همه آزاد آفریده شده ایم
عنوان اصلی: We are all born free
نشر دیبایه
برنده نشان نقرهای لاکپشت پرنده
گروه سنی +۴
امتیاز کتابستان: صفر از پنج برای تحریف
0⃣
کتاب we are all born free به مناسبت شصمین سال امضای اعلامیه جهانی حقوق بشر با همکاری سی هنرمند نامدار جهان با تصویرگری «سی اصل مهم اعلامیه جهانی حقوق بشر» تالیف شده است و بدون شک یک اثر ماندگار درجه یک جهانی است که باید در خانه تک تک ما حضور داشته باشد.
اما اتفاق شگفتانگیزی که مترجمین گروه پژوهش بسته های آموزشی تاک در نشر #دیبایه با این اثر انجام دادند یک تحریف اسفناک و بسیار عجیب است و جالب تر اینکه داوران لاک پشت پرنده با وجود این تحریفِ باوری و عقدتی به این کتاب نشان نقره دادهاند؟!
همانگونه که از عنوان انگلیسی کتاب و اصل اول اعلامیه جهانی حقوق بشر مشخص است:« همه ما آزاد متولد شده ایم» یعنی صرف نظر از اینکه ما به پارادایم «آفرینش» و خلق جهان و انسانها توسط خدای خالق باور داشته باشیم یا میلیاردها نفر به پارادایم «پیدایش» یا همان BIGBANG و فرگشت یا هر پارادایم غیر آفرینشی باور داشته باشند همه آزاد «متولد» شدهاند، حال آنکه این اصل فقط به آفریده شدن و آفریدگان تقلیل داده شده است!
حالا به تصویر صفحه اول و اصل اول اعلامیه ترجمه دیبایه نگاهی بیندازید.
پس این تحریف عامدانه که مبتنی بر تنها پارادایم باوری نظام جمهوری اسلامی ایران است کاملا برخلاف اصل اول اعلامیه جهانی است.
حال اصل مهم بعدی را با ترجمه همین کتاب ببینید:« ما همه حق داریم هرچه را می خواهیم باور داشته باشیم،هر شیوه زندگی که دوست داریم داشته باشیم و هر زمان که خواستیم تغییر بدهیم.»
شگفتا که حتا در ترجمه اثر به همین اصل هم وفادار نبوده اند.
چاپ اول این کتاب سال ۱۳۹۰ و چاپ دوم سال ۱۳۹۸ بوده پیشنهاد میکنم این نسخه ترجمه شده از نشر دیبایه را خریداری نکنید اگر نسخه ای دقیق یافتید حتما برای کتابخانه خود بخرید در غیر این صورت به مسافر بسپارید نسخه انگلیسی را از خارج کشور برایتان بیاورد.
این تحریف یک اشتباه ترجمهای ساده نیست بلکه عامدانه ترجمه بر اساس اصول و ایدئولوژی رایج حکومت است و باید از داوران لاک پشت پرنده پرسید چطور هنوز اعلامیه جهانی حقوق بشر را نخواندهاند و چنین ترجمه ای را با نشان نقره تحسین کرده اند؟
http://iranb4c.com/?p=1526
سحر سلطانی
عنوان اصلی: We are all born free
نشر دیبایه
برنده نشان نقرهای لاکپشت پرنده
گروه سنی +۴
امتیاز کتابستان: صفر از پنج برای تحریف
0⃣
کتاب we are all born free به مناسبت شصمین سال امضای اعلامیه جهانی حقوق بشر با همکاری سی هنرمند نامدار جهان با تصویرگری «سی اصل مهم اعلامیه جهانی حقوق بشر» تالیف شده است و بدون شک یک اثر ماندگار درجه یک جهانی است که باید در خانه تک تک ما حضور داشته باشد.
اما اتفاق شگفتانگیزی که مترجمین گروه پژوهش بسته های آموزشی تاک در نشر #دیبایه با این اثر انجام دادند یک تحریف اسفناک و بسیار عجیب است و جالب تر اینکه داوران لاک پشت پرنده با وجود این تحریفِ باوری و عقدتی به این کتاب نشان نقره دادهاند؟!
همانگونه که از عنوان انگلیسی کتاب و اصل اول اعلامیه جهانی حقوق بشر مشخص است:« همه ما آزاد متولد شده ایم» یعنی صرف نظر از اینکه ما به پارادایم «آفرینش» و خلق جهان و انسانها توسط خدای خالق باور داشته باشیم یا میلیاردها نفر به پارادایم «پیدایش» یا همان BIGBANG و فرگشت یا هر پارادایم غیر آفرینشی باور داشته باشند همه آزاد «متولد» شدهاند، حال آنکه این اصل فقط به آفریده شدن و آفریدگان تقلیل داده شده است!
حالا به تصویر صفحه اول و اصل اول اعلامیه ترجمه دیبایه نگاهی بیندازید.
پس این تحریف عامدانه که مبتنی بر تنها پارادایم باوری نظام جمهوری اسلامی ایران است کاملا برخلاف اصل اول اعلامیه جهانی است.
حال اصل مهم بعدی را با ترجمه همین کتاب ببینید:« ما همه حق داریم هرچه را می خواهیم باور داشته باشیم،هر شیوه زندگی که دوست داریم داشته باشیم و هر زمان که خواستیم تغییر بدهیم.»
شگفتا که حتا در ترجمه اثر به همین اصل هم وفادار نبوده اند.
چاپ اول این کتاب سال ۱۳۹۰ و چاپ دوم سال ۱۳۹۸ بوده پیشنهاد میکنم این نسخه ترجمه شده از نشر دیبایه را خریداری نکنید اگر نسخه ای دقیق یافتید حتما برای کتابخانه خود بخرید در غیر این صورت به مسافر بسپارید نسخه انگلیسی را از خارج کشور برایتان بیاورد.
این تحریف یک اشتباه ترجمهای ساده نیست بلکه عامدانه ترجمه بر اساس اصول و ایدئولوژی رایج حکومت است و باید از داوران لاک پشت پرنده پرسید چطور هنوز اعلامیه جهانی حقوق بشر را نخواندهاند و چنین ترجمه ای را با نشان نقره تحسین کرده اند؟
http://iranb4c.com/?p=1526
سحر سلطانی
کتابستان کودک و نوجوان ایران
همه آزاد آفریده شده ایم / نشر دیبایه - کتابستان کودک و نوجوان ایران
همه آزاد آفریده شده ایم عنوان اصلی: We are all born free نشر دیبایه برنده نشان نقره ای لاک پشت پرنده گروه سنی +۴ امتیاز کتابستان: صفر از پنج برای تحریف کتاب we are all born free به مناسبت شصمین سال امضای اعلامیه جهانی حقوق بشر با همکاری سی هنرمند نامدار…
بهترین دوست من
نوشته و تصویر: ساته تن
ترجمه: رضوان خرمیان
نشر: مبتکران/ کتاب میچکا
گروه سنی: +۳
عنوان اصلی: Mon meilleur ami
امتیاز کتابستان: سه از پنج ستاره
⭐️⭐️⭐️
«روزی روزگاری خرگوشی بود که توی یک سیب زندگی می کرد.»
خرگوش قصهی ما تنها بود، یک روز بارانی تخم مرغی را پیدا کرد، به خانه آورد و زندگی اش به قبل و بعد از آشنایی با تخم مرغ تقسیم شد.
حالا هر چیزی که برای خود داشت را با او سهیم شد مخصوصا دوستان و لذتهایش؛ تا اینکه روزی سایه سیاهی در آسمان پدیدار شد…
#مفاهیم_اصلی
تنهایی
دوستی
همزیستی
مالکیت
غصه
انتظار
یادگاری
تغییر
امید
#تکنیکهای_کاربردی
دوست یابی
تنهایی گریزی
شراکت جویی
شاد سازی
مسئولیت پذیری
انتظار رهایی بخش/ انتظار منفعلانه
وفاورزی
🐰🥚
خرگوش تنهاست و میخواهد جهانش را با کسی شریک شود و به شکل تصادفی/ شاید هم شانسی تخممرغی مییابد چیزی شبیه یک هندوانه در بسته.
کشف دوبارهی خودش و جهان پیرامون با دوست جدید زندگیاش را زیبا و معنا دار میکند، آنگونه که دوست دارد روزها طولانی شده و تمام نشوند.
اما عمر این لذات زودگذر است و تخم مرغ باید به لانه برگردد.
وقتی خرگوش تخم مرغ بدون مادر را از چمن زیر باران برداشت و به خانه آورد به یاد این عزیزان علاقمند به حیوانات افتادم که بچه گربههای تنها و در انتظار بازگشت مادر را بر میدارند و برایشان دنبال صاحبی می گردند و احساس وظیفهی کاذب و مراقبت از طبیعت دارند! به هر حال تخم مرغ به خانهاش می رود و غصه به خانه خرگوش وارد میشود.
حالا خرگوش با اندوه «جای خالی» دوست مواجه است و برای کاستن از این اندوه انتظار بر سقف خانه را انتخاب می کند و با فکر کردن به دوستش و خیره شدن به افق منتظر میماند.
این داستان فلسفهی انتظار برای وصال و بخشش بی دریغ را تقویت میکند و در جامعه ایران امروز که انتظار مدار است و انفعال،عدم کنشگری و تماشاگری به شکل پیشفرض تقویت میشود در انتخاب این کتاب و خواندنش برای خردسالان مردد میکند.
تصویرگری بسیار زیبا و لطیف اثر در کنار ترجمهی روان و شسته رفته، کیفیت فنی و قیمت مناسب کتاب نمیتوانند این حجم انفعال قهرمان داستان را رفع و رجوع کنند و به همین دلیل امتیاز من به این اثر سه از پنج ستاره است که مبتنی بر نیاز اجتماعی کودکان ما در ساحت پذیرش و کنش است.
http://iranb4c.com/?p=1535
سحر سلطانی
نوشته و تصویر: ساته تن
ترجمه: رضوان خرمیان
نشر: مبتکران/ کتاب میچکا
گروه سنی: +۳
عنوان اصلی: Mon meilleur ami
امتیاز کتابستان: سه از پنج ستاره
⭐️⭐️⭐️
«روزی روزگاری خرگوشی بود که توی یک سیب زندگی می کرد.»
خرگوش قصهی ما تنها بود، یک روز بارانی تخم مرغی را پیدا کرد، به خانه آورد و زندگی اش به قبل و بعد از آشنایی با تخم مرغ تقسیم شد.
حالا هر چیزی که برای خود داشت را با او سهیم شد مخصوصا دوستان و لذتهایش؛ تا اینکه روزی سایه سیاهی در آسمان پدیدار شد…
#مفاهیم_اصلی
تنهایی
دوستی
همزیستی
مالکیت
غصه
انتظار
یادگاری
تغییر
امید
#تکنیکهای_کاربردی
دوست یابی
تنهایی گریزی
شراکت جویی
شاد سازی
مسئولیت پذیری
انتظار رهایی بخش/ انتظار منفعلانه
وفاورزی
🐰🥚
خرگوش تنهاست و میخواهد جهانش را با کسی شریک شود و به شکل تصادفی/ شاید هم شانسی تخممرغی مییابد چیزی شبیه یک هندوانه در بسته.
کشف دوبارهی خودش و جهان پیرامون با دوست جدید زندگیاش را زیبا و معنا دار میکند، آنگونه که دوست دارد روزها طولانی شده و تمام نشوند.
اما عمر این لذات زودگذر است و تخم مرغ باید به لانه برگردد.
وقتی خرگوش تخم مرغ بدون مادر را از چمن زیر باران برداشت و به خانه آورد به یاد این عزیزان علاقمند به حیوانات افتادم که بچه گربههای تنها و در انتظار بازگشت مادر را بر میدارند و برایشان دنبال صاحبی می گردند و احساس وظیفهی کاذب و مراقبت از طبیعت دارند! به هر حال تخم مرغ به خانهاش می رود و غصه به خانه خرگوش وارد میشود.
حالا خرگوش با اندوه «جای خالی» دوست مواجه است و برای کاستن از این اندوه انتظار بر سقف خانه را انتخاب می کند و با فکر کردن به دوستش و خیره شدن به افق منتظر میماند.
این داستان فلسفهی انتظار برای وصال و بخشش بی دریغ را تقویت میکند و در جامعه ایران امروز که انتظار مدار است و انفعال،عدم کنشگری و تماشاگری به شکل پیشفرض تقویت میشود در انتخاب این کتاب و خواندنش برای خردسالان مردد میکند.
تصویرگری بسیار زیبا و لطیف اثر در کنار ترجمهی روان و شسته رفته، کیفیت فنی و قیمت مناسب کتاب نمیتوانند این حجم انفعال قهرمان داستان را رفع و رجوع کنند و به همین دلیل امتیاز من به این اثر سه از پنج ستاره است که مبتنی بر نیاز اجتماعی کودکان ما در ساحت پذیرش و کنش است.
http://iranb4c.com/?p=1535
سحر سلطانی
کتابستان کودک و نوجوان ایران
بهترین دوست من / نوشته: ساته تن / ترجمه: رضوان خرمیان - کتابستان کودک و نوجوان ایران
بهترین دوست من نوشته و تصویر: ساته تن ترجمه: رضوان خرمیان نشر: مبتکران/ کتاب میچکا گروه سنی: +۳ عنوان اصلی: Mon meilleur ami امتیاز کتابستان: سه از پنج ستاره ⭐️⭐️⭐️ «روزی روزگاری خرگوشی بود که توی یک سیب زندگی می کرد.» خرگوش قصهی ما تنها بود، یک روز بارانی…
پادشاه اخمالو و پری خوابالو
نوشته: عزت الله الوندی
تصویرگری: غزاله بیگدلو
گروه سنی: +۴
نشر: شهر قلم
امتیاز کتابستان: سه از پنج ستاره
⭐️⭐️⭐️
توی یکی از هفت آسمون روی ابرهای تپل مپل یک پری خوشگل زندگی میکرد. کارش گریه بود و قطرههای اشک زلالش باران میشدند برای زمین، البته بیشتر اوقات خواب بود و فقط دو ساعت بیدار میشد، تا اینکه یک روز صبح با صدای یک میهمان ناخوانده با صورت گرد و قلمبه و سرخ بیدار شد و از اینکه دیگه تنها نبود خوشحال شد. پادشاه اخمالو که آمده بود به سرزمینش سر بزنه به کمک نیاز داشت و پری باید تصمیم میگرفت دوباره تنها بشود یا به پادشاه کمک کند؟
#مفاهیم_اصلی
خیال
بالا و پایین
شباهت و تفاوت
مساله/ راه حل
یاری
#تکنیکهای_کاربردی
خیال ورزی
آشنایی زدایی
ریسک پذیری
جستجو گری
کنشگری فعال/ تماشاگری
در همان صفحات اول و جملات آغازین وارد ساحت خیال ورزی میشویم. روی ابرها و کنار فرشتگان.
آشناییزداییها هم یک به یک رخ می دهند پری تنها و مهربانی که اشک می ریزد تا باران بسازد و پادشاهی بادکنکی که سر پر بادی دارد و اخم فراوان و میل به کشف جهان و …
این دو مولفه یعنی خیالورزی ناب و طیفی از رنگها و مرززُداییها خیالمان را راحت میکند که با اثر تالیفی قابل قبولی مواجه هستیم.
اما هرچه بیشتر پیش میرویم یک مساله توجهم را جلب میکند: به کار گیری دائم صفات مثبت و منفی با بار ارزشی. مثلا: پری خوابالو، صورت گرد و قلمبه، پادشاه اخمالو، میهمان بداخم و عصبانی و… به کار گیری این حجم صفات در آثار مرتبط با گروه سنی الف و ب اتفاقا سد خیال ورزی و کشفاند. به خردسال اجازه کشف خطوط نانوشته بین سطور را نمیدهند. از پیش او را برای مهربانی یا بد اخلاقی قهرمانها آماده میکنند و ما این سبک به کارگیری افراطی صفات را در آثار زنده یاد منوچهر احترامی ماننده کتاب «گربه من نازنازیه» به وفور میدیدیم و یا حتا در مجموعه «میمینی» از ناصر کشاورز.
در حالی که امروزه در آثار سطح بالای خردسالان به کارگیری صفات به شدت مذموم شده و بهتر است در آثار تالیفی هم این سنت دیرینه و بدکارکرد کنار گذاشته شود.
نکته بعدی تصویرگری اثر است که مرموزی و دوری را به بیننده القا میکند گویی پری ابرنشین قصد نزدیک شدن به کودک و کشف جهانش را به او نمی دهد و متاسفانه این اثر خانم بیگدلو به قوت آثار دیگرش نیست.
یک نکته عجیب دیگر تیتر «بهترین نویسندگان ایران» بر جلد کتاب است اگر من قصد ترویج آثار خوب نویسندگان داخلی را داشتم به جای صفت تفضیلی «بهترین» از تیتر «نویسندگان خوب ایران» استفاده می کردم. انتخاب عنوان «بهترین» را باید به مخاطب اثر واگذار کنیم.
امتیاز من به ایده، پرداخت، تصویرگری و کیفیت فنی کاغذ و چاپ سه ستاره از پنج است، کیفیت کاغذ و رنگ و چاپ بسیار خوب و درخشان است.
http://iranb4c.com/?p=1541
سحرسلطانی
نوشته: عزت الله الوندی
تصویرگری: غزاله بیگدلو
گروه سنی: +۴
نشر: شهر قلم
امتیاز کتابستان: سه از پنج ستاره
⭐️⭐️⭐️
توی یکی از هفت آسمون روی ابرهای تپل مپل یک پری خوشگل زندگی میکرد. کارش گریه بود و قطرههای اشک زلالش باران میشدند برای زمین، البته بیشتر اوقات خواب بود و فقط دو ساعت بیدار میشد، تا اینکه یک روز صبح با صدای یک میهمان ناخوانده با صورت گرد و قلمبه و سرخ بیدار شد و از اینکه دیگه تنها نبود خوشحال شد. پادشاه اخمالو که آمده بود به سرزمینش سر بزنه به کمک نیاز داشت و پری باید تصمیم میگرفت دوباره تنها بشود یا به پادشاه کمک کند؟
#مفاهیم_اصلی
خیال
بالا و پایین
شباهت و تفاوت
مساله/ راه حل
یاری
#تکنیکهای_کاربردی
خیال ورزی
آشنایی زدایی
ریسک پذیری
جستجو گری
کنشگری فعال/ تماشاگری
در همان صفحات اول و جملات آغازین وارد ساحت خیال ورزی میشویم. روی ابرها و کنار فرشتگان.
آشناییزداییها هم یک به یک رخ می دهند پری تنها و مهربانی که اشک می ریزد تا باران بسازد و پادشاهی بادکنکی که سر پر بادی دارد و اخم فراوان و میل به کشف جهان و …
این دو مولفه یعنی خیالورزی ناب و طیفی از رنگها و مرززُداییها خیالمان را راحت میکند که با اثر تالیفی قابل قبولی مواجه هستیم.
اما هرچه بیشتر پیش میرویم یک مساله توجهم را جلب میکند: به کار گیری دائم صفات مثبت و منفی با بار ارزشی. مثلا: پری خوابالو، صورت گرد و قلمبه، پادشاه اخمالو، میهمان بداخم و عصبانی و… به کار گیری این حجم صفات در آثار مرتبط با گروه سنی الف و ب اتفاقا سد خیال ورزی و کشفاند. به خردسال اجازه کشف خطوط نانوشته بین سطور را نمیدهند. از پیش او را برای مهربانی یا بد اخلاقی قهرمانها آماده میکنند و ما این سبک به کارگیری افراطی صفات را در آثار زنده یاد منوچهر احترامی ماننده کتاب «گربه من نازنازیه» به وفور میدیدیم و یا حتا در مجموعه «میمینی» از ناصر کشاورز.
در حالی که امروزه در آثار سطح بالای خردسالان به کارگیری صفات به شدت مذموم شده و بهتر است در آثار تالیفی هم این سنت دیرینه و بدکارکرد کنار گذاشته شود.
نکته بعدی تصویرگری اثر است که مرموزی و دوری را به بیننده القا میکند گویی پری ابرنشین قصد نزدیک شدن به کودک و کشف جهانش را به او نمی دهد و متاسفانه این اثر خانم بیگدلو به قوت آثار دیگرش نیست.
یک نکته عجیب دیگر تیتر «بهترین نویسندگان ایران» بر جلد کتاب است اگر من قصد ترویج آثار خوب نویسندگان داخلی را داشتم به جای صفت تفضیلی «بهترین» از تیتر «نویسندگان خوب ایران» استفاده می کردم. انتخاب عنوان «بهترین» را باید به مخاطب اثر واگذار کنیم.
امتیاز من به ایده، پرداخت، تصویرگری و کیفیت فنی کاغذ و چاپ سه ستاره از پنج است، کیفیت کاغذ و رنگ و چاپ بسیار خوب و درخشان است.
http://iranb4c.com/?p=1541
سحرسلطانی
کتابستان کودک و نوجوان ایران
پادشاه اخمالو و پری خوابالو / نوشته: عزت الله الوندی / تصویرگری: غزاله بیگدلو - کتابستان کودک و نوجوان ایران
پادشاه اخمالو و پری خوابالو نوشته: عزت الله الوندی تصویرگری: غزاله بیگدلو گروه سنی: +۴ نشر: شهر قلم امتیاز کتابستان: سه از پنج ستاره ⭐️⭐️⭐️ توی یکی از هفت آسمون روی ابرهای تپل مپل یک پری خوشگل زندگی میکرد. کارش گریه بود و قطرههای اشک زلالش باران میشدند…
هیزم شکن فقیر و کبوتر
نوشته و تصویر: ماکس فلت هاوس
ترجمه:مریم اخگری
نشر: تاک
گروه سنی: +۴
عنوان اصلی: The poor woodcutter and the dove/ Max velthuijs
امتیاز کتابستان: پنج از پنج ستاره
⭐️⭐️⭐️⭐️⭐️
هیزمشکنی فقیر با همسر و سگش در کلبهای محقر وسط جنگل زندگی میکرد. روزی که تصمیم گرفته بود بزرگترین درخت جنگل را قطع کند و بسیار گرسنه و تشنه بود چشمم به تعدادی کبوتر زیبا بالای درختان افتاد و با تفنگش به آنها شلیک کرد همهی کبوترها با شنیدن صدای تیر برخواسته و فرار میکنند جز یکی که روی لولهی تفنگ هیزمشکن مینشیند و از او میخواهد قول بدهد هرگز به کبوتری شلیک نکند و در مقابل او هم آرزوی هیزم شکن را برآورده خواهد کرد و هیزم شکن میپذیرد…
#مفاهیم_اصلی
آرزو / رویا
زحمت/ تلاش/ استحقاق
حرص / طمع/ زیاده خواهی
قول
خوشنودی/ خوشبختی/رضایت
#تکنیکهای_کاربردی
خودداری/ خودنگری
تلاشگری/ کمال گرایی
طمع ورزی
قدرت طلبی
مرزگذاری
🕊
هیزم شکنی که عادت به زحمت بسیار و در آمد کم داشته حالا با شانس بزرگی در زندگیاش روبرو میشود.
آرزوهایش براورده میشوند و در چشم برهمزدنی به قلههای آرزوهایش می رسد.
وقتی کتاب را برای خردسالانم می خواندم در هر صفحه آنها را جای هیزم شکن مینشاندم و میگفتم چه آرزویی داری؟
و هر بار آرزوی هیزمشکن درون کتاب را درست حدس میزدند.
در مرحله بعد احساسشان را میپرسیدم و اینکه حس رضایت و خوشحالیشان چقدر دوام دارد؟
و خردسالان پنج و شش ساله به خوبی همذات پنداری کرده و میگفتند فقط چند روز… بچه ها خیلی عینی و راحت بی مرزی خواستن و آرزو را تخیل کردند و اینکه چرا ما باید یک جایی خودمان را پرهیز بدهیم و ترمزهای خواهش امیال را بکشیم. چرا باید برای خود خط قرمزهایی قائل بشویم.
چرا نمی توانیم همه چیز را با هم داشته باشیم؟
بازی که برای این کتاب طراحی کردم سیمرغ و پر جادویی بود یک هفته به بچه ها فرصت دادم تا برای گرفتن یک پر سیمرغ و سوزاندنش فکر کنند و بزرگترین أرزوی خود را به کلاس بیاورند. ارزویی که حاضرند تنها پر سیمرغی شان را بسوزانند.
و حالا بچهها باید به آرزویی بزرگ فکر کنند که جهان «دیگران» را کوچک نکند.
ایده و پرداخت قصه بسیار ساده و درخشان با الهام از افسانه های قدیمی چهار کنج جهان است. ترجمه روان و تصویرگری کلاسیک و زیبا هم به کمک اثر آمده، قطع کتاب بزرگ و کیفیت کاغذ و رنگ و چاپ هم مناسب است. قیمت ۲۸۰۰۰ تومانی چاپ اول هم یک گزینه مناسب دیگر برای امتیاز بالای این کتاب است.
امتیاز من پنج ستاره درخشان به این اثر است.
http://iranb4c.com/?p=1546
سحر سلطانی
نوشته و تصویر: ماکس فلت هاوس
ترجمه:مریم اخگری
نشر: تاک
گروه سنی: +۴
عنوان اصلی: The poor woodcutter and the dove/ Max velthuijs
امتیاز کتابستان: پنج از پنج ستاره
⭐️⭐️⭐️⭐️⭐️
هیزمشکنی فقیر با همسر و سگش در کلبهای محقر وسط جنگل زندگی میکرد. روزی که تصمیم گرفته بود بزرگترین درخت جنگل را قطع کند و بسیار گرسنه و تشنه بود چشمم به تعدادی کبوتر زیبا بالای درختان افتاد و با تفنگش به آنها شلیک کرد همهی کبوترها با شنیدن صدای تیر برخواسته و فرار میکنند جز یکی که روی لولهی تفنگ هیزمشکن مینشیند و از او میخواهد قول بدهد هرگز به کبوتری شلیک نکند و در مقابل او هم آرزوی هیزم شکن را برآورده خواهد کرد و هیزم شکن میپذیرد…
#مفاهیم_اصلی
آرزو / رویا
زحمت/ تلاش/ استحقاق
حرص / طمع/ زیاده خواهی
قول
خوشنودی/ خوشبختی/رضایت
#تکنیکهای_کاربردی
خودداری/ خودنگری
تلاشگری/ کمال گرایی
طمع ورزی
قدرت طلبی
مرزگذاری
🕊
هیزم شکنی که عادت به زحمت بسیار و در آمد کم داشته حالا با شانس بزرگی در زندگیاش روبرو میشود.
آرزوهایش براورده میشوند و در چشم برهمزدنی به قلههای آرزوهایش می رسد.
وقتی کتاب را برای خردسالانم می خواندم در هر صفحه آنها را جای هیزم شکن مینشاندم و میگفتم چه آرزویی داری؟
و هر بار آرزوی هیزمشکن درون کتاب را درست حدس میزدند.
در مرحله بعد احساسشان را میپرسیدم و اینکه حس رضایت و خوشحالیشان چقدر دوام دارد؟
و خردسالان پنج و شش ساله به خوبی همذات پنداری کرده و میگفتند فقط چند روز… بچه ها خیلی عینی و راحت بی مرزی خواستن و آرزو را تخیل کردند و اینکه چرا ما باید یک جایی خودمان را پرهیز بدهیم و ترمزهای خواهش امیال را بکشیم. چرا باید برای خود خط قرمزهایی قائل بشویم.
چرا نمی توانیم همه چیز را با هم داشته باشیم؟
بازی که برای این کتاب طراحی کردم سیمرغ و پر جادویی بود یک هفته به بچه ها فرصت دادم تا برای گرفتن یک پر سیمرغ و سوزاندنش فکر کنند و بزرگترین أرزوی خود را به کلاس بیاورند. ارزویی که حاضرند تنها پر سیمرغی شان را بسوزانند.
و حالا بچهها باید به آرزویی بزرگ فکر کنند که جهان «دیگران» را کوچک نکند.
ایده و پرداخت قصه بسیار ساده و درخشان با الهام از افسانه های قدیمی چهار کنج جهان است. ترجمه روان و تصویرگری کلاسیک و زیبا هم به کمک اثر آمده، قطع کتاب بزرگ و کیفیت کاغذ و رنگ و چاپ هم مناسب است. قیمت ۲۸۰۰۰ تومانی چاپ اول هم یک گزینه مناسب دیگر برای امتیاز بالای این کتاب است.
امتیاز من پنج ستاره درخشان به این اثر است.
http://iranb4c.com/?p=1546
سحر سلطانی
کتابستان کودک و نوجوان ایران
هیزم شکن فقیر و کبوتر/ ماکس فلت هاوس/ ترجمه: مریم اخگری - کتابستان کودک و نوجوان ایران
هیزم شکن فقیر و کبوتر نوشته و تصویر: ماکس فلت هاوس ترجمه:مریم اخگری نشر: تاک گروه سنی: +۴ عنوان اصلی: The poor woodcutter and the dove/ Max velthuijs امتیاز کتابستان: پنج از پنج ستاره ⭐️⭐️⭐️⭐️⭐️ هیزمشکنی فقیر با همسر و سگش در کلبهای محقر وسط جنگل زندگی…
#لینالونا
نویسنده و تصویرگر: کلر ژوبرت
انتشارات: دفتر نشر فرهنگ اسلامی/ کتابهای سحر
گروه سنی: ب
امتیاز کتابستان: صفر (از مجموعه کتابهای #سمی)
0⃣
صبا خردسالی تنهاست، کنار حوض خانه نشسته است و از آسمان برایش میهمانی میآید.
یک آدم کوتوله که موهای کوتاه و سیخ سیخی آبی دارد و از شانه پرندهای بزرگ مانند قو پایین پریده کنار صبا مینشیند. اسم آدم کوچولو لینالوناست و از جنگل کاج آمده.
او از صبا میپرسد: در دفتر خاطراتش چه نوشته؟
صبا میگوید: «خصوصی» است و بعد از او میپرسد: چرا روسری گذاشته؟ مگر مو ندارد؟
صبا که فکر میکند لینالونا پسری پررو است میگوید که موهایش هم خصوصی است و نباید بقیه ببینند. لینالونا بر دوش پرنده پریده و ناپدید می شود. فردای آن روز برای صبا نامه فرستاده و میگوید او هم دختر است چون در جنگلشان موی همه قرمز است و موی او آبی، از بچگی همه زیبایی او را دیده و ستایش کردهاند و او هم خسته شده به جای دیدن مهربانی و فکرهای خوبش موها و خوشگلیاش را ستایش کنند پس موهایش را از ته زده و حالا همه به او میگویند چقدر زشتی! او هم تصمیم گرفته کلاه بر سر بگذارد تا بقیه موهایش را نبینند چون از صبا یاد گرفته. و صبا هم به لینالونا میگوید «این خواست خداست نه او».
داستان لینالونا را به اختصار با وفاداری به متن تعریف کردم. اما آنچه برایم اهمیت دارد تا درباره ترویج مقوله حجاب به شکل ارزش الهی برای «خردسالان نامکلف» بگویم را به ترتیب مبتنی بر ایرادات اساسی داستان ذکر میکنم.
اول. دختربچهای خردسال که در «سن رشد» است و برای جذب ویتامین دی نیاز به دریافت مستقیم آفتاب دارد در ایوان و کنار حوض حیاط خانه هم خود را پوشانده، مبتنی بر کدام اصل فقهی ، عرفی و شرعی دختربچه های نامکلف باید همواره حتا در خانهی خودشان حجاب بگیرند؟ این تصویر در کتاب با اصول بهداشت و سلامت رشد خردسالان در تضاد کامل است. آیا خانم نویسنده و مروجان این سبک زندگی اطلاعاتی درباره رکورد بیماری MS ایرانیان در جهان و به طور ویژه میان بانوان دارند؟ آیا میدانند دریافت نور آفتاب یکی از مهمترین مولفه های سلامتی کودکان و تقویت سیستم ایمنی برای مقابله با بیماری های عصبی، عضلانی و حتا باکتریایی آنهاست؟
دوم: آدم کوتوله چون موهای کوتاه داشته پسر تصور شده است. این نگاه مبتنی بر کلیشه جنسیتی که پسرها موی کوتاه دارند و دخترها موی بلند چه ضرورت تربیتی داشته؟ این که بر فرض پسر باشد و درباره مو سوال کند یعنی «پررو» است؟! از این قسمت داستان «دیگری سازی» محرم ونامحرم به زبان شرعی آغاز شده. دیگری در این داستان «پسر بودن» به سان دشمن متجاوز به حریم خصوصی «پیش فرض» گرفته شده است.
سوم. صبا از موهایش به عنوان حریم خصوصیاش میگوید که باید پوشانده شود. طبق اصول خودمراقبتی خردسالان «لب، باسن ، اندام جنسی و پستان» خصوصی اند و دختر و پسر هم ندارند.
از چه زمانی «موها» برای خردسال نامکلف خصوصی شده است؟
اگر آیه یا حدیث جدیدی کشف شده که بر اساس آن موهای دختربچه های نامکلف حریم خصوصی است و برای پسربچه ها حریم عمومی باید به آن استناد نمود چون در سالهای اخیر می بینیم دختربچه چهار ساله هم بخواهد پاسپورت داشته باشد باید روسری سر کند چون اعتبار پاسپورت پنج ساله است و در زمان نه سالگی اش دیگر «مجبور» است حجاب بگیرد پس زودتر اداره گذرنامه زحمت تعیین هویت دینی او را می کشد. گویا نویسنده هم مبتنی بر همین قانون که در چند سال اخیر باب شده «اجبار حجاب» برای دختربچههای ایرانی را به عنوان حفظ حریم خصوصی «طبیعی سازی» میکند.
چهارم. لینالونا همواره به نگاه دیگران به تناش و نظر آنها دربارهی خودش استناد میکند و در خشم است آیا در سنین خردسالی این مقدار اعتبار بخشی به «حرف مردم» از اصول اساسی تربیت است؟ لینالونا ستایش زیبایی ظاهری خود از سوی دیگران را بر نمیتابد و می خواهد فقط خوبی و خوشفکریاش تحسین شود چرا یک کودک باید ستایش زیباییهایی ظاهری را تقبیح کند مگر خدا زیبا و دوستدار هر نوع زیبایی نیست؟ چرا باید در ذهن کودک زیبایی ها درجهبندی شوند؟
مبتنی بر چهار مقدمه بالا و پرسش های اولیه مایلم از اثرات ذهنی و تربیتی مخرب این کتاب و آثاری نظیر آن بر کودکان بگویم. در این تحلیل تمرکزم بر ایجاد خطاهای شناختی مادام العمر و تله های ذهنی است. ⏬⏬⏬
نویسنده و تصویرگر: کلر ژوبرت
انتشارات: دفتر نشر فرهنگ اسلامی/ کتابهای سحر
گروه سنی: ب
امتیاز کتابستان: صفر (از مجموعه کتابهای #سمی)
0⃣
صبا خردسالی تنهاست، کنار حوض خانه نشسته است و از آسمان برایش میهمانی میآید.
یک آدم کوتوله که موهای کوتاه و سیخ سیخی آبی دارد و از شانه پرندهای بزرگ مانند قو پایین پریده کنار صبا مینشیند. اسم آدم کوچولو لینالوناست و از جنگل کاج آمده.
او از صبا میپرسد: در دفتر خاطراتش چه نوشته؟
صبا میگوید: «خصوصی» است و بعد از او میپرسد: چرا روسری گذاشته؟ مگر مو ندارد؟
صبا که فکر میکند لینالونا پسری پررو است میگوید که موهایش هم خصوصی است و نباید بقیه ببینند. لینالونا بر دوش پرنده پریده و ناپدید می شود. فردای آن روز برای صبا نامه فرستاده و میگوید او هم دختر است چون در جنگلشان موی همه قرمز است و موی او آبی، از بچگی همه زیبایی او را دیده و ستایش کردهاند و او هم خسته شده به جای دیدن مهربانی و فکرهای خوبش موها و خوشگلیاش را ستایش کنند پس موهایش را از ته زده و حالا همه به او میگویند چقدر زشتی! او هم تصمیم گرفته کلاه بر سر بگذارد تا بقیه موهایش را نبینند چون از صبا یاد گرفته. و صبا هم به لینالونا میگوید «این خواست خداست نه او».
داستان لینالونا را به اختصار با وفاداری به متن تعریف کردم. اما آنچه برایم اهمیت دارد تا درباره ترویج مقوله حجاب به شکل ارزش الهی برای «خردسالان نامکلف» بگویم را به ترتیب مبتنی بر ایرادات اساسی داستان ذکر میکنم.
اول. دختربچهای خردسال که در «سن رشد» است و برای جذب ویتامین دی نیاز به دریافت مستقیم آفتاب دارد در ایوان و کنار حوض حیاط خانه هم خود را پوشانده، مبتنی بر کدام اصل فقهی ، عرفی و شرعی دختربچه های نامکلف باید همواره حتا در خانهی خودشان حجاب بگیرند؟ این تصویر در کتاب با اصول بهداشت و سلامت رشد خردسالان در تضاد کامل است. آیا خانم نویسنده و مروجان این سبک زندگی اطلاعاتی درباره رکورد بیماری MS ایرانیان در جهان و به طور ویژه میان بانوان دارند؟ آیا میدانند دریافت نور آفتاب یکی از مهمترین مولفه های سلامتی کودکان و تقویت سیستم ایمنی برای مقابله با بیماری های عصبی، عضلانی و حتا باکتریایی آنهاست؟
دوم: آدم کوتوله چون موهای کوتاه داشته پسر تصور شده است. این نگاه مبتنی بر کلیشه جنسیتی که پسرها موی کوتاه دارند و دخترها موی بلند چه ضرورت تربیتی داشته؟ این که بر فرض پسر باشد و درباره مو سوال کند یعنی «پررو» است؟! از این قسمت داستان «دیگری سازی» محرم ونامحرم به زبان شرعی آغاز شده. دیگری در این داستان «پسر بودن» به سان دشمن متجاوز به حریم خصوصی «پیش فرض» گرفته شده است.
سوم. صبا از موهایش به عنوان حریم خصوصیاش میگوید که باید پوشانده شود. طبق اصول خودمراقبتی خردسالان «لب، باسن ، اندام جنسی و پستان» خصوصی اند و دختر و پسر هم ندارند.
از چه زمانی «موها» برای خردسال نامکلف خصوصی شده است؟
اگر آیه یا حدیث جدیدی کشف شده که بر اساس آن موهای دختربچه های نامکلف حریم خصوصی است و برای پسربچه ها حریم عمومی باید به آن استناد نمود چون در سالهای اخیر می بینیم دختربچه چهار ساله هم بخواهد پاسپورت داشته باشد باید روسری سر کند چون اعتبار پاسپورت پنج ساله است و در زمان نه سالگی اش دیگر «مجبور» است حجاب بگیرد پس زودتر اداره گذرنامه زحمت تعیین هویت دینی او را می کشد. گویا نویسنده هم مبتنی بر همین قانون که در چند سال اخیر باب شده «اجبار حجاب» برای دختربچههای ایرانی را به عنوان حفظ حریم خصوصی «طبیعی سازی» میکند.
چهارم. لینالونا همواره به نگاه دیگران به تناش و نظر آنها دربارهی خودش استناد میکند و در خشم است آیا در سنین خردسالی این مقدار اعتبار بخشی به «حرف مردم» از اصول اساسی تربیت است؟ لینالونا ستایش زیبایی ظاهری خود از سوی دیگران را بر نمیتابد و می خواهد فقط خوبی و خوشفکریاش تحسین شود چرا یک کودک باید ستایش زیباییهایی ظاهری را تقبیح کند مگر خدا زیبا و دوستدار هر نوع زیبایی نیست؟ چرا باید در ذهن کودک زیبایی ها درجهبندی شوند؟
مبتنی بر چهار مقدمه بالا و پرسش های اولیه مایلم از اثرات ذهنی و تربیتی مخرب این کتاب و آثاری نظیر آن بر کودکان بگویم. در این تحلیل تمرکزم بر ایجاد خطاهای شناختی مادام العمر و تله های ذهنی است. ⏬⏬⏬
سوگیری تاییدی Confirmation Bias : وقتی خردسالان در معرض فعالیتهای روزمره یا ارزشی والدین قرار میگیرند آن را تکرار می کنند مثلا وقتی مادر نماز می خواند یک تکه پارچه بر سر گذاشته و ادای او را در می آورند یا وقتی پدر سیگار میکشد مداد یا هر وسیله مشابه را بر لب گذاشته و ژست پدر را تکرار می کنند.
نگاه، گفتار ، لحن و زبان بدن والدین و اعضای تراز اول خانواده تکرار را برای خردسالان دلپذیر یا نکوهیده میکند. در حالی که بعدها والدین مدعی می شوند خودش (دختربچه خردسال نامکلف)مایل است حجاب داشته باشد!
تکرار مدام آفرینها و بهبه ها منجر به نوعی تاییدطلبی مستمر برای تقلید از رفتار دیگران به خصوص والدین می شود.
این امر در سنین بعد از بلوغ کودک را به دو وادی می کشاند:
ساحت اول برای داشتن رضایت و تایید والدین بدون توجه به نیازهای هویتی فقط چنان بپوشد و انجام دهد که مورد تایید آنهاست.
ساحت دوم، ابتدا با مقایسه خود با دوستان و تصاویری که در دنیای مجازی می بیند گیج شده و سر به شورش و مخفی کاری بگذارد. مثلا در مقابل خانواده و آشنایان حجاب گرفته از طرفی برای اثبات داشتن هویت مستقل هر نوع رفتار ناهنجار را در خفا انجام دهد تا به خود اثبات کند آزاد و صاحب اراده است.
این سبک زندگی دوگانه و ریاکارانه می تواند منجر به اختلالات روانی سهمگینی در دوره جوانی شود.
خطای پس زدگی Backfire Effect : وقتی با ابزاری عینی مانند روسری بر سر «نظارت مدام خداوند و فرشتگان»را به دختربچه ها یادآور می شوند انها همواره یک نظارت ماورایی و قدرتمند «بیرونی» که در برابر آن باید مطیع و خاضع باشند را می پذیرند. یاد می گیرند برخی از باورها که از والدین به آنها منتقل می شود حکمی قدرتمند و خدشه ناپذیر و مطلق است. ذهن این کودکان انعطاف پذیری، آزمون و خطا، امکان تشکیک در برابر هر چیزی که به باور اعتقادی آنها مرتبط است و در ادامه «گفتگوهای چالشی» در هر موضوعی را از دست می دهد زیرا دچار این باور شده هرگونه بحث و چون و چرایی نشانه شکست باورها و اصول زندگی است پس نباید وارد آن شد.
خطای فروپاشی انگاری Declinism : شبکه های اجتماعی و حضور در مهد کودک، مدرسه و دیدن زنانی که حجابی شبیه مادر و دختربچه محجبه ندارند سوالاتی نظیر: «این زنان چرا خدا را دوست ندارند و به دستورات او درباره حجاب گوش نمی دهند؟» را در ذهن کودک ایجاد می کند. دیدن زنانی که شبیه الگوی مورد تایید خانواده نیستند یک دوگانه سهمگین از «خوب ها و بدها» در مغز کودک میسازد. بدهایی که جهان را به سمت خشم و انتقام خدا پیش خواهند برد. بلایا مانند خشکسالی نتیجه رفتار این زنان و دختربچههای بی حجاب است و آنها جهان را به سمت خشم خدا و فروپاشی پیش میبرند. کینه و نفرت نسبت به کسانی که شباهت ظاهری به پوشش مطلوب ندارند و نگرانی دائم از خشم خدا برای ذهن کودکان بسیار سهمگین است و در واقع منجر به کودکی زدایی و اعتماد زدایی از خردسالان خواهد شد.
خطای بنیادی برچسب زدن Fundamental Attribution Error : کودک یاد میگیرد اشتباهات خود را ناشی از کمبودها و شرایط نامناسب بداند اما اشتباهات دیگران را به جنسیت و شخصیت آنها گره بزند. مثلا فلانی کرونا گرفته چون زنی بیحجاب بوده و خدا دوستش نداشته تا از او مراقبت کند. خردسال براحتی یاد می گیرد افراد را بر اساس جنسیت و شخصیت آنها مقصر یابی و دسته بندی کند.
خطای جانبگرایی درونگروهی (In-Group Bias): از عنوان این خطای شناختی به راحتی میشود فهمید مغز کودک خود و خانواده و افراد مشابه خود را یک گروه قابل اعتماد و تایید میداند و بیرون از خانواده را مردانی که به دنبال هیزیاند و زنانی که دشمن خدا هستند درک میکند. خیلی زود نفرت از آنهایی که شبیه گروه ما نیستند را درونی می کند.
اثر بارنوم (Barnum Effect) یا فورر (Forer)،کودک به دلیل عدم پذیرش مغزش از تنوعهای زیستی و سبکهای زندگی متفاوت انسانهای روی زمین همواره به دنبال دادههای کلی و مبهمی می رود که سبک زندگی او را معنابخشی کند این کودکان بعدها با خرافات و فالگیری، طب سنتی و شبه علم روابط ذهنی پایداری برقرار میکنند.
حالا که با انواع خطاهای شناختی در مغز خردسالان آشنا شدیم دوباره یادآوری میکنم شناخت حریم امن و نا امن با مرز کشی عینی و برچسب زنی به انسانها متفاوت است. اگر حجاب یک مرز عینی و محسوس برای جداسازی خردسال از عالم کودکی و بزرگسالی لحاظ شود نامحرم در ذهن او دشمن پنداری میشود و این ذهن با تکرار این پیش فرض به طور دائم پارانوئیدی و اعتماد زدایی خواهد شد.
حجاب زمانی ارزش است که انسان بالغ مبتنی بر قوه اختیار در کمال آزادی آن را انتخاب کند و به سبک زندگی دیگران که شبیه خودش نیست احترام گذاشته خود را بندهی خاص خدا و دیگران را افرادی فریب خورده شیاطین و منحرف تلقی نکند.
نگاه، گفتار ، لحن و زبان بدن والدین و اعضای تراز اول خانواده تکرار را برای خردسالان دلپذیر یا نکوهیده میکند. در حالی که بعدها والدین مدعی می شوند خودش (دختربچه خردسال نامکلف)مایل است حجاب داشته باشد!
تکرار مدام آفرینها و بهبه ها منجر به نوعی تاییدطلبی مستمر برای تقلید از رفتار دیگران به خصوص والدین می شود.
این امر در سنین بعد از بلوغ کودک را به دو وادی می کشاند:
ساحت اول برای داشتن رضایت و تایید والدین بدون توجه به نیازهای هویتی فقط چنان بپوشد و انجام دهد که مورد تایید آنهاست.
ساحت دوم، ابتدا با مقایسه خود با دوستان و تصاویری که در دنیای مجازی می بیند گیج شده و سر به شورش و مخفی کاری بگذارد. مثلا در مقابل خانواده و آشنایان حجاب گرفته از طرفی برای اثبات داشتن هویت مستقل هر نوع رفتار ناهنجار را در خفا انجام دهد تا به خود اثبات کند آزاد و صاحب اراده است.
این سبک زندگی دوگانه و ریاکارانه می تواند منجر به اختلالات روانی سهمگینی در دوره جوانی شود.
خطای پس زدگی Backfire Effect : وقتی با ابزاری عینی مانند روسری بر سر «نظارت مدام خداوند و فرشتگان»را به دختربچه ها یادآور می شوند انها همواره یک نظارت ماورایی و قدرتمند «بیرونی» که در برابر آن باید مطیع و خاضع باشند را می پذیرند. یاد می گیرند برخی از باورها که از والدین به آنها منتقل می شود حکمی قدرتمند و خدشه ناپذیر و مطلق است. ذهن این کودکان انعطاف پذیری، آزمون و خطا، امکان تشکیک در برابر هر چیزی که به باور اعتقادی آنها مرتبط است و در ادامه «گفتگوهای چالشی» در هر موضوعی را از دست می دهد زیرا دچار این باور شده هرگونه بحث و چون و چرایی نشانه شکست باورها و اصول زندگی است پس نباید وارد آن شد.
خطای فروپاشی انگاری Declinism : شبکه های اجتماعی و حضور در مهد کودک، مدرسه و دیدن زنانی که حجابی شبیه مادر و دختربچه محجبه ندارند سوالاتی نظیر: «این زنان چرا خدا را دوست ندارند و به دستورات او درباره حجاب گوش نمی دهند؟» را در ذهن کودک ایجاد می کند. دیدن زنانی که شبیه الگوی مورد تایید خانواده نیستند یک دوگانه سهمگین از «خوب ها و بدها» در مغز کودک میسازد. بدهایی که جهان را به سمت خشم و انتقام خدا پیش خواهند برد. بلایا مانند خشکسالی نتیجه رفتار این زنان و دختربچههای بی حجاب است و آنها جهان را به سمت خشم خدا و فروپاشی پیش میبرند. کینه و نفرت نسبت به کسانی که شباهت ظاهری به پوشش مطلوب ندارند و نگرانی دائم از خشم خدا برای ذهن کودکان بسیار سهمگین است و در واقع منجر به کودکی زدایی و اعتماد زدایی از خردسالان خواهد شد.
خطای بنیادی برچسب زدن Fundamental Attribution Error : کودک یاد میگیرد اشتباهات خود را ناشی از کمبودها و شرایط نامناسب بداند اما اشتباهات دیگران را به جنسیت و شخصیت آنها گره بزند. مثلا فلانی کرونا گرفته چون زنی بیحجاب بوده و خدا دوستش نداشته تا از او مراقبت کند. خردسال براحتی یاد می گیرد افراد را بر اساس جنسیت و شخصیت آنها مقصر یابی و دسته بندی کند.
خطای جانبگرایی درونگروهی (In-Group Bias): از عنوان این خطای شناختی به راحتی میشود فهمید مغز کودک خود و خانواده و افراد مشابه خود را یک گروه قابل اعتماد و تایید میداند و بیرون از خانواده را مردانی که به دنبال هیزیاند و زنانی که دشمن خدا هستند درک میکند. خیلی زود نفرت از آنهایی که شبیه گروه ما نیستند را درونی می کند.
اثر بارنوم (Barnum Effect) یا فورر (Forer)،کودک به دلیل عدم پذیرش مغزش از تنوعهای زیستی و سبکهای زندگی متفاوت انسانهای روی زمین همواره به دنبال دادههای کلی و مبهمی می رود که سبک زندگی او را معنابخشی کند این کودکان بعدها با خرافات و فالگیری، طب سنتی و شبه علم روابط ذهنی پایداری برقرار میکنند.
حالا که با انواع خطاهای شناختی در مغز خردسالان آشنا شدیم دوباره یادآوری میکنم شناخت حریم امن و نا امن با مرز کشی عینی و برچسب زنی به انسانها متفاوت است. اگر حجاب یک مرز عینی و محسوس برای جداسازی خردسال از عالم کودکی و بزرگسالی لحاظ شود نامحرم در ذهن او دشمن پنداری میشود و این ذهن با تکرار این پیش فرض به طور دائم پارانوئیدی و اعتماد زدایی خواهد شد.
حجاب زمانی ارزش است که انسان بالغ مبتنی بر قوه اختیار در کمال آزادی آن را انتخاب کند و به سبک زندگی دیگران که شبیه خودش نیست احترام گذاشته خود را بندهی خاص خدا و دیگران را افرادی فریب خورده شیاطین و منحرف تلقی نکند.
برای انتشار این تالیفات عمیقا متاسفم که چنین آثاری مبتنی بر مرزکشی های عینی را برای خردسالان ترویج می کند. خانم نویسنده کلر ژوبرت که مدعی است کارشناس علوم تربیتی است چرا به این نکات توجه نکرده جای تعجب دارد باید از ایشان پرسید ایا در کشوری که به دنیا آمده (فرانسه) به والدین اجازه داده میشود تا ذهن خردسالان را از دوران اولیه حیات چنین پر از باورهای شخصی کنند یا کودک باید کودکی کند؟
سحر سلطانی - زمستان ۱۴۰۰
http://iranb4c.com/?p=1553
سحر سلطانی - زمستان ۱۴۰۰
http://iranb4c.com/?p=1553
کتابستان کودک و نوجوان ایران
لینالونا / نوشته و تصویرگری: کلر ژوبرت - کتابستان کودک و نوجوان ایران
#لینالونا نویسنده و تصویرگر: کلر ژوبرت انتشارات: دفتر نشر فرهنگ اسلامی/ کتابهای سحر گروه سنی: ب امتیاز کتابستان: صفر (از مجموعه کتابهای #سمی) ۰⃣ صبا خردسالی تنهاست، کنار حوض خانه نشسته است و از آسمان برایش میهمانی میآید. یک آدم کوتوله که موهای کوتاه و سیخ…
زمستان آلیسا
نوشته: زوران درونکار
ترجمه: فریبا فقیهی
گروه سنی: +۱۲
نشر: افق
عنوان لاتین: Der Winter Der Kinder oder/ Drvenkar,Zoran
امتیاز کتابستان: چهار از پنج ستاره
⭐️⭐️⭐️⭐️
آلیسا دخترکی ده ساله است که همراه مادر به خانهی زوجی لهستانی میرود تا برای تعطیلات تابستان، تعلیم پیانو را شروع کند.
حین گردش در خانهی این زوج مهربان ناگهان دست و پایش مانند یخ میشود. مدتی است او حتا در گرمای تابستان هم از درون یخ میزند و انگار قطعات تیز یخ در رگهایش فرو میروند.
آلیسا خود را درون گویهای شیشهای که باید تکان داده شوند تا برفهایشان در آب معلق شوند تصور میکند، زمستانی درون خود.
مادر به نقل از دکتر گفته شاید ویروس است اما آلیسا میداند ویروس نیست زیرا او پدرش را گم کرده و از همان زمان زمستان و سرمای درون رگهایش آغاز شدهاند.
با رمانی روانشناختی در حوزهی سوگواری نوجوانان روبرو هستیم. تغییراتی که مانند بمب بعد از مرگ یکی از والدین زندگی را به قبل و بعد خود تقسیم میکند. نوجوان باید خود را بیابد و مراقب باشد به سایر اعضای خانواده آسیبی نرسد، اگر درونگرا و ساکت باشد فشار مضاعف می شود.
مهمترین مفاهیمی که در این رمان با آن روبرو می شویم عبارتند از:
تنهایی. سرما، خاطرات، فقدان، ترحم، مراقبت، مرگ، تولد، عشق، ازدواج و تغییر…
حس تنهایی در دوران پیشبلوغ یکی از مهمترین تغییرات شناختی نوجوانان است و اگر همراه با واقعهی سوگ و مرگ یکی از عزیزان باشد میتواند به ویرانگرانهترین شکل در ذهن نوجوان جایگیر شود. آلیسا دخترکی که این دو ساحت را با هم تجربه میکند.
سوگواری فرآیندی پرتالم است که در نهایت باید به تنهایی با آن به صلح رسید. فرقی ندارد کودک یا نوجوان و حتا بزرگسال باشیم، مسیری است که با انکار، خشم و پرسش، غم تا پذیرش و بازآفرینی زندگی باید طی نمود، اما می توان با احتمال قوی برای نوجوانان سختتر دانست. کودکان تماما زیر بال حمایت نزدیکان میروند. بزرگسالان با توانمندیهای بالغانه زودتر به پذیرش می رسند اما نوجوانان که در هیچ یک از دو اقلیم کودکی و بزرگسالی نیستند نه حمایت بیقیدوشرط میطلبند نه تجربهی گذار دارند. بسیاری از نوجوانان به انفعال، تسلیم و نا امیدی پناه میبرند، روندی که در یک کلام افسردگی نامیده میشود.
مادر آلیسا خاطرات روز واقعه را مسکوت میگذارد. از صحبت طفره میرود و به تنهایی اشک میریزد. آلیسا باید از مادر هم مراقبت کند اما آنقدر شکننده شده که میتواند سرمای کالبد مرده را تجسم کند. آلیسا نیازمند «باور» است. باور به اینکه سوگ تنها بلای عالم بر سر او نیست و این باور با یک رویا و مکاشفه شکل می گیرد.
ما با راوی که دختری مغموم و ساکت است همراه خواهیم شد از مردمک چشمانش به دنیا مینگریم و همپای او درد و رنج را مانند مشتی برف در قلبمان حس میکنیم. عشق و نفرت در لحظه را میچشیم تا عمق ترس سفر میکنیم و در تمام خطوط کتاب به دنبال همان دری می گردیم که لئون از آن سخن گفت.
«زمستان آلیسا» روایتی منسجم از سوگواری است برای گذر از مرگ و در آغوش گرفتن زندگی.
داستان فرصتهایی که مثل برف آب می شوند و خاطراتی که مثل خردههای تیز یخ میبُرند.
ترسیم ماندگاری خاطرات در جانهای زنده بازماندگان به بهترین شکل در این رمان طرح شده است. حلقه گمشدهای که ترس از مرگ و فراموشی را به میل ادامه زندگی به نام و یادِ عزیز جان داده بدل میکند.
امتیاز من به ایده، پرداخت روایی و ترجمه اثر چهار از پنج است. ضرباهنگ داستان گاهی کند می شود اما پایان بندی مناسب و واقع گرایانه می تواند نقطه عطفی در خاطر خواننده باقی بگذارد.
زمستان آلیسا رمان مهمی است برای مواجهه با لایههای درونی ذهن شوک زده و سوگوار نوجوانان، وقتی معنای زندگی را گم میکنند و نیاز به تلنگری دارند برای باور نور و تداوم بقا.
http://iranb4c.com/?p=1560
سحر سلطانی/ زمستان 1400
نوشته: زوران درونکار
ترجمه: فریبا فقیهی
گروه سنی: +۱۲
نشر: افق
عنوان لاتین: Der Winter Der Kinder oder/ Drvenkar,Zoran
امتیاز کتابستان: چهار از پنج ستاره
⭐️⭐️⭐️⭐️
آلیسا دخترکی ده ساله است که همراه مادر به خانهی زوجی لهستانی میرود تا برای تعطیلات تابستان، تعلیم پیانو را شروع کند.
حین گردش در خانهی این زوج مهربان ناگهان دست و پایش مانند یخ میشود. مدتی است او حتا در گرمای تابستان هم از درون یخ میزند و انگار قطعات تیز یخ در رگهایش فرو میروند.
آلیسا خود را درون گویهای شیشهای که باید تکان داده شوند تا برفهایشان در آب معلق شوند تصور میکند، زمستانی درون خود.
مادر به نقل از دکتر گفته شاید ویروس است اما آلیسا میداند ویروس نیست زیرا او پدرش را گم کرده و از همان زمان زمستان و سرمای درون رگهایش آغاز شدهاند.
با رمانی روانشناختی در حوزهی سوگواری نوجوانان روبرو هستیم. تغییراتی که مانند بمب بعد از مرگ یکی از والدین زندگی را به قبل و بعد خود تقسیم میکند. نوجوان باید خود را بیابد و مراقب باشد به سایر اعضای خانواده آسیبی نرسد، اگر درونگرا و ساکت باشد فشار مضاعف می شود.
مهمترین مفاهیمی که در این رمان با آن روبرو می شویم عبارتند از:
تنهایی. سرما، خاطرات، فقدان، ترحم، مراقبت، مرگ، تولد، عشق، ازدواج و تغییر…
حس تنهایی در دوران پیشبلوغ یکی از مهمترین تغییرات شناختی نوجوانان است و اگر همراه با واقعهی سوگ و مرگ یکی از عزیزان باشد میتواند به ویرانگرانهترین شکل در ذهن نوجوان جایگیر شود. آلیسا دخترکی که این دو ساحت را با هم تجربه میکند.
سوگواری فرآیندی پرتالم است که در نهایت باید به تنهایی با آن به صلح رسید. فرقی ندارد کودک یا نوجوان و حتا بزرگسال باشیم، مسیری است که با انکار، خشم و پرسش، غم تا پذیرش و بازآفرینی زندگی باید طی نمود، اما می توان با احتمال قوی برای نوجوانان سختتر دانست. کودکان تماما زیر بال حمایت نزدیکان میروند. بزرگسالان با توانمندیهای بالغانه زودتر به پذیرش می رسند اما نوجوانان که در هیچ یک از دو اقلیم کودکی و بزرگسالی نیستند نه حمایت بیقیدوشرط میطلبند نه تجربهی گذار دارند. بسیاری از نوجوانان به انفعال، تسلیم و نا امیدی پناه میبرند، روندی که در یک کلام افسردگی نامیده میشود.
مادر آلیسا خاطرات روز واقعه را مسکوت میگذارد. از صحبت طفره میرود و به تنهایی اشک میریزد. آلیسا باید از مادر هم مراقبت کند اما آنقدر شکننده شده که میتواند سرمای کالبد مرده را تجسم کند. آلیسا نیازمند «باور» است. باور به اینکه سوگ تنها بلای عالم بر سر او نیست و این باور با یک رویا و مکاشفه شکل می گیرد.
ما با راوی که دختری مغموم و ساکت است همراه خواهیم شد از مردمک چشمانش به دنیا مینگریم و همپای او درد و رنج را مانند مشتی برف در قلبمان حس میکنیم. عشق و نفرت در لحظه را میچشیم تا عمق ترس سفر میکنیم و در تمام خطوط کتاب به دنبال همان دری می گردیم که لئون از آن سخن گفت.
«زمستان آلیسا» روایتی منسجم از سوگواری است برای گذر از مرگ و در آغوش گرفتن زندگی.
داستان فرصتهایی که مثل برف آب می شوند و خاطراتی که مثل خردههای تیز یخ میبُرند.
ترسیم ماندگاری خاطرات در جانهای زنده بازماندگان به بهترین شکل در این رمان طرح شده است. حلقه گمشدهای که ترس از مرگ و فراموشی را به میل ادامه زندگی به نام و یادِ عزیز جان داده بدل میکند.
امتیاز من به ایده، پرداخت روایی و ترجمه اثر چهار از پنج است. ضرباهنگ داستان گاهی کند می شود اما پایان بندی مناسب و واقع گرایانه می تواند نقطه عطفی در خاطر خواننده باقی بگذارد.
زمستان آلیسا رمان مهمی است برای مواجهه با لایههای درونی ذهن شوک زده و سوگوار نوجوانان، وقتی معنای زندگی را گم میکنند و نیاز به تلنگری دارند برای باور نور و تداوم بقا.
http://iranb4c.com/?p=1560
سحر سلطانی/ زمستان 1400
کتابستان کودک و نوجوان ایران
زمستان آلیسا / نوشته: زوران درونکار/ ترجمه: فریبا فقیهی - کتابستان کودک و نوجوان ایران
زمستان آلیسا نوشته: زوران درونکار ترجمه: فریبا فقیهی گروه سنی: +۱۲ نشر: افق عنوان لاتین: Der Winter Der Kinder oder/ Drvenkar,Zoran امتیاز کتابستان: چهار از پنج ستاره ⭐️⭐️⭐️⭐️ آلیسا دخترکی ده ساله است که همراه مادر به خانهی زوجی لهستانی میرود تا برای تعطیلات…
بابای باکلاه بابای بیکلاه
نوشته: حسن اسماعیلی طاهری
تصویرگر: عاطفه ملکی جو
گروه سنی: +۳
انتشارات: علمی و فرهنگی / کتابهای پرنده آبی
امتیاز کتابستان: چهار از پنج ستاره
⭐️⭐️⭐️⭐️
در شهری که کبوتران، آزاد و رها پرواز می کنند و گاهی کودکی با تیرکمان و سنگ سراغشان می رود، زمستان سردی از راه رسیده و دخترک پشت ویترین کلاه فروشی است. کلاه زیبایی برای بابای بدون مو میخرد و راهی خانه میشود. بابا غذا پخته و از در و دیوار خانه کلاه آویزان است، تا چشم کار می کند کلاه از هر رنگ و مدلی.
بابا از دیدن کلاه تازه که دخترش خریده حسابی خوشحال میشود و فردا صبح میگذارد سرش، از بخت بد باد میآید و کلاه تازهی بابا را میبرد و باز هم سر بابا بیکلاه میشود.
دخترک که روی شانههای بابا نشسته موهای خودش را میریزد روی کلهی بدون موی بابا.
آها چه فکر بکری چرا با موهای خودش برای بابا کلاه نسازد؟!
قیچی، نخ و سوزن به کمک می آیند تا کلاه جدید بابا با موهای دخترک دوخته شود اما این کلاه هم همان فردای برفی به شاخه درخت گیر میکند و پاره و کثیف میشود.
ماجرای کلاه خریدن ادامه دارد تا اینکه یک روز بابا و دخترک جلوی در خانه کبوتری زخمی پیدا میکنند، پس بلاخره سنگ بچه ها به یکی از کبوترها خورد؟! بابا کبوتر را میگذارد داخل کلاه گرمش و با دخترک به خانه میآورند و زخمش را میبندند چند روز بعد زخم کبوتر که بهتر شد، بابا او را با همان کلاه روی شاخه درخت میگذارد تا آسمان و پرواز یادش نرود اما خبر ندارد که قرار است اتفاقات جدیدی در خانه بیفتد…
#مفاهیم_اصلی :
مراقبت، پذیرش، انعطاف، تغییر، مسئولیت، ابداع، انتخاب، آزادی.
#تکنیکهای_کاربردی:
مهرورزی، جایگزینی، بهبود بخشی، مسئولیت پذیری، توسعه بخشی، معنادهی، جهانگستری
با یک کتاب تماما تصویری روبرو هستیم که مهمترین حسنش اشاره به رابطه تک والدی است در روزگاری که تعداد کودکان تک والد بسیار بیشتر از گذشته شده این کتاب تالیفی ایرانی این گروه انبوه کودکان و دغدغه هایشان را به رسمیت شناخته است و دست مریزاد دارد.
دخترک از بدون مو بودن پدر غمگین است و در خانه از مادر نشانهای نیست. شاید پدر بیمار است و این مقدار کلاه برای پوشاندن سرش تهیه شده؟ حدس های بسیاری میشود زد، حتا میتوان از مرز خیال رد شد و برای تک تک کلاههای در قابهای کتاب قصه ای ساخت. یکی کوچک است یکی بزرگ یکی تنگ است یکی گشاد و …
تا اینکه پای کبوتری زخمی به خانه پدر و دختر باز میشود و مفهوم کلاه به عنوان لباسی پوشاننده عیب کچلی یا مراقبت از سرما برای سر لخت تبدیل به آشیانهای گرم میشود. حالا دخترک خانه و پدر را در دنیایی جدید معنا میکند و مراقبت و حمایتش را صرف آزادی و سلامت عزیزانش می کند.
در کتاب تصویری «بابای باکلاه بابای بی کلاه» روایتی از تغییر جهان بینی کودکانه داریم اینکه مهمترین مشغلهی دخترکی پوشاندن سر پدر باشد و با کمک پدر و تکیه بر همین دغدغه معنایی جدید به زندگیاش وارد میشود. همراهی و انعطاف پدر برای همقد دختر شدن و امن نگاه داشتن ساحت نیاز و تقاضای او یک جلوه مهم و معنادار این روایت است.
امتیاز من به ایده، پرداخت روایت و کیفیت فنی کتاب چهار از پنج ستاره است. تصاویر می توانستند خلوتتر و با رنگهایی زندهتر ارائه شوند . برای کتابی که تماما تصویر است جزییات و کشف معنای بین خطوط یک اصل بدیهی است اما رنگهای سرد و تیره و پر شدن تمام صفحات با جزییات مانعی برای سیالیت ذهن مخاطب میشود. کمی فضای بصری برای تامل و مکث ارزش اثر را دوچندان میکرد.
http://iranb4c.com/?p=1565
سحرسلطانی/ زمستان ۱۴۰۰
نوشته: حسن اسماعیلی طاهری
تصویرگر: عاطفه ملکی جو
گروه سنی: +۳
انتشارات: علمی و فرهنگی / کتابهای پرنده آبی
امتیاز کتابستان: چهار از پنج ستاره
⭐️⭐️⭐️⭐️
در شهری که کبوتران، آزاد و رها پرواز می کنند و گاهی کودکی با تیرکمان و سنگ سراغشان می رود، زمستان سردی از راه رسیده و دخترک پشت ویترین کلاه فروشی است. کلاه زیبایی برای بابای بدون مو میخرد و راهی خانه میشود. بابا غذا پخته و از در و دیوار خانه کلاه آویزان است، تا چشم کار می کند کلاه از هر رنگ و مدلی.
بابا از دیدن کلاه تازه که دخترش خریده حسابی خوشحال میشود و فردا صبح میگذارد سرش، از بخت بد باد میآید و کلاه تازهی بابا را میبرد و باز هم سر بابا بیکلاه میشود.
دخترک که روی شانههای بابا نشسته موهای خودش را میریزد روی کلهی بدون موی بابا.
آها چه فکر بکری چرا با موهای خودش برای بابا کلاه نسازد؟!
قیچی، نخ و سوزن به کمک می آیند تا کلاه جدید بابا با موهای دخترک دوخته شود اما این کلاه هم همان فردای برفی به شاخه درخت گیر میکند و پاره و کثیف میشود.
ماجرای کلاه خریدن ادامه دارد تا اینکه یک روز بابا و دخترک جلوی در خانه کبوتری زخمی پیدا میکنند، پس بلاخره سنگ بچه ها به یکی از کبوترها خورد؟! بابا کبوتر را میگذارد داخل کلاه گرمش و با دخترک به خانه میآورند و زخمش را میبندند چند روز بعد زخم کبوتر که بهتر شد، بابا او را با همان کلاه روی شاخه درخت میگذارد تا آسمان و پرواز یادش نرود اما خبر ندارد که قرار است اتفاقات جدیدی در خانه بیفتد…
#مفاهیم_اصلی :
مراقبت، پذیرش، انعطاف، تغییر، مسئولیت، ابداع، انتخاب، آزادی.
#تکنیکهای_کاربردی:
مهرورزی، جایگزینی، بهبود بخشی، مسئولیت پذیری، توسعه بخشی، معنادهی، جهانگستری
با یک کتاب تماما تصویری روبرو هستیم که مهمترین حسنش اشاره به رابطه تک والدی است در روزگاری که تعداد کودکان تک والد بسیار بیشتر از گذشته شده این کتاب تالیفی ایرانی این گروه انبوه کودکان و دغدغه هایشان را به رسمیت شناخته است و دست مریزاد دارد.
دخترک از بدون مو بودن پدر غمگین است و در خانه از مادر نشانهای نیست. شاید پدر بیمار است و این مقدار کلاه برای پوشاندن سرش تهیه شده؟ حدس های بسیاری میشود زد، حتا میتوان از مرز خیال رد شد و برای تک تک کلاههای در قابهای کتاب قصه ای ساخت. یکی کوچک است یکی بزرگ یکی تنگ است یکی گشاد و …
تا اینکه پای کبوتری زخمی به خانه پدر و دختر باز میشود و مفهوم کلاه به عنوان لباسی پوشاننده عیب کچلی یا مراقبت از سرما برای سر لخت تبدیل به آشیانهای گرم میشود. حالا دخترک خانه و پدر را در دنیایی جدید معنا میکند و مراقبت و حمایتش را صرف آزادی و سلامت عزیزانش می کند.
در کتاب تصویری «بابای باکلاه بابای بی کلاه» روایتی از تغییر جهان بینی کودکانه داریم اینکه مهمترین مشغلهی دخترکی پوشاندن سر پدر باشد و با کمک پدر و تکیه بر همین دغدغه معنایی جدید به زندگیاش وارد میشود. همراهی و انعطاف پدر برای همقد دختر شدن و امن نگاه داشتن ساحت نیاز و تقاضای او یک جلوه مهم و معنادار این روایت است.
امتیاز من به ایده، پرداخت روایت و کیفیت فنی کتاب چهار از پنج ستاره است. تصاویر می توانستند خلوتتر و با رنگهایی زندهتر ارائه شوند . برای کتابی که تماما تصویر است جزییات و کشف معنای بین خطوط یک اصل بدیهی است اما رنگهای سرد و تیره و پر شدن تمام صفحات با جزییات مانعی برای سیالیت ذهن مخاطب میشود. کمی فضای بصری برای تامل و مکث ارزش اثر را دوچندان میکرد.
http://iranb4c.com/?p=1565
سحرسلطانی/ زمستان ۱۴۰۰
کتابستان کودک و نوجوان ایران
بابای باکلاه بابای بی کلاه / نوشته: حسن اسماعیلی طاهری/ تصویرگر: عاطفه ملکی جو - کتابستان کودک و نوجوان ایران
بابای باکلاه بابای بیکلاه نوشته: حسن اسماعیلی طاهری تصویرگر: عاطفه ملکی جو گروه سنی: +۳ انتشارات: علمی و فرهنگی / کتابهای پرنده آبی امتیاز کتابستان: چهار از پنج ستاره ⭐️⭐️⭐️⭐️ در شهری که کبوتران، آزاد و رها پرواز می کنند و گاهی کودکی با تیرکمان و سنگ سراغشان…
چه کسی قایق را غرق کرد؟
نوشته و تصویر: پاملا آلن/ Allen Pamela
ترجمه: سارا خسرونژاد
نشر: مبتکران/ کتابهای میچکا
گروه سنی: +5
عنوان اصلی: who sank the Boat?
امتیاز کتابستان: سه از پنج ستاره
⭐️⭐️⭐️
کنار دریا، جایی که آقای پفر زندگی میکند، یک گاو، یک الاغ، یک گوسفند، یک خوک و یک موش خیلی کوچولو زندگی میکردند که خیلی با هم دوست بودند. یک روز گرم تابستانی بدون هیچ دلیل خاصی تصمیم میگیرند بروند قایق سواری اما قایق غرق میشود!
بیایید حدس بزنیم «تقصیر» چه کسی بود که قایق غرق شد؟ گاوی که با جثه بزرگ پرید توی قایق و آن را کج کرد؟ الاغ که با احتیاط در قایق نشست اما از ترس جیغ کشید؟ خوک که خیلی چاق بود؟ گوسفند که حواسش به بافتن شال گردنش بود حتا توی قایق؟ یا موش کوچولو که آخر از همه سوار شد؟
#مفاهیم_اصلی
تصادف، حدس، احتمال، مسئولیت، تقصیر، جبران، پیش بینی، مراقبت...
#تکنیکهای_کاربردی
تفکر مراقبتی، با هم بودن دوستانه، مسئولیت پذیری فردی و جمعی، مقصریابی، تحلیل رخداد، حلمساله و پیشگیری...
با کتابی تصویری روبرو هستیم که از روی جلد شور، حرکت و زندگی را با خود دارد، حداقل کلمات با بیشترین و پیچیده ترین مفاهیم.
کتاب «چه کسی قایق را غرق کرد؟» یکی از بهترین ابزارهای توسعه شبکه مفاهیم خردسالان برای درک مفهوم «تقصیر» در ذیل مفهوم «مسئولیت مراقبت» است تا به درک «جبران» اشتباه برسند.
کتابی چالشی که قبل از هر چیزی به ستایش دوستی و کنار هم بودن پنج حیوان میپردازد اما این کنارهم بودن به چه قیمتی؟ سنگینی قایق و غرق شدنش؟ بعد از غرق شدن قایق «مقصر» کیست؟ انگشت اتهام به سوی کیست؟صاحب قایق؟ خود قایق؟ جاذبه زمین؟ آب دریا؟ دوستانی که می خواهند به هر قیمتی با هم قایقسواری کنند؟
پاملا آلن در اثری تصویری با اشعاری موزون این چالش را طرح میکند تا خردسالان را به سمت درک مسئولیت جمعی ببرد. ایده و پرداخت و تصویرگری درخشان است و ابزار مناسبی برای تسهیلگران فلسفه و آموزش مهارتهای اجتماعی به کودکان.
مهمترین نقص کتاب در مقایسه با نسخه انگلیسی ترجمهی ضعیف خانم سارا خسرونژاد است. تلاش ایشان برای ترجمه موزون و دادن ریتم شعری به نسخه فارسی قابل ستایش است اما اشتباهات فاحشی رخ داده که وفاداری به متن اصلی و شاکلهبندی معنایی را قربانی نموده است.
یکی از اشکالات اساسی نقش مهمی است که برای حیوانات طرح میشود، جا به جایی بی دقت گاو، فریاد الاغ، میل به بافتن در هر شرایطی گوسفند و ... که در ترجمه فارسی روشن نیستند.
انتخاب واژگان غیردقیق مثل «قایق رانی» به جای « قایق سواری» . در زبان فارسی برای «گردش و پیک نیک» از قایقسواری و برای «مسابقه و رقابت» از قایقرانی استفاده می شود که امیدوارم در چاپهای بعدی کتاب اصلاح شود.
کتاب تصویری است و اگر قطع کتاب بزرگتر بود کمک خوبی برای تسهیلگرانی که بلندخوانی میکنند میشد. صرف نظر از ایرادات اساسی ترجمه، خواندن این اثر برای کودکان و اجرای نمایش آن را بسیار توصیه میکنم. امتیاز من سه از پنج برای نسخه فارسی و پنج ستاره درخشان برای نسخه انگلیسی است.
در جوامعی مثل ایران که مسئولیت پذیری جمعی رشد نکرده و در مقابل انگشتهای مقصریاب و اتهام به فرد و نه به موقعیت همواره بلند هستند آموزش این مهارتها به کودکان یک امر اساسی و رهاییبخش است.
http://iranb4c.com/?p=1570
سحرسلطانی
نوشته و تصویر: پاملا آلن/ Allen Pamela
ترجمه: سارا خسرونژاد
نشر: مبتکران/ کتابهای میچکا
گروه سنی: +5
عنوان اصلی: who sank the Boat?
امتیاز کتابستان: سه از پنج ستاره
⭐️⭐️⭐️
کنار دریا، جایی که آقای پفر زندگی میکند، یک گاو، یک الاغ، یک گوسفند، یک خوک و یک موش خیلی کوچولو زندگی میکردند که خیلی با هم دوست بودند. یک روز گرم تابستانی بدون هیچ دلیل خاصی تصمیم میگیرند بروند قایق سواری اما قایق غرق میشود!
بیایید حدس بزنیم «تقصیر» چه کسی بود که قایق غرق شد؟ گاوی که با جثه بزرگ پرید توی قایق و آن را کج کرد؟ الاغ که با احتیاط در قایق نشست اما از ترس جیغ کشید؟ خوک که خیلی چاق بود؟ گوسفند که حواسش به بافتن شال گردنش بود حتا توی قایق؟ یا موش کوچولو که آخر از همه سوار شد؟
#مفاهیم_اصلی
تصادف، حدس، احتمال، مسئولیت، تقصیر، جبران، پیش بینی، مراقبت...
#تکنیکهای_کاربردی
تفکر مراقبتی، با هم بودن دوستانه، مسئولیت پذیری فردی و جمعی، مقصریابی، تحلیل رخداد، حلمساله و پیشگیری...
با کتابی تصویری روبرو هستیم که از روی جلد شور، حرکت و زندگی را با خود دارد، حداقل کلمات با بیشترین و پیچیده ترین مفاهیم.
کتاب «چه کسی قایق را غرق کرد؟» یکی از بهترین ابزارهای توسعه شبکه مفاهیم خردسالان برای درک مفهوم «تقصیر» در ذیل مفهوم «مسئولیت مراقبت» است تا به درک «جبران» اشتباه برسند.
کتابی چالشی که قبل از هر چیزی به ستایش دوستی و کنار هم بودن پنج حیوان میپردازد اما این کنارهم بودن به چه قیمتی؟ سنگینی قایق و غرق شدنش؟ بعد از غرق شدن قایق «مقصر» کیست؟ انگشت اتهام به سوی کیست؟صاحب قایق؟ خود قایق؟ جاذبه زمین؟ آب دریا؟ دوستانی که می خواهند به هر قیمتی با هم قایقسواری کنند؟
پاملا آلن در اثری تصویری با اشعاری موزون این چالش را طرح میکند تا خردسالان را به سمت درک مسئولیت جمعی ببرد. ایده و پرداخت و تصویرگری درخشان است و ابزار مناسبی برای تسهیلگران فلسفه و آموزش مهارتهای اجتماعی به کودکان.
مهمترین نقص کتاب در مقایسه با نسخه انگلیسی ترجمهی ضعیف خانم سارا خسرونژاد است. تلاش ایشان برای ترجمه موزون و دادن ریتم شعری به نسخه فارسی قابل ستایش است اما اشتباهات فاحشی رخ داده که وفاداری به متن اصلی و شاکلهبندی معنایی را قربانی نموده است.
یکی از اشکالات اساسی نقش مهمی است که برای حیوانات طرح میشود، جا به جایی بی دقت گاو، فریاد الاغ، میل به بافتن در هر شرایطی گوسفند و ... که در ترجمه فارسی روشن نیستند.
انتخاب واژگان غیردقیق مثل «قایق رانی» به جای « قایق سواری» . در زبان فارسی برای «گردش و پیک نیک» از قایقسواری و برای «مسابقه و رقابت» از قایقرانی استفاده می شود که امیدوارم در چاپهای بعدی کتاب اصلاح شود.
کتاب تصویری است و اگر قطع کتاب بزرگتر بود کمک خوبی برای تسهیلگرانی که بلندخوانی میکنند میشد. صرف نظر از ایرادات اساسی ترجمه، خواندن این اثر برای کودکان و اجرای نمایش آن را بسیار توصیه میکنم. امتیاز من سه از پنج برای نسخه فارسی و پنج ستاره درخشان برای نسخه انگلیسی است.
در جوامعی مثل ایران که مسئولیت پذیری جمعی رشد نکرده و در مقابل انگشتهای مقصریاب و اتهام به فرد و نه به موقعیت همواره بلند هستند آموزش این مهارتها به کودکان یک امر اساسی و رهاییبخش است.
http://iranb4c.com/?p=1570
سحرسلطانی
کتابستان کودک و نوجوان ایران
چه کسی قایق را غرق کرد؟ / نوشته و تصویر: پاملا آلن/ ترجمه: سارا خسرو نژاد - کتابستان کودک و نوجوان ایران
چه کسی قایق را غرق کرد؟ نوشته و تصویر: پاملا آلن/ Allen Pamela ترجمه: سارا خسرونژاد نشر: مبتکران/ کتابهای میچکا گروه سنی: +۵ عنوان اصلی: who sank the Boat? امتیاز کتابستان: سه از پنج ستاره ⭐️⭐️⭐️ کنار دریا، جایی که آقای پفر زندگی میکند، یک گاو، یک الاغ،…
👍1
برتی و خرس / Bertie and the Bear
نوشته و تصویر: پاملا آلن
ترجمه: سارا خسرونژاد
نشر: مبتکران/ کتابهای میچکا
گروه سنی: +5
امتیاز کتابستان: سه از پنج ستاره
⭐️⭐️⭐️
خرس افتاده بود دنبال برتی، اما فقط این نبود چون ملکه هُش هُش کنان افتاد دنبال خرس، پادشاه شیپور زنان افتاد دنبال ملکه، فرمانده با سِنجش دنبال پادشاه، کاپیتان با شیپور بزرگش دنبال فرمانده، ژنرال با فلوتش دنبال کاپیتان، گروهبان با طبلش دنبال ژنرال و توله سگ هم هاپ هاپ کنان دنبال گروهبان... خرس که برگشت و این جمعیت را پشت سرش دید یکباره ...
#مفاهیم_اصلی
تقلید، تکرار، الگو، ادا، تمرین، شوخی، بازی، رقص و موسیقی
#تکنیکهای کاربردی
یادگیری، دنباله روی، شنیدن فعال، پرسشگری، انفعال
با کتابی تصویری اما صدادار همراه میشویم. همانطور که خرس دنبال برتی میدود ما هم به دنبال تماشا و شنیدن صداهای درون کتاب راهی میشویم. اما یک اتفاق جالب میافتد، همهی بزرگان شهر مانند ملکه، پادشاه، فرمانده و کاپیتان و ... هم دنبال خرس میدوند.
هر کسی به شکلی و با صدایی! چرا هیچ کس از خود نمیپرسد بقیه کجا میروند؟ چرا کسی برتی را نجات نمیدهد؟ چرا همه از هم الگو بر میدارند و دنبال هم راه افتادند؟
باز هم پاملا آلن فرصتی طنازانه و مصور برای طرح یک پرسش مهم بین خردسالان ساخته است: ادا در آوردن!
تقلید کردن و الگو برداری چیست؟
کتاب برتی و خرس از تصاویر زنده و پویا که خیال پردازی خردسال را درگیر میکنند به سمت شنیدن صداهای مهیج و بعد انجام حرکات نمایشی میرود در عین حال که چشم و گوش و لامسه درگیر میشوند تا ادای اتفاقات درون کتاب را در بیاوریم این سوال چالشی پرسیده می شود: چرا همه این کار را میکنند؟
تقلید و الگو برداری مهمترین ابزار یادگیری کودکان است اما اگر بدون خلاقیت و چراجویی به بزرگسالی کشیده شود آفت زیست اجتماعی خواهد شد که حتا دامن پادشاه و ملکه را هم خواهد گرفت!
جامعهای منفعل که مسئولیت کنشها و مطالباتش را نمیپذیرد بسیار از تقلید محض آسیب دیده است.
سوال مهمی که تسهیلگر با این کتاب طرح میکند این است: چرا تقلید می کنیم؟ چند نوع تقلید داریم؟ بدون اینکه بپرسیم آخرش چه میشود میتوانیم هر کاری دیگران کردند انجام بدهیم؟ ایا همیشه تقلید بامزه است و باعث میشود خوش بگذرانیم؟ نسخه انگلیسی کمی ریتمیک است که خانم خسرونژاد در ترجمه اصراری به آن ندازد اما ترجیح داده که صداسازی کند. ترجمه کیفیت خوب و روانی ندارد و به قدرتمندی تصاویر نیست.
امتیاز من به ایده، پرداخت، تصویرگری بسیار خوب اثر سه از پنج است. ترجمه می توانست بسیار بهتر باشد می توان از این کتاب با کمک سازهای دستساز بچه ها به شکل نمایشی بهره برد.
http://iranb4c.com/?p=1576
سحر سلطانی
نوشته و تصویر: پاملا آلن
ترجمه: سارا خسرونژاد
نشر: مبتکران/ کتابهای میچکا
گروه سنی: +5
امتیاز کتابستان: سه از پنج ستاره
⭐️⭐️⭐️
خرس افتاده بود دنبال برتی، اما فقط این نبود چون ملکه هُش هُش کنان افتاد دنبال خرس، پادشاه شیپور زنان افتاد دنبال ملکه، فرمانده با سِنجش دنبال پادشاه، کاپیتان با شیپور بزرگش دنبال فرمانده، ژنرال با فلوتش دنبال کاپیتان، گروهبان با طبلش دنبال ژنرال و توله سگ هم هاپ هاپ کنان دنبال گروهبان... خرس که برگشت و این جمعیت را پشت سرش دید یکباره ...
#مفاهیم_اصلی
تقلید، تکرار، الگو، ادا، تمرین، شوخی، بازی، رقص و موسیقی
#تکنیکهای کاربردی
یادگیری، دنباله روی، شنیدن فعال، پرسشگری، انفعال
با کتابی تصویری اما صدادار همراه میشویم. همانطور که خرس دنبال برتی میدود ما هم به دنبال تماشا و شنیدن صداهای درون کتاب راهی میشویم. اما یک اتفاق جالب میافتد، همهی بزرگان شهر مانند ملکه، پادشاه، فرمانده و کاپیتان و ... هم دنبال خرس میدوند.
هر کسی به شکلی و با صدایی! چرا هیچ کس از خود نمیپرسد بقیه کجا میروند؟ چرا کسی برتی را نجات نمیدهد؟ چرا همه از هم الگو بر میدارند و دنبال هم راه افتادند؟
باز هم پاملا آلن فرصتی طنازانه و مصور برای طرح یک پرسش مهم بین خردسالان ساخته است: ادا در آوردن!
تقلید کردن و الگو برداری چیست؟
کتاب برتی و خرس از تصاویر زنده و پویا که خیال پردازی خردسال را درگیر میکنند به سمت شنیدن صداهای مهیج و بعد انجام حرکات نمایشی میرود در عین حال که چشم و گوش و لامسه درگیر میشوند تا ادای اتفاقات درون کتاب را در بیاوریم این سوال چالشی پرسیده می شود: چرا همه این کار را میکنند؟
تقلید و الگو برداری مهمترین ابزار یادگیری کودکان است اما اگر بدون خلاقیت و چراجویی به بزرگسالی کشیده شود آفت زیست اجتماعی خواهد شد که حتا دامن پادشاه و ملکه را هم خواهد گرفت!
جامعهای منفعل که مسئولیت کنشها و مطالباتش را نمیپذیرد بسیار از تقلید محض آسیب دیده است.
سوال مهمی که تسهیلگر با این کتاب طرح میکند این است: چرا تقلید می کنیم؟ چند نوع تقلید داریم؟ بدون اینکه بپرسیم آخرش چه میشود میتوانیم هر کاری دیگران کردند انجام بدهیم؟ ایا همیشه تقلید بامزه است و باعث میشود خوش بگذرانیم؟ نسخه انگلیسی کمی ریتمیک است که خانم خسرونژاد در ترجمه اصراری به آن ندازد اما ترجیح داده که صداسازی کند. ترجمه کیفیت خوب و روانی ندارد و به قدرتمندی تصاویر نیست.
امتیاز من به ایده، پرداخت، تصویرگری بسیار خوب اثر سه از پنج است. ترجمه می توانست بسیار بهتر باشد می توان از این کتاب با کمک سازهای دستساز بچه ها به شکل نمایشی بهره برد.
http://iranb4c.com/?p=1576
سحر سلطانی
کتابستان کودک و نوجوان ایران
برتی و خرس / نوشته و تصویرگری: پاملا آلن / ترجمه: سارا خسرونژاد - کتابستان کودک و نوجوان ایران
برتی و خرس / Bertie and the Bear نوشته و تصویر: پاملا آلن ترجمه: سارا خسرونژاد نشر: مبتکران/ کتابهای میچکا گروه سنی: +۵ امتیاز کتابستان: سه از پنج ستاره ⭐️⭐️⭐️ خرس افتاده بود دنبال برتی، اما فقط این نبود چون ملکه هُش هُش کنان افتاد دنبال خرس، پادشاه شیپور…
تو بزرگ و من کوچک You Big and Me Small
نوشته و تصویر: گرگوار سولوتارف Grogare Solotareff
ترجمه: مرجان حجازی فر در انتشارات علمی فرهنگی/ هورزاد عطاری در انتشارات موسسه پژوهشی تاریخ ادبیات کودکان/ سپیده خلیلی در نشر قو/ پروانه سرخی در انتشارات امیرکبیر
گروه سنی: +۴
امتیاز کتابستان: صفر از پنج (کتابهای سمی)
0⃣
فیل کوچک پدر و مادرش را گم میکند و همانطور که در خیابانها دنبالشان میگردد به قصر شیر بزرگ میرسد.
شیر او را به درون قصر راه نمیدهد اما فیل کوچک پشت در میماند و تکان نمیخورد.
هوا سرد است و شیر دوست ندارد بچه فیل از سرما و گرسنگی بمیرد. بلاخره او را به درون قصر برده و بچه فیل پایین تخت او میخوابد و برایش شعرهایی که از مادرش یاد گرفته بود را میخواند. شیر هم تمام چیزهایی که در زندگی دیده و شنیده بود برای بچه فیل تعریف می کند. حالا آنها مثل دو برادر شده بودند؛ یکی بزرگ و یکی کوچک.
«شاید هم مثل پدر و پسر».
اما روزها که میگذشت فیل بزرگ میشد مثل همهی بچههای دنیا و شیر تغییر نمیکرد مانند همهی پدرهای دنیا!
تا اینکه فیل آنقدر بزرگ شد که شیر خودش را مقابل اوکوچک میدید و از فیل خواست چون از پادشاه بزرگتر شده از قصر برود و فیل هم چنین کرد تا اینکه …
#مفاهیم_اصلی
کوچک/ بزرگ، پادشاه/ برده، غرور، مراقبت، تغییر
#تکنیکهای_کاربردی
همدلی مراقبتی(شفقت)، قیاس، تشبیه، جایگیری، وارونهسازی .
کتاب «تو بزرگ و من کوچک» که به زبان فرانسوی تالیف شده و گویا جوایزی جهانی هم دریافت نموده و در ایران توسط چندین مترجم و ناشر وارد حوزه ادبیات کودک شده است. کتابی که در معرفی ناشران با تاکید بر اهمیت «دوستی و مراقبت» به ویژه دوستیهای نشدنی و عجیب نشاندار است.
اما وقتی کتاب را در دست میگیرید با بچه فیل ناتوانی روبرو خواهید شد که نیازمند مراقبت بوده و برای داشتن مراقبت توسط والدی بزرگتر تن به هر کاری میدهد. بچه فیل یاد میگیرد شیر/پدر «سرور» اوست و باید مطیع محض اوامر او باشد. طبق خواست و اراده شیر رفتار کند بازیهایی که شیر میپسندد و متاسفانه یادآور نوعی بردگی جنسی BDSM مانند «ارباب و برده» با استفاده از قلاده و ابزارهای فروکاهنده است و با رفتارهای دگرآزارانه و از سویی مهرورزی منفی نقش کهتری-مهتری در یک رابطه برابر ایجاد میکند را انجام دهد.
بچه فیل هیچ «هویت» و «من مستقلی» ندارد هرگاه شیر اراده کند باید برود و حتا سالها بعد که خودش فیل بزرگ و توانمندی است به دلیل احترام کوچکتر به بزرگتر باز هم شیر را سرور دانسته و خدمات بی قید و شرط بدهد.
در کشوری مانند ایران که نظام حکومتی در تمام ارکان فرهنگی، اجتماعی و تربیتی «پدر سالارانه» است، خواندن چنین کتابهایی برای خردسال و دعوت به پذیرش بی قید و شرط اقتدار والدین و نفی هر گونه «منیَت» و تعظیم در برابر اراده پدر به پاس مهر و مراقبتش کاملا از ارزشهای تربیتی انسانگرایانه دور است.
این کتاب را در دسته «کتب سمی» می گذارم تا والدین با اعتماد به نام و شهرت انتشارات هر نوع کتابی را برای کودکان نگرفته و فرزندان ایران زمین را در معرض هر نوع محتوای ادبی قرار ندهند.
در بینش و تربیت انسانگرا دیگر والدین قهرمانانی بدون خطا و مقدس نیستند بلکه رابطه تعاملی آنها با فرزندشان پر افت و خیز، اشتباه و یادگیری ست. کودک نباید منفعل و پذیرای صرف خواسته های والدین باشد و عاملیت و استقلال او قبل از بلوغ پرورانده می شود ، کودک نباید برای حفظ دوستی هر نوع باجی بدهد.
چنین کتبی این اصول را با «مقدس سازی» دوستی و عشق و هزینههای آن کاملا زیر سوال میبرند. عشق خوب است اما قرار نیست تمام هزینههایش را یک طرف ماجرا بپردازد مهرورزی خوب است اما قرار نیست زنجیر برای اسارات مادام العمر ما بشود.
کتابهایی که دوستی های غیرممکن و عجیب ومدارا را اشاعه میدهند نباید مبتنی بر رابطه کهتری و مهتری شکل بگیرند.
سحر سلطانی
http://iranb4c.com/?p=1583
نوشته و تصویر: گرگوار سولوتارف Grogare Solotareff
ترجمه: مرجان حجازی فر در انتشارات علمی فرهنگی/ هورزاد عطاری در انتشارات موسسه پژوهشی تاریخ ادبیات کودکان/ سپیده خلیلی در نشر قو/ پروانه سرخی در انتشارات امیرکبیر
گروه سنی: +۴
امتیاز کتابستان: صفر از پنج (کتابهای سمی)
0⃣
فیل کوچک پدر و مادرش را گم میکند و همانطور که در خیابانها دنبالشان میگردد به قصر شیر بزرگ میرسد.
شیر او را به درون قصر راه نمیدهد اما فیل کوچک پشت در میماند و تکان نمیخورد.
هوا سرد است و شیر دوست ندارد بچه فیل از سرما و گرسنگی بمیرد. بلاخره او را به درون قصر برده و بچه فیل پایین تخت او میخوابد و برایش شعرهایی که از مادرش یاد گرفته بود را میخواند. شیر هم تمام چیزهایی که در زندگی دیده و شنیده بود برای بچه فیل تعریف می کند. حالا آنها مثل دو برادر شده بودند؛ یکی بزرگ و یکی کوچک.
«شاید هم مثل پدر و پسر».
اما روزها که میگذشت فیل بزرگ میشد مثل همهی بچههای دنیا و شیر تغییر نمیکرد مانند همهی پدرهای دنیا!
تا اینکه فیل آنقدر بزرگ شد که شیر خودش را مقابل اوکوچک میدید و از فیل خواست چون از پادشاه بزرگتر شده از قصر برود و فیل هم چنین کرد تا اینکه …
#مفاهیم_اصلی
کوچک/ بزرگ، پادشاه/ برده، غرور، مراقبت، تغییر
#تکنیکهای_کاربردی
همدلی مراقبتی(شفقت)، قیاس، تشبیه، جایگیری، وارونهسازی .
کتاب «تو بزرگ و من کوچک» که به زبان فرانسوی تالیف شده و گویا جوایزی جهانی هم دریافت نموده و در ایران توسط چندین مترجم و ناشر وارد حوزه ادبیات کودک شده است. کتابی که در معرفی ناشران با تاکید بر اهمیت «دوستی و مراقبت» به ویژه دوستیهای نشدنی و عجیب نشاندار است.
اما وقتی کتاب را در دست میگیرید با بچه فیل ناتوانی روبرو خواهید شد که نیازمند مراقبت بوده و برای داشتن مراقبت توسط والدی بزرگتر تن به هر کاری میدهد. بچه فیل یاد میگیرد شیر/پدر «سرور» اوست و باید مطیع محض اوامر او باشد. طبق خواست و اراده شیر رفتار کند بازیهایی که شیر میپسندد و متاسفانه یادآور نوعی بردگی جنسی BDSM مانند «ارباب و برده» با استفاده از قلاده و ابزارهای فروکاهنده است و با رفتارهای دگرآزارانه و از سویی مهرورزی منفی نقش کهتری-مهتری در یک رابطه برابر ایجاد میکند را انجام دهد.
بچه فیل هیچ «هویت» و «من مستقلی» ندارد هرگاه شیر اراده کند باید برود و حتا سالها بعد که خودش فیل بزرگ و توانمندی است به دلیل احترام کوچکتر به بزرگتر باز هم شیر را سرور دانسته و خدمات بی قید و شرط بدهد.
در کشوری مانند ایران که نظام حکومتی در تمام ارکان فرهنگی، اجتماعی و تربیتی «پدر سالارانه» است، خواندن چنین کتابهایی برای خردسال و دعوت به پذیرش بی قید و شرط اقتدار والدین و نفی هر گونه «منیَت» و تعظیم در برابر اراده پدر به پاس مهر و مراقبتش کاملا از ارزشهای تربیتی انسانگرایانه دور است.
این کتاب را در دسته «کتب سمی» می گذارم تا والدین با اعتماد به نام و شهرت انتشارات هر نوع کتابی را برای کودکان نگرفته و فرزندان ایران زمین را در معرض هر نوع محتوای ادبی قرار ندهند.
در بینش و تربیت انسانگرا دیگر والدین قهرمانانی بدون خطا و مقدس نیستند بلکه رابطه تعاملی آنها با فرزندشان پر افت و خیز، اشتباه و یادگیری ست. کودک نباید منفعل و پذیرای صرف خواسته های والدین باشد و عاملیت و استقلال او قبل از بلوغ پرورانده می شود ، کودک نباید برای حفظ دوستی هر نوع باجی بدهد.
چنین کتبی این اصول را با «مقدس سازی» دوستی و عشق و هزینههای آن کاملا زیر سوال میبرند. عشق خوب است اما قرار نیست تمام هزینههایش را یک طرف ماجرا بپردازد مهرورزی خوب است اما قرار نیست زنجیر برای اسارات مادام العمر ما بشود.
کتابهایی که دوستی های غیرممکن و عجیب ومدارا را اشاعه میدهند نباید مبتنی بر رابطه کهتری و مهتری شکل بگیرند.
سحر سلطانی
http://iranb4c.com/?p=1583
کتابستان کودک و نوجوان ایران
تو بزرگ و من کوچک / نویسنده و تصویرگر: گرگوار سولوتارف - کتابستان کودک و نوجوان ایران
تو بزرگ و من کوچک You Big and Me Small نوشته و تصویر: گرگوار سولوتارف Grogare Solotareff ترجمه: مرجان حجازی فر در انتشارات علمی فرهنگی/ هورزاد عطاری در انتشارات موسسه پژوهشی تاریخ ادبیات کودکان/ سپیده خلیلی در نشر قو/ پروانه سرخی در انتشارات امیرکبیر گروه…
👍4
لولو/ LOULOU
نوشته و تصویر: گرگوآر سولوتارف/Gregoire Solotareff
ترجمه: هورزاد عطاری
انتشارات: تاک/ موسسه پژوهشی تاریخ ادبیات کودک
گروه سنی: +۵
امتیاز کتابستان: ۱ ستاره از ۵.
⭐️
روزی روزگاری خرگوشی بود که هیچ وقت گرگ ندیده بود و بچه گرگی بود که هیچ وقت خرگوش ندیده بود.
یک روز عموی گرگ تصمیم گرفت که برای نخستین بار در زندگیاش او را به شکار ببرد، آن روز گرگ پیر آنقدر عجله کرد که به صخرهای خورد، افتاد و مرد. این شد که بچه گرگ تنها ماند.
در حالی که با خودش فکر میکرد چه خواهد شد صدایی شنید. صدا از همان نزدیکی از سوراخی میآمد، که در زمین کنده شده بود.
بچه گرگ سرش را کرد در سوراخ و جانوری دید که در تختش دراز کشیده و کتاب میخواند، به او گفت عمویش مرده و نمی داند چه کند؟ خرگوش گفت اگر مرده باید خاکش کنی و برخواست تا کمکش کند.
خرگوش که اسمش تام بود به بچه گرگ بدون نام قصه کمک کرد تا عمویش را در کوهستان دفن کند و برای او اسم لولو را انتخاب کرد. از آن روز به بعد تام و لولو بهترین دوستهای هم شدند و هرچه بلد بودند به یکدیگر یاد دادند تا اینکه …
#مفاهیم_اصلی
دوستی، عجیب و غریب، قدرت، تغییر، تبدیل، مدارا، هویت، پذیرش، فراموشی، دوست و دشمن، غریبه و آشنا، من و ما
#تکنیکهای_کاربردی
دوستیابی، شباهتیابی، هویت فردی، هویت جمعی، سهلانگاری، ریسکپذیری، قهر و آشتی، غریبهپنداری، حریم شخصی
باز هم با کتابی از گرگوار سولوتارف روبرو هستیم که دست بر دوستیهای عجیب و نامتعارف گذاشته است. این بار قرار است در خیال کودک از آشتی گرگ سیاه و خرگوش باهوش بگوییم اما در این بین مفهوم ترس از دشمن دچار دگردیسی میشود. سولوتارف به یک نکته مهم شناختی مغز خردسالان توجه ندارد، در عالم حیوانات رابطه بین شکارچی و شکار دوست/دشمنی است هویت آنها برساخته از این تخاصم و تعارض طبیعی است و این رابطه فاقد ارزش گذاری است. اما برای کودک انسان در دوره خردسالی روابط مبتنی بر غریبه و آشنا تعریف می شود و کودک هویت خود را از روی فاصله و نزدیکی با دیگران می سازد در این کتاب گرگ برای داشتن دوستی خرگوش حاضر است هر نوع باجی بدهد، از گله گرگها جدا بیفتد و هویت شخصیاش را انکار کند. او از ابتدای داستان بینام و نسب است خرگوش او را لولو مینامد و تا پایان داستان هم در سایه خرگوش و احساسات اوست. تنها زمانی که حسی بروز میدهد همذات پنداری با ترس از گله گرگهاست.
این سبک داستانها کمکی به رشد شناختی کودک نمیکنند و حتا کودک را گیج هم میکنند، قهر و آشتی یک اصل مهم جذب و رهایی در دنیای کودکان است اما قرار نیست کودک باج دادن برای دوستی و نگه داشتن دیگری به هر قیمتی را تمرین و تثبیت کند در این کتاب حفظ حریم شخصی در دوستی هم بارها خدشه دار میشود.
امتیاز من به کیفیت فنی کتاب و ترجمه است و به ایده و پرداخت و تصویر امتیازی نمیدهم. یک از پنج ستاره و در رده کتابهای بدون کاربرد برای خردسالان.
http://iranb4c.com/?p=1590
سحر سلطانی
نوشته و تصویر: گرگوآر سولوتارف/Gregoire Solotareff
ترجمه: هورزاد عطاری
انتشارات: تاک/ موسسه پژوهشی تاریخ ادبیات کودک
گروه سنی: +۵
امتیاز کتابستان: ۱ ستاره از ۵.
⭐️
روزی روزگاری خرگوشی بود که هیچ وقت گرگ ندیده بود و بچه گرگی بود که هیچ وقت خرگوش ندیده بود.
یک روز عموی گرگ تصمیم گرفت که برای نخستین بار در زندگیاش او را به شکار ببرد، آن روز گرگ پیر آنقدر عجله کرد که به صخرهای خورد، افتاد و مرد. این شد که بچه گرگ تنها ماند.
در حالی که با خودش فکر میکرد چه خواهد شد صدایی شنید. صدا از همان نزدیکی از سوراخی میآمد، که در زمین کنده شده بود.
بچه گرگ سرش را کرد در سوراخ و جانوری دید که در تختش دراز کشیده و کتاب میخواند، به او گفت عمویش مرده و نمی داند چه کند؟ خرگوش گفت اگر مرده باید خاکش کنی و برخواست تا کمکش کند.
خرگوش که اسمش تام بود به بچه گرگ بدون نام قصه کمک کرد تا عمویش را در کوهستان دفن کند و برای او اسم لولو را انتخاب کرد. از آن روز به بعد تام و لولو بهترین دوستهای هم شدند و هرچه بلد بودند به یکدیگر یاد دادند تا اینکه …
#مفاهیم_اصلی
دوستی، عجیب و غریب، قدرت، تغییر، تبدیل، مدارا، هویت، پذیرش، فراموشی، دوست و دشمن، غریبه و آشنا، من و ما
#تکنیکهای_کاربردی
دوستیابی، شباهتیابی، هویت فردی، هویت جمعی، سهلانگاری، ریسکپذیری، قهر و آشتی، غریبهپنداری، حریم شخصی
باز هم با کتابی از گرگوار سولوتارف روبرو هستیم که دست بر دوستیهای عجیب و نامتعارف گذاشته است. این بار قرار است در خیال کودک از آشتی گرگ سیاه و خرگوش باهوش بگوییم اما در این بین مفهوم ترس از دشمن دچار دگردیسی میشود. سولوتارف به یک نکته مهم شناختی مغز خردسالان توجه ندارد، در عالم حیوانات رابطه بین شکارچی و شکار دوست/دشمنی است هویت آنها برساخته از این تخاصم و تعارض طبیعی است و این رابطه فاقد ارزش گذاری است. اما برای کودک انسان در دوره خردسالی روابط مبتنی بر غریبه و آشنا تعریف می شود و کودک هویت خود را از روی فاصله و نزدیکی با دیگران می سازد در این کتاب گرگ برای داشتن دوستی خرگوش حاضر است هر نوع باجی بدهد، از گله گرگها جدا بیفتد و هویت شخصیاش را انکار کند. او از ابتدای داستان بینام و نسب است خرگوش او را لولو مینامد و تا پایان داستان هم در سایه خرگوش و احساسات اوست. تنها زمانی که حسی بروز میدهد همذات پنداری با ترس از گله گرگهاست.
این سبک داستانها کمکی به رشد شناختی کودک نمیکنند و حتا کودک را گیج هم میکنند، قهر و آشتی یک اصل مهم جذب و رهایی در دنیای کودکان است اما قرار نیست کودک باج دادن برای دوستی و نگه داشتن دیگری به هر قیمتی را تمرین و تثبیت کند در این کتاب حفظ حریم شخصی در دوستی هم بارها خدشه دار میشود.
امتیاز من به کیفیت فنی کتاب و ترجمه است و به ایده و پرداخت و تصویر امتیازی نمیدهم. یک از پنج ستاره و در رده کتابهای بدون کاربرد برای خردسالان.
http://iranb4c.com/?p=1590
سحر سلطانی
کتابستان کودک و نوجوان ایران
لو لو / نوشته و تصویر: گرگوآر سولوتارف / ترجمه: هورزاد عطاری - کتابستان کودک و نوجوان ایران
لولو/ LOULOU توشته و تصویر: گرگوآر سولوتارف/Gregoire Solotareff ترجمه: هورزاد عطاری انتشارات: تاک/ موسسه پژوهشی تاریخ ادبیات کودک گروه سنی: +۵ امتیاز کتابستان: ۱ ستاره از ۵. ⭐️ روزی روزگاری خرگوشی بود که هیچ وقت گرگ ندیده بود و بچه گرگی بود که هیچ وقت خرگوش…
زندگی من در آکواریوم/My Life in the Fish Tank
باربارا دی /barbara Dee
ترجمه: آلاله ارجمندی
گروه سنی: +۱۳
نشر: ایران بان
امتیاز کتابستان: ۴/۵ از پنج ستاره
⭐️⭐️⭐️⭐️🌱
زینیا دختر سوم از خانواده شش نفره منینگ است. برادر بزرگش گابریل فرزند اول، خواهرش اسکارلت فرزند دوم و ایدن ته تغاری. خانوادهای شاد که به داشتن صدای بلند در استخر شهر مشهور بودند و هر سال باید بچهها روی پلههای خانه به ترتیب سن قرار میگرفتند تا عکس سالیانه بیندازند.
مادر دبیر ادبیات و پدر مدیر شرکت بود و همه چیز به خوبی و خوشی پیش می رفت که تلفن زنگ میخورد و از کالج گابریل هجده ساله خبر میرسد که او با سرعت زیاد ماشین هم اتاقیاش را کوبیده به درخت. پدر ومادر به بیمارستان میروند و از آن تلفن به بعد خانواده هرگز به وضعیت قبل باز نمیگردد. گابریل دارای اختلال ذهنی دو قطبی شیدا- افسرده است و سالها با آن دست و پنجه نرم میکرده بیآنکه کسی از درون او باخبر شود . همه گمان می کردند او یک نوجوان عجیب است و همین.
حالا تمام اعضای خانواده فرو پاشیدهاند از طرفی گیجاند چون گابریل به جای کالج باید به آسایشگاه روانی رفته و درمان را شروع کند. از طرفی هیچ کس دقیقا نمیداند چه باید بکند.
مادر تدریس در دبیرستان را رها و خانه و بچه ها را تقریبا فراموش میکند پدر دیرهنگام به خانه میآید تا بقیه را نبیند.
حالا زینیا که او را زینی صدا میزنند با دوستان صمیمیاش دچار چالش شده ، پدر و مادر تاکید کردهاند ماجرای گابریل راز خانوادگی است و نباید به کسی چیزی بگویند چون حریم خصوصی برادر بزرگ است. دوستان زینی میخواهند از حال دوستشان، برادر و خانوادهاش بیشتر بدانند و زینی هر روز بیشتر در لاک سکوت فرو میرود و به آزمایشگاه علوم پناه میبرد تا اینکه یک روز دعوتنامهای از راه میرسد.
#مفاهیم_ اصلی
راز، خانواده، ترس، تغییر، بیماری
#تکنیکهای_ کاربردی
همپایی، خودیابی، دگر مراقبتی، طلب کمک ، رازداری
در آثار ادبی و سینمایی همیشه از افراد مبتلا به اختلالات ذهنی سخن رفته، کودکان درگیر اتیسم، بیش فعالی، دیرآموزی، دوقطبی و … خیلی خوب از شرایط پیچیده والدین سخن گفته شده اما تا به حال از فشاری که بر سایر اعضای خانواده یعنی برادر و خواهرها میآید چیزی نخوانده و ندیدهام. افرادی در سایه و فراموش شده.
کودکانی با بار سنگین مصائب برادر یا خواهر درگیر با اختلال که باید مدارا کنند، بپذیرند و شکایتی نکنند.
اولین بار است که در رمانی نوجوانانه به بهترین شکل این گروه از سایه به زیر افتاب آمدهاند تا شرح حال دردها و ترسهایشان عریان شود. باربارا دی به خوبی اختلال دو قطبی را شرح میدهد حس شیدایی و افسردگی و شرایط کنترل را در حد فهم نوجوانان باز می کند.
مهمترین و دلچسبترین بخش این کتاب ترجمه بسیار زبردستانه آلاله ارجمندی با اصطلاحات و زبان نوجوانان امروز است کاری که قطعا از مترجمان میان سال بر نمی آمد. این کتاب نوید ورود یک مترجم زبان بلد و نوجوانشناس را میدهد که مقدمش در عرصه ترجمه مبارک است.
اما ویرایش محاورهای اثر اشکالات اساسی دارد مثلا کلماتی مانند «خیله خب» که در نوشتار «خیلی خوب» است و مواردی مشابه آن که امیدوارم در چاپهای بعدی اصلاح شوند.
کتاب «زندگی من در آکواریوم» را بدون توقف و یکباره خواندم چون بیمار دوقطبی پیرامونم داشته و این شرایط برایم اشنا بود. ایده و پرداخت اثر بسیار درخشان و ترجمه روان و خوشخوان است. رمانها و سریالهایی که به نوجوانان اختلالات ذهنی را معرفی میکنند بسیار مهمند زیرا در مواجهه با دوستان و پارتنر میتوانند شناخت دقیقی از خلقیات انسانی کسب کنند.
توصیه میکنم اگر نوجوان دارید این کتاب را در سبد عیدی سال ۱۴۰۱ او بگذارید.
http://iranb4c.com/?p=1596
سحر سلطانی
باربارا دی /barbara Dee
ترجمه: آلاله ارجمندی
گروه سنی: +۱۳
نشر: ایران بان
امتیاز کتابستان: ۴/۵ از پنج ستاره
⭐️⭐️⭐️⭐️🌱
زینیا دختر سوم از خانواده شش نفره منینگ است. برادر بزرگش گابریل فرزند اول، خواهرش اسکارلت فرزند دوم و ایدن ته تغاری. خانوادهای شاد که به داشتن صدای بلند در استخر شهر مشهور بودند و هر سال باید بچهها روی پلههای خانه به ترتیب سن قرار میگرفتند تا عکس سالیانه بیندازند.
مادر دبیر ادبیات و پدر مدیر شرکت بود و همه چیز به خوبی و خوشی پیش می رفت که تلفن زنگ میخورد و از کالج گابریل هجده ساله خبر میرسد که او با سرعت زیاد ماشین هم اتاقیاش را کوبیده به درخت. پدر ومادر به بیمارستان میروند و از آن تلفن به بعد خانواده هرگز به وضعیت قبل باز نمیگردد. گابریل دارای اختلال ذهنی دو قطبی شیدا- افسرده است و سالها با آن دست و پنجه نرم میکرده بیآنکه کسی از درون او باخبر شود . همه گمان می کردند او یک نوجوان عجیب است و همین.
حالا تمام اعضای خانواده فرو پاشیدهاند از طرفی گیجاند چون گابریل به جای کالج باید به آسایشگاه روانی رفته و درمان را شروع کند. از طرفی هیچ کس دقیقا نمیداند چه باید بکند.
مادر تدریس در دبیرستان را رها و خانه و بچه ها را تقریبا فراموش میکند پدر دیرهنگام به خانه میآید تا بقیه را نبیند.
حالا زینیا که او را زینی صدا میزنند با دوستان صمیمیاش دچار چالش شده ، پدر و مادر تاکید کردهاند ماجرای گابریل راز خانوادگی است و نباید به کسی چیزی بگویند چون حریم خصوصی برادر بزرگ است. دوستان زینی میخواهند از حال دوستشان، برادر و خانوادهاش بیشتر بدانند و زینی هر روز بیشتر در لاک سکوت فرو میرود و به آزمایشگاه علوم پناه میبرد تا اینکه یک روز دعوتنامهای از راه میرسد.
#مفاهیم_ اصلی
راز، خانواده، ترس، تغییر، بیماری
#تکنیکهای_ کاربردی
همپایی، خودیابی، دگر مراقبتی، طلب کمک ، رازداری
در آثار ادبی و سینمایی همیشه از افراد مبتلا به اختلالات ذهنی سخن رفته، کودکان درگیر اتیسم، بیش فعالی، دیرآموزی، دوقطبی و … خیلی خوب از شرایط پیچیده والدین سخن گفته شده اما تا به حال از فشاری که بر سایر اعضای خانواده یعنی برادر و خواهرها میآید چیزی نخوانده و ندیدهام. افرادی در سایه و فراموش شده.
کودکانی با بار سنگین مصائب برادر یا خواهر درگیر با اختلال که باید مدارا کنند، بپذیرند و شکایتی نکنند.
اولین بار است که در رمانی نوجوانانه به بهترین شکل این گروه از سایه به زیر افتاب آمدهاند تا شرح حال دردها و ترسهایشان عریان شود. باربارا دی به خوبی اختلال دو قطبی را شرح میدهد حس شیدایی و افسردگی و شرایط کنترل را در حد فهم نوجوانان باز می کند.
مهمترین و دلچسبترین بخش این کتاب ترجمه بسیار زبردستانه آلاله ارجمندی با اصطلاحات و زبان نوجوانان امروز است کاری که قطعا از مترجمان میان سال بر نمی آمد. این کتاب نوید ورود یک مترجم زبان بلد و نوجوانشناس را میدهد که مقدمش در عرصه ترجمه مبارک است.
اما ویرایش محاورهای اثر اشکالات اساسی دارد مثلا کلماتی مانند «خیله خب» که در نوشتار «خیلی خوب» است و مواردی مشابه آن که امیدوارم در چاپهای بعدی اصلاح شوند.
کتاب «زندگی من در آکواریوم» را بدون توقف و یکباره خواندم چون بیمار دوقطبی پیرامونم داشته و این شرایط برایم اشنا بود. ایده و پرداخت اثر بسیار درخشان و ترجمه روان و خوشخوان است. رمانها و سریالهایی که به نوجوانان اختلالات ذهنی را معرفی میکنند بسیار مهمند زیرا در مواجهه با دوستان و پارتنر میتوانند شناخت دقیقی از خلقیات انسانی کسب کنند.
توصیه میکنم اگر نوجوان دارید این کتاب را در سبد عیدی سال ۱۴۰۱ او بگذارید.
http://iranb4c.com/?p=1596
سحر سلطانی
کتابستان کودک و نوجوان ایران
زندگی من در آکواریوم / نوشته: باربارا دی/ ترجمه : آلاله ارجمندی - کتابستان کودک و نوجوان ایران
زندگی من در آکواریوم/My Life in the Fish Tank باربارا دی /barbara Dee ترجمه: آلاله ارجمندی گروه سنی: +۱۳ نشر: ایران بان امتیاز کتابستان: ۴/۵ از پنج ستاره ⭐️⭐️⭐️⭐️🌱 زینیا دختر سوم از خانواده شش نفره منینگ است. برادر بزرگش گابریل فرزند اول، خواهرش اسکارلت فرزند…
👍2
#چهارشنبهخاتون / هدیه ای به کودکان ایران به مناسبت آغاز قرن پانزدهم خورشیدی
بازافرینی: #سحرسلطانی
از مجموعه افسانه های کهن اقوام ایرانی
گروه سنی: +۶
🔥🔥🔥🔥🔥
در روزگاران قدیم در میان جنگلهای گیلان در فصل بهار دختری زاده شد به نام «خاتون»، صبحی که خاتون به دنیا آمد، پرندههای جنگل آواز خواندند. وقتی مادر خاتون او را در آغوش گرفت، دید آنقدر پستانهایش پرشیر است که می تواند به نوزاد همسایه هم که مادرش را سر زایمان از دست داده بود، شیر بدهد.
پدر خاتون کشاورز بود و صبحی که دخترش به دنیا آمد چاه خانه و مزرعه شان قلقل جوشید و پر از آب شد.
پدر و مادر خاتون تولد دخترشان را به فال نیک گرفتند.
هرچقدر خاتون بزرگتر میشد هر جایی که میرفت با خود زیبایی، شادی و برکت میبرد.
مردم روستا او را دوست داشتند و با شنیدن صدای آواز او از دور، خستگی کار در شالیزارها را فراموش میکردند. ماهگیرها آنقدر صدای آواز خاتون را دوست داشتند که تور ماهیگیری از دستشان رها میشد و ماهیهای صید شده به رودخانه و دریا باز میگشتند. شکارچی ها دامها و تلهها را فراموش میکردند و به صدای خاتون گوش می دادند.
انگار که صدای خاتون برای مردم روستا امید و مهر می آورد و به زندگی آنها برکت میبخشید. شالیهای برنج پر محصول و سبزیها تازه و نمکها در پیاله و آینهها شفاف تر از هر روز میشدند.
خاتون هر روز کنار چاه خانه شان میرفت و با شانهی چوبی موهای سیاهش را که تا زمین میرسید، شانه میزد و صورتش را در آب چاه تماشا میکرد. وقتی تصویر صورت سفید چون ماه با چشمان سیاه چون شب و لب های سرخ همچون انار او در آب میافتاد، پرندهها و مرغ و خروسها هم برای تماشای او دورش جمع میشدند. خاتون یک مشت گندم برای پرنده ها میریخت و آواز میخواند.
روزی از روزها وقتی خاتون موهایش را شانه میزد و آواز میخواند کبوتری سفید از بام همسایه پرید و بر دامنش نشست. خاتون مشتی گندم برایش ریخت اما کبوتر نوک برچید و تُکی بر دانهها نزد.
خاتون پرسید: کبوتر سپید آبت بدم؟ دونت بدم؟ غمت نباشه کفترم.
کبوتر بق بقویی کرد و گفت: مرد همسایه رفته به جنگ، بیبی خانه بس که حصیر بافته کمر درد داره و مریض احواله، تغار برنج شون خالیه، بچه ها پلو ندارند من چرا دونه بخورم؟ دل ندارم سیر بشم اونها گرسنه بمونند!
خاتون بند سفید چلواری موهایش را باز کرد یه مشت برنج ریخت توی آن و بست دور گردن کبوتر و گفت: این را بریز تو تغارشون. تا که بادی بیاد برگهای خشک تو حیاط همسایه را جمع کنه و خونه را تمیز کنه، پدر از جنگ میرسه و بچهها غذا میخورند.
کبوتر پرید و رفت. بادی وزید و برگها و چوبهای خشک خانه همسایه را جمع کرد و گوشه ای ریخت. بی بی آمد چوب خشک ها را ریخت توی تنور که آتشی درست کند و دید که تغار پر از دانههای سفید برنج است. برنجها را شست که پلو بپزد، بوی کته که بلند شد، در خانه را زدند و پدر از جنگ آمد…
روز بعد خاتون کنار چاه نشسته بود و آواز میخواند که این بار کلاغ سیاه پرید و روی دامنش نشست. خاتون یک مشت گندم برایش ریخت اما کلاغ نوک برچید و به گندم ها تُک نزد. خاتون پرسید: کلاغ سیاه آبت بدم؟ دونت بدم؟ غمت نباشه زاغکم!
کلاغ سیاه غار غاری کرد و گفت: «خانه همسایه بچهای مریض داره که حکیم باشی جوابش کرده. گفته درد نشسته به جونش و درمان نداره حالش. پدر و مادرش بعد از ده سال دعا بچهدار شدند حالا دیگه روز و شب ندارند آخ چه کنم؟ وای چه کنم؟»
خاتون بند سفید چلواری موهایش را باز کرد یک ملاقه چوبی برداشت پر از آب چاه کرد و یک قطره اشکش را در آن چکاند و بست به گردن کلاغی. گفت: "این آب چهل چشمهی امید و آرزوست. بده به بچه ی مریض و به مادرش بگو لالایی بخونه به پدرش بگو هر روز یک دونه کنجد از زیر بال مرغ حنایی بچینه و بهش بده، بهار نیومده سلامتی میاد."
کلاغی غارغاری کرد، پرید و رفت تا ملاقهی آب چهل چشمه امید را ببرد برای بچه ی همسایه.
روزها گذشت و حیوانات روستا خبر از مشکلات اهالی می آوردند و با کمک خاتون به اهالی خیر و برکت می رساندند تا اینکه خبر به حاکم شهر رسید.
یک روز که برای شکار به جنگل های دیلم رفته بود، ایازِ شکارچی را دید که تیر و کمانش را به درختی آویزان کرده و با عقابش دارد نان و سبزی می خورد. حاکم رو به ایاز گفت: "مگر این جنگل پرنده و چرنده ندارد که به جای کباب، نان و سبزی میخوری ایاز"؟
ایاز گفت:" از وقتی خاتون با آوازی که خواند پسرم را که همیشه غم به چشم و غصه به دل داشت خنداند، دیگر پرندهها را اسیر نمیکنم. خاتون برکت و شادی به پسرم داده منم این شادی را به جنگل میآورم و با عقاب، چهل گیاه جمع می کنیم و میفروشیم.
حاکم خندید و گفت: خاتون میتونه من را مَلَک سلطان کنه تا پادشاه هفت اقلیم بشم؟
ایاز گفت: "اگر به باد بگه شاید خبرش را به هفت اقلیم ببره و بتونید ملک سلطان بشید."👇
بازافرینی: #سحرسلطانی
از مجموعه افسانه های کهن اقوام ایرانی
گروه سنی: +۶
🔥🔥🔥🔥🔥
در روزگاران قدیم در میان جنگلهای گیلان در فصل بهار دختری زاده شد به نام «خاتون»، صبحی که خاتون به دنیا آمد، پرندههای جنگل آواز خواندند. وقتی مادر خاتون او را در آغوش گرفت، دید آنقدر پستانهایش پرشیر است که می تواند به نوزاد همسایه هم که مادرش را سر زایمان از دست داده بود، شیر بدهد.
پدر خاتون کشاورز بود و صبحی که دخترش به دنیا آمد چاه خانه و مزرعه شان قلقل جوشید و پر از آب شد.
پدر و مادر خاتون تولد دخترشان را به فال نیک گرفتند.
هرچقدر خاتون بزرگتر میشد هر جایی که میرفت با خود زیبایی، شادی و برکت میبرد.
مردم روستا او را دوست داشتند و با شنیدن صدای آواز او از دور، خستگی کار در شالیزارها را فراموش میکردند. ماهگیرها آنقدر صدای آواز خاتون را دوست داشتند که تور ماهیگیری از دستشان رها میشد و ماهیهای صید شده به رودخانه و دریا باز میگشتند. شکارچی ها دامها و تلهها را فراموش میکردند و به صدای خاتون گوش می دادند.
انگار که صدای خاتون برای مردم روستا امید و مهر می آورد و به زندگی آنها برکت میبخشید. شالیهای برنج پر محصول و سبزیها تازه و نمکها در پیاله و آینهها شفاف تر از هر روز میشدند.
خاتون هر روز کنار چاه خانه شان میرفت و با شانهی چوبی موهای سیاهش را که تا زمین میرسید، شانه میزد و صورتش را در آب چاه تماشا میکرد. وقتی تصویر صورت سفید چون ماه با چشمان سیاه چون شب و لب های سرخ همچون انار او در آب میافتاد، پرندهها و مرغ و خروسها هم برای تماشای او دورش جمع میشدند. خاتون یک مشت گندم برای پرنده ها میریخت و آواز میخواند.
روزی از روزها وقتی خاتون موهایش را شانه میزد و آواز میخواند کبوتری سفید از بام همسایه پرید و بر دامنش نشست. خاتون مشتی گندم برایش ریخت اما کبوتر نوک برچید و تُکی بر دانهها نزد.
خاتون پرسید: کبوتر سپید آبت بدم؟ دونت بدم؟ غمت نباشه کفترم.
کبوتر بق بقویی کرد و گفت: مرد همسایه رفته به جنگ، بیبی خانه بس که حصیر بافته کمر درد داره و مریض احواله، تغار برنج شون خالیه، بچه ها پلو ندارند من چرا دونه بخورم؟ دل ندارم سیر بشم اونها گرسنه بمونند!
خاتون بند سفید چلواری موهایش را باز کرد یه مشت برنج ریخت توی آن و بست دور گردن کبوتر و گفت: این را بریز تو تغارشون. تا که بادی بیاد برگهای خشک تو حیاط همسایه را جمع کنه و خونه را تمیز کنه، پدر از جنگ میرسه و بچهها غذا میخورند.
کبوتر پرید و رفت. بادی وزید و برگها و چوبهای خشک خانه همسایه را جمع کرد و گوشه ای ریخت. بی بی آمد چوب خشک ها را ریخت توی تنور که آتشی درست کند و دید که تغار پر از دانههای سفید برنج است. برنجها را شست که پلو بپزد، بوی کته که بلند شد، در خانه را زدند و پدر از جنگ آمد…
روز بعد خاتون کنار چاه نشسته بود و آواز میخواند که این بار کلاغ سیاه پرید و روی دامنش نشست. خاتون یک مشت گندم برایش ریخت اما کلاغ نوک برچید و به گندم ها تُک نزد. خاتون پرسید: کلاغ سیاه آبت بدم؟ دونت بدم؟ غمت نباشه زاغکم!
کلاغ سیاه غار غاری کرد و گفت: «خانه همسایه بچهای مریض داره که حکیم باشی جوابش کرده. گفته درد نشسته به جونش و درمان نداره حالش. پدر و مادرش بعد از ده سال دعا بچهدار شدند حالا دیگه روز و شب ندارند آخ چه کنم؟ وای چه کنم؟»
خاتون بند سفید چلواری موهایش را باز کرد یک ملاقه چوبی برداشت پر از آب چاه کرد و یک قطره اشکش را در آن چکاند و بست به گردن کلاغی. گفت: "این آب چهل چشمهی امید و آرزوست. بده به بچه ی مریض و به مادرش بگو لالایی بخونه به پدرش بگو هر روز یک دونه کنجد از زیر بال مرغ حنایی بچینه و بهش بده، بهار نیومده سلامتی میاد."
کلاغی غارغاری کرد، پرید و رفت تا ملاقهی آب چهل چشمه امید را ببرد برای بچه ی همسایه.
روزها گذشت و حیوانات روستا خبر از مشکلات اهالی می آوردند و با کمک خاتون به اهالی خیر و برکت می رساندند تا اینکه خبر به حاکم شهر رسید.
یک روز که برای شکار به جنگل های دیلم رفته بود، ایازِ شکارچی را دید که تیر و کمانش را به درختی آویزان کرده و با عقابش دارد نان و سبزی می خورد. حاکم رو به ایاز گفت: "مگر این جنگل پرنده و چرنده ندارد که به جای کباب، نان و سبزی میخوری ایاز"؟
ایاز گفت:" از وقتی خاتون با آوازی که خواند پسرم را که همیشه غم به چشم و غصه به دل داشت خنداند، دیگر پرندهها را اسیر نمیکنم. خاتون برکت و شادی به پسرم داده منم این شادی را به جنگل میآورم و با عقاب، چهل گیاه جمع می کنیم و میفروشیم.
حاکم خندید و گفت: خاتون میتونه من را مَلَک سلطان کنه تا پادشاه هفت اقلیم بشم؟
ایاز گفت: "اگر به باد بگه شاید خبرش را به هفت اقلیم ببره و بتونید ملک سلطان بشید."👇
👍1
☝️☝️حاکم با سوارانش به خانهی پدر خاتون رفتند و در زدند. خاتون در را باز کرد و حاکم با دیدنش یک دل نه صد دل عاشقش شد. خاتون را خواستگاری کرد تا با خودش به شهر ببرد و در دل هفت قلعه همسر خود کند.
خاتون که هر روز همراه پرندهها، حیوانات و باد به کمک مردم میآمد و نمیتوانست از اهالی روستا و خانواده اش دور بشود، به حاکم گفت: "من دختر جنگل، روستا و این خانهام .نمیتوانم در قلعه زندگی کنم، نمیتوانم زنت شوم." خداحافظی کرد و در را بست.
حاکم که تا آن روز از هیچ کس جواب رد نشنیده بود حسابی عصبانی شد و تصمیم گرفت هرجور شده با خاتون ازدواج کند. اول برای پدر و مادر خاتون، طلا، الماس و ابریشم فرستاد اما انها هدیههای حاکم را پس فرستادند و گفتند: دخترمان تو را به همسری نمیخواهد به زور شوهرش نمیدهیم.
بعد از ریشسفیدهای روستا خواست تا واسطه شوند و خبر بدهند اگر خاتون زنش شود دیگر از روستاییان مالیات نمی گیرد. اما ریش سفیدها و مردم روستا گفتند خاتون امید ماست و دخترمان را به زور شوهر نمیدهیم.
حاکم رفت سراغ رمال شهر و گفت: سحری و جادویی بکن تا خاتون را بیاورم هفت قلعه و زنم بشود.
رمال گفت: باید خاتون را سه شنبه آخر سال که همه در حال تمیز کردن خانه هایشان هستند شبانه بدزدی موهای بلندش را بچینی و بعد او را درون چاه بیندازی تا وقتی آبها از آسیاب بیفتد و همه خاتون را فراموش کنند آن موقع میتوانی او را با خود به هفت قلعه ببری.
شب چهارشنبهسوری وقتی همه خانه هایشان را می شستند و میرُفتند تا بهار بیاید و سال نو را شروع کنند، خاتون لباس سرخ به رنگ آتشاش را پوشید و گیس سیاهش را بافت و و رفت میان کوچهها تا برای اهالی آواز بخواند. رمال پیر بدو بدو خود را به خاتون رساند و گفت: "خاتون! خاتون! چه نشستهای که چهارشنبه شده و چاه خانهی ما آبی ندارد تا خانه را بشوریم و بهار میهمان دعوت کنیم. مادرم پیر و مریض است و پدرم نانوا بود که موقع آتش زدن تنور افتاد و سوخت. دستم به دامنت خاتون بیا و کمک کن تا چاه خانه ما هم بجوشد و آب و شادی به خانه ما بیاورد.
خاتون همراه رمال به سمت خانهای در دل جنگل رفت. خانهای تاریک و قدیمی. نه نوری، نه سویی و نه صدایی.
وقتی خاتون رسید سر چاه ، حاکم از پشت درختی خشکیده آمد بیرون و گیسهای خاتون را برید و خاتون را با ریسمان بست و انداخت توی چاه و در سنگی چاه را گذاشت.
خاتون وقتی در چاه تاریک به هوش آمد، خواست آوازی بخواند تا اهالی روستا صدایش را بشنوند و به کمکش بیایند. اما دید صدایی که از گلویش در میآید صدای نالهی شبگیر است نه آواز بهار.
با خود فکر کرد باید راهی پیدا کند و خودش را از دل سیاه چاه نجات بدهد.
راهش را گرفت و رفت تا ببیند انتهای چاه خشک خانهی رمال به کجا میرسد؟
رفت و رفت تا به یک چاه سفید رسید که کنار آسیابی بود. مرد جوان گندم و برنج را آرد میکرد تا مردم برای عید آرد داشته باشند نان شیرمال بپزند.
وقتی رفت کنار چاه تا یک سطل آب بردارد و دست و روی آردیاش را بشوید، صورت چون ماه خاتون را دید. طنابی انداخت و او را بیرون کشید.
خاتون ماجرای رمال و حاکم را برای مرد جوان تعریف کرد و گفت اگر حاکم بیاید دنبالش و رد او را بگیرد و به اینجا برسد آسیابان را اسیر میکند، باید نقشهای بکشند و اهالی را جمع کنند تا بتوانند حاکم را شکست بدهند.
خاتون برای مرد جوان گفت که وقتی حاکم گیس سیاهش را بریده دیگر جز نالهی شبگیر نمی تواند آوازی بخواند و باید دوباره به درون چاه برگردد تا برای او دردسری نسازد.
مرد آسیابان فکری کرد و گفت، باید لشکر داشته باشیم که جنگنجویانش نان می خواهند تیر و کمان میخواهند. باید قبل از آمدن بهار اهالی را با نان و تیر و کمان به جنگ حاکم بفرستیم. تو در چاه بمان، من امشب باید کیسههای آرد را به روستا ببرم، میروم، سر و گوشی آب می دهم و میآیم.
آسیابان کیسهها را روی گاری گذاشت و با اسب سفیدش به روستا رفت. پدر و مادر خاتون فانوس به دست دنبالش می گشتند. مردم هم در کوچهها و کنار رودخانه و جنگل دنبال خاتون بودند.
آسیابان جوان رفت خانه ایاز شکارچی و کیسه آردش را گذاشت روی پله و گفت: اگر خاتون را دزدیده باشند که برکت و بهار روستا را ببرند چکار میکنی؟ تیر و کمانات را بر میداری به جنگ دزدها بروی؟
ایاز گفت: تیر و کمانم را میآورم.
آسیابان گفت: گوش به گوش، دهان به دهان به اهالی خبر برسان هر کسی می تواند نان و تیر و کمان بردارد. یک مجمع نان ، نمک، اسفند و سرمه بگذارد روی پله ی خانهاش.
خبر سینه به سینه، گوش به گوش بین اهالی روستا پیچید.
وقتی ماه بالای طاق آسمان رسید روی هر ایوان یک مجمع نان و نمک و اسفند و سرمه بود.👇👇
خاتون که هر روز همراه پرندهها، حیوانات و باد به کمک مردم میآمد و نمیتوانست از اهالی روستا و خانواده اش دور بشود، به حاکم گفت: "من دختر جنگل، روستا و این خانهام .نمیتوانم در قلعه زندگی کنم، نمیتوانم زنت شوم." خداحافظی کرد و در را بست.
حاکم که تا آن روز از هیچ کس جواب رد نشنیده بود حسابی عصبانی شد و تصمیم گرفت هرجور شده با خاتون ازدواج کند. اول برای پدر و مادر خاتون، طلا، الماس و ابریشم فرستاد اما انها هدیههای حاکم را پس فرستادند و گفتند: دخترمان تو را به همسری نمیخواهد به زور شوهرش نمیدهیم.
بعد از ریشسفیدهای روستا خواست تا واسطه شوند و خبر بدهند اگر خاتون زنش شود دیگر از روستاییان مالیات نمی گیرد. اما ریش سفیدها و مردم روستا گفتند خاتون امید ماست و دخترمان را به زور شوهر نمیدهیم.
حاکم رفت سراغ رمال شهر و گفت: سحری و جادویی بکن تا خاتون را بیاورم هفت قلعه و زنم بشود.
رمال گفت: باید خاتون را سه شنبه آخر سال که همه در حال تمیز کردن خانه هایشان هستند شبانه بدزدی موهای بلندش را بچینی و بعد او را درون چاه بیندازی تا وقتی آبها از آسیاب بیفتد و همه خاتون را فراموش کنند آن موقع میتوانی او را با خود به هفت قلعه ببری.
شب چهارشنبهسوری وقتی همه خانه هایشان را می شستند و میرُفتند تا بهار بیاید و سال نو را شروع کنند، خاتون لباس سرخ به رنگ آتشاش را پوشید و گیس سیاهش را بافت و و رفت میان کوچهها تا برای اهالی آواز بخواند. رمال پیر بدو بدو خود را به خاتون رساند و گفت: "خاتون! خاتون! چه نشستهای که چهارشنبه شده و چاه خانهی ما آبی ندارد تا خانه را بشوریم و بهار میهمان دعوت کنیم. مادرم پیر و مریض است و پدرم نانوا بود که موقع آتش زدن تنور افتاد و سوخت. دستم به دامنت خاتون بیا و کمک کن تا چاه خانه ما هم بجوشد و آب و شادی به خانه ما بیاورد.
خاتون همراه رمال به سمت خانهای در دل جنگل رفت. خانهای تاریک و قدیمی. نه نوری، نه سویی و نه صدایی.
وقتی خاتون رسید سر چاه ، حاکم از پشت درختی خشکیده آمد بیرون و گیسهای خاتون را برید و خاتون را با ریسمان بست و انداخت توی چاه و در سنگی چاه را گذاشت.
خاتون وقتی در چاه تاریک به هوش آمد، خواست آوازی بخواند تا اهالی روستا صدایش را بشنوند و به کمکش بیایند. اما دید صدایی که از گلویش در میآید صدای نالهی شبگیر است نه آواز بهار.
با خود فکر کرد باید راهی پیدا کند و خودش را از دل سیاه چاه نجات بدهد.
راهش را گرفت و رفت تا ببیند انتهای چاه خشک خانهی رمال به کجا میرسد؟
رفت و رفت تا به یک چاه سفید رسید که کنار آسیابی بود. مرد جوان گندم و برنج را آرد میکرد تا مردم برای عید آرد داشته باشند نان شیرمال بپزند.
وقتی رفت کنار چاه تا یک سطل آب بردارد و دست و روی آردیاش را بشوید، صورت چون ماه خاتون را دید. طنابی انداخت و او را بیرون کشید.
خاتون ماجرای رمال و حاکم را برای مرد جوان تعریف کرد و گفت اگر حاکم بیاید دنبالش و رد او را بگیرد و به اینجا برسد آسیابان را اسیر میکند، باید نقشهای بکشند و اهالی را جمع کنند تا بتوانند حاکم را شکست بدهند.
خاتون برای مرد جوان گفت که وقتی حاکم گیس سیاهش را بریده دیگر جز نالهی شبگیر نمی تواند آوازی بخواند و باید دوباره به درون چاه برگردد تا برای او دردسری نسازد.
مرد آسیابان فکری کرد و گفت، باید لشکر داشته باشیم که جنگنجویانش نان می خواهند تیر و کمان میخواهند. باید قبل از آمدن بهار اهالی را با نان و تیر و کمان به جنگ حاکم بفرستیم. تو در چاه بمان، من امشب باید کیسههای آرد را به روستا ببرم، میروم، سر و گوشی آب می دهم و میآیم.
آسیابان کیسهها را روی گاری گذاشت و با اسب سفیدش به روستا رفت. پدر و مادر خاتون فانوس به دست دنبالش می گشتند. مردم هم در کوچهها و کنار رودخانه و جنگل دنبال خاتون بودند.
آسیابان جوان رفت خانه ایاز شکارچی و کیسه آردش را گذاشت روی پله و گفت: اگر خاتون را دزدیده باشند که برکت و بهار روستا را ببرند چکار میکنی؟ تیر و کمانات را بر میداری به جنگ دزدها بروی؟
ایاز گفت: تیر و کمانم را میآورم.
آسیابان گفت: گوش به گوش، دهان به دهان به اهالی خبر برسان هر کسی می تواند نان و تیر و کمان بردارد. یک مجمع نان ، نمک، اسفند و سرمه بگذارد روی پله ی خانهاش.
خبر سینه به سینه، گوش به گوش بین اهالی روستا پیچید.
وقتی ماه بالای طاق آسمان رسید روی هر ایوان یک مجمع نان و نمک و اسفند و سرمه بود.👇👇
👍1
☝️☝️☝️ صبح قبل ازطلوع آفتاب ایاز با اهالی روستا پشت در قلعهی حاکم جمع شدند
اسفندها را دود کردند و همه جا را دود برداشت، صورتهایشان را با سرمه سیاه کردند و تیر و کمانشان را برداشتند.
پیش از غروب قلعه را فتح کردند. حاکم از قلعه فراری شد و رمال خودش را از ترس از بالای برج نگهبانی به پایین پرت کرد و مرد.
در اتاق حاکم، گیس سیاه خاتون را که درون گنجه پنهان کرده بود، پیدا کردند و گمان کردند خاتون در قلعه است همه جا را گشتند اما اثری از خاتون نبود.
ایاز با کمک تعدادی از جوانان روستا در قلعه ماندند تا امورات شهر را سرانجام بدهند و اهالی به روستا و خانههایشان برگشتند.
خبر فرار حاکم که به آسیابان رسید سراغ چاه رفت و در چاه را برداشت تا خاتون بیرون بیاید، اما هرچه صدا کرد از خاتون خبری نبود.
با طنابی به درون چاه رفت و یک ملاقه چوبی و یک نوار چلواری سفید دید. خاتون از راهی که آمده بود به میان سرزمین چاهها برگشته بود، شاید گم شده بود شاید هم پیدا …
هر سال چهارشنبهسوری که میشود مردم یک مجمع کنار چاهها میگذارند نان و سبزی و نمک و اسفند و شانه و سرمه… تا از خاتون برکت بگیرند.
مردانی که عاشق خاتون بودند نیمه شب چهارشنبهسوری بر سر چاه میروند و نام او را صدا میزنند تا خاتون آنها را به مراد دلشان برساند اما وقتی چاه قلقل مهیبی میکند قبل از بیرون آمدن چهارشنبه خاتون از ترس بیهوش میشوند، خاتون برای به هوش آوردن آنها به صورتشان یک سیلی میزند اما بعد از بیداری چیزی به یادشان نمیماند.
خاتون هرجا که می رود با خودش امید، برکت و زندگی میبرد اما هنوز درون چاه ها زندگی میکند و سالی یک شب قبل از آمدن بهار در چهارشنبه سوری به خانهها سر میزند، کمی از نان و نمک و خوراکی های درون مجمع میچشد. موهایش را شانه میزند و بابت میهمان نوازی و مهربانی صاحبان خانه بهار را به خانه آنها میآورد.
🌱مفاهیم کلیدی افسانه: مفهوم یاری، وحدت، حل مساله و مقابله با زورگویی.
+ تصویر از عروسک چهارشنبه خاتون در موزه عروسکهای تهران
http://iranb4c.com/?p=1602
اسفندها را دود کردند و همه جا را دود برداشت، صورتهایشان را با سرمه سیاه کردند و تیر و کمانشان را برداشتند.
پیش از غروب قلعه را فتح کردند. حاکم از قلعه فراری شد و رمال خودش را از ترس از بالای برج نگهبانی به پایین پرت کرد و مرد.
در اتاق حاکم، گیس سیاه خاتون را که درون گنجه پنهان کرده بود، پیدا کردند و گمان کردند خاتون در قلعه است همه جا را گشتند اما اثری از خاتون نبود.
ایاز با کمک تعدادی از جوانان روستا در قلعه ماندند تا امورات شهر را سرانجام بدهند و اهالی به روستا و خانههایشان برگشتند.
خبر فرار حاکم که به آسیابان رسید سراغ چاه رفت و در چاه را برداشت تا خاتون بیرون بیاید، اما هرچه صدا کرد از خاتون خبری نبود.
با طنابی به درون چاه رفت و یک ملاقه چوبی و یک نوار چلواری سفید دید. خاتون از راهی که آمده بود به میان سرزمین چاهها برگشته بود، شاید گم شده بود شاید هم پیدا …
هر سال چهارشنبهسوری که میشود مردم یک مجمع کنار چاهها میگذارند نان و سبزی و نمک و اسفند و شانه و سرمه… تا از خاتون برکت بگیرند.
مردانی که عاشق خاتون بودند نیمه شب چهارشنبهسوری بر سر چاه میروند و نام او را صدا میزنند تا خاتون آنها را به مراد دلشان برساند اما وقتی چاه قلقل مهیبی میکند قبل از بیرون آمدن چهارشنبه خاتون از ترس بیهوش میشوند، خاتون برای به هوش آوردن آنها به صورتشان یک سیلی میزند اما بعد از بیداری چیزی به یادشان نمیماند.
خاتون هرجا که می رود با خودش امید، برکت و زندگی میبرد اما هنوز درون چاه ها زندگی میکند و سالی یک شب قبل از آمدن بهار در چهارشنبه سوری به خانهها سر میزند، کمی از نان و نمک و خوراکی های درون مجمع میچشد. موهایش را شانه میزند و بابت میهمان نوازی و مهربانی صاحبان خانه بهار را به خانه آنها میآورد.
🌱مفاهیم کلیدی افسانه: مفهوم یاری، وحدت، حل مساله و مقابله با زورگویی.
+ تصویر از عروسک چهارشنبه خاتون در موزه عروسکهای تهران
http://iranb4c.com/?p=1602
کتابستان کودک و نوجوان ایران
چهارشنبه خاتون/ بازآفرینی افسانه ای گیلانی توسط سحر سلطانی - کتابستان کودک و نوجوان ایران
#چهارشنبهخاتون / هدیه ای به کودکان ایران به مناسبت آغاز قرن پانزدهم خورشیدی بازافرینی: #سحرسلطانی از مجموعه افسانه های کهن اقوام ایرانی گروه سنی: +۶ 🔥🔥🔥🔥🔥 در روزگاران قدیم در میان جنگلهای گیلان در فصل بهار دختری زاده شد به نام «خاتون»، صبحی که خاتون به دنیا…