Forwarded from نسل نو (Sahar Soltani)
لیست کتابهای نوروزی برای کودکان.pdf
350.8 KB
🌱برای عیدی به کودکان چه چیزی بهتر از کتاب خوب؟
📚 20 کتاب پنج ستاره سایت کتابستان را در لیست بالا به شما معرفی می کنم ، برای دیدن کتاب های بیشتر و دسته بندی ها به www.iranb4c.com مراجعه کنید.
📝 کتابهای خوب برای عیدی به بچه های خوب
@naslep4c
📚 20 کتاب پنج ستاره سایت کتابستان را در لیست بالا به شما معرفی می کنم ، برای دیدن کتاب های بیشتر و دسته بندی ها به www.iranb4c.com مراجعه کنید.
📝 کتابهای خوب برای عیدی به بچه های خوب
@naslep4c
#نوروزنامه
#کتابخوانی_جمعی
📚علاوه بر عیدی و هدایای نوروزی ، همراه خود تعدادی کتاب خوب داشته باشید تا کودکان فامیل را در عیددیدنی ها غافلگیر کنید. بلندخوانی جمعی از لذاتی که شما را برای سالها عزیز قلب کودکان خواهد کرد.
@iranb4c
#کتابخوانی_جمعی
📚علاوه بر عیدی و هدایای نوروزی ، همراه خود تعدادی کتاب خوب داشته باشید تا کودکان فامیل را در عیددیدنی ها غافلگیر کنید. بلندخوانی جمعی از لذاتی که شما را برای سالها عزیز قلب کودکان خواهد کرد.
@iranb4c
🌱 مدرسه رو که شدیم مادرم برنج را دیگر در بشقابمان نمی کشید، دیس برنج وسط سفره بود، باید یاد می گرفتیم هر بشقاب چقدر ظرفیت دارد، شکم خودمان چقدر گرسنه است، چه نسبتی بین بشقاب غذا و شکممان برقرار است؟در واقع معادله ای این چنین سخت که قبلا توسط مادر حل می شد بر عهده خودمان گذارده شد.
🌱خواندن و نوشتن که یاد گرفتیم ، هیچ کتابی ممنوع نبود، از رمانهای ر. اعتمادی تا کتابهای سیاسی و اعتقادی. باورمان دادند فقط با خواندن است که یاد می گیریم ظرفیت مغزمان چقدر است، چه چیزها را می فهمیم و آنچه نمی توانیم هضم کنیم. یافتن نسبت بین کلمات، خودمان و جهان؛ معادلات پیچیده ای شد، که با قصه و شعر و نقد و تحلیل خوانی سعی در حل آن داشتیم.
🌱 بزرگتر که می شدیم، دوستانی پیدا شدند که روی ذائقه و طعم ها اثر داشتند، فیلم و سفر ، مطالبه و سیاست به سفره زندگی افزوده شد، گاهی چاق می شدیم گاهی لاغر، عاشق شدیم
درتمامی فرازها و فرودها، گرسنگی ها و سیری ها ، ذهنمان پرتاب می شد به قصه هایی که در کتاب کودکی می خواندیم، ماجرای دوستی خاله خرسه یا جوجه اردک زشت... قصه ها آراممان می کردند.
📚 روز جهانی کتاب کودک گرامی
سحر سلطانی
@iranb4c
🌱خواندن و نوشتن که یاد گرفتیم ، هیچ کتابی ممنوع نبود، از رمانهای ر. اعتمادی تا کتابهای سیاسی و اعتقادی. باورمان دادند فقط با خواندن است که یاد می گیریم ظرفیت مغزمان چقدر است، چه چیزها را می فهمیم و آنچه نمی توانیم هضم کنیم. یافتن نسبت بین کلمات، خودمان و جهان؛ معادلات پیچیده ای شد، که با قصه و شعر و نقد و تحلیل خوانی سعی در حل آن داشتیم.
🌱 بزرگتر که می شدیم، دوستانی پیدا شدند که روی ذائقه و طعم ها اثر داشتند، فیلم و سفر ، مطالبه و سیاست به سفره زندگی افزوده شد، گاهی چاق می شدیم گاهی لاغر، عاشق شدیم
درتمامی فرازها و فرودها، گرسنگی ها و سیری ها ، ذهنمان پرتاب می شد به قصه هایی که در کتاب کودکی می خواندیم، ماجرای دوستی خاله خرسه یا جوجه اردک زشت... قصه ها آراممان می کردند.
📚 روز جهانی کتاب کودک گرامی
سحر سلطانی
@iranb4c
#آبی_کوچولو_و_زردکوچولو
لئو لیونی
طاهره آدینه پور
آبی کوچولو یک دایره آبی رنگ است که با پدر و مادرش زندگی می کند، او دوستان زیادی دارد و بهترین دوستش زرد کوچولو است که آن طرف خیابان زندگی می کند. آنها عاشق قایم موشک هستند و در مدرسه هم کنار بقیه رنگ ها ارام و مرتب چیز یاد می گیرند تا اینکه یک روز آبی کوچولو از خانه رفت بیرون و دنبال زرد کوچولو گشت آنها همدیگر را در آغوش گرفتند و یک سبز کوچولو ساختند. بعد از اینکه کلی بازی کردند رفتند خانه آبی کوچولو اما مادر و پدر آبی گفتند تو سبزی و بچه ی ما آبی است،مادر و پدر زرد کوچولو هم گفتند تو سبز هستی و بچه ما زرد کوچولو است. آنها خیلی غصه خوردند و شروع کردن به گریستن تا اینکه ...
#مفاهیم_کلیدی
هویت
من /دیگری
حریم شخصی
دوستی
تفاوت/شباهت
مرزها
هزینه
حمایت
تغییر
اتفاقی/تصادفی
#تکنیکهای_کاربردی
جایگیری
طرح مساله
تحلیل مساله
مرور
راه حل یابی
در این کتاب با دو قهرمان که شبیه هم هستند و نیستند روبه رو می شویم . هر دو دایره ای رنگی و کوچک اند اما رنگ هایی متفاوت دارند با داستانی از زندگی روزمره، یک روز از مرزها رد می شوند و دیگر خود قبلی شان نیستند. اگر خود قبلی نیستند پس کی هستند؟ چه اتفاقی افتاده؟ چرا هیچ چیز سر جایش نیست؟ باید یک راهی باشد برای خلاص شدن از این وضعیت تازه.
در این داستان با ترکیب رنگها و ایجاد یک رنگ جدید مفهوم تغییر اتفاقی و تصادفی برای کودکان طرح شده است. همذات پنداری کودکان با اتفاقاتی که برای زرد و آبی می افتد می تواند یک چالش جدی برای آنها طرح کند. اینکه تغییرها همیشه خوشایند نیست و همواره با هزینه همراه است. اما باید به مثابه یک مساله بدان نگریست و چاره جست.
این کتاب را می توان با بازی های عملیاتی همراه کرد از بچه ها خواست رنگ ها را تلفیق کنند و تغییرات جدید را کشف نمایند.
امتیاز من به ایده، پرداخت، تصویرگری، ترجمه و کیفیت نشر 5 ستاره از 5 است.
سحر سلطانیhttp://iranb4c.com/?p=964
لئو لیونی
طاهره آدینه پور
آبی کوچولو یک دایره آبی رنگ است که با پدر و مادرش زندگی می کند، او دوستان زیادی دارد و بهترین دوستش زرد کوچولو است که آن طرف خیابان زندگی می کند. آنها عاشق قایم موشک هستند و در مدرسه هم کنار بقیه رنگ ها ارام و مرتب چیز یاد می گیرند تا اینکه یک روز آبی کوچولو از خانه رفت بیرون و دنبال زرد کوچولو گشت آنها همدیگر را در آغوش گرفتند و یک سبز کوچولو ساختند. بعد از اینکه کلی بازی کردند رفتند خانه آبی کوچولو اما مادر و پدر آبی گفتند تو سبزی و بچه ی ما آبی است،مادر و پدر زرد کوچولو هم گفتند تو سبز هستی و بچه ما زرد کوچولو است. آنها خیلی غصه خوردند و شروع کردن به گریستن تا اینکه ...
#مفاهیم_کلیدی
هویت
من /دیگری
حریم شخصی
دوستی
تفاوت/شباهت
مرزها
هزینه
حمایت
تغییر
اتفاقی/تصادفی
#تکنیکهای_کاربردی
جایگیری
طرح مساله
تحلیل مساله
مرور
راه حل یابی
در این کتاب با دو قهرمان که شبیه هم هستند و نیستند روبه رو می شویم . هر دو دایره ای رنگی و کوچک اند اما رنگ هایی متفاوت دارند با داستانی از زندگی روزمره، یک روز از مرزها رد می شوند و دیگر خود قبلی شان نیستند. اگر خود قبلی نیستند پس کی هستند؟ چه اتفاقی افتاده؟ چرا هیچ چیز سر جایش نیست؟ باید یک راهی باشد برای خلاص شدن از این وضعیت تازه.
در این داستان با ترکیب رنگها و ایجاد یک رنگ جدید مفهوم تغییر اتفاقی و تصادفی برای کودکان طرح شده است. همذات پنداری کودکان با اتفاقاتی که برای زرد و آبی می افتد می تواند یک چالش جدی برای آنها طرح کند. اینکه تغییرها همیشه خوشایند نیست و همواره با هزینه همراه است. اما باید به مثابه یک مساله بدان نگریست و چاره جست.
این کتاب را می توان با بازی های عملیاتی همراه کرد از بچه ها خواست رنگ ها را تلفیق کنند و تغییرات جدید را کشف نمایند.
امتیاز من به ایده، پرداخت، تصویرگری، ترجمه و کیفیت نشر 5 ستاره از 5 است.
سحر سلطانیhttp://iranb4c.com/?p=964
کتابستان کودک و نوجوان ایران
آبی کوچولو و زرد کوچولو/ نوشته و تصویرگری: لئو لیونی / ترجمه طاهره آدینه پور - کتابستان کودک و نوجوان ایران
#آبی_کوچولو_و_زردکوچولو لئو لیونی طاهره آدینه پور آبی کوچوله یک دایره آبی رنگ است که با پدر و مادرش زندگی می کندو او دوستان زیادی دارد و بهترین دوستش زرد کوچولو است که آن طرف خیابان زندگی می کند. آنها عاشق قایم موشک هستند و در مدرسه هم کنار بقیه رنگ ها…
👍1
#کلوچه_های_خدا
کلر ژوبرت
بهار از راه رسیده ؛خرس کوچولو از خواب زمستانی بیدار شده و سر از لانه اش بیرون کرده بود. او زیبایی های بهار در اطراف خود را می بیند و می خواهد از خدای بزرگ که همه جا را قشنگ کرده تشکر کند اما چگونه ؟ خب بهتر است از دوستانش کلاغ و جوجه تیغی مشورت بگیرد، کلاغ می گوید بهترین کار پختن کلوچه برای خداست. جوجه تیغی می گوید نه! خدا مهربانی را از کلوچه بیشتر دوست دارد بهتر است مهربان باشیم. خرس کوچولو که فکر می کند مهربان بودن با همه کار سختی است تصمیم می گیرد این دفعه برای خدا کلوچه بپزد. هفت کلوچه داغ خوشمزه می پزد و به پیشنهاد کلاغ به سمت بالای تپه می رود تا انها را انجا بگذارد برای خدا، اما در راه حیواناتی را می بیند که ...
#مفاهیم_اصلی
خدا
زیبایی
مهربانی
قدردانی
کمک
همراهی
رضایت
ارزش
تولید/خلق
#تکنیکهای_کاربردی
قدرشناسی
جایگزینی
مشورت طلبی
حرکت از جزییات به کلیات
زیبایی شناسی
مشارکت
در قصه ی کلوچه های خدا خانم کلر ژوبرت مهمترین مولفه ی تربیت معنا گرا یا معنوی کودکان را طرح می کند. مفهوم «خدا» اما نه خدایی به عنوان خالق و ناظر طبیعت بلکه خدایی که زیبایی را می افریند و مهربانی را دوست دارد .
خرس که قدردان زیبایی هاست از دو دوست به مثابه دو راهنمای خیر/شر کلاغ سیاه فریبکار و جوجه تیغی دانای خیرخواه کمک می گیرد و اتفاقا پیشنهاد عینی کلاغ را می پذیرد. خانم ژوبرت تلاش کرده اند در مسیر داستان مفهوم شر در وجود کلاغ که یکی از افریده های خداست را پررنگ نکنند اما در این باب موفق نبوده اند. کلاغ رفتار و گفتار شیطنت آمیز و حیله گرانه دارد. در نهایت داستان خرس کوچولو هم عناصر خیر و هم عناصر شر پیرامونش را با مولفه مهربانی که از درونش به شکل خود انگیخته جوشیده بود بهره مند می کند و به درک زیسته مفهوم مهربانی در جهان پیرامون به عنوان نمادی از رضایت خدا می رسد.
این کتاب برای گروه سنی ب نوشته شده و با طرح دو مفهوم کلیدی زیبایی و مهربانی در جهان به توسعه مفهوم انتزاعی خدا در ذهن خردسال و کودک می پردازد. برای تربیت معناگرا در دل جوامع دین مداری مثل ایران کتاب کلوچه های خدا انتخاب خوبی است هر چند والدین و مربیان حین گفتگو درباره ی این کتاب باید تلاش کنند مفهوم شرارت با رفتار و گفتار کلاغ در ذهن کودکان کلیشه ی کلاغ بدجنس را نسازد.
امتیاز من به ایده، پرداخت، تصویرگری این کتاب چهار ستاره از پنج است.
سحر سلطانی
http://iranb4c.com/?p=971
کلر ژوبرت
بهار از راه رسیده ؛خرس کوچولو از خواب زمستانی بیدار شده و سر از لانه اش بیرون کرده بود. او زیبایی های بهار در اطراف خود را می بیند و می خواهد از خدای بزرگ که همه جا را قشنگ کرده تشکر کند اما چگونه ؟ خب بهتر است از دوستانش کلاغ و جوجه تیغی مشورت بگیرد، کلاغ می گوید بهترین کار پختن کلوچه برای خداست. جوجه تیغی می گوید نه! خدا مهربانی را از کلوچه بیشتر دوست دارد بهتر است مهربان باشیم. خرس کوچولو که فکر می کند مهربان بودن با همه کار سختی است تصمیم می گیرد این دفعه برای خدا کلوچه بپزد. هفت کلوچه داغ خوشمزه می پزد و به پیشنهاد کلاغ به سمت بالای تپه می رود تا انها را انجا بگذارد برای خدا، اما در راه حیواناتی را می بیند که ...
#مفاهیم_اصلی
خدا
زیبایی
مهربانی
قدردانی
کمک
همراهی
رضایت
ارزش
تولید/خلق
#تکنیکهای_کاربردی
قدرشناسی
جایگزینی
مشورت طلبی
حرکت از جزییات به کلیات
زیبایی شناسی
مشارکت
در قصه ی کلوچه های خدا خانم کلر ژوبرت مهمترین مولفه ی تربیت معنا گرا یا معنوی کودکان را طرح می کند. مفهوم «خدا» اما نه خدایی به عنوان خالق و ناظر طبیعت بلکه خدایی که زیبایی را می افریند و مهربانی را دوست دارد .
خرس که قدردان زیبایی هاست از دو دوست به مثابه دو راهنمای خیر/شر کلاغ سیاه فریبکار و جوجه تیغی دانای خیرخواه کمک می گیرد و اتفاقا پیشنهاد عینی کلاغ را می پذیرد. خانم ژوبرت تلاش کرده اند در مسیر داستان مفهوم شر در وجود کلاغ که یکی از افریده های خداست را پررنگ نکنند اما در این باب موفق نبوده اند. کلاغ رفتار و گفتار شیطنت آمیز و حیله گرانه دارد. در نهایت داستان خرس کوچولو هم عناصر خیر و هم عناصر شر پیرامونش را با مولفه مهربانی که از درونش به شکل خود انگیخته جوشیده بود بهره مند می کند و به درک زیسته مفهوم مهربانی در جهان پیرامون به عنوان نمادی از رضایت خدا می رسد.
این کتاب برای گروه سنی ب نوشته شده و با طرح دو مفهوم کلیدی زیبایی و مهربانی در جهان به توسعه مفهوم انتزاعی خدا در ذهن خردسال و کودک می پردازد. برای تربیت معناگرا در دل جوامع دین مداری مثل ایران کتاب کلوچه های خدا انتخاب خوبی است هر چند والدین و مربیان حین گفتگو درباره ی این کتاب باید تلاش کنند مفهوم شرارت با رفتار و گفتار کلاغ در ذهن کودکان کلیشه ی کلاغ بدجنس را نسازد.
امتیاز من به ایده، پرداخت، تصویرگری این کتاب چهار ستاره از پنج است.
سحر سلطانی
http://iranb4c.com/?p=971
کتابستان کودک و نوجوان ایران
کلوچه های خدا/ نویسنده و تصویرگر: کلر ژوبرت - کتابستان کودک و نوجوان ایران
#کلوچه_های_خدا کلر ژوبرت بهار از راه رسیده ؛خرس کوچولو از خواب زمستانی بیدار شده و سر از لانه اش بیرون کرده بود. او زیبایی های بهار در اطراف خود را می بیند و می خواهد از خدای بزرگ که همه جا را قشنگ کرده تشکر کند اما چگونه ؟ خب بهتر است از دوستانش …
#مداد
الن البرگ
رضی هیرمندی
✏️روزی روزگاری مدادی بود یک مداد کوچولوی تنها ، همین و بس. او مدتها گوشه ای افتاده بود تا اینکه یک روز تکانی به خود داد و کمی لرزید. راه افتاد و بنا کرد به نقاشی. پسری کشید به اسم بانجو، بانجو گفت: برای من یک سگ بکش! یک سگ واق واقی کشید به اسم بروس، برای بروس هم یک گربه به اسم میلدی ، خانه کشید خیابان کشید پارک کشید ، یک قلمو به اسم کیتی کشید تا همه ی نقاشی های قبلی را رنگ کند برای بانجو پدر و مادر و پدربزرگ و مادربزرگ و عمو و خاله و دوست کشید و کیتی رنگ کرد تا اینکه دردسرها شکسته شد توپ شیشه را شکست و خرابکاری پشت خرابکاری همه شروع کردن به غر زدن . وقتی غرها بالا گرفت مداد هم یک فکر بکر کرد می دانید چه کشید؟ بله یک پاک کن! و حالا پاک کن شروع کرد به پاک کردن هرچیزی که مداد می کشید ای وای حالا چه باید می کرد؟ فکر کرد و یک فکر بکر به سرش زد و شروع کرد به کشیدن …
📝#مفاهیم_اصلی
تنهایی
خلق هنری
سیاه و سفید
رنگی
نام
اعتراض
فرار
کمک
تغییر
تضاد
نیاز
بود/نبود
مرگ
📝 #تکنیکهای_کاربردی
زیبایی شناسی
نام گذاری
آفرینش
طرح مساله
حل مساله
تضادآفرینی
آشنایی زدایی
معنا سازی
✏️کتاب مداد از همان صفحه اول بعد از جلد تکلیف ما را با مداد ماجراجویی که اسم و تصاویر هرکسی و هرچیزی را می کشد روشن می کند. او یک مداد تنهاست که از تنهایی خود خسته شده و حالا وقت آفرینش جهانی پر از موجودات مختلف است. او هر چیزی که می کشد برایش نامی انتخاب می کند. به نیاز موجودات خلق شده توجه می کند و زنجیره ای از تولیدات خود را در دل سیاهی و سپیدی شب و روز مانندی خلق می کند. اما برای زیبایی یک چیز کم است رنگ ها را هم به دل این جهان می کشاند. حالا که زیبایی و دوستی و لذت همه جا منتشر شده کم کم غرغر ها و نارضایتی ها هم بیرون می آید و پای شرارت هم به این جهان نقاشی باز می شود. چه چیزی بهتر از پاک کن! اما پاک کن از پاک کردن لذت می برد و مثل مرگ پایانی می شود بر وجود همهی تصاویر و داستانهایشان که مداد خلق کرده و باید به فکر چاره افتاد. همیشه چاره ای هست و می توان به حل مساله امید بست.
در این داستان که به شکل کنایی نوعی آفرینش و نام گذاری مخلوقات و حتا مرگ آنها تداعی می شود ، مخاطبان کودک و بزرگسال می توانند یکبار خود را همچون مداد ماجرا در جایگاه خالق ببینند و تصمیم بگیرند به بود و نبود موجودات. چالشی مهم چه کسانی باشند و چرا؟ چه کسانی حذف شوند؟ چرا ؟
✏️ایده قصه بسیار درخشان است و پرداخت آن شکل گرفته؛ تصویرگری ساده اما ممتاز ان جا برای تصاویر ذهنی مخاطب باز گذارده و ترجمه روان و طنازانه رضی هیرمندی کار را تمام کرده است.
امتیاز من به ایده، پرداخت، تصویر، ترجمه و کیفیت نشر پنج ستاره درخشان است. سحر سلطانی http://iranb4c.com/?p=975
الن البرگ
رضی هیرمندی
✏️روزی روزگاری مدادی بود یک مداد کوچولوی تنها ، همین و بس. او مدتها گوشه ای افتاده بود تا اینکه یک روز تکانی به خود داد و کمی لرزید. راه افتاد و بنا کرد به نقاشی. پسری کشید به اسم بانجو، بانجو گفت: برای من یک سگ بکش! یک سگ واق واقی کشید به اسم بروس، برای بروس هم یک گربه به اسم میلدی ، خانه کشید خیابان کشید پارک کشید ، یک قلمو به اسم کیتی کشید تا همه ی نقاشی های قبلی را رنگ کند برای بانجو پدر و مادر و پدربزرگ و مادربزرگ و عمو و خاله و دوست کشید و کیتی رنگ کرد تا اینکه دردسرها شکسته شد توپ شیشه را شکست و خرابکاری پشت خرابکاری همه شروع کردن به غر زدن . وقتی غرها بالا گرفت مداد هم یک فکر بکر کرد می دانید چه کشید؟ بله یک پاک کن! و حالا پاک کن شروع کرد به پاک کردن هرچیزی که مداد می کشید ای وای حالا چه باید می کرد؟ فکر کرد و یک فکر بکر به سرش زد و شروع کرد به کشیدن …
📝#مفاهیم_اصلی
تنهایی
خلق هنری
سیاه و سفید
رنگی
نام
اعتراض
فرار
کمک
تغییر
تضاد
نیاز
بود/نبود
مرگ
📝 #تکنیکهای_کاربردی
زیبایی شناسی
نام گذاری
آفرینش
طرح مساله
حل مساله
تضادآفرینی
آشنایی زدایی
معنا سازی
✏️کتاب مداد از همان صفحه اول بعد از جلد تکلیف ما را با مداد ماجراجویی که اسم و تصاویر هرکسی و هرچیزی را می کشد روشن می کند. او یک مداد تنهاست که از تنهایی خود خسته شده و حالا وقت آفرینش جهانی پر از موجودات مختلف است. او هر چیزی که می کشد برایش نامی انتخاب می کند. به نیاز موجودات خلق شده توجه می کند و زنجیره ای از تولیدات خود را در دل سیاهی و سپیدی شب و روز مانندی خلق می کند. اما برای زیبایی یک چیز کم است رنگ ها را هم به دل این جهان می کشاند. حالا که زیبایی و دوستی و لذت همه جا منتشر شده کم کم غرغر ها و نارضایتی ها هم بیرون می آید و پای شرارت هم به این جهان نقاشی باز می شود. چه چیزی بهتر از پاک کن! اما پاک کن از پاک کردن لذت می برد و مثل مرگ پایانی می شود بر وجود همهی تصاویر و داستانهایشان که مداد خلق کرده و باید به فکر چاره افتاد. همیشه چاره ای هست و می توان به حل مساله امید بست.
در این داستان که به شکل کنایی نوعی آفرینش و نام گذاری مخلوقات و حتا مرگ آنها تداعی می شود ، مخاطبان کودک و بزرگسال می توانند یکبار خود را همچون مداد ماجرا در جایگاه خالق ببینند و تصمیم بگیرند به بود و نبود موجودات. چالشی مهم چه کسانی باشند و چرا؟ چه کسانی حذف شوند؟ چرا ؟
✏️ایده قصه بسیار درخشان است و پرداخت آن شکل گرفته؛ تصویرگری ساده اما ممتاز ان جا برای تصاویر ذهنی مخاطب باز گذارده و ترجمه روان و طنازانه رضی هیرمندی کار را تمام کرده است.
امتیاز من به ایده، پرداخت، تصویر، ترجمه و کیفیت نشر پنج ستاره درخشان است. سحر سلطانی http://iranb4c.com/?p=975
کتابستان کودک و نوجوان ایران
مداد/ نوشته الن البرگ / ترجمه رضی هیرمندی - کتابستان کودک و نوجوان ایران
#مداد الن البرگ رضی هیرمندی روزی روزگاری مدادی بود یک مداد کوچولوی تنها ، همین و بس. او مدتها گوشه ای افتاده بود تا اینکه یک روز تکانی به خود داد و کمی لرزید. راه افتاد و بنا کرد به نقاشی. پسری کشید به اسم بانجو، بانجو گفت: برای من یک سگ بکش! یک …
#برای_هرچیز_آماده_ام
کی کو کاسا
مینا پورشعبانی
🦆یک روز روشن آفتابی خانم اردکه سبد پیک نیک اش را برداشت و به خانه ی راکن رفت. از راکن پرسید: برای گردش آماده ای؟ راکن گفت: اِ… خب! نظرم عوض شد من نمیام! خانم اردک پرسید: چرا نمیای؟
🦝راکن جواب داد: راستش فکر کردم اگر زنبورهای خطرناک به ما حمله کنند چه اتفاقی می افتد؟دنبالمان کنند و بیفتیم توی رودخانه؟اگر توفان ترسناکی شروع شود چطور زنده بمانیم؟ اگر به غاری پناه ببریم و قبل از ما یک اژدهای وحشتناک آنجا باشد چی؟ هر دو جیغ زنان رفتند زیر پتو و راکن گفت این اتفاق ها می توانند بیفتند و گردش ها خطرناکند. خانم اردکه مقداری فکر کرد و گفت راست می گویی راکن اما اگر به جای زنبورهای خطرناک چند پروانه زیبا ببینیم چی؟ آب بازی کنیم وبادبادک هوا کنیم و با یک اژدهای کوچک با نمک روبرو بشویم چه؟ راکن حسابی ذوق کرد پس منتظر چی هستی بزن بریم! اما قبلش صبر کن حاضر شوم. راکن رفت و زمان طولانی بعد با سروریخت جالبی برگشت ، تا چشم خانم اردکه به او افتاد زد زیر خنده …
🐲 #مفاهیم_کلیدی
گردش
لذت /خطر
جهان بیرون
اسیب/ تفریح
امن/ ناامن
خود مراقبتی /دگر مراقبتی
خوش بینی / بدبینی / واقع بینی
احتیاط
مشارکت
ناشناخته ها
هزینه/ فایده
#تکنیکهای_کاربردی
لذت جویی
لذت سازی
پیش بینی
جهانگشایی
تجهیز شدن
ماجراجویی
اکتشاف
جرات ورزی
🐉اردکی که دو زیست آبی و خشکی را تجربه می کند از راکن می خواهد با هم به پیک نیک بروند اما راکن نگران خطرهای پیش بینی نشده است. اردک از زیبایی های گشت و گذار در جهان می گوید و راکن از خطرهای همواره ممکن در مسیر. اردک لذت ها را بر می شمارد و راکن خطر ها و اسیب ها را. اما نگرانی های راکن باعث نمی شود تن به گردش ندهد و زیر پتو بخزد ؛ او کاملا مجهز و با سازو کار احتیاطی به جهان بیرون پا می گذارد.
جهان به افراد خوش بین نیاز دارد تا هواپیمای پرنده در دل آسمان را بسازند، ریسک کنند و مرزهای وجودی را بگشایند و به افراد بدبین نیاز دارد تا چتر نجات بسازند. مراقبت و پیش بینی خطرها و دیدن نادیده ها را انجام دهند.
در این قصه دو قهرمان داریم با جهانی که باید کشف شود. نمی توان هیچ کدام را ارزش گذاری کرد اینکه کدام مفیدتر و خوش سفرترند. اما می توان تغییر نگاه از ابتدا تا انتهای کتاب را در مخاطب دید. حس احترامی که برای خود مراقبتی و حواس جمع راکون ایجاد می شود.
با یک قصه تعادلی بدون مذمت عاقبت اندیشی و کندی در ریسک روبرو هستیم. بدون هیچ شعاری همراه می شویم در فرآیندی برای درک تعادل جهان. و به جان کشیدن شیره ی لذت بخش زندگی. لذت ها ساختنی اند اما حتما به فکر و ابزار نیازمندند.
⭐️امتیاز من به ایده درخشان، پرداخت سنجیده و روان، ترجمه ی شیرین و تصویرگری بسیار خوب کتاب پنج ستاره از پنج است.
سحر سلطانیhttp://iranb4c.com/?p=983
کی کو کاسا
مینا پورشعبانی
🦆یک روز روشن آفتابی خانم اردکه سبد پیک نیک اش را برداشت و به خانه ی راکن رفت. از راکن پرسید: برای گردش آماده ای؟ راکن گفت: اِ… خب! نظرم عوض شد من نمیام! خانم اردک پرسید: چرا نمیای؟
🦝راکن جواب داد: راستش فکر کردم اگر زنبورهای خطرناک به ما حمله کنند چه اتفاقی می افتد؟دنبالمان کنند و بیفتیم توی رودخانه؟اگر توفان ترسناکی شروع شود چطور زنده بمانیم؟ اگر به غاری پناه ببریم و قبل از ما یک اژدهای وحشتناک آنجا باشد چی؟ هر دو جیغ زنان رفتند زیر پتو و راکن گفت این اتفاق ها می توانند بیفتند و گردش ها خطرناکند. خانم اردکه مقداری فکر کرد و گفت راست می گویی راکن اما اگر به جای زنبورهای خطرناک چند پروانه زیبا ببینیم چی؟ آب بازی کنیم وبادبادک هوا کنیم و با یک اژدهای کوچک با نمک روبرو بشویم چه؟ راکن حسابی ذوق کرد پس منتظر چی هستی بزن بریم! اما قبلش صبر کن حاضر شوم. راکن رفت و زمان طولانی بعد با سروریخت جالبی برگشت ، تا چشم خانم اردکه به او افتاد زد زیر خنده …
🐲 #مفاهیم_کلیدی
گردش
لذت /خطر
جهان بیرون
اسیب/ تفریح
امن/ ناامن
خود مراقبتی /دگر مراقبتی
خوش بینی / بدبینی / واقع بینی
احتیاط
مشارکت
ناشناخته ها
هزینه/ فایده
#تکنیکهای_کاربردی
لذت جویی
لذت سازی
پیش بینی
جهانگشایی
تجهیز شدن
ماجراجویی
اکتشاف
جرات ورزی
🐉اردکی که دو زیست آبی و خشکی را تجربه می کند از راکن می خواهد با هم به پیک نیک بروند اما راکن نگران خطرهای پیش بینی نشده است. اردک از زیبایی های گشت و گذار در جهان می گوید و راکن از خطرهای همواره ممکن در مسیر. اردک لذت ها را بر می شمارد و راکن خطر ها و اسیب ها را. اما نگرانی های راکن باعث نمی شود تن به گردش ندهد و زیر پتو بخزد ؛ او کاملا مجهز و با سازو کار احتیاطی به جهان بیرون پا می گذارد.
جهان به افراد خوش بین نیاز دارد تا هواپیمای پرنده در دل آسمان را بسازند، ریسک کنند و مرزهای وجودی را بگشایند و به افراد بدبین نیاز دارد تا چتر نجات بسازند. مراقبت و پیش بینی خطرها و دیدن نادیده ها را انجام دهند.
در این قصه دو قهرمان داریم با جهانی که باید کشف شود. نمی توان هیچ کدام را ارزش گذاری کرد اینکه کدام مفیدتر و خوش سفرترند. اما می توان تغییر نگاه از ابتدا تا انتهای کتاب را در مخاطب دید. حس احترامی که برای خود مراقبتی و حواس جمع راکون ایجاد می شود.
با یک قصه تعادلی بدون مذمت عاقبت اندیشی و کندی در ریسک روبرو هستیم. بدون هیچ شعاری همراه می شویم در فرآیندی برای درک تعادل جهان. و به جان کشیدن شیره ی لذت بخش زندگی. لذت ها ساختنی اند اما حتما به فکر و ابزار نیازمندند.
⭐️امتیاز من به ایده درخشان، پرداخت سنجیده و روان، ترجمه ی شیرین و تصویرگری بسیار خوب کتاب پنج ستاره از پنج است.
سحر سلطانیhttp://iranb4c.com/?p=983
کتابستان کودک و نوجوان ایران
برای هر چیز آماده ام / نوشته :کی کو کاسا/ ترجمه مینا پور شعبانی - کتابستان کودک و نوجوان ایران
#برای_هرچیز_آماده_ام کی کو کاسا مینا پورشعبانی یک روز روشن آفتابی خانم اردکه سبد پیک نیک اش را برداشت و به خانه ی راکن رفت. از راکن پرسید: برای گردش آماده ای؟ راکن گفت: اِ… خب! نظرم عوض شد من نمیام! خانم اردک پرسید: چرا نمیای؟ راکن جواب داد: راستش فکر کردم…
#افسانه_های_کهن_ایران
#شال_ترس_ممد(محمدِشغال ترس)
#گیلان #بازنویسی_سحرسلطانی
در روزگاران قدیم کنار جنگلهای انبوه گیلان ، جنگلبانی بود که قدی بلند و هیبتی رشید داشت نامش «ممد» بود او کلبه ای کنار جنگل داشت و با همسرش «رعنا» زندگی می کرد. ممد از هیچ چیز نمی ترسید جز شغال، وقتی سایه شغالی به مرغدانی نزدیک می شد دست و پایش را گم می کرد و سرگیجه می گرفت و از حال می رفت! رعنا که می آمد از مرغدانی تخم مرغ بردارد می دید چه اتفاقی افتاده و بلاخره یک روز عصبانی شد و به شوهرش گفت: ممد! وقتی می روی در اعماق جنگل برای نگهداری از حیوانات از هیچ حیوانی نمی ترسی چرا از شغال ها می ترسی؟ باید فکر کنی و بفهمی !
ممد قبول کرد ، تفنگ و تبر و طنابی که خودش با نی های مرداب بافته بود را بر داشت و راه افتاد در جنگل ، رفت و رفت تا شب شد. کلبه ای دید و سرو صدایی شنید. گفت هر چه باداباد، اگر صاحب کلبه اجازه دهد امشب اینجا می مانم تا با خودم فکر کنم.
در زد و داخل شد. ای عجب! به جای آدمیزاد سه غول با شاخ و دم نشسته بودند و غذا می خوردند. غول سیاه غرشی کرد و به غول سرخ و غول زرد گفت : ببینید کی اومده ! لقمه تازه از راه رسیده.
ممد گفت: من لقمه ام یا شما سه تا ؟ داد نزن، هوار نکن! سه تا شرط می گذارم اگر برنده شدید من را بخورید . اگر من بردم هر سه تا تون را یک لقمه می کنم .
غول ها قبول کردند.
شرط اول این است که من می روم کنار دیوار . هر کدامتان گنده تر و پر زور تر است بیاید و قوی ترین مشت اش را بزند به شانه ی من. غول سیاه که از همه بزرگتر بود می رود و تا می خواهد مشت محکم به شانه ممد بزند ممد جا خالی می دهد و مشت او به دیوار می خورد و از درد به خودش می پیجد: ای داد ! ای فغان!
ممد می گوید حالا نوبت من است. وایسا کنار دیوار. غول می ایستد. ممد به جای مشت تبرش را می زند به شانه غول سیاه. غول زار زار گریه می کند این چه مشتی بود؟ ممد می گوید مشت نبود که! انگشت کوچکه دستم را زدم بهت.
شرط دوم این است که هر کسی بلندترین موی اش را بیاورد برنده است. غول سرخ که موهایش تا زمین بود یک تار مویش را می کند. می گذارد وسط اندازه می گیرند می شود چهار متر. ممد طنابی را که با نی های مردابی بافته بود می آورد و اندازه می گیرند می شود هفت متر . باز هم ممد برنده می شود.
غول ها که حسابی عصبانی بودند و از ممد می ترسیدند گفتند قبول نیست حالا نوبت ماست شرط بگذاریم. ممد می گوید قبول!
غول زرد می گوید هر کسی یک سنگ پرت می کنیم هر کی بیشتر پرت کرد برنده است. غول سنگ را پرت کرد رفت در جنگل و خورد به شاخه های درخت و صدای بلندی آمد. ممد به جای سنگ یک گلوله از تفنگ شلیک کرد و یک صدای بلند شلیک در جنگل پیچید پرنده ها و حیوانات جنگل ترسیدند و جیغ و داد کردند و از لانه هایشان بیرون زدند.
غول ها که حسابی از ممد ترسیده بودند گفتند تو شرطها را بردی لطفا ما را نخور، ما نوکرت می شویم.
ممد گفت امشب خسته ام و می خواهم بخوابم . اگر سرو صدا کنید فردا به جای صبحانه می خورمتان.
غول ها گفتند برو در اتاق گرم و نرم و در تخت ما بخواب. ممد قبول کرد. وقتی رفت در اتاق و در را بست . با خودش گفت احتیاط شرط عقل است بهتر است بروم در کمد غول ها بخوابم یک متکای بزرگ می گذارد زیر پتو روی تخت و می رود در کمد و در را می بندد. غولها که خیلی ترسیده بودند نصف شب تصمیم می گیرند بروند ممد را در خواب گیر بیندازند و انقدر کتکش بزنند تا بمیرد و صبحانه انها را نخورد. حمله می کنند به اتاق تاریک و متکای زیر پتور را با مشت و لگد له می کنند. @iranb4c
#شال_ترس_ممد(محمدِشغال ترس)
#گیلان #بازنویسی_سحرسلطانی
در روزگاران قدیم کنار جنگلهای انبوه گیلان ، جنگلبانی بود که قدی بلند و هیبتی رشید داشت نامش «ممد» بود او کلبه ای کنار جنگل داشت و با همسرش «رعنا» زندگی می کرد. ممد از هیچ چیز نمی ترسید جز شغال، وقتی سایه شغالی به مرغدانی نزدیک می شد دست و پایش را گم می کرد و سرگیجه می گرفت و از حال می رفت! رعنا که می آمد از مرغدانی تخم مرغ بردارد می دید چه اتفاقی افتاده و بلاخره یک روز عصبانی شد و به شوهرش گفت: ممد! وقتی می روی در اعماق جنگل برای نگهداری از حیوانات از هیچ حیوانی نمی ترسی چرا از شغال ها می ترسی؟ باید فکر کنی و بفهمی !
ممد قبول کرد ، تفنگ و تبر و طنابی که خودش با نی های مرداب بافته بود را بر داشت و راه افتاد در جنگل ، رفت و رفت تا شب شد. کلبه ای دید و سرو صدایی شنید. گفت هر چه باداباد، اگر صاحب کلبه اجازه دهد امشب اینجا می مانم تا با خودم فکر کنم.
در زد و داخل شد. ای عجب! به جای آدمیزاد سه غول با شاخ و دم نشسته بودند و غذا می خوردند. غول سیاه غرشی کرد و به غول سرخ و غول زرد گفت : ببینید کی اومده ! لقمه تازه از راه رسیده.
ممد گفت: من لقمه ام یا شما سه تا ؟ داد نزن، هوار نکن! سه تا شرط می گذارم اگر برنده شدید من را بخورید . اگر من بردم هر سه تا تون را یک لقمه می کنم .
غول ها قبول کردند.
شرط اول این است که من می روم کنار دیوار . هر کدامتان گنده تر و پر زور تر است بیاید و قوی ترین مشت اش را بزند به شانه ی من. غول سیاه که از همه بزرگتر بود می رود و تا می خواهد مشت محکم به شانه ممد بزند ممد جا خالی می دهد و مشت او به دیوار می خورد و از درد به خودش می پیجد: ای داد ! ای فغان!
ممد می گوید حالا نوبت من است. وایسا کنار دیوار. غول می ایستد. ممد به جای مشت تبرش را می زند به شانه غول سیاه. غول زار زار گریه می کند این چه مشتی بود؟ ممد می گوید مشت نبود که! انگشت کوچکه دستم را زدم بهت.
شرط دوم این است که هر کسی بلندترین موی اش را بیاورد برنده است. غول سرخ که موهایش تا زمین بود یک تار مویش را می کند. می گذارد وسط اندازه می گیرند می شود چهار متر. ممد طنابی را که با نی های مردابی بافته بود می آورد و اندازه می گیرند می شود هفت متر . باز هم ممد برنده می شود.
غول ها که حسابی عصبانی بودند و از ممد می ترسیدند گفتند قبول نیست حالا نوبت ماست شرط بگذاریم. ممد می گوید قبول!
غول زرد می گوید هر کسی یک سنگ پرت می کنیم هر کی بیشتر پرت کرد برنده است. غول سنگ را پرت کرد رفت در جنگل و خورد به شاخه های درخت و صدای بلندی آمد. ممد به جای سنگ یک گلوله از تفنگ شلیک کرد و یک صدای بلند شلیک در جنگل پیچید پرنده ها و حیوانات جنگل ترسیدند و جیغ و داد کردند و از لانه هایشان بیرون زدند.
غول ها که حسابی از ممد ترسیده بودند گفتند تو شرطها را بردی لطفا ما را نخور، ما نوکرت می شویم.
ممد گفت امشب خسته ام و می خواهم بخوابم . اگر سرو صدا کنید فردا به جای صبحانه می خورمتان.
غول ها گفتند برو در اتاق گرم و نرم و در تخت ما بخواب. ممد قبول کرد. وقتی رفت در اتاق و در را بست . با خودش گفت احتیاط شرط عقل است بهتر است بروم در کمد غول ها بخوابم یک متکای بزرگ می گذارد زیر پتو روی تخت و می رود در کمد و در را می بندد. غولها که خیلی ترسیده بودند نصف شب تصمیم می گیرند بروند ممد را در خواب گیر بیندازند و انقدر کتکش بزنند تا بمیرد و صبحانه انها را نخورد. حمله می کنند به اتاق تاریک و متکای زیر پتور را با مشت و لگد له می کنند. @iranb4c
صبح که می شود ممد از کمد می اید بیرون و می رود سراغ غول ها. غول ها که او را می ببند شروع می کنندبه گریه و زاری. ممد می گوید چه خبر است؟ چقدر اتاقتان پشه داشت. دیشب که خواب بودم چند تا پشه آمدند و نیشم زدند. حالا وقت صبحانه است اب بگذارید بجوشد تا یکی یکی بپزم و بخورمتان! غول ها گفتند ما هرچه گنج داریم می دهیم به تو ما را نخور. گنج های هفت سرزمین را که دزدیده بودند می اوردند برای ممد. ممد می گوید گنج ها را بریزید در کیسه ببریم خانه ی ما .
ممد جلو وغولها کیسه به دوش پشت سرش راه می افتند به خانه ممد که می رسند ممد زود می رود و ماجرا را برای همسرش رعنا تعریف می کند. رعنا می گوید : افرین به هوشت مرد شجاع! بیا کاری کنیم که غولها بروند از این جنگل برای همیشه و مردم را راحت بگذارند. ممد می گوید چه کنیم؟ رعنا می گوید: کیسه ها را که آوردند من گنجها را خالی می کنم با کاه پر میکنم و تو صدایم کن.
غول ها کیسه ها را به رعنا تحویل می دهند. رعنا می گوید زحمت کشیدید صبر کنید یک شربتی چیزی بیاورم خستگی در کنید. زیر درخت نارون بشینید تا بیایم. چند دقیقه بعد ممد رعنا را صدا می کند. رعنا در حالی که کیسه های پر کاه را سر انگشت گرفته می اید می گوید این گنج های هفت سرزمین شماست؟ این ها به این سبکی به چه درد ما می خورد. غولها که حسابی از زور رعنا ترسیده بودند و با خودشان فکر می کردند ما این همه عرق ریختیم و زور زدیم کیسه ها را بیاریم این زن با نوک انگشت گرفته ، پس اگر عصبانی بشود همراه شوهرش ما را می کشد پا به فرار گذاشتند.
همینجور که بر سر می زدند و می دویدند رسیدند به شغال. شغال پرسید غول ها چرا اینقدر گریه می کنید چه بلایی سرتان آمده؟ غولها ماجرا را گفتند. شغال شروع کرد به خنده حالا نخند کی بخند! گفت : ممد ترسو را می گویید او شما را ترسانده؟ بیاید برویم نشانتان بدهم چقدر ترسو است. یک شاخه انگور می کند و اندازد در گردنش و سر آن را می دهد دست غول ها و می گوید: این شاخه را بگیرید تا نترسید من با شما هستم و ممد از شغالها می ترسد. برویم حسابش را برسیم.
غول ها و شغال به پشت دیوار خانه ممد که رسیدند. ممد چشمش افتاد به شغال ؛ الان وقتش بود تا به خودش نشان دهد که زیرکی ، ترس را شکست می دهد. رفت پشت نرده های چوبی ایوان داد زد: آهای شغاله باز بدقولی کردی؟تو که میدانی فردا میهمانی داریم. هزار هزار فامیل داریم. به جای پنج تا غول سه تا اوردی برای کباب؟
غولها تا این حرفهای ممد را شنیدند نعره کشیدند و دویدند. شاخه انگور دور گردن شغال پیچید و نفسش را برید.@iranb4c
ممد جلو وغولها کیسه به دوش پشت سرش راه می افتند به خانه ممد که می رسند ممد زود می رود و ماجرا را برای همسرش رعنا تعریف می کند. رعنا می گوید : افرین به هوشت مرد شجاع! بیا کاری کنیم که غولها بروند از این جنگل برای همیشه و مردم را راحت بگذارند. ممد می گوید چه کنیم؟ رعنا می گوید: کیسه ها را که آوردند من گنجها را خالی می کنم با کاه پر میکنم و تو صدایم کن.
غول ها کیسه ها را به رعنا تحویل می دهند. رعنا می گوید زحمت کشیدید صبر کنید یک شربتی چیزی بیاورم خستگی در کنید. زیر درخت نارون بشینید تا بیایم. چند دقیقه بعد ممد رعنا را صدا می کند. رعنا در حالی که کیسه های پر کاه را سر انگشت گرفته می اید می گوید این گنج های هفت سرزمین شماست؟ این ها به این سبکی به چه درد ما می خورد. غولها که حسابی از زور رعنا ترسیده بودند و با خودشان فکر می کردند ما این همه عرق ریختیم و زور زدیم کیسه ها را بیاریم این زن با نوک انگشت گرفته ، پس اگر عصبانی بشود همراه شوهرش ما را می کشد پا به فرار گذاشتند.
همینجور که بر سر می زدند و می دویدند رسیدند به شغال. شغال پرسید غول ها چرا اینقدر گریه می کنید چه بلایی سرتان آمده؟ غولها ماجرا را گفتند. شغال شروع کرد به خنده حالا نخند کی بخند! گفت : ممد ترسو را می گویید او شما را ترسانده؟ بیاید برویم نشانتان بدهم چقدر ترسو است. یک شاخه انگور می کند و اندازد در گردنش و سر آن را می دهد دست غول ها و می گوید: این شاخه را بگیرید تا نترسید من با شما هستم و ممد از شغالها می ترسد. برویم حسابش را برسیم.
غول ها و شغال به پشت دیوار خانه ممد که رسیدند. ممد چشمش افتاد به شغال ؛ الان وقتش بود تا به خودش نشان دهد که زیرکی ، ترس را شکست می دهد. رفت پشت نرده های چوبی ایوان داد زد: آهای شغاله باز بدقولی کردی؟تو که میدانی فردا میهمانی داریم. هزار هزار فامیل داریم. به جای پنج تا غول سه تا اوردی برای کباب؟
غولها تا این حرفهای ممد را شنیدند نعره کشیدند و دویدند. شاخه انگور دور گردن شغال پیچید و نفسش را برید.@iranb4c
«عموی بزرگ و کوچک عجیب من» و ما
سحر سلطانی
عصر داغ ۱۰ تیر ماه خنکای دلچسبی داشت، بزرگداشت مترجم آثار «شل سیلور استاین» در ایران «رضی هیرمندی» بود که با دیدن نمایش «عموی عجیب بزرگ کوچیک من» در سالن نمایش کانون پرورش فکری کودک و نوجوان ایران همراه شد.
دیدار با فعالان حوزه ی کودک و نوجوان اعم از نویسندگان ، مترجمان ، ناشران و منتقدان در کنار خانواده ها فرصت کمیابی است که با همت ناصر آویژه و گیتا داودی و تیم خوب همراه و پشتیبان آنها میسر شد.
نمایش «عموی عجیب بزرگ و کوچیک من» تلاشی بود برای غبار روبی از نویسنده و شاعر طناز ادبیات کودک و بزرگسال جهان شل سیلور استاین یا عمو شلبی و نوآوری بدیع و ارزشمندی بود برای پاسداشت مترجمی توانمند که با قلم طناز و گنجینه ی لغات فارسی اش عمو شبلی را در چهار دهه اخیر به ایرانی ها معرفی نمود.
قصه در یک کتابخانه آغاز می شود، در دل زمستان و بخاری خراب اما حضور رنگی و گرم مدیر کتابخانه در کنار سارا، دخترکی که درگیر حادثه تصادفی شده ، خود را مقصر می داند و قدرت تکلم و راه رفتنش تحت تاثیر شوک پس از حادثه دچار اختلال شده است؛ آغازگر اتفاقات شورمندانه ای می شود.
🌱 نقاط قوتی که در نمایش عموی عجیب می توانم به اختصار بیان کنم :
١. این نمایش صرفا برای کودکان نیست، نمایش« خانواده» است. برای «همه سالان» به تعبیری صفر تا صد سال .
٢.درون مایه قصه مفهوم فلسفی «مرگ» و آری گویی به زندگی است.
٣. جلوه های بصری ، رنگ ها ، موسیقی و حرکات موزون به خوبی در دل قصه جاری شده اند.
۴. روایت قصه با محوریت مجموعه قصه ها و اشعار شل سیلور استاین چفت و بست محکمی دارد.
۵. «فلسفه ی طبیعت» با تاکید بر جایگاه زمستان ، برف و گذر از نیستی به هستی جایگاه درخشانی در پرداخت قصه دارد.
۶. تکیه بر نیروی «رهایی بخشی» و «امید افزایی» ادبیات برای رهایی از رنج و افسردگی به شایستگی طرح شده است.
٧. کمک به «خود» پیش از تکیه بر کمکهای «دیگری» مهمترین مهارت برجسته شده در دل روایت است.
٨. استفاده از عناصر کمکی در کنار ادبیات مانند ساز زدن و یادگاریهای به جا مانده از متوفیان برای رهایی از اندوه مرگ عزیزان نکته قابل تاملی است.
٩. به کار گیری ابزار عینی سازی بصری « انیمیشن» برای مرور خاطرات و خیال ورزی های قهرمان قصه تکنیک کارایی برای غنی سازی رشته مفاهیم نمایش بود.
١٠. اشاره به مفهوم «نسبیت» حتا در مفاهیم و احساسات بنیادی زندگی مثل شادی و غم از مهمترین تکنیک های فلسفی در بطن نمایش بود که کاملا بر اشعار و قصه های شل سیلور استاین تکیه داشت.
١١. «پذیرش» خود فارغ از «مقصریابی»؛ مبتنی بر اصل شور زندگی هم از مولفه های مهمی بود که به شکل زیر پوستی در لایه های مختلف روایت نمایش جاری بود.
١٢. دیالکتیک میان مرگ و زندگی و انتخابگری انسان برای شوریدن میان رنج ها مهمترین مختصات طرح شده در دل این اثر بود.
🌱نقاط ضعفی که پتانسیل اصلاح دارند تا این اثر را در حوزه نمایش کودک و خانواده تبدیل به یک شاهکار کنند :
الف: طولانی بودن نمایش و تکثر روایت ها و اپیزودهای برگرفته از آثار شل سیلور استاین استاندارد زمانی نمایش ویژه ی خردسال را نداشت و خردسالان درون سالن در اواسط اثر نا آرام یا کلافه می شدند که با وجود گرمی هوا و کیفیت بد سالن و صندلی ها ، لذت تماشای اثر را برای آنها زایل می کرد.
ب: همدلی فعال عمه با سارا هنگام طرح ماجرای زندگی اش باعث می شود دوز مرگ قصه یک باره بسیار بالا رفته و خردسالان در مواجهه با مفهوم از دست دادن خانواده دچار هراس های اضطرابی شوند. طرح قصه ی عمه برای همدلی بسیار غلیظ و دردافزا بود.
ج: مفهوم نسبیت و جزییات پردازی در اپیزود مربوط به اسب تک شاخ یک مفهوم پیچیده فلسفی است و با توجه به تکیه نویسنده بر اصل قصه شل سیلور استاین ، به خوبی برای خردسالان و کودکان طرح و پرداخت شکل نگرفت. در حالی که بزرگسال با خورجین پر تجربیات زیسته می تواند با این اپیزود ارتباط مفهومی برقرار کند.
د: اپیزود سه کودک شاد در باغ و نیش زنبورها هم انتخاب خوبی بود که با شعارگویی مستقیم تمام شد که نمی توان اثربخشی روشن و راهبردی از ان در اذهان کودکان انتظار داشت.
ه: وقتی برای کودکان از مفهوم پیچیده مرگ سخن می گوییم یکی از مهمترین عناصر کاربردی در رهایی از هراس مرگ مولفه «سوگواری» است. اینکه ادبیات و مرور خاطرات به کمک سارا می آیند تا او تصمیم بگیرد خود را از رنج فقدان بزرگ رخ داده در زندگی اش نجات دهد بدون طی فرایند سوگواری ناممکن است. در کنار حرکات موزون بسیار زیبا و شور افرین توجه و تکیه بر رسمیت «مولفه سوگ» به عنوان حق کودک امری بود که در دل این نمایش شفاف نشده بود. پذیرش واقعه و به صلح رسیدن با فقدان از مجرای سوگواری می گذرد و یکباره نمی تواند منجر به انتخاب زندگی و شور به جای رنج نیستی شود.⬇️⬇️
سحر سلطانی
عصر داغ ۱۰ تیر ماه خنکای دلچسبی داشت، بزرگداشت مترجم آثار «شل سیلور استاین» در ایران «رضی هیرمندی» بود که با دیدن نمایش «عموی عجیب بزرگ کوچیک من» در سالن نمایش کانون پرورش فکری کودک و نوجوان ایران همراه شد.
دیدار با فعالان حوزه ی کودک و نوجوان اعم از نویسندگان ، مترجمان ، ناشران و منتقدان در کنار خانواده ها فرصت کمیابی است که با همت ناصر آویژه و گیتا داودی و تیم خوب همراه و پشتیبان آنها میسر شد.
نمایش «عموی عجیب بزرگ و کوچیک من» تلاشی بود برای غبار روبی از نویسنده و شاعر طناز ادبیات کودک و بزرگسال جهان شل سیلور استاین یا عمو شلبی و نوآوری بدیع و ارزشمندی بود برای پاسداشت مترجمی توانمند که با قلم طناز و گنجینه ی لغات فارسی اش عمو شبلی را در چهار دهه اخیر به ایرانی ها معرفی نمود.
قصه در یک کتابخانه آغاز می شود، در دل زمستان و بخاری خراب اما حضور رنگی و گرم مدیر کتابخانه در کنار سارا، دخترکی که درگیر حادثه تصادفی شده ، خود را مقصر می داند و قدرت تکلم و راه رفتنش تحت تاثیر شوک پس از حادثه دچار اختلال شده است؛ آغازگر اتفاقات شورمندانه ای می شود.
🌱 نقاط قوتی که در نمایش عموی عجیب می توانم به اختصار بیان کنم :
١. این نمایش صرفا برای کودکان نیست، نمایش« خانواده» است. برای «همه سالان» به تعبیری صفر تا صد سال .
٢.درون مایه قصه مفهوم فلسفی «مرگ» و آری گویی به زندگی است.
٣. جلوه های بصری ، رنگ ها ، موسیقی و حرکات موزون به خوبی در دل قصه جاری شده اند.
۴. روایت قصه با محوریت مجموعه قصه ها و اشعار شل سیلور استاین چفت و بست محکمی دارد.
۵. «فلسفه ی طبیعت» با تاکید بر جایگاه زمستان ، برف و گذر از نیستی به هستی جایگاه درخشانی در پرداخت قصه دارد.
۶. تکیه بر نیروی «رهایی بخشی» و «امید افزایی» ادبیات برای رهایی از رنج و افسردگی به شایستگی طرح شده است.
٧. کمک به «خود» پیش از تکیه بر کمکهای «دیگری» مهمترین مهارت برجسته شده در دل روایت است.
٨. استفاده از عناصر کمکی در کنار ادبیات مانند ساز زدن و یادگاریهای به جا مانده از متوفیان برای رهایی از اندوه مرگ عزیزان نکته قابل تاملی است.
٩. به کار گیری ابزار عینی سازی بصری « انیمیشن» برای مرور خاطرات و خیال ورزی های قهرمان قصه تکنیک کارایی برای غنی سازی رشته مفاهیم نمایش بود.
١٠. اشاره به مفهوم «نسبیت» حتا در مفاهیم و احساسات بنیادی زندگی مثل شادی و غم از مهمترین تکنیک های فلسفی در بطن نمایش بود که کاملا بر اشعار و قصه های شل سیلور استاین تکیه داشت.
١١. «پذیرش» خود فارغ از «مقصریابی»؛ مبتنی بر اصل شور زندگی هم از مولفه های مهمی بود که به شکل زیر پوستی در لایه های مختلف روایت نمایش جاری بود.
١٢. دیالکتیک میان مرگ و زندگی و انتخابگری انسان برای شوریدن میان رنج ها مهمترین مختصات طرح شده در دل این اثر بود.
🌱نقاط ضعفی که پتانسیل اصلاح دارند تا این اثر را در حوزه نمایش کودک و خانواده تبدیل به یک شاهکار کنند :
الف: طولانی بودن نمایش و تکثر روایت ها و اپیزودهای برگرفته از آثار شل سیلور استاین استاندارد زمانی نمایش ویژه ی خردسال را نداشت و خردسالان درون سالن در اواسط اثر نا آرام یا کلافه می شدند که با وجود گرمی هوا و کیفیت بد سالن و صندلی ها ، لذت تماشای اثر را برای آنها زایل می کرد.
ب: همدلی فعال عمه با سارا هنگام طرح ماجرای زندگی اش باعث می شود دوز مرگ قصه یک باره بسیار بالا رفته و خردسالان در مواجهه با مفهوم از دست دادن خانواده دچار هراس های اضطرابی شوند. طرح قصه ی عمه برای همدلی بسیار غلیظ و دردافزا بود.
ج: مفهوم نسبیت و جزییات پردازی در اپیزود مربوط به اسب تک شاخ یک مفهوم پیچیده فلسفی است و با توجه به تکیه نویسنده بر اصل قصه شل سیلور استاین ، به خوبی برای خردسالان و کودکان طرح و پرداخت شکل نگرفت. در حالی که بزرگسال با خورجین پر تجربیات زیسته می تواند با این اپیزود ارتباط مفهومی برقرار کند.
د: اپیزود سه کودک شاد در باغ و نیش زنبورها هم انتخاب خوبی بود که با شعارگویی مستقیم تمام شد که نمی توان اثربخشی روشن و راهبردی از ان در اذهان کودکان انتظار داشت.
ه: وقتی برای کودکان از مفهوم پیچیده مرگ سخن می گوییم یکی از مهمترین عناصر کاربردی در رهایی از هراس مرگ مولفه «سوگواری» است. اینکه ادبیات و مرور خاطرات به کمک سارا می آیند تا او تصمیم بگیرد خود را از رنج فقدان بزرگ رخ داده در زندگی اش نجات دهد بدون طی فرایند سوگواری ناممکن است. در کنار حرکات موزون بسیار زیبا و شور افرین توجه و تکیه بر رسمیت «مولفه سوگ» به عنوان حق کودک امری بود که در دل این نمایش شفاف نشده بود. پذیرش واقعه و به صلح رسیدن با فقدان از مجرای سوگواری می گذرد و یکباره نمی تواند منجر به انتخاب زندگی و شور به جای رنج نیستی شود.⬇️⬇️
👍1