Audio
کانال تلگرامی کتابخانه گویا
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
Audio
کانال تلگرامی کتابخانه گویا
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
#شاهنامه
داستان صد و بیست
#کمک_شنگل_شاه_هند_به_تورانیان
دلیران ایران با رستم به سوی کوه هماون بازگشتند و پوشش خون آلود خود را شستند . چون از شستن رها شدند ، رستم به ایرانیان گفت اکنون رو به درگاه خدا آورید و سر بر خاک نهید و او را نیایش کنید که پروردگار به ما پیروزی داد. آن چنان که یکی از یلان ایران کشته نشده است. چون پاسی از شب گذشت رستم پهلوانان را در پرده سرای خود جمع کرد و به آنان گفت از پیران خبری نیست و به هر سو به دنبالش فرستاد. بیژن به دشت نبرد رفت و زنده کسی را آنجا نیافت. چون رستم از فرار پیران آگاه شد ؛ زبان را به دشنام بگشاد و گفت خرد با مغزتان جفت نیست.
شما خواب بودید و دشمن از میان دو کوه فرار کرد . بعدا رستم دبیر جهان دیده را پیش خواند، نامه ای به کیخسرو نوشت و تمام داستان جنگ را برای او تعریف کرد. نامه را به فریبرز سپرد و آنچه از خاقان چین به دست آورده بود و همچنان خود خاقان چین را برای کیخسرو فرستاد. کیخسرو آنچه را که رستم فرستاده بود نیمی بر مردم مستمند پخش کرد و بقیه را به خزانه سپرد.
منبع: گفتار شورانگیز فردوسی
به کوشش : سهراب چمن آرا
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
#شاهنامه
داستان صد و بیست
#کمک_شنگل_شاه_هند_به_تورانیان
دلیران ایران با رستم به سوی کوه هماون بازگشتند و پوشش خون آلود خود را شستند . چون از شستن رها شدند ، رستم به ایرانیان گفت اکنون رو به درگاه خدا آورید و سر بر خاک نهید و او را نیایش کنید که پروردگار به ما پیروزی داد. آن چنان که یکی از یلان ایران کشته نشده است. چون پاسی از شب گذشت رستم پهلوانان را در پرده سرای خود جمع کرد و به آنان گفت از پیران خبری نیست و به هر سو به دنبالش فرستاد. بیژن به دشت نبرد رفت و زنده کسی را آنجا نیافت. چون رستم از فرار پیران آگاه شد ؛ زبان را به دشنام بگشاد و گفت خرد با مغزتان جفت نیست.
شما خواب بودید و دشمن از میان دو کوه فرار کرد . بعدا رستم دبیر جهان دیده را پیش خواند، نامه ای به کیخسرو نوشت و تمام داستان جنگ را برای او تعریف کرد. نامه را به فریبرز سپرد و آنچه از خاقان چین به دست آورده بود و همچنان خود خاقان چین را برای کیخسرو فرستاد. کیخسرو آنچه را که رستم فرستاده بود نیمی بر مردم مستمند پخش کرد و بقیه را به خزانه سپرد.
منبع: گفتار شورانگیز فردوسی
به کوشش : سهراب چمن آرا
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
«نگرانی از آینده»، ایرانی ها را عصبانی کرده است!
یک جامعهشناس گفت:
نبود شادی و نشاط، محدودیتها و محرومیتهایی که در جامعه وجود دارد، خشونت جسمی علیه بخشی از جامعه بویژه زنان، آزار روحی و روانی، آزار اقتصادی، بیکاری، فقر، ناامیدی نسبت به آینده، نگرانی و استرس باعث ایجاد خشونت و عصبانیت میشود.
امانالله قراییمقدم با تایید اینکه مردم ایران عصبانیترین مردم جهان هستند، گفت: متاسفانه درون جامعه عاملی برای کاهش عصبانیت وجود ندارد.
او ادامه داد: وقتی که کودک وارد محیط خارج از خانه میشود حتی در محیط مدرسه برخوردهای معلم با شاگرد همه چیز در جهت عصبانی شدن کودک است. همچنین نبود شادی و نشاط، محدودیتها و محرومیتهایی که در جامعه وجود دارد
این جامعهشناس با بیان اینکه به اصطلاح ابر و باد و مه و خورشید در جامعه ما در کارند تا آرامش را از جامعه ببرند، خاطرنشان کرد:
همه اخباری که در تلویزیون ملی نشان داده میشود، عصبانیت میآورد.
نمایش دائم صحنههای جنگ و خونریزی باعث ایجاد عصبانیت میشود.
همچنین نبود موسیقی و برنامههای شادیآور باعث فرار عده ی زیادی از تلویزیون ملی شده است.
قراییمقدم تاکید کرد:
استفاده از رنگهای سیاه در جامعه از دیگر علل عصبانیت در جامعه ماست.
از آن طرف نیز ماهوارهها هم شرایطی خلاف جامعه ما را نشان میدهند و مردم آن شرایط را میخواهند
و این موضوع باعث عصبانیت در جامعه میشود.
او در پاسخ به این سوال که زنان در جامعه ما عصبانیتر هستند یا مردان گفت: هر دو از هم عصبانیت را میپذیرند، اما اصولا در حال حاضر در جامعه ما مردان به دلیل برخوردهای اجتماعی بیشتر عصبانی هستند
و در شهرها به ویژه تهران عصبانیت بیشتر است
او در پاسخ به این سوال که برای رفع عصبانیت چه راهکاری باید انجام داد، گفت: تنها راه برطرف کردن عصبانیت این است که شادی و نشاط را به جامعه بیاوریم جامعه هند را در نظر بگیرید برخی مردم در کنار خیابان متولد میشوند
در کنار خیابان بزرگ میشوند و در کنار خیابان میمیرند
اما در سینمای هند چقدر شادی وجود دارد و خوش عاقبت است، اما سینمای ما یا درباره فقر و مستاجر است و یا وضعیت اسفبار جامعه را به تصویر میکشد.
قراییمقدم تاکید کرد:
نارضایتی از عملکرد دولتمردان، برخوردهای نامناسب بین آنها و همچنین برخوردهای نامناسب دولتمردان با مردم باعث ایجاد افزایش عصبانیت در جامعه میشود.
او با بیان اینکه جامعهشناسان معتقدند اگر یک دلار در راه شادی و نشاط جامعه هزینه شود بیش از هزار دلار سود حاصل میشود گفت:
وقتی جامعهای شاد باشد سلامتی جسمی در آن جامعه است.
جامعه ما سالهاست به سمت عصبانیت رفته است
اما شادی بیخودی نباید ایجاد شود وقتی مردم شغل و امید به آینده داشته باشند، شاد هستند.
افراد در جامعه اکنون تنها و بیهویت هستند.
در حالی که در یک جامعه شاد مردم اینگونه نیستند.
شادی در جامعه به جلوگیری از انواع آسیبهای اجتماعی، بهبود مسائل سیاسی و دلبستگی به حکومت میانجامد.
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
«نگرانی از آینده»، ایرانی ها را عصبانی کرده است!
یک جامعهشناس گفت:
نبود شادی و نشاط، محدودیتها و محرومیتهایی که در جامعه وجود دارد، خشونت جسمی علیه بخشی از جامعه بویژه زنان، آزار روحی و روانی، آزار اقتصادی، بیکاری، فقر، ناامیدی نسبت به آینده، نگرانی و استرس باعث ایجاد خشونت و عصبانیت میشود.
امانالله قراییمقدم با تایید اینکه مردم ایران عصبانیترین مردم جهان هستند، گفت: متاسفانه درون جامعه عاملی برای کاهش عصبانیت وجود ندارد.
او ادامه داد: وقتی که کودک وارد محیط خارج از خانه میشود حتی در محیط مدرسه برخوردهای معلم با شاگرد همه چیز در جهت عصبانی شدن کودک است. همچنین نبود شادی و نشاط، محدودیتها و محرومیتهایی که در جامعه وجود دارد
این جامعهشناس با بیان اینکه به اصطلاح ابر و باد و مه و خورشید در جامعه ما در کارند تا آرامش را از جامعه ببرند، خاطرنشان کرد:
همه اخباری که در تلویزیون ملی نشان داده میشود، عصبانیت میآورد.
نمایش دائم صحنههای جنگ و خونریزی باعث ایجاد عصبانیت میشود.
همچنین نبود موسیقی و برنامههای شادیآور باعث فرار عده ی زیادی از تلویزیون ملی شده است.
قراییمقدم تاکید کرد:
استفاده از رنگهای سیاه در جامعه از دیگر علل عصبانیت در جامعه ماست.
از آن طرف نیز ماهوارهها هم شرایطی خلاف جامعه ما را نشان میدهند و مردم آن شرایط را میخواهند
و این موضوع باعث عصبانیت در جامعه میشود.
او در پاسخ به این سوال که زنان در جامعه ما عصبانیتر هستند یا مردان گفت: هر دو از هم عصبانیت را میپذیرند، اما اصولا در حال حاضر در جامعه ما مردان به دلیل برخوردهای اجتماعی بیشتر عصبانی هستند
و در شهرها به ویژه تهران عصبانیت بیشتر است
او در پاسخ به این سوال که برای رفع عصبانیت چه راهکاری باید انجام داد، گفت: تنها راه برطرف کردن عصبانیت این است که شادی و نشاط را به جامعه بیاوریم جامعه هند را در نظر بگیرید برخی مردم در کنار خیابان متولد میشوند
در کنار خیابان بزرگ میشوند و در کنار خیابان میمیرند
اما در سینمای هند چقدر شادی وجود دارد و خوش عاقبت است، اما سینمای ما یا درباره فقر و مستاجر است و یا وضعیت اسفبار جامعه را به تصویر میکشد.
قراییمقدم تاکید کرد:
نارضایتی از عملکرد دولتمردان، برخوردهای نامناسب بین آنها و همچنین برخوردهای نامناسب دولتمردان با مردم باعث ایجاد افزایش عصبانیت در جامعه میشود.
او با بیان اینکه جامعهشناسان معتقدند اگر یک دلار در راه شادی و نشاط جامعه هزینه شود بیش از هزار دلار سود حاصل میشود گفت:
وقتی جامعهای شاد باشد سلامتی جسمی در آن جامعه است.
جامعه ما سالهاست به سمت عصبانیت رفته است
اما شادی بیخودی نباید ایجاد شود وقتی مردم شغل و امید به آینده داشته باشند، شاد هستند.
افراد در جامعه اکنون تنها و بیهویت هستند.
در حالی که در یک جامعه شاد مردم اینگونه نیستند.
شادی در جامعه به جلوگیری از انواع آسیبهای اجتماعی، بهبود مسائل سیاسی و دلبستگی به حکومت میانجامد.
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
پرشدن زندانهاي يك كشور نشان اجراي
عدالت نيست تنها نشانگر بيماري آن
كشوراست كه بايد به درمان آن پرداخت.
عيبهاي ديگران را نبايد با انگشت
كثيف نشان داد كسي كه درخصوص
مردم قضاوت ميكند بايد پاك و منزه باشد.
كسي كه قدرت را با پول بخرد
عدالت را هم به پول ميفروشد
قدرت باد آورده آثار مخرب تري از
ثروت باد آورده دارد .
#دكتر_كاتوزيان
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
پرشدن زندانهاي يك كشور نشان اجراي
عدالت نيست تنها نشانگر بيماري آن
كشوراست كه بايد به درمان آن پرداخت.
عيبهاي ديگران را نبايد با انگشت
كثيف نشان داد كسي كه درخصوص
مردم قضاوت ميكند بايد پاك و منزه باشد.
كسي كه قدرت را با پول بخرد
عدالت را هم به پول ميفروشد
قدرت باد آورده آثار مخرب تري از
ثروت باد آورده دارد .
#دكتر_كاتوزيان
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
#استخاره_فال_آخوندیست. استخاره آناست که کسیکه میخواهد به سفری رود، یا خانهای خرد، یا زنی گیرد به نزد ملایی رود و او به دستیاری استخاره از خدا بپرسد که آیا آنکار نیک یا بد خواهد درآمد. یکی از کارهای ملایان در ایران استخاره کردن است. انبوه مردم باوری به استخاره میدارند و از خداشناسی دور میشمارند که در کارهای خود از خدا شور نخواهند. ولی شما اگر نیک نگرید این همان رفتاریست که بتپرستان یونان با خدایان خود داشتهاند و درکارها از آنها شور میخواستهاند.
هزاران کسان از استخاره زیان بینند و به تاویل پرداخته چنین گویند: صلاحم بوده که این ضرر را بکشم. ولی اگر یکی در یکجا کاری با استخاره کرد و سودی دید آنرا داستانی گرداند و در اینجا و آنجا نشسته چنین گوید: (من به استخاره فلان آقا عقیده دارم، خودم تجربه کردهام.)
به هرحال استخاره بدتر از فالاست. زیرا در اینجا دروغ آشکار بهخدا بسته میشود. اگر کسی بجوید هزارها کار سراپا زیان که با استخاره انجام گرفته، هزارها دختران که خواستاران نیکی میداشتهاند چون پدرانشان پابستگی به استخاره نمودهاند زناشویی رخ نداده. هزارها کارهای نیک که چون تسبیح کور راه نداده از آنها چشم پوشیده شد
#پندارها_موهومات_خرافات
#احمد_کسروی
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
#استخاره_فال_آخوندیست. استخاره آناست که کسیکه میخواهد به سفری رود، یا خانهای خرد، یا زنی گیرد به نزد ملایی رود و او به دستیاری استخاره از خدا بپرسد که آیا آنکار نیک یا بد خواهد درآمد. یکی از کارهای ملایان در ایران استخاره کردن است. انبوه مردم باوری به استخاره میدارند و از خداشناسی دور میشمارند که در کارهای خود از خدا شور نخواهند. ولی شما اگر نیک نگرید این همان رفتاریست که بتپرستان یونان با خدایان خود داشتهاند و درکارها از آنها شور میخواستهاند.
هزاران کسان از استخاره زیان بینند و به تاویل پرداخته چنین گویند: صلاحم بوده که این ضرر را بکشم. ولی اگر یکی در یکجا کاری با استخاره کرد و سودی دید آنرا داستانی گرداند و در اینجا و آنجا نشسته چنین گوید: (من به استخاره فلان آقا عقیده دارم، خودم تجربه کردهام.)
به هرحال استخاره بدتر از فالاست. زیرا در اینجا دروغ آشکار بهخدا بسته میشود. اگر کسی بجوید هزارها کار سراپا زیان که با استخاره انجام گرفته، هزارها دختران که خواستاران نیکی میداشتهاند چون پدرانشان پابستگی به استخاره نمودهاند زناشویی رخ نداده. هزارها کارهای نیک که چون تسبیح کور راه نداده از آنها چشم پوشیده شد
#پندارها_موهومات_خرافات
#احمد_کسروی
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
قابل توجه مسئولین ایرانی!
شهردار شهر "ریزه" در ترکیه در پاسخ به فراخوان اردوغان برای فروش ارز و طلا در بازار به منظور کاهش قیمت ارز خارجی، طلاهای همسرش را فروخت
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
شهردار شهر "ریزه" در ترکیه در پاسخ به فراخوان اردوغان برای فروش ارز و طلا در بازار به منظور کاهش قیمت ارز خارجی، طلاهای همسرش را فروخت
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
Forwarded from پرواز فکر و اندیشه (M Dadvand)
پرواز فکر و اندیشه
#هویت_ایرانی #بانو_هلن_افشار @flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
زرتشت یکی از صد انسان تاثیر گذار بر تاریخ بشریت شناخته شده . او که در هزاره های پیش از تاریخِ نانوشته های ایران شناور است ، اندیشه هایش همچنان با قوانین حقوق بشر جهانِ امروز همخوانی دارد . گات ها که سروده ی اوست ، از نظر ادبی ، کهن ترین سند ایرانیان است . در گفتارش از تهدید ، خشونت و نگاه طبقاتی به انسان اثری نیست . گاتها بیان نابسامانی انسان است و آرزوی یافتن راه حل برای کاهش آلام بشیریت .
#هویت_ایرانی
#بانو_هلن_افشار
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
زرتشت یکی از صد انسان تاثیر گذار بر تاریخ بشریت شناخته شده . او که در هزاره های پیش از تاریخِ نانوشته های ایران شناور است ، اندیشه هایش همچنان با قوانین حقوق بشر جهانِ امروز همخوانی دارد . گات ها که سروده ی اوست ، از نظر ادبی ، کهن ترین سند ایرانیان است . در گفتارش از تهدید ، خشونت و نگاه طبقاتی به انسان اثری نیست . گاتها بیان نابسامانی انسان است و آرزوی یافتن راه حل برای کاهش آلام بشیریت .
#هویت_ایرانی
#بانو_هلن_افشار
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
آخه مطربی هم شد کار؟!
زنده ياد استاد «اسماعیل مهرتاش» در كودكی با کدوی حلوايی و موی اسب و یک سیخ کباب برای خود کمانچهای ساخته بود و خانواده چون متوجه استعداد او میشوند، برای آموختن تار وی را به نزد استاد «درویش خان» میبرند.
استاد مهرتاش در جوانی کلاسهايی در زمینهٔ فن بیان و تئاتر و هنرپیشگی تاسیس میکند، کلاسهایی که بعدتر به «جامعهٔ باربُد» معروف شد.
مرضیه، ملوک ضرابی، عبدالوهاب شهیدی، محمدرضا شجریان، محمد منتشری و دهها استاد دیگر موسيقی از شاگردان اسماعیل مهرتاش بودهاند.
وی ۴۵۰ آهنگ فولکلور ساخت که تا امروز هم در ایام نوروز یا شب یلدا بارها توسط تلوزیون پخش شده است. بسیاری از افرادی که در ایران در عرصهٔ موسیقی، تئاتر و هنرپیشگی به جايی رسیدهاند، حتماً به جامعه باربُد سری زدهاند.
جامعهٔ باربُد همان تئاتری بود در لاله زار که مسعود کیمیايی در فیلم معروفش «گوزنها» از بازیگران آن استفاده کرد. همچنین صحنههایی که بهروز وثوقی اعلام برنامه میکرد، درواقع همان تئاتر جامعهٔ باربد است.
سال ۱۳۵۷ و در هنگامهٔ انقلاب، تئاتر جامعهٔ باربد به همراه تمامی صفحههات استاد مهرتاش توسط انقلابیون به آتش کشیده شد.
در ادامه خاطرهٔ رویدادی از استاد مهرتاش نقل میشود، رویدادی که به گفتهٔ خود استاد، عمیقاً وی را متأثر ساخت:
«سیگارفروشی در راهروی جامعهٔ باربد بساط میکرد، گهگاه پاسبانها میآمدند و بساط سیگارهایش را میبردند.
یک روز مرد سیگارفروش پیش من آمد که: ‹‹زن و بچه دار هستم و خواهش میكنم به پاسبانها بگویید که شما اجازه دادهاید تا من این جا بساط کنم.››
من هم پذیرفتم، به پاسبانها گفتم این آقا از ابواب جمعی ما است و از طرف من اجازه دارد.
دیگر کسی مزاحم او نشد و بیست سال با همان سیگارفروشی جلوی در تئاتر زندگیاش را اداره میکرد.
سالها گذشت تا این که انقلاب شد و روزی به من خبر دادند كه می خواهند تئاتر را آتش بزنند! سریعاً خودم را رساندم. دیدم که اولین کوکتل مولوتوف را همین مرد سیگارفروش پرتاب کرد.
خير خيره نگاهش كردم. رو به من كرد و گفت: ‹‹آخه مطربی هم شد کار؟ برو یک کار دیگر برای خودت پیدا کن››.
تمام زندگیام سوخت، لباسها، دکورها، صفحهها و نوارهايی که از موسیقی ملی يا موسيقی محلی شهرها و نواحی مختلف ایران جمعآوری کرده بودم. همه چیز سوخت اما همهٔ آن سوختنها و نابود شدنها آن قدری مرا متأثر نکرد که گفتهٔ آن شخص»سیگار فروش
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
آخه مطربی هم شد کار؟!
زنده ياد استاد «اسماعیل مهرتاش» در كودكی با کدوی حلوايی و موی اسب و یک سیخ کباب برای خود کمانچهای ساخته بود و خانواده چون متوجه استعداد او میشوند، برای آموختن تار وی را به نزد استاد «درویش خان» میبرند.
استاد مهرتاش در جوانی کلاسهايی در زمینهٔ فن بیان و تئاتر و هنرپیشگی تاسیس میکند، کلاسهایی که بعدتر به «جامعهٔ باربُد» معروف شد.
مرضیه، ملوک ضرابی، عبدالوهاب شهیدی، محمدرضا شجریان، محمد منتشری و دهها استاد دیگر موسيقی از شاگردان اسماعیل مهرتاش بودهاند.
وی ۴۵۰ آهنگ فولکلور ساخت که تا امروز هم در ایام نوروز یا شب یلدا بارها توسط تلوزیون پخش شده است. بسیاری از افرادی که در ایران در عرصهٔ موسیقی، تئاتر و هنرپیشگی به جايی رسیدهاند، حتماً به جامعه باربُد سری زدهاند.
جامعهٔ باربُد همان تئاتری بود در لاله زار که مسعود کیمیايی در فیلم معروفش «گوزنها» از بازیگران آن استفاده کرد. همچنین صحنههایی که بهروز وثوقی اعلام برنامه میکرد، درواقع همان تئاتر جامعهٔ باربد است.
سال ۱۳۵۷ و در هنگامهٔ انقلاب، تئاتر جامعهٔ باربد به همراه تمامی صفحههات استاد مهرتاش توسط انقلابیون به آتش کشیده شد.
در ادامه خاطرهٔ رویدادی از استاد مهرتاش نقل میشود، رویدادی که به گفتهٔ خود استاد، عمیقاً وی را متأثر ساخت:
«سیگارفروشی در راهروی جامعهٔ باربد بساط میکرد، گهگاه پاسبانها میآمدند و بساط سیگارهایش را میبردند.
یک روز مرد سیگارفروش پیش من آمد که: ‹‹زن و بچه دار هستم و خواهش میكنم به پاسبانها بگویید که شما اجازه دادهاید تا من این جا بساط کنم.››
من هم پذیرفتم، به پاسبانها گفتم این آقا از ابواب جمعی ما است و از طرف من اجازه دارد.
دیگر کسی مزاحم او نشد و بیست سال با همان سیگارفروشی جلوی در تئاتر زندگیاش را اداره میکرد.
سالها گذشت تا این که انقلاب شد و روزی به من خبر دادند كه می خواهند تئاتر را آتش بزنند! سریعاً خودم را رساندم. دیدم که اولین کوکتل مولوتوف را همین مرد سیگارفروش پرتاب کرد.
خير خيره نگاهش كردم. رو به من كرد و گفت: ‹‹آخه مطربی هم شد کار؟ برو یک کار دیگر برای خودت پیدا کن››.
تمام زندگیام سوخت، لباسها، دکورها، صفحهها و نوارهايی که از موسیقی ملی يا موسيقی محلی شهرها و نواحی مختلف ایران جمعآوری کرده بودم. همه چیز سوخت اما همهٔ آن سوختنها و نابود شدنها آن قدری مرا متأثر نکرد که گفتهٔ آن شخص»سیگار فروش
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
گویند که در شهر نیشابور موشی به نام «زیرک» در خانهی مردی زندگی میکرد.
زیرک دربارهی زندگی خود چنین میگوید:
«هرگاه مرد صاحبخانه خوراکی برای روز دیگر نگه میداشت، من آن را ربوده و میخوردم و مرد هرچه تلاش میکرد تا مرا بگیرد، کاری از پیش نمیبرد.
تا اینکه شبی مهمانی برای مرد آمد.
او انسانی جهاندیده و سرد و گرم روزگارچشیده بود.
هنگامی که مهمان برای مرد سخن میگفت، صاحب خانه برای آنکه ما را از میان اتاق رفت وآمد میکردیم براند(فراری دهد)، دستهایش را بههم میزد.
مهمان از این کار مرد خشمگین شد و گفت:
من سخن میگویم آنگاه تو کف میزنی؟ مرا مسخره میکنی؟
مرد گفت:
برای آن دست میزنم که موشها بر سر سفره نریزند و آنچه آوردهایم را ببرند.
مهمان پرسید:
آیا هرچه موش در این خانهاند همگی جرات و توان چنین کاری را دارند؟
مرد گفت:
نه! یکی از ایشان از همه دلیرتر است.
مهمان گفت:
بیگمان این جرات او دلیلی دارد و من گمان میکنم که این کار را به پشتیبانی چیزی انجام میدهد. پس تیشهای برداشت و لانهی مرا کند. من در لانهی دیگری بودم و گفتههای او را میشنیدم.
در لانهی من ١٠٠٠ دینار بود که نمیدانم چهکسی آنجا گذاشته بود اما هرگاه آنها را میدیدم و یا به آنها میاندیشیدم، شادی و نشاط و جرات من چندبرابر میشد.
مهمان زمین را کند تا به زر رسید
و آن را برداشت و به مرد گفت:
که دلیل دلیری موش این زر بود. زیرا که مال پشتوانهای بس نیرومند است. خواهی دید که از این پس موش دیگر زیانی به تو نخواهد رسانید.
من این سخنها را میشنیدم و در خود احساس ناتوانی و شکست میکردم. دانستم که دیگر باید از آن سوراخ، به جایی دیگر رفت.
چندی نگذشت که در بین موشهای دیگر کوچک شمرده شدم و جایگاه خود را از دست دادم و دیگر مانند گذشته بزرگ نبودم. کار به جایی رسید که دوستان مرا رها کردند و به دشمنانم پیوستند.
پس من با خود گفتم؛
که هرکس مال ندارد، دوست، برادر و یار ندارد.
مهمان و صاحبخانه، زر را بین خود بخش کردند. صاحبخانه زر را در کیسهای کرد و بالای سر خود گذاشت و خوابید، من خواستم از آن چیزی باز آرم تا شاید از این بدبختی رهایی یابم،
هنگامی که به بالای سر او رفتم، مهمان بیدار بود و یک چوب بر من زد که از درد آن بر خود پیچیدم و توان بازگشت به لانه را نداشتم. به سختی خود را به لانه رساندم و پس از آنکه دردم اندکی کاسته شد، دوباره آز مرا برانگیخت و بیرون آمدم.
مهمان چشم به راه من بود، چوبی دیگر بر سر من کوفت، آنچنان که از پای درآمدم و افتادم. با هزار نیرنگ خود را به سوراخ رساندم.
درد آن زخمها، همهی جهان را بر من تاریک ساخت و دل از مال و دارایی کندم. آنجا بود که دریافتم، پیشآهنگ همهی بلاها طمع است.
پس از آن، به ناچار کار من به جایی رسید که به آنچه در سرنوشت است خشنود شدم. بنابراین از خانهی آن مرد رفتم و در بیابانی لانه ساختم.
#کلیله_و_دمنه
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
گویند که در شهر نیشابور موشی به نام «زیرک» در خانهی مردی زندگی میکرد.
زیرک دربارهی زندگی خود چنین میگوید:
«هرگاه مرد صاحبخانه خوراکی برای روز دیگر نگه میداشت، من آن را ربوده و میخوردم و مرد هرچه تلاش میکرد تا مرا بگیرد، کاری از پیش نمیبرد.
تا اینکه شبی مهمانی برای مرد آمد.
او انسانی جهاندیده و سرد و گرم روزگارچشیده بود.
هنگامی که مهمان برای مرد سخن میگفت، صاحب خانه برای آنکه ما را از میان اتاق رفت وآمد میکردیم براند(فراری دهد)، دستهایش را بههم میزد.
مهمان از این کار مرد خشمگین شد و گفت:
من سخن میگویم آنگاه تو کف میزنی؟ مرا مسخره میکنی؟
مرد گفت:
برای آن دست میزنم که موشها بر سر سفره نریزند و آنچه آوردهایم را ببرند.
مهمان پرسید:
آیا هرچه موش در این خانهاند همگی جرات و توان چنین کاری را دارند؟
مرد گفت:
نه! یکی از ایشان از همه دلیرتر است.
مهمان گفت:
بیگمان این جرات او دلیلی دارد و من گمان میکنم که این کار را به پشتیبانی چیزی انجام میدهد. پس تیشهای برداشت و لانهی مرا کند. من در لانهی دیگری بودم و گفتههای او را میشنیدم.
در لانهی من ١٠٠٠ دینار بود که نمیدانم چهکسی آنجا گذاشته بود اما هرگاه آنها را میدیدم و یا به آنها میاندیشیدم، شادی و نشاط و جرات من چندبرابر میشد.
مهمان زمین را کند تا به زر رسید
و آن را برداشت و به مرد گفت:
که دلیل دلیری موش این زر بود. زیرا که مال پشتوانهای بس نیرومند است. خواهی دید که از این پس موش دیگر زیانی به تو نخواهد رسانید.
من این سخنها را میشنیدم و در خود احساس ناتوانی و شکست میکردم. دانستم که دیگر باید از آن سوراخ، به جایی دیگر رفت.
چندی نگذشت که در بین موشهای دیگر کوچک شمرده شدم و جایگاه خود را از دست دادم و دیگر مانند گذشته بزرگ نبودم. کار به جایی رسید که دوستان مرا رها کردند و به دشمنانم پیوستند.
پس من با خود گفتم؛
که هرکس مال ندارد، دوست، برادر و یار ندارد.
مهمان و صاحبخانه، زر را بین خود بخش کردند. صاحبخانه زر را در کیسهای کرد و بالای سر خود گذاشت و خوابید، من خواستم از آن چیزی باز آرم تا شاید از این بدبختی رهایی یابم،
هنگامی که به بالای سر او رفتم، مهمان بیدار بود و یک چوب بر من زد که از درد آن بر خود پیچیدم و توان بازگشت به لانه را نداشتم. به سختی خود را به لانه رساندم و پس از آنکه دردم اندکی کاسته شد، دوباره آز مرا برانگیخت و بیرون آمدم.
مهمان چشم به راه من بود، چوبی دیگر بر سر من کوفت، آنچنان که از پای درآمدم و افتادم. با هزار نیرنگ خود را به سوراخ رساندم.
درد آن زخمها، همهی جهان را بر من تاریک ساخت و دل از مال و دارایی کندم. آنجا بود که دریافتم، پیشآهنگ همهی بلاها طمع است.
پس از آن، به ناچار کار من به جایی رسید که به آنچه در سرنوشت است خشنود شدم. بنابراین از خانهی آن مرد رفتم و در بیابانی لانه ساختم.
#کلیله_و_دمنه
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
کانال پروازفکرواندیشه
@flith
آیا ما باید هر کتابی را بخوانیم ؟ آیا باید به هر قیمتی مطالعه کنیم ؟
#کافکا پاسخ می دهد :
فکر میکنم اصولاً آدم باید کتابهایی بخواند که گازش میگیرند و نیشش میزنند ؛ اگر کتابی که میخوانیم مثل یکمشت نخورد به جمجمهمان و بیدارمان نکند ، پس چرا میخوانیمش؟ که به قول تو حالمان خوش بشود؟ بدون کتاب هم که میشود خوشحال بود ؛ تازه لازم باشد، خودمان میتوانیم از این کتابهایی بنویسیم که حالمان را خوش میکند ؛ ما اما نیاز به کتابهایی داریم که مثل یک ناخوش حالی ِ سخت دردناک متأثرمان کند ، مثل مرگ کسی که از خودمان بیشتر دوستش داشتیم ، مثل زمانی که در جنگلها پیش میرویم ، دور از همهی آدمها ، مثل یک خودکشی ؛ « کتاب باید مثل تبری باشد برای دریای یخزده درونمان…»
فرانتس کافکا ، نامه های کافکا به پدر
کانال پروازفکرواندیشه
@flith
@flith
آیا ما باید هر کتابی را بخوانیم ؟ آیا باید به هر قیمتی مطالعه کنیم ؟
#کافکا پاسخ می دهد :
فکر میکنم اصولاً آدم باید کتابهایی بخواند که گازش میگیرند و نیشش میزنند ؛ اگر کتابی که میخوانیم مثل یکمشت نخورد به جمجمهمان و بیدارمان نکند ، پس چرا میخوانیمش؟ که به قول تو حالمان خوش بشود؟ بدون کتاب هم که میشود خوشحال بود ؛ تازه لازم باشد، خودمان میتوانیم از این کتابهایی بنویسیم که حالمان را خوش میکند ؛ ما اما نیاز به کتابهایی داریم که مثل یک ناخوش حالی ِ سخت دردناک متأثرمان کند ، مثل مرگ کسی که از خودمان بیشتر دوستش داشتیم ، مثل زمانی که در جنگلها پیش میرویم ، دور از همهی آدمها ، مثل یک خودکشی ؛ « کتاب باید مثل تبری باشد برای دریای یخزده درونمان…»
فرانتس کافکا ، نامه های کافکا به پدر
کانال پروازفکرواندیشه
@flith
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
#شاهنامه
داستان صد و بیست و یک
#جنگ_سوم_با_تورانیان
خاقان چین را دستور داد در نقطه ای مسکن بدهند و نامه ای در پاسخ به تهمتن از او به خاطر رنجی که کشیده بود سپاسگزاری کرد و نوشت :
کسی را که رستم بود پهلوان
سزد گر بماند همیشه جوان
بفرمود تا خلعت آراستند
ستام و کمرها بپیراستند
برای سایر پهلوانان خلعت فرستاد و به فریبرز گفت بار دیگر نزد جهان پهلوان برو و هدایای من ونامه مرا به او تسلیم کن.
از آن طرف وقتی پیران به افراسیاب رسید داستان چهل روز جنگ و اسیر شدن خاقان را برای افراسیاب تعریف کرد. افراسیاب گفت به یاد دارم که رستم کودکی بود به میدان من آمد . من او را بازیچه گرفتم ولی او مرا از روی زین برکشید و اگر بند قبایم پاره نشده بود کشته شده بودم. اما بخت یاری کرد و از دست او رها شدم. او در جنگ با دیو سپید فقط با یک گرز به جنگ بزرگان مازندران رفت.
بزرگان توران چون غم فراوان افراسیاب را دیدند از جا بلند شده و گفتند: ای شاه آنچه کشته شده از لشکر سقلات و چین بوده است و از لشکر ما کسی کم نشده .
اکنون باید آماده شویم و راه را بر رستم بگیریم . افراسیاب در گنج خانه را گشود و سپاهی بزرگ برای جنگ با ایرانیان آماده کرد. خبر به رستم رسید که افراسیاب بار دیگر آماده جنگ با ایرانیان میشود. تهمتن سرداران را جمع کرد و باهم نشسته بودند که فریبرز با نامه کیخسرو به لشکرگاه آمد . نامه را خواند و هدایا را به مجلس آورد. همه خوشحال و بر جهان پهلوان آفرین کردند.
منبع: گفتار شورانگیز فردوسی
به کوشش : سهراب چمن آرا
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
#شاهنامه
داستان صد و بیست و یک
#جنگ_سوم_با_تورانیان
خاقان چین را دستور داد در نقطه ای مسکن بدهند و نامه ای در پاسخ به تهمتن از او به خاطر رنجی که کشیده بود سپاسگزاری کرد و نوشت :
کسی را که رستم بود پهلوان
سزد گر بماند همیشه جوان
بفرمود تا خلعت آراستند
ستام و کمرها بپیراستند
برای سایر پهلوانان خلعت فرستاد و به فریبرز گفت بار دیگر نزد جهان پهلوان برو و هدایای من ونامه مرا به او تسلیم کن.
از آن طرف وقتی پیران به افراسیاب رسید داستان چهل روز جنگ و اسیر شدن خاقان را برای افراسیاب تعریف کرد. افراسیاب گفت به یاد دارم که رستم کودکی بود به میدان من آمد . من او را بازیچه گرفتم ولی او مرا از روی زین برکشید و اگر بند قبایم پاره نشده بود کشته شده بودم. اما بخت یاری کرد و از دست او رها شدم. او در جنگ با دیو سپید فقط با یک گرز به جنگ بزرگان مازندران رفت.
بزرگان توران چون غم فراوان افراسیاب را دیدند از جا بلند شده و گفتند: ای شاه آنچه کشته شده از لشکر سقلات و چین بوده است و از لشکر ما کسی کم نشده .
اکنون باید آماده شویم و راه را بر رستم بگیریم . افراسیاب در گنج خانه را گشود و سپاهی بزرگ برای جنگ با ایرانیان آماده کرد. خبر به رستم رسید که افراسیاب بار دیگر آماده جنگ با ایرانیان میشود. تهمتن سرداران را جمع کرد و باهم نشسته بودند که فریبرز با نامه کیخسرو به لشکرگاه آمد . نامه را خواند و هدایا را به مجلس آورد. همه خوشحال و بر جهان پهلوان آفرین کردند.
منبع: گفتار شورانگیز فردوسی
به کوشش : سهراب چمن آرا
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
#پیر_شدهاید_آقایان_چرچیل
#امیر_ناظمی (هیات علمی مرکز تحقیقات سیاست علمی)
فوتبالیستهای مشهور که همیشه بر جلد روزنامههای هستند، بعد از دوران بازی دچار افسردگی میشوند. آنان از دیده نشدن، از نبودن در اخبار، از فراموشی میترسند. برخی که نمیتوانند با این وضعیت کنار بیایند، تا تخریب کامل تصویر خود پیش میروند
این همان چیزی است که در کمین سیاستمداران هم مینشیند
چرچیل تا ۸۰ سالگیاش نخستوزیر ماند. در زمانی که حتی به سختی راه میرفت، به سختی مینشست، حاضر به استعفا نبود و آنقدر بزرگ بود که انگلیسیهای محافظهکار ترجیح میدادند از مقابله با او کنار بکشند. در واقعیت اما چرچیل پیر شده بود.
چرچیل بزرگ
چرچیل نخستوزیری بود که نظام سلطنت را در سایهی خودش برده بود. او بیرقیبترین سیاستمدار جهان بود و باقی ماند. چرچیل در هر ۴ رویداد بزرگ قرن ۲۰م انگلیس نقشی فراتر از سیاستمدار ایفا کرد، تا لقب «پدر ملت» را دریافت کند:
1/ جنگ جهانی اول: او تصمیماتی گرفت که در سرنوشت جنگ و انگلستان تاثیرگذار بود. زمانی که وزیر جوان دریانوردی "از ۳۶ سالگی" کابینه بریتانیا بود؛ خود را در قامت نخستوزیر میدید. او در ۴۰ سالگی و از همان اولین روزهای جنگ جهانی اول در ۱۹۱۴ فراتر از یک وزیر بود.
2/ جنگ جهانی دوم: او سختترین تصمیمات را برای انگلستان گرفت؛ در حالی که همه متفق بودند تا با هیتلر قرارداد صلح امضا کنند
تصمیم به جنگ گرفت. در نهایت او بود که هم انگلستان و هم اروپا را نجات داد.
3/ کنارهگیری شاه: ادوارد ۸م بخاطر ازدواج با معشوقهاش در روزهای سخت انگلیس از سلطنت کنار رفت؛ و چرچیل کسی بود که این تغییر را با کمترین هزینه مدیریت کرد، تا سلطنت به جرج ۶م برسد.
4/ تغییر سلطنت: پس از مرگ جرج ۶م تا تحویل سلطنت به دختر جوان ۲۶ سالهای که در زمان تولدش در انتهای لیست کاندیداهای سلطنت قرار داشت، باز هم نقش آفرید. ملکه الیزابت بنا به اتفاقات عجیبی که در کمتر از ۱۰ سال برای انگلستان روی داد، باید سلطنتی را که برایش آموزش ندیده بود تحویل میگرفت.
چرچیل اما کم کم تبدیل به نماد گذشته شده بود او جوانترهای جنگ نادیده را دوست نداشت، ایدههای جدید را برنمیتابید.
چرچیل بداخلاق، پیر و بزرگ را چه کسی توانست به استعفا بکشاند؟
تولد ۸۰ سالگی
برای تولد ۸۰ سالگی چرچیل، نمایندگان مجالس اعیان و عوام تصمیم به برگزاری یک جشن ملی میگیرند و این تولد از تلویزیون هم قرار است مستقیم پخش شود. اما هدیهی تولد آقای چرچیل چیست؟ نقاشی پرترهاش.
این نقاشی پرتره سفارش داده میشود به نقاش معروف «گراهام ساترلند» هنرمند نوگرای انگلیسی آن زمان.
ساترلند به مانند هر هنرمندی در پس نقاشی چهره، به دنبال حقیقت است. چرچیل را در چندین نوبت میبیند و در موردش تحقیق میکند. چرچیل اما خودش نقاش است و برای همین به ساترلند یادآوری میکند که «او نقاش چهرهی چرچیل نیست، او باید تصویرگر چهرهی جایگاه چرچیل باشد»
هنر آیینهای است برای دیدن خودمان. آیینهای که اگر مدام به آن نگاه نکنیم، زشت خواهیم شد. ساترلند صریحتر از آن است که چرچیل بزکشده را بکشد . او همان آیینهای را میسازد که چهرهی واقعی چرچیل را نشان میدهد.
روز تولد در محل مجلس از نقاشی رونمایی میشود و چرچیل برآشفته میشود از دیدن خویش در آن آیینه. او درصدد بازپس فرستادن نقاشی است؛ اما ساترلند هنرمندی نیست که بشود به سادگی از آن گذشت و بازاندیشی در آنچه هست، میافتد به جان چرچیل
ساترلند به دیدن چرچیل میرود. او به صراحت به چرچیل میگوید که هم او را دوست دارد و هم او را قابل ستایش میداند؛ اما «پیر شدهای آقای چرچیل»
ساترلند هنر را آیینهای میداند که باید به چرچیل یادآوری کند که به جنگ سن و سال نمیتواند برود.
نقاشی به دستور همسر چرچیل به آتش کشیده میشود. اما آتش آن تصویر که به جان چرچیل بزرگ افتاد تا او استعفای خود را اعلام کند. چرچیل از دیدن خویش در آیینهی هنر به واقعیت پیبرد. او برای حفظ احترام خودش و کشورش باید کنار بکشد.
امروزه نقاشی ساترلند شاهکاری از دست رفته است . شاهکاری که توانست غایت هر هنری باشد؛ هر هنری که برای بیان صریح حقیقت در پس بزکشدنها و بازیکردنها، تنها امید آدمی است.
همین نقاشی بود که انگلستان آن روز را از اشتباهات مردان بزرگش رهانید. ساترلند صریح گفت: شما به جنگ سن و سالتان رفتهاید! شما به نبرد با طبیعت آدمی برخاستهاید.
فرد پیر ناخودآگاه دلبستهی افکار کهنه است. این طبیعت آدمی است و نمیشود با طبیعت چنین به جنگ برخاست.
چرچیل آن زمان هم چرتهای ملوکانهاش در جلسات زبانزد شده بود. و چقدر سیاست ما این روزها به هنری نیاز دارد که به آنها در زمان بیداریشان یادآوری کند: کمی پیرشدهاید آقایان چرچیل
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
#پیر_شدهاید_آقایان_چرچیل
#امیر_ناظمی (هیات علمی مرکز تحقیقات سیاست علمی)
فوتبالیستهای مشهور که همیشه بر جلد روزنامههای هستند، بعد از دوران بازی دچار افسردگی میشوند. آنان از دیده نشدن، از نبودن در اخبار، از فراموشی میترسند. برخی که نمیتوانند با این وضعیت کنار بیایند، تا تخریب کامل تصویر خود پیش میروند
این همان چیزی است که در کمین سیاستمداران هم مینشیند
چرچیل تا ۸۰ سالگیاش نخستوزیر ماند. در زمانی که حتی به سختی راه میرفت، به سختی مینشست، حاضر به استعفا نبود و آنقدر بزرگ بود که انگلیسیهای محافظهکار ترجیح میدادند از مقابله با او کنار بکشند. در واقعیت اما چرچیل پیر شده بود.
چرچیل بزرگ
چرچیل نخستوزیری بود که نظام سلطنت را در سایهی خودش برده بود. او بیرقیبترین سیاستمدار جهان بود و باقی ماند. چرچیل در هر ۴ رویداد بزرگ قرن ۲۰م انگلیس نقشی فراتر از سیاستمدار ایفا کرد، تا لقب «پدر ملت» را دریافت کند:
1/ جنگ جهانی اول: او تصمیماتی گرفت که در سرنوشت جنگ و انگلستان تاثیرگذار بود. زمانی که وزیر جوان دریانوردی "از ۳۶ سالگی" کابینه بریتانیا بود؛ خود را در قامت نخستوزیر میدید. او در ۴۰ سالگی و از همان اولین روزهای جنگ جهانی اول در ۱۹۱۴ فراتر از یک وزیر بود.
2/ جنگ جهانی دوم: او سختترین تصمیمات را برای انگلستان گرفت؛ در حالی که همه متفق بودند تا با هیتلر قرارداد صلح امضا کنند
تصمیم به جنگ گرفت. در نهایت او بود که هم انگلستان و هم اروپا را نجات داد.
3/ کنارهگیری شاه: ادوارد ۸م بخاطر ازدواج با معشوقهاش در روزهای سخت انگلیس از سلطنت کنار رفت؛ و چرچیل کسی بود که این تغییر را با کمترین هزینه مدیریت کرد، تا سلطنت به جرج ۶م برسد.
4/ تغییر سلطنت: پس از مرگ جرج ۶م تا تحویل سلطنت به دختر جوان ۲۶ سالهای که در زمان تولدش در انتهای لیست کاندیداهای سلطنت قرار داشت، باز هم نقش آفرید. ملکه الیزابت بنا به اتفاقات عجیبی که در کمتر از ۱۰ سال برای انگلستان روی داد، باید سلطنتی را که برایش آموزش ندیده بود تحویل میگرفت.
چرچیل اما کم کم تبدیل به نماد گذشته شده بود او جوانترهای جنگ نادیده را دوست نداشت، ایدههای جدید را برنمیتابید.
چرچیل بداخلاق، پیر و بزرگ را چه کسی توانست به استعفا بکشاند؟
تولد ۸۰ سالگی
برای تولد ۸۰ سالگی چرچیل، نمایندگان مجالس اعیان و عوام تصمیم به برگزاری یک جشن ملی میگیرند و این تولد از تلویزیون هم قرار است مستقیم پخش شود. اما هدیهی تولد آقای چرچیل چیست؟ نقاشی پرترهاش.
این نقاشی پرتره سفارش داده میشود به نقاش معروف «گراهام ساترلند» هنرمند نوگرای انگلیسی آن زمان.
ساترلند به مانند هر هنرمندی در پس نقاشی چهره، به دنبال حقیقت است. چرچیل را در چندین نوبت میبیند و در موردش تحقیق میکند. چرچیل اما خودش نقاش است و برای همین به ساترلند یادآوری میکند که «او نقاش چهرهی چرچیل نیست، او باید تصویرگر چهرهی جایگاه چرچیل باشد»
هنر آیینهای است برای دیدن خودمان. آیینهای که اگر مدام به آن نگاه نکنیم، زشت خواهیم شد. ساترلند صریحتر از آن است که چرچیل بزکشده را بکشد . او همان آیینهای را میسازد که چهرهی واقعی چرچیل را نشان میدهد.
روز تولد در محل مجلس از نقاشی رونمایی میشود و چرچیل برآشفته میشود از دیدن خویش در آن آیینه. او درصدد بازپس فرستادن نقاشی است؛ اما ساترلند هنرمندی نیست که بشود به سادگی از آن گذشت و بازاندیشی در آنچه هست، میافتد به جان چرچیل
ساترلند به دیدن چرچیل میرود. او به صراحت به چرچیل میگوید که هم او را دوست دارد و هم او را قابل ستایش میداند؛ اما «پیر شدهای آقای چرچیل»
ساترلند هنر را آیینهای میداند که باید به چرچیل یادآوری کند که به جنگ سن و سال نمیتواند برود.
نقاشی به دستور همسر چرچیل به آتش کشیده میشود. اما آتش آن تصویر که به جان چرچیل بزرگ افتاد تا او استعفای خود را اعلام کند. چرچیل از دیدن خویش در آیینهی هنر به واقعیت پیبرد. او برای حفظ احترام خودش و کشورش باید کنار بکشد.
امروزه نقاشی ساترلند شاهکاری از دست رفته است . شاهکاری که توانست غایت هر هنری باشد؛ هر هنری که برای بیان صریح حقیقت در پس بزکشدنها و بازیکردنها، تنها امید آدمی است.
همین نقاشی بود که انگلستان آن روز را از اشتباهات مردان بزرگش رهانید. ساترلند صریح گفت: شما به جنگ سن و سالتان رفتهاید! شما به نبرد با طبیعت آدمی برخاستهاید.
فرد پیر ناخودآگاه دلبستهی افکار کهنه است. این طبیعت آدمی است و نمیشود با طبیعت چنین به جنگ برخاست.
چرچیل آن زمان هم چرتهای ملوکانهاش در جلسات زبانزد شده بود. و چقدر سیاست ما این روزها به هنری نیاز دارد که به آنها در زمان بیداریشان یادآوری کند: کمی پیرشدهاید آقایان چرچیل
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
Audio
کانال تلگرامی کتابخانه گویا
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
Audio
کانال تلگرامی کتابخانه گویا
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
گرگ و کلنگ
گرگی را استخوان در حلق گرفت.
یکی را طلب کرد که معالجت کند.
نزدیک کلنگی (پرنده ای است کبود رنگ و دراز گردن و بزرگ تر از لک لک، درنا) آمد و او را اجرت (دستمزد) قبول کرد.
کلنگ سر در حلق او کرد و استخوان بیرون آورد.
پس گفت اجرت بیاور.
گفت به این خشنود نیستی که سر در دهن گرگ کردی و درست و سالم بیرون آمدی، اجرت دیگر چه می خواهی؟
منبع: اخلاق محتشمی، خواجه نصیرالدین طوسی، صفحه 434
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
گرگ و کلنگ
گرگی را استخوان در حلق گرفت.
یکی را طلب کرد که معالجت کند.
نزدیک کلنگی (پرنده ای است کبود رنگ و دراز گردن و بزرگ تر از لک لک، درنا) آمد و او را اجرت (دستمزد) قبول کرد.
کلنگ سر در حلق او کرد و استخوان بیرون آورد.
پس گفت اجرت بیاور.
گفت به این خشنود نیستی که سر در دهن گرگ کردی و درست و سالم بیرون آمدی، اجرت دیگر چه می خواهی؟
منبع: اخلاق محتشمی، خواجه نصیرالدین طوسی، صفحه 434
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
#ویولون_زنی_در_ویرانه
در یکی از روزهای سرد ماه ژانویه و در یکی از محلات فقیرنشین در شهر واشنگتن، صبح زود مثل هر روز، مردم آن منطقه که اکثرا یا کارگر معدن بودند و یا صاحب مشاغل سیاه از خانه هایشان بیرون زدند تا یک روز پر از رنج و مشقت دیگر را آغاز کنند. زنان و مردانی که تفریح و لذت در زندگیشان نامفهوم بود و به قول معروف، زندگی نمیکردند، بلکه به اجبار زنده بودند تا ریاضت بکشند که نمیرند. آن روز نیز آن مردم بینوا در حالی که خیلی هایشان کارگر روزمزد بودند و نمیدانستند آیا امشب هم باز سر گرسنه زمین خواهند گذاشت یا نه و خود را برای یک روز مشقت بار دیگر آماده میکردند، ناگهان صدای ویولن زیبایی از گوشه یک خرابه توجهشان را جلب کرد! آوای ویولن آنقدر زیبا و مسحور کننده بود که پای آن مردم فقیر زیر برفی که نرم نرم شروع به باریدن کرده بود از رفتن باز ماند. اکثرا آنها با اینکه میدانستند اگر دیر برسند جریمه میشوند، بی توجه به این مشکل در آن خرابه که اندازه یک سالن کنسرت بود جمع شدند و حدود دو ساعت و نیم در آن سرما با گوش دادن به آن آهنگهای زیبا و استثنایی، وجودشان گرم شد،اشک ریختند،خندیدند و به خاطراتشان فکر کردند.
سرانجام ویولونیست خیابانی که مردی ۳۵ ساله بود کارش تمام شد. ویولنش را برداشت و آماده رفتن شد. اما در همین حال و احوال و تشویق بی امان مردم، کمی مکث کرد، همه آنها را صدا کرد و به همگی که حدود ۳۰۰ نفر بودند نفری ۵ دلار داد و سپس درحالیکه برای آنان بوسه میفرستاد سوار تاکسی شد و رفت تا آن مردم فقیر از فردا این ماجرا را همچون افسانه برای دوستانشان تعریف کنند.
اما آن روز هیچکس نفهمید ویولونیست ۳۵ ساله کسی نیست جز "جاشوا بل" یکی از بهترین موسیقی دانان جهان که ۳ روز قبل، هر بلیت کنسرتش ۱۰۰ دلار به فروش رفته بود. فردای آن روز جاشوا به یکی از دوستانش که از این موضوع با خبر شده بود گفت: من فرزند فقرم. آن روز وقتی در کنسرت فقط مردم ثروتمند را دیدم از خودم خجالت کشیدم که فقیران را از یاد برده ام.
به همین خاطر به آن محله فقیرنشین رفتم و همان کنسرت دو ساعت و نیمه را تکرار کردم. بعد هم وقتی یادم آمد اکثر آنها به خاطر من باید جریمه شوند، تمام پولی را که از کنسرت نصیبم شده بود، میان آنها تقسیم کردم. لذتی بردم که تا کنون در هیچ کنسرتی نبرده ام.
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
#ویولون_زنی_در_ویرانه
در یکی از روزهای سرد ماه ژانویه و در یکی از محلات فقیرنشین در شهر واشنگتن، صبح زود مثل هر روز، مردم آن منطقه که اکثرا یا کارگر معدن بودند و یا صاحب مشاغل سیاه از خانه هایشان بیرون زدند تا یک روز پر از رنج و مشقت دیگر را آغاز کنند. زنان و مردانی که تفریح و لذت در زندگیشان نامفهوم بود و به قول معروف، زندگی نمیکردند، بلکه به اجبار زنده بودند تا ریاضت بکشند که نمیرند. آن روز نیز آن مردم بینوا در حالی که خیلی هایشان کارگر روزمزد بودند و نمیدانستند آیا امشب هم باز سر گرسنه زمین خواهند گذاشت یا نه و خود را برای یک روز مشقت بار دیگر آماده میکردند، ناگهان صدای ویولن زیبایی از گوشه یک خرابه توجهشان را جلب کرد! آوای ویولن آنقدر زیبا و مسحور کننده بود که پای آن مردم فقیر زیر برفی که نرم نرم شروع به باریدن کرده بود از رفتن باز ماند. اکثرا آنها با اینکه میدانستند اگر دیر برسند جریمه میشوند، بی توجه به این مشکل در آن خرابه که اندازه یک سالن کنسرت بود جمع شدند و حدود دو ساعت و نیم در آن سرما با گوش دادن به آن آهنگهای زیبا و استثنایی، وجودشان گرم شد،اشک ریختند،خندیدند و به خاطراتشان فکر کردند.
سرانجام ویولونیست خیابانی که مردی ۳۵ ساله بود کارش تمام شد. ویولنش را برداشت و آماده رفتن شد. اما در همین حال و احوال و تشویق بی امان مردم، کمی مکث کرد، همه آنها را صدا کرد و به همگی که حدود ۳۰۰ نفر بودند نفری ۵ دلار داد و سپس درحالیکه برای آنان بوسه میفرستاد سوار تاکسی شد و رفت تا آن مردم فقیر از فردا این ماجرا را همچون افسانه برای دوستانشان تعریف کنند.
اما آن روز هیچکس نفهمید ویولونیست ۳۵ ساله کسی نیست جز "جاشوا بل" یکی از بهترین موسیقی دانان جهان که ۳ روز قبل، هر بلیت کنسرتش ۱۰۰ دلار به فروش رفته بود. فردای آن روز جاشوا به یکی از دوستانش که از این موضوع با خبر شده بود گفت: من فرزند فقرم. آن روز وقتی در کنسرت فقط مردم ثروتمند را دیدم از خودم خجالت کشیدم که فقیران را از یاد برده ام.
به همین خاطر به آن محله فقیرنشین رفتم و همان کنسرت دو ساعت و نیمه را تکرار کردم. بعد هم وقتی یادم آمد اکثر آنها به خاطر من باید جریمه شوند، تمام پولی را که از کنسرت نصیبم شده بود، میان آنها تقسیم کردم. لذتی بردم که تا کنون در هیچ کنسرتی نبرده ام.
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
💠نشانههای زیر خط فهم بودن!
بر اساس محاسبه یک اقتصاددان در تهران خانواده های دارای درآمد کمتر از 2 میلیون و 300هزار تومان زیر خط فقرند. اما آیا جامعه شناسی هم پیدا میشود جرات کند، خط فهم را تعیین کند و تعداد کسانی که زیرخط فهم هستند را نیز اندازه گیری کند؟ براستی مشکل ما خط فهم است یا خط فقر؟
- وقتی من سوار ماشین 50 میلیونی هستم اما ته مانده سیگارم را به بیرون پرت می کنم زیر خط فهمم.
- وقتی به راحتی و قبل از دست کم یک بار مقایسه بر اساس اعداد و ارقام خود را (ایرانیان) باهوش تر از تمام ملل می دانم زیر خط فهمم.
- وقتی به فرزندم اجازه نمی دهم که باورهای مرا به چالش بکشد، زیر خط فهمم.
- وقتی زمانی که صرف دیدن «تکرار» سریالی که دیشب نگاه گرده ام از زمانی که برای خواندن کتاب های عمیق و تحلیل های کارشناسانه روزنامه می گذارم، بیشتر است، زیرخط فهمم
- وقتی حاضرم برای یک پیتزا به همراه نوشابه و سیب زمینی و سالادش 20 هزار تومان بدهم اما برای خرید یک کتاب 15 هزارتومانی دل درد می گیرم، زیر خط فهمم.
- وقتی ارزش طلا، ساعت و لباسی که به همراه دارم بیشتر از مجموع قیمت کتاب هاییست که در ذهن دارم، زیر خط فهمم.
- وقتی معیشت دیگران برای من مهم نیست و بخشی از مالم را برای نجات زندگی همسایه، همشهری و هم سرزمینم اختصاص نمی دهم زیرخط فهمم.
- وقتی تاریخ نمی خوانم یا نمی دانم و تاریخ را دوباره و بلکه چندباره تکرار می کنم، زیرخط فهمم.
- وقتی نیم ساعت درباره نحوه لباس پوشیدن خواننده زن یک برنامه تلویزیونی گفتگو میکنم اما حاضر نیستم نیم ساعت خلوت و تفکر کنم زیر خط فهمم.
- وقتی پارتی بازی، رانت خواهی، کم کاری، کم فروشی، خیانت در امانت و رشوه را راه ثروتمند شدن می دانم و تلاش، کوشش، عرق ریختن، شرافت، وجدان را به سخره می گیرم، زیرخط فهمم
از زیر خط فهم بیرون بیاییم تا از زیر خط فقر بودن نجات پیدا کنیم!
#دکتر_مجتبی_لشگربلوکی
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
💠نشانههای زیر خط فهم بودن!
بر اساس محاسبه یک اقتصاددان در تهران خانواده های دارای درآمد کمتر از 2 میلیون و 300هزار تومان زیر خط فقرند. اما آیا جامعه شناسی هم پیدا میشود جرات کند، خط فهم را تعیین کند و تعداد کسانی که زیرخط فهم هستند را نیز اندازه گیری کند؟ براستی مشکل ما خط فهم است یا خط فقر؟
- وقتی من سوار ماشین 50 میلیونی هستم اما ته مانده سیگارم را به بیرون پرت می کنم زیر خط فهمم.
- وقتی به راحتی و قبل از دست کم یک بار مقایسه بر اساس اعداد و ارقام خود را (ایرانیان) باهوش تر از تمام ملل می دانم زیر خط فهمم.
- وقتی به فرزندم اجازه نمی دهم که باورهای مرا به چالش بکشد، زیر خط فهمم.
- وقتی زمانی که صرف دیدن «تکرار» سریالی که دیشب نگاه گرده ام از زمانی که برای خواندن کتاب های عمیق و تحلیل های کارشناسانه روزنامه می گذارم، بیشتر است، زیرخط فهمم
- وقتی حاضرم برای یک پیتزا به همراه نوشابه و سیب زمینی و سالادش 20 هزار تومان بدهم اما برای خرید یک کتاب 15 هزارتومانی دل درد می گیرم، زیر خط فهمم.
- وقتی ارزش طلا، ساعت و لباسی که به همراه دارم بیشتر از مجموع قیمت کتاب هاییست که در ذهن دارم، زیر خط فهمم.
- وقتی معیشت دیگران برای من مهم نیست و بخشی از مالم را برای نجات زندگی همسایه، همشهری و هم سرزمینم اختصاص نمی دهم زیرخط فهمم.
- وقتی تاریخ نمی خوانم یا نمی دانم و تاریخ را دوباره و بلکه چندباره تکرار می کنم، زیرخط فهمم.
- وقتی نیم ساعت درباره نحوه لباس پوشیدن خواننده زن یک برنامه تلویزیونی گفتگو میکنم اما حاضر نیستم نیم ساعت خلوت و تفکر کنم زیر خط فهمم.
- وقتی پارتی بازی، رانت خواهی، کم کاری، کم فروشی، خیانت در امانت و رشوه را راه ثروتمند شدن می دانم و تلاش، کوشش، عرق ریختن، شرافت، وجدان را به سخره می گیرم، زیرخط فهمم
از زیر خط فهم بیرون بیاییم تا از زیر خط فقر بودن نجات پیدا کنیم!
#دکتر_مجتبی_لشگربلوکی
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️