کانال پروازفکرواندیشه
@fligth
ببخش باران...
تو می باری و ما
هی شسته نمی شویم...!
#احمد_شاملو🍏
کانال پروازفکرواندیشه
@fligth
@fligth
ببخش باران...
تو می باری و ما
هی شسته نمی شویم...!
#احمد_شاملو🍏
کانال پروازفکرواندیشه
@fligth
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
#شاهنامه
داستان هشتاد و یکم
#گیو_در_توران_در_جستجوی_کیخسرو
از آنطرف خبر به افراسیاب رسید که چه نشسته ای،گیو گودرز کشوادگان یک تنه بر شش هزار سوار و چندین سردار پیروز شدند و کیخسرو و فرنگیس را از آب گل زریون گذر داده به سوی ایران شهر روان است.
افراسیاب چون آن داستان را شنید،آفتاب در نظرش تاریک شد،سپاه را آماده کرد و دو منزل یکی راه را طی کرد. نخست به لشکر گلباد رسید. دید تمام لشکر پراکنده و کسی با افراسیاب جز سپهرم سخن نگفت. رنگ رخ افراسیاب زرد شده می گفت آنچه می بینم همان است که دانایان گفته بودند. هنوز در سخن بود که سپهدار پیران با سر و روی پر از خون پیش از همه اسب می تاخت. فکر کرد پیران گیو را گرفته ولی وقتی خوب نگاه کرد،پیران را چون سنگ بر زیو بسته و دو دستش را از پشت اسیر کمند دید. پیران فریاد برآورد آن کس را که من دیدم،نه درنده گرگ نه ببر بیان،هیچ کدام در صفت کارزار مانند او نیستند. چون آهنگ بریدن سر من کرد،فرنگیس بخشش مرا از او خواست. اما گوش مرا سوراخ کرد و مرا سوگند داد تا گره این کمند را جز همسرم گلشهر،کسی نگشاید. پیران خسته و غمگین با سواران از افراسیاب جدا شده بسوی ختن رفت. افراسیاب به هومان دستور داد تا سپاه را به کنار جیحون بکشد و گفت:
که چون گیو و خسرو ز جیحون گذشت
غم و رنج ما باد گردد بدشت
وقتی گیو و خسرو و فرنگیس به کنار جیحون رسیدند،در آنجا که کشتی ها بودند،مرد باژخواه آنها را معطل کرد و بلٲخره گفت که کشتی میدهم به شرط آنکه زرهی را که بر تن داری بدهی. یا اسب آن جوان را و یا آن بانوی زیبا را. گیو گفت آنچه این مرد میخواهد نشدنی است. اما بارها خاندان تو و پهلوانان ایران با اسب از اینگونه رودخانه ها گذشته اند
بدو گفت گیو ار تو کیخسروی
نبینی ازین آب جز نیکوٸی
فریدون که بگذاشت اروند رود
فرستاد تخت مهی را درود
بدو گفت کیخسرو که اینست و بس
پناهم بیزدان فریادرس
بآب اندر افکند خسرو سیاه
چو کشتی همی راند تا باژگاه
پس او فرنگیس و گیو دلیر
نترسد ز جیحون و زان آب شیر
منبع: گفتار شورانگیز فردوسی
به کوشش : سهراب چمن آرا
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
#شاهنامه
داستان هشتاد و یکم
#گیو_در_توران_در_جستجوی_کیخسرو
از آنطرف خبر به افراسیاب رسید که چه نشسته ای،گیو گودرز کشوادگان یک تنه بر شش هزار سوار و چندین سردار پیروز شدند و کیخسرو و فرنگیس را از آب گل زریون گذر داده به سوی ایران شهر روان است.
افراسیاب چون آن داستان را شنید،آفتاب در نظرش تاریک شد،سپاه را آماده کرد و دو منزل یکی راه را طی کرد. نخست به لشکر گلباد رسید. دید تمام لشکر پراکنده و کسی با افراسیاب جز سپهرم سخن نگفت. رنگ رخ افراسیاب زرد شده می گفت آنچه می بینم همان است که دانایان گفته بودند. هنوز در سخن بود که سپهدار پیران با سر و روی پر از خون پیش از همه اسب می تاخت. فکر کرد پیران گیو را گرفته ولی وقتی خوب نگاه کرد،پیران را چون سنگ بر زیو بسته و دو دستش را از پشت اسیر کمند دید. پیران فریاد برآورد آن کس را که من دیدم،نه درنده گرگ نه ببر بیان،هیچ کدام در صفت کارزار مانند او نیستند. چون آهنگ بریدن سر من کرد،فرنگیس بخشش مرا از او خواست. اما گوش مرا سوراخ کرد و مرا سوگند داد تا گره این کمند را جز همسرم گلشهر،کسی نگشاید. پیران خسته و غمگین با سواران از افراسیاب جدا شده بسوی ختن رفت. افراسیاب به هومان دستور داد تا سپاه را به کنار جیحون بکشد و گفت:
که چون گیو و خسرو ز جیحون گذشت
غم و رنج ما باد گردد بدشت
وقتی گیو و خسرو و فرنگیس به کنار جیحون رسیدند،در آنجا که کشتی ها بودند،مرد باژخواه آنها را معطل کرد و بلٲخره گفت که کشتی میدهم به شرط آنکه زرهی را که بر تن داری بدهی. یا اسب آن جوان را و یا آن بانوی زیبا را. گیو گفت آنچه این مرد میخواهد نشدنی است. اما بارها خاندان تو و پهلوانان ایران با اسب از اینگونه رودخانه ها گذشته اند
بدو گفت گیو ار تو کیخسروی
نبینی ازین آب جز نیکوٸی
فریدون که بگذاشت اروند رود
فرستاد تخت مهی را درود
بدو گفت کیخسرو که اینست و بس
پناهم بیزدان فریادرس
بآب اندر افکند خسرو سیاه
چو کشتی همی راند تا باژگاه
پس او فرنگیس و گیو دلیر
نترسد ز جیحون و زان آب شیر
منبع: گفتار شورانگیز فردوسی
به کوشش : سهراب چمن آرا
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
- آری، اینچنین بود #آقای_مدنی!
«کاوه مدنی» استاد مرکز سیاستهای محیط زیستی امپریال کالج لندن که به سبب طرح نظریاتش پیرامون نظریهٔ بازیها و مدیریت منابع آب در جوامع علمی جهان مطرح است، شهریورماه ۹۶ به معاونت بینالملل و نوآوری سازمان محیط زیست منصوب شد و از انگلیس به ایران بازگشت.
• کاوه مدنی، آذر ۹۶:
«فکر کنم سختترین تصمیم زندگی من بود. از تصمیم مهاجرت و تصمیم ازدواج سختتر بود. چون تقریباً تمام دوستان خارج از کشورم و همکاران ایرانی خارج از کشورم در کشورهای دیگر مخالف بودند. پدر و مادرم که قاعدتاً باید از بازگشت من به ایران خوشحال میشدند هم مخالف بودند. اکثر آدمهایی که با آنها صحبت میکردم گفتند تو دیوانهای که این کار را میکنی.
مادر و پدرم احساس میکردند که در حوزهٔ سیاست و دولت، خیلی چیزها ممکن است متفاوت باشد. میگفتند ممکن است ظرفیتی که الان دارم را هم نتوانم استفاده کنم. بقیه بر این باور بودند که اصلا نمیشود کار کرد.
همسرم تنها کسی بود که گفت هر کاری لازم است انجام میدهم که تو این کار را بکنی و موفق شوی، چون تو دوست داری. به علاوه اینکه این یک فرصت است برای یکبار. شاید یکبار برای همیشه باشد که فرصتی مهیا شود برای اثرگذاشتن و برای نسل ما.
اگر یک درصد شانس موفقیت وجود داشته باشد، شاید در باز شد برای خیلیهای دیگر. ما ناراحت هستیم که میگوییم نسل ما را به دولت راه ندادند. به ما میگویند جوان. پس این یک فرصت برای نسل ماست. پس اگر یک درصد شانس موفقیت وجود داشته باشد، یک نسلی ممکن است بتواند فرصت حضور پیدا کند.
اگر آمدی و موفق شدی و توانستی در اینجا کاری کنی، شاید آنهایی که اینجا نشستند، بفهمند هرکس از ایران رفته، خارجی نیست. طرفدار گذشته و جاسوس استکبار نیست.»
• محمود صادقی، بهمن ۹۶:
«با واسطه از بستگان افراد در جریان دستگیری فعالان محیط زیست و فوت کاووس سیدامامی در بازداشتگاه قرار گرفتم. در پی تماسی هم که با رئیس سازمان حفاظت محیط زیست داشتم، گفتند که آقای مدنی نیز بازداشت شدهاند.»
• محمود صادقی، ۲۶ فروردین ۹۷:
«امروز از یک منبع موثق شنیدم کاوه مدنی معاون سازمان حفاظت محیط زیست، ایران را ترک کرده است. همسر او نیز که ممنوعالخروج شده بود با رفع ممنوعالخروجی کشور را ترک کرد.»
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
- آری، اینچنین بود #آقای_مدنی!
«کاوه مدنی» استاد مرکز سیاستهای محیط زیستی امپریال کالج لندن که به سبب طرح نظریاتش پیرامون نظریهٔ بازیها و مدیریت منابع آب در جوامع علمی جهان مطرح است، شهریورماه ۹۶ به معاونت بینالملل و نوآوری سازمان محیط زیست منصوب شد و از انگلیس به ایران بازگشت.
• کاوه مدنی، آذر ۹۶:
«فکر کنم سختترین تصمیم زندگی من بود. از تصمیم مهاجرت و تصمیم ازدواج سختتر بود. چون تقریباً تمام دوستان خارج از کشورم و همکاران ایرانی خارج از کشورم در کشورهای دیگر مخالف بودند. پدر و مادرم که قاعدتاً باید از بازگشت من به ایران خوشحال میشدند هم مخالف بودند. اکثر آدمهایی که با آنها صحبت میکردم گفتند تو دیوانهای که این کار را میکنی.
مادر و پدرم احساس میکردند که در حوزهٔ سیاست و دولت، خیلی چیزها ممکن است متفاوت باشد. میگفتند ممکن است ظرفیتی که الان دارم را هم نتوانم استفاده کنم. بقیه بر این باور بودند که اصلا نمیشود کار کرد.
همسرم تنها کسی بود که گفت هر کاری لازم است انجام میدهم که تو این کار را بکنی و موفق شوی، چون تو دوست داری. به علاوه اینکه این یک فرصت است برای یکبار. شاید یکبار برای همیشه باشد که فرصتی مهیا شود برای اثرگذاشتن و برای نسل ما.
اگر یک درصد شانس موفقیت وجود داشته باشد، شاید در باز شد برای خیلیهای دیگر. ما ناراحت هستیم که میگوییم نسل ما را به دولت راه ندادند. به ما میگویند جوان. پس این یک فرصت برای نسل ماست. پس اگر یک درصد شانس موفقیت وجود داشته باشد، یک نسلی ممکن است بتواند فرصت حضور پیدا کند.
اگر آمدی و موفق شدی و توانستی در اینجا کاری کنی، شاید آنهایی که اینجا نشستند، بفهمند هرکس از ایران رفته، خارجی نیست. طرفدار گذشته و جاسوس استکبار نیست.»
• محمود صادقی، بهمن ۹۶:
«با واسطه از بستگان افراد در جریان دستگیری فعالان محیط زیست و فوت کاووس سیدامامی در بازداشتگاه قرار گرفتم. در پی تماسی هم که با رئیس سازمان حفاظت محیط زیست داشتم، گفتند که آقای مدنی نیز بازداشت شدهاند.»
• محمود صادقی، ۲۶ فروردین ۹۷:
«امروز از یک منبع موثق شنیدم کاوه مدنی معاون سازمان حفاظت محیط زیست، ایران را ترک کرده است. همسر او نیز که ممنوعالخروج شده بود با رفع ممنوعالخروجی کشور را ترک کرد.»
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
Telegram
attach 📎
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
هرﭼﻪ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺗﺮ ﺑﺎﺷﻴﻢ
ﺯﺧﻤﻬﺎ ﻋﻤﻴﻖ ﺗﺮ ﺧﻮﺍﻫﻨﺪ ﺑﻮﺩ .
ﻫﺮ ﭼﻪ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﺩﻭﺳﺖ ﺑﺪﺍﺭﻳﻢ
ﺑﻴﺸﺘﺮ ﻏﺼﻪ ﺧﻮﺍﻫﻴﻢ ﺩﺍﺷﺖ،
ﺑﻴﺸﺘﺮ ﻓﺮﺍﻕ ﺧﻮﺍﻫﻴﻢ ﮐﺸﻴﺪ
ﻭ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﻫﺎﻳﻤﺎﻥ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺷﺪ .
ﺷﺎﺩﯼ ﻫﺎ ﻟﺤﻈﻪ ﺍﯼ ﻭ ﮔﺬﺭﺍ ﻫﺴﺘﻨﺪ،
ﺷﺎﻳﺪ ﺧﺎﻃﺮﺍﺕ ﺑﻌﻀﯽ ﺍﺯ ﺁﻧﻬﺎ ﺗﺎ ﺍﺑﺪ ﺩﺭ ﻳﺎﺩ ﺑﻤﺎﻧﺪ، ﺍﻣﺎ ﺭﻧﺠﻬﺎ ﺩﺍﺳﺘﺎﻧﺶ ﻓﺮﻕ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ...
ﺗﺎ ﻋﻤﻖ ﻭﺟﻮﺩ ﺁﺩﻡ ﺭﺧﻨﻪ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﻭ ﻣﺎ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺑﺎ ﺁﻧﻬﺎ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﻴﮑﻨﻴﻢ .. ﺍﻧﮕﺎﺭ ﮐﻪ ﺍﻳﻦ ﺧﺎﺻﻴﺖ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺑﻮﺩﻥ ﺍﺳﺖ!
#اوریانا_فالاچی
ﻧﺎﻣﻪ ﺑﻪ ﮐﻮﺩﮐﯽ ﮐﻪ ﻫﺮﮔﺰ ﺯﺍﺩﻩ ﻧﺸﺪ
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
هرﭼﻪ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺗﺮ ﺑﺎﺷﻴﻢ
ﺯﺧﻤﻬﺎ ﻋﻤﻴﻖ ﺗﺮ ﺧﻮﺍﻫﻨﺪ ﺑﻮﺩ .
ﻫﺮ ﭼﻪ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﺩﻭﺳﺖ ﺑﺪﺍﺭﻳﻢ
ﺑﻴﺸﺘﺮ ﻏﺼﻪ ﺧﻮﺍﻫﻴﻢ ﺩﺍﺷﺖ،
ﺑﻴﺸﺘﺮ ﻓﺮﺍﻕ ﺧﻮﺍﻫﻴﻢ ﮐﺸﻴﺪ
ﻭ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﻫﺎﻳﻤﺎﻥ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺷﺪ .
ﺷﺎﺩﯼ ﻫﺎ ﻟﺤﻈﻪ ﺍﯼ ﻭ ﮔﺬﺭﺍ ﻫﺴﺘﻨﺪ،
ﺷﺎﻳﺪ ﺧﺎﻃﺮﺍﺕ ﺑﻌﻀﯽ ﺍﺯ ﺁﻧﻬﺎ ﺗﺎ ﺍﺑﺪ ﺩﺭ ﻳﺎﺩ ﺑﻤﺎﻧﺪ، ﺍﻣﺎ ﺭﻧﺠﻬﺎ ﺩﺍﺳﺘﺎﻧﺶ ﻓﺮﻕ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ...
ﺗﺎ ﻋﻤﻖ ﻭﺟﻮﺩ ﺁﺩﻡ ﺭﺧﻨﻪ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﻭ ﻣﺎ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺑﺎ ﺁﻧﻬﺎ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﻴﮑﻨﻴﻢ .. ﺍﻧﮕﺎﺭ ﮐﻪ ﺍﻳﻦ ﺧﺎﺻﻴﺖ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺑﻮﺩﻥ ﺍﺳﺖ!
#اوریانا_فالاچی
ﻧﺎﻣﻪ ﺑﻪ ﮐﻮﺩﮐﯽ ﮐﻪ ﻫﺮﮔﺰ ﺯﺍﺩﻩ ﻧﺸﺪ
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
کلیپ بسیار زیبای (متصل )
با تصاویری فوق العاده زیبا
و شعر زیبای حضرت مولانا
خواننده محسن چاووشی🌷
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
با تصاویری فوق العاده زیبا
و شعر زیبای حضرت مولانا
خواننده محسن چاووشی🌷
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
بحث و گفتگو همراه با مطالب مفید در
سوپر گروه
تالار اندیشه (همراه ما باشيد،براى ارتقاء انديشه ها)
https://t.me/joinchat/BenbgUJcTzhiHZWYFSPjzA
سوپر گروه
تالار اندیشه (همراه ما باشيد،براى ارتقاء انديشه ها)
https://t.me/joinchat/BenbgUJcTzhiHZWYFSPjzA
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
#شاهنامه
داستان هشتاد و دوم
#گیو_در_توران_در_جستجوی_کیخسرو
آن رود مرز ایران و توران بود و چون افراسیاب به آنجا رسید اندیشه کرد تا با همان سواران کیخسرو را در خاک ایران دنبال کند ولی هومان پیش رفت و او را از این کار بازداشت. وقتی کیخسرو از آب جیحون گذشت،خبر شد به گیتی که فرزند شاه،جهانجوی کیخسرو و آمد زراه.
گیو نامه ای به گودرز نوشت و شرح آمدن فرنگیس و کیخسرو را شرح داد.
گودرز نبیره کاوه آهنگر پایتختش اصفهان بود و چون بزرگان ایران از آمدن کیخسرو خبردار شدند همه به سوی اصفهان حرکت کردند. وقتی چشم گودرز به کیخسرو افتاد از اسب پیاده شد او را در بر گرفت و گفت:ای شهریار ایران زمین،زتو چشم بدخواه تو دور باد،روان سیاوش پر از نور باد. جهاندار یزدان گواه منست، که دیدار تو جان فزای منست.
ببودند یک هفته با می بدست
بیاراسته بزمگاه و نشست
نامه ای به کاوس و رستم نوشتند و بلٲخره کیخسرو روانه شهر استخر پایتخت کاوس شد. مردم استخر جشن گرفتند.
چون آمد بدرگاه کاوس شاه
زشادی خروش آمد از بارگاه
کاوس از دیدن کیخسرو اشک از چشم فرو ریخت. کاوس گیو را پیش خواند،بوسید و خلعت داد. فرنگیس را بانوی بانوان نام نهاد. کاخ استخر را با تخت شاهی به کیخسرو واگذار کرد. جهان پهلوان رستم چون از آمدن کیخسرو آگاه شد،درویشان را دستگیری کرد و آنچه لایق کیخسرو بود فراهم آورد و همراه بانو روانه استخر شد. چون کیخسرو در استخر ساکن شد کاوس شاهی را به او سپرد. همه پهلوانان از کیخسرو اطاعت کردند مگر طوس فرزند نوذر که کیخسرو را لایق شاهی نمیدانست می گفت او از مادر تورانی است و می خواست کاوس فرزند دیگر خود،فریبرز را سلطنت دهد. چون گیو نتوانست طوس را به بیعت با کیخسرو راضی کند،گودرز با دوازده هزار سپاه روانه جنگ با طوس شد. ولی طوس با او نجنگید و چون خبر به کاوس رسید آنها را نزد خود خواست گفت:
فرزندان من هردو برایم برابر هستند،هر دو را دوست دارم،اگر شاهی را به یکی ببخشم دیگری کینه او را بدل خواهد گرفت. بهتر است آنها را آزمایش کنم،کدام لیاقت بیشتری داشت برگزیده خواهد شد. سپس افزود در شهر اردبیل دژی شگفت انگیز است به نام دژ بهمن،که جایگاه دیوان و اهریمنان شده است. هرکدام از این دو تن دژ بهمن را گرفتند،شاهی از آن ایشان خواهد بود. طوس سپاهی فراوان را همراه فریبرز به اردبیل برد.
چو نزدیک بهمن دژ اندر رسید
زمین همچو آتش همی بردمید
منبع: گفتار شورانگیز فردوسی
به کوشش : سهراب چمن آرا
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
#شاهنامه
داستان هشتاد و دوم
#گیو_در_توران_در_جستجوی_کیخسرو
آن رود مرز ایران و توران بود و چون افراسیاب به آنجا رسید اندیشه کرد تا با همان سواران کیخسرو را در خاک ایران دنبال کند ولی هومان پیش رفت و او را از این کار بازداشت. وقتی کیخسرو از آب جیحون گذشت،خبر شد به گیتی که فرزند شاه،جهانجوی کیخسرو و آمد زراه.
گیو نامه ای به گودرز نوشت و شرح آمدن فرنگیس و کیخسرو را شرح داد.
گودرز نبیره کاوه آهنگر پایتختش اصفهان بود و چون بزرگان ایران از آمدن کیخسرو خبردار شدند همه به سوی اصفهان حرکت کردند. وقتی چشم گودرز به کیخسرو افتاد از اسب پیاده شد او را در بر گرفت و گفت:ای شهریار ایران زمین،زتو چشم بدخواه تو دور باد،روان سیاوش پر از نور باد. جهاندار یزدان گواه منست، که دیدار تو جان فزای منست.
ببودند یک هفته با می بدست
بیاراسته بزمگاه و نشست
نامه ای به کاوس و رستم نوشتند و بلٲخره کیخسرو روانه شهر استخر پایتخت کاوس شد. مردم استخر جشن گرفتند.
چون آمد بدرگاه کاوس شاه
زشادی خروش آمد از بارگاه
کاوس از دیدن کیخسرو اشک از چشم فرو ریخت. کاوس گیو را پیش خواند،بوسید و خلعت داد. فرنگیس را بانوی بانوان نام نهاد. کاخ استخر را با تخت شاهی به کیخسرو واگذار کرد. جهان پهلوان رستم چون از آمدن کیخسرو آگاه شد،درویشان را دستگیری کرد و آنچه لایق کیخسرو بود فراهم آورد و همراه بانو روانه استخر شد. چون کیخسرو در استخر ساکن شد کاوس شاهی را به او سپرد. همه پهلوانان از کیخسرو اطاعت کردند مگر طوس فرزند نوذر که کیخسرو را لایق شاهی نمیدانست می گفت او از مادر تورانی است و می خواست کاوس فرزند دیگر خود،فریبرز را سلطنت دهد. چون گیو نتوانست طوس را به بیعت با کیخسرو راضی کند،گودرز با دوازده هزار سپاه روانه جنگ با طوس شد. ولی طوس با او نجنگید و چون خبر به کاوس رسید آنها را نزد خود خواست گفت:
فرزندان من هردو برایم برابر هستند،هر دو را دوست دارم،اگر شاهی را به یکی ببخشم دیگری کینه او را بدل خواهد گرفت. بهتر است آنها را آزمایش کنم،کدام لیاقت بیشتری داشت برگزیده خواهد شد. سپس افزود در شهر اردبیل دژی شگفت انگیز است به نام دژ بهمن،که جایگاه دیوان و اهریمنان شده است. هرکدام از این دو تن دژ بهمن را گرفتند،شاهی از آن ایشان خواهد بود. طوس سپاهی فراوان را همراه فریبرز به اردبیل برد.
چو نزدیک بهمن دژ اندر رسید
زمین همچو آتش همی بردمید
منبع: گفتار شورانگیز فردوسی
به کوشش : سهراب چمن آرا
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
در اخبار امشب تلویزیون، شاهد تظاهرات زنان در سراسر جهان بودم، بار دیگر از خود می پرسم در چه جهان پستی زندگی می کنیم که نیمی از مردم باید به خیابان ها بریزند تا خواستار حقی شوند که بدیهی است باید به همه تعلق داشته باشد...
می دانیم که جامعه بدون کار زنان نمی چرخد و بدون مکالمه با زنان، جهان از مدارش خارج می شود، و نه خانه و نه ساکنان خانه بدون آنها همان کیفیت زندگی را نخواهند داشت، ولو اینکه مردان اغلب بدون توجه به کار آنها از کنارشان می گذرند، یا اگر توجه می کنند باز هم درک نمی کنند نیمی از زوج بودن به چه معناست- با وجود اینکه دیگر مرد نقش سرمشق را ایفا نمی کند.
به تماشای تظاهرات زنان در خیابان ادامه می دهم. آنان می دانند چه می خواهند، یعنی نمی خواهند تحقیر شوند، شیء مصرفی باشند، بی ارزش دانسته شوند یا، بالاخره، بقتل برسند. می خواهند بخاطر کاری که می کنند محترم شمرده شوند، بخاطر کارشان، نه به خاطر خشونت روزانه ای که متحمل می شوند.
به من می گویند قوی ترین شخصیت ها در آثارم زنان هستند، این اعتقاد من است. گاهی دوست دارم زن هایی را که ترسیم کرده ام سرمشق خودم باشند. گاهی آنها فقط نمونه هایی هستند اما ازیک چیز اطمینان دارم: با وجود چنین زن هایی، این هرج و مرج را در دنیا نداشتیم، چون آنها همیشه به خاطر می سپردند انسان بودن به چه معناست .
#ژوزه_ساراماگو
نوت بوک
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
در اخبار امشب تلویزیون، شاهد تظاهرات زنان در سراسر جهان بودم، بار دیگر از خود می پرسم در چه جهان پستی زندگی می کنیم که نیمی از مردم باید به خیابان ها بریزند تا خواستار حقی شوند که بدیهی است باید به همه تعلق داشته باشد...
می دانیم که جامعه بدون کار زنان نمی چرخد و بدون مکالمه با زنان، جهان از مدارش خارج می شود، و نه خانه و نه ساکنان خانه بدون آنها همان کیفیت زندگی را نخواهند داشت، ولو اینکه مردان اغلب بدون توجه به کار آنها از کنارشان می گذرند، یا اگر توجه می کنند باز هم درک نمی کنند نیمی از زوج بودن به چه معناست- با وجود اینکه دیگر مرد نقش سرمشق را ایفا نمی کند.
به تماشای تظاهرات زنان در خیابان ادامه می دهم. آنان می دانند چه می خواهند، یعنی نمی خواهند تحقیر شوند، شیء مصرفی باشند، بی ارزش دانسته شوند یا، بالاخره، بقتل برسند. می خواهند بخاطر کاری که می کنند محترم شمرده شوند، بخاطر کارشان، نه به خاطر خشونت روزانه ای که متحمل می شوند.
به من می گویند قوی ترین شخصیت ها در آثارم زنان هستند، این اعتقاد من است. گاهی دوست دارم زن هایی را که ترسیم کرده ام سرمشق خودم باشند. گاهی آنها فقط نمونه هایی هستند اما ازیک چیز اطمینان دارم: با وجود چنین زن هایی، این هرج و مرج را در دنیا نداشتیم، چون آنها همیشه به خاطر می سپردند انسان بودن به چه معناست .
#ژوزه_ساراماگو
نوت بوک
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
#یک_فنجان_تفکر ☕️
علی آقا یک بقالی کوچک دارد . کوچکتر از همه بقالی های اطرافش . دو تا از انگشت های دست راستش هم نیستند . نپرسیدم کجا ولی احتمالا جایی زیر دستگاه پرس جا مانده باشند . صبح ها مادر پیرش با لهجه دزفولی و عصرها خودش با ته لهجه جنوبی پشت دخل می ایستد . سالها درگیر اعتیاد بوده ولی سه سال است که پاکی را تجربه می کند . همین چند مورد کافیست تا من ترجیح بدهم همیشه خرید های کوچک خانه را از او بخرم نه بقالی های کناری او . امروز برای مانیما چند تا خوراکی خریدم . مجموعا شد 6 هزارتومان . علی آقا بعد از اینکه کارت را کشید و مبلغ را وارد کرد ، رمز کارت را پرسید و من هم رمز را گفتم . گویا بعد از مبلغ ، دکمه تایید را نزده بود و چهار رقم رمز هم اضافه شد به مبلغ . یکهو زد زیر خنده و گفت : خدا رحم کرد بهت . نزدیک بود یه جای 6 هزار تومن 60 میلیون تومن بکشم .
گفتم : علی آقا؟؟؟ ! یه کم تو چشمای من نگاه کن .
علی آقا با تعجب نگاهم کرد .
گفتم : به فرض هم که می کشیدی . واقعا قیافه من شبیه آدمهاییه که 26 فروردین تو کارتشون 60 میلیون پول دارن ؟
علی آقا با تردید و کمی هم خجالت گفت : خدا وکیلی نه .
گفتم : ما رو از چی میترسونی برادر ؟ 4 رقم اضافه که سهله شما به جای 6هزار ، 60 هزارتومنم می کشیدی عدم موجودی می زد .
همانطور که می خندید موقع بیرون اومدنم از مغازه گفت : راستی نگران نباش ! امشب یارانه ها رو میریزن .
#بابک_اسحاقی
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
#یک_فنجان_تفکر ☕️
علی آقا یک بقالی کوچک دارد . کوچکتر از همه بقالی های اطرافش . دو تا از انگشت های دست راستش هم نیستند . نپرسیدم کجا ولی احتمالا جایی زیر دستگاه پرس جا مانده باشند . صبح ها مادر پیرش با لهجه دزفولی و عصرها خودش با ته لهجه جنوبی پشت دخل می ایستد . سالها درگیر اعتیاد بوده ولی سه سال است که پاکی را تجربه می کند . همین چند مورد کافیست تا من ترجیح بدهم همیشه خرید های کوچک خانه را از او بخرم نه بقالی های کناری او . امروز برای مانیما چند تا خوراکی خریدم . مجموعا شد 6 هزارتومان . علی آقا بعد از اینکه کارت را کشید و مبلغ را وارد کرد ، رمز کارت را پرسید و من هم رمز را گفتم . گویا بعد از مبلغ ، دکمه تایید را نزده بود و چهار رقم رمز هم اضافه شد به مبلغ . یکهو زد زیر خنده و گفت : خدا رحم کرد بهت . نزدیک بود یه جای 6 هزار تومن 60 میلیون تومن بکشم .
گفتم : علی آقا؟؟؟ ! یه کم تو چشمای من نگاه کن .
علی آقا با تعجب نگاهم کرد .
گفتم : به فرض هم که می کشیدی . واقعا قیافه من شبیه آدمهاییه که 26 فروردین تو کارتشون 60 میلیون پول دارن ؟
علی آقا با تردید و کمی هم خجالت گفت : خدا وکیلی نه .
گفتم : ما رو از چی میترسونی برادر ؟ 4 رقم اضافه که سهله شما به جای 6هزار ، 60 هزارتومنم می کشیدی عدم موجودی می زد .
همانطور که می خندید موقع بیرون اومدنم از مغازه گفت : راستی نگران نباش ! امشب یارانه ها رو میریزن .
#بابک_اسحاقی
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
نصیحتی که آلبرت انیشتین
همیشه به یاد داشت
انیشتین نوشته است: پدرم به من میگفت
"نمیتوانی در یک زمان بر ۲ اسب سوار شوی. تو میتوانی هر چیزی را انجام بدهی، اما نه همهچیز را با هم".
یاد بگیریم که در حال باشیم و تمام حواسمان را به کاری بدهیم که در حال حاضر انجام میدهیم. انرژی متمرکز، توان افراد است؛ و این تفاوت پیروزی و شکست است .
#آلبرت_انیشتین
#18_آوریل سالمرگ
نابغه ی بزرگ دارنده ی
جایزه نوبل فیزیک1921
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
نصیحتی که آلبرت انیشتین
همیشه به یاد داشت
انیشتین نوشته است: پدرم به من میگفت
"نمیتوانی در یک زمان بر ۲ اسب سوار شوی. تو میتوانی هر چیزی را انجام بدهی، اما نه همهچیز را با هم".
یاد بگیریم که در حال باشیم و تمام حواسمان را به کاری بدهیم که در حال حاضر انجام میدهیم. انرژی متمرکز، توان افراد است؛ و این تفاوت پیروزی و شکست است .
#آلبرت_انیشتین
#18_آوریل سالمرگ
نابغه ی بزرگ دارنده ی
جایزه نوبل فیزیک1921
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
#شاهنامه
داستان هشتاد و سوم
#گیو_در_توران_در_جستجوی_کیخسرو
به پیرامن دژ یکی راه نیست
وگر هست از ما کس آگاه نیست
بگشتند یک هفته گرد اندرش
بجایی ندیدند پیدا درش
بنومید از رزم گشتند باز
نیامد بر از رنج و راه دراز
هنوز طوس در راه برگشت بود که گودرز سپاهی برای کیخسرو آماده کرد و روانه دژ بهمن شدند . چون به دژ رسیدند ،کیخسرو دستور داد تا دبیری نامه ای با نام خدا آغاز و سراسر با یاد کردن یزدان به زبان پهلوی نوشت. و سپس نامه را بر سر نیزه بلند بستند و فرمان داد گیو آن نیزه را چون درفش بر دست گرفته وآنرا بر دیوار دژ بنهد. لحظه ای گذشت نامه ناپدید شد و به فرمان خداوند دیوار دژ با صدایی چون غرش تندر درهم شکست و فروریخت و طلسم دژ باطل شد و دروازه آن به خودی خود بازشد. کیخسرو هی به شبرنگ بهزاد زد، و فرمان داد تا دژ را تیر باران کنند . دیوان را همه کشتند و چون روشنی پدیدار شد عمارت های دژ به نظر آمد. کیخسرو وهمراهان یک سال آنجا ماندند . در آنجا شهر و باغ و میدانی بنا کردند . در کنار آن گنبد و بارگاهی به نام آذر گشسب بر پا نمودند . کم کم موبدان،ستاره شناسان ، و خردمندان گرد آن معبد جمع شدند تا شهر رونق گرفت . سپس کیخسرو با سپاه خود نزد کاوس آمد.
منبع: گفتار شورانگیز فردوسی
به کوشش : سهراب چمن آرا
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
#شاهنامه
داستان هشتاد و سوم
#گیو_در_توران_در_جستجوی_کیخسرو
به پیرامن دژ یکی راه نیست
وگر هست از ما کس آگاه نیست
بگشتند یک هفته گرد اندرش
بجایی ندیدند پیدا درش
بنومید از رزم گشتند باز
نیامد بر از رنج و راه دراز
هنوز طوس در راه برگشت بود که گودرز سپاهی برای کیخسرو آماده کرد و روانه دژ بهمن شدند . چون به دژ رسیدند ،کیخسرو دستور داد تا دبیری نامه ای با نام خدا آغاز و سراسر با یاد کردن یزدان به زبان پهلوی نوشت. و سپس نامه را بر سر نیزه بلند بستند و فرمان داد گیو آن نیزه را چون درفش بر دست گرفته وآنرا بر دیوار دژ بنهد. لحظه ای گذشت نامه ناپدید شد و به فرمان خداوند دیوار دژ با صدایی چون غرش تندر درهم شکست و فروریخت و طلسم دژ باطل شد و دروازه آن به خودی خود بازشد. کیخسرو هی به شبرنگ بهزاد زد، و فرمان داد تا دژ را تیر باران کنند . دیوان را همه کشتند و چون روشنی پدیدار شد عمارت های دژ به نظر آمد. کیخسرو وهمراهان یک سال آنجا ماندند . در آنجا شهر و باغ و میدانی بنا کردند . در کنار آن گنبد و بارگاهی به نام آذر گشسب بر پا نمودند . کم کم موبدان،ستاره شناسان ، و خردمندان گرد آن معبد جمع شدند تا شهر رونق گرفت . سپس کیخسرو با سپاه خود نزد کاوس آمد.
منبع: گفتار شورانگیز فردوسی
به کوشش : سهراب چمن آرا
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
💥 ده سال بعد از فیلتر شدن تلگرام چه خواهد شد!
✍️ مهدی معارف
این روزها صحبت فیلتر شدن تلگرام را همه جا میشنویم و افراد از نقطه نظر خودشان این ماجرا را تحلیل میکنند. اما من میخواهم در مورد ده سال آینده صحبت کنم. فیلتر شدن تلگرام یعنی بازار پیام رسان ها را به صورت "انحصاری" در اختیار طراحان داخلی قرار دادن. یعنی کاری که سالهای پیش در مورد صنعت خودرو انجام شد!
با فیلتر شدن تلگرام، شرکتهای طراح پیام رسان داخلی عرصه را خالی از رقیب میبینند و یکی دوتا شرکت مثل ایران خودرو یا سایپا در دنیای مجازی قد علم میکنند. در اولین قدم آنها چند میلیارد وام بلاعوض و بدون بهره میگیرند. بعد آنهایی که نفوذ و رانت بیشتر و ژن خوبتری دارند توسط نهادهای مختلف و صدا و سیما حسابی حمایت میشوند. زمان میگذرد و استفاده ی این اپلیکیشنها زیادتر میشود. حالا هر کدام از این شرکتها چند صد نفر کارمند و چند میلیارد سرمایه دارند.
زمان میگذرد، حالا دیگر مدیران این شرکتها آن دانشجوهای مظلوم و سر به زیر نیستند! حالا آنها از سرمایه دارهاى بزرگ كشور به حساب مي آیند. سالها بازی در زمینی که هیچ رقیبی اجازه ی ورود نداشته این شرکتها را به قدری فربه و تنبل کرده که هیچ "انگیزه" و "نیازی" برای تولید محصول با کیفیت ندارند. آنها برای جزیی ترین و بی کیفیت ترین خدمات هرچقدر که بخواهند از ما پول خواهند گرفت! چرا؟ چون ما چاره ی دیگری نداریم! سالهای سال تنها گزینه های قابل انتخاب همین شرکتها بوده اند.
ده سال بعد از فیلتر شدن تلگرام، شاهد وجود پدیده ای مانند "پراید" در دنیای مجازی خواهیم بود. محصولی که کیفیت ندارد، ایمنی ندارد، تولیدکننده ی پاسخ گو ندارد و مدیران فربه و مولتی میلیاردش، بابت بی کیفیت ترین محصولاتشان، صورتحسابهای کلان برای ما خواهند فرستاد....
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
💥 ده سال بعد از فیلتر شدن تلگرام چه خواهد شد!
✍️ مهدی معارف
این روزها صحبت فیلتر شدن تلگرام را همه جا میشنویم و افراد از نقطه نظر خودشان این ماجرا را تحلیل میکنند. اما من میخواهم در مورد ده سال آینده صحبت کنم. فیلتر شدن تلگرام یعنی بازار پیام رسان ها را به صورت "انحصاری" در اختیار طراحان داخلی قرار دادن. یعنی کاری که سالهای پیش در مورد صنعت خودرو انجام شد!
با فیلتر شدن تلگرام، شرکتهای طراح پیام رسان داخلی عرصه را خالی از رقیب میبینند و یکی دوتا شرکت مثل ایران خودرو یا سایپا در دنیای مجازی قد علم میکنند. در اولین قدم آنها چند میلیارد وام بلاعوض و بدون بهره میگیرند. بعد آنهایی که نفوذ و رانت بیشتر و ژن خوبتری دارند توسط نهادهای مختلف و صدا و سیما حسابی حمایت میشوند. زمان میگذرد و استفاده ی این اپلیکیشنها زیادتر میشود. حالا هر کدام از این شرکتها چند صد نفر کارمند و چند میلیارد سرمایه دارند.
زمان میگذرد، حالا دیگر مدیران این شرکتها آن دانشجوهای مظلوم و سر به زیر نیستند! حالا آنها از سرمایه دارهاى بزرگ كشور به حساب مي آیند. سالها بازی در زمینی که هیچ رقیبی اجازه ی ورود نداشته این شرکتها را به قدری فربه و تنبل کرده که هیچ "انگیزه" و "نیازی" برای تولید محصول با کیفیت ندارند. آنها برای جزیی ترین و بی کیفیت ترین خدمات هرچقدر که بخواهند از ما پول خواهند گرفت! چرا؟ چون ما چاره ی دیگری نداریم! سالهای سال تنها گزینه های قابل انتخاب همین شرکتها بوده اند.
ده سال بعد از فیلتر شدن تلگرام، شاهد وجود پدیده ای مانند "پراید" در دنیای مجازی خواهیم بود. محصولی که کیفیت ندارد، ایمنی ندارد، تولیدکننده ی پاسخ گو ندارد و مدیران فربه و مولتی میلیاردش، بابت بی کیفیت ترین محصولاتشان، صورتحسابهای کلان برای ما خواهند فرستاد....
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
ماجرای من و آن دو دختر که در صندلی جلو نشسته بودند
#فردین_علیخواه(جامعهشناس) در کانالش @fardinalikhah نوشت:
با اتوبوس به سمت یکی از شهرهای شمالی کشور میرفتم و مشغول مطالعۀ کتاب بودم. دو دختر نوجوان در صندلی جلو نشسته بودند و با یک آهنگِ دیس دیس دار سرشان را به چپ و راست تکان میدادند و با خوانندۀ آهنگ همراهی میکردند! ترانه را کامل حفظ بودند.
از لای دو صندلی به آنها نگاه کردم. دو نفرشان از یک هدفون استفاده میکردند و هرکدامشان یکی از گوشیها را در گوشش داشت. شدیداً غرقِ دنیای خودشان بودند. من نمیتوانستم مطالعه کنم. چون علاوه بر آنکه صدای زیری از هدفون به گوش میرسید آنها هم با آهنگ زمزمه میکردند!
با خودم درگیر بودم که به آنها تذکر بدهم یا نه. البته من با کلمۀ تذکر مشکل دارم چون برایم تداعیکنندۀ خط کش استیل، مداد لای انگشت و یا زدن دستبند به دست است! خودم را قانع کردم که تذکر که نه، ولی خواهش کنم که مراعات کنند.
از خودم پرسیدم که چگونه بگویم و چه بگویم؟ این خیلی مهم است. سناریوهای مختلفی از ذهنم عبور کرد. چون در سن حسّاسی بودند نمیخواستم که از واکنش من ناراحت شوند.
هر بار تصمیم میگرفتم بلند شوم و خواستهام را بیان کنم صدایی در درونم شروع به حرف زدن میکرد: "خودمانیم. اگر این دو دختر، پسر بودند بازهم از آنها میخواستی که مراعات کنند؟ مطمئن هستی که با دختر بودن آنها مشکل نداری و مسئله جنسیت در میان نیست؟ مطمئن هستی که هنجارهای سنّتی حاکم بر جامعه که این رفتارها را برای دختران نمیپسندد ریشۀ واکنش تو نیست؟ واقعاً اگر این دو نفر پسر بودند مانند مادربزرگ خدابیامرزت که فقط وقتی پسرها میخندیدند میگفت "خدایا دل همه جوانان را شاد کن، از خندۀ آنها خوشحال نمیشدی؟"
خودم را قانع کردم که این حرفها نیست و تصمیم گرفتم که خواستهام را بگویم. باز صدایی در درونم شروع به حرف زدن کرد: "واقعاً صدای آنها مزاحم توست؟ بیا صادق باشیم. آیا تو به حال آنها غبطه نمیخوری؟ به حال آنها حسودیت نمیشود؟ نسل خودت را با نسل آنها مقایسه نمیکنی؟ نسل تو مدام خودش را سانسور کرد. خودش نبود و جامعه مدام خواستهها و انتظاراتش را به او تحمیل کرد. آیا مطمئن هستی که عقدههای سرکوبشدهات دلیل تذکر تو نیست؟"
خودم را قانع کردم که اینطور نیست. باز صدایی در درونم شروع به حرف زدن کرد:"یادت هست در یکی از کشورهای اروپایی دو دختر جوان را دیدی که با آهنگی زمزمه میکردند و گفتی که در اروپا جوانان چقدر شادند و جوانان کشور من چقدر غمگین. حالا که شادی جوانان کشورت را می بینی میخواهی به آنها تذکر بدهی،خجالت نمیکشی؟"
و من مدام تصمیم میگرفتم و صدایی در ذهنم میپیچید:
-"مطمئن هستی که همین برخوردهای بهظاهر کوچک ما، بهتدریج این جوانان را به نتیجهگیریهای کلی و جدی نخواهد رساند: این نتیجه که "ایران جای ماندن نیست!"
-"مطمئن هستی که تذکر تو آنها را عاشق غرب نخواهد کرد یا آرزوی زندگی در غرب را بر دل آنان نخواهد گذاشت؟ باعث نخواهد شد که مانند میلیونها ایرانی که رفتهاند عزمشان را برای مهاجرت جزم کنند؟ باعث نخواهد شد که با حسرت به مجریان خندان شبکۀ من و تو خیره شوند؟"
-نمیتوانی تحمل ات را کمی را بالا ببری و جوانی آنها را درک کنی، طوری که تو مطالعه کنی و آنها هم جوانی کنند؟
-چگونه میخواهی به آنها بگویی؟ آیا میخواهی از جایت بلند شوی و بگویی؟ اگر بایستی و بگویی توجه مسافران دیگر به موضوع جلب خواهد شد و ممکن است غرور آنها بشکند. ممکن است ضربه روانی بخورند. مثل نسل خودت که خیلی جاها به او خیلی بد تذکر دادند و عقدهای شد. بهتر نیست از لای صندلی بگویی؟ اگر نشسته باشی و سرت را به جلو خم کنی بیشتر بیانگر خواهش و تواضع خواهد بود. احتمال اینکه آنها ناراحت شوند هم خیلی کمتر میشود.
-چگونه میخواهی بگویی که متوجه شوند یک مسئله مدنی و شهروندی مطرح است و نه مسئلهای ایدئولوژیک.
و...
بعد از آنکه عزمم را برای گفتن جزم کردم از لای صندلی سرم را به جلو خم کردم تا حرفم را بگویم. واقعاً میخواستم بگویم. دیدم هر دو خوابند! ضبط هم خاموش است!
کمی صبوری و تحمل میتوانست مشکل را حل کند
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
ماجرای من و آن دو دختر که در صندلی جلو نشسته بودند
#فردین_علیخواه(جامعهشناس) در کانالش @fardinalikhah نوشت:
با اتوبوس به سمت یکی از شهرهای شمالی کشور میرفتم و مشغول مطالعۀ کتاب بودم. دو دختر نوجوان در صندلی جلو نشسته بودند و با یک آهنگِ دیس دیس دار سرشان را به چپ و راست تکان میدادند و با خوانندۀ آهنگ همراهی میکردند! ترانه را کامل حفظ بودند.
از لای دو صندلی به آنها نگاه کردم. دو نفرشان از یک هدفون استفاده میکردند و هرکدامشان یکی از گوشیها را در گوشش داشت. شدیداً غرقِ دنیای خودشان بودند. من نمیتوانستم مطالعه کنم. چون علاوه بر آنکه صدای زیری از هدفون به گوش میرسید آنها هم با آهنگ زمزمه میکردند!
با خودم درگیر بودم که به آنها تذکر بدهم یا نه. البته من با کلمۀ تذکر مشکل دارم چون برایم تداعیکنندۀ خط کش استیل، مداد لای انگشت و یا زدن دستبند به دست است! خودم را قانع کردم که تذکر که نه، ولی خواهش کنم که مراعات کنند.
از خودم پرسیدم که چگونه بگویم و چه بگویم؟ این خیلی مهم است. سناریوهای مختلفی از ذهنم عبور کرد. چون در سن حسّاسی بودند نمیخواستم که از واکنش من ناراحت شوند.
هر بار تصمیم میگرفتم بلند شوم و خواستهام را بیان کنم صدایی در درونم شروع به حرف زدن میکرد: "خودمانیم. اگر این دو دختر، پسر بودند بازهم از آنها میخواستی که مراعات کنند؟ مطمئن هستی که با دختر بودن آنها مشکل نداری و مسئله جنسیت در میان نیست؟ مطمئن هستی که هنجارهای سنّتی حاکم بر جامعه که این رفتارها را برای دختران نمیپسندد ریشۀ واکنش تو نیست؟ واقعاً اگر این دو نفر پسر بودند مانند مادربزرگ خدابیامرزت که فقط وقتی پسرها میخندیدند میگفت "خدایا دل همه جوانان را شاد کن، از خندۀ آنها خوشحال نمیشدی؟"
خودم را قانع کردم که این حرفها نیست و تصمیم گرفتم که خواستهام را بگویم. باز صدایی در درونم شروع به حرف زدن کرد: "واقعاً صدای آنها مزاحم توست؟ بیا صادق باشیم. آیا تو به حال آنها غبطه نمیخوری؟ به حال آنها حسودیت نمیشود؟ نسل خودت را با نسل آنها مقایسه نمیکنی؟ نسل تو مدام خودش را سانسور کرد. خودش نبود و جامعه مدام خواستهها و انتظاراتش را به او تحمیل کرد. آیا مطمئن هستی که عقدههای سرکوبشدهات دلیل تذکر تو نیست؟"
خودم را قانع کردم که اینطور نیست. باز صدایی در درونم شروع به حرف زدن کرد:"یادت هست در یکی از کشورهای اروپایی دو دختر جوان را دیدی که با آهنگی زمزمه میکردند و گفتی که در اروپا جوانان چقدر شادند و جوانان کشور من چقدر غمگین. حالا که شادی جوانان کشورت را می بینی میخواهی به آنها تذکر بدهی،خجالت نمیکشی؟"
و من مدام تصمیم میگرفتم و صدایی در ذهنم میپیچید:
-"مطمئن هستی که همین برخوردهای بهظاهر کوچک ما، بهتدریج این جوانان را به نتیجهگیریهای کلی و جدی نخواهد رساند: این نتیجه که "ایران جای ماندن نیست!"
-"مطمئن هستی که تذکر تو آنها را عاشق غرب نخواهد کرد یا آرزوی زندگی در غرب را بر دل آنان نخواهد گذاشت؟ باعث نخواهد شد که مانند میلیونها ایرانی که رفتهاند عزمشان را برای مهاجرت جزم کنند؟ باعث نخواهد شد که با حسرت به مجریان خندان شبکۀ من و تو خیره شوند؟"
-نمیتوانی تحمل ات را کمی را بالا ببری و جوانی آنها را درک کنی، طوری که تو مطالعه کنی و آنها هم جوانی کنند؟
-چگونه میخواهی به آنها بگویی؟ آیا میخواهی از جایت بلند شوی و بگویی؟ اگر بایستی و بگویی توجه مسافران دیگر به موضوع جلب خواهد شد و ممکن است غرور آنها بشکند. ممکن است ضربه روانی بخورند. مثل نسل خودت که خیلی جاها به او خیلی بد تذکر دادند و عقدهای شد. بهتر نیست از لای صندلی بگویی؟ اگر نشسته باشی و سرت را به جلو خم کنی بیشتر بیانگر خواهش و تواضع خواهد بود. احتمال اینکه آنها ناراحت شوند هم خیلی کمتر میشود.
-چگونه میخواهی بگویی که متوجه شوند یک مسئله مدنی و شهروندی مطرح است و نه مسئلهای ایدئولوژیک.
و...
بعد از آنکه عزمم را برای گفتن جزم کردم از لای صندلی سرم را به جلو خم کردم تا حرفم را بگویم. واقعاً میخواستم بگویم. دیدم هر دو خوابند! ضبط هم خاموش است!
کمی صبوری و تحمل میتوانست مشکل را حل کند
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
Telegram_v4.8.6_.apk
13.8 MB
🔺اپلیکیشن اندروید #تلگرام نسخه 4.8.6 برای کسانی که نمیتوانند از گوگلپلی دریافت کنند. 2018-04-17
❌ نسخه ضد فیلترینگ تلگرام
▪️لینک دانلود
https://goo.gl/Gcdzi7
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
❌ نسخه ضد فیلترینگ تلگرام
▪️لینک دانلود
https://goo.gl/Gcdzi7
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
امروز روزه #بناهای_تاریخی است. خیلی از این بناها نابود شدهاند . اما برخی از آنها با اعتراضات فعالان میراث فرهنگی و مردم سالم باقی ماندند . پنج نمونه را با هم ببینیم
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
کانال پروازفکرواندیشه
@fligth
برگی از یک نوشته :
یک نفر را اعلام می کنند عفو شده، مادرش از همه مقامات تشکر میکند، فردایش اعدام می شود، اعلام می کنند اشتباه شده بود. نقض پرونده داشت، آب قطع بود، فلان. مادر آن پسر حالا چطور به دلش حالی کند که اشتباه شده بوده؟
یک نفر در قم اعلام کرده قم اصلا شانش بالاتر از این حرفهاست و باید یک کشور مستقل شود، مثل واتیکان. خیلی هم جدی. بی لبخند. هیچکس هم لابد آنجاها نبوده با پشت دست محکم بزند توی دهانش. همه نگاهش کرده اند. بالاخره قم مثل خلیج فارس نیست که ما برایش رگ گردنی شویم.
یک نفر در اهواز دستفروشی می کرده، آمده اند بساطش را نابود کرده اند، از سر خشم و استیصال لخت شده. لخت مادرزاد. مردم؟ فیلمش را گرفته اند و پخش کرده اند. واکنش؟ همدلی؟ اعتراض؟ استغفرالله.
یک نفر گفته کار خارجی هاست که کشاورزان اصفهان و چهارمحال بختیاری را تحریک کرده اند و حالا هردو همزمان به سهم خودشان از رودخانه های منطقه اعتراض دارند. این وری ها می گویند با کمباین و تراکتور تا تهران می رویم، آن وری ها می گویند وای اگر بختیاری دست به برنو شود. دولت؟ لبخند.
یک نفر که قرار بوده برود زندان، ناپدید می شود. می گویند نمی دانیم کجاست. همسرش می گوید سعیدِ من در همین تهران است اما خانه نیست. انگار بچه های کوچه آمده باشند دنبالش که برود فوتبال. کدام سعید؟ همان که دستش تا آرنج به خون جوانان هشتاد و هشت آلوده است.
یک نفر در مشهد گفته برجام اساسا خیانت به حقوق مردم بود و روحانی و ظریف باید محاکمه شوند. خبرنگار پرسیده یادتان هست دارو نبود، مردم می مردند؟ گفته دارو واجب تر است یا دین مردم؟ خبرنگار به صورت "دو نقطه خط " خفه شده.
یک نفر در مجلس گفته از این دختر خوشگل ها به ما نشان بدهید. به ما هم نشان بدهید خب. ما چی مان از نماینده ها کمتر است که وقتی یک فیلم آمریکایی نشان می دهید جای باسن جنیفر لوپز گلدان نشان می دهید؟
هزار و یک خبر است هر روز در این دیار. آنقدر متوالی که وقت نمی کنیم بخندیم، یا گریه کنیم، یا داد بزنیم، یا پریشان شویم. فقط به هم نگاه می کنیم و رد می شویم و به غارهای مدرن خودمان - گوشی ها و هدفون ها - بر می گردیم. والله که در فیلمهای تیم برتون و بقیه فانتزی سازان دنیا هم روزگار این قدر بی در و پیكر و مضحک نیست.
جوانی ما بود، آن که زیر سم قاطران بد رنگتان له شد حضرات. خداقوت.
همین...
#حمیدسلیمی
کانال پروازفکرواندیشه
@fligth
@fligth
برگی از یک نوشته :
یک نفر را اعلام می کنند عفو شده، مادرش از همه مقامات تشکر میکند، فردایش اعدام می شود، اعلام می کنند اشتباه شده بود. نقض پرونده داشت، آب قطع بود، فلان. مادر آن پسر حالا چطور به دلش حالی کند که اشتباه شده بوده؟
یک نفر در قم اعلام کرده قم اصلا شانش بالاتر از این حرفهاست و باید یک کشور مستقل شود، مثل واتیکان. خیلی هم جدی. بی لبخند. هیچکس هم لابد آنجاها نبوده با پشت دست محکم بزند توی دهانش. همه نگاهش کرده اند. بالاخره قم مثل خلیج فارس نیست که ما برایش رگ گردنی شویم.
یک نفر در اهواز دستفروشی می کرده، آمده اند بساطش را نابود کرده اند، از سر خشم و استیصال لخت شده. لخت مادرزاد. مردم؟ فیلمش را گرفته اند و پخش کرده اند. واکنش؟ همدلی؟ اعتراض؟ استغفرالله.
یک نفر گفته کار خارجی هاست که کشاورزان اصفهان و چهارمحال بختیاری را تحریک کرده اند و حالا هردو همزمان به سهم خودشان از رودخانه های منطقه اعتراض دارند. این وری ها می گویند با کمباین و تراکتور تا تهران می رویم، آن وری ها می گویند وای اگر بختیاری دست به برنو شود. دولت؟ لبخند.
یک نفر که قرار بوده برود زندان، ناپدید می شود. می گویند نمی دانیم کجاست. همسرش می گوید سعیدِ من در همین تهران است اما خانه نیست. انگار بچه های کوچه آمده باشند دنبالش که برود فوتبال. کدام سعید؟ همان که دستش تا آرنج به خون جوانان هشتاد و هشت آلوده است.
یک نفر در مشهد گفته برجام اساسا خیانت به حقوق مردم بود و روحانی و ظریف باید محاکمه شوند. خبرنگار پرسیده یادتان هست دارو نبود، مردم می مردند؟ گفته دارو واجب تر است یا دین مردم؟ خبرنگار به صورت "دو نقطه خط " خفه شده.
یک نفر در مجلس گفته از این دختر خوشگل ها به ما نشان بدهید. به ما هم نشان بدهید خب. ما چی مان از نماینده ها کمتر است که وقتی یک فیلم آمریکایی نشان می دهید جای باسن جنیفر لوپز گلدان نشان می دهید؟
هزار و یک خبر است هر روز در این دیار. آنقدر متوالی که وقت نمی کنیم بخندیم، یا گریه کنیم، یا داد بزنیم، یا پریشان شویم. فقط به هم نگاه می کنیم و رد می شویم و به غارهای مدرن خودمان - گوشی ها و هدفون ها - بر می گردیم. والله که در فیلمهای تیم برتون و بقیه فانتزی سازان دنیا هم روزگار این قدر بی در و پیكر و مضحک نیست.
جوانی ما بود، آن که زیر سم قاطران بد رنگتان له شد حضرات. خداقوت.
همین...
#حمیدسلیمی
کانال پروازفکرواندیشه
@fligth
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
#شاهنامه
داستان هشتاد و چهار
#پادشاهی_کیخسرو
چو کاوس بر تخت زرین نشست
گرفت آن زمان دست خسرو بدست
بیاورد بنشاند بر جای خویش
زگنجور تاج کیان خواست پیش
ببوسید و بنهاد بر سرش تاج
بکرسی شد از نامور تخت عاج
بسی آفرین بر سیاوش بخواند
که خسرو بچهره جز او را نماند
کمی نیست در بخشش دادگر
فزونی بخوردست انده مخور
با شروع فرمانروایی کیخسرو خوشبختی در ایران زمین گسترده شد .
به هرجای ویرانی آباد کرد
دل غمگنان از غم آزاد کرد
زمین چون بهشتی شد آراسته
زداد و زبخشش پر از خواسته
چو جم و فریدون بیاراست گاه
زداد و زبخشش نیاسود شاه
سالی دیگر کیخسرو برای نیایش خداوند به آذر گشسب رفت و در بازگشت با رستم دستان و کاوس ملاقات کرد. برای یاری مردم ، دور کشور خود گردش کرد و با کاوس و دیگر سرداران پیمان بست تا خون سیاوش را از تورانیان بخواهد. همه در اندیشه بودند که چگونه جنگ را آغاز کنند. رستم گفت در زابلستان شهری است که تورانیان از ایران گرفته بودند. منوچهر شاه تورانیان را از آنجا بیرون راند . در دوران کاوس آن شهر را پس گرفته و مردم آنجا به افراسیاب خراج میدهند. اگر سپاه ایران آن شهر را بگیرد شکست بزرگی برای افراسیاب خواهد بود.
کیخسرو دستور داد فرامرز فرزند رستم آن سرزمین را مسخر شود وقرار شد خاک ایران را تا مرز هندوستان از دست تورانیان رها نماید. و اورا نصیحت کرد که با مردم مهربان باشد و هرگز بیهوده کارزار نکند و شاهی آن قسمت از کشمیر و سند تا مرز هندوستان را به او داد. تهمتن فرزندش را دو فرسنگ بدرقه کرد ، با هم خیلی صحبت کردند و بیاموختش بزم و رزم و خرد. رستم بعد از خداحافظی با فرامرز به پرده سرای خود بازگشت با سری پر زباد ودلی پر ز رای .
منبع: گفتار شورانگیز فردوسی
به کوشش : سهراب چمن آرا
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
#شاهنامه
داستان هشتاد و چهار
#پادشاهی_کیخسرو
چو کاوس بر تخت زرین نشست
گرفت آن زمان دست خسرو بدست
بیاورد بنشاند بر جای خویش
زگنجور تاج کیان خواست پیش
ببوسید و بنهاد بر سرش تاج
بکرسی شد از نامور تخت عاج
بسی آفرین بر سیاوش بخواند
که خسرو بچهره جز او را نماند
کمی نیست در بخشش دادگر
فزونی بخوردست انده مخور
با شروع فرمانروایی کیخسرو خوشبختی در ایران زمین گسترده شد .
به هرجای ویرانی آباد کرد
دل غمگنان از غم آزاد کرد
زمین چون بهشتی شد آراسته
زداد و زبخشش پر از خواسته
چو جم و فریدون بیاراست گاه
زداد و زبخشش نیاسود شاه
سالی دیگر کیخسرو برای نیایش خداوند به آذر گشسب رفت و در بازگشت با رستم دستان و کاوس ملاقات کرد. برای یاری مردم ، دور کشور خود گردش کرد و با کاوس و دیگر سرداران پیمان بست تا خون سیاوش را از تورانیان بخواهد. همه در اندیشه بودند که چگونه جنگ را آغاز کنند. رستم گفت در زابلستان شهری است که تورانیان از ایران گرفته بودند. منوچهر شاه تورانیان را از آنجا بیرون راند . در دوران کاوس آن شهر را پس گرفته و مردم آنجا به افراسیاب خراج میدهند. اگر سپاه ایران آن شهر را بگیرد شکست بزرگی برای افراسیاب خواهد بود.
کیخسرو دستور داد فرامرز فرزند رستم آن سرزمین را مسخر شود وقرار شد خاک ایران را تا مرز هندوستان از دست تورانیان رها نماید. و اورا نصیحت کرد که با مردم مهربان باشد و هرگز بیهوده کارزار نکند و شاهی آن قسمت از کشمیر و سند تا مرز هندوستان را به او داد. تهمتن فرزندش را دو فرسنگ بدرقه کرد ، با هم خیلی صحبت کردند و بیاموختش بزم و رزم و خرد. رستم بعد از خداحافظی با فرامرز به پرده سرای خود بازگشت با سری پر زباد ودلی پر ز رای .
منبع: گفتار شورانگیز فردوسی
به کوشش : سهراب چمن آرا
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🎞 اینجا ایران است! این بزرگترین دروغ تاریخ است که می گویند پس انداز کنید!
شهرام اسلامی
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
نقد این ویدئو در پست بعدی 👇👇
شهرام اسلامی
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
نقد این ویدئو در پست بعدی 👇👇