AVATODAY - علی جوانمردی Ali Javanmardi77
202K subscribers
67.2K photos
55K videos
58 files
13.5K links
📰 Independent journalist
🗞 روزنامە نگار مستقل
🗒 ڕۆژنامەنوسی سەربەخۆ


🆔 @javanmardi76 برای فرستادن ویدیو 🎥 👈🏼و گزارش
🔗 @avatodaykurdi
🖇 @avatodaykurmanci
🧷 @Nmatoday
💻www.avatoday.net
Download Telegram
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
⭕️ برنامە زندە چهارشنبە، چهارم دی: توصیەھای ھوشیاری مھم، مردم ھمە از خانە خارج شوند تا نیروھای دشمن نتوانند تشخیص بدھند کجا ناآرام میشود، ھر سربازی فرماندە جنایتکارش را مجازات میدانی کرد، کمک میشود بە مکان امن برسد، پول مردم در بانک ھا بلوکە میشود، ترس خامنەای و سنگ تمام برای جلوگیری از قیام پنج دی.

🆔 @Javanmardi77
Audio
⭕️ فایل صوتی برنامە زندە چهارشنبە، چهارم دی: برنامە زندە چهارشنبە، چهارم دی: توصیەھای ھوشیاری مھم، مردم ھمە از خانە خارج شوند تا نیروھای دشمن نتوانند تشخیص بدھند کجا ناآرام میشود، ھر سربازی فرماندە جنایتکارش را مجازات میدانی کرد، کمک میشود بە مکان امن برسد، پول مردم در بانکھا بلوکە میشود، ترس خامنەای و سنگ تمام برای جلوگیری از قیام پنج دی.

🆔 @Javanmardi77
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
⭕️‍‍کرمانشاە! مردم آمادە شدەاند. حتی اگر در قیام مشارکت نمی کنید با خودرو از خانە خارج شوید. پنج دی کسی در خانە نماند.

🆔 @Javanmardi77
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
⭕️‍‍درگذشت دکتر نورعلی تابندە یا حذف او!؟ پیکر مطهر دکتر نورعلی تابنده، «مجذوب علیشاه» قطب دراویش نعمت‌الهی سلطان‌علیشاهی امروز چهارم دی ماه در میان سیل عاشقانش در شهر بیدخت در جنوب خراسان رضوی تشییع و به خاک سپرده شد.

🆔 @Javanmardi77
دکتر نورعلی تابنده، «مجذوب علیشاه» قطب دراویش گنابادی که سالهاست زیر شدیدترین محدودیتها و حبس و حصر خانگی بود، روز گذشته در بیمارستان مهر تهران "درگذشت"!

دکتر نورعلی تابنده در ویدیویی که دو سال پیش خبر از آغاز حصر خود داد، اعلام کرد که پزشکان وی را معاینه کرده و نظرشان بر این بوده که هیچ گونه بیماری ندارند و عمری طولانی خواهند داشت.

بعد از آن در فیلم کوتاه دیگری تلویحا از سوء قصد به جان خود خبر داد، و گفت قبلا هم به جان اقطاب پیشین سوء قصد شده بود.
چند ماه پس از آن حتی خبر از مسموم کردن تدریجی خود داد و در یکی از فیلمها دکتر تابنده گفته بود، به ما «حنظل» می دهند و بعد انتظار دارند که ما بگوییم عسل است، و در جای دیگر گفت نمی دانم در داروهایم چیست که دائما مرا خواب آلود می کند و برخی مواقع بیهوش می شوم و....
⭕️‍‍خورشید گرفتگی پنج دی! خامنەای خائن خورشید ھم با جانباختگان است! اگر سال ٥٧ بود می گفتند مشیت الھی است و علامت پیروزی انقلاب است!

🆔 @Javanmardi77
خورشید صبح پنجشنبه در حالی که ماه قسمتی از آن را پوشانده، طلوع می کند و کسوف حلقوی رخ می دهد. این واقعه از ۵:۵۹ آغاز می شود، اما در تهران از حدود ۷:۱۳ تا ۸:۲۳ صبح قابل مشاهده است. جزیره کیش بهترین محل رصد این کسوف در ایران است.
⭕️‍‍کرج امشب تمام مغازه ها فراخوان پنجم دی را زدە بودند. فراخوان بزرگ و واضح کە لرزە بر نظام فاسد وارد کردە است. فردا چە شرکت بکنید چە شرکت نکنید از خانە خارج شوید تا دشمن نتواند تشخیص بدھد کە انقلابیون از کجا شروع می کنند.

🆔 @Javanmardi77
⭕️‍‍شعار پیشنھادی گروھھای داخل کشور!

🆔 @Javanmardi77
‏اینهمه ظلم به ملت
بَسه سکوتو ذلت

‏⁧ دیماه⁩ قبل بهمنه
سیدعلی وقت رفتنه

‏عمر رژیم سر اومده سیدعلی دَخلِت اومده

‏⁧ پنجم دی⁩ قیامته
چِلّه ی اون جنایته

‏اسلحه دَس میگیریم کشورو پس میگیریم

‏اینهمه کشته دادیم
باج به آخوند ندادیم

میجنگیمو میمیریم
زیر آخوند نمیریم

ایران شده یتیم خونه،
ساکت نشین توی خونه

همه جا مرگو میره آخوند باید بمیره

بسه دیگه دیکتاتوری
چهار دهه مرده خوری

حق ماها آزادیه
بعد رژیم آبادیه

الآن وقت شورشه
رژیم تَهِ زورشه
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
چگونه: پیام‌رسان آفلاین Bridgefy

🆔 @Javanmardi77
پیام‌رسان Bridgefy یک ابزار مناسب برای "برقراری ارتباط بدون اینترنت" و از طریق بلوتوث است که برای هماهنگ‌کردن تجمعات و تظاهرات بسیار خوب است. حتی معترضان لبنانی و هنگ‌کنگی زمانی که اینترنت‌شان مختل شده بود از آن استفاده می‌کردند. در این ویدیو با این پیام‌رسان و نحوه کار با آن آشنا می‌شویم.

طبق گزارش رسیده از کاربران عده‌ای از کاربران موفق به راه‌انذازی اپ Bridgefy نشده اند.... !؟

راه‌حل: اگر از کاربران اندروید هستید و در هنگام راه‌اندازی اپ Bridgefy با پیام خطا رو‌به‌رو هستید، حتما از فیلترشکن و وی‌پی‌ان برای راه‌اندازی این اپ استفاده کنید. این اپ برای کاربران iOS در هنگام راه‌اندازی خطایی نمایش نمی‌دهند و آنها بدون نیاز به وی‌پی‌ان و فیلترشکن می‌توانند این اپ را راه‌انذازی کنند.

لینک اپلیکیشن در گوگل‌پلی:
bit.ly/35DPqFb
دانلود در تلگرام
t.me/sepehrazadi/60411
در اپل‌استور:
apple.co/2QWJfI7

#وعده_ما_پنج_دی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
⭕️‍‍کربلا! ھم اکنون مردم نیروھای تا دندان مسلح حشدشعبی و سپاە قدس را فراری دادند. انقلابیون عراق اکثر خیابانھای کربلا را فتح کردەاند.

🆔 @Javanmardi77
⭕️همەچیز یخ بستە بود!

گفت‌گوی آرام فتحی با زانیار کاوه، کولبر همسفر دو برادر کولبر مریوانی کە در کوه‌های اورامان جان باختند.

🆔 @Javanmardi77
⭕️همەچیز یخ بستە بود!

گفت‌گوی آرام فتحی با زانیار کاوه، کولبر همسفر دو برادر کولبر مریوانی کە در کوه‌های اورامان جان باختند.

🆔 @Javanmardi77

زانیار کاوە، آن شب در کوه " تە ته" با آزاد و فرهاد بوده، آن ها همه با هم دوست بودند و اهل یک آبادی؛ زانیار تنها کسی بود که تا آخرین دقیقه های فرهاد و آزاد همراه با آنها در آن برف و سرما حضور داشته و جان خودش هم در خطر بوده است. من پیش زانیار رفتم؛ او در نزدیکی های آبادی نی که در اطراف شهرستان مریوان قرار گرفته است مشغول چوپانی بود، اگرچه میدانستم بعد از آن اتفاقات حالش خوب نیست و روحیه مناسبی ندارد، اما لازم دانستم که با او گفتگویی داشته باشم.من حرف های زانیار را ظبط کردم و بعدا روی کاغذ آوردم. البتە زانیار فارسی بلد نیست و با زبان کوردی سورانی این داستان را تعریف کرد، من هم در بازنویسی آن سعی بر این داشته ام که حرف های او را به همان زبان ساده دوباره بنویسم.

زانیار کاوە: والا ما پنج نفر بودیم، تصمیم گرفتیم برویم بە مرز برای کولبری. من و جهانگیر و آزاد و فرهاد و محمود، بە شعیب زنگ زدیم آمد جلوی مغازە در آبادی، سوار شدیم. در راه با هم شوخی می کردیم. آزاد سربەسر جهانگیر گذاشتە بود، دست بە سرش میزد و شوخی های کلامی میکرد و می گفت والا سالم بر نمی گردیم هممون دیوانە هستیم. مسیر رو با این حرف های شوخی و سربەسر گذاشتن طی کردیم تا به مرز رسیدیم. محمود آواز می خواند و می گفت انشااللە چیزی نمیشە بر میگردیم!

بە نزدیکی مرز کە رسیدیم، در دوراهی ای کە قرار داشت بە "گناو" رفتیم. شعیب گفت بریم پیش این تویوتایی(در منطقە مریوان بهش میگن پانکی) کە اونجا ایستادە براتون یە بار جور کنم کە خالی بر نگردین! بە گناو رسیدیم و اونجا کمی استراحت کردیم. دو سە تا از ماشین ها کە کولبر همراه داشتند با محمود شوخی کردند و بعد برگشتیم. می خواستیم دیگر برگردیم بە خانە، دو ماشین کولبر آمدند و پیادە شدند، فرهاد بە شعیب گفت، یە کم تندتر برو تا بە این دو ماشین کولبر دیگر برسیم و با اونا بریم بالا...والا دیگە اونها اونجا پیادە شدند و دیگە ما هم توقف کردیم، آزاد و فرهاد و اینا زنجیرهای کفشهاشون رو بستند، من هم کە زنجیر همراه نداشتم تا بە کفش هام ببندم! اونا زنجیرهاشون رو وصل کردند، شعیب هم یک شال بە من داد گفت بیا این رو بە سرت بپیچم کە سرمات نشە. من یە جامانە همراه داشتم، کە روی سرم پیچیدم و شال رو بە جهانگیر دادم کە سرش رو باهاش بپوشونە. به سرش پیچیدم گفتم تو هم سرمات نشە، تو هم چیزی همرات نیست. یواش یواش بە سمت بالا حرکت کردیم، جهانگیر زود زود توقف می کرد. بهش گفتیم بیا چیزی نیست همین یک قسمتش اذیتە، دیگە بقیش لابەلاست و رفتیم بالا، دیگە محمود رسید بالا و منتظر اون شدیم و محمود بە ما گفت شما سه نفری برید بە مرز بار و اینا رو آمادە کنید، ما هم با استراحت راه می افتیم! من و فرهاد و آزاد بە مرز رفتیم و بار و اینا رو رزرو کردیم. بارهاشون را براشون خوب کردم و دیگە راه افتادیم، با استراحت آمدیم بالا. اونجا یە سوراخی دارە کە کولبرا اونجا می شینن کە هوای سرد کمتر بهش میرسه؛ زیر یک سنگە که سنگ های دیگه ای اطرافش گذاشتن، یه سوراخه که درستش کردن. کمی آب و بسکویت خوردیم، بعد بلند شدیم و با استراحت اومدیم بالا. یه سنگ بزرگ اونجا هست، آن سنگ رو که رد کردیم دیگه باد و طوفان شروع شد، باد سختی که با برف می آمد به حدی قوی بود که جلوی چشم خودت را هم نمیدیدی! دوباره یه کم دیگه رفتیم بالا و دوباره نشستیم. آزاد گفت من خیلی خسته شده ام یه کم بشینیم، منم گفتم باشه شیره جان(شیره گیان در زبان کوردی یه اصطلاح رفیقانست) بشینیم. بعد از یک دقیقه فرهاد گفت بلند شیم تا بدنمون سرد نشه. دوباره کمی دیگه بالا رفتیم، آزاد آشفته شد، گفتم شیره جان چرا اینطوری شدی؟ گفت نمیدونم زانیار چرا بدنم انجوری شد! گفتم کمی راه بیا چیزی نیست سرمات شده بدنت بی حسه، کمی راه بیا تا بدنت خوب شه. بعد از مدتی دیگر، دوباره نشست گفت یه استراحت دیگه بکنیم. بعد یه استراحت دیگه، بلند شدیم، دوباره حالش بد شد. گفتم چرا اینجوری شدی؟ گفت نمیدونم چرا اینطور شدم. یه کم دیگه که بالا رفتیم گفتم موبایلت رو به من بده! گوشی رو ازش گرفتم و گفتم شمارە برهان رو بهم بده که بهش زنگ بزنیم؛ گفت شماره اش رو ندارم، گفتم بده تا بهش زنگ بزنم تا بیاد سراغمون، هوا خیلی سرده، یه اتفاق برامون پیش میاد؛ هرکاری کردم شماره رو بهم نداد. به فرهاد گفتم شماره بهزاد رو بده تا بهش زنگ بزنم! شماره بهزاد رو گرفتم کاک عثمان(پدر آزاد و فرهاد) جواب داد، کاک عثمان گفت بهزاد(برادر آزاد و فرهاد) رو بیدار میکنم. بهزاد بعد از دو دقیقه زنگ زد و به بهزاد گفتم وضعمون خرابه، آزاد نمیتونه، با برهان بیا دنبالمون... بهزاد گفت چیزی نیست برگردید و کمی صحبت کرد و گوشی رو قطع کردم.
آن شب هوا به اندازه ای سرد بود که سه قاطر در گناو یخ بسته بودند، صبحش لاشه آنها را با بیل و کلنگ در آورده بودند. روز بعدش که دنبال جنازه فرهاد می گشتیم صاحب باری آنجا بود که می گفت قاطرهایش با بارش شب در میان برف گیر کرده و تنها توانسته بود جان خودش را نجات دهد و به پایین برساند.

سرما به حدی زیاد بود که نمی توانستی تکان بخوری، من خودم اگر می توانستم چطور آن دودست که مثل برادر خودم بودند را آنجا جا می گذاشتم؟ تمام لباس های تنمان یک قالب یخ بسته بود. سرما به حدی بود که اگر کوچکترین توقفی می کردی، یخ می بستی.

بله فرهاد بعد از چند روز در میان برف و سرما در منطقه گناو در حالی که رو به مسیر جاده راه را پیموده بود، به امید پیدا کردن کمکی در آن میان جان سپرده بود، زانیار جنازه آزاد و فرهاد را دیده بود. زانیار خود نیز سه سال است که کولبری می کند. او ١٨ سال عمر دارد. او می گوید از روی بی پولی به کولبری روی آورده است. و تا کلاس سوم راهنمایی درس خوانده است. آزاد و فرهاد هم تا سال سوم و دوم راهنمایی درس خوانده اند! به گفته زانیار بیشتر از ٥٠٠ نفر در آبادی نی کولبری می کنند. می گوید چند سال پیش یکی دیگر از اهالی آبادی به نام هادی در هنگام کولبری کشته شد.

انگار این شب پر از مرگ برای زانیار سخت بیاد خواهد ماند. شبی که تا ابد یادآور لحظاتی دردناک می باشد. او می گوید آن شب وقتی ما به راه افتادیم آسمان صاعقه بود و می توانستی ستاره ها را در آسمان بشماری، به حدی پیدا بودند و هوا خوب بود. هوا ابری نبود، شانس ما اینطوری شد!

می گوید دو سال پیش با آزاد به کولبری رفته بود. اما فرهاد این بار سومین بارش بود که به کولبری میرفت! دو دفعه قبل هم خالی برگشته بود. فرهاد پول کرایه ماشینش را که تا مرز آنها را می رساند از یکی از رفیقهایش قرض کرده بود و به کرایه ماشین میداد!

سخنان پایانی زانیار اینچنین است: چه کسی کولبری می خواهد؟ چه کسی دوست دارد کولبر شود؟ من شغلی داشته باشم که زیاد نه، فقط روزی بیست هزار تومان برای امرار معاش داشته باشم، برایم از هزارتا کولبری با این همه سرما و یخبندان و مصیبت بهتر است. من اگه شغل دائمی داشتم در زندگی ام یکبار هم کولی را بلند نمی کردم.

بله مرز می‌تواند برای یک نفر میدان جان دادن و کشتن باشد در راه نان، و برای کسی دیگر، پروازی باشد به قصد سفر و صیاحت.

آزاد و فرهاد اولین کسانی نیستند که در راه کولبری و به دست آوردن لقمه ای نان جانشان را کف دستشان گذاشته اند، و حتی متاسفانه آخرین کسانی هم نیستند که در این مسیر قربانی می شوند. حال اگر از شدت سرما نمیرند، با شلیک گلوله جان میسپارند، یا افتادن بر روی یک میدان مین، یا پرت شدن از کوه. مسئله تنها شیوه مرگ یک نفر و دو نفر نیست، مسئله وجود خود پدیده کولبری می باشد! آزاد و فرهاد ما حق داشتند در مدرسه و در این فصل مشغول امتحانات و درس خواندن باشند، اما انگار آنها قرار بود به ما درسی بیاموزند و تلنگری باشند.

https://t.me/javanmardi77/24926
دوباره به سمت بالا حرکت کردیم و نشستیم گفتم چرا اینطوری شدی؟ گفت خودمم نمیدونم؛ نمیتونست خوب راه بیاد، دوباره بعد از کمی راه رفتن به بهزاد زنگ زدم، گفتم بهزاد اگه میتونی بیا دنبالمون. بهزاد توی خانه بود در نی، ما هم روی کوه و بارها روی کولمون... بهزاد(بهزاد هم مشغول کولبری هست) گفت چیزی نیست زود خودتون رو به پاسگاه برسونید و خودتون رو تحویل اونجا بدید، من چندین شب این بلا سرم اومده و چیزی نیست این اتفاقا می افته، خودتون رو زود به پاسگاه برسونید. منم دیگه گوشی رو قطع کردم.

پایین آمدیم، آزاد نمی تونست بیاد، گفتم خوب تو اینجا وایسا، فرهاد کمی از ما دور افتاده بود نمی دیدمش، صداش کردم که بایسته؛ گفتم فرهاد صبر کن آزاد نمیتونە جا می افته، دیگه من کولم رو پیش فرهاد گذاشتم و آمدم کول آزاد رو برداشتم، قیاسه من بهتر بود، قیاسه آزاد شانه هایش را بریده بود. گفتم مال من رو بردار که شانه ات رو اذیت نکنه. کول من رو برداشت و من از پشت دستم به کولش بود که بتونه بهتر راه بره! بعد از ده دقیقه گفتم کول خودت سبکتره بیا مال خودت رو بردار. گفتم کول من رو زمین بذار چون سنگینه، بیا مال خودت رو ببر؛ وقتی کول من رو گذاشت زمین، بار خودش رو پرت کردم پایین، گفتم حالا خالی و بدون بار راه بیا الان پاسگا نزدیکه و اونجا خودمون رو گرم میکنیم، ما هم کول هامون رو نمی آریم و در آن تختایی ولش می کنیم تا صاحب بار بدونه اونجاست و بعدا خودش بیاد ببره. گفتم دست هات رو به هم بمال و کمی راه برو تا بدنت گرم شه. وقتی راه می رفتیم بدنش اینطرف و آنطرف می افتاد و می گفت استراحت کنیم. اونجا یه کم دیگه بالا اومدیم به طرف لا به لای برجک؛ چشمهای آزاد مثل نیمه خواب بود! من هم هی ازش میپرسیدم که چرا اینطوری شده و گفتم یه کم بدو تا خوب شی...آزاد قبلا در خانه هم بعضی وقت ها خون از بینیش سرازیر می شد و بدنش ضعیف بود. گفتم بیا دیگه بریم و الان ده دقیقه دیگه به پاسگاه می رسیم، بهش دلخوشی میدادم که بتونه راه بیاد. آزاد می گفت جلوی چشمهام رو نمی بینم و چشمهام ضعیف شده! گفتم چیزی نیست زود راه بیفت و تند برو. ده پانزده دقیقه دیگر که مسیر رو طی کردیم فرهاد کولش را پرت کرد و گفت منم نمیتونم جانمان در رفت، کول میخوام چکار! گفتم دیگه بریم حالا که بار باهامون نیست منم پنج دقیقه دیگه کول رو میندازم و پرت میکنم. من دوباره گفتم زود بریم شیره جان پاسگاه نزدیکه، اونم گفت باشه بریم، پاسگاه کجاست بریم خودمون رو گرم کنیم؟! گفتم ده دقیقه دیگه میرسیم، اونجا کوره داره گرمه و بعدش زنگ میزنیم به یه ماشین که بیاد دنبالمون برگردیم. گفت باشه بریم. بعد از یه مدت دیگه دوباره گفت نرسیدیم به پاسگا؟ گفتم میرسیم اما تو تند بیا تا بدنت سرحال بشه و گرم شه؛ گفت نمیدونم چرا اینطوری شدم، می افتاد و بلندش می کردیم! یخ روی مژه هاش بود، مژه هاش یخ بسته بود، یخ را جدا کردم و گفتم دستات رو بذار توی پیراهنت تا گرم بشه. خودمم موهام و سر و صورتم یخ بود. وقتی به برجک رسیدیم آزاد زود زود به زمین می افتاد و دستهاش انگار یخ بسته بود. نزدیکش شدم دیدم قسمتی از صورتش و بینیش سیاه و کبود شده بود. گفتم آزاد تو که اینطوری نبودی یه کم محکم باش! دوباره به زمین افتاد و بلندش کردیم. اونطرف برجک دوباره به زمین افتاد، گفتم شیره جان بلند شو پاسگاه نزدیکه چند دقیقه دیگه می رسیم. گفت تو که هی می گی به پاسگاه می رسیم پس کی می رسیم؟ گفتم باشه نزدیکه بلند شو... اینبار دیگه که به زمین افتاد نتوانست بلند شود. بلندش که می کردیم نمی توانست روی پا بایستد و به زمین می افتاد، که پر از برف بود. کمی روی سر آزاد گریه کردیم. گفتم فرهاد کاپشنت را از تنت دربیار تا دور هر دو دست آزاد بپوشیم. سرما و برف به حدی زیاد بود که خودم حتی نمی توانستم دست هایم را مشت کنم! به زحمت توانستیم کاپشن رو از تن فرهاد دربیاریم! فرهاد از من آگاهتر بود، پیراهن و زیرشروالی پوشیده بود. من فقط یک شروال کوردی پوشیده بودم و زیر شروالی نداشتم. آزاد هم فقط یک شروال کوردی و یک ژاکت و پیراهن و زیرپیراهن پوشیده بود. زانیار دست به شروالش می زند و می گوید همین شروالی است که الان پوشیده ام! شروالش کهنه و سوراخ شده است. دوباره شروع می کند: گفتم فرهاد تو کاپشنت را دربیار تا دست های آزاد را باهاش بپوشانیم؛ چون وقتی به زمین می افتد برف دست هایش را زخمی می کرد. آزاد نمی توانست دست هایش را تکان دهد. نزدیک به یک ساعت بیشتر بود که راه می رفتیم، بادش خیلی سرد و کشنده بود، نفس کشیدن را قطع می کرد، بخاطر همین در راه مجبور بودیم زود زود بشینیم تا باد زیاد به بدنمان نخوره. بلندش کردیم و دوباره به زمین افتاد، اینبار دیگر زبانش هم از کار افتاد و نمی توانست حرف بزند. حتی نمی توانست چشمهایش را هم تکان دهد! کاپشن را بە دور دستهایش پیچیدیم، سرش را از یخ ها پاک کردم و جامانه را به دور سرش پیچیدیم.
گفتم فرهاد بیا با هم برویم پایین و یک قاطر سوار را بیاوریم که سوارش کند. گفت زانیار من برادرم را تنها نمی گذارم! گفتم من پیشش می مانم و تو برو قاطر سواری را بیار بالا تا آزاد را ببریم پایین. گفت من پیشش میمانم و تو برو. به دور آزاد گریه و شیون می کردیم. گفتم من میرم قاطر سواری بیاورم، جاش نذار ، گفت باشە من پیشش هستم. کمی که فاصله گرفتم دیدم که فرهاد دور آزاد می چرخد، گریه می کند و سعی میکرد دست هایش را با نفسش گرم کند. منم راه افتادم، در حال رفتن، راهو گم کرده بودم و به قتلگاه رفته بودم! قتلگاه جای خطرناکی است که اگه بارت پرت بشه پایین تا آخر میره و هیچ کولبری از آنجا عبور نمیکنه. پارسال یا پیرارسال بود با چند کولبر دیگه که از اونجا رفتیم یکی از کولبرا از انجا پرت شد، وقتی پرت شد من چشمامو بستم، جرات نمی کردم نگاش کنم، بعد که سراغش را گرفتیم قطع نخاع شده بود!


به نیمه راه قتلگاه که رسیدم صاحب بار زنگ زد گفت کجا هستید؟ گفتم یکی از دوستام بالا گیر کرده و نمیتونه راه بیاد، چند کولبر و قاطرسوار بفرستین برای کمک. گفت کجاست؟ گفتم اونطرف برجک نزدیک دوراهی هستش، یکی رو بفرستین دنبالشون، برادر هستند دو نفرن. آدرس و نشانی محل رو بهش دادم گفت مردم رو می فرستم دنبالشون تو خودت بیا پایین. دیگه هر طور بود خودم رو پایین رسوندم. تا من رسیدم پایین صاحب بار گفت عمو و برادرشون رفته دنبالشون؛ تو بیا تو ماشین خودت رو گرم کن. ماشینش تویوتا بود. بخاری ماشین رو روشن کرد و لباسهام رو از تنم درآورد. لباسهام همش یکتنە یخ بود. اولین بار بود که برای این صاحب بار بار می آوردیم، او را نمی شناختم. پدرم و یکی از پسر عموهایم دنبالم آمدند و توی ماشین، بخاری را برام روشن کردند.کمی بهتر شدم. رفتند برایم از ماشین هایی که ساندویچ سویا می فروشن، نان آوردند. بعد به پایین پاسگاه رفتم و دنبال بقیه ایستادم تا بیایند. مردم زیادی از آبادی "نی" آمدە بودند. آزاد را پیدا کردند، او را پایین آوردند، اما خبری از فرهاد نبود! آزاد تنها قلبش کار می کرد، آن هم به کندی... او نزدیکی های آبادی درکی در راه برگرداندنش به مریوان جان سپرد...


زانیار می گوید آن چند روزی که مردم دنبال جنازه فرهاد می گشتند او هم برای یافتن دوستش به آنجا می رفت، می گوید کولبران بسیاری دنبال جنازه فرهاد کولبر می گشتند. تمام دنیا به آنجا آمده بود؛ آن چند روز مردم زیادی از مناطق آبادی های اورامانات و شهرستان مریوان و بقیه شهرهای دیگر کوردستان در میان آن برف ها به دنبال جنازە یک کودک کولبر می گشتند. زانیار می گوید تا زمان پیدا شدن جسد دوستش فرهاد، به آنجا رفته است و دست بردار نبوده! زانیار چشمهایش پر از اشک شده و صدایش گر گرفته.


به زانیار گفتم داستان آن چند کولبری که گفتی از کنارتان رد شده اند و درخواست کمک کرده ای چه بوده است؟ اول دلش نمی خواست حرف بزند، می گفت روزنامه ها زبان من را طور دیگری متوجه می شوند. به او قول دادم که حق مطلب را ادا کنم، و شرایط را طوری بازگو کنم که ناخواسته یا عمدی، ذهن مردم را از اصل موضوع و مقصرین اصلی پرت نکنم. او هم حاضر شد آن قسمت ها را برایم بازگو کند.


دوباره شروع کرد: اینطرف برجک بود یک دوراهی که به گناو می رفت اونجا به چند نفر دیگر رسیدم و ازشون خواستم که آزاد را سوار کنند، آنها قاطر داشتند، اما آنها هم در برف گیر افتاده بودند. قاطرهایشان با آن قدرتی که داشتند نمی توانستند خوب راه بروند. نزدیک به نیم متر یخ به دمشان آویزان بود. گفتم اگر با پول هم بشود بهتان پول می دهم. آنها به اورامی حرف می زدند. حرفهایشان را متوجه نمی شدم؛ فکر کنم بین خودشان دعوا داشتند. کمی دیگر که جلو رفتیم دو سه نفر را دیدیم که آنها هم بارشان را از سرما و ناتوانی پرت کرده بودند. آنها هم گفتند که نمی توانند.


زانیار می گوید آن شب وقتی او در پایین کنار جنازه آزاد ایستاده بودم، کولبر دیگری را پایین آوردند که نمی توانست پاهایش را خم کند و پاهایش یخ بسته بود، او را با آمبولانس بردند. کولبر دیگری را هم آوردند که حالش خیلی بد بود و او را هم با آمبولانس بردند. من که پایین پاسگاه ایستاده بودم، یکی بعد از دیگری کولبرها را با آمبولانس می بردند! نزدیک به دویست سیصد کولبر که آن شب آمده بودند یک نفرشان نتوانست به سالمی و درستی برگردد؛ بعضی اونطرف پناه برده بودند، بعضی اینطرف و بعضی هم در زاغه ها مانده بودند، هیچکس رد نشد. ما از جاده پاسگاه برنگشته بودیم و راه رو گم کرده بودیم.

محمود و جهانگیر از همان اول که ما جلوتر از آنها رفته بودیم، وقتی هوا خیلی سرد شده بود، دیگر بالا نیامده بودن و تا وقتی که روز شده بود در مرز ایستاده بودند!


https://t.me/javanmardi77/24926
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
⭕️بدبیاری خامنەای خائن! انقلابیون عراق دیگر کل نظام وابستە بە جمهوری اسلامی را نمی خواهند

تظاهرات ملیونی در بصرە علیە اسد العیدانی کە نامزد پست نخست وزیری عراق شدە.

انقلابیون می گویند العیدانی قاتل فرزندان ماست و در تظاهرات سال گذشتە هنگامی کە استاندار بصرە بود، دستور قتل معترضین را صادر کردە است.

🆔 @Javanmardi77
⭕️ فوری!

سپاە قدس زیر ضربات اسراییل! بازهم بمباران پایگاەهای جمهوری اسلامی در سوریە

طبق گزارشات رسیدە بە آواتودی ھواپیماھای اسرائیل دقایقی پیش پایگاەھای سپاە قدس در البوکمال در شرق سوریە را بمباران کردند.

بە گفتە منابع آواتودی تاکنون ٥ نیروی سپاە قدس کشتە و چند تن دیگر نیز زخمی شدەاند.

🆔 @Javanmardi77
⭕️‍‍خامنەای خائن بە چە فلاکتی گرفتار شدە؟

تمام سپاە و بسیج و ناجا در سطح شھر در حال گشت و کشیک ھستند. برای کنترل ھشتاد ملیون مخالف بە جایی رسیدە کە باید مامورانش شبانەروزی در خیابانھا باشند. این تعداد مامور بە جایی نمیرسد و نمی تواند مردم را از تلاش برای سرنگونی نظام باز دارد. تا کی اینگونە می خواھد ادامە بدھد؟

🆔 @Javanmardi77
بهرام بیضایی: برای تولد من، پنجم دی جشن نگیرید!

🆔 @Javanmardi77
بهرام بیضایی، نمایش‌نامه‌نویش و کارگردان مردمی سینما و تئاتر، امروز، در نامه‌ای از سه‌مجموعه «كانون كارگردانان سينما، هنر و تجربه و موزه سينما» خواسته، برای زادروزش که با چهل‌مین روز درگذشت کشته‌شدگان اعتراض‌های اخیر هم‌زمان شده، جشنی برگزار نکنند.

نویسنده «سهراب‌کُشی» در این نامه نوشته: «تولد اتفّاقى من در پنجم دى، سال‌ها پيش با مرگ اكبر رادى نمايش‌نامه‌نويس سياه شد و سپس با فاجعه قربانيان زلزله بم سياه‌تر؛
و در هم‌زمانى با چهل‌ام قربانيان وقايع خون‌بار و باورنكردنى اخير، جايى براى سياه‌ترشدن در آن نمانده است.

آن را با هيچ مراسمى به‌نام من سرپوشى بر واقعيّت پيش چشم‌های‌مان نكنيد - من اين‌روزها هيچ شركتى در هيچ جشن و آيينى ندارد.
⭕️‍‍پیام از آذربایجان بە کانال!

ھمزمان با تظاھرات خودروھا فردا بیان بیرون و بوق بزنن
.

🆔 @Javanmardi77
بسیج امشب و فردا شب در آماده باش کامل هستند و فراخوان دارند که راس ساعت معینی در مساجد باشند ولی هر کدام از اونها از ترس بهانه تراشی می‌کردند که مهمانی دارند یا مریض هستند. یکی از بسیجی ها گفت که معاون پایگاه که خیلی هم شخص کثیفی است از ترس جونش بهانه تراشی می‌کنه و شب ها به گوشی جواب نمیده.

می‌خوام بگم که این بزدل ها رو اینقد بزرگ نکنیم. خودی های نظام از همه بهتر می‌دونن که حکومت تموم شده و حرکت آبان ماه تنها یک نسیم ملایم از خشم مردم بود.

خواهشمندم موضوع بوق زدن تمامی خودروها و موتورسیکلت ها رو در توصیه های هوشیاری خودتون بفرمایید. این کار باعث تقلید همه مردم ساکت هم میشه و فردا ھمە خودروھا بیان بیرون و بوق بزنن.

از طرف قطره‌ای از دریای آزادیخواهان
تبریز آذربایجان.