شما فکر مىکنید که خدا مثل ما فکر مىکند و نیازمند چاپلوسى است و اگر از دستورهایش پیروى نکنیم از ما انتقام مىگیرد؟ چنین عیب و نقصى چگونه مىتواند در وجودى کامل موجود باشد؟ این صرفاً نحوهى حرف زدن کسانى است که کتاب مقدس را نوشتهاند...
#اروین_یالوم
📓 #مسئله_اسپینوزا
@flith
#اروین_یالوم
📓 #مسئله_اسپینوزا
@flith
«معجزهها فقط به واسطۀ جهل انسان وجود دارند. در دوران باستان هر رویدادی که ممکن نبود با علتهای طبیعی آن را توضیح داد، آن را معجزه در نظر میگرفتند. هرچه جهل تودهها دربارۀ کار طبیعت بیشتر بود، شمار معجزهها هم بیشتر میشد.»
#مسئله_اسپینوزا
#اروین_یالوم
@flith
#مسئله_اسپینوزا
#اروین_یالوم
@flith
من معتقد نیستم که پرسیدن بیماری باشد، اطاعت کورکورانه بدون هیچ پرسشی بیماری است.
#مسئله_اسپینوزا
@flith
#مسئله_اسپینوزا
@flith
مذهب و کشورداری باید از هم جدا باشند.
تصورپذیرترین حاکم، رهبری است که آزادانه او را انتخاب کنند و به وسیله ی شورای منتخب مستقلی قدرت هایش محدود شود و نیز کسی است که بتواند براساس آرامش عمومی و امنیت و رفاه اجتماعی عمل کند.
#مسئله_اسپینوزا
#اروین_یالوم
@flith
تصورپذیرترین حاکم، رهبری است که آزادانه او را انتخاب کنند و به وسیله ی شورای منتخب مستقلی قدرت هایش محدود شود و نیز کسی است که بتواند براساس آرامش عمومی و امنیت و رفاه اجتماعی عمل کند.
#مسئله_اسپینوزا
#اروین_یالوم
@flith
معتقدم كه هرچه بيشتر شناخت پيدا مي كنيم،چيزهاي كمتري وجود خواهد داشت كه فقط خدا از آن آگاه است،به عبارت ديگر هرچه جهل ما بيشتر باشد،رويدادها را بيشتر به خدا نسبت مي دهيم.
#مسئله_اسپینوزا
#اروین_یالوم
@flith
#مسئله_اسپینوزا
#اروین_یالوم
@flith
سال۲۰۰۲، از یک ایرانی که در آمریکا مشغول تحصیل تخصص پزشکی بوده شکایت میشه. به جرم تجاوز جنسی به یک بیمار که یک دختر ۱۷ ساله بوده. به محض اطلاع از شکایت، اون شخص از آمریکا به ایران فرار میکنه. در ایران خودش رو متخصص گوش و حلق و بینی معرفی میکنه و میگه برای خدمت به کشور برگشته! و البته که چه خدمتی هم میکنه! این شخص با جعل و رشوه، اونقدر بزرگ میشه که تبدیل به یکی از بزرگترین سهامداران بیمارستانهای کشور میشه، رسانهها مدام باهاش مصاحبه میکنند و خلاصه مشهور میشه.
بعد تصمیم میگیره وارد کار خیرخواهانه بشه!
هر از چندگاهی به روستاها سفر میکنه تا مردم رو رایگان درمان کنه. کمکم چند نفر صداشون درمیاد و اعلام میکنند که این آقا به بهانه کار خیرخواهانه به بیماران تجاوز میکرده اما هر صدایی که در میاد سریع خفه میشه.
یکی از ویلاهاش رو در اختیار یک اکیپ گندهلات و شرخر میذاره تا اونجا پادشاهی کنند و اینجوری ارتشش رو میسازه. هر کسی که در مسیرش قرار میگیره، یا از آزارهای جنسی و تجاوزهاش میگه، یه گله لات رو میفرسته سراغش، حتی پرونده تجاوزی در وزارت بهداشت باز میشه اما با رشوه حل میشه، و اینجوریه که هنوز هم داره طبابت میکنه.
تمام اینها مقدمه بود.
چند ماه پیش صدا و سیما با این شخص مصاحبه میکنه و این شخص اعلام میکنه که. داروی کرونا رو با موفقیت در مازندران آزمایش کردند. تبلیغی که باعث میشه هر شیشه شربت STOPCIVIR چندین میلیون تومن در بازار سیاه فروش بره.
امروز شنیدم ظاهرا شربت STOPCIVIR با تعییر نام به آلرگارد، جزو چهار داروی گیاهیایه که به تایید وزارت بهداشت رسیده!
با دکتر فرامرز معماری آشنا بشید:
حالا بریم سراغ بروشور دارو. "تنتور اُپیوم" ترکیبی مشتق از تریاک و الکل و آبه. روی بروشور دقیقا نوشته حاوی ۲.۷۴ میلیلیتر تنتور اپیوم در ۱۲۰ میلیگرم. هر ۲ میلیگرم اپیوم حاوی ۲۰ میلیگرم مورفینه. اگه کسی با این شربت بدندردش خوب میشه و فکر میکنه وای آویشن و رازیانه و گلپر معجزه میکنه، اشتباه میکنه. این فقط سرخوشی تریاک و مسکن مورفینه که اعتیادآور هم میشه. اسم دوتا گیاه رو نوشتن و با تریاک رقیق کردن و شده داروی گیاهی! با این تفاسیر دیگه کاملا مطمئنم باید از این "دوا" دوری کرد :) نمیدونم مافیای پشت این شربت چیه اما کرونا و درمانش تو کشور ما شده دکون و دلالبازی.
جالبر اینکه تو این شربت اتانول هم هست! خب خداروشکر که مصرف الکل آزاد شد :-) خواستین این شربت رو بخورین، یه مزه هم کنارش بخورین و پیکتون رو بسلامتی مافیای داروهای سنتی ببرین بالا! نوش، بره جایی که غم نباشه :-)
و اما در مورد شربت، یک شربت گیاهی هست به اسم آلرگارد که اخیرا صدا و سیما تبلیغشو کرده به عنوان درمان گیاهی کرونا و مردم از در و دیوار داروخانه بالا میروند برای پیدا کردنش.
اولا در مورد خود شربت یک نکته هست که در گزارش صدا و سیما بهش اشاره نشد. اگر به قسمت اجزا فرآورده نگاه کنید، آخرین جزء، اپیوم هست. اپیوم به ترکیبات شبه مورفینی مشتق از تریاک گفته میشود. پس اگر شربت اثر درمانی مثل کاهش درد و کوفتگی ناشی از کووید-۱۹ دارد، ناشی از فرآورده اپیوم آن است.
خوب حالا داستان از کجا جالب میشه؟
از اونجایی که تو گزارش صدا و سیما با آقایی به اسم دکتر فرامرز معماری مصاحبه میکنه به عنوان سرپرست تیم تحقیقاتی آلرگارد.
خوب حالا برید اسم این دکتر رو در گوگل سرچ کنید و اتهاماتش در آمریکا و سوابقش در ایران رو بررسی کنید.
آبان سال گذشته هم کیانوش جهانپور از صدور مجوز سازمان غذا و دارو برای چهار داروی گیاهی کرونا خبر داده بود.
اگر یادتون باشه از دلایل برکناری دکتر ملک زاده معاون تحقیقات وزارت بهداشت مخالفت با ادعا موثر بودن داروهای گیاهی در درمان کرونا بود.
حالا بعد ازخوندن سوابق فرامز معماری در اینترنت، پازل ها رو بذارید کنار هم و ببینید جون ما در این پاندمی دردست چه کسانی قرار گرفته!
ضمنا این شرکت دانش بنیان نیاک متعلق به اون آقای دکتر متجاوزه.
@flith
بعد تصمیم میگیره وارد کار خیرخواهانه بشه!
هر از چندگاهی به روستاها سفر میکنه تا مردم رو رایگان درمان کنه. کمکم چند نفر صداشون درمیاد و اعلام میکنند که این آقا به بهانه کار خیرخواهانه به بیماران تجاوز میکرده اما هر صدایی که در میاد سریع خفه میشه.
یکی از ویلاهاش رو در اختیار یک اکیپ گندهلات و شرخر میذاره تا اونجا پادشاهی کنند و اینجوری ارتشش رو میسازه. هر کسی که در مسیرش قرار میگیره، یا از آزارهای جنسی و تجاوزهاش میگه، یه گله لات رو میفرسته سراغش، حتی پرونده تجاوزی در وزارت بهداشت باز میشه اما با رشوه حل میشه، و اینجوریه که هنوز هم داره طبابت میکنه.
تمام اینها مقدمه بود.
چند ماه پیش صدا و سیما با این شخص مصاحبه میکنه و این شخص اعلام میکنه که. داروی کرونا رو با موفقیت در مازندران آزمایش کردند. تبلیغی که باعث میشه هر شیشه شربت STOPCIVIR چندین میلیون تومن در بازار سیاه فروش بره.
امروز شنیدم ظاهرا شربت STOPCIVIR با تعییر نام به آلرگارد، جزو چهار داروی گیاهیایه که به تایید وزارت بهداشت رسیده!
با دکتر فرامرز معماری آشنا بشید:
حالا بریم سراغ بروشور دارو. "تنتور اُپیوم" ترکیبی مشتق از تریاک و الکل و آبه. روی بروشور دقیقا نوشته حاوی ۲.۷۴ میلیلیتر تنتور اپیوم در ۱۲۰ میلیگرم. هر ۲ میلیگرم اپیوم حاوی ۲۰ میلیگرم مورفینه. اگه کسی با این شربت بدندردش خوب میشه و فکر میکنه وای آویشن و رازیانه و گلپر معجزه میکنه، اشتباه میکنه. این فقط سرخوشی تریاک و مسکن مورفینه که اعتیادآور هم میشه. اسم دوتا گیاه رو نوشتن و با تریاک رقیق کردن و شده داروی گیاهی! با این تفاسیر دیگه کاملا مطمئنم باید از این "دوا" دوری کرد :) نمیدونم مافیای پشت این شربت چیه اما کرونا و درمانش تو کشور ما شده دکون و دلالبازی.
جالبر اینکه تو این شربت اتانول هم هست! خب خداروشکر که مصرف الکل آزاد شد :-) خواستین این شربت رو بخورین، یه مزه هم کنارش بخورین و پیکتون رو بسلامتی مافیای داروهای سنتی ببرین بالا! نوش، بره جایی که غم نباشه :-)
و اما در مورد شربت، یک شربت گیاهی هست به اسم آلرگارد که اخیرا صدا و سیما تبلیغشو کرده به عنوان درمان گیاهی کرونا و مردم از در و دیوار داروخانه بالا میروند برای پیدا کردنش.
اولا در مورد خود شربت یک نکته هست که در گزارش صدا و سیما بهش اشاره نشد. اگر به قسمت اجزا فرآورده نگاه کنید، آخرین جزء، اپیوم هست. اپیوم به ترکیبات شبه مورفینی مشتق از تریاک گفته میشود. پس اگر شربت اثر درمانی مثل کاهش درد و کوفتگی ناشی از کووید-۱۹ دارد، ناشی از فرآورده اپیوم آن است.
خوب حالا داستان از کجا جالب میشه؟
از اونجایی که تو گزارش صدا و سیما با آقایی به اسم دکتر فرامرز معماری مصاحبه میکنه به عنوان سرپرست تیم تحقیقاتی آلرگارد.
خوب حالا برید اسم این دکتر رو در گوگل سرچ کنید و اتهاماتش در آمریکا و سوابقش در ایران رو بررسی کنید.
آبان سال گذشته هم کیانوش جهانپور از صدور مجوز سازمان غذا و دارو برای چهار داروی گیاهی کرونا خبر داده بود.
اگر یادتون باشه از دلایل برکناری دکتر ملک زاده معاون تحقیقات وزارت بهداشت مخالفت با ادعا موثر بودن داروهای گیاهی در درمان کرونا بود.
حالا بعد ازخوندن سوابق فرامز معماری در اینترنت، پازل ها رو بذارید کنار هم و ببینید جون ما در این پاندمی دردست چه کسانی قرار گرفته!
ضمنا این شرکت دانش بنیان نیاک متعلق به اون آقای دکتر متجاوزه.
@flith
☘☘☘
افغانستان و کتابهایی که دیگر چاپ نخواهند شد
سعید معدنی
در تنفس تاریخی بین دوحکومت طالبانی در افغانستان، فرصتی شد تا بخشی از افغانستان که زیر سلطه طالبها نبودند برای ۲۰ سال، فارغ از هر محدودیتی آزادی را تجربه کنند. آزادی گرانقدری که برای کشور جهانسومی مثل افغانستان آرزوست.
خاطرم هست چند سال پیش در مراسمی جهت رونمایی از کتابی تحت عنوان "افسوس برای نرگسهای افغانستان" نوشته ژیلا بنییعقوب که سخنران اصلی آن مرحوم دکتر محمد امین قانعی راد - رئیس سابق انجمن جامعه شناسی ایران - بود، بانویی افغانستانی پشت تریبون رفت و گفت: ما در افغانستان همه نوع آزادی داریم ، آزادی مطبوعات ، نشرکتاب، ماهواره، اینترنت، آزادی حجاب، ورزش زنان، حضور زنان تماشاگر بر روی سکوهای ورزشگاهها و..... تنها چیزی که ما در افغانستان در زیر سایه ترسناک طالبان و القاعده نداریم " امنیت" است.
یکی از موارد در این دوره آزادی افغانستان که شاید تا زمان طولانی در آینده تکرار نشود، "آزادی نشر کتاب"بود. برخی نویسندگان و مترجمان ایرانی از ترس سانسور یا ممنوعیت چاپ کتابشان از سوی وزارت ارشاد، دست به دامن ناشران افغانستانی میشدند.این نوع کتابها پس از چاپ به برخی کتابفروشیهای ایران راه مییافت و یا توسط دستفروشان در پیادهروها به فروش میرسید. حتی کتاب هایی مثل "لولیتا" نوشته ناباکوف - که نشر آن مدتی در نیمه اول قرن بیستم در اروپا از جمله فرانسه ممنوع بود- بدون هیچ سانسوری در افغانستان چاپ شد! و به دست فارسیزبانان در ایران و سایر کشورها رسید. کتابی که به هیچ وجه در ایران اجازه نشر نخواهد داشت.
دهها و شاید هم صدها کتاب سراغ داریم که بدون سانسور در افغانستان "دوره تنفس!" چاپ شد و بدست فارسیزبانان رسید، اما با بازگشت طالبان به اریکه قدرت قطعاً این چاپخانهها و کتابها برچیده خواهند شد.
روزهای خوش افغانستان به پایان رسید و زین پس این کشور نیز در زیر سایه پرچم سیاه و سفید طالبانی در حسرت روزهای خوش "آزادی" خواهد بود و از آن هرازگاهی همچون خاطرهای خوش یاد خواهند کرد.
۲۸ مرداد ۱۴۰۰
#افغانستان
#نشر
#آزادی
#لولیتا
@flith
افغانستان و کتابهایی که دیگر چاپ نخواهند شد
سعید معدنی
در تنفس تاریخی بین دوحکومت طالبانی در افغانستان، فرصتی شد تا بخشی از افغانستان که زیر سلطه طالبها نبودند برای ۲۰ سال، فارغ از هر محدودیتی آزادی را تجربه کنند. آزادی گرانقدری که برای کشور جهانسومی مثل افغانستان آرزوست.
خاطرم هست چند سال پیش در مراسمی جهت رونمایی از کتابی تحت عنوان "افسوس برای نرگسهای افغانستان" نوشته ژیلا بنییعقوب که سخنران اصلی آن مرحوم دکتر محمد امین قانعی راد - رئیس سابق انجمن جامعه شناسی ایران - بود، بانویی افغانستانی پشت تریبون رفت و گفت: ما در افغانستان همه نوع آزادی داریم ، آزادی مطبوعات ، نشرکتاب، ماهواره، اینترنت، آزادی حجاب، ورزش زنان، حضور زنان تماشاگر بر روی سکوهای ورزشگاهها و..... تنها چیزی که ما در افغانستان در زیر سایه ترسناک طالبان و القاعده نداریم " امنیت" است.
یکی از موارد در این دوره آزادی افغانستان که شاید تا زمان طولانی در آینده تکرار نشود، "آزادی نشر کتاب"بود. برخی نویسندگان و مترجمان ایرانی از ترس سانسور یا ممنوعیت چاپ کتابشان از سوی وزارت ارشاد، دست به دامن ناشران افغانستانی میشدند.این نوع کتابها پس از چاپ به برخی کتابفروشیهای ایران راه مییافت و یا توسط دستفروشان در پیادهروها به فروش میرسید. حتی کتاب هایی مثل "لولیتا" نوشته ناباکوف - که نشر آن مدتی در نیمه اول قرن بیستم در اروپا از جمله فرانسه ممنوع بود- بدون هیچ سانسوری در افغانستان چاپ شد! و به دست فارسیزبانان در ایران و سایر کشورها رسید. کتابی که به هیچ وجه در ایران اجازه نشر نخواهد داشت.
دهها و شاید هم صدها کتاب سراغ داریم که بدون سانسور در افغانستان "دوره تنفس!" چاپ شد و بدست فارسیزبانان رسید، اما با بازگشت طالبان به اریکه قدرت قطعاً این چاپخانهها و کتابها برچیده خواهند شد.
روزهای خوش افغانستان به پایان رسید و زین پس این کشور نیز در زیر سایه پرچم سیاه و سفید طالبانی در حسرت روزهای خوش "آزادی" خواهد بود و از آن هرازگاهی همچون خاطرهای خوش یاد خواهند کرد.
۲۸ مرداد ۱۴۰۰
#افغانستان
#نشر
#آزادی
#لولیتا
@flith
☘☘☘
از همين ميترسم که به کسي يا چيزي عادت کنی، اون وقت اون کس يا اون چيز قالت بذاره...
اون موقع ديگه هيچي برات باقي نميمونه...
ميفهمي چي ميخوام بگم ؟
از کسايي که ميزارن ميرن خوشم نمياد...
واسه همينم اول از همه خودم ميرم...
اينجوري خاطرم جمع تره !
#رومن_گاری
خداحافظ گاری کوپر
@flith
از همين ميترسم که به کسي يا چيزي عادت کنی، اون وقت اون کس يا اون چيز قالت بذاره...
اون موقع ديگه هيچي برات باقي نميمونه...
ميفهمي چي ميخوام بگم ؟
از کسايي که ميزارن ميرن خوشم نمياد...
واسه همينم اول از همه خودم ميرم...
اينجوري خاطرم جمع تره !
#رومن_گاری
خداحافظ گاری کوپر
@flith
☘☘☘
#كوروش بزرگ :
همه انسانها برای رسیدن به خدای خود از هر دین و هر عقیده ای و هر #مذهبی در سرزمین های تحت حاکمیت من
آزاد هستند...
آزادی
برابری
برادری
و مهربانی شعار من است
امروز ٤ شهريور مصادف با زادروز داراب یا همان کوروش بزرگ و جشن شهریورگان است
کوروش بزرگ نه بخاطر
فتوحات ش
بلکه بخاطر شخصیت و شعور و انسانیت و مهربانی ...
و به علت بنیانگذار بودن #حقوق_بشر در کره زمین برای ما ایرانیان و همه جهانیان قابل احترام و یک سنبل و یک الگوی زیبا است...
توماس جفرسون نویسنده قانون اساسی آمریکا میگوید: وقتی مشغول نوشتن قانون اساسی آمریکا بودیم، دو الگو پیش رو داشتیم: نیکولو ماکیاولى، و کوروش هخامنشى
و ما کوروش را برگزیدیم
قابل توجه وحوش و ددانی که ما را کوروش پرست میپندارند!
کسی کوروش را نمیپرستد!
این بزرگ مرد روشنفکر تاریخ
الگو و افتخار نوع بشر است...
کامران مهربان
@flith
#كوروش بزرگ :
همه انسانها برای رسیدن به خدای خود از هر دین و هر عقیده ای و هر #مذهبی در سرزمین های تحت حاکمیت من
آزاد هستند...
آزادی
برابری
برادری
و مهربانی شعار من است
امروز ٤ شهريور مصادف با زادروز داراب یا همان کوروش بزرگ و جشن شهریورگان است
کوروش بزرگ نه بخاطر
فتوحات ش
بلکه بخاطر شخصیت و شعور و انسانیت و مهربانی ...
و به علت بنیانگذار بودن #حقوق_بشر در کره زمین برای ما ایرانیان و همه جهانیان قابل احترام و یک سنبل و یک الگوی زیبا است...
توماس جفرسون نویسنده قانون اساسی آمریکا میگوید: وقتی مشغول نوشتن قانون اساسی آمریکا بودیم، دو الگو پیش رو داشتیم: نیکولو ماکیاولى، و کوروش هخامنشى
و ما کوروش را برگزیدیم
قابل توجه وحوش و ددانی که ما را کوروش پرست میپندارند!
کسی کوروش را نمیپرستد!
این بزرگ مرد روشنفکر تاریخ
الگو و افتخار نوع بشر است...
کامران مهربان
@flith
Forwarded from Rat de biblio 📚🐁
به نمایشنامهی راستان و دوراهی خونیناش برمیگردم: آیا باید به ستمگری که بچهای دارد اجازهی ادامه ی حیات داد؟ فصل مناسبی برای چنین تفکراتی نبود. فصل سیل معمول مسابقات احمقانهی ورزشی و تلوزیونی بود. در بازیهای المپیک جنگ ملت ها بر سر مدالها و جایگاههاست. کمی دوتر، در کشوری که در گذشته فوتبال و والیبالش شهرت داشت، نبرد جدی تری درجریان بود. اما کمتر حرفش را میزدند. شکست اندیشه؟ یکسان سازی ارزشها؟ البته که نه. جامعهی مدرن خیلی واضح میداند چه چیز برایش مهم است. سلسله مراتب دقیقی از الویتهایش را بنیان گذاشته که ترتیب عنوان های خبر ساعت بیست آن را بازتاب میدهد: خونینترین درام جایی دورتر از مسابقهی نهایی دو 400متر بامانع درجریان است. آنشب، وقتی برندگان مدالهای طلا، نقره و برنز مشخص شدند، خبر دادند که در بوسنی تیراندازی در کمین، عمدا به روی سرویس مدرسهای آتش گشوده است. چند کودک در خون و خرده شیشه میان نیمکتهای سوراخ شدهای افتاده بودند، که چند پیرزن آمده بودند و برایشان گریه می کردند. روز بعد_ روز مسابقات شنا یا وزنهبرداری_، این بچه¬ها را به خاک سپردند و تکتیرانداز دیگری _ یا همان ؟ _ به خانوادههایی که سر گورها بودند تیراندازی کرد. همزمانی این اتفاقها بیتردید فقط برای منی که آن روزها راستان را می¬خواندم وجود داشت. در آغاز قرن، یک تروریست روس تسلیم شد تا جان کودکی را نجات دهد. در پایان همان قرن، یک قاتل صرب کودکی را هدف میگیرد و از جانش نمیگذرد. تاریخ به سرعت عوض میشود، از پافشاری در وحشت لذت میبرد. قاتلها از وجدانی که کامو از آنها قهرمانهایش را میسازد خیلی دوراند.
#فیلیپ_فورست
#کودک_ابدی
#مرضیه_کردبچه
#فیلیپ_فورست
#کودک_ابدی
#مرضیه_کردبچه
Forwarded from Rat de biblio 📚🐁
به او گفتم نمیتوان از ادبیات مخصوصا شعر خودمان برای این حرفهای عقلانی تاییدیه آورد، چون همانقدر که در مذمت دنیا داری شعر داریم، همانقدر در لذت بردن از این دوره فانی بیت و غزل و رباعی هست. بستگی دارد که وسط این حرفها کدام بیت یادت بیاید یا بخواهی به کار ببری اش. در صحت این قول هم شعری خواند. فکر کردم این درد بی درمان کلههایی ست ست که جلونگاه خیالات پریشانند که تناقض امور را تشخیص نمیدهند. بعد این فکر آمد که دنیا اصلاً جولانگاهی از این شکل ها و مفاهیم متناقض است و اگر چنین تعارضهای آشکاری در کل زندگی نبود، ما این همه سرگشته و بیچاره نمی شدیم.
#گفتن_در_عین_نگفتن
#جواد_مجابی
#ققنوس
#گفتن_در_عین_نگفتن
#جواد_مجابی
#ققنوس
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
ترانه بسیار زیبای
#چشم_های_مامان با صدای دلنشین #کنجی_ژیراک
Music #Les_yeux_de_la_mama
Artist #Kendji_Girac
سلامی نثار مادرم ؛
اولین وطن و آخرین تبعیدگاه!
#محمود_درویش
@flith
#چشم_های_مامان با صدای دلنشین #کنجی_ژیراک
Music #Les_yeux_de_la_mama
Artist #Kendji_Girac
سلامی نثار مادرم ؛
اولین وطن و آخرین تبعیدگاه!
#محمود_درویش
@flith
*تئوری موسی*
دوستی میگفت: یک خواهر زاده داشتم بنام مصطفی.
وقتی مدرسه میرفت، درسش اصلا خوب نبود و خواهر من از دست این پسر پیر شد.
البته الحمدلله حالا عاقبت بخیر شده.
این بچه توی کلاسشون یک شاگرد اول داشتند که اسمش «موسی» بود ولی مصطفی خودش توی همه درسها افتضاح بود.
عصر وقتی که مصطفی از مدرسه میومد خونه، خواهرم ازش می پرسید مصطفی دیکته چند شدی؟ اولین چیزی که مصطفی میگفت این بود که موسی شده یازده!! (معنی این حرف این بود که مثلا من شدم هفت) ولی اول نمره موسی رو می گفت که گند خودش رو توجیه کنه!
یک روز دیگه که میومد خونه همشیره ما ازش می پرسید مصطفی ریاضی چند شدی، بلافاصله می گفت موسی شده ۱۳!! با گفتن نمره موسی خواهرم خودش می فهمید که مصطفی چه گندی زده...
همشیره من میگفت وای به اون روزی که مصطفی در یک درسی میگفت: موسی شده ۱۰...، اون روز سختترین روز من بود، چون معنی این حرف این بود که «من شدم مثلا ۲» اما اگر موسی ۲۰ یا ۱۹ میشد دیگه مصطفی هیچ حرفی در باره نمره موسی گزارش نمیداد.
واقعیت اینه که ما بین آشنایان و دوستان اسم این روش و تکنیک رسانهای و اطلاع رسانی صدا و سیما و جراید کشور را گذاشتیم «تئوری موسی» و لذا همهی ما ۴۰ ساله که با این تئوری آشنایی داریم و زندگی می کنیم.
یعنی هر وقت یک خراب کاری در کشور واقع میشه، صدا و سیما و جراید و رسانه ها شروع میکنند به نشر اخباری که بعضی از کشورهای دنیا در اون موضوع بخصوص یه مشکلی براشون پیش اومده.
نظیر «تئوری موسی» رو ما در آتش سوزی، سیل، خشکسالی، مشارکت انتخاباتی، تلفات و ابتلا به کرونا بی واکسنی و... بطور مستمر شاهد هستیم.
ولی هيچوقت صدا و سیما و جراید، از کارهای خوبی که امريکا و کانادا، اروپا و بطور کلی غرب برای مردمش میکند، حرف نمیزنه و فقط موقع خراب کاری های مسئولین، یاد غرب میافتند!
"تئوری موسی" یک "روش مدیریتی" در کشور ماست.
@flith
دوستی میگفت: یک خواهر زاده داشتم بنام مصطفی.
وقتی مدرسه میرفت، درسش اصلا خوب نبود و خواهر من از دست این پسر پیر شد.
البته الحمدلله حالا عاقبت بخیر شده.
این بچه توی کلاسشون یک شاگرد اول داشتند که اسمش «موسی» بود ولی مصطفی خودش توی همه درسها افتضاح بود.
عصر وقتی که مصطفی از مدرسه میومد خونه، خواهرم ازش می پرسید مصطفی دیکته چند شدی؟ اولین چیزی که مصطفی میگفت این بود که موسی شده یازده!! (معنی این حرف این بود که مثلا من شدم هفت) ولی اول نمره موسی رو می گفت که گند خودش رو توجیه کنه!
یک روز دیگه که میومد خونه همشیره ما ازش می پرسید مصطفی ریاضی چند شدی، بلافاصله می گفت موسی شده ۱۳!! با گفتن نمره موسی خواهرم خودش می فهمید که مصطفی چه گندی زده...
همشیره من میگفت وای به اون روزی که مصطفی در یک درسی میگفت: موسی شده ۱۰...، اون روز سختترین روز من بود، چون معنی این حرف این بود که «من شدم مثلا ۲» اما اگر موسی ۲۰ یا ۱۹ میشد دیگه مصطفی هیچ حرفی در باره نمره موسی گزارش نمیداد.
واقعیت اینه که ما بین آشنایان و دوستان اسم این روش و تکنیک رسانهای و اطلاع رسانی صدا و سیما و جراید کشور را گذاشتیم «تئوری موسی» و لذا همهی ما ۴۰ ساله که با این تئوری آشنایی داریم و زندگی می کنیم.
یعنی هر وقت یک خراب کاری در کشور واقع میشه، صدا و سیما و جراید و رسانه ها شروع میکنند به نشر اخباری که بعضی از کشورهای دنیا در اون موضوع بخصوص یه مشکلی براشون پیش اومده.
نظیر «تئوری موسی» رو ما در آتش سوزی، سیل، خشکسالی، مشارکت انتخاباتی، تلفات و ابتلا به کرونا بی واکسنی و... بطور مستمر شاهد هستیم.
ولی هيچوقت صدا و سیما و جراید، از کارهای خوبی که امريکا و کانادا، اروپا و بطور کلی غرب برای مردمش میکند، حرف نمیزنه و فقط موقع خراب کاری های مسئولین، یاد غرب میافتند!
"تئوری موسی" یک "روش مدیریتی" در کشور ماست.
@flith
☘☘☘
آزادی!
کدامین آزادی؟
آزادی، اسبیست خسته و لنگان
که هر روز گلوله بارَش میشود.
میهن!
کدامین میهن؟
خاکی که هر روز چندینبار میکُشیم؟
دشتی که مرده شویخانه شده است؟
کوهی که تابوت گشته است؟
سنگ،گِل،ماسه و ریگی
که بند و زندان زاییده است؟
نمیدانم کدام است میهن؟
کدام است آزادی؟
جویباری که در روز روشن
سرچشمهاش را غارت میکنیم؟
معشوقهای که در خواب
چشمهایش را میرباییم؟
ابری که پیش از باریدن
بارانش را به تاراج میبریم؟
ماهی که در شب چهارده میدزدیم؟
آزادی، اسبیست خسته و لنگان
که هر روز گلوله بارَش میشود…
«شیرکو بیکس»
برگردان : علی رسولی
@flith
آزادی!
کدامین آزادی؟
آزادی، اسبیست خسته و لنگان
که هر روز گلوله بارَش میشود.
میهن!
کدامین میهن؟
خاکی که هر روز چندینبار میکُشیم؟
دشتی که مرده شویخانه شده است؟
کوهی که تابوت گشته است؟
سنگ،گِل،ماسه و ریگی
که بند و زندان زاییده است؟
نمیدانم کدام است میهن؟
کدام است آزادی؟
جویباری که در روز روشن
سرچشمهاش را غارت میکنیم؟
معشوقهای که در خواب
چشمهایش را میرباییم؟
ابری که پیش از باریدن
بارانش را به تاراج میبریم؟
ماهی که در شب چهارده میدزدیم؟
آزادی، اسبیست خسته و لنگان
که هر روز گلوله بارَش میشود…
«شیرکو بیکس»
برگردان : علی رسولی
@flith
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
کلیپی تاثیرگذار درمورد نیکی به پدر و مادر
@flith
@flith
Forwarded from پرواز فکر و اندیشه
☘☘☘
[اسپینوزا]: جهل و باورهای خرافی به سرعت شایع میشوند و من باور دارم که رهبران مذهبی برای حفظ موقعیت خود به آتش آن دامن میزنند.
------------
[اسپینوزا]: اجازه بده از قول #اپیکور ، متفکر و خردمند یونان باستان به تو چیزی بگویم. او همچون بسیاری از افراد منطقی باور داشت که جهان آخرتی در کار نیست و ما باید زندگی خود را فقط تا آنجا که میتوانیم با آرامش و آسایش و شادمانی بگذرانیم. هدف از زندگی چیست؟ پاسخ او این است که ما باید جویای ataraxia باشیم. ترجمه اش میشود «آرامش درونی» یا «رهایی از درد و رنج هیجانی». او اشاره میکند که نیازهای افراد خردمند اندک هستند و به سادگی و راحتی ارضا میشوند، در حالی که افرادی با تمایل عمیق و ریشه دار برای قدرت یا ثروت، شاید مانند عموی تو، هرگز به آرامش خیال دست نمی یابند، زیرا تمایل زایاست.
------------
[اسپینوزا]: آرزو دارم که ما خود واژگان تورات را بررسی کنیم، نه تعبیر و تفسیر افراد کوتهبین را.
------------
[اسپینوزا]: معجزه ها فقط به واسطه ی جهل انسان وجود دارند. در دوران باستان هر رویدادی که ممکن نبود با علت های طبیعی آن را توضیح داد، آن را معجزه در نظر می گرفتند. هرچه جهل توده ها درباره ی کار طبیعت بیشتر بود، شمار معجزه ها هم بیشتر میشد.
------------
[اسپینوزا]: مذهب و کشورداری باید از هم جدا باشند. تصور پذیرترین حاکم، رهبری است که آزادانه او را انتخاب کنند و به وسیله ی شورای منتخب قدرت هایش محدود شود و نیز کسی است که بتواند برای آرامش عمومی و امنیت و رفاه اجتماعی عمل کند.
-------------
[اسپینوزا]: آنها[خاخامها] ما را با ترس و امید مهار میکنند. ترس از آنچه پس از مرگ روی خواهد داد و امید به اینکه اگر ما به روشی خاص زندگی کنیم، روشی که برای جامعهی مذهبی و ادامهی قدرت خاخام ها خوب است، از زندگی سعادتمند در جهان آخرت لذت خواهیم برد.
-------------
[اسپینوزا]: به تو میگویم که وقتی جسم می میرد، روح هم می میرد. هیچ جهان آخرتی وجود ندارد. اجازه نخواهم داد خاخام ها یا هرکس دیگری مرا از استدلال و تعقل باز دارد، چون فقط از راه عقل و منطق است که میتوانیم خدا را بشناسیم و این کاوش یگانه سرچشمه ی حقیقی سعادت در این زندگی است.
-------------
[اسپینوزا]: من معتقد نیستم که پرسیدن، بیماری باشد. اطاعت کورکورانه بدون هیچ پرسشی، بیماری است.
#مسئله_اسپینوزا
#اروین_یالوم
@flith
[اسپینوزا]: جهل و باورهای خرافی به سرعت شایع میشوند و من باور دارم که رهبران مذهبی برای حفظ موقعیت خود به آتش آن دامن میزنند.
------------
[اسپینوزا]: اجازه بده از قول #اپیکور ، متفکر و خردمند یونان باستان به تو چیزی بگویم. او همچون بسیاری از افراد منطقی باور داشت که جهان آخرتی در کار نیست و ما باید زندگی خود را فقط تا آنجا که میتوانیم با آرامش و آسایش و شادمانی بگذرانیم. هدف از زندگی چیست؟ پاسخ او این است که ما باید جویای ataraxia باشیم. ترجمه اش میشود «آرامش درونی» یا «رهایی از درد و رنج هیجانی». او اشاره میکند که نیازهای افراد خردمند اندک هستند و به سادگی و راحتی ارضا میشوند، در حالی که افرادی با تمایل عمیق و ریشه دار برای قدرت یا ثروت، شاید مانند عموی تو، هرگز به آرامش خیال دست نمی یابند، زیرا تمایل زایاست.
------------
[اسپینوزا]: آرزو دارم که ما خود واژگان تورات را بررسی کنیم، نه تعبیر و تفسیر افراد کوتهبین را.
------------
[اسپینوزا]: معجزه ها فقط به واسطه ی جهل انسان وجود دارند. در دوران باستان هر رویدادی که ممکن نبود با علت های طبیعی آن را توضیح داد، آن را معجزه در نظر می گرفتند. هرچه جهل توده ها درباره ی کار طبیعت بیشتر بود، شمار معجزه ها هم بیشتر میشد.
------------
[اسپینوزا]: مذهب و کشورداری باید از هم جدا باشند. تصور پذیرترین حاکم، رهبری است که آزادانه او را انتخاب کنند و به وسیله ی شورای منتخب قدرت هایش محدود شود و نیز کسی است که بتواند برای آرامش عمومی و امنیت و رفاه اجتماعی عمل کند.
-------------
[اسپینوزا]: آنها[خاخامها] ما را با ترس و امید مهار میکنند. ترس از آنچه پس از مرگ روی خواهد داد و امید به اینکه اگر ما به روشی خاص زندگی کنیم، روشی که برای جامعهی مذهبی و ادامهی قدرت خاخام ها خوب است، از زندگی سعادتمند در جهان آخرت لذت خواهیم برد.
-------------
[اسپینوزا]: به تو میگویم که وقتی جسم می میرد، روح هم می میرد. هیچ جهان آخرتی وجود ندارد. اجازه نخواهم داد خاخام ها یا هرکس دیگری مرا از استدلال و تعقل باز دارد، چون فقط از راه عقل و منطق است که میتوانیم خدا را بشناسیم و این کاوش یگانه سرچشمه ی حقیقی سعادت در این زندگی است.
-------------
[اسپینوزا]: من معتقد نیستم که پرسیدن، بیماری باشد. اطاعت کورکورانه بدون هیچ پرسشی، بیماری است.
#مسئله_اسپینوزا
#اروین_یالوم
@flith
.
🔰ایستا کن که تو با بُرقع هم چه زیبایی!
🖊 #غلامرضا_علیزاده
افغانستان بخشی از ایران تاریخی و خراسان بزرگ است. هنوز تاریخ ادبیات و عرفانِ ایران، ناصر خسرو قبادیانی، پیرهرات و سنایی غزنوی و مولانا بلخی را از خود میدانند (همچنانکه نظامی گنجوی را از خود) و با روح سیطره یافته بر تاریخ این سرزمین همذات پنداری میکنند. در آن سوی نیز اینگونه است، بسیاری از بزرگان و قومندان و حتا سیاستمداران افغانستان، کتاب بالین ِ شب شان، اشعار حافظ و سعدی و فردوسیست و یا کویر شریعتی که کتاب همراه شیر پنجشیر و محبوب مصطفی چمران در سنگرهای تل مسعود لبنان بود.
دگر پنجهیر۱ و دگر بامیان / سرا مرز ایران و جای کیان
نیز وقتی از بلخ میگوییم، ناخودآگاه توسن خیالمان به دل تاریخ اساطیری ره میسپارد؛ شهری که جمشید در آن تاج میگذارد و زرتشت در آن مبعوث شده است و بالاخره در روزگارِغزنویان، حسنک وزیر نماد معصومیت روشنفکری تاریخی بیهقی در آن به دار آویخته میشود. شاهنامه از بلخ به مثابهی قبلهگاه ایرانیان یاد کرده است:
به بلخ گزین شد برآن نوبهار/ که یزدان پرستان برآن روزگار/ مر آن خانه داشتندی چنان/ که مر مکه را تازیان این زمان
اما آفتاب پنجشیر که تو گویی قطعهای از بهشت است، و برآمدنِ آن هر بامداد، از ستیغ کوههای شمالِ خاوری افغانستان، روز دیگری را در کنار رودخانه زیبایش مژده میداد، امروز لهجهاش را عوض کرده است و این بوی باروت و گلوله است که بجای ماهیهای خوشرنگ بر سطح رود خروشان پنجشیر فرود میآیند و برای ثبت تاریخ پرماجرای این دره تاریخی بر کف رودخانه آرام میگیرند. یا نه؛
«تن سوخته کلمات
دیگر رنگی نمی نوشند
فرجام فریادها همیشه
خطی خونین بود
دور شعرهای غریبانه»۲
●اما چرا وجدان های آزاد جامعه از پنجشیر و سهراب زمانه حمایت میکنند؟
حقیقت این است که هرگز نمیتوان تعلق و درهم تنیدگیِ دو ملت ایران و افغانستان را کتمان کرد یا ذیل چندین دهه آموزههای تحمیلی ایدئولوژیک از اذهان این مردم زدود. همبستگی و احساس تعلق در بزنگاه تاریخی، هر کجا ضرورت یابد خود را خواهد یافت. از این رو، جغرافیای پنجشیر این روزها آشناترین و مهمترین ژئوپلیتیک را در نگاه نگران ایرانیان به خود اختصاص داده و شیربچه پنجشیری، به طرفةالعینی دلها رو از تونل سالنگ عبور داده و روانه این قطعه از حوزه تمدنی ایرانِ بزرگ کرده است. ملالتی نخواهد بود اگر مرزها چون حائلی موقت، به روی ملت ها حصار ایجاد کردهاند، چرا که ادبیات و تلاقی تاریخی و زبانی جور آن را کشیدهاند.
وقتی فرزند پنجشیر با زبان خودمان از جهانیان یاری میطلبد، بیدرنگ سهراب و سیاوش شاهنامه در ذهنمان تداعی میگردد و میپنداریم که کاوه در جنگ با ضحاک ما را به یاری میخواند. وقتی به بیانی دلنشین میگوید؛ ایستاد شوید، زبان بیهقی و ناصرخسرو را بیادمان میآورد و #مجدود۳ مان میسازد. مباد که شقایق ز شبیخون باغ پرپر شود.
راستی ما را با پشتونیانِ دستار بسر چکار؟ چه عقد اخوتی بین ما و آنان برقرار است و بر سر کدام آرمان مشترک، با بازماندگان خوارج همداستان شدهایم؟!
و اینک، تظاهرات شجاعانه مردم کابل و مزارشریف و هرات که زنان، پیشآهنگان سربلند آنان هستند، نشان داد که روی پلشت تحجر و وارثان خوانش متصلب از دین که ریشه در احکام خشن نیاکانی در اساطیر سامی دارد، نمیتواند زن امروز را به بند کشد و مرد را به مثابه موید و موالی فرو کشد. بنابراین باید مشعوف از این بود که رویِ خوش و خوی خوشتر، زیر برقع تحجر زوال نمییابد و البته حکومتِ جور به مدد دشنه تغلب قوام نمییابد و تا شب دیجور نمیپاید!
--------------
پ.ن
۱. نام قدیم پنجشیر
۲. بخشی از شعر مهتاب میرقاسمی در مورد پنجشیر
۳. نیکبخت، بختیار، نیز نام کوچک سناییغزنوی
@flith
🔰ایستا کن که تو با بُرقع هم چه زیبایی!
🖊 #غلامرضا_علیزاده
افغانستان بخشی از ایران تاریخی و خراسان بزرگ است. هنوز تاریخ ادبیات و عرفانِ ایران، ناصر خسرو قبادیانی، پیرهرات و سنایی غزنوی و مولانا بلخی را از خود میدانند (همچنانکه نظامی گنجوی را از خود) و با روح سیطره یافته بر تاریخ این سرزمین همذات پنداری میکنند. در آن سوی نیز اینگونه است، بسیاری از بزرگان و قومندان و حتا سیاستمداران افغانستان، کتاب بالین ِ شب شان، اشعار حافظ و سعدی و فردوسیست و یا کویر شریعتی که کتاب همراه شیر پنجشیر و محبوب مصطفی چمران در سنگرهای تل مسعود لبنان بود.
دگر پنجهیر۱ و دگر بامیان / سرا مرز ایران و جای کیان
نیز وقتی از بلخ میگوییم، ناخودآگاه توسن خیالمان به دل تاریخ اساطیری ره میسپارد؛ شهری که جمشید در آن تاج میگذارد و زرتشت در آن مبعوث شده است و بالاخره در روزگارِغزنویان، حسنک وزیر نماد معصومیت روشنفکری تاریخی بیهقی در آن به دار آویخته میشود. شاهنامه از بلخ به مثابهی قبلهگاه ایرانیان یاد کرده است:
به بلخ گزین شد برآن نوبهار/ که یزدان پرستان برآن روزگار/ مر آن خانه داشتندی چنان/ که مر مکه را تازیان این زمان
اما آفتاب پنجشیر که تو گویی قطعهای از بهشت است، و برآمدنِ آن هر بامداد، از ستیغ کوههای شمالِ خاوری افغانستان، روز دیگری را در کنار رودخانه زیبایش مژده میداد، امروز لهجهاش را عوض کرده است و این بوی باروت و گلوله است که بجای ماهیهای خوشرنگ بر سطح رود خروشان پنجشیر فرود میآیند و برای ثبت تاریخ پرماجرای این دره تاریخی بر کف رودخانه آرام میگیرند. یا نه؛
«تن سوخته کلمات
دیگر رنگی نمی نوشند
فرجام فریادها همیشه
خطی خونین بود
دور شعرهای غریبانه»۲
●اما چرا وجدان های آزاد جامعه از پنجشیر و سهراب زمانه حمایت میکنند؟
حقیقت این است که هرگز نمیتوان تعلق و درهم تنیدگیِ دو ملت ایران و افغانستان را کتمان کرد یا ذیل چندین دهه آموزههای تحمیلی ایدئولوژیک از اذهان این مردم زدود. همبستگی و احساس تعلق در بزنگاه تاریخی، هر کجا ضرورت یابد خود را خواهد یافت. از این رو، جغرافیای پنجشیر این روزها آشناترین و مهمترین ژئوپلیتیک را در نگاه نگران ایرانیان به خود اختصاص داده و شیربچه پنجشیری، به طرفةالعینی دلها رو از تونل سالنگ عبور داده و روانه این قطعه از حوزه تمدنی ایرانِ بزرگ کرده است. ملالتی نخواهد بود اگر مرزها چون حائلی موقت، به روی ملت ها حصار ایجاد کردهاند، چرا که ادبیات و تلاقی تاریخی و زبانی جور آن را کشیدهاند.
وقتی فرزند پنجشیر با زبان خودمان از جهانیان یاری میطلبد، بیدرنگ سهراب و سیاوش شاهنامه در ذهنمان تداعی میگردد و میپنداریم که کاوه در جنگ با ضحاک ما را به یاری میخواند. وقتی به بیانی دلنشین میگوید؛ ایستاد شوید، زبان بیهقی و ناصرخسرو را بیادمان میآورد و #مجدود۳ مان میسازد. مباد که شقایق ز شبیخون باغ پرپر شود.
راستی ما را با پشتونیانِ دستار بسر چکار؟ چه عقد اخوتی بین ما و آنان برقرار است و بر سر کدام آرمان مشترک، با بازماندگان خوارج همداستان شدهایم؟!
و اینک، تظاهرات شجاعانه مردم کابل و مزارشریف و هرات که زنان، پیشآهنگان سربلند آنان هستند، نشان داد که روی پلشت تحجر و وارثان خوانش متصلب از دین که ریشه در احکام خشن نیاکانی در اساطیر سامی دارد، نمیتواند زن امروز را به بند کشد و مرد را به مثابه موید و موالی فرو کشد. بنابراین باید مشعوف از این بود که رویِ خوش و خوی خوشتر، زیر برقع تحجر زوال نمییابد و البته حکومتِ جور به مدد دشنه تغلب قوام نمییابد و تا شب دیجور نمیپاید!
--------------
پ.ن
۱. نام قدیم پنجشیر
۲. بخشی از شعر مهتاب میرقاسمی در مورد پنجشیر
۳. نیکبخت، بختیار، نیز نام کوچک سناییغزنوی
@flith
Forwarded from Rat de biblio 📚🐁
یازده سپتامبر ۲۰۱۱، بعد از ده روز اقامت تو کالج CITLشهر ارل که به گشت و گذار و تحقیق و ترجمه گذشته بود، راهی پاریس شدم... شنبه روزی بود و عید فطر... هوا حس و حال پاییزی داشت... بوی پاییز میامد و گرچه تو تقویم فرانسه پاییز بود، اما هنوز اونقدرها سردی خشک پاییز تو هوا نبود، شاید هنوز رطوبت رون به خشکی بادهای پاییزی میچربید و صبح هنوز بوی خاک خیس خورده داشت...
صبح نه خیلی زود، وقتی قدم زنون چمدونم رو به سمت ایستگاه راهآهن میکشیدم، دسته دسته مسلمونهای سفید پوش فرانسوی، از نماز عید برمیگشتند و شیرینی و شکلات بود که دست به دست میشد و آغوش و بوسه و تبریک بود بین مسلمون و نامسلمون... خنده و گفتگو بود، بین زنایی که هنوز چادر سفید نماز سرشون بود و زنایی که چادر سفیدشون رو دستشون تا بود و دامن پیراهن گلدارشون تو باد میرقصید...
به پاریس که رسیدم، معصومه ای که هیچ وقت پیشتر ندیده بودمش، امد استقبالم و نهار دعوتم کرد به یه زرشک پلو با مرغ ایرونی، بعد از سی روز روزه داری، برای افطار عید، میزبان منی بود که به حکم سفر روزهها رو تو کافه و رستوران های ارل خورده بودم!
بعد ظهر وقت اولین گشت و گذار تو پاریس بود، بلوار کلیشی، مولن روژ، مونتمارت و کلیسای قلب مقدس، بالای تپه ای به مشرف به کل شهر... تمام پاریس زیر پا بود، چنارا ی پاریس هم مثل چنارای خیابون پهلوی تهران برای پاییزی شدن عجله دارند انگار... عطر قهوه بود و همهمه ی برج بابل تو پایتخت هفتاد و دو ملت، فلش دوربین و صدای ساز و رقص و اواز، درست چند قدم اون ور تر از ناقوس کلیسا...
ده سال از یازده سپتامبر میگذشت، دیگه القاعده با تمام قدرت در حال تخریب اثار ملموس و غیر ملموس تمدن نبود، و عصر عید فطر اسلامی و نماز روز شنبه کلیسا در صلح و صفا برقرار بود... و کمی دور از تاریخ و جغرافیای شوم القاعده، اسم سرزمین من با "ندا" گره خورده بود...
ده سال پیشتر، در آخرین روزهای تعطیلات تابستونی، در حالی که با دخترعمه ها تمام شب رو تو خونهی پدر بزرگ، زحمت کشیده بودیم کشف کنیم متن ترانه ی جدید مدرن تاکینگ چیه... گوگل که زیر دستمون نبود اون روزا... تابستون با گوشی و پشت صفحه مانیتور نمی گذشت... تابستون شب بیداری و پر حرفی بود و تا لنگ ظهر خوابیدن...
ساعت از ده صبح گذشته بود که مامان اینا رسیدن و مامان گفت، ببین دنیا رو آب برده، شماها رو خواب برده... پاشید دخترا... نصف دنیا رو هواست...
جلو صفحه تلوزیون خشکمون میزنه... از سقوط برجها... از انفجار ... از هواپیماهای بیرحم... از اون همه خون و درد و فریاد... و اردلان سرافراز تو مغزم دکلمه پلی میکنه...
بعد از سقوط و انفجار/ فرو نشستن غبار/ به سال صفر میرسیم/ از پی سال دوهزار...
سالی که قرار بود گفتگوی تمدنها باشه و ما ساده لوحانه فکر میکردیم زیر عبای شکلاتی اصلاحات کبوتر آزادی پنهون شده و منتظر لحظهی شعبده بازیه برا پرواز، شیپور جنگ دمیده میشه و دست کم شر طالبان برای دو دهه از سر افغانها کم میشه...
درسته ما هنوز سازمون اسیر و گیسمون در بند میمونه، اما دلمون قنج میره وقتی میبینیم خواهرای افغانمون برقع اتش می زنند و به کلاس درس و هنر و ورزش برمیگردند...
بیست سال گذشته...
چه جنگ ها که به نام صلح کشتار نکرده... چه جانهای شیرین که بر سر حماقت و لجاجت ها به باد نشده... و آوارهای ریخته و زخمهای التیام نیافته... هیچ کبوتری از زیر هیچ عبای شکلاتی "ندا" مژدهی آزادی نداده...
ساز تو و گیس من هنوز در بند...
طالبان و القاعده پنجه در پنجه شیطان با قدرت برگشته...
و دختری که یک روز بی اداب و قبله، رو به آسمان پاریس نماز عاشقی به درگاه پروردگار خوانده بود، از ترس حمله ی شیاطین، در به همه ی آسمان ها بسته...
بیست سال گذشته... با همه ی امیدهای ثمر نداده یک نسل، چند نسل... ارزوی های از دست رفته ی یک ملت، چند ملت
و یازده سپتامبر ۲۰۲۱، پشت میز تدریس مجازی بی هیچ هیجانی گذشته...
صبح نه خیلی زود، وقتی قدم زنون چمدونم رو به سمت ایستگاه راهآهن میکشیدم، دسته دسته مسلمونهای سفید پوش فرانسوی، از نماز عید برمیگشتند و شیرینی و شکلات بود که دست به دست میشد و آغوش و بوسه و تبریک بود بین مسلمون و نامسلمون... خنده و گفتگو بود، بین زنایی که هنوز چادر سفید نماز سرشون بود و زنایی که چادر سفیدشون رو دستشون تا بود و دامن پیراهن گلدارشون تو باد میرقصید...
به پاریس که رسیدم، معصومه ای که هیچ وقت پیشتر ندیده بودمش، امد استقبالم و نهار دعوتم کرد به یه زرشک پلو با مرغ ایرونی، بعد از سی روز روزه داری، برای افطار عید، میزبان منی بود که به حکم سفر روزهها رو تو کافه و رستوران های ارل خورده بودم!
بعد ظهر وقت اولین گشت و گذار تو پاریس بود، بلوار کلیشی، مولن روژ، مونتمارت و کلیسای قلب مقدس، بالای تپه ای به مشرف به کل شهر... تمام پاریس زیر پا بود، چنارا ی پاریس هم مثل چنارای خیابون پهلوی تهران برای پاییزی شدن عجله دارند انگار... عطر قهوه بود و همهمه ی برج بابل تو پایتخت هفتاد و دو ملت، فلش دوربین و صدای ساز و رقص و اواز، درست چند قدم اون ور تر از ناقوس کلیسا...
ده سال از یازده سپتامبر میگذشت، دیگه القاعده با تمام قدرت در حال تخریب اثار ملموس و غیر ملموس تمدن نبود، و عصر عید فطر اسلامی و نماز روز شنبه کلیسا در صلح و صفا برقرار بود... و کمی دور از تاریخ و جغرافیای شوم القاعده، اسم سرزمین من با "ندا" گره خورده بود...
ده سال پیشتر، در آخرین روزهای تعطیلات تابستونی، در حالی که با دخترعمه ها تمام شب رو تو خونهی پدر بزرگ، زحمت کشیده بودیم کشف کنیم متن ترانه ی جدید مدرن تاکینگ چیه... گوگل که زیر دستمون نبود اون روزا... تابستون با گوشی و پشت صفحه مانیتور نمی گذشت... تابستون شب بیداری و پر حرفی بود و تا لنگ ظهر خوابیدن...
ساعت از ده صبح گذشته بود که مامان اینا رسیدن و مامان گفت، ببین دنیا رو آب برده، شماها رو خواب برده... پاشید دخترا... نصف دنیا رو هواست...
جلو صفحه تلوزیون خشکمون میزنه... از سقوط برجها... از انفجار ... از هواپیماهای بیرحم... از اون همه خون و درد و فریاد... و اردلان سرافراز تو مغزم دکلمه پلی میکنه...
بعد از سقوط و انفجار/ فرو نشستن غبار/ به سال صفر میرسیم/ از پی سال دوهزار...
سالی که قرار بود گفتگوی تمدنها باشه و ما ساده لوحانه فکر میکردیم زیر عبای شکلاتی اصلاحات کبوتر آزادی پنهون شده و منتظر لحظهی شعبده بازیه برا پرواز، شیپور جنگ دمیده میشه و دست کم شر طالبان برای دو دهه از سر افغانها کم میشه...
درسته ما هنوز سازمون اسیر و گیسمون در بند میمونه، اما دلمون قنج میره وقتی میبینیم خواهرای افغانمون برقع اتش می زنند و به کلاس درس و هنر و ورزش برمیگردند...
بیست سال گذشته...
چه جنگ ها که به نام صلح کشتار نکرده... چه جانهای شیرین که بر سر حماقت و لجاجت ها به باد نشده... و آوارهای ریخته و زخمهای التیام نیافته... هیچ کبوتری از زیر هیچ عبای شکلاتی "ندا" مژدهی آزادی نداده...
ساز تو و گیس من هنوز در بند...
طالبان و القاعده پنجه در پنجه شیطان با قدرت برگشته...
و دختری که یک روز بی اداب و قبله، رو به آسمان پاریس نماز عاشقی به درگاه پروردگار خوانده بود، از ترس حمله ی شیاطین، در به همه ی آسمان ها بسته...
بیست سال گذشته... با همه ی امیدهای ثمر نداده یک نسل، چند نسل... ارزوی های از دست رفته ی یک ملت، چند ملت
و یازده سپتامبر ۲۰۲۱، پشت میز تدریس مجازی بی هیچ هیجانی گذشته...