This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
گــوش کـن...🍂
صدای نفس های پاییز🍁
را می شنوی...؟
و ایـن زیبـاتـرین فصل 🍁
خدا می آید..🍂
غم و اندوهت را به برگ 🍁
درختان آویزان کن...🍂
چند روز دیگر می ریزند...🍁
fandakmarket.com
صدای نفس های پاییز🍁
را می شنوی...؟
و ایـن زیبـاتـرین فصل 🍁
خدا می آید..🍂
غم و اندوهت را به برگ 🍁
درختان آویزان کن...🍂
چند روز دیگر می ریزند...🍁
fandakmarket.com
🌷🌷🌷
نیمکت کلاسهای مدرسهها این روزها ،تک نفره شده ،تازه معلم برای اینکه بچهها باهم اخت نشوند و باهم حرف نزنند ،هفته ای یکی دوبار جای بچهها را عوض می کند
زمان ما نیمکتها سه نفره بود ،مدرسه غیر انتفاعی هم نبود ،همه جور آدمی توی کلاس پیدا میشد.معلم که می خواست دیکته بگوید وسطی را مجبور می کرد برود پایین ،چمباتمه بزند روی صندلی دیکته اش را بنویسد مبادا که کسی تقلب کند.
من و بیژن و عباس در یک نیمکت بودیم.خیلی باهم دوست شده بودیم.زنگهای تفریح دستمان را در گردن هم حلقه می کردیم ودرحیاط مدرسه حرف می زدیم...عزیز هم با ما در یک کلاس بود،عزیز پسر علی آقا میوه فروش محلمان بود.
عزیز درسش خوب نبود ،یعنی یک جور دیگری بود،شلوارگشادی پا می کرد ،همیشه دمپایی پایش بود
تمام دندانهای عزیز خراب بود،یادم نمی آید عزیز با ما بازی کرده باشد بعد از مدرسه که ما در کوچه بازی می کردیم عزیز پیش علی آقا دم مغازه می ایستاد،نه اینکه ما نخواهیم با او بازی کنیم ،خودش نمی آمد
اصلا خودش را خیلی قاطی ماها نمی کرد.
نمی دانم شاید هم علی آقا نمی گذاشت بازی کند ،نمی دانم یعنی راستش الان که خوب فکر میکنم اصلا عزیز چیزی بروز نمی داد که آدم بفهمد،من الان تنها چیزی که از عزیز یادم می آید یک لبخند بزرگ به پهنای صورتش است ،حقیقتش خوب که فکر میکنم عزیز همیشه لبخند پهنی به صورتش داشت
این لبخند آنقدر پرتوان بود که الان بعد از سی سال هم نمیشود ازتوی آن چیزی جز لبخند در اورد
آدم هایی مهربان و لبخندهایشان هیچوقت از ذهن آدم پاک نمیشود
#فرخ_سلیمانی
fandakmarket.com
🌷🌷🌷
نیمکت کلاسهای مدرسهها این روزها ،تک نفره شده ،تازه معلم برای اینکه بچهها باهم اخت نشوند و باهم حرف نزنند ،هفته ای یکی دوبار جای بچهها را عوض می کند
زمان ما نیمکتها سه نفره بود ،مدرسه غیر انتفاعی هم نبود ،همه جور آدمی توی کلاس پیدا میشد.معلم که می خواست دیکته بگوید وسطی را مجبور می کرد برود پایین ،چمباتمه بزند روی صندلی دیکته اش را بنویسد مبادا که کسی تقلب کند.
من و بیژن و عباس در یک نیمکت بودیم.خیلی باهم دوست شده بودیم.زنگهای تفریح دستمان را در گردن هم حلقه می کردیم ودرحیاط مدرسه حرف می زدیم...عزیز هم با ما در یک کلاس بود،عزیز پسر علی آقا میوه فروش محلمان بود.
عزیز درسش خوب نبود ،یعنی یک جور دیگری بود،شلوارگشادی پا می کرد ،همیشه دمپایی پایش بود
تمام دندانهای عزیز خراب بود،یادم نمی آید عزیز با ما بازی کرده باشد بعد از مدرسه که ما در کوچه بازی می کردیم عزیز پیش علی آقا دم مغازه می ایستاد،نه اینکه ما نخواهیم با او بازی کنیم ،خودش نمی آمد
اصلا خودش را خیلی قاطی ماها نمی کرد.
نمی دانم شاید هم علی آقا نمی گذاشت بازی کند ،نمی دانم یعنی راستش الان که خوب فکر میکنم اصلا عزیز چیزی بروز نمی داد که آدم بفهمد،من الان تنها چیزی که از عزیز یادم می آید یک لبخند بزرگ به پهنای صورتش است ،حقیقتش خوب که فکر میکنم عزیز همیشه لبخند پهنی به صورتش داشت
این لبخند آنقدر پرتوان بود که الان بعد از سی سال هم نمیشود ازتوی آن چیزی جز لبخند در اورد
آدم هایی مهربان و لبخندهایشان هیچوقت از ذهن آدم پاک نمیشود
#فرخ_سلیمانی
fandakmarket.com
🌷🌷🌷