پرواز فکر و اندیشه
1.18K subscribers
4.13K photos
2.04K videos
84 files
964 links
‏جاویدشاه فقط یه شعار نیست…

عهد ما با ایران و هزاران سال پادشاهی‌ست…
Download Telegram
☘☘☘
‍ آیدا! بگذار بی مقدمه این راز را با تو در میان بگذارم که من ، در عشق ، بیش از هر چیز دیگر ، بیش از لذت ها ، آتش و شور و حرارت آن را می خواهم ؛ بیش از هر چیز ، شوق و شورش را می پسندم ؛ و بیش از هر چیز ، بی تابی ها و بی قراری هایش را طالبم....
سکوت تو ، شعر را در روح من می خشکاند. شعر ، زندگی من است. حرف های تو مایه های اصلی این زندگی است و مایه های اصلی این زندگی می باید باشد.

#مثل_خون_در_رگهای_من
#احمد_شاملو

@flith
وقتی قراره آخرش بمیرم،
چرا باید خودمو از غصه بکشم؟


دزد دوچرخه
ویتوریو دسیکا
@flith
#بریده_کتاب

نمیدانم این حالت فقط در من هست یا نه، اما من موقعی که در اتاق مرگ به مرده ای نگاه میکنم بعید است احساسی غیر از سعادت به سراغم بیاید! در مرده آرامشی میبینم که نه ناسوت آن را به هم میزند و نه لاهوت، و من دلگرم میشوم به آخرتی بی انتها و نورانی...ابدیتی که مردگان به آن رفته اند... جایی که حیات مرز زمانی ندارد، عشق مرز قلبی ندارد، سرور انتها ندارد.

📕 #بلندی_های_بادگیر
✍🏼 #امیلی_برونته

@flith
دیالوگ فیلم

خدا؟
آره خدا خیلی بزرگه…
خودمون ساختیمش که هر وقت توی دردسر افتادیم یکی از راه برسه و بگه خدا بزرگه؛ اما اشکالش اینه که زیادی بزرگه!


خیلی دور، خیلی نزدیک
رضا میرکریمی

@flith
☘☘☘
گرگها استعداد زيادى در رابطه برقرار كردن دارند.هر كسى كه زندگى گرگها را مشاهده كرده باشد،مى داند كه چه پيوند عميقى با يكديگر دارند.در بيشتر موارد،گرگها جفت خود را براى تمام عمر نگاه مى دارند.حتى اگر باهم درگير شوند،حتى اگر در ميانشان اختلاف بيفتد،پيوند عميقشان در سرتاسر زمستانهاى سخت،بهاران وفور فراوانى،راهپيماييهاى طولانى،تولد بچه هاى جديد،غارتگران قديم،رقصهاى قبيله اى،و آوازهاى گروهى باقى مى ماند.
اما در حالى كه زندگى غريزىِ گرگها از وفادارى و پيوندهاى مادام العمر ايثار و اعتماد تشكيل مى شود،گاهى انسانها در اين زمينه مشكل دارند.اگر قرار باشد از اصطلاحات تمثيلى براى توصيف چيزى كه پيوند محكم ميان گرگها را تعيين مى كند استفاده كنيم،مى توانيم به طور خلاصه بگوييم كه انسجام رابطهء آنها از هماهنگى كامل با الگوى كهن طبيعت ناشى مى شود،چيزى كه من آن را چرخهء زندگى/مرگ/زندگى مى نامم.


#زنانى_كه_با_گرگها_ميدوند
#كلاريسا_پينكولا_استس
#ترجمه_سیمین_موحد
#نشر_پیکان

@flith
☘☘☘
رمان کوتاهی که خوندنش یکی دو ساعت بیشتر وقت نمی گیره اما مدت ها می شه بهش فکر کرد. داستان خیلی ساده و روونه، درباره ی یه مرغ دریایی که دوست نداره مثل بقیه‌ی مرغ‌های دریایی زندگی کنه. با خودش فکر می‌کنه که قاعدتاً زندگی نباید موندن در ساحل و دعوا کردن سر یکی دو تکه غذا و بعد هم کمی پرواز و در نهایت همون جا مردن باشه، مرغی که عصیان کردن از زندگی معمولی براش به هدف مهم‌تری تبدیل شده به نظرش پرواز باید به مهم‌ترین ویژگی‌اش تبدیل شه و...
"به قول نویسنده ی کتاب، «هر کدام از ما یک جاناتان درون داریم» که همواره انسان را در مسیر رسیدن به آرمان هایش حرکت می دهد و در نظر بنده بی توجهی ما، آن را به عمق لایه های درونی مان می کشاند و کم کم باعث مرگ تدریجی اش می گردد."

‌ #جاناتان_مرغ_دریایی
#ریچارد_باخ

#پ_ن

(کتاب همراه با عکس پرواز همین مرغای دریایی هستش که توسط راسل مانسن گرفته شده و خلاصه که خیلی خوبه.
البته کتاب من قدیمی بود و فصل چهار که بعد ها بهش اضافه شده رو نداشت. خلاصه که حواستون باشه کتاب  #چهار_فصل داره.

@flith
#بریده_کتاب

از کجا میدانید کتاب مقدسی که شما تحت تعالیم آن بزرگ شده اید همان کتاب برحق است؟

اگر بقیه همگی کذب هستند، چه چیز باعث میشود شک نکنید که کتاب مقدس شما کذب نیست؟

پشت سر نهادن خدا

ریچارد داوکینز

برگردان : امیر منیعی

ص ۲۵

@flith
#بریده_کتاب

فراموش نکن که خوش قلبی تو را قشنگ میکند و در نظر دیگران زیبا جلوه میدهد حتی اگر رنگت سیاه باشد.

✍ #امیلی_برونته
📕 بلندی های بادگیر

@flith
#بریده_کتاب

انسان در بیست سالگی در مرکز جهان می رقصد،
در سی سالگی میان دایره پرسه می زند،
در پنجاه سالگی روی حاشیه راه می رود، و از نگریستن به درون و بیرون پرهیز می کند...

پس از آن، دیگر اهمیتی ندارد؛
امتیاز کودکان و سالمندان،
نامرئی بودن آنهاست.

📕 #زن_آینده
✍ #کریستین_بوبن

@flith
👍1
#بریده_کتاب

همان سالهای اول سیگاری شده بود. سیگار هما. اما حالا دیگرسیگار زر.

دلش خوش بود. تا به این رحیم آباد نحث نیامده بود، دلش خوش بود.

کار برایش تازه بود. زندگی برایش تازه بود. رنگ اسکناس هر سر برج برایش تازه بود. از اتوی شلوارش خوشش می آمد. از ساعت و ستندواج تازه ای که از یک بلوچ خریده بود، خوشش می آمد. به پیراهن های با یقه ی آرو فکر می کرد. دلش خوش بود که بتواند کراواتش را هر چه ظریف تر گره بزند. تازه یاد گرفته بود که خودش کراواتش را گره بزند. از این کار شوق می کرد. به موهایش روغن پارافین می زد.

عصرهای جمعه دسته ی دوچرخه اش را به دست می گرفت، به باغ ملی می رفت، با همکلاسی های سابقش چای و گاهی بستنی می خوردند. چای و بستنی می خوردند و بحث می کردند. از دوچرخه هایشان، از انتقالی، از نفوذ متنفذین. از طرز پوشیدن رخت. از اینکه فلانی بچه دار نمی شود. نخواهد شد.

از اخوندی که تازه به شهر آمده بود و هارت و پورتش بر دیگران می چربید. اما نه از اینکه چرا ناگهان پیدایش شده بود. اصلا گفت و گویشان در سطح می چرخید. همان چه که بود و همان چه که بود در نظرشان غایب بود! با اندکی پس و پیش و کم و زیاد.

-(( خبرش هست که می خواهند چند درصدی به حقوق ها اضافه کنند؟ ها؟))

همین.

#محمود_دولت_آبادی
#از_خم_چنبر

@flith
#بریده_کتاب

معلم بود، اما مردم به او می گفتند ((آقای مدیر)) مدیر اصلی را برش داشته و به ولایتی دیگر منتقل کرده بودند. از مدیر اصلی بخوبی یاد نمی شد. شب و روزش را در مدرسه می گذراند. می گفتند بعضی بچه ها را، بعضی روزها بی خودی به تنبیه تا اذان مغرب در اتاق خودش نگاه می داشته. اهالی برایش حرف در آورده بودند. عذب بود. برای همین این یکی ماندگار خانه ی خاله آتکه شده بود.

رگ و ریشه ای هم او را به خانه ی خاله آتکه وا می بست. خانه از آقای ذیحقی بود. پدر زن آینده ی آقای مدیر. جوی پالیز و چند ساعت آب و زمین آقای ذیحقی هم به اجاره ی طاهر دشتبان بود. پس خانه؛ خانه ی خودش بود. یک اتاق، یک لامپا، یک گرامافون و یک تخت. پرده ی اتاقش را هم خاله آتکه از یک تخته پارچه قلمکار خودش دوخت و دوز کرده و به در اتاق او آویخته بود. آقای مدیر به خاله آتکه و خانه ی او محرم شده بود. خاله آتکه آقای مدیر را از خودشان می دانست. می گفتند خاله آتکه جمال پرست است. این به گردن خودشان. هرچه بود به آقای مدیر، مهربان و غمخوار او بود. خاله آتکه او را به اسم صدا می کرد نه به عنوان:

((امیر آقا، زیر شلوار راه راهت را بشویم؟))
((امیر آقا، برای شب ات شام تیار کنم یا می روی شهر؟))
((امیر آقا، مهمانهایت شب هم می مانند یا می روند؟))
((امیر آقا، نیمرو یا خاگینه؟))
((امیر آقا، چرا این قدر سیگار می کشی؟))
((امیر آقا، این پیاله آب آلبالو را ناشتا سربکش. صفرابر است.))
((امیر آقا، رفتی شهر یک کمی به دانه و گل گاوزبان از عطاری بگیر و بیار. گهگاه به درد می خورد. خربزه ای طبعش گرم است.))

#محمود_دولت_آبادی
#از_خم_چنبر

@flith
سرکوب یک احساس، فقط اون احساس رو قوی‌تر میکنه ...


Life of Pi
Ang Lee

@flith
قسمتی از سروده‌ی
ایرج میرزا با نام چادر

اگر زن نیست عشق اندر میان نیست
جهان بی عشق اگر باشد جهان نیست
به قربانت مگر سیری؟ پیازی؟
كه توی بقچه و چادر نمازی؟
تو مرآت جمال ذوالجلالی
چرا مانند شلغم در جوالی؟
سر و ته بسته چون در كوچه آیی
تو خانم جان نه، بادمجان مایی
بدان خوبی در این چادر كریهی
به هر چیزی بجز انسان شبیهی
به پا پوتین و در سر چادر فاق
نمایی طاقت بی‌طاقتان طاق
به عصمت نیست مربوط این طریقه
چه ربطی گوز دارد با شقیقه
مگر نه در دهات و بین ایلات
همه رو باز باشند جمیلات
چرا بی عصمتی در كارشان نیست؟
رواج عشوه در بازارشان نیست؟
زنان در شهر‌ها چادر نشینند
ولی چادر نشینان غیر اینند
در اقطار دگر زن یار مرد است
در این محنت سرا سربار مرد است
به هر جا زن بود هم پیشه با مرد
در اینجا مرد باید جان كند فرد
تو ای با مشك و گل همسنگ و همرنگ
نمی‌گردد در این چادر دلت تنگ؟

@flith
☘☘☘
پایان انقلاب

رحیم قمیشی

دهه فجر هم تمام شد و سالگرد انقلاب هم گذشت. خیلی صبر کردم تا در ایام انقلاب این مطلب را نگذارم و باعث تکدر خاطر برخی از عاشقان امام، انقلاب و رهبرانش نشوم.
بیشتر برای نسلی که امام خمینی و آن روزهای پر از هیجان را ندید می‌نویسم.

آن روزها ما ناگهان و نادانسته عاشق شده بودیم! و عاشق، همه چیز را همانطور که دوست دارد می‌بیند. حتی تصور یک اشتباه از طرف معشوقش هم برایش پذیرفته شدنی نیست.
راستش را بخواهم بگویم من و بعضی، یک جورایی "خمینی پرست" شده بودیم. یعنی خدا را هم با تایید امام می‌پرستیدیم. خیلی امام خمینی بزرگوار بود که ادعا نکرد من همان "مهدی موعودم". جذبه‌ی او بقدری زیاد بود که اگر این ادعا را کرده بود من قطعا ایمان آورده بودم!
و می‌دانم مانند من کم نبودند.
نمی‌دانم رمزش چه بود، راستش الان هم که بیشتر از سی سال از درگذشت ایشان می‌گذرد هنوز رمزش را نفهمیده‌ام. عشق او در جان و روح ما نفوذ کرده بود.

دوستی داشتم دکترای کشاورزی داشت. سال‌ها پیش در ایامی که اتفاقا برای مدتی گیاهخوار شده بودم، او را دیدم. از من پرسید چرا گیاهخوار شده‌ام؟ گفتم تصور پرنده‌ی بی‌گناهی که به‌خاطر شکم من جانش گرفته شود بسیار عذابم می‌دهد. خندید و گفت پس گیاهی که جانش را می‌گیری مهم نیست!؟

برای اولین بار بود که یادم می‌آمد گیاهان هم جان شیرینی دارند. کمی بعد هم خیلی جدی به من گفت؛ ببین امام خمینی هم معروف است آزارش به مورچه‌ای نمی‌رسید و حتی پشه‌ای وارد اتاقش می‌شد آنرا با عبایش هدایت می‌کرد به بیرون از اتاق، و هرگز آن را نمی‌کشت.

با سر تایید کردم و متعجب از ارتباط موضوع گیاهخواری من و امام خمینی! دوستم ادامه داد ایشان آنقدر پشه نکشت تا بالاخره تلافی‌اش را سال ۶۷ درآورد!
دکتر حسینی به شوخی و جدی از من خواست تا می‌توانم پشه بکشم، مبادا این حس نکشتن من در آینده وبالم را بگیرد.
من آن‌موقع هنوز حس خمینی پرستی‌ام بالا بود، دوست داشتم دکتر حسینی را بگذارم گوشه‌ی دیوار و دهانش را خرد کنم، مگر می‌شد امام خمینی هم اشتباهی کرده باشد!
همان شبش که کمی فگر کردم دیدم می‌شد!
اولین تَرَک را در باورهای من دکتر حسینی با همان شوخی‌اش ایجاد کرده بود.

خمینی هم یک انسان بوده، مثل خودم.
و اصلا خمینی معیار حق و باطل، معیار صحیح و غلط، معیار خدا و شیطان نبوده، اگر اینطور بود که من خمینی پرست بودم نه خدا پرست!!
من شجاعت آن را نداشتم که فکر کنم شاید ده‌ها سال اشتباه کرده بوده‌ام.

من امام خمینی را در ماه دیده بودم.
من وقتی می‌گفتند امام گفته امشب باید عملیات بشود می‌گفتم همین درست است ولو اشتباه باشد!
من وقتی می‌گفتم جانم فدای امام خمینی فکر می‌کردم خیلی فداکارم!
وقتی می‌گفتم خدایا از عمر من بکاه و بر عمر او بیفزای، فکر می‌کردم چقدر خدا لذت می‌برد از این شعار خالصانه‌ام.
فکر می‌کردم خمینی خداست، یا مظهر خدا!

و از همین جا من منحرف شده بودم...
یادم هست امام بارها گفته بود نگویید جانم فدای رهبر... ولی ما می‌گفتیم، فکر می‌کردیم او نمی‌داند چه می‌گوید...
اصلا امام خمینی نیامده بود خودش را بکند رهبر، او دنبال عاشق نبود، علاقه‌ی من به صداقت او، به مردم‌داری او، به تواضع او بوده... اما من اشتباها صفات او را رها کرده و عاشق خودش شده بودم!

انقلاب هم برای ارزش‌هایی اتفاق افتاد.
خودِ انقلاب که نه مقدس می‌شود، نه عاشق‌کش
انقلاب برای عدالت اتفاق می‌افتد
برای تحقق اینکه پدران ما چه حقی دارند برای ما تعیین تکلیف کنند
برای اینکه انتخاب هیچ شخصی مهم‌تر از انتخاب ملت نیست
برای اینکه آزادی مهمترین اصل زندگی است،
و اینکه خودمان سرنوشت خودمان را تعیین کنیم
برای اینکه عزت داشته باشیم در همه دنیا
و گر نه طرفداری از نام انقلاب بدون محتوایش
طرفداری از نام خمینی بدون ارزش‌هایش
طرفداری‌‌ای است متعصبانه
طرفداری‌ای است منفعت طلبانه
طرفداری‌ای است کودکانه...
که امروز خیلی‌ها هنوز دچارش هستند
ممکن است امروز نفهمیم
در آینده حتما خواهیم فهمید...

خمینی ممکن بود اشتباه هم بکند
انقلاب ممکن است منحرف هم بشود
این عزت دادن به آنهاست که بشود ارزیابی‌شان کرد
بشود مورد سنجش قرارشان داد با حق
و‌گر نه به یک داستان تبدیلشان کرده‌ایم...

من دیگر هوادار هیچ شخصیت و هیچ قالبی نیستم، هر اسمی می‌خواهد داشته باشد.
حتی انقلاب اسلامی
حتی مقدس!

@flith
#بریده_کتاب

امروز هیچ فرد تحصیلکرده ای افسانه ی آدم و حوا یا کشتی نوح را واقعیت عینی نمیداند. ولی درعین حال بسیاری از مردم به افسانه های عیسی (از قبیل برخاستن از قبر) یا به
افسانه های اسلامی (مثل سوار شدن محمد بر اسب بالدار) و یا به افسانه های مورمون (مثل ترجمه لوح های زرین توسط جوزف اسمیت) باور دارند. آیا فکر میکنید حق با آنهاست؟ آیا دلیل باور هر یک از این موارد از دلیل باور افسانه ی آدم و حوا، کشتی نوح یا جان فروم و
فرقه های کالایی متقن تر و ارجح تر است؟ اگر شما به افسانه های دین خود باور دارید هر دینی که بر اساس آن پرورش یافته اید چرا احتمال راستین بودن افسانه های شما از افسانه ی سایر ادیان بیشتر است؟

پشت سر نهادن خدا

ریچارد داوکینز

برگردان : امیر منیعی

صص ۷۰ و ۷۱

@flith
Forwarded from حمید عباسی
"باور عامه" و نقش آن در امروز تاریک ما.
میرزا محمدخان مصدق السطنه فرزند میرزا هدایت اله آشتیانی وزیر دفتر ناصرالدین شاه چه کسی بود؟
قسمت اول
Forwarded from حمید عباسی
"باور عامه" و نقش آن در امروز تاریک ما.
میرزا محمدخان مصدق السطنه فرزند میرزا هدایت اله آشتیانی وزیر دفتر ناصرالدین شاه چه کسی بود؟
قسمت دوم
👍1
Forwarded from حمید عباسی
"باور عامه" و نقش آن در امروز تاریک ما.
میرزا محمدخان مصدق السطنه فرزند میرزا هدایت اله آشتیانی وزیر دفتر ناصرالدین شاه چه کسی بود؟
قسمت سوم
Forwarded from حمید عباسی
"باور عامه" و نقش آن در امروز تاریک ما.
میرزا محمدخان مصدق السطنه فرزند میرزا هدایت اله آشتیانی وزیر دفتر ناصرالدین شاه چه کسی بود؟
قسمت چهارم
Forwarded from حمید عباسی
قسمت پنجم