌گردد...

«از هر دست بدهی، از همان دست پس می‌گیری...»
همه ما این جمله را بارها شنیده‌ایم؛ اما گاهی زندگی آن را نه با حرف، بلکه با یک اتفاق ساده و شیرین به ما ثابت می‌کند.
«تو نیکی می‌کن و در دجله انداز
که ایزد در بیابانت دهد باز»
سال ۱۴۰۱ بود. در مسیر سرتخت به کامیاران در حرکت بودیم. به باباگرگر که رسیدیم، لحظه‌ای توقف کردیم. از آب گوارای چشمه نوشیدیم و همه‌چیز آرام بود و جاده را با خیال راحت ادامه دادیم.
از پشت قلعه‌لان گذشتیم؛ جاده سنگلاخی بود و بعد از آن، در سراشیبی جاده دیزگران، متوجه شدیم ماشین مشکلی پیدا کرده است. با این حال به مسیر ادامه دادیم تا اینکه نرسیده به روستای وندرنی (هندرنی خوارین)، ماشین ناگهان خاموش شد.
من که نمی‌دانستم چه اتفاقی افتاده، با نگرانی از همسرم پرسیدم:
«چی شده؟ چرا ماشین خاموش شد؟»
گفت: «بنزین تمام کرده‌ایم! چاره‌ای نیست. شما داخل ماشین بمانید، من می‌روم از روستا کمی بنزین پیدا می‌کنم.»
همسرم چند قدمی بیشتر از ماشین دور نشده بود که مردی موتورسوار را دید که کنار جاده ایستاده و موتور خود را پارک می‌کرد؛ ظاهراً می‌خواست به باغش سر بزند.
همسرم سلام کرد و ماجرا را برایش تعریف کرد و گفت: «اگر امکان دارد، مقداری بنزین به ما بدهید تا بتوانیم خودمان را به مقصد برسانیم.»
مرد لبخندی زد و جمله‌ای گفت که شاید آن روز برایمان عجیب بود، اما بعدها معنای دیگری پیدا کرد:
«نگا کار خدا را ببین!»
بعد ادامه داد: «من یک سال است یک گالن بنزین در خانه دارم. دیروز آن را آورده‌ام باغ تا برای موتور سمپاشی از آن استفاده کنم. امروز هم شما درست همین‌جا باید بنزین تمام کنید و من هم درست در همین لحظه سر راهتان قرار بگیرم!»
گالن را آورد و بنزین را به ما داد.
مشکل ما حل شد؛ اما چیزی فراتر از مشکل ماشین، در دل ما شکل گرفت؛ حس عجیبی از لطف خدا و مهربانی یک انسان غریبه که در یک جاده خلوت، درست در لحظه‌ای که به کمک نیاز داشتیم، به دادمان رسید.
در راه برگشت از کامیاران، بنزین آن مرد محترم را پس آوردیم و از او تشکر کردیم.
اما همان لحظه، یک خاطره قدیمی در ذهنم زنده شد.
رو به همسرم کردم و گفتم:
«یادت هست چند سال پیش برایم تعریف کردی یک‌بار همراه پدرت از میانراهان برمی‌گشتی؟ نزدیک جاده قره‌قاچ به ماشینی رسیدی که بنزین تمام کرده بود؟»
گفت: «بله، یادم هست.»
گفتم: «گفته بودی هوا بارانی و نامساعد بود و خانواده‌ای داخل آن ماشین، درمانده و منتظر بودند کسی از راه برسد و کمکشان کند. تو حدود صد متر از آنها دور شده بودی، اما دلت نیامده بود بی‌تفاوت بگذری. برگشتی و همان چهار لیتری بنزینی را که در جعبه داشتی، به آنها دادی تا بتوانند راهشان را ادامه دهند.»
آن مرد که خانواده‌اش نیز همراهش بودند، از این کار بسیار خوشحال شده بود و با تمام وجود دعا کرده بود:
«خدا دستت را بگیرد...»
وقتی همسرم سوار ماشین شده بود، پدرش به او گفته بود:
«چه کار خوبی کردی! زیر این باران، در چنین جاده‌ای که ماشین کمی از آن عبور می‌کند، به این خانواده کمک کردی.»
آن روز گذشت و سال‌ها از آن ماجرا سپری شد.
شاید همسرم آن روز اصلاً تصور نمی‌کرد روزی خودش در جاده‌ای دیگر، در شرایطی مشابه، گرفتار تمام شدن بنزین شود؛ و درست در همان لحظه، مردی با یک گالن بنزین سر راهش قرار بگیرد.
اما آن روز فهمیدیم بعضی اتفاق‌ها شاید تصادفی به نظر برسند، ولی گاهی چنان دقیق و به‌موقع کنار هم قرار می‌گیرند که آدم را به فکر فرو می‌برند.
شاید آن دعای سال‌ها پیش، راه خودش را پیدا کرده بود و پس از سال‌ها، در جاده‌ای دیگر به زندگی ما برگشته بود.
آن روز فهمیدیم خوبی کردن شبیه کاشتن دانه‌ای است که شاید مدت‌ها زیر خاک بماند؛ اما بالاخره روزی، جایی و به شکلی که انتظارش را نداریم، جوانه می‌زند.
گاهی دستی را می‌گیریم، بی‌آنکه بدانیم روزی دستی دیگر دست ما را خواهد گرفت.
گاهی در حق کسی خوبی می‌کنیم و خیال می‌کنیم ماجرا همان‌جا تمام شده است؛ غافل از اینکه خوبی، هیچ‌وقت تمام نمی‌شود... فقط مسیرش را ادامه می‌دهد.
و شاید به همین دلیل است که قدیمی‌ها چه زیبا گفته‌اند:
«از هر دست بدهی، از همان دست پس می‌گیری.»
🌱 نیکی کن؛ حتی اگر هیچ‌کس نبیند.
خدا خوب می‌بیند و خوب‌تر از آن، خوب‌ها را به خاطر می‌سپارد.

تو نیکی می‌کن و در دجله انداز
که ایزد در بیابانت دهد باز

✍ خانم سلطانی

@dowrehamysartakht
❤5👏2
📢 اصلاحیه ساعت برگزاری مراسم تجلیل از دانشجویان و دانش‌آموزان برتر علمی روستای سرتخت

به اطلاع اهالی محترم سرتخت، دانشجویان، دانش‌آموزان برتر علمی و خانواده‌های گرامی می‌رساند:

با تصمیم کارگروه برگزاری مراسم، ساعت آغاز مراسم تجلیل از دانشجویان و دانش‌آموزان برتر علمی روستای سرتخت از ساعت ۵ به ساعت ۴ بعدازظهر تغییر یافت.

این مراسم روز پنجشنبه ۲۶ شهریورماه ۱۴۰۵ در دبستان زنده‌یاد صحبت‌اله یاوری سرتختی برگزار خواهد شد.

لذا از تمامی عزیزان دعوت می‌شود با توجه به تغییر ساعت، در زمان مقرر در محل برگزاری مراسم حضور به‌هم رسانند.

با احترام

کارگروه برگزاری مراسم

@dowrehamysartakht
👍1🙏1
🍏کانال 🍎 سـرتخت🍏 pinned «📢 اصلاحیه ساعت برگزاری مراسم تجلیل از دانشجویان و دانش‌آموزان برتر علمی روستای سرتخت به اطلاع اهالی محترم سرتخت، دانشجویان، دانش‌آموزان برتر علمی و خانواده‌های گرامی می‌رساند: با تصمیم کارگروه برگزاری مراسم، ساعت آغاز مراسم تجلیل از دانشجویان و دانش‌آموزان…»
با درود بیکران خدمت همه‌ی عزیزانی که این روزها دست به قلم شده‌اند و خاطرات ماندگارشان را با ما به اشتراک می‌گذارند، لازم است به اطلاع برسانیم مهلت ارسال آثار تا ساعت ۲۲ روز سه شنبه به تاریخ ۲۴ شهریورماه می‌باشد،.

ضمناً خواهشمندیم تا حد امکان از هوش مصنوعی برای نگارش خاطرات استفاده نکنید، بدیهی است خاطرات عینی، ملموس و ساخته‌ی ذهن نگارنده بیشتر مورد توجه قرار خواهد گرفت.
گروه داوری کانال با دقت تمام،همه‌ی خاطرات را بررسی خواهند کرد.

@dowrehamysartakht
درود بر آینده سازان عزیز و تلاشگر

در این چند وقت که کارنامه شما فرزندان عزیزم را بررسی می کردیم خدا می داند که تمام تلاش ما، مبتنی بر رعایت اصول اخلاقی بود و با دقت، بدون هیچ حب و بغض؛ تک تک کارنامه ها را دیدیم و عاقبت آنچه شرط انصاف بود اجرا شد اما در این حین، دانش آموزانی با اختلاف یک صدم یا دو صدم از گردونه انتخاب خارج شدند و برای ما هم بسیار سخت بود اما ناگزیریم بپذیریم دنیا جای ارفاق نیست و در راهی که قدم گذاشته اید شکست معنا ندارد بلکه فرصتی است برای تلاش دوباره و شاید چند باره.

امسال بخاطر پایه های یازدهم رشته های نظری اندوهگین شدیم که بنا به جبر اجتماعی، کارنامه های آنها به موعد مقرر نرسید و فرصتی ایجاد شد برای دانش آموزان فنی و کارو دانش که خود را محک بزنند از سویی برای بار اول خلاء پایه دوازدهم فنی و کارو دانش را که نمی توانند در آزمون سراسری شرکت کنند مرتفع کردیم امیدواریم در آینده شاهد موفقیت بیشتر آنها باشیم.

گزینش دانش آموزان و دانشجویان بر اساس معدل کل انجام شد چون شیوه آموزش مجازی تا حد زیادی برای نظام آموزشی با زیر ساخت های موجود، چالش ایجاد کرده است و ما نیز به ناچار از آن تبعیت کردیم.

و آنچه بیش از هر چیز ما را خرسند و خوشحال کرد درخشش دانش آموزان متوسطه اول ساکن سرتخت بود که سه نفر از آنها در مدارس نمونه پذیرفته شدند و در این حین، نام رویا سلیمی دختر سختکوش و با وقار که علیرغم مصیبت بسیار تلخ و درگذشت برادر عزیزش جوانمرگ محمدرضا سلیمی، به مانند گوهر گرانبها درخشید و با قصه پر غصه خود درنگ نکرد و برای رسیدن به هدف خود جنگید و آن را تسلیم اراده آهنین خود کرد.

امسال دانش آموزان مقطع متوسطه اول که بعضاً اهل سنگ سفید هستند بنا به علت کم برخورداری از امکان آموزشی، بصورت جداگانه بر اساس اعلام نفرات برتر توسط مدرسه معرفی شدند.

و اما شرکت کنندگان در آزمون سراسری، بعد از اعلام نتایج شیوه تجلیل از شما اطلاع رسانی می گردد.

جوایز نفرات برتر بصورت نقدی در روز بیست و ششم شهریور در جشن باشکوهی که توسط شما رقم می خورد اهدا می گردد حضور دانش آموز یا دانشجوی برتر برای دریافت جایزه الزامی است.

آرزو می کنیم بتوانیم قدمی در راه موفقیت شما آینده سازان عزیز برداریم اسامی دانش آموزان و دانشجویان به پیوست ارسال می گردد.

در پناه خداوند باشید

با احترام - افسانه آزادی و رضا شهبازی

@dowrehamysartakht
❤2
اسامی دانش‌آموزان و دانشجویان ممتاز علمی، هنری و...
❤1
اسامی دانش‌آموزان راه‌یافته به دبیرستان نمونه
اسامی دانش‌آموزان ممتاز دبیرستان روستای سرتخت
اسامی دانشجویان ممتاز اهل سرتخت
اسامی دانش‌آموزان ممتاز متوسطه اول و دوم اهل سرتخت
شیربرنج

در یکی از روزهای کاری اداره که حسابی مشغول کار بودم، اتاق حسابداری مملو از ارباب‌رجوع بود و هرکسی دنبال به سرانجام رساندن کار خود بود. ناگفته نماند اداره آموزش‌وپرورش ناحیه ۳ کرمانشاه بالغ بر ۸۵۰۰ نفر شاغل و بازنشسته دارد و بزرگ‌ترین ناحیه در سطح کشور است. به همین دلیل، حسابداری و بعضی اتاق‌ها در ساعت اداری بسیار شلوغ بود.

در بین این همه هیاهو، صدای مردی جوان که مرا صدا می‌زد، متوجه خود ساخت. وقتی سرم را از نوشتن برداشتم، مردی با قدوبالای متوسط و چهره‌ای خندان مشاهده کردم. بعد از معرفی خود (آقای بشیر آزادی) گفت: «من چند سال پیش معلم روستای شما بودم و اکنون از دینور به ناحیه سه کرمانشاه منتقل شده‌ام.»
خانواده بنده را به خوبی می‌شناخت.

کارهای مربوط به ایشان را انجام دادم و بعد کنار من نشست و بعد از صرف چایی از روستای سرتخت برایم گفت:
زمانی که من و همکارانم که سه نفر بودیم، ابلاغ روستای سرتخت دریافت کردیم، چون شناخت چندانی از سرتخت نداشتیم، به خاطر بُعد مسافت نگران بودیم. یکی از معلمانی که قبلاً سرتخت خدمت کرده بود، گفت: «نگران نباشید، سرتخت مردمانی مهمان‌نواز و بسیار مهربان دارد و از بابت آنجا خیالتان راحت باشه. خاطرات این روستا هیچ‌وقت فراموش نخواهید کرد.»
آن زمان، چون امکانات رفاهی زیاد مناسب نبود، مردم روستا هر دانش‌آموز یک روز کامل نوبت غذا می‌داد (صبحانه، ناهار، شام).

اولیای دانش‌آموزان توسط بابامدرسه از نوبت غذای خود مطلع می‌شدند.

یک روز ناهار، یکی از خانواده‌ها برای ظهر شیربرنج آورده بودند. از نظر مالی نسبت به دانش‌آموزان دیگر وضعیت ضعیف‌تری داشتند. آن زمان مدارس روستایی سه ساعت صبح مدرسه می‌آمدند و ۲ ساعت بعدازظهر.
وقتی بعدازظهر سر کلاس رفتم، برای تشویق آن دانش‌آموز که نوبت غذایشان بود، گفتم: «دست مادر دانش‌آموز (......) درد نکنه، عجب شیربرنج خوشمزه‌ای درست کرده بود. دخترم، به جای ما از مادرت تشکر کن.»

بچه‌ها وقتی به خانه رفته بودند، همه اعلام کرده بودند که: «معلمان ما شیربرنج را خیلی دوست دارند.»

چشم شما روز بد نبینه! از آن روز به بعد، ناهار: شیربرنج، شیربرنج، شیربرنج......
من وقتی شماره همراهش را گرفتم، بعد از اسم مبارک «آقا معلم» در فهرست مخاطبین تلفن همراهم، کلمه قشنگ «شیر برنج» نیز اضافه کردم.

✍️ آقای حسین چنانی

@dowrehamysartakht
❤1😭1
《حسرت》

۱۲ فروردین ۹۶ بود که مادربزرگم به مادرم زنگ زد و گفت: «فردا می‌خوایم بریم بیرون، شما هم با ما بیاید بریم.»

بعد ما آماده شدیم و خونه خالم رفتیم. دورهم، شب با بچه‌ها کلی خوشحال بودیم که فردا قراره کلی خوش بگذره. ما آن‌قدر شوق داشتیم که خواب به چشم‌هامون نمی‌اومد. اصلاً نفهمیدیم کی صبح شد که یهو در باز شد و مادرم اومد داخل و گفت: «بیدار شو، می‌خوایم بریم.»

از خوشحالی سر از پا نمی‌شناختم و با کلی ذوق حاضر شدم و رسیدیم به جای باصفایی که قرار بود اون روز رو اونجا بگذارنیم.

یه نگاهی به دور و برم انداختم که دیدم پدرم نیست. ناگهان چشمم به کوه افتاد و دیدم که پدرم داره از کوه بالا می‌ره.

مادربزرگم گفت: «دخترم، پدرتو صدا کن بیاد چای بخوره.»

من و بچه‌ها دنبال پدرم رفتیم که پیداش کنیم. من از شدت حواس‌پرتی به جای کفش‌های خودم، کفش‌های مادربزرگم رو پوشیدم. با صدای بلند بابام رو صدا زدم، اما پدرم رو پیدا نمی‌کردم.

بعد از اینکه پدرم رو پیدا کردیم، بعد با بچه از بالای کوه شروع کردیم به دویدن که هر کسی که اول به پایین کوه برسه برنده است.

با سرعت زیاد نصف کوه رو دویدم که یهو پام پیچ خورد و شروع کردم تا پایین قل خوردن.

بعد همه دورم جمع شدن. مادربزرگم بیشتر از همه نگرانم بود، بغلم کرد و شروع کرد به نوازش کردن که چشمش به کفش‌ها افتاد و با شوخی و خنده گفت: «رۆڵه، کوش بویچک تر و کوش گان من پیدا نکردی.»

یعنی: «فرزندم، کفش‌های کوچیک‌تر از کفش‌های من پیدا نکردی.»

که گفتم: «ببخشید.»

مادربزرگم من را آرام کرد که بچه‌ها گفتن: «پاشو بابا، چیزی نشده، چقدر تو لوسی. ماماجون، تقصیر شماست که این بچه رو لوس بار آوردین.»

اون روز با اتفاق‌های تلخ و شیرینش گذشت.

جای بدش این بود که سه روز قبل از تولدم، مادربزرگ مهربانم فوت شد و حسرتش به دلم موند که مادربزرگم روز تولدم کنارم باشه. اما این بود که شوق تولد و سیزده‌بدر من همون‌جا با فوت مادربزرگم تموم شد.

اگر از وسعت جهان بپرسد، می‌گویم که جهان به وسعت حسرت‌ها است؛ نه به خاطر اینکه نقص‌اند، به خاطر اینکه به ما یاد دهند فرصت‌ها را غنیمت بشماریم. گاهی اوقات خیلی زود دیر می‌شود. الان سال‌هاست که حسرت آغوشی بر دلم مانده. قدر آدم‌ها را وقتی زنده‌ایم بدانیم، نه وقتی که ترکمان کرده و دیگر راهی برای دوباره در آغوش کشیدنشان نیست.

✍️ خانم زهرا احمدی

@dowrehamysartakht
👏2