#دیدگاه_همراهان_جامعه_نو
🔺وسطبازی یا میانهروی و امکانهای سیاستورزی
🖌حسن اسدنیا
▫️اخیراً بعضی از صاحب نظران سیاسی به درستی از عاملیت افراد میانه یا آن گونه که به تمسخر یا حتی توهین به ایشان اطلاق شده: وسطبازان، دفاع کردهاند. به گمان این قلم، دفاعی است درست و به جا. اما موردی که در این میان معمولاً کمتر بدان پرداخته شده، امکان وسطبازی فرد یا جریانی است که واقعاً بتواند نگرانیها، دغدغهها و دلمشغولیهای هر دو سوی دو طیف ناهمگون سیاسی-اجتماعی را ببیند و به درستی به طرف مقابل منتقل کند. کمترین انتظار از این جریان میانه، وسطباز یا هر چه که اسمش را بگذاریم، این است که راوی تمام حقیقت بدون پرده پوشی و مصلحت اندیشی باشد نه فقط قسمتی از آن. این موضوع است که میتواند جریان میانۀ واقعی و مصلح را، از خیل طماعان، کاسبکاران، فرصتطلبان و پوپولیستها جدا کند. به بندبازیای ظریف ماننده است و سختیاش نیز در رعایت دائم همین ظرافت.
جامعه باید این امر را دائم در نظر داشته باشد که آزادی آن بدون دستیابی به حقیقت امری است اگر نگوئیم محال، لااقل موقتی و زودگذر. پاسداری دائمی از حقیقت است که امکان وجود و برخورداری از آزادی را فراهم، و ما را لایق آن میکند و مادامی که حقیقت زیر خاکروبههای دروغ و فریب و شلوغی اطلاعات و آمار نادرست مخفی شود، امکان آزادی نیز سخت میگردد. اگر مقام یا شخصیتی سیاسی- اجتماعی در بروز مواضع یا فعالیتهای خویش به امری دست زده یا سخنانی نابجا گفته، ضمن گفتن تمام حقیقت بدون پرده پوشی و مصلحت اندیشی، بدون لکنت باید از عموم عذر خواسته و در جهت جبران اقدام کند. از عجایب است که ظاهراً این امر نیاز به یادآوری دارد. در سپهر سیاست ایران مصادیق این امر بسیار است. آوردن چند شاهد مثال میتواند راهگشای بحث باشد.
در مثال یکم، یکی از مقامات سابق ساواک که به شکنجه و کشتار مخالفان در زمان پهلوی دوم شهره بوده، در هفتههای اخیر بدون هیچ گونه شرم و خجالتی در تجمعات خارج از کشور دیده میشود، بدون آن که حتی از قربانیان خود عذری خواسته باشد، حال آن که یکی از دلایل برگزاری این تجمعات دادخواهی برای قربانیان سیاسی در داخل کشور است. ظاهراً هنوز که هنوز است، به بهانۀ جنایاتی دیگر، آن جنایات سابق برای برخی چندان جنایت محسوب نمیشود! اگر جریانی که خود را مشروطهخواه میداند، به توجیه اعمال امثال وی دست میزنند که باید گفت از جناح ایشان در آینده نیز انتظار گفتن تمام حقیقت امری است بیهوده.
برای مثال دوم، میتوانیم از سردار سازندگی نام ببریم. هاشمی رفسنجانی که به لطف فاصله گرفتن از قدرت در سالهای اخیر، موفق شد تا حد بسیاری تنفر عامه را نسبت به خود خنثی و حتی به نوعی احترام برای خود تبدیل کند. اطرافیان و خانوادۀ مرحوم گاهی چنان ایشان را در لباس امیرکبیر جا میزنند که گویی مفاسد اقتصادی و مظالمی که از ناحیۀ ایشان در زمانۀ قدر قدرتی به افراد رفت، چیزی نبوده و نیست!
برای مثال سوم، شاید محمدجواد خان ظریف مورد مناسبی باشد. ظریف در دورهای چنان محبوب شد که از این لحاظ در شمار پنج نفر اول مملکت بود. اما زمانی که در برنامهای فرمود علت اینکه وضعیت مملکت به جهت داشتن مسائل سیاسی و اقتصادی چنین است، آن است که خودمان انتخاب کردهایم، یا در جای دیگر اینکه کسی با عناوین سیاسی در زندان نیست، و من خود پروفسور حقوق بشرم، بدل به دروغگویی شد که البته در برابر دروغگویان عصر جدید، راستگویی بزرگوار است!
القصه این که اگر قرار است کسی یا کسانی با عنوان میانهرو یا وسطباز به گفتگو با دو سمت طیف متنازع سیاسی و اجتماعی بپردازند، یادشان باشد، باید تمامی حقیقت را عریان و بی پرده بگویند و از این فاشگویی نهراسند که گرچه در ابتدا دردناک باشد اما پاسداری از حقیقت است که مایه ی قوام و دوام آزادی است.
🆔 @jameeno
🔺وسطبازی یا میانهروی و امکانهای سیاستورزی
🖌حسن اسدنیا
▫️اخیراً بعضی از صاحب نظران سیاسی به درستی از عاملیت افراد میانه یا آن گونه که به تمسخر یا حتی توهین به ایشان اطلاق شده: وسطبازان، دفاع کردهاند. به گمان این قلم، دفاعی است درست و به جا. اما موردی که در این میان معمولاً کمتر بدان پرداخته شده، امکان وسطبازی فرد یا جریانی است که واقعاً بتواند نگرانیها، دغدغهها و دلمشغولیهای هر دو سوی دو طیف ناهمگون سیاسی-اجتماعی را ببیند و به درستی به طرف مقابل منتقل کند. کمترین انتظار از این جریان میانه، وسطباز یا هر چه که اسمش را بگذاریم، این است که راوی تمام حقیقت بدون پرده پوشی و مصلحت اندیشی باشد نه فقط قسمتی از آن. این موضوع است که میتواند جریان میانۀ واقعی و مصلح را، از خیل طماعان، کاسبکاران، فرصتطلبان و پوپولیستها جدا کند. به بندبازیای ظریف ماننده است و سختیاش نیز در رعایت دائم همین ظرافت.
جامعه باید این امر را دائم در نظر داشته باشد که آزادی آن بدون دستیابی به حقیقت امری است اگر نگوئیم محال، لااقل موقتی و زودگذر. پاسداری دائمی از حقیقت است که امکان وجود و برخورداری از آزادی را فراهم، و ما را لایق آن میکند و مادامی که حقیقت زیر خاکروبههای دروغ و فریب و شلوغی اطلاعات و آمار نادرست مخفی شود، امکان آزادی نیز سخت میگردد. اگر مقام یا شخصیتی سیاسی- اجتماعی در بروز مواضع یا فعالیتهای خویش به امری دست زده یا سخنانی نابجا گفته، ضمن گفتن تمام حقیقت بدون پرده پوشی و مصلحت اندیشی، بدون لکنت باید از عموم عذر خواسته و در جهت جبران اقدام کند. از عجایب است که ظاهراً این امر نیاز به یادآوری دارد. در سپهر سیاست ایران مصادیق این امر بسیار است. آوردن چند شاهد مثال میتواند راهگشای بحث باشد.
در مثال یکم، یکی از مقامات سابق ساواک که به شکنجه و کشتار مخالفان در زمان پهلوی دوم شهره بوده، در هفتههای اخیر بدون هیچ گونه شرم و خجالتی در تجمعات خارج از کشور دیده میشود، بدون آن که حتی از قربانیان خود عذری خواسته باشد، حال آن که یکی از دلایل برگزاری این تجمعات دادخواهی برای قربانیان سیاسی در داخل کشور است. ظاهراً هنوز که هنوز است، به بهانۀ جنایاتی دیگر، آن جنایات سابق برای برخی چندان جنایت محسوب نمیشود! اگر جریانی که خود را مشروطهخواه میداند، به توجیه اعمال امثال وی دست میزنند که باید گفت از جناح ایشان در آینده نیز انتظار گفتن تمام حقیقت امری است بیهوده.
برای مثال دوم، میتوانیم از سردار سازندگی نام ببریم. هاشمی رفسنجانی که به لطف فاصله گرفتن از قدرت در سالهای اخیر، موفق شد تا حد بسیاری تنفر عامه را نسبت به خود خنثی و حتی به نوعی احترام برای خود تبدیل کند. اطرافیان و خانوادۀ مرحوم گاهی چنان ایشان را در لباس امیرکبیر جا میزنند که گویی مفاسد اقتصادی و مظالمی که از ناحیۀ ایشان در زمانۀ قدر قدرتی به افراد رفت، چیزی نبوده و نیست!
برای مثال سوم، شاید محمدجواد خان ظریف مورد مناسبی باشد. ظریف در دورهای چنان محبوب شد که از این لحاظ در شمار پنج نفر اول مملکت بود. اما زمانی که در برنامهای فرمود علت اینکه وضعیت مملکت به جهت داشتن مسائل سیاسی و اقتصادی چنین است، آن است که خودمان انتخاب کردهایم، یا در جای دیگر اینکه کسی با عناوین سیاسی در زندان نیست، و من خود پروفسور حقوق بشرم، بدل به دروغگویی شد که البته در برابر دروغگویان عصر جدید، راستگویی بزرگوار است!
القصه این که اگر قرار است کسی یا کسانی با عنوان میانهرو یا وسطباز به گفتگو با دو سمت طیف متنازع سیاسی و اجتماعی بپردازند، یادشان باشد، باید تمامی حقیقت را عریان و بی پرده بگویند و از این فاشگویی نهراسند که گرچه در ابتدا دردناک باشد اما پاسداری از حقیقت است که مایه ی قوام و دوام آزادی است.
🆔 @jameeno
#دیدگاه_همراهان_جامعه_نو
🔹عقل سلیم
🖌اسداله شمائی
▫️در زمانهای دور در روستایی مردی بوده که خود را متخصص بذرپاشی شناسانده بوده و در فصل کاشت همهٔ اهالی روستا بذرهای گندم خود را در اختیار او قرار میدادهاند و او بذرها را میپراکنده و مزد میگرفته.
روزی مردی بذرهایش را بار الاغ میکند و سر زمیناش میبرد و منتظر مرد بذرافشان میشود که بیاید و بذرهایش را بیافشاند.سر زمین به انتظار بذرافشان میماند.اتفاقاً آن روز هوا بسیار سرد بوده،بادبرف و بوران. بذرافشان نمیآید و مرد دیگر نمیتواند به انتظارش بنشیند برمیخیزد و شروع به بذرافشانی میکند.اواخر کار بذرافشان پیدایش میشود رو به مرد میکند و میگوید چرا صبر نکرده و بعد نگاهی به بذرهای افتاده به زمین میکند و بذرها را به مرد نشان میدهد و میگوید این بذر باید این جا میافتاده و آن یکی این جا.
مرد در پاسخ به زبان مادری میگوید:«اونون جانی چیخسین اوردا گؤیرسین بونوندا جانی چیخسین بوردا»
یعنی «اون جونش درآد همون جا سبز بشه این هم جونش درآد همین جا سبز بشه.»
بعد از این ماجرا اهالی روستا خودشان شروع میکنند به بذرافشاندن و دوران رونق دکان بذرافشان به سر میرسد.
حالا حکایت ماست.این که میپنداریم اگر فلان شخص یا سیستم نباشد کسی یا نظامی نیست که بتواند جایش را بگیرد،خطاست. کشور پر از انسانهای تواناست اما از سر عادت کارها را سپردهایم به مدعیان دروغین.
این همه کشور در جهان بدون مقررات مندرآوردی و دست و پاگیر اینجا اموراتشان میچرخد.
چرا ما باید بترسیم از این که فکر کنیم مگر نمیشود طور دیگری قانون نوشت طور دیگری انتخابات برگزار کرد طور دیگری مسکن و ماشین تهیه کرد طور دیگر پوشید طور دیگر مدرسه رفت و درس خواند. طور دیگر زیست.
چرا ما میترسیم سؤالهای ساده بپرسیم.مثلاً چرا ما اجازه نداریم یک بازی والیبال و فوتبال را درست و کامل ببینیم مثل تمام مردم عالم بدون سانسور.و چرا یک صحنه را باید بیست بار به اجبار ببینیم؟
چرا باید پدر بچهٔ شش ساله مجبور باشد در مدرسه فرم پر کند و در آن بنویسد که دین و مذهب طفل شش ساله فلان و بهمان است؟
چرا باید کمر مردم زیر تورم کمرشکن خم شود و نتوانند یقهای برای گرفتن پیدا کنند؟
🆔 @jameeno
🔹عقل سلیم
🖌اسداله شمائی
▫️در زمانهای دور در روستایی مردی بوده که خود را متخصص بذرپاشی شناسانده بوده و در فصل کاشت همهٔ اهالی روستا بذرهای گندم خود را در اختیار او قرار میدادهاند و او بذرها را میپراکنده و مزد میگرفته.
روزی مردی بذرهایش را بار الاغ میکند و سر زمیناش میبرد و منتظر مرد بذرافشان میشود که بیاید و بذرهایش را بیافشاند.سر زمین به انتظار بذرافشان میماند.اتفاقاً آن روز هوا بسیار سرد بوده،بادبرف و بوران. بذرافشان نمیآید و مرد دیگر نمیتواند به انتظارش بنشیند برمیخیزد و شروع به بذرافشانی میکند.اواخر کار بذرافشان پیدایش میشود رو به مرد میکند و میگوید چرا صبر نکرده و بعد نگاهی به بذرهای افتاده به زمین میکند و بذرها را به مرد نشان میدهد و میگوید این بذر باید این جا میافتاده و آن یکی این جا.
مرد در پاسخ به زبان مادری میگوید:«اونون جانی چیخسین اوردا گؤیرسین بونوندا جانی چیخسین بوردا»
یعنی «اون جونش درآد همون جا سبز بشه این هم جونش درآد همین جا سبز بشه.»
بعد از این ماجرا اهالی روستا خودشان شروع میکنند به بذرافشاندن و دوران رونق دکان بذرافشان به سر میرسد.
حالا حکایت ماست.این که میپنداریم اگر فلان شخص یا سیستم نباشد کسی یا نظامی نیست که بتواند جایش را بگیرد،خطاست. کشور پر از انسانهای تواناست اما از سر عادت کارها را سپردهایم به مدعیان دروغین.
این همه کشور در جهان بدون مقررات مندرآوردی و دست و پاگیر اینجا اموراتشان میچرخد.
چرا ما باید بترسیم از این که فکر کنیم مگر نمیشود طور دیگری قانون نوشت طور دیگری انتخابات برگزار کرد طور دیگری مسکن و ماشین تهیه کرد طور دیگر پوشید طور دیگر مدرسه رفت و درس خواند. طور دیگر زیست.
چرا ما میترسیم سؤالهای ساده بپرسیم.مثلاً چرا ما اجازه نداریم یک بازی والیبال و فوتبال را درست و کامل ببینیم مثل تمام مردم عالم بدون سانسور.و چرا یک صحنه را باید بیست بار به اجبار ببینیم؟
چرا باید پدر بچهٔ شش ساله مجبور باشد در مدرسه فرم پر کند و در آن بنویسد که دین و مذهب طفل شش ساله فلان و بهمان است؟
چرا باید کمر مردم زیر تورم کمرشکن خم شود و نتوانند یقهای برای گرفتن پیدا کنند؟
🆔 @jameeno
#الف
🔺گسست و گره!
▫️تحریریۀ جامعه نو: تاریخِ اخیر ایران دو دورۀ گسستِ سیاسی دارد که آسیبهای جبرانناپذیر به ایرانیان و کشورشان زده است. گسست نخست در اوایل دهۀ سی و صرفاً بین دو فرد بود: مصدق و کاشانی. این گسست به وقوع و موفقیت کودتای ۲۸ مرداد کمک کرد و به یک دیکتاتوری سیساله و پسازآن یک حکومت مذهبسالارِ فقیهمحور انجامید. هر چند همۀ گرفتاریهای ملیِ ما در هفتاد سال گذشته نتیجۀ آن گسست نیست اما تداوم آنچه روبنای اختلاف آن دوران بود، منجر به گسستی عظیمتر شده است: گسست بین ملیت و مذهب در ابعاد کامل ملی؛ یک گسست اجتماعی!
استدلال یکتایی و وحدت ملت ایران و در نتیجه محور هویت ملی آن در چند دهۀ گذشته آمیخته بودنِ گوهر ایرانیت ِ ایرانیان با چسب مذهب و زمان خورده بودن آن در بستری هزار ساله بوده است. میتوانست درست باشد اگر هنوز در عهد صفویان یا حتی پهلویها بودیم اما اکنون این خمیر وارفته است و گوهر و ملاط، همدیگر را رها کردهاند. جمعیتِ ایرانِ امروز را دیگر با برچسب ملتی با هویتِ برآمده از آمیختگیِ ملیت ایرانی و مذهب شیعه نمیتوان توصیف کرد. توضیح میدهیم.
آخرین دوره پیش از آنکه روحانیون زعامت مردم ایران را به عهده بگیرند، در ایران آن ترکیب جادویی سلطان و شیخ، پادشاه و کلیسا (که قوام جوامع مادون توسعه را فراهم میکرد) برقرار بود. مابهازای اجتماعی شاه و دستگاه روحانیون در ایران هم همان تعریف ساده از ایرانیان بود: ملتی برساخته از ایرانیت و مذهب شیعه؛ هویتی مرکب برای ملتی واحد و مردمانی یکدل ولومتشکل از اقوام مختلف! مرزهای جغرافیایی نیز بهتقریب همین را نشان میداد.
زعامت روحانیون و اشتهای آقای خمینی برای آنکه هویت ملیِ ترکیبی را به فراموشخانۀ تاریخ بفرستد و با زدودن ایرانیت از هویت ایرانیان یک امت واحدِ برساخته از صرفاً مذهب پدید آورد، عنصرِ زور را وارد تعادل ظریف ایرانیت ـ اسلامیت کرد و احتمالاً لازم نیست بقیۀ داستان را تعریف کنیم: حالا که فقیه شاه بود و اهل عدالت و انصاف هم نبود، کل مردم ایران بهعنوان امت اسلامی (نه یک کلمه بیش، و نه یک کلمه کم!) مصادره شد تا همچون گلّهای که باید تا آخرین رأس از نیلِ شکافخورده رد شود و به سرزمین موعود برسد، سرتاپا (به قول یکی از رجال پیشامشروطه) اسلامی شود. این روند باوجود تغییر زعامت و رئیسجمهور شدنِ طیفی از کارگزاران (از رجایی تحجرگرا گرفته تا خاتمی لیبرال) تغییری نکرد و ارابه زور در تکپایه کردن هویت ایرانیان لحظهای متوقف نشد. حوادث شش ماه اخیر گواه آن است که این فقره کماکان بنیادیترین پارامتر عامل در رابطۀ حکومت و جامعه است. پیشران اصلی جنبش زن زندگی آزادی، برآمد و شورش زنان بود در برابر همان زور مداوم در صور مختلف.
اما برگردیم به موضوع گسست اجتماعی که موضوع این الف است و نتیجۀ غائی این شکل از رابطۀ حکومت و جامعه. یکی از نتایج تعادلیِ طبیعی که بین ایرانیت و اسلامیت تا ماههای پایانیِ حکومت محمدرضاشاه در جامعه وجود داشت، همزیستی بدون تزاحم و تسامح بدون اجبار بین شیوههای زیست، باور و رفتار اجتماعی بود. ایرانیانِ سنتی و امروزیشده با هم تفاوت داشتند اما تعارض نه! نه خودشان احساسات تنفرآمیز و ناسازگاری داشتند و نه حکومت تلاشی برای آتشافروزی بین آنان میکرد. طرفه آنکه یکی از عللی که آقای خمینی توانست یک سیلِ بنیانکن علیه حکومت پهلوی پدید آورد فقدان عناصر تنافر و ناسازگاری در سطح جامعه بود. این همان ویژگی بود که در سال ۵۹ توانست ایرانیان را در برابر حملۀ عراق در طول یک مرزِ ۸۰۰کیلومتری متحد و مقاوم نگه دارد.
اما در همان حال موشِ سیریناپذیر در کانون اصلی قدرت در حال جویدن اسناد هویتی ایرانیان و عمّال آن مشغول ویران کردن آن هویتِ دوپایه بودند. شاید اهمیتی نداشت اگر آن ویرانی را به سمت تقابل بین اجزا و بین مردم سوق نمیدادند و این مهم است که بدانیم نتایج آن، چه میتواند باشد. مجموعۀ اقدامات حکومت در ابعاد فرهنگی و اجتماعی و در بستری از ناکارآمدیِ اقتصادی و فساد به کنار، برنامههای وسیع حکومت برای رویارو کردن مردم با هم بسیار وسیع است و مهمتر اینکه، عمدی است و (با نگاه به خطبهخوانی امثال علمالهدی) با هدف تفرقهاندازی برای حکومت کردن است. این تفرق و دوگانهسازی، آیندۀ ایران را ویرانتر و توان مقاومت مردم در برابر امواج خارجی را نازلتر میکند. گسست اجتماعیِ موردپسند حکومت، شکاف عظیمی در دیوار دفاعی ایران نیز هست که امکان دارد فاجعه از آنجا هجوم بیاورد.
آیا راهی برای برآمدن از پس این نیروی ویرانگر و ترمیم گسست اجتماعی، جلوگیری از فرونشست بیشترِ پایههای هویت ملی و گره زدن دوبارۀ رشتۀ یگانگی تاریخی ایرانیان هست؟ اگر هست، باید ابتدا تأثیر نیروی گریز از وحدتی که حکومت پدید میآورد متوقف شود!
🆔 @jameeno
🔺گسست و گره!
▫️تحریریۀ جامعه نو: تاریخِ اخیر ایران دو دورۀ گسستِ سیاسی دارد که آسیبهای جبرانناپذیر به ایرانیان و کشورشان زده است. گسست نخست در اوایل دهۀ سی و صرفاً بین دو فرد بود: مصدق و کاشانی. این گسست به وقوع و موفقیت کودتای ۲۸ مرداد کمک کرد و به یک دیکتاتوری سیساله و پسازآن یک حکومت مذهبسالارِ فقیهمحور انجامید. هر چند همۀ گرفتاریهای ملیِ ما در هفتاد سال گذشته نتیجۀ آن گسست نیست اما تداوم آنچه روبنای اختلاف آن دوران بود، منجر به گسستی عظیمتر شده است: گسست بین ملیت و مذهب در ابعاد کامل ملی؛ یک گسست اجتماعی!
استدلال یکتایی و وحدت ملت ایران و در نتیجه محور هویت ملی آن در چند دهۀ گذشته آمیخته بودنِ گوهر ایرانیت ِ ایرانیان با چسب مذهب و زمان خورده بودن آن در بستری هزار ساله بوده است. میتوانست درست باشد اگر هنوز در عهد صفویان یا حتی پهلویها بودیم اما اکنون این خمیر وارفته است و گوهر و ملاط، همدیگر را رها کردهاند. جمعیتِ ایرانِ امروز را دیگر با برچسب ملتی با هویتِ برآمده از آمیختگیِ ملیت ایرانی و مذهب شیعه نمیتوان توصیف کرد. توضیح میدهیم.
آخرین دوره پیش از آنکه روحانیون زعامت مردم ایران را به عهده بگیرند، در ایران آن ترکیب جادویی سلطان و شیخ، پادشاه و کلیسا (که قوام جوامع مادون توسعه را فراهم میکرد) برقرار بود. مابهازای اجتماعی شاه و دستگاه روحانیون در ایران هم همان تعریف ساده از ایرانیان بود: ملتی برساخته از ایرانیت و مذهب شیعه؛ هویتی مرکب برای ملتی واحد و مردمانی یکدل ولومتشکل از اقوام مختلف! مرزهای جغرافیایی نیز بهتقریب همین را نشان میداد.
زعامت روحانیون و اشتهای آقای خمینی برای آنکه هویت ملیِ ترکیبی را به فراموشخانۀ تاریخ بفرستد و با زدودن ایرانیت از هویت ایرانیان یک امت واحدِ برساخته از صرفاً مذهب پدید آورد، عنصرِ زور را وارد تعادل ظریف ایرانیت ـ اسلامیت کرد و احتمالاً لازم نیست بقیۀ داستان را تعریف کنیم: حالا که فقیه شاه بود و اهل عدالت و انصاف هم نبود، کل مردم ایران بهعنوان امت اسلامی (نه یک کلمه بیش، و نه یک کلمه کم!) مصادره شد تا همچون گلّهای که باید تا آخرین رأس از نیلِ شکافخورده رد شود و به سرزمین موعود برسد، سرتاپا (به قول یکی از رجال پیشامشروطه) اسلامی شود. این روند باوجود تغییر زعامت و رئیسجمهور شدنِ طیفی از کارگزاران (از رجایی تحجرگرا گرفته تا خاتمی لیبرال) تغییری نکرد و ارابه زور در تکپایه کردن هویت ایرانیان لحظهای متوقف نشد. حوادث شش ماه اخیر گواه آن است که این فقره کماکان بنیادیترین پارامتر عامل در رابطۀ حکومت و جامعه است. پیشران اصلی جنبش زن زندگی آزادی، برآمد و شورش زنان بود در برابر همان زور مداوم در صور مختلف.
اما برگردیم به موضوع گسست اجتماعی که موضوع این الف است و نتیجۀ غائی این شکل از رابطۀ حکومت و جامعه. یکی از نتایج تعادلیِ طبیعی که بین ایرانیت و اسلامیت تا ماههای پایانیِ حکومت محمدرضاشاه در جامعه وجود داشت، همزیستی بدون تزاحم و تسامح بدون اجبار بین شیوههای زیست، باور و رفتار اجتماعی بود. ایرانیانِ سنتی و امروزیشده با هم تفاوت داشتند اما تعارض نه! نه خودشان احساسات تنفرآمیز و ناسازگاری داشتند و نه حکومت تلاشی برای آتشافروزی بین آنان میکرد. طرفه آنکه یکی از عللی که آقای خمینی توانست یک سیلِ بنیانکن علیه حکومت پهلوی پدید آورد فقدان عناصر تنافر و ناسازگاری در سطح جامعه بود. این همان ویژگی بود که در سال ۵۹ توانست ایرانیان را در برابر حملۀ عراق در طول یک مرزِ ۸۰۰کیلومتری متحد و مقاوم نگه دارد.
اما در همان حال موشِ سیریناپذیر در کانون اصلی قدرت در حال جویدن اسناد هویتی ایرانیان و عمّال آن مشغول ویران کردن آن هویتِ دوپایه بودند. شاید اهمیتی نداشت اگر آن ویرانی را به سمت تقابل بین اجزا و بین مردم سوق نمیدادند و این مهم است که بدانیم نتایج آن، چه میتواند باشد. مجموعۀ اقدامات حکومت در ابعاد فرهنگی و اجتماعی و در بستری از ناکارآمدیِ اقتصادی و فساد به کنار، برنامههای وسیع حکومت برای رویارو کردن مردم با هم بسیار وسیع است و مهمتر اینکه، عمدی است و (با نگاه به خطبهخوانی امثال علمالهدی) با هدف تفرقهاندازی برای حکومت کردن است. این تفرق و دوگانهسازی، آیندۀ ایران را ویرانتر و توان مقاومت مردم در برابر امواج خارجی را نازلتر میکند. گسست اجتماعیِ موردپسند حکومت، شکاف عظیمی در دیوار دفاعی ایران نیز هست که امکان دارد فاجعه از آنجا هجوم بیاورد.
آیا راهی برای برآمدن از پس این نیروی ویرانگر و ترمیم گسست اجتماعی، جلوگیری از فرونشست بیشترِ پایههای هویت ملی و گره زدن دوبارۀ رشتۀ یگانگی تاریخی ایرانیان هست؟ اگر هست، باید ابتدا تأثیر نیروی گریز از وحدتی که حکومت پدید میآورد متوقف شود!
🆔 @jameeno
🔺از نو رستن و شکفتنِ هر ساله، رسم ابدی طبیعت است و آیین تقدیس این نوزایی و شاد زیستن از برای آن، سنت دیرینهی ایرانیان.
اما هر از چند سالی، نوعید انبوه این خَلق، از پی فقدان عزیزانی آمده که نه به تبع قانون ابدی زندگانی، که از جور اهریمنان به ابدیت پیوستهاند. نوروز امسال از جملهی آن ایام است....
یاد آن جوانان پاکسیرت و نیکصورت را که در این نوروز و بهار باید میبودند و در صور عشق میدمیدند اما به نار خشم گرفتار آمدند ارج مینهیم و برای همراهان و غیرهمراهان سالی کمحرمانتر آرزو میکنیم.
🆔 @jameeno
اما هر از چند سالی، نوعید انبوه این خَلق، از پی فقدان عزیزانی آمده که نه به تبع قانون ابدی زندگانی، که از جور اهریمنان به ابدیت پیوستهاند. نوروز امسال از جملهی آن ایام است....
یاد آن جوانان پاکسیرت و نیکصورت را که در این نوروز و بهار باید میبودند و در صور عشق میدمیدند اما به نار خشم گرفتار آمدند ارج مینهیم و برای همراهان و غیرهمراهان سالی کمحرمانتر آرزو میکنیم.
🆔 @jameeno
#دیدگاه_همراهان_جامعه_نو
🔻چرا پیش نمیرویم؟
🖌اسداله شمائی
▫️نزدیک دویست سال است که ساکنان این مملکت میخواهند پیشرفت کنند، قانون اساسی، حق تعیین سرنوشت و عدالتخانه داشته باشند، از هر نوع استبداد و دیکتاتوری نجات یابند و به آزادی و دموکراسی برسند. صاحب یک کشور توسعهیافته باشند که احدی نتواند به حقوق اولیه و اساسی دیگری تعرض کند... اما پیش نمیروند. نسلها رؤیاها میبافند و آنها را با خود به خاک میبرند.
چرا؟چرا پیش نمیرویم؟ با یک استعاره شاید بتوان به فهم درست ریشهٔ عقبماندگی و توسعه نیافتگی پی برد.
ماشینهای یدککشِچرخگیر، چرخهای جلویی ماشین دارای نقص فنی را از زمین بلند میکنند و پشت سر خود می کشند و میبرند. ماشینی که چرخهای جلوییاش با چرخگیر قفل شده، تسلیم محض ماشین یدککش است و فرمان و موتور و کل ماشین دیگر عملاً بیمعنا شدهاند. صاحب ماشین به فرض داخل ماشین باشد، کاری از او ساخته نیست. هر چه با دنده و ماشین ور برود بیفایده است. هر چه به داخل ماشین برسد، شیشه و روکش تمیز کند، مرتبکاری کند، به درد نمیخورد. وقتی کنترل ماشین دست او نیست، هر کاری بیفایده است.
حالا در نظامهای استبدادی و دیکتاتوری هم مردم اختیار و ارادهای ندارند و نمیتوانند در تعیین سرنوشت خود مشارکت کنند. نظام ماشین یدککشی است که ماشین مردم را از کار انداخته است. نظام مردم را ناقص و صغیر و محتاج کمک میبیند. توان حرکت را از آنها سلب کرده و از سیر تا پیاز همه چیز در اختیار حکومت است حتی نحوهٔ پوشش.
یدککش چرخهای جلویی ماشین دارای نقص فنی را به صورت موقت بلند میکند تا به تعمیرگاه ببرد. اما ماشین دیکتاتوری مردم را عامدانه و بیبهانه برای همیشه از کار انداخته و به دنبال خود میکشاند. مردم سالم هستند و یدککش در واقع دزد است. دزد ارادهٔ ملت.
استعدادها و توان و قابلیت و اقدامات مردم در نظام دیکتاتوری نمایشی است و عملاً به درد نمی خورد. هیچکس راضی نیست اما حکومت آنها را میبرد. با این استعاره پیداست که هزار سال هم بگذرد اوضاع بهتر نمیشود. هر سال و دهه و قرن از چاله در میآییم و به چاه می افتیم.
باید بفهمیم هر چه در داخل ماشین بالا برویم، تمیز کنیم، مرتب کنیم، ساکت بنشینیم، تزئین کنیم، فایده نمیکند. برعکس، روکشها را پاره کنیم، شیشه بشکنیم، فرمان بکنیم و... فایده ندارد.
باید خود را از یدککش خلاص کنیم تا معنا پیدا کنیم. باید همه یقین پیدا کنیم یدککش دزد است تا دردمان چاره شود. حتی اگر قسم خورد که خدا گفته او موظف است ما را بهترین جاها ببرد و یا اگر ترساند که اگر ماشین ما را پس بدهد می رویم تصادف وحشتناک می کنیم یا... هر چه گفت نباید قبول کنیم.
باید همه باور کنیم یدککش دزد است تا دردمان درمان شود. تا حق تعیین سرنوشتمان را به دست نیاوردهایم هر کاری به
مثابهٔ تمیز کردن روکش ماشینی است که چرخهای جلویش را یدککش قفل کرده و با خود میبرد.
🆔 @jameeno
🔻چرا پیش نمیرویم؟
🖌اسداله شمائی
▫️نزدیک دویست سال است که ساکنان این مملکت میخواهند پیشرفت کنند، قانون اساسی، حق تعیین سرنوشت و عدالتخانه داشته باشند، از هر نوع استبداد و دیکتاتوری نجات یابند و به آزادی و دموکراسی برسند. صاحب یک کشور توسعهیافته باشند که احدی نتواند به حقوق اولیه و اساسی دیگری تعرض کند... اما پیش نمیروند. نسلها رؤیاها میبافند و آنها را با خود به خاک میبرند.
چرا؟چرا پیش نمیرویم؟ با یک استعاره شاید بتوان به فهم درست ریشهٔ عقبماندگی و توسعه نیافتگی پی برد.
ماشینهای یدککشِچرخگیر، چرخهای جلویی ماشین دارای نقص فنی را از زمین بلند میکنند و پشت سر خود می کشند و میبرند. ماشینی که چرخهای جلوییاش با چرخگیر قفل شده، تسلیم محض ماشین یدککش است و فرمان و موتور و کل ماشین دیگر عملاً بیمعنا شدهاند. صاحب ماشین به فرض داخل ماشین باشد، کاری از او ساخته نیست. هر چه با دنده و ماشین ور برود بیفایده است. هر چه به داخل ماشین برسد، شیشه و روکش تمیز کند، مرتبکاری کند، به درد نمیخورد. وقتی کنترل ماشین دست او نیست، هر کاری بیفایده است.
حالا در نظامهای استبدادی و دیکتاتوری هم مردم اختیار و ارادهای ندارند و نمیتوانند در تعیین سرنوشت خود مشارکت کنند. نظام ماشین یدککشی است که ماشین مردم را از کار انداخته است. نظام مردم را ناقص و صغیر و محتاج کمک میبیند. توان حرکت را از آنها سلب کرده و از سیر تا پیاز همه چیز در اختیار حکومت است حتی نحوهٔ پوشش.
یدککش چرخهای جلویی ماشین دارای نقص فنی را به صورت موقت بلند میکند تا به تعمیرگاه ببرد. اما ماشین دیکتاتوری مردم را عامدانه و بیبهانه برای همیشه از کار انداخته و به دنبال خود میکشاند. مردم سالم هستند و یدککش در واقع دزد است. دزد ارادهٔ ملت.
استعدادها و توان و قابلیت و اقدامات مردم در نظام دیکتاتوری نمایشی است و عملاً به درد نمی خورد. هیچکس راضی نیست اما حکومت آنها را میبرد. با این استعاره پیداست که هزار سال هم بگذرد اوضاع بهتر نمیشود. هر سال و دهه و قرن از چاله در میآییم و به چاه می افتیم.
باید بفهمیم هر چه در داخل ماشین بالا برویم، تمیز کنیم، مرتب کنیم، ساکت بنشینیم، تزئین کنیم، فایده نمیکند. برعکس، روکشها را پاره کنیم، شیشه بشکنیم، فرمان بکنیم و... فایده ندارد.
باید خود را از یدککش خلاص کنیم تا معنا پیدا کنیم. باید همه یقین پیدا کنیم یدککش دزد است تا دردمان چاره شود. حتی اگر قسم خورد که خدا گفته او موظف است ما را بهترین جاها ببرد و یا اگر ترساند که اگر ماشین ما را پس بدهد می رویم تصادف وحشتناک می کنیم یا... هر چه گفت نباید قبول کنیم.
باید همه باور کنیم یدککش دزد است تا دردمان درمان شود. تا حق تعیین سرنوشتمان را به دست نیاوردهایم هر کاری به
مثابهٔ تمیز کردن روکش ماشینی است که چرخهای جلویش را یدککش قفل کرده و با خود میبرد.
🆔 @jameeno