Forwarded from Inekas | انعکاس
Program Book 1.8.15.pdf
6 MB
💠 Program Book: Inekas Summer School on Early Islam
🔹 Schedule
🔹 Abstracts
🔹 Speakers' Biographies
🔖 Registration
------------------------
💠 کتابچه انگلیسی برنامه مدرسه تابستانه «اسلام در دوره نخستین»
شامل:
🔻 معرفی تفصیلی برنامه
🔻 زمانبندی ارائههای هر روز
🔻 معرفی ارائهکنندگان و چکیده ارائهها
به زودی کتابچه فارسی نیز در کانال انعکاس منتشر خواهد شد.
🗓 مهلت ثبتنام: تا ۱ شهریور ۱۴۰۱
🔖 برای ثبتنام و اطلاعات بیشتر به سایت زیر مراجعه فرمایید:
🌐 inekas.org
@inekas
🔹 Schedule
🔹 Abstracts
🔹 Speakers' Biographies
🔖 Registration
------------------------
💠 کتابچه انگلیسی برنامه مدرسه تابستانه «اسلام در دوره نخستین»
شامل:
🔻 معرفی تفصیلی برنامه
🔻 زمانبندی ارائههای هر روز
🔻 معرفی ارائهکنندگان و چکیده ارائهها
به زودی کتابچه فارسی نیز در کانال انعکاس منتشر خواهد شد.
🗓 مهلت ثبتنام: تا ۱ شهریور ۱۴۰۱
🔖 برای ثبتنام و اطلاعات بیشتر به سایت زیر مراجعه فرمایید:
🌐 inekas.org
@inekas
⭕️اگر میخواستم حجاب سر را ترویج کنم، چه کار میکردم؟
امروز که به اعتراف مخالفان و موافقان، تمام سیاستهای فرهنگی و انتظامی برای الزام حجاب شکست خورده است، با این فرض که موافق آن بوده باشم، پیشنهادی برای ترویج آن دارم. اگر سیاستگذار بودم و میخواستم همه زنان محجبه باشند، چه میکردم؟
به محجبهها امتیاز ویژه نمیدادم، در موقعیتهای شغلی به آنها اولویت نمیدادم و وارد نزاعهای خیابانی و اتوبوسی و قطاری آنها نمیشدم و در این نزاعها طرف محجبهها را نمیگرفتم.
بلکه به همه زنان ثابت میکردم که زیست مسلمانی پسندیده من به معنای دفاع از حقوق همه زنان و همه ستمدیدگان است. به همه زنان نشان میدادم که آنها که حجاب دارند، در مقابل تعرض جنسی (به هر شکل) به همه زنان باحجاب و بیحجاب حساساند. همه انسانها سبک زندگی اسلامی مطلوب من را به معنای مبارزه با فساد و زورگویی میدانستند. روشن است اگر چیزی به جای اینکه ابزار قدرت و زور باشد، ابزار دستگیری و دادخواهی باشد، بسیاری به آن رو میآورند.
در اینجا هم قبلاْ درباره روی آوردن به عمامه و روسری بر مبنای دادخواهی و آزادیخواهی در گذشته تاریخی ایران نوشتم.
@ftofighi
امروز که به اعتراف مخالفان و موافقان، تمام سیاستهای فرهنگی و انتظامی برای الزام حجاب شکست خورده است، با این فرض که موافق آن بوده باشم، پیشنهادی برای ترویج آن دارم. اگر سیاستگذار بودم و میخواستم همه زنان محجبه باشند، چه میکردم؟
به محجبهها امتیاز ویژه نمیدادم، در موقعیتهای شغلی به آنها اولویت نمیدادم و وارد نزاعهای خیابانی و اتوبوسی و قطاری آنها نمیشدم و در این نزاعها طرف محجبهها را نمیگرفتم.
بلکه به همه زنان ثابت میکردم که زیست مسلمانی پسندیده من به معنای دفاع از حقوق همه زنان و همه ستمدیدگان است. به همه زنان نشان میدادم که آنها که حجاب دارند، در مقابل تعرض جنسی (به هر شکل) به همه زنان باحجاب و بیحجاب حساساند. همه انسانها سبک زندگی اسلامی مطلوب من را به معنای مبارزه با فساد و زورگویی میدانستند. روشن است اگر چیزی به جای اینکه ابزار قدرت و زور باشد، ابزار دستگیری و دادخواهی باشد، بسیاری به آن رو میآورند.
در اینجا هم قبلاْ درباره روی آوردن به عمامه و روسری بر مبنای دادخواهی و آزادیخواهی در گذشته تاریخی ایران نوشتم.
@ftofighi
Forwarded from Inekas | انعکاس
💠 نگاهِ تازه به قوانین مجازات زنا در قرآن کریم
🔸 سخنرانی خوان کول (دانشگاه میشیگان) در مدرسه «اسلام در دوره نخستین» (آنلاین)
• اجرای حکم مجازات زناکاران دقیقاً همانچیزی است که در قرآن به آن اشاره شده است؟ آیا سنگسار حکم قرآن است؟ در بررسی آیات مرتبط با روابط جنسی نامشروع میتوان تفاوتی بین رابطهٔ علنی و پنهانی و مجازات مختص به آن قائل شد؟
• ساختار اصلی پژوهش خوان کول، بررسی آیات مرتبط با زِنا با درنظرگرفتن پیشینیه قوانین یهودی در بایبل عبری و تلمود و در نهایت قوانین روم شرقی است. او بعد از پرداختن به پیشینه، به بررسی آیات میپردازد و دستآخر به این نتیجه میرسد که چطور حکم مجازات الهی توسط فقیهان دورهٔ عباسی به حاشیه میرود و سنت شفاهی یهودیت جایگزین آن میشود.
🎧 ارائه به زبان انگلیسی، به همراه ترجمه همزمان به فارسی
🔻 مشاهده این ارائه برای عموم آزاد است و نیازی به ثبتنام ندارد.
🌐 لینک پخش زنده:
https://lahzenegar.com/Inekas_School/Session
🗓 جمعه ۱۱ شهریور - ساعت 19:30 (به وقت ایران)
🔸 خلاصهای از ارائه به فارسی
🔸 معرفی خوان کول
@Inekas
🔸 سخنرانی خوان کول (دانشگاه میشیگان) در مدرسه «اسلام در دوره نخستین» (آنلاین)
• اجرای حکم مجازات زناکاران دقیقاً همانچیزی است که در قرآن به آن اشاره شده است؟ آیا سنگسار حکم قرآن است؟ در بررسی آیات مرتبط با روابط جنسی نامشروع میتوان تفاوتی بین رابطهٔ علنی و پنهانی و مجازات مختص به آن قائل شد؟
• ساختار اصلی پژوهش خوان کول، بررسی آیات مرتبط با زِنا با درنظرگرفتن پیشینیه قوانین یهودی در بایبل عبری و تلمود و در نهایت قوانین روم شرقی است. او بعد از پرداختن به پیشینه، به بررسی آیات میپردازد و دستآخر به این نتیجه میرسد که چطور حکم مجازات الهی توسط فقیهان دورهٔ عباسی به حاشیه میرود و سنت شفاهی یهودیت جایگزین آن میشود.
🎧 ارائه به زبان انگلیسی، به همراه ترجمه همزمان به فارسی
🔻 مشاهده این ارائه برای عموم آزاد است و نیازی به ثبتنام ندارد.
🌐 لینک پخش زنده:
https://lahzenegar.com/Inekas_School/Session
🗓 جمعه ۱۱ شهریور - ساعت 19:30 (به وقت ایران)
🔸 خلاصهای از ارائه به فارسی
🔸 معرفی خوان کول
@Inekas
☄️از مراقبت تا مراقبه
در احادیث عامه خوانده بودم که پیامبر اکرم (ص) در حالی دیده شده بود که نوه دختریاش (أمامه بنت ابیالعاص) را در دست (یا بر دوش) داشته و هنگام رکوع او را زمین میگذاشته و هنگام برخاستن بلندش میکرد. علمای اهل سنت در این باره بحث کردهاند که آیا این از اختصاصات پیامبر است یا نه. احادیثی مشابه را درباره سجدههای طولانی پیامبر اکرم (ص) آن گاه که حسن و حسین (ع) پشتش بازی میکردند، شنیده بودم. راستش فکر میکردم اگر این احادیث نبود، ما شاید فکر میکردیم بچهها مزاحم نماز ما باشند. اما نماز پیامبر (ص) با حضور کودکان دچار اختلال و زحمتی نمیشد. مراقبه درون نماز برای رسول خدا (ص) همراه با مراقبت از دیگری بود.
در روزهای مادری این انطباق مراقبت و مراقبه را بسیار دیدهام. گرچه برایم مهم بوده که پسر یکسالهام خودش تنها بازی کند و بتواند مستقلاً خودش را سرگرم نگه دارد، وقتهایی که باید از او مراقبت کنم، هیچ کاری جز برخی از کارهای آشپزخانه را نمیتوانم انجام بدهم. اگر کتاب دستم باشد، آن را میگیرد و دوست دارد با برگههایش بازی کند. اگر لپتاپ دستم باشد، روی کیبورد دست میزند. اگر گوشی هم باشد، آن را از دستم میقاپد. اگر چشمهایم روی هم برود، از رویم میپرد و دست در چشمم میکند. اگر به آشپزخانه بروم، آزادی نسبی دارم. ولی کاملاً ممکن است سر یخچال برود و …. به همین دلیل اگر هم با او بازی نکنم، تماشایش میکنم. بچهها در این سن بازهٔ توجه طولانی ندارند و پس از چند دقیقه از یک فعالیت به فعالیت دیگر میروند، اما در همان موضوع مورد توجه عمیق میشوند. یک توپ را دستشان میگیرند و در آن کاملاً تأمل میکنند. برایشان اینکه یک وسیله به جایی بخورد و صدا تولید کند، تازگی دارد و دوست دارند آن را تکرار کنند. هر چیزی را به نیت کاوش میبینند و میگیرند. اشیاء از نظر آنها هم ابزارند و هم موضوع شناخت عمیق. کودکم وسط بازیهایش سراغ من میآید و تماس چشمی میگیرد و با هم صحبت و بازی میکنیم و بعد باز سراغ چیزی دیگر میرود. طبعاً ترجیح میدهد که فعالیتهایمان مشارکتی باشد. با او همراه شوم در لذت کشف و کاوش، گرچه نمیداند که بخشی از این لذت را باید از او بیاموزم. من در این وضعیت مراقبت از او، مشغول به کاری میشوم که کتابهای خودیاری توصیه میکنند: اینکه از شبکههای مجازی فاصله بگیریم، سرعت زندگی را کم کنیم، مشغول کاری خلاقانه و آرام شویم، کاری مثل نقاشی یا باغبانی یا مدیتیشن و یوگا. او مرا دعوت میکند که از همه چیز فاصله بگیرم، یادم نباشد که در همه دنیا چه میگذرد و فقط یا او را ببینم یا همراه با او ببینم. یادم نباشد که همه چیزهای جهانِ او را بارها دیدهام و به کاربردهام. بلکه مواجههای تازه با هر چیز داشته باشم. مراقبت میشود نوعی مراقبه. با این تفاوت که بر خودم تمرکز نکنم و تنهاییام را ارج نگذارم، بلکه متوجه دیگری باشم. در زندگی همیشه سریع من، هم شلوغیهای زیاد بوده و هم تنهاییهای زیاد. اما پسرم مرا به جایی دیگر میبرد که نه فقط همهٔ جهان هست و نه فقط خودم. من هستم و او و کشف.
در حال سلام نماز هستم. نسیمی میخورد. دستهایش روی صورتم هستند و دوست دارد در چشم هم نگاه کنیم و لبخند بزنیم. یادم میآید که چند سال پیش با خودم فکر میکردم تصویر تجربه دینی میتواند دستهای کودکی باشد. من در نماز و در حالی که کودکی با لبخند به صورتم دست میکشد، گویی در همان تجربهٔ مراقبتی پیامبر (ص) شریک میشوم. در صفهای نماز جماعت زنان هم دیدهام که در میان نماز با کودکشان تعاملی مختصر و غیرمُخل دارند. این مادران مراقب نمیتوانستند به چلهنشینی بروند. مراقبت شاید برایشان فرصت مراقبه بود. اینها را آن مردان دانشمند که فکر میکردند حضور غیرمُخل کودکان در نماز از اختصاصات پیامبر (ص) است، هیچ گاه نمیفهمیدند.
@ftofighi
در احادیث عامه خوانده بودم که پیامبر اکرم (ص) در حالی دیده شده بود که نوه دختریاش (أمامه بنت ابیالعاص) را در دست (یا بر دوش) داشته و هنگام رکوع او را زمین میگذاشته و هنگام برخاستن بلندش میکرد. علمای اهل سنت در این باره بحث کردهاند که آیا این از اختصاصات پیامبر است یا نه. احادیثی مشابه را درباره سجدههای طولانی پیامبر اکرم (ص) آن گاه که حسن و حسین (ع) پشتش بازی میکردند، شنیده بودم. راستش فکر میکردم اگر این احادیث نبود، ما شاید فکر میکردیم بچهها مزاحم نماز ما باشند. اما نماز پیامبر (ص) با حضور کودکان دچار اختلال و زحمتی نمیشد. مراقبه درون نماز برای رسول خدا (ص) همراه با مراقبت از دیگری بود.
در روزهای مادری این انطباق مراقبت و مراقبه را بسیار دیدهام. گرچه برایم مهم بوده که پسر یکسالهام خودش تنها بازی کند و بتواند مستقلاً خودش را سرگرم نگه دارد، وقتهایی که باید از او مراقبت کنم، هیچ کاری جز برخی از کارهای آشپزخانه را نمیتوانم انجام بدهم. اگر کتاب دستم باشد، آن را میگیرد و دوست دارد با برگههایش بازی کند. اگر لپتاپ دستم باشد، روی کیبورد دست میزند. اگر گوشی هم باشد، آن را از دستم میقاپد. اگر چشمهایم روی هم برود، از رویم میپرد و دست در چشمم میکند. اگر به آشپزخانه بروم، آزادی نسبی دارم. ولی کاملاً ممکن است سر یخچال برود و …. به همین دلیل اگر هم با او بازی نکنم، تماشایش میکنم. بچهها در این سن بازهٔ توجه طولانی ندارند و پس از چند دقیقه از یک فعالیت به فعالیت دیگر میروند، اما در همان موضوع مورد توجه عمیق میشوند. یک توپ را دستشان میگیرند و در آن کاملاً تأمل میکنند. برایشان اینکه یک وسیله به جایی بخورد و صدا تولید کند، تازگی دارد و دوست دارند آن را تکرار کنند. هر چیزی را به نیت کاوش میبینند و میگیرند. اشیاء از نظر آنها هم ابزارند و هم موضوع شناخت عمیق. کودکم وسط بازیهایش سراغ من میآید و تماس چشمی میگیرد و با هم صحبت و بازی میکنیم و بعد باز سراغ چیزی دیگر میرود. طبعاً ترجیح میدهد که فعالیتهایمان مشارکتی باشد. با او همراه شوم در لذت کشف و کاوش، گرچه نمیداند که بخشی از این لذت را باید از او بیاموزم. من در این وضعیت مراقبت از او، مشغول به کاری میشوم که کتابهای خودیاری توصیه میکنند: اینکه از شبکههای مجازی فاصله بگیریم، سرعت زندگی را کم کنیم، مشغول کاری خلاقانه و آرام شویم، کاری مثل نقاشی یا باغبانی یا مدیتیشن و یوگا. او مرا دعوت میکند که از همه چیز فاصله بگیرم، یادم نباشد که در همه دنیا چه میگذرد و فقط یا او را ببینم یا همراه با او ببینم. یادم نباشد که همه چیزهای جهانِ او را بارها دیدهام و به کاربردهام. بلکه مواجههای تازه با هر چیز داشته باشم. مراقبت میشود نوعی مراقبه. با این تفاوت که بر خودم تمرکز نکنم و تنهاییام را ارج نگذارم، بلکه متوجه دیگری باشم. در زندگی همیشه سریع من، هم شلوغیهای زیاد بوده و هم تنهاییهای زیاد. اما پسرم مرا به جایی دیگر میبرد که نه فقط همهٔ جهان هست و نه فقط خودم. من هستم و او و کشف.
در حال سلام نماز هستم. نسیمی میخورد. دستهایش روی صورتم هستند و دوست دارد در چشم هم نگاه کنیم و لبخند بزنیم. یادم میآید که چند سال پیش با خودم فکر میکردم تصویر تجربه دینی میتواند دستهای کودکی باشد. من در نماز و در حالی که کودکی با لبخند به صورتم دست میکشد، گویی در همان تجربهٔ مراقبتی پیامبر (ص) شریک میشوم. در صفهای نماز جماعت زنان هم دیدهام که در میان نماز با کودکشان تعاملی مختصر و غیرمُخل دارند. این مادران مراقب نمیتوانستند به چلهنشینی بروند. مراقبت شاید برایشان فرصت مراقبه بود. اینها را آن مردان دانشمند که فکر میکردند حضور غیرمُخل کودکان در نماز از اختصاصات پیامبر (ص) است، هیچ گاه نمیفهمیدند.
@ftofighi
ۚ وَلَنَصْبِرَنَّ عَلَىٰ مَآ ءَاذَيْتُمُونَا ۚ وَعَلَى ٱللَّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ ٱلْمُتَوَكِّلُونَ (ابراهیم ۱۲)
صبر میکنیم بر آزار شما ….
و با خشم و اندوه معترضیم به جرمانگاری زندگی روزمره و امور عرفی
و مخالفیم با گشت ارشاد
@ftofighi
صبر میکنیم بر آزار شما ….
و با خشم و اندوه معترضیم به جرمانگاری زندگی روزمره و امور عرفی
و مخالفیم با گشت ارشاد
@ftofighi
☄️در نقد بنر «زنان سرزمین من ایران» در میدان ولیعصر
فاطمه توفیقی
بنر «زنان سرزمین من» که این روزها بر فراز میدان ولیعصر افراشته شده است، تلاشی است برای نشان دادن زنان موفق ایرانی که از وضعیت مناسب زنان در ایران حکایت میکنند. افراشته شدن این بنر در این روزها و اعتراضاتی که بر محور حقوق زنان شکل گرفته، آشکارا معنادار است. البته این تنها باری نیست که حکومت ایران زنان موفق را نشانی از وضعیت مناسبی برای زنان در این کشور معرفی میکند. بهویژه در ایام میلاد حضرت فاطمه زهرا (س) برنامههایی برای تجلیل از زنان موفق برگزار میشود. این محصول فمینیسم دولتی است. برنامههای دولتی برای آزادسازی زنان که البته با سرکوب صداهای دیگر برای دفاع از حقوق زنان همراه است. در ایران زمان پهلوی اول و دوم هم چنین برنامههایی در جریان بود. حتی در برخی کشورهای لیبرال دموکراتیک هم بهویژه در گذشته نسخهای خاص از آزادسازی زنان از سوی دولت ترویج و تشویق میشد، به قیمت حذف صداهای دیگر مدافع حقوق زنان. در پی انتقادات و مجاهدتهای مدافعان نظریه تقاطع (intersectionality) برخی از این سیاستها بازنگری شده است. اما اینجا سخنم در نقد فمینیسم دولتی نیست. بلکه بیشتر به دنبال این هستم که ایده تجلیل از زنان موفق را زیر سوال ببرم.
من قطعا با این موافقم که سازمانها و دولتها در مقابل تلاشهای افراد (و بهویژه زنان) در شرایط دشوارشان بیتوجه نباشتد و به نحوی از آنها تجلیل کنند. اما با این مخالفم که زنان موفق نمادی از وضعیت مناسب زنان باشند. اینکه راه برای پیشرفت باز و بستر فراهم است و کافی است که کسی به خودش تکان بدهد تا بشود مریلا زارعی و مرضیه برومند و پروین اعتصامی و فروغ فرخزاد و مریم میرزاخانی. این نوشته را از زبان کسی میگویم که خودش به اصطلاح «موفق» قلمداد میشود و به همین دلیل هم در معرض تجلیل بوده است. دقیقا به همین دلیل میدانم که «موفق» شدن کار دشواری است، با دود چراغ و تحمل سختی و تنهایی و شکستهای چندباره حاصل میشود. و میدانم که کسی هیچ وقت قصه شکستها و ناکامیهایی را که کشیدیم و بعدش سعی کردیم خودمان را جمع کنیم، نمیگوید. میدانم اگر ما برنامه یک روزمان را به حال خود بگذاریم، خیلی چیزها دمینووار در زندگیمان عقب میافتد. خوب میدانم! اما میدانم اینکه کلا هدفی داشته باشیم، از کجا برویم، چطور بعد از شکست خودمان را جمع کنیم، و چطور در پی یک شکست نمیریم، چیزهایی بوده که در شرایطی یاد گرفتیم، خارج از اداره و کنترل ما. تقریبا همانقدر دست ما بوده که انتخاب زمان و مکان تولدمان دست خودمان بوده است. درست است که یکی از چیزهای خارج از کنترل مریم میرزاخانی تحصیل در نظام آموزشی ایران بوده و دولت ایران میتواند به خودش برای پرورش چنین ریاضیدانی مباهات کند. اما او چیزهای منحصربهفرد دیگری هم در محیطش داشته که به رشدش کمک کرده است. بسیاری از زنان موفق کسانی هستند که به نحوی در معرض این خوشاقبالیهای کیهانی قرار گرفتهاند و تلاشهایشان به جایی رسیده است.
انتفاد دیگرم از بنر زنان موفق این است که این زنان موفق نماد بستر مناسب سیاسی و اجتماعی برای کل زنان نبستند. قبلا در این سخنرانی، به این اشاره کردهام که وجود قدیسههای بزرگ یا ایزدبانوان در یک جامعه به هیچ عنوان به معنای وضعیت مناسب برای زنان نیست. در آیات ۵۷-۵۹ سوره نحل، قرآن کریم از کسانی انتقاد میکند که خودشان دختر داشتن را خوار میشمردند و در عین حال به خدا دختر نسبت میدادند. در جامعهای که خانواده و دانشگاه و خیابان و زندان و بیمارستان و دادگاه روایتی متفاوت از زندگی روزمره زنان دارد، بنر زنان موفق چیزی شبیه پرستش ایزدبانو در روزگار زندهبهگوری دختران است. من شاید اگر بخواهم روایتی از زنان موفق ارائه بدهم، به سراغ مستند طلاق به سبک ایرانی (۱۳۷۷) ساخته کیم لانگینوتو زیبا میرحسینی بروم و زنانی را به تصویر بکشم که در دادگاههایی که کمترین حقوق برایشان تضمین شده، میتوانند حرفشان را بزنند و حقشان را بگیرند.
@ftofighi
فاطمه توفیقی
بنر «زنان سرزمین من» که این روزها بر فراز میدان ولیعصر افراشته شده است، تلاشی است برای نشان دادن زنان موفق ایرانی که از وضعیت مناسب زنان در ایران حکایت میکنند. افراشته شدن این بنر در این روزها و اعتراضاتی که بر محور حقوق زنان شکل گرفته، آشکارا معنادار است. البته این تنها باری نیست که حکومت ایران زنان موفق را نشانی از وضعیت مناسبی برای زنان در این کشور معرفی میکند. بهویژه در ایام میلاد حضرت فاطمه زهرا (س) برنامههایی برای تجلیل از زنان موفق برگزار میشود. این محصول فمینیسم دولتی است. برنامههای دولتی برای آزادسازی زنان که البته با سرکوب صداهای دیگر برای دفاع از حقوق زنان همراه است. در ایران زمان پهلوی اول و دوم هم چنین برنامههایی در جریان بود. حتی در برخی کشورهای لیبرال دموکراتیک هم بهویژه در گذشته نسخهای خاص از آزادسازی زنان از سوی دولت ترویج و تشویق میشد، به قیمت حذف صداهای دیگر مدافع حقوق زنان. در پی انتقادات و مجاهدتهای مدافعان نظریه تقاطع (intersectionality) برخی از این سیاستها بازنگری شده است. اما اینجا سخنم در نقد فمینیسم دولتی نیست. بلکه بیشتر به دنبال این هستم که ایده تجلیل از زنان موفق را زیر سوال ببرم.
من قطعا با این موافقم که سازمانها و دولتها در مقابل تلاشهای افراد (و بهویژه زنان) در شرایط دشوارشان بیتوجه نباشتد و به نحوی از آنها تجلیل کنند. اما با این مخالفم که زنان موفق نمادی از وضعیت مناسب زنان باشند. اینکه راه برای پیشرفت باز و بستر فراهم است و کافی است که کسی به خودش تکان بدهد تا بشود مریلا زارعی و مرضیه برومند و پروین اعتصامی و فروغ فرخزاد و مریم میرزاخانی. این نوشته را از زبان کسی میگویم که خودش به اصطلاح «موفق» قلمداد میشود و به همین دلیل هم در معرض تجلیل بوده است. دقیقا به همین دلیل میدانم که «موفق» شدن کار دشواری است، با دود چراغ و تحمل سختی و تنهایی و شکستهای چندباره حاصل میشود. و میدانم که کسی هیچ وقت قصه شکستها و ناکامیهایی را که کشیدیم و بعدش سعی کردیم خودمان را جمع کنیم، نمیگوید. میدانم اگر ما برنامه یک روزمان را به حال خود بگذاریم، خیلی چیزها دمینووار در زندگیمان عقب میافتد. خوب میدانم! اما میدانم اینکه کلا هدفی داشته باشیم، از کجا برویم، چطور بعد از شکست خودمان را جمع کنیم، و چطور در پی یک شکست نمیریم، چیزهایی بوده که در شرایطی یاد گرفتیم، خارج از اداره و کنترل ما. تقریبا همانقدر دست ما بوده که انتخاب زمان و مکان تولدمان دست خودمان بوده است. درست است که یکی از چیزهای خارج از کنترل مریم میرزاخانی تحصیل در نظام آموزشی ایران بوده و دولت ایران میتواند به خودش برای پرورش چنین ریاضیدانی مباهات کند. اما او چیزهای منحصربهفرد دیگری هم در محیطش داشته که به رشدش کمک کرده است. بسیاری از زنان موفق کسانی هستند که به نحوی در معرض این خوشاقبالیهای کیهانی قرار گرفتهاند و تلاشهایشان به جایی رسیده است.
انتفاد دیگرم از بنر زنان موفق این است که این زنان موفق نماد بستر مناسب سیاسی و اجتماعی برای کل زنان نبستند. قبلا در این سخنرانی، به این اشاره کردهام که وجود قدیسههای بزرگ یا ایزدبانوان در یک جامعه به هیچ عنوان به معنای وضعیت مناسب برای زنان نیست. در آیات ۵۷-۵۹ سوره نحل، قرآن کریم از کسانی انتقاد میکند که خودشان دختر داشتن را خوار میشمردند و در عین حال به خدا دختر نسبت میدادند. در جامعهای که خانواده و دانشگاه و خیابان و زندان و بیمارستان و دادگاه روایتی متفاوت از زندگی روزمره زنان دارد، بنر زنان موفق چیزی شبیه پرستش ایزدبانو در روزگار زندهبهگوری دختران است. من شاید اگر بخواهم روایتی از زنان موفق ارائه بدهم، به سراغ مستند طلاق به سبک ایرانی (۱۳۷۷) ساخته کیم لانگینوتو زیبا میرحسینی بروم و زنانی را به تصویر بکشم که در دادگاههایی که کمترین حقوق برایشان تضمین شده، میتوانند حرفشان را بزنند و حقشان را بگیرند.
@ftofighi
Telegram
یادداشتهای فاطمه توفیقی
🔉 ایزد بانوان، قدیسهها و زمینیان؛ برداشتهایی قرآنی
🎙 دکتر فاطمه توفیقی
🕯 شب بیستونهم رمضان ۱۳۹۹
⏱ ۲۵ دقیقه 💿 ۵٫۶ مگابایت
🆔 @dinonline
🎙 دکتر فاطمه توفیقی
🕯 شب بیستونهم رمضان ۱۳۹۹
⏱ ۲۵ دقیقه 💿 ۵٫۶ مگابایت
🆔 @dinonline
بچههایتان را جلوی تلویزیون و تبلت نگذارید. اجازه بدهید بدَوند و گِلبازی کنند و با حیوانات سروکله بزنند و کاردستی درست کنند.
البته به شرط آنکه هوا آلوده یا خیلی سرد یا خیلی گرم نباشد،
خانهتان ۴۰ یا ۸۰ یا ۱۰۰ متر نباشد،
مکانهای بازی مسقف همراه با ترس از ویروسهای جهیده و نجهیده نباشد،
مجبور نباشید خیلی کار کنید تا پول دربیاورید،
تقسیم کارتان با والد دیگر خیلی خوب پیش میرود و درباره تربیت کودک توافق نسبی دارید،
دور از خانوادهها یا کودکان دیگر نیستید.
اندر حکایت شیر بییال و دُم کودکداری طبقهمند
@ftofighi
البته به شرط آنکه هوا آلوده یا خیلی سرد یا خیلی گرم نباشد،
خانهتان ۴۰ یا ۸۰ یا ۱۰۰ متر نباشد،
مکانهای بازی مسقف همراه با ترس از ویروسهای جهیده و نجهیده نباشد،
مجبور نباشید خیلی کار کنید تا پول دربیاورید،
تقسیم کارتان با والد دیگر خیلی خوب پیش میرود و درباره تربیت کودک توافق نسبی دارید،
دور از خانوادهها یا کودکان دیگر نیستید.
اندر حکایت شیر بییال و دُم کودکداری طبقهمند
@ftofighi
☄️مقالات مشترک استاد و دانشجو
بعد از خودکشی یکی از دانشجویان دانشگاه تهران، بحث درباره مقالات با درج اجباری نام استاد راهنما داغ شده است. طبق قانون، نام استاد راهنما باید بالای مقاله مستخرج از رساله قرار گیرد. اگر اسمش بالای مقاله قرار نگیرد، یعنی با محتوای آن موافق نیست و در راهنمایی مشارکتی نداشته است. یعنی او باید مسئولیت کامل محتوای رساله را بپذیرد (و احتمالا به همین جهت توقع میرود که در جلسه دفاع هم کاملا مدافع باشد). این دربارهی علوم پایه و رشتههای فنی و علوم انسانی به طور یکسان صادق است (در حالیکه در محافل بینالمللی دست کم در علوم انسانی مرسوم نیست).
من علیرغم مخالفتم با این قانون، هیچ تلاشی درباره تغییر این قانون نکردهام و نمیتوانم بکنم. قانونگذار و مجری و ناظر همه از این قانون منتفعاند و بنابراین هیچ ارادهای برای تغییر آن کارساز نیست. اصولاً هم چنین ارادهای به صورت جمعی نمیتواند رخ دهد؛ چون بسیاری از اساتید هم از این قانون منتفع میشوند.
اصولاً نظام وظایف و حقوق اساتید هیئت علمی به این گونه چیده شده است. یعنی مثلاً در دانشگاه محل کار من یک استادیار آموزشی موظف به تدریس ۱۲ واحد در مقاطع کارشناسی ارشد و دکتری است. کمبود این واحدها را با راهنمایی و مشاوره دانشجویان و مقالات پژوهشی پر میکند. طبعاً تمام وقت وی چنان صرف دانشجویان میشود که وقتی برای کار پژوهشی اصیل و حتی مطالعه بیش از میزان تدریس نمیماند. تنها راهی که باقی میماند این است که با تلفیق این وظایف ضمن راهنمایی دانشجویان، از مقاله مستخرج از رساله هم استفاده کند.
یکی از مسائل دیگر هم این است که چه ردهبندی دانشگاهها و چه نظام ارتقا گرچه اسما بر کیفیت آموزشی مبتنی است، معیار تعیینکننده و تغییردهنده رسماً مقالات پژوهشی است. یعنی در شرایطی که یک موسسه آموزشی کارش آموزش دادن به دانشجویان از طریق تدریس و راهنمایی آنها در فعالیت پژوهشی است، آن چیزی که تفاوت یک استاد با استاد دیگر و یک موسسه با موسسه دیگر را مشخص میکند، نه کیفیت تدریس بلکه تعداد مقالات پژوهشی است. (البته این مشکل منحصر به ایران نیست.) بنابراین برای ارتقا از استادیاری به دانشیاری، باید دست کم ظرف ۵ سال ۲۵ مقاله نوشت و کسر خیلی کمی از اینها لازم است کاری مستقل بوده باشد. این یعنی سیستم به طور ساختاری طوری چیده است که نمیتوان مقاله مشترک ننوشت و از دانشگاه اخراج نشد. تنها راهی که میماند این است که آن عضو هیئت علمی از همکار خود بسیار بیشتر کار کند که علاوه بر همه آن وظایف وقتی برای کار پژوهشی مستقل جاندار هم بیابد. (حالا بگذریم از فرآیند انرژیبر و طاقتفرسای ارسال مقاله به نشریات که آن هم خالی از فساد ساختاری نیست.)
دشواری اخلاقی کار جایی بیشتر میشود که باید میان اینکه وظایف حرفهای مانند پذیرش راهنمایی دانشجویان (و در نتیجه درج اجباری نام خود بالای مقاله) و وظیفه خود مبتنی بر دِینمان به جهان علم و رشد علمی کشور یکی را انتخاب کنیم. وقتی به همکاران میگویم من فقط دانشجو را راهنمایی کردم و بر تزش کامنت نوشتم و حرفش حرف من نیست، میگویند احتمالا خوب راهنماییاش نکردی. (لازم نیست کسی تز نوشته باشد تا بداند هیچ تلازمی میان راهنما بودن و موافقت با تمام محتوای تز کسی نیست، به خصوص اگر استاد یا دانشجو بویی از تفکر انتقادی برده باشد.) اگر بگویم خب چرا دانشجوی ضعیف گرفتید، میگویند سخت نگیر. اگر بگویم من نمیخواهم دانشجو بگیرم که مجبور باشم مقاله مشترک منتشر کنم، میگویند تو وظیفه داری. این مودبانهترین واکنشهاست. واکنشهای دیگر این است که: تو نمیخواهی دانشجو را راهنمایی کنی، تو نمیخواهی در معرض نقد باشی، تو وسواسی هستی، تو میخواهی معیارهای خارجی را بر دانشگاههای ما پیاده کنی.
فعلا تنها راهی که پیدا کردهام این است که ترسان و لرزان ابتدای تز وقتی هنوز کاری شروع نشده مقالهای با دانشجو بنویسم که بخشی از آن را هم خودم واقعا نوشته باشم و نه اینکه صرفا بر نوشته او کامنت بگذارم. آن هم معلوم نیست نتیجه بدهد. کار مشترک حاصل مدت طولانی بحث و گفتوگو و مطالعه مشترک است. کار مشترک مستلزم توافق در زمینه پیشفرضهاست و نه تحمیل نگاه من بر دانشجو. مقاله پژوهشی نباید صرفا در حد تقریر مسئله بماند.
در اینجا سخنم به پاکیزهترین و فرهیختهترین شرایط منحصر بود. به فسادهای مالی و اخلاقی و احیانا جنسیای که همراه این ماجراست، نپرداختم. راستش قصدم از این نوشته بیشتر دردودل است. امیدی هم ندارم که وقتی کمیتسازی بر نظام پژوهشی حاکم است و وقتی همه منتفع و راضیاند، کسی از نوشته من دردش بیاید و به فکر اصلاح بیفتد. فقط تصور میکنم وظیفه دارم چشمم را نبندم و صدایم را بلند کنم.
@ftofighi
بعد از خودکشی یکی از دانشجویان دانشگاه تهران، بحث درباره مقالات با درج اجباری نام استاد راهنما داغ شده است. طبق قانون، نام استاد راهنما باید بالای مقاله مستخرج از رساله قرار گیرد. اگر اسمش بالای مقاله قرار نگیرد، یعنی با محتوای آن موافق نیست و در راهنمایی مشارکتی نداشته است. یعنی او باید مسئولیت کامل محتوای رساله را بپذیرد (و احتمالا به همین جهت توقع میرود که در جلسه دفاع هم کاملا مدافع باشد). این دربارهی علوم پایه و رشتههای فنی و علوم انسانی به طور یکسان صادق است (در حالیکه در محافل بینالمللی دست کم در علوم انسانی مرسوم نیست).
من علیرغم مخالفتم با این قانون، هیچ تلاشی درباره تغییر این قانون نکردهام و نمیتوانم بکنم. قانونگذار و مجری و ناظر همه از این قانون منتفعاند و بنابراین هیچ ارادهای برای تغییر آن کارساز نیست. اصولاً هم چنین ارادهای به صورت جمعی نمیتواند رخ دهد؛ چون بسیاری از اساتید هم از این قانون منتفع میشوند.
اصولاً نظام وظایف و حقوق اساتید هیئت علمی به این گونه چیده شده است. یعنی مثلاً در دانشگاه محل کار من یک استادیار آموزشی موظف به تدریس ۱۲ واحد در مقاطع کارشناسی ارشد و دکتری است. کمبود این واحدها را با راهنمایی و مشاوره دانشجویان و مقالات پژوهشی پر میکند. طبعاً تمام وقت وی چنان صرف دانشجویان میشود که وقتی برای کار پژوهشی اصیل و حتی مطالعه بیش از میزان تدریس نمیماند. تنها راهی که باقی میماند این است که با تلفیق این وظایف ضمن راهنمایی دانشجویان، از مقاله مستخرج از رساله هم استفاده کند.
یکی از مسائل دیگر هم این است که چه ردهبندی دانشگاهها و چه نظام ارتقا گرچه اسما بر کیفیت آموزشی مبتنی است، معیار تعیینکننده و تغییردهنده رسماً مقالات پژوهشی است. یعنی در شرایطی که یک موسسه آموزشی کارش آموزش دادن به دانشجویان از طریق تدریس و راهنمایی آنها در فعالیت پژوهشی است، آن چیزی که تفاوت یک استاد با استاد دیگر و یک موسسه با موسسه دیگر را مشخص میکند، نه کیفیت تدریس بلکه تعداد مقالات پژوهشی است. (البته این مشکل منحصر به ایران نیست.) بنابراین برای ارتقا از استادیاری به دانشیاری، باید دست کم ظرف ۵ سال ۲۵ مقاله نوشت و کسر خیلی کمی از اینها لازم است کاری مستقل بوده باشد. این یعنی سیستم به طور ساختاری طوری چیده است که نمیتوان مقاله مشترک ننوشت و از دانشگاه اخراج نشد. تنها راهی که میماند این است که آن عضو هیئت علمی از همکار خود بسیار بیشتر کار کند که علاوه بر همه آن وظایف وقتی برای کار پژوهشی مستقل جاندار هم بیابد. (حالا بگذریم از فرآیند انرژیبر و طاقتفرسای ارسال مقاله به نشریات که آن هم خالی از فساد ساختاری نیست.)
دشواری اخلاقی کار جایی بیشتر میشود که باید میان اینکه وظایف حرفهای مانند پذیرش راهنمایی دانشجویان (و در نتیجه درج اجباری نام خود بالای مقاله) و وظیفه خود مبتنی بر دِینمان به جهان علم و رشد علمی کشور یکی را انتخاب کنیم. وقتی به همکاران میگویم من فقط دانشجو را راهنمایی کردم و بر تزش کامنت نوشتم و حرفش حرف من نیست، میگویند احتمالا خوب راهنماییاش نکردی. (لازم نیست کسی تز نوشته باشد تا بداند هیچ تلازمی میان راهنما بودن و موافقت با تمام محتوای تز کسی نیست، به خصوص اگر استاد یا دانشجو بویی از تفکر انتقادی برده باشد.) اگر بگویم خب چرا دانشجوی ضعیف گرفتید، میگویند سخت نگیر. اگر بگویم من نمیخواهم دانشجو بگیرم که مجبور باشم مقاله مشترک منتشر کنم، میگویند تو وظیفه داری. این مودبانهترین واکنشهاست. واکنشهای دیگر این است که: تو نمیخواهی دانشجو را راهنمایی کنی، تو نمیخواهی در معرض نقد باشی، تو وسواسی هستی، تو میخواهی معیارهای خارجی را بر دانشگاههای ما پیاده کنی.
فعلا تنها راهی که پیدا کردهام این است که ترسان و لرزان ابتدای تز وقتی هنوز کاری شروع نشده مقالهای با دانشجو بنویسم که بخشی از آن را هم خودم واقعا نوشته باشم و نه اینکه صرفا بر نوشته او کامنت بگذارم. آن هم معلوم نیست نتیجه بدهد. کار مشترک حاصل مدت طولانی بحث و گفتوگو و مطالعه مشترک است. کار مشترک مستلزم توافق در زمینه پیشفرضهاست و نه تحمیل نگاه من بر دانشجو. مقاله پژوهشی نباید صرفا در حد تقریر مسئله بماند.
در اینجا سخنم به پاکیزهترین و فرهیختهترین شرایط منحصر بود. به فسادهای مالی و اخلاقی و احیانا جنسیای که همراه این ماجراست، نپرداختم. راستش قصدم از این نوشته بیشتر دردودل است. امیدی هم ندارم که وقتی کمیتسازی بر نظام پژوهشی حاکم است و وقتی همه منتفع و راضیاند، کسی از نوشته من دردش بیاید و به فکر اصلاح بیفتد. فقط تصور میکنم وظیفه دارم چشمم را نبندم و صدایم را بلند کنم.
@ftofighi
☄️درباره «آموزش» حجاب
فاطمه توفیقی
دختری که پس از مواجهه با گشت ارشاد در اداره «آموزش» نیروی انتظامی حضور داشت، دچار ایست قلبی میشود و بعد جان میدهد. اعتراضاتی به گشت ارشاد صورت میگیرد. باز هم حجاب مسئله میشود، بیش از هر وقت دیگری. روسری میسوزانند، روسری برمیگیرند. ستاد امر بهمعروف و نهی از منکر هم احساس مسئولیت میکند و بعضی جاها مانند قم بیشتر دستش میرسد تا اعمال نفوذ کند. مجتمع مهروماه به دلیل بیتوجهی به بیحجابی پس از اخطار و دستور دادستانی پلمب میشود. پس از کلاس آموزشی برای کارکنان، مجتمع فک پلمب میشود. اقدام آموزشی و اقدام انتظامی تنهبهتنه هستند. مهسا امینی در اداره آموزش دچار ایست قلبی میشود. کارکنان مهروماه هم باید برای باز شدن مغازهشان به به کلاس آموزشی بروند.
از همین منظر است که مشکل گشت ارشاد این بوده که به جای ارشاد، افراد را دستگیر میکرده. از این منظر مشکل جامعه پیش از انقلاب این بوده که صداوسیما دست افردا انقلابی و مذهبی نبوده است. ایده انقلاب فرهنگی هم همین است، اقدام قضایی و آموزشی هم دستدردست هم میدهند و هم جابهجای هم میدهند. یعنی حاکمیت وظیفه خود را مهندسی فرهنگی میداند و برای این کار هم از اقدام انتظامی و قضایی بهره میجوید و هم از فعالیتهای نظاممند و دستورالعملها و هم آموزش فرهنگی. البته این تماما نه غلط است و نه نامعهود. نسخههای بسیار رقیقتر از آن در بسیاری از جوامع و حکومتها دیده میشود. اما اینکه تصور شود مشکل بیحجابی یا مخالفت با سیاستهای فرهنگی حاکمیت با آموزش حل میشود، غلط است.
اولا کسانی که روسری از سربرمیگیرند، با استدلالها به نفع حجاب سر ناآشنا نیستند. صداوسیما، نظام آموزشی و همه دستگاههای تبلیغاتی سالهاست که این استدلالها را بارها و بارها تکرار کردهاند. اما این استدلالها به هر دلیلی یا برای مخاطب قانعکننده نیستند یا در مقابل سایر انگیزههای روانشناسانه و جامعهشناسانه قدرت خود را از دست میدهند. مثلا تلازم میان حجاب سر و حفظ عفت برای بسیاری از زنان بدیهی به نظر نمیرسد، یعنی ضمن حفظ عفت خودشان دلیلی نمیبینند که حجاب سر داشته باشند. همچنین منزلت اجتماعی درونگروهی و کنش متقابل نمادین آنها را (طی فرایندی چه بسا ناخودآگاه) به این میرساند که لازم نیست روسری سرشان کنند. علیرغم سیطره رسانههای حکومتی در جامعه، رسانههای دیگری هم وجود دارند که بر انگارهها و رفتارها تأثیر میگذارند.
ثانیا تبدیل شدن اقدام انتظامی به اقدام آموزشی خودِ آن آموزش را به اقدامی سلطهگرانه و نه آگاهیبخش تبدیل میکند. در حالی که در سالهای اخیر بسیاری از مدافعان الزام حجاب آن را قانونی میدانند مانند همه قوانین لازمالاجرا (مثلا قوانین رانندگی) میدانند، برای لزوم رعایت بسیاری از قوانین کمتر به آموزش پناه میبرند (احتمالا به این دلیل که آن قوانین مانند قوانین رانندگی یا چنان مورد اتفاقاند که نیازی به استدلال به نفعشان نیست یا حتی اگر مورد اتفاق نیستند، به طور روزمره محل مراجعه افراد نیستند، مانند قوانین طلاق …). آموزش زمانی که جای اقدام انتظامی را میگیرد (آن هم به خصوص در حالی که مخاطب تقریبا با محتوای آموزشی آشناست) گونهای سلطهگری و بهبند کشیدن است و نه آگاهیبخشی. آموزش برای این است که روابط قدرت در قالب انتقال دانش بازنمایی شود. قدرت دانایی است. افرادی که برای اینکه گرفتار کسب روزی بودند، ناچار به شرکت در کلاس آموزشی میشوند، از زمین تا آسمان با کسانی فرق دارند که چند دهه پیش در جلسات مذهبی و فرهنگی میگفتند که «فاطمه فاطمه است» و میآموختند که «زن فاطمی» باشند و رفتارهایی دینی مانند رعایت پوشش سر نشانه رشد و منزلت اجتماعی و حضور برابر آنها با مردان در فضای عمومی است. (در روز سوگواری بر حضرت فاطمه (س)، از مرگ آن خوانش از روایت زندگی فاطمه یاد میکنم.) البته همانطور که در بالا درباره برداشتن حجاب انگیزههای ناخودآگاه را دخیل دانستم، درباره رعایت آن هم این انگیزهها را جدی میدانم. دقیقا به این دلیل است که فکر میکنم کسانی که فکر میکنند با سلطهگری از طریق آموزش، رعایت حجاب را فراگیرتر میسازند، بر شاخه بُن میکَنند و دچار نقض غرض میشوند. همچنین، روشن است که دستگاههای انتظامی و همکاران آموزشی آنها، از مخاطب خود نمیخواهند که لزوما حدود حجاب شرعی را رعایت کنند، بلکه فقط دنبال این هستند که کسی احساس آزادی نکند که کلا روسری از سربردارد. گویی مسئله نه شرع است، نه جامعه سالم، نه منزلت زن مسلمان، بلکه فقط و فقط نشان دادن اقتدار بر شهروندان است.
دست کم در مورد پوشش سر، گذاشتن آموزش ذیل اقدام انتظامی هم از منظر عملگرایانه به بیراهه میرود هم از منظر اخلاقی نارواست. بس کنید!
@ftofighi
فاطمه توفیقی
دختری که پس از مواجهه با گشت ارشاد در اداره «آموزش» نیروی انتظامی حضور داشت، دچار ایست قلبی میشود و بعد جان میدهد. اعتراضاتی به گشت ارشاد صورت میگیرد. باز هم حجاب مسئله میشود، بیش از هر وقت دیگری. روسری میسوزانند، روسری برمیگیرند. ستاد امر بهمعروف و نهی از منکر هم احساس مسئولیت میکند و بعضی جاها مانند قم بیشتر دستش میرسد تا اعمال نفوذ کند. مجتمع مهروماه به دلیل بیتوجهی به بیحجابی پس از اخطار و دستور دادستانی پلمب میشود. پس از کلاس آموزشی برای کارکنان، مجتمع فک پلمب میشود. اقدام آموزشی و اقدام انتظامی تنهبهتنه هستند. مهسا امینی در اداره آموزش دچار ایست قلبی میشود. کارکنان مهروماه هم باید برای باز شدن مغازهشان به به کلاس آموزشی بروند.
از همین منظر است که مشکل گشت ارشاد این بوده که به جای ارشاد، افراد را دستگیر میکرده. از این منظر مشکل جامعه پیش از انقلاب این بوده که صداوسیما دست افردا انقلابی و مذهبی نبوده است. ایده انقلاب فرهنگی هم همین است، اقدام قضایی و آموزشی هم دستدردست هم میدهند و هم جابهجای هم میدهند. یعنی حاکمیت وظیفه خود را مهندسی فرهنگی میداند و برای این کار هم از اقدام انتظامی و قضایی بهره میجوید و هم از فعالیتهای نظاممند و دستورالعملها و هم آموزش فرهنگی. البته این تماما نه غلط است و نه نامعهود. نسخههای بسیار رقیقتر از آن در بسیاری از جوامع و حکومتها دیده میشود. اما اینکه تصور شود مشکل بیحجابی یا مخالفت با سیاستهای فرهنگی حاکمیت با آموزش حل میشود، غلط است.
اولا کسانی که روسری از سربرمیگیرند، با استدلالها به نفع حجاب سر ناآشنا نیستند. صداوسیما، نظام آموزشی و همه دستگاههای تبلیغاتی سالهاست که این استدلالها را بارها و بارها تکرار کردهاند. اما این استدلالها به هر دلیلی یا برای مخاطب قانعکننده نیستند یا در مقابل سایر انگیزههای روانشناسانه و جامعهشناسانه قدرت خود را از دست میدهند. مثلا تلازم میان حجاب سر و حفظ عفت برای بسیاری از زنان بدیهی به نظر نمیرسد، یعنی ضمن حفظ عفت خودشان دلیلی نمیبینند که حجاب سر داشته باشند. همچنین منزلت اجتماعی درونگروهی و کنش متقابل نمادین آنها را (طی فرایندی چه بسا ناخودآگاه) به این میرساند که لازم نیست روسری سرشان کنند. علیرغم سیطره رسانههای حکومتی در جامعه، رسانههای دیگری هم وجود دارند که بر انگارهها و رفتارها تأثیر میگذارند.
ثانیا تبدیل شدن اقدام انتظامی به اقدام آموزشی خودِ آن آموزش را به اقدامی سلطهگرانه و نه آگاهیبخش تبدیل میکند. در حالی که در سالهای اخیر بسیاری از مدافعان الزام حجاب آن را قانونی میدانند مانند همه قوانین لازمالاجرا (مثلا قوانین رانندگی) میدانند، برای لزوم رعایت بسیاری از قوانین کمتر به آموزش پناه میبرند (احتمالا به این دلیل که آن قوانین مانند قوانین رانندگی یا چنان مورد اتفاقاند که نیازی به استدلال به نفعشان نیست یا حتی اگر مورد اتفاق نیستند، به طور روزمره محل مراجعه افراد نیستند، مانند قوانین طلاق …). آموزش زمانی که جای اقدام انتظامی را میگیرد (آن هم به خصوص در حالی که مخاطب تقریبا با محتوای آموزشی آشناست) گونهای سلطهگری و بهبند کشیدن است و نه آگاهیبخشی. آموزش برای این است که روابط قدرت در قالب انتقال دانش بازنمایی شود. قدرت دانایی است. افرادی که برای اینکه گرفتار کسب روزی بودند، ناچار به شرکت در کلاس آموزشی میشوند، از زمین تا آسمان با کسانی فرق دارند که چند دهه پیش در جلسات مذهبی و فرهنگی میگفتند که «فاطمه فاطمه است» و میآموختند که «زن فاطمی» باشند و رفتارهایی دینی مانند رعایت پوشش سر نشانه رشد و منزلت اجتماعی و حضور برابر آنها با مردان در فضای عمومی است. (در روز سوگواری بر حضرت فاطمه (س)، از مرگ آن خوانش از روایت زندگی فاطمه یاد میکنم.) البته همانطور که در بالا درباره برداشتن حجاب انگیزههای ناخودآگاه را دخیل دانستم، درباره رعایت آن هم این انگیزهها را جدی میدانم. دقیقا به این دلیل است که فکر میکنم کسانی که فکر میکنند با سلطهگری از طریق آموزش، رعایت حجاب را فراگیرتر میسازند، بر شاخه بُن میکَنند و دچار نقض غرض میشوند. همچنین، روشن است که دستگاههای انتظامی و همکاران آموزشی آنها، از مخاطب خود نمیخواهند که لزوما حدود حجاب شرعی را رعایت کنند، بلکه فقط دنبال این هستند که کسی احساس آزادی نکند که کلا روسری از سربردارد. گویی مسئله نه شرع است، نه جامعه سالم، نه منزلت زن مسلمان، بلکه فقط و فقط نشان دادن اقتدار بر شهروندان است.
دست کم در مورد پوشش سر، گذاشتن آموزش ذیل اقدام انتظامی هم از منظر عملگرایانه به بیراهه میرود هم از منظر اخلاقی نارواست. بس کنید!
@ftofighi
ما و وطن
وقتی کسی پس از سالها مراقبت از پدر یا مادر پیر و زمینگیرش او را از دست میدهد، دو سوگ دارد: سوگ از دست دادن پدر و مادری که پشت و پناهش بودهاند و سوگ از دست دادن فرزندی ناتوان که مراقبش بوده.
فکر میکنم وضعیت ما و وطن هم همینطور است. وطن اگر مادرمان باشد شاید با هر سختیای شده، بتوانیم با او خداحافظی کنیم. اما اگر نگران و مراقبش باشیم و فکر کنیم شاید مراقبت ما اهمیتی اندک داشته باشد (حتی در روزی که دکترها جوابش کردهاند و چیزی نمیفهمد)، نمیتوانیم بگذاریم و برویم. در سکانس آغازین فیلم جدایی نادر از سیمین، سیمین نمیفهمید که چرا نادر باید برای نگهداری از پدرش مهاجرت نکند و حتی پایش به دادگاه طلاق بکشد. پدرت که نمیفهمه ازش مراقبت میکنی! نادر گفت: «من که میفهمم!»
@ftofighi
وقتی کسی پس از سالها مراقبت از پدر یا مادر پیر و زمینگیرش او را از دست میدهد، دو سوگ دارد: سوگ از دست دادن پدر و مادری که پشت و پناهش بودهاند و سوگ از دست دادن فرزندی ناتوان که مراقبش بوده.
فکر میکنم وضعیت ما و وطن هم همینطور است. وطن اگر مادرمان باشد شاید با هر سختیای شده، بتوانیم با او خداحافظی کنیم. اما اگر نگران و مراقبش باشیم و فکر کنیم شاید مراقبت ما اهمیتی اندک داشته باشد (حتی در روزی که دکترها جوابش کردهاند و چیزی نمیفهمد)، نمیتوانیم بگذاریم و برویم. در سکانس آغازین فیلم جدایی نادر از سیمین، سیمین نمیفهمید که چرا نادر باید برای نگهداری از پدرش مهاجرت نکند و حتی پایش به دادگاه طلاق بکشد. پدرت که نمیفهمه ازش مراقبت میکنی! نادر گفت: «من که میفهمم!»
@ftofighi
☄️برای مسعود دیانی
و به احترام همسفرگی و همسخنی
مسعود دیانی چند سال پیش در نخستین اجرای تلویزیونیاش از من خواست در تلویزیون درباره پدیدارشناسی سخن بگویم. گفتم پدیدارشناسی یعنی تجربه زیسته اول شخص، اینکه منِ اول شخص چگونه چیزی را میفهمم. بیان چیزی که در ادبیات علمی وصف و تبیین نمیشود. آن امر نهان منحصر به فردی که فقط به مدد زبان تا حدی منتقل میشود و قدر مشترکش برای فهم پدیدارشناسانه تجربههای سوزانی مانند عشق و فقدان و دلتنگی و مادری و پدری و بیماری و … به کار میآید. میشود گفت کل فلسفه قارهای (بهویژه پدیدارشناسی و هرمنوتیک) گرد این میگردد که چطور این تجربیات خاص و منحصر بهفرد قابل فهم هستند.
امروز خود مسعود دیانی برای ما مجموعههایی از تجربههای زیسته اول شخصی را از غار تاریک بیماری آورده است.
بیماران سرطانی یا قبل از اینکه از غارشان سرک بکشند، به عالمی دیگر میروند یا وقتی از غارشان «پیروزمندانه» بیرون میآیند نمیخواهند به آن تجربه سهمگین تاریک دردناک برگردند. و البته کمتر میشود بیماری قلم و علم مسعود دیانی را داشته باشد و حال نوشتن را. (این «حال» دیانی یعنی من بعد از سالها رفاقت اوایل بیماری فکر میکردم یادداشتش شوخی یا داستان سینمایی است و همین الآن هم آخرین پیامش اعصابم را خرد میکند که چرا انقدر همه چیز را مسخره میگیرد و در عین حال تا تهش میرود.)
تجربه زیسته او از بدن نشان میدهد وقتی با حالت تهوع، افسردگی، درد، پیری، ناتوانی مواجه میشویم، چه اتفاقی میافتد. چطور چیزهایی مثل کار کردن، نوشتن، پدری و حتی خوردن که رفتارهایی روزمره است، جایی از کار میفتد و آن هنگام که روزمره و ابزاری نیستند، تازه به آنها «التفات» پیدا میکنیم و شاید در آن هنگام تمنایشان میکنیم. اینکه نظریه یا باور ما درباره زندگی هر چه باشد، پیش فعالیتهای روزمره بدنمان رنگ میبازد. اینکه چطور همه چیز مغز و فکر نیست و مارهای درد که به همه جای بدن حمله میکنند، چیزی سر جایش نمیماند. در این موقعیت، تجربه زیسته از مهر و عاطفه دیگران، شور زندگی، ایمان و امید، مراقبت کردن و مراقبت دیدن، دست و دهان و بدن و اشک و لبخند و درد هم متفاوت میشود.
امروز من از مسعود دیانی یاد میکنم با موکاپات محمد که حالش از شنیدن اوضاع خراب شد، زندگی کردن پاییز، شیرینی مادر که به ما معرفی کرد، یادداشتهایش درباره فساد، اختلافاتمان درباره کنشگری، حضورش در حلقه مطالعاتی یا تشویق ما به جرئت برای پیمودن راههای نو و یا حتی منظره ماشین داخلی و خارجی. اما بیش از هر چیز از او متشکرم که وقتی در جهان سرطان سیر میکرد و تا تهش رفت، تکههایی از تجربیات درونیاش را برایمان به ارمغان آورد.
عمر همه ما (کم یا زیاد) بسیار کوتاه است. در چشمبرهمزدنی خودمان بزرگ میشویم و در چشمبرهمزدنی دیگر بچههایمان بزرگ میشوند. همه مرگ را به شکلی میچشیم، با موهای سیاه یا سفید، ناگهانی یا در حالی که مدتها به استقبالش رفتهایم. عمر ما کوتاه است و عمیق. سرطاننوشتهای مسعود دیانی ما را به عمق تجربه منحصربهفردش از زیست سرطانی (در جایی بین حال خوب و بد، در جایی بین زندگی و زندگی، در جایی بین زندگی و مرگ) میبرد. از او سپاسگزارم. همین.
https://t.me/chenann
@ftofighi
و به احترام همسفرگی و همسخنی
مسعود دیانی چند سال پیش در نخستین اجرای تلویزیونیاش از من خواست در تلویزیون درباره پدیدارشناسی سخن بگویم. گفتم پدیدارشناسی یعنی تجربه زیسته اول شخص، اینکه منِ اول شخص چگونه چیزی را میفهمم. بیان چیزی که در ادبیات علمی وصف و تبیین نمیشود. آن امر نهان منحصر به فردی که فقط به مدد زبان تا حدی منتقل میشود و قدر مشترکش برای فهم پدیدارشناسانه تجربههای سوزانی مانند عشق و فقدان و دلتنگی و مادری و پدری و بیماری و … به کار میآید. میشود گفت کل فلسفه قارهای (بهویژه پدیدارشناسی و هرمنوتیک) گرد این میگردد که چطور این تجربیات خاص و منحصر بهفرد قابل فهم هستند.
امروز خود مسعود دیانی برای ما مجموعههایی از تجربههای زیسته اول شخصی را از غار تاریک بیماری آورده است.
بیماران سرطانی یا قبل از اینکه از غارشان سرک بکشند، به عالمی دیگر میروند یا وقتی از غارشان «پیروزمندانه» بیرون میآیند نمیخواهند به آن تجربه سهمگین تاریک دردناک برگردند. و البته کمتر میشود بیماری قلم و علم مسعود دیانی را داشته باشد و حال نوشتن را. (این «حال» دیانی یعنی من بعد از سالها رفاقت اوایل بیماری فکر میکردم یادداشتش شوخی یا داستان سینمایی است و همین الآن هم آخرین پیامش اعصابم را خرد میکند که چرا انقدر همه چیز را مسخره میگیرد و در عین حال تا تهش میرود.)
تجربه زیسته او از بدن نشان میدهد وقتی با حالت تهوع، افسردگی، درد، پیری، ناتوانی مواجه میشویم، چه اتفاقی میافتد. چطور چیزهایی مثل کار کردن، نوشتن، پدری و حتی خوردن که رفتارهایی روزمره است، جایی از کار میفتد و آن هنگام که روزمره و ابزاری نیستند، تازه به آنها «التفات» پیدا میکنیم و شاید در آن هنگام تمنایشان میکنیم. اینکه نظریه یا باور ما درباره زندگی هر چه باشد، پیش فعالیتهای روزمره بدنمان رنگ میبازد. اینکه چطور همه چیز مغز و فکر نیست و مارهای درد که به همه جای بدن حمله میکنند، چیزی سر جایش نمیماند. در این موقعیت، تجربه زیسته از مهر و عاطفه دیگران، شور زندگی، ایمان و امید، مراقبت کردن و مراقبت دیدن، دست و دهان و بدن و اشک و لبخند و درد هم متفاوت میشود.
امروز من از مسعود دیانی یاد میکنم با موکاپات محمد که حالش از شنیدن اوضاع خراب شد، زندگی کردن پاییز، شیرینی مادر که به ما معرفی کرد، یادداشتهایش درباره فساد، اختلافاتمان درباره کنشگری، حضورش در حلقه مطالعاتی یا تشویق ما به جرئت برای پیمودن راههای نو و یا حتی منظره ماشین داخلی و خارجی. اما بیش از هر چیز از او متشکرم که وقتی در جهان سرطان سیر میکرد و تا تهش رفت، تکههایی از تجربیات درونیاش را برایمان به ارمغان آورد.
عمر همه ما (کم یا زیاد) بسیار کوتاه است. در چشمبرهمزدنی خودمان بزرگ میشویم و در چشمبرهمزدنی دیگر بچههایمان بزرگ میشوند. همه مرگ را به شکلی میچشیم، با موهای سیاه یا سفید، ناگهانی یا در حالی که مدتها به استقبالش رفتهایم. عمر ما کوتاه است و عمیق. سرطاننوشتهای مسعود دیانی ما را به عمق تجربه منحصربهفردش از زیست سرطانی (در جایی بین حال خوب و بد، در جایی بین زندگی و زندگی، در جایی بین زندگی و مرگ) میبرد. از او سپاسگزارم. همین.
https://t.me/chenann
@ftofighi
Telegram
چنان که منم
وه چه بی نام و بی نشان که منم
کی ببینی مرا چنان که منم
همین
@masouddayyani
کی ببینی مرا چنان که منم
همین
@masouddayyani
☄️هر کس از هر جا هست، یک قدم جلوتر بیاید
معرفی جدیدترین کتاب نوید کرمانی
این جمله را ناظم مسجدی در توس پیش از خطبه شیخ ابوسعید ابوالخیر خطاب به جمعی که به مسجد آمده بودند، گفت. شیخ به منبر رفت و گفت تمام سخن من همین یک جمله است. هر کس از هر جا هست یک قدم جلوتر بیاید. همین جمله شده عنوان جدیدترین کتاب نوید کرمانی، نویسنده ایرانی-آلمانی درباره معرفی دین اسلام. تمام این کتاب خطاب به دختر نویسنده است، زیرا پدربزرگ قبل از این که بمیرد به پدر وصیت کرده بود که دین اسلام را به او معرفی کند. به همین جهت تمام کتاب مونولوگی از نویسنده است، خطاب به دختری که در آلمان به دنیا آمده و فیزیک دوست دارد و چیزهایی درباره دین در اخبار و کلاس آموزش دینی مدرسه و اقوام دورترشان در اصفهان شنیده و دیده است. اما سَری پرسوال دارد. نویسنده باید به اطلاعاتی از فیزیک کوانتوم و علوم پایه به طور کلی اشاره کند تا توضیح بدهد چگونه امری بینهایت وجود دارد که همان موضوع باور دینی است. در این میان به زیباییشناسی دینی، عرفان ابن عربی، اشعار گوته و خاطراتی که میراث درگذشتگان روادار خانواده است، اشاره میکند. صفحات کتاب به مناسبتهای مختلف پر از آیات قرآن است که برای خواننده نوجوان اندکی سادهسازی شدهاند، ولی از آنجا که اقتباس شده از ترجمه ریکرت است، این آیات آهنگ آلمانی شاعرانهای پیدا کردهاند. خود نویسنده میگوید گرچه کتاب حول معرفی اسلام به خواننده آلمانی نوجوان (و حتی بزرگسال) میگردد، چیزهایی که در آن گفته میشود، فقط درباره اسلام صادق نیست و میتواند درباره ادیان دیگر هم درست باشد. به نظر نویسنده دین گرچه لحظات چالشانگیز و دشوار و نخواستنی دارد، به طور کلی چیز خوبی است، چون از امر بینهایت، از روح حاکم بر جهان سخن میگوید. چون اصولا درباره امر زیباست و آنهایی که دنبال زیبایی بودهاند، بسیار شده که مراد خود را در دین یافتهاند. دینداران ناروادار در دنیا هستند، اما دیندارانی که نویسنده کنارشان بزرگ شده است، روادار بودهاند و ضمن آنکه دین اسلام به زندگیشان معنا میداده است، میتوانستند به خوبی با غیرمسلمانان زندگی کنند. پرسشهای علمی دختر هم مانع مهمی برای باور دینی نیستند و اتفاقا نویسنده میتواند بسیاری از یافتههای جدید فیزیکی را با باور به خدا سازگار سازد. به طور کلی دختر مسلمان نویسنده کتاب اگر سخنان پدرش را بپذیرد و مسلمان خوبی باشد، مانعی برای زندگی در جامعه سکولار آلمان نخواهد داشت. به عبارت دیگر، اسلامی که در این کتاب معرفی میشود، از بسیار از عناصری که ممکن است برای جامعه آلمان نامتعارف باشد، زدوده شده و شدیدا لیبرال و تکثرگراست.
در عین حال، این کتاب برای خواننده فارسیزبان هم خالی از لطف نیست. گرچه آهنگ آیات قرآن به زبان آلمانی زدوده میشود و گرچه برخی از تعلیمات ناظر به بافتار مخاطب آلمانی طراحی شده، خواننده فارسی هم از بسیاری از لطافتها و در عین حال استدلالهای کتاب بیبهره نخواهد بود. این کتاب از روحی در درخت بلوط جلوی خانه، از نوری سیاه در کهکشانها، از متن زیبایی که مسلمانان میخوانند، حکایت میکند. از سجاده جد بزرگ که در کلیسا نماز میخواند، از صدای پدربزرگ که وقتی پنیر خوشمزه میخورد میگفت «خدایا» و از جاذبه حافظ برای گوته.
Navid Kermani, Jeder soll von da, wo er ist, einen Schritt näher kommen. Fragen nach Gott. München: Hanser Verlag.
@ftofighi
معرفی جدیدترین کتاب نوید کرمانی
این جمله را ناظم مسجدی در توس پیش از خطبه شیخ ابوسعید ابوالخیر خطاب به جمعی که به مسجد آمده بودند، گفت. شیخ به منبر رفت و گفت تمام سخن من همین یک جمله است. هر کس از هر جا هست یک قدم جلوتر بیاید. همین جمله شده عنوان جدیدترین کتاب نوید کرمانی، نویسنده ایرانی-آلمانی درباره معرفی دین اسلام. تمام این کتاب خطاب به دختر نویسنده است، زیرا پدربزرگ قبل از این که بمیرد به پدر وصیت کرده بود که دین اسلام را به او معرفی کند. به همین جهت تمام کتاب مونولوگی از نویسنده است، خطاب به دختری که در آلمان به دنیا آمده و فیزیک دوست دارد و چیزهایی درباره دین در اخبار و کلاس آموزش دینی مدرسه و اقوام دورترشان در اصفهان شنیده و دیده است. اما سَری پرسوال دارد. نویسنده باید به اطلاعاتی از فیزیک کوانتوم و علوم پایه به طور کلی اشاره کند تا توضیح بدهد چگونه امری بینهایت وجود دارد که همان موضوع باور دینی است. در این میان به زیباییشناسی دینی، عرفان ابن عربی، اشعار گوته و خاطراتی که میراث درگذشتگان روادار خانواده است، اشاره میکند. صفحات کتاب به مناسبتهای مختلف پر از آیات قرآن است که برای خواننده نوجوان اندکی سادهسازی شدهاند، ولی از آنجا که اقتباس شده از ترجمه ریکرت است، این آیات آهنگ آلمانی شاعرانهای پیدا کردهاند. خود نویسنده میگوید گرچه کتاب حول معرفی اسلام به خواننده آلمانی نوجوان (و حتی بزرگسال) میگردد، چیزهایی که در آن گفته میشود، فقط درباره اسلام صادق نیست و میتواند درباره ادیان دیگر هم درست باشد. به نظر نویسنده دین گرچه لحظات چالشانگیز و دشوار و نخواستنی دارد، به طور کلی چیز خوبی است، چون از امر بینهایت، از روح حاکم بر جهان سخن میگوید. چون اصولا درباره امر زیباست و آنهایی که دنبال زیبایی بودهاند، بسیار شده که مراد خود را در دین یافتهاند. دینداران ناروادار در دنیا هستند، اما دیندارانی که نویسنده کنارشان بزرگ شده است، روادار بودهاند و ضمن آنکه دین اسلام به زندگیشان معنا میداده است، میتوانستند به خوبی با غیرمسلمانان زندگی کنند. پرسشهای علمی دختر هم مانع مهمی برای باور دینی نیستند و اتفاقا نویسنده میتواند بسیاری از یافتههای جدید فیزیکی را با باور به خدا سازگار سازد. به طور کلی دختر مسلمان نویسنده کتاب اگر سخنان پدرش را بپذیرد و مسلمان خوبی باشد، مانعی برای زندگی در جامعه سکولار آلمان نخواهد داشت. به عبارت دیگر، اسلامی که در این کتاب معرفی میشود، از بسیار از عناصری که ممکن است برای جامعه آلمان نامتعارف باشد، زدوده شده و شدیدا لیبرال و تکثرگراست.
در عین حال، این کتاب برای خواننده فارسیزبان هم خالی از لطف نیست. گرچه آهنگ آیات قرآن به زبان آلمانی زدوده میشود و گرچه برخی از تعلیمات ناظر به بافتار مخاطب آلمانی طراحی شده، خواننده فارسی هم از بسیاری از لطافتها و در عین حال استدلالهای کتاب بیبهره نخواهد بود. این کتاب از روحی در درخت بلوط جلوی خانه، از نوری سیاه در کهکشانها، از متن زیبایی که مسلمانان میخوانند، حکایت میکند. از سجاده جد بزرگ که در کلیسا نماز میخواند، از صدای پدربزرگ که وقتی پنیر خوشمزه میخورد میگفت «خدایا» و از جاذبه حافظ برای گوته.
Navid Kermani, Jeder soll von da, wo er ist, einen Schritt näher kommen. Fragen nach Gott. München: Hanser Verlag.
@ftofighi
☄ دفاع از پرسشگری زنان از منظری اسلامی
توضیح ابتدایی: در زمان انتشار این یادداشت، به دلیل آغاز همهگیری کرونا و اخبار جانکاه آن، فرصتی برای سخن گفتن از آن نیافتم. با وجود گذشت فقط سه سال از نگارش یادداشت، احتمالاً اگر بخواهم آن را بازنویسی کنم، بر چیزهایی متفاوت تأکید میکنم. اما دفاعم از پرسشگری زنان و اختصاص زمان و مکانی به آن پابرجاست:
https://www.dinonline.com/15787
@ftofighi
توضیح ابتدایی: در زمان انتشار این یادداشت، به دلیل آغاز همهگیری کرونا و اخبار جانکاه آن، فرصتی برای سخن گفتن از آن نیافتم. با وجود گذشت فقط سه سال از نگارش یادداشت، احتمالاً اگر بخواهم آن را بازنویسی کنم، بر چیزهایی متفاوت تأکید میکنم. اما دفاعم از پرسشگری زنان و اختصاص زمان و مکانی به آن پابرجاست:
https://www.dinonline.com/15787
@ftofighi
Forwarded from نشر کرگدن
تاریخ زنان فیلسوف معاصر
مری الن وایت
سرپرست ترجمه: مریم نصراصفهانی
۴۵۶ صفحه
زنان فیلسوف در آغاز قرن بیستم همچنان با محدودیتهای بسیاری برای دسترسی به آموزش رسمی در فلسفه مواجه بودند، اما در این قرن توانستند به دانشکدههای فلسفه وارد شوند و به درجۀ استادی برسند. گرچه نمیتوان شواهد دال بر تبعیض جنسی را نادیده یا دستکم گرفت، دستکم حالا دیگر زنی فیلسوف بودن امری غیرعادی نیست. کتاب حاضر، که جلد چهارم از مجموعۀ تاریخ زنان فیلسوف است، باوری شایع را به چالش میکشد؛ اینکه فلسفه قلمرو جولان ذهن بزرگترین مردان است. نویسندگان کتاب نشان میدهند که زنان فیلسوف معاصر، مانند همتایان مردشان، در شکل دادن به «مسائل کلان» فلسفه دخیل بودهاند؛ نوشتههایی برای اعقاب خود به جا گذاشتهاند؛ مریدان، شاگردان و پیروانی داشتهاند؛ و در آکادمیها و انجمنهای تخصصی به پرورش و پیشرفت دیگر فیلسوفان کمک کردهاند.
زندگی، آثار و نظام فکری سیزده فیلسوف زن معاصر در فصلهای مختلف این کتاب بررسی شده است: ویکتوریا لیدی ولبی، ای. ای. کنستانس جونز، شارلوت پرکینز گیلمن، لو سالومه، مری ویتن کالکینز، ال. سوزان اِستبینگ، ادیت اشتاین، گردا والتر، آین رند، کورنلیا یوحانا دفوخل، هانا آرنت، سیمون دو بووار، سیمون وِی.
#نشر_کرگدن
#در_دست_انتشار
#تاریخ_زنان_فیلسوف_معاصر
#مری_الن_وایت
#مریم_نصراصفهانی
#زنان_در_فلسفه
#فلسفه_غرب
#کتاب_فلسفه
مری الن وایت
سرپرست ترجمه: مریم نصراصفهانی
۴۵۶ صفحه
زنان فیلسوف در آغاز قرن بیستم همچنان با محدودیتهای بسیاری برای دسترسی به آموزش رسمی در فلسفه مواجه بودند، اما در این قرن توانستند به دانشکدههای فلسفه وارد شوند و به درجۀ استادی برسند. گرچه نمیتوان شواهد دال بر تبعیض جنسی را نادیده یا دستکم گرفت، دستکم حالا دیگر زنی فیلسوف بودن امری غیرعادی نیست. کتاب حاضر، که جلد چهارم از مجموعۀ تاریخ زنان فیلسوف است، باوری شایع را به چالش میکشد؛ اینکه فلسفه قلمرو جولان ذهن بزرگترین مردان است. نویسندگان کتاب نشان میدهند که زنان فیلسوف معاصر، مانند همتایان مردشان، در شکل دادن به «مسائل کلان» فلسفه دخیل بودهاند؛ نوشتههایی برای اعقاب خود به جا گذاشتهاند؛ مریدان، شاگردان و پیروانی داشتهاند؛ و در آکادمیها و انجمنهای تخصصی به پرورش و پیشرفت دیگر فیلسوفان کمک کردهاند.
زندگی، آثار و نظام فکری سیزده فیلسوف زن معاصر در فصلهای مختلف این کتاب بررسی شده است: ویکتوریا لیدی ولبی، ای. ای. کنستانس جونز، شارلوت پرکینز گیلمن، لو سالومه، مری ویتن کالکینز، ال. سوزان اِستبینگ، ادیت اشتاین، گردا والتر، آین رند، کورنلیا یوحانا دفوخل، هانا آرنت، سیمون دو بووار، سیمون وِی.
#نشر_کرگدن
#در_دست_انتشار
#تاریخ_زنان_فیلسوف_معاصر
#مری_الن_وایت
#مریم_نصراصفهانی
#زنان_در_فلسفه
#فلسفه_غرب
#کتاب_فلسفه
☄️ویراستاری مهارتی مکانیکی نیست
ویراستاری مهارتی مکانیکی نیست. دقیقاْ به همین دلیل با وجود نرمافزارهای ویراستاری، همچنان به ویراستارانی انسانی نیاز داریم که کمی زبانشناسی و ادبیات خوانده باشند و بدانند منطق بسیاری از دستورهای ویراستاری چیست.
بهتازگی ویراستار یک نشریه از من خواسته ارجاعات پرانتزی (نام خانوادگی نویسنده، سال انتشار) را کلاْ به فارسی برگردانم. یعنی مثلا اگر به کتابی ارجاع میدهم که در کتابنامه با نام Smith شروع شده است، در متن بنویسم (اسمیت، سال انتشار) و نه نام انگلیسی نویسنده. در پاسخ گفتم چنین کاری غلط است چون خواننده با دیدن نام نویسنده در ارجاع پرانتزی در میان منابع فارسی دنبال نام او میگردد. او در پاسخ گفته که خواننده با استفاده از سال میتواند حدس بزند کدام منبع محل ارجاع است و خودش هم باید نام انگلیسی را تشخیص دهد (اگر میتواند از منبع انگلیسی اصولا استفاده کند). یعنی از نظر این ویراستار خواننده اثر باید در یک بازی فکری و زبانی برای تشخیص اسم برنده شوند. آن هم در حالی که در موارد فراوانی تلفظ یک اسم و آوانویسی آن با نوشتار آن به لاتین یکسان نیست. مثلا خواننده از کجا میتواند حدس بزند که فان گرونباوم به صورت van Grunebaum نوشته میشود یا معادل اشتاینمایر Steinmeier است یا ضیائی به صورت Dhiaei نیست و Ziaei است.
ویراستاری دیگر شنیده که باید همیشه ارجاعات کتاب مقدسی در پرانتز قرار بگیرد. بنابراین وقتی مینویسم «ما در صف ۴ و مائده ۸ هم چنین چیزی میبینیم»، آن را به این شکل درمیآورد: «ما در (صف ۴) و (مائده ۸) هم چنین چیزی میبینیم.» یعنی منطق پرانتز و ارجاع را متوجه نشده است.
قصههای فراوانی از ویراستاران مکانیکی هست. قادر مطلق بر متوناند و مرحله آخر ثبت نوشتار. از آنها به هیچ کس جز خدا نمیشود پناه برد.
@ftofighi
ویراستاری مهارتی مکانیکی نیست. دقیقاْ به همین دلیل با وجود نرمافزارهای ویراستاری، همچنان به ویراستارانی انسانی نیاز داریم که کمی زبانشناسی و ادبیات خوانده باشند و بدانند منطق بسیاری از دستورهای ویراستاری چیست.
بهتازگی ویراستار یک نشریه از من خواسته ارجاعات پرانتزی (نام خانوادگی نویسنده، سال انتشار) را کلاْ به فارسی برگردانم. یعنی مثلا اگر به کتابی ارجاع میدهم که در کتابنامه با نام Smith شروع شده است، در متن بنویسم (اسمیت، سال انتشار) و نه نام انگلیسی نویسنده. در پاسخ گفتم چنین کاری غلط است چون خواننده با دیدن نام نویسنده در ارجاع پرانتزی در میان منابع فارسی دنبال نام او میگردد. او در پاسخ گفته که خواننده با استفاده از سال میتواند حدس بزند کدام منبع محل ارجاع است و خودش هم باید نام انگلیسی را تشخیص دهد (اگر میتواند از منبع انگلیسی اصولا استفاده کند). یعنی از نظر این ویراستار خواننده اثر باید در یک بازی فکری و زبانی برای تشخیص اسم برنده شوند. آن هم در حالی که در موارد فراوانی تلفظ یک اسم و آوانویسی آن با نوشتار آن به لاتین یکسان نیست. مثلا خواننده از کجا میتواند حدس بزند که فان گرونباوم به صورت van Grunebaum نوشته میشود یا معادل اشتاینمایر Steinmeier است یا ضیائی به صورت Dhiaei نیست و Ziaei است.
ویراستاری دیگر شنیده که باید همیشه ارجاعات کتاب مقدسی در پرانتز قرار بگیرد. بنابراین وقتی مینویسم «ما در صف ۴ و مائده ۸ هم چنین چیزی میبینیم»، آن را به این شکل درمیآورد: «ما در (صف ۴) و (مائده ۸) هم چنین چیزی میبینیم.» یعنی منطق پرانتز و ارجاع را متوجه نشده است.
قصههای فراوانی از ویراستاران مکانیکی هست. قادر مطلق بر متوناند و مرحله آخر ثبت نوشتار. از آنها به هیچ کس جز خدا نمیشود پناه برد.
@ftofighi
⭕به تندروهای دینی حق ویژهای ندهید!
پیشتر در یادداشتهای گوناگون اعلام کردهام که در جایگاه یک زن مسلمان تصور میکنم یکی از راههای کامیابی مسلمانان این است که نهادهای رسمیای که به نام اسلام فعالیت میکنند، سردمدار احقاق حقوق زنان و آزادی و برابری (دست کم طبق برداشت خودشان در مکتوباتشان) باشند. البته من باوری ذاتی به این اصول دارم، ولی پیشنهادم حداقلی و برای تحقق اهداف عملگرایانه و مادی آن مسلمانان است. امروز معاون وزیر بهداشت اعلام کرد که عامل مسمومیت در مدارس دخترانه افرادی بودند که دوست داشتند تمام مدارس دخترانه تعطیل شود. ما البته همچنان منتظر اعلام رسمی دستگاههای امنیتی دربارهی عوامل اصلی هستیم. (همچنین اعتراف میکنم به عنوان یک شهروند قمی که تصور آشنا بودن با اقشار گوناگون این شهر را دارد، هیچ گاه فکرش را نمیکردم چنین تفکر طالبانیای در این شهر وجود داشته باشد.) بنابراین من باز هم نهادهای رسمیای را که به اسم دین فعالیت میکنند، از حوزه علمیه تا دستگاه امنیتی و قضایی، به این دعوت میکنم که برای تندرویان دینی حق ویژهای قائل نشوند و با این افراد همان تعاملی را داشته باشند که با هر گروه یا فرد اخلالگر در امنیت شهروندان را دارند. خواهش میکنم نشان بدهید که با درس خواندن دختران مخالف نیستید! نشان بدهید انسان برایتان حرمت دارد! نشان بدهید که صرف اینکه کسی هنگام سمپاشی نیتی به اصطلاح دینی داشته باشد، گناهش را پاک نمیکند!
@ftofighi
پیشتر در یادداشتهای گوناگون اعلام کردهام که در جایگاه یک زن مسلمان تصور میکنم یکی از راههای کامیابی مسلمانان این است که نهادهای رسمیای که به نام اسلام فعالیت میکنند، سردمدار احقاق حقوق زنان و آزادی و برابری (دست کم طبق برداشت خودشان در مکتوباتشان) باشند. البته من باوری ذاتی به این اصول دارم، ولی پیشنهادم حداقلی و برای تحقق اهداف عملگرایانه و مادی آن مسلمانان است. امروز معاون وزیر بهداشت اعلام کرد که عامل مسمومیت در مدارس دخترانه افرادی بودند که دوست داشتند تمام مدارس دخترانه تعطیل شود. ما البته همچنان منتظر اعلام رسمی دستگاههای امنیتی دربارهی عوامل اصلی هستیم. (همچنین اعتراف میکنم به عنوان یک شهروند قمی که تصور آشنا بودن با اقشار گوناگون این شهر را دارد، هیچ گاه فکرش را نمیکردم چنین تفکر طالبانیای در این شهر وجود داشته باشد.) بنابراین من باز هم نهادهای رسمیای را که به اسم دین فعالیت میکنند، از حوزه علمیه تا دستگاه امنیتی و قضایی، به این دعوت میکنم که برای تندرویان دینی حق ویژهای قائل نشوند و با این افراد همان تعاملی را داشته باشند که با هر گروه یا فرد اخلالگر در امنیت شهروندان را دارند. خواهش میکنم نشان بدهید که با درس خواندن دختران مخالف نیستید! نشان بدهید انسان برایتان حرمت دارد! نشان بدهید که صرف اینکه کسی هنگام سمپاشی نیتی به اصطلاح دینی داشته باشد، گناهش را پاک نمیکند!
@ftofighi
Forwarded from دین، فرهنگ، جامعه | محسنحسام مظاهری (محسنحسام مظاهری)
🔸چرا این انگها [هنوز هم] به دین میچسبند؟🔸
۱
بدون تردید مسمومیت دانشآموزان دختر با هر انگیزهای و توسط هر فرد یا گروهی انجام شده باشد محکوم است و جنایتی است علیه سلامت و امنیت جامعه و مستوجب برخورد قاطع و قانونی. اما وقتی هنوز ابعاد این جنایت کاملاً روشن نیست و اطلاعات معتبری از عاملان و مسببان آن و انگیزه و هدفشان در دست نداریم، انتساب آن به گروههای مذهبی رفتار خطا و غیرمسئولانهای است. آنهم در این شرایط پس از جنبش مهسا که نهاد دین بهشدت آسیبپذیر و شکننده شده است. تعجیل در نیتخوانی که تاکنون تنها مبتنی بر حدس و گمانهای پراکنده بوده، جز دامنزدن به التهاب در افکار عمومی و آسیبزدن به روان جامعه (که بیش از توانش دارد انواع فشارهای اقتصادی و سیاسی و اجتماعی را به دوش میکشد) عاید دیگری ندارد. بهجای گمانهزنی باید از حاکمیت و نهادهای امنیتی و انتظامی مطالبه کرد که بهصورت فوری و شفاف عاملان این جنایت را شناسایی و محاکمه کنند.
۲
بااینوجود و ازآنجاکه شایعهی انتساب این جنایت به برخی گروههای مذهبی افراطی قوت گرفته و چنانکه از فضای شبکههای اجتماعی پیداست بخشی از جامعه با این شایعه همراهی کرده و آن را پذیرفتهاند، ضروری است متولیان و شخصیتهای دینی ازجمله مراجع تقلید و روحانیون صاحبتریبون با موضعگیری قاطع و شفاف، این جنایت را محکوم کنند؛ چه بعدتر این گمانهزنی تأیید شود و چه رد. درهرحال این جنایتی است علیه جامعه؛ و نهاد دین (که مکلف به صیانت از جامعه است) باید موضع خود را شفاف و بدون لکنت بیان کند. خصوصاً حالا که برخی این اتهام را بر دامنش نشاندهاند. سکوت و انفعال حوزه و روحانیت در چنین بزنگاهی هم به زیان جامعه و هم به زیان نهاد دین خواهد بود.
۳
ناگفته پیداست که چنین مطالبهای با این فرض است که متولیان و جریانهای رسمی دینی (صرف نظر از گروهها و جریانهای حاشیهای رادیکال و تکفیری در حوزه) با چنین رفتارهایی مخالفت دارند و علیرغم پارهای فتاوای فقهی ظالمانه علیه زنان و حساسیتهای غلیظ در موضوعاتی مثل حجاب و دوچرخهسواری زنان و حضور زنان در ورزشگاه و...، چنین خشونت و جنایتی را جایز نمیدانند. اگر غیر از اینست هم باز لازم است موضعشان را شجاعانه بیان کنند که جامعه هم تکلیف خود را در ارزیابی مواجهه و تعامل خود با ایشان بداند.
۴
یک نکتهی حاشیهای اما مهم که کاش متولیان دینی دربارهاش تأمل کنند اینست که چرا وقتی گزارهای مبهم مثل این سخن معاون وزیر بهداشت که «مسمومیتها عمدی بوده و [ظاهرا] کسانی میخواهند مدارس دخترانه تعطیل شوند» مطرح میشود، در بدو امر نگاهها به سمت دینداران برمیگردد و نخستین گزینهای که طرح میشود وجود انگیزههای مذهبی است. چرا و چطور این تلازم بین باورهای دینی و یک رفتار واپسگرایانه مثل مخالفت با تحصیل دختران کماکان مطابق واقع پنداشته میشود؛ آنهم در زمانهای که جامعهی ایرانی بیش از یک قرن از زمانهی میرزا حسن رشدیه فاصله گرفته و همهچیزش ازجمله نهاد دین دگرگون شده است. چرا شایعهی انتساب مسمومکردن دختران دانشآموز به مذهبیها را بخشی از جامعه به آسانی و بلادرنگ میپذیرد؟ چرا انتساب یک رفتار ظالمانه به دین خصوصاً وقتی قربانی زناناند، هنوز هم پذیرفتنی است؟ این سوال مهمی است و متولیان دینی بخشی از پاسخ آن را باید در کنشها و واکنشها خود جستجو کنند. هم در سخنان و مواضع بیانشده، هم در سکوتها.
✍محسنحسام مظاهری
۱۴۰۱/۱۲/۰۹
@mohsenhesammazaheri
۱
بدون تردید مسمومیت دانشآموزان دختر با هر انگیزهای و توسط هر فرد یا گروهی انجام شده باشد محکوم است و جنایتی است علیه سلامت و امنیت جامعه و مستوجب برخورد قاطع و قانونی. اما وقتی هنوز ابعاد این جنایت کاملاً روشن نیست و اطلاعات معتبری از عاملان و مسببان آن و انگیزه و هدفشان در دست نداریم، انتساب آن به گروههای مذهبی رفتار خطا و غیرمسئولانهای است. آنهم در این شرایط پس از جنبش مهسا که نهاد دین بهشدت آسیبپذیر و شکننده شده است. تعجیل در نیتخوانی که تاکنون تنها مبتنی بر حدس و گمانهای پراکنده بوده، جز دامنزدن به التهاب در افکار عمومی و آسیبزدن به روان جامعه (که بیش از توانش دارد انواع فشارهای اقتصادی و سیاسی و اجتماعی را به دوش میکشد) عاید دیگری ندارد. بهجای گمانهزنی باید از حاکمیت و نهادهای امنیتی و انتظامی مطالبه کرد که بهصورت فوری و شفاف عاملان این جنایت را شناسایی و محاکمه کنند.
۲
بااینوجود و ازآنجاکه شایعهی انتساب این جنایت به برخی گروههای مذهبی افراطی قوت گرفته و چنانکه از فضای شبکههای اجتماعی پیداست بخشی از جامعه با این شایعه همراهی کرده و آن را پذیرفتهاند، ضروری است متولیان و شخصیتهای دینی ازجمله مراجع تقلید و روحانیون صاحبتریبون با موضعگیری قاطع و شفاف، این جنایت را محکوم کنند؛ چه بعدتر این گمانهزنی تأیید شود و چه رد. درهرحال این جنایتی است علیه جامعه؛ و نهاد دین (که مکلف به صیانت از جامعه است) باید موضع خود را شفاف و بدون لکنت بیان کند. خصوصاً حالا که برخی این اتهام را بر دامنش نشاندهاند. سکوت و انفعال حوزه و روحانیت در چنین بزنگاهی هم به زیان جامعه و هم به زیان نهاد دین خواهد بود.
۳
ناگفته پیداست که چنین مطالبهای با این فرض است که متولیان و جریانهای رسمی دینی (صرف نظر از گروهها و جریانهای حاشیهای رادیکال و تکفیری در حوزه) با چنین رفتارهایی مخالفت دارند و علیرغم پارهای فتاوای فقهی ظالمانه علیه زنان و حساسیتهای غلیظ در موضوعاتی مثل حجاب و دوچرخهسواری زنان و حضور زنان در ورزشگاه و...، چنین خشونت و جنایتی را جایز نمیدانند. اگر غیر از اینست هم باز لازم است موضعشان را شجاعانه بیان کنند که جامعه هم تکلیف خود را در ارزیابی مواجهه و تعامل خود با ایشان بداند.
۴
یک نکتهی حاشیهای اما مهم که کاش متولیان دینی دربارهاش تأمل کنند اینست که چرا وقتی گزارهای مبهم مثل این سخن معاون وزیر بهداشت که «مسمومیتها عمدی بوده و [ظاهرا] کسانی میخواهند مدارس دخترانه تعطیل شوند» مطرح میشود، در بدو امر نگاهها به سمت دینداران برمیگردد و نخستین گزینهای که طرح میشود وجود انگیزههای مذهبی است. چرا و چطور این تلازم بین باورهای دینی و یک رفتار واپسگرایانه مثل مخالفت با تحصیل دختران کماکان مطابق واقع پنداشته میشود؛ آنهم در زمانهای که جامعهی ایرانی بیش از یک قرن از زمانهی میرزا حسن رشدیه فاصله گرفته و همهچیزش ازجمله نهاد دین دگرگون شده است. چرا شایعهی انتساب مسمومکردن دختران دانشآموز به مذهبیها را بخشی از جامعه به آسانی و بلادرنگ میپذیرد؟ چرا انتساب یک رفتار ظالمانه به دین خصوصاً وقتی قربانی زناناند، هنوز هم پذیرفتنی است؟ این سوال مهمی است و متولیان دینی بخشی از پاسخ آن را باید در کنشها و واکنشها خود جستجو کنند. هم در سخنان و مواضع بیانشده، هم در سکوتها.
✍محسنحسام مظاهری
۱۴۰۱/۱۲/۰۹
@mohsenhesammazaheri