هر صبح سپید، دارد از مهر پیام
از شور رها شدن ز تاریکی شام
لبخند بزن به لحظههای خوش عشق
ای هموطن ای رفیق ای دوست سلام
@dowrehamysartakht
از شور رها شدن ز تاریکی شام
لبخند بزن به لحظههای خوش عشق
ای هموطن ای رفیق ای دوست سلام
@dowrehamysartakht
🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🌼لبخند بزن و مهربان باش
طورى بخند،
كه حتى تقدير شكستش را بپذيرد.
طورى عشق بورز،
كه حتى تنفر راهش را بگيرد و برود.
و طورى خوب زندگى كن،
كه حتى مرگ از تماشاى زندگىات سير نشود!
اين زندگى نيست كه مىگذرد،
ما هستيم كه مىگذريم؛
پس با هر طلوع و غروب،
🌼 لبخند بزن و مهربان باش...
@dowrehamysartakht
🌼لبخند بزن و مهربان باش
طورى بخند،
كه حتى تقدير شكستش را بپذيرد.
طورى عشق بورز،
كه حتى تنفر راهش را بگيرد و برود.
و طورى خوب زندگى كن،
كه حتى مرگ از تماشاى زندگىات سير نشود!
اين زندگى نيست كه مىگذرد،
ما هستيم كه مىگذريم؛
پس با هر طلوع و غروب،
🌼 لبخند بزن و مهربان باش...
@dowrehamysartakht
دانش آموزان سال 1358 سرتخت
کی یادشه؟
عکس مربوط به 38 سال پیشه
قبلاً دبستان سرتخت این شکلی بود
👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇
کی یادشه؟
عکس مربوط به 38 سال پیشه
قبلاً دبستان سرتخت این شکلی بود
👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇
🍁 یاد ایام
دبستان سرتخت ، سال"۱۳۵۸"
معلم :آقای حسنعلی قنبری فردید
ارسال آقای اکبر رنجبر سرتختی
@dowrehamysartakht
دبستان سرتخت ، سال"۱۳۵۸"
معلم :آقای حسنعلی قنبری فردید
ارسال آقای اکبر رنجبر سرتختی
@dowrehamysartakht
پرفسور چوپان
خاطرہ اے از پرفسورحسابے
در جوانی، در يڪے از روستا هاے نيشابور مشغول گذراندن دوران خدمت سربازے در سپاہ بهداشت بودم. يڪے از روزها سوار بر ماشين لندرور بہ همراہ دڪتر درمانگاہ از جادہ اے ميگذشتيم؛ ڪہ ديدم يڪ چوپان از دور چوبدستش را تڪان ميداد و بہ سمت ما ميدويد، در آن منطقہ مردم ماشين درمانگاہ را مے شناختند.
ماشين را نگہ داشتيم، چوپان بما رسيد و نفس نفس زنان وبا لهجه اے روستايے گفت اقاے دڪتر مادرم سه روزہ بيماره. به اشارہ ما درب عقب لندرور را باز ڪرد و رفت عقب ماشين نشست… در بين راہ چوپان گفت ڪہ ديشب از تهران با هواپيما به فرودگاہ مشهد آمدہ و صبح بہ روستايشان رسيدہ و ديدہ مادرش مريض است…
من و دڪتر زير چشمے بهم نگاہ ڪرديم، و از روے تمسخر خندہ مرموزانہ ڪرديم و بہ هم گفتيم، چوپونہ براے اينڪہ بہ مادرش برسيم براے خودش ڪلاس ميذاره… بہ خانہ چوپان رسيديم و ديديم پيرزنے در بستر خوابيدہ بود، دڪتر معاينہ ڪرد و گفت سرما خوردگے دارد دارو و آمپول داديم و يڪدفعہ ديگر هم سر زديم و پير زن خوب شد.
دوسہ ماہ از اين جريان گذشت و يڪ روز ديديم يڪ تقدير نامہ از طرف وزير بهدارے آن زمان آمدہ بود و در آن از اينڪہ مادر پروفسور اعتمادي، استاد برجستہ دانشگاہ پلے تڪنيڪ تهران معالجہ نمودہ ايد، تشڪر ميڪنيم! من و دڪتر، هاج واج مانديم و گفتيم مادر ڪدام پروفسور را ما درمان ڪردہ ايم؟ تا يادمان بہ گفتہ هاے چوپان و معالجہ مادرش افتاد…
با عجلہ بہ اتفاق دڪتر در خانہ پيرزن رفتيم، و از او پرسيديم مادر ڪدام پسرت استاد و پروفسور است؟ پيرزن گفت همان ڪہ آن روز با شما بود… پسرم هر وقت بہ اينجا ميايد، لباس چوپانے ميپوشد و با زبان محلے صحبت ميڪند.
من و دڪتر شرمندہ شديم و من از آن روز با خودم عهد ڪردم، هيچڪس را دست ڪم نگيرم و از اصل و خاڪ و ريشہ خودم فرار نڪنم...
عشق را بيمعرفت معنا مڪن
زر نداري، مشت خودرا وا مڪن
گر ندارے دانش ترڪيب رنگ
بين گلها زشت يا زيبا مڪن
خوب ديدن شرط انسان بودن است
عيب را در اين و آن پيدا مڪن
@dowrehamysartakht
خاطرہ اے از پرفسورحسابے
در جوانی، در يڪے از روستا هاے نيشابور مشغول گذراندن دوران خدمت سربازے در سپاہ بهداشت بودم. يڪے از روزها سوار بر ماشين لندرور بہ همراہ دڪتر درمانگاہ از جادہ اے ميگذشتيم؛ ڪہ ديدم يڪ چوپان از دور چوبدستش را تڪان ميداد و بہ سمت ما ميدويد، در آن منطقہ مردم ماشين درمانگاہ را مے شناختند.
ماشين را نگہ داشتيم، چوپان بما رسيد و نفس نفس زنان وبا لهجه اے روستايے گفت اقاے دڪتر مادرم سه روزہ بيماره. به اشارہ ما درب عقب لندرور را باز ڪرد و رفت عقب ماشين نشست… در بين راہ چوپان گفت ڪہ ديشب از تهران با هواپيما به فرودگاہ مشهد آمدہ و صبح بہ روستايشان رسيدہ و ديدہ مادرش مريض است…
من و دڪتر زير چشمے بهم نگاہ ڪرديم، و از روے تمسخر خندہ مرموزانہ ڪرديم و بہ هم گفتيم، چوپونہ براے اينڪہ بہ مادرش برسيم براے خودش ڪلاس ميذاره… بہ خانہ چوپان رسيديم و ديديم پيرزنے در بستر خوابيدہ بود، دڪتر معاينہ ڪرد و گفت سرما خوردگے دارد دارو و آمپول داديم و يڪدفعہ ديگر هم سر زديم و پير زن خوب شد.
دوسہ ماہ از اين جريان گذشت و يڪ روز ديديم يڪ تقدير نامہ از طرف وزير بهدارے آن زمان آمدہ بود و در آن از اينڪہ مادر پروفسور اعتمادي، استاد برجستہ دانشگاہ پلے تڪنيڪ تهران معالجہ نمودہ ايد، تشڪر ميڪنيم! من و دڪتر، هاج واج مانديم و گفتيم مادر ڪدام پروفسور را ما درمان ڪردہ ايم؟ تا يادمان بہ گفتہ هاے چوپان و معالجہ مادرش افتاد…
با عجلہ بہ اتفاق دڪتر در خانہ پيرزن رفتيم، و از او پرسيديم مادر ڪدام پسرت استاد و پروفسور است؟ پيرزن گفت همان ڪہ آن روز با شما بود… پسرم هر وقت بہ اينجا ميايد، لباس چوپانے ميپوشد و با زبان محلے صحبت ميڪند.
من و دڪتر شرمندہ شديم و من از آن روز با خودم عهد ڪردم، هيچڪس را دست ڪم نگيرم و از اصل و خاڪ و ريشہ خودم فرار نڪنم...
عشق را بيمعرفت معنا مڪن
زر نداري، مشت خودرا وا مڪن
گر ندارے دانش ترڪيب رنگ
بين گلها زشت يا زيبا مڪن
خوب ديدن شرط انسان بودن است
عيب را در اين و آن پيدا مڪن
@dowrehamysartakht
⛔ در صورت دارا بودن علایم هشدار دهنده سرطان به پزشک مراجعه کنید🔻🔻
🔴 ابتلای به سرطان در اقوام درجه یک
🔴 تغییر در خال های پوستی
🔴 زخم های بدون بهبود
🔴 توده در هر جای بدن
🔴 سرفه یا گرفتگی صدای طولانی
🔴 اختلال بلع یا سوء هاضمه طولانی
🔴 استفراغ یا سرفه خونی
🔴 اسهال یا یبوست طولانی
🔴 خونریزی غیر طبیعی در هر نقطه از بدن
🔴 بی اشتهایی یا کاهش وزن بی دلیل
🔹 @dowrehamysartakht
🔴 ابتلای به سرطان در اقوام درجه یک
🔴 تغییر در خال های پوستی
🔴 زخم های بدون بهبود
🔴 توده در هر جای بدن
🔴 سرفه یا گرفتگی صدای طولانی
🔴 اختلال بلع یا سوء هاضمه طولانی
🔴 استفراغ یا سرفه خونی
🔴 اسهال یا یبوست طولانی
🔴 خونریزی غیر طبیعی در هر نقطه از بدن
🔴 بی اشتهایی یا کاهش وزن بی دلیل
🔹 @dowrehamysartakht
امیدوارم
سماور زندگیتون همیشه بجوشه
و چای عمرتون حسابی دم بکشه
و قندون لحظه هاتون همیشه
شیرین کامتون کنه
عصرزمستونیتون شاد و دلپذیر
@dowrehamysartakht
سماور زندگیتون همیشه بجوشه
و چای عمرتون حسابی دم بکشه
و قندون لحظه هاتون همیشه
شیرین کامتون کنه
عصرزمستونیتون شاد و دلپذیر
@dowrehamysartakht
#فلسفهی_چهارشنبه_سوری
سياوش
يكى از مظلومترين چهره هاى شاهنامه است كه وقتى زن پدرش سودابه ، به او دل بست هرگز به مكر نامادرى گرفتار نشد..
تااينكه اين جسارت به گوش پدرش كيكاووس رسيد و شديدا مورد خشم او گرديد ،
سياوش از پدر خواست تا براى اثبات پاكى و بيگناهيش ازهفت تونل آتش گذر كند و اگر سالم بيرون آمد، آنرا دليل بى گناهيش بداند
این آزمون آتش در آخرين سه شنبه(بهرام شید ) سال انجامید و او سرفرازانه بيرون آمد ،
به دستور پدر قرار شد که فردایش یعنی چهارشنبه (بهرام شید)در وسط میدان اصلی شهر سوری به کل مردم بدهد که شد چهارشنبه سوری ...
و اين روز جشن ملى شناخته شد.
وماهم واپسين سه شنبه را به ياد پاكى و انسانيت با پريدن از روى آتش جشن ميگيريم .....
#چهارشنبه_سوری در حقیقت نشانی از پاکی ایرانیان است
این جشن به این زیبایی، فلسفه زیبایی دارد
ایران پرمهر چنین است ....
#چهارشنبه_سوریتون پيشاپيش پیروز ...
🚶🏼♀🚶🏾♂🔥🏃🏽♂🔥🏃🏽♀🔥🏃🏽♂🔥🏃🏽♀🔥🚶🏾♂🚶🏼♀
ارسال آقای حسن مرزبانی
@dowrehamysartakht
سياوش
يكى از مظلومترين چهره هاى شاهنامه است كه وقتى زن پدرش سودابه ، به او دل بست هرگز به مكر نامادرى گرفتار نشد..
تااينكه اين جسارت به گوش پدرش كيكاووس رسيد و شديدا مورد خشم او گرديد ،
سياوش از پدر خواست تا براى اثبات پاكى و بيگناهيش ازهفت تونل آتش گذر كند و اگر سالم بيرون آمد، آنرا دليل بى گناهيش بداند
این آزمون آتش در آخرين سه شنبه(بهرام شید ) سال انجامید و او سرفرازانه بيرون آمد ،
به دستور پدر قرار شد که فردایش یعنی چهارشنبه (بهرام شید)در وسط میدان اصلی شهر سوری به کل مردم بدهد که شد چهارشنبه سوری ...
و اين روز جشن ملى شناخته شد.
وماهم واپسين سه شنبه را به ياد پاكى و انسانيت با پريدن از روى آتش جشن ميگيريم .....
#چهارشنبه_سوری در حقیقت نشانی از پاکی ایرانیان است
این جشن به این زیبایی، فلسفه زیبایی دارد
ایران پرمهر چنین است ....
#چهارشنبه_سوریتون پيشاپيش پیروز ...
🚶🏼♀🚶🏾♂🔥🏃🏽♂🔥🏃🏽♀🔥🏃🏽♂🔥🏃🏽♀🔥🚶🏾♂🚶🏼♀
ارسال آقای حسن مرزبانی
@dowrehamysartakht
سلام
در اعتقادات و باورهای ایران باستان خصوصن نواحی کردنشین زمستان به دو بخش:
⭕"چله بزرگ" چهل روز اول زمستان
⭕"چله کوچک" بیست روز بعداز چله بزرگ تقسیم میشد ...
اواخر چله بزرگ جشنی برپا میشد بنام جشن "سده" که مصادف با همان "چوار چوار" بود.در این ایام آتش روشن میکردند و به رقص وپایکوبی میپرداختند و با این مراسمات سرمای این روزها را کمتر احساس میکردند ...
"دایه" یا نهنه سرما هم زادهی همین اعتقادات قدیم بود ...
نهنه سرما دو پسر داشت ؛اهمن و بهمن که در زبان کردی "ههمی و مهمی" خوانده میشدند.اهمن پسر بزرگتر"همان چله بزرگ" اورا دستور میدهد که سوز سرما را زیاد کن و برف و یخبندان بیار و...
آنقدر هوا سرد میشود که خودشان هم آذوقه و هیزم کم میآورند ...
نهنه سرما "ههمی" را مجبور به آوردن هیزم میکند،
و به "مهمی" امر میکند که جای "ههمی"را بگیرد و آوردن سرما و یخبندان را مدیریت کند و این کار را انجام میدهد و به طعنه میگوید اگر عمرم کوتاه نبود آنقدر سرما میآوردم که بچههای بقچه پیچ همان "قنداق" را از سرما ازبین ببرم ...
"ههمی" که برای آوردن هیزم رفته بود برنمیگردد،نهنه سرما "مهمی" را هم بدنبال "ههمی" مجبور به آوردن هیزم میکند،او هم برنمیگردد ...
نهنه سرما خود مجبور میشود به کوه برود،سه روز در کوه میماند و حرصش میگیرد سوز سرما را تا میتواند زیاد میکند ...
روزهای اول نوروزماه"اسفند" هوا مقداری گرم میشود و مجددن نزدیک عید که میشود هوا سرد میشود،این سرما را "یاجوج و ماجوج" که همان "اجوز و مهجوز " خودمان است مینامند،این سرما سوزهای آخر زمستان خواهد بود یعنی زمستان زورهای آخرش را میزند ...
نهنه سرما از شدت غم نیامدن بچههایش داد میزند:
کو اهمنم ...کو بهمنم ...همه جا را آتش میزنم ...
آتش زدن جاروی کوتاه یا "کله جارو" در چهارشنبه سوری هم که رسم است کار نهنه سرما بوده که میخواسته دنیا را آتش بزند،شاید هم میخواسته خودش را گرم کند ...
کله جارو را دور میاندازه و با سیاهی آن زمین هم سیاه میشود و همان سیاه بهار است و ...
کاری هم از دست نهنه سرما بر نمیآید و روز از نو روزی از نو ...
نوروز آید و بهار و ...
عید عزیزان و همولایتیهای عزیز سرتختی پیشاپیش مبارک
راه خدا.....انسانیت.....وجدان پاک
بهزاد چهنانی
@dowrehamysartakht
در اعتقادات و باورهای ایران باستان خصوصن نواحی کردنشین زمستان به دو بخش:
⭕"چله بزرگ" چهل روز اول زمستان
⭕"چله کوچک" بیست روز بعداز چله بزرگ تقسیم میشد ...
اواخر چله بزرگ جشنی برپا میشد بنام جشن "سده" که مصادف با همان "چوار چوار" بود.در این ایام آتش روشن میکردند و به رقص وپایکوبی میپرداختند و با این مراسمات سرمای این روزها را کمتر احساس میکردند ...
"دایه" یا نهنه سرما هم زادهی همین اعتقادات قدیم بود ...
نهنه سرما دو پسر داشت ؛اهمن و بهمن که در زبان کردی "ههمی و مهمی" خوانده میشدند.اهمن پسر بزرگتر"همان چله بزرگ" اورا دستور میدهد که سوز سرما را زیاد کن و برف و یخبندان بیار و...
آنقدر هوا سرد میشود که خودشان هم آذوقه و هیزم کم میآورند ...
نهنه سرما "ههمی" را مجبور به آوردن هیزم میکند،
و به "مهمی" امر میکند که جای "ههمی"را بگیرد و آوردن سرما و یخبندان را مدیریت کند و این کار را انجام میدهد و به طعنه میگوید اگر عمرم کوتاه نبود آنقدر سرما میآوردم که بچههای بقچه پیچ همان "قنداق" را از سرما ازبین ببرم ...
"ههمی" که برای آوردن هیزم رفته بود برنمیگردد،نهنه سرما "مهمی" را هم بدنبال "ههمی" مجبور به آوردن هیزم میکند،او هم برنمیگردد ...
نهنه سرما خود مجبور میشود به کوه برود،سه روز در کوه میماند و حرصش میگیرد سوز سرما را تا میتواند زیاد میکند ...
روزهای اول نوروزماه"اسفند" هوا مقداری گرم میشود و مجددن نزدیک عید که میشود هوا سرد میشود،این سرما را "یاجوج و ماجوج" که همان "اجوز و مهجوز " خودمان است مینامند،این سرما سوزهای آخر زمستان خواهد بود یعنی زمستان زورهای آخرش را میزند ...
نهنه سرما از شدت غم نیامدن بچههایش داد میزند:
کو اهمنم ...کو بهمنم ...همه جا را آتش میزنم ...
آتش زدن جاروی کوتاه یا "کله جارو" در چهارشنبه سوری هم که رسم است کار نهنه سرما بوده که میخواسته دنیا را آتش بزند،شاید هم میخواسته خودش را گرم کند ...
کله جارو را دور میاندازه و با سیاهی آن زمین هم سیاه میشود و همان سیاه بهار است و ...
کاری هم از دست نهنه سرما بر نمیآید و روز از نو روزی از نو ...
نوروز آید و بهار و ...
عید عزیزان و همولایتیهای عزیز سرتختی پیشاپیش مبارک
راه خدا.....انسانیت.....وجدان پاک
بهزاد چهنانی
@dowrehamysartakht
جدیدا دیده شده در اتاق های پرو از این مدل پیچ ها استفاده میکنند که در واقع در مرکز این پیچ دوربین فیلم برداری نصب شده !
🔹منتشر کنید همه حواسشون باشه!
@dowrehamysartakht
🔹منتشر کنید همه حواسشون باشه!
@dowrehamysartakht
✍ اسامی کسانیکه پاسخ درست ارسال کردن
خانمها 🔻🔻🔻🔻
🎁 خانم شهین مرادی از کرمانشاه
🎁 خانم شهناز چنانی سرتختی از کاشان
🎁 خانم معصومه صوفیوندی از کرمانشاه
🎁 خانم پریا کلهر از کرمانشاه
🎁 خانم فاطمه نعمتی از کرج
🎁 خانم شبنم احمدی از کرمانشاه
🎁 خانم آیدا احمدی از سرتخت
🎁 خانم دنیا احمدی از سرتخت
آقایان 🔻🔻🔻🔻
🎁 آقای محمدرضا صوفیوندی از کرمانشاه
🎁 آقای احمد صادقی از کرمانشاه
👏👏👏👏👏👏👏👏👏👏👏
@dowrehamysartakht
خانمها 🔻🔻🔻🔻
🎁 خانم شهین مرادی از کرمانشاه
🎁 خانم شهناز چنانی سرتختی از کاشان
🎁 خانم معصومه صوفیوندی از کرمانشاه
🎁 خانم پریا کلهر از کرمانشاه
🎁 خانم فاطمه نعمتی از کرج
🎁 خانم شبنم احمدی از کرمانشاه
🎁 خانم آیدا احمدی از سرتخت
🎁 خانم دنیا احمدی از سرتخت
آقایان 🔻🔻🔻🔻
🎁 آقای محمدرضا صوفیوندی از کرمانشاه
🎁 آقای احمد صادقی از کرمانشاه
👏👏👏👏👏👏👏👏👏👏👏
@dowrehamysartakht
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
چهارشنبه سوری آری 😊
چهارشنبه سوزی نخیر 😱
ارسال آقای امیرمحمد احمدی سربرزه از کرمانشاه
@dowrehamysartakht
چهارشنبه سوزی نخیر 😱
ارسال آقای امیرمحمد احمدی سربرزه از کرمانشاه
@dowrehamysartakht
تلنگر
🔸 بی ارزشترین نوع افتخار، افتخار به داشتن ویژگیهایی است که خودتان در آن هیچ نقشی ندارید مثل:
" چهره ، قد ، ملیت "
🔸 به فرزندتان یاد دهید به چیزهایی افتخار کند که خودش به دست آورده مثل..
" انسانیت ، مهربانی ، صداقت "
که همه حاصل تلاش در ساختن شخصیت خودش است👌
@dowrehamysartakht
🔸 بی ارزشترین نوع افتخار، افتخار به داشتن ویژگیهایی است که خودتان در آن هیچ نقشی ندارید مثل:
" چهره ، قد ، ملیت "
🔸 به فرزندتان یاد دهید به چیزهایی افتخار کند که خودش به دست آورده مثل..
" انسانیت ، مهربانی ، صداقت "
که همه حاصل تلاش در ساختن شخصیت خودش است👌
@dowrehamysartakht
🌷🌷🌷
قشنگه تا اخر بخونید
بلدرچینی در مزرعۀ گندم لانه ساخته بود.
او همیشه نگران این بود که مبادا صاحب مزرعه محصولاتش را درو کند.
هر روز از بچه هایش می خواست که خوب به صحبت آدمهایی که از آنجا عبور می کنند، گوش دهند و شب به او بگویند که چه شنیده اند.
یک روز که بلدرچین به لانه برگشت، جوجه ها به او گفتند: اتفاق خیلی بدی افتاده است. امروز صاحب مزرعه و پسرش به اینجا آمدند و گفتند: همۀ گندمهای مزرعه رسیده است. دیگر وقت درو کردن است. پیش همسایه ها و دوستان برویم و از آن ها بخواهیم که در درو کردن محصول کمک کنند. مادر، ما را از اینجا ببر چون آنها می خواهند مزرعه را درو کنند... بلدرچین گفت: نترسید فردا کسی این مزرعه را درو نخواهد کرد.
روز بعد بلدرچین از لانه بیرون رفت و شب که آمد، جوجه ها به مادرشان گفتند: صاحب مزرعه باز هم به اینجا آمده بود. او مدت زیادی منتظر ماند. ولی هیچکس نیامد. بعد به پسرش گفت: برو به عموها و دایی ها و پسر خاله هایت بگو پدرم گفته است فردا حتما به اینجا بیایید و در درو کردن مزرعه به ما کمک کنید... بلدرچین گفت: نترسید فردا هم این مزرعه را کسی درو نمی کند.
روز سوم وقتی بلدرچین به لانه برگشت، دوباره بچه ها گفتند: صاحب مزرعه امروز به اینجا آمد، اما هرچه منتظر ماند هیچ کس نیامد. بعد به پسرش گفت: انگار کسی در درو کردن مزرعه به ما کمک نمی کند. پسرم، گندم ها رسیده اند. نمی توان بیش از این منتظر ماند. برو داس هایمان را بیاور تا برای فردا آماده شان کنیم. فردا خودمان می آییم و گندم ها را درو می کنیم... بلدرچین گفت: بچه ها، دیگر باید از اینجا برویم.
چون وقتی انسان، بدون منتظر ماندن برای کمک، تصمیم بگیرد کاری را انجام دهد، حتما آن کار را انجام می دهد...
@dowrehamysartakht
قشنگه تا اخر بخونید
بلدرچینی در مزرعۀ گندم لانه ساخته بود.
او همیشه نگران این بود که مبادا صاحب مزرعه محصولاتش را درو کند.
هر روز از بچه هایش می خواست که خوب به صحبت آدمهایی که از آنجا عبور می کنند، گوش دهند و شب به او بگویند که چه شنیده اند.
یک روز که بلدرچین به لانه برگشت، جوجه ها به او گفتند: اتفاق خیلی بدی افتاده است. امروز صاحب مزرعه و پسرش به اینجا آمدند و گفتند: همۀ گندمهای مزرعه رسیده است. دیگر وقت درو کردن است. پیش همسایه ها و دوستان برویم و از آن ها بخواهیم که در درو کردن محصول کمک کنند. مادر، ما را از اینجا ببر چون آنها می خواهند مزرعه را درو کنند... بلدرچین گفت: نترسید فردا کسی این مزرعه را درو نخواهد کرد.
روز بعد بلدرچین از لانه بیرون رفت و شب که آمد، جوجه ها به مادرشان گفتند: صاحب مزرعه باز هم به اینجا آمده بود. او مدت زیادی منتظر ماند. ولی هیچکس نیامد. بعد به پسرش گفت: برو به عموها و دایی ها و پسر خاله هایت بگو پدرم گفته است فردا حتما به اینجا بیایید و در درو کردن مزرعه به ما کمک کنید... بلدرچین گفت: نترسید فردا هم این مزرعه را کسی درو نمی کند.
روز سوم وقتی بلدرچین به لانه برگشت، دوباره بچه ها گفتند: صاحب مزرعه امروز به اینجا آمد، اما هرچه منتظر ماند هیچ کس نیامد. بعد به پسرش گفت: انگار کسی در درو کردن مزرعه به ما کمک نمی کند. پسرم، گندم ها رسیده اند. نمی توان بیش از این منتظر ماند. برو داس هایمان را بیاور تا برای فردا آماده شان کنیم. فردا خودمان می آییم و گندم ها را درو می کنیم... بلدرچین گفت: بچه ها، دیگر باید از اینجا برویم.
چون وقتی انسان، بدون منتظر ماندن برای کمک، تصمیم بگیرد کاری را انجام دهد، حتما آن کار را انجام می دهد...
@dowrehamysartakht