Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
به یاد جان های نازنینی که برای آزادی این سرزمین خاک رادر آغوش گرفتند
#زن_زندگى_آزادى
#کشته_ندادیم_که_سازش_کنیم_رهبر_قاتل_رو_ستایش_کنیم
#راي_بي_راي
#رای_به_جنایت
#رای_من_سرنگونی
#زن_زندگى_آزادى
#کشته_ندادیم_که_سازش_کنیم_رهبر_قاتل_رو_ستایش_کنیم
#راي_بي_راي
#رای_به_جنایت
#رای_من_سرنگونی
❤1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
یکی از بهترین گفتگوهای آقای شاهزاده رضا پهلوی در محیطی صمیمانه که به حقوق برابر همه ایرانیان با هر اندیشه و سوابق مبارزاتی و منطقه ای طبق اعلامیه جهانی حقوق بشر تاکید می کند و نوع اعلام سیستم حکومتی پیش از براندازی رژیم اشغالگر فاسد فاشیست دستنشانده صیهونیست، گوادالوپیست، اسلامیست فقط بسود رژیم اسلامی و پشتیبانانش می داند. مطرح کردن فرم و شکل و نام حکومت را پیش از تشکیل مجلس موسسان فقط از سوی نفوذی های رژیم و افراد قدرت طلب که در هر لباسی فرو می رود، میداند! #منصوراسانلوکارگرسندیکالیست
❤3
#خانواده_منصوراسانلوکارگرسندیکالیست
۸ تیر ۱۴۰۳ خورشیدی
مردی از جنس کار و رنج مردی نستوه و شجاع🖤 اشنا به درد کاروکارگر ،انسانی شریف ونیک استوار 🖤همسری نمونه و پدری که از عمق جان همیشه از نبودش در این سالیان رنج
می کشیم و با هرهشتم تیرماه که سال گشت مرگ اوست بیشتر به خوبی ها وانسان بودن او افتخار
می نماییم ،باتک تک ماه ها و سال ها که از مرگ ونبودن او می گذرانیم دل ما بیشتر به درد می آید.
باقر اسانلو انسانی شریف با کوله باری از رنج و درد کارگران و نبود عدالت در جامعه در سن ۵۶ سالگی دار فانی را وداع گفت و سال های سال است که درد ندیدنش روح و جسم ما را می خلد 🌹🌹🌹🌹🌹🌹درود بر انسانهای شریف که با مرگ هم🖤 یاد و خاطره آنها از یادو دل ما نمی رود ،
و نخواهد رفت.
و درود و درود برتمامی انسان هایی که در راه بشریت و انسانیت گام بر می دارند 🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹 پدرم باقر اسانلو یادت جاودان و گرامی باد🌹🌹🌹🌹🖤
https://t.me/khabargar
۸ تیر ۱۴۰۳ خورشیدی
مردی از جنس کار و رنج مردی نستوه و شجاع🖤 اشنا به درد کاروکارگر ،انسانی شریف ونیک استوار 🖤همسری نمونه و پدری که از عمق جان همیشه از نبودش در این سالیان رنج
می کشیم و با هرهشتم تیرماه که سال گشت مرگ اوست بیشتر به خوبی ها وانسان بودن او افتخار
می نماییم ،باتک تک ماه ها و سال ها که از مرگ ونبودن او می گذرانیم دل ما بیشتر به درد می آید.
باقر اسانلو انسانی شریف با کوله باری از رنج و درد کارگران و نبود عدالت در جامعه در سن ۵۶ سالگی دار فانی را وداع گفت و سال های سال است که درد ندیدنش روح و جسم ما را می خلد 🌹🌹🌹🌹🌹🌹درود بر انسانهای شریف که با مرگ هم🖤 یاد و خاطره آنها از یادو دل ما نمی رود ،
و نخواهد رفت.
و درود و درود برتمامی انسان هایی که در راه بشریت و انسانیت گام بر می دارند 🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹 پدرم باقر اسانلو یادت جاودان و گرامی باد🌹🌹🌹🌹🖤
https://t.me/khabargar
👎1
سیرک انتصابات درست است در اسلام و بقیه دین ها ومذاهب انتخابی وجود ندارد! همه چیز از سوی خدا و مفت خورانش روی زمین انتصاب شده اند!
با مهر
کار رژیم به بدبختی کامل کشیده شده است! در سه انتصابات پیاپی پوزه اش به خاک مالیده شد! حالا ماشین ها را با تصاویر مسعود رضوی و مریم عضدانلوی رجوی در شهر ها میچرخانند!
😃😃😃👍👍👍
با مهر
کار رژیم به بدبختی کامل کشیده شده است! در سه انتصابات پیاپی پوزه اش به خاک مالیده شد! حالا ماشین ها را با تصاویر مسعود رضوی و مریم عضدانلوی رجوی در شهر ها میچرخانند!
😃😃😃👍👍👍
Forwarded from Babak
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
اوج درماندگی رژیم آخوندی و گدایی رای
تبلیغ سازمان مجاهدین خلق با تصاویر مریم و مسعود رجوی در دل تهران بزرگ
افلاس و درماندگی رو ببینید
⚡️جواب این رژیم پلید چیست
✊تنها_ره_رهایی_جنگ_مسلحانه🔥🔥
تبلیغ سازمان مجاهدین خلق با تصاویر مریم و مسعود رجوی در دل تهران بزرگ
افلاس و درماندگی رو ببینید
⚡️جواب این رژیم پلید چیست
✊تنها_ره_رهایی_جنگ_مسلحانه🔥🔥
💩2
در اسلام و سایر دین ها ومذاهب خرافی و ابراهیمی انتخابی وجود ندارد! چون همه چیز از قبل توسط خدای دروغین و رهبران دینی مفت خور انتصاب شده است. پس باید بگوییم نه به انتصابات و با انتصابات اسلامی مخالفت کنیم. کسانی که بجای واژه درست انتصابات ، از واژه دروغین انتخابات در رژیم پلید اسلامی استفاده میکنند نا خواسته به این رژیم ضدانسان و ایران و هستی اعتبار بیهوده می دهند.
#منصوراسانلوکارگرسندیکالیست_فرزندباقراسانلوازایل_اسانلوسخنگوی_ستمدیدگان_دادخواه_ایران_عضوشورای_ملی_تصمیم_ایران
#منصوراسانلوکارگرسندیکالیست_فرزندباقراسانلوازایل_اسانلوسخنگوی_ستمدیدگان_دادخواه_ایران_عضوشورای_ملی_تصمیم_ایران
یازدهم تیر ماه تاریخ درست سالگشت مرگ پدر است، چرا که ما (پروانه و من و سهش و پویش) با شنیدن خبر وحشتناک مرگ آقا جانی از گنبد کاووس برگشتیم! پروانه ومن و سهش و پویش روی چهارتا صندلی خط اتوبوسرانی میهن تور نشسته بودیم و داشتیم به تهران بر میگشتیم. خانه موسی که بودیم مثل اینکه شمس الدین پسر عمه با عرضه ام به خانه محمد دوست و هم خدمتی بابلی ام زنگ میزند و خبر را به آنها میدهد. محمد میگوید تا دیروز اینجا بوده اند. دیروز با اتوبوس رفتند گنبد خانه موسی سرایلو و صفرگلدی آق آتابای دوستان ترکمن ما در گنبد کاووس. شمس از محمد میخواهد که به خانه موسی زنگ بزند و خبر مرگ پدرم را به من بدهد! محمد هم بین مرگ و زندگی چیزی از آقا تعریف کرد که من به خود امید میدیدم شاید که بیهوش یا در کماست. فقط گفت مادرت خواسته هرچه زودتر برای دیدن پدرت برگردی!
چقدر تلخ و عجیب غریب بود صحنه های سوگواری، عمو حسن مسجد زینبیه را با کمک دوستان نیروی هوایی اش برای مراسم سوگواری گرفته بود، و آخوند هم نداشتیم! چه جمعیت بزرگی آمده بودند. همکاران عمو حسن با لباس نیروی هوایی!
تو خانه هم شلوغ بود، من گیج و منگ بودم. از کودکی یکی از کابوس هایم مرگ آقا بود، که من هم با او می مردم و همراه او در گور میرفتم. اما من زنده بودم همه چیز را میدیدم و می فهمیدم ولی هر چه فریاد میزدم کسی نمیشنید و خاک میریختند خاک می ریختند… و با بدن خیس عرق از خواب و خفگی آخرسر بیرون می آمدم! و حالا پدر مرده بود! انگارهمه چیز بی معنی شده بود. مامان در آغوشم گریه کرد و وقتی از در بزرگ سبز رنگ حیاط خانه کوچه مهر وارد شدیم، همه دوستان و فامیل که در حیاط بودند، آمدند و مرا در آغوش گرفتند و گریه های پر سر وصدا کردند! غلامعلی های های می گریست! شمس الدین با چشمان ورم کرده و سیگار بدست مرا بغل کرد و گریه کردو گفت ای وای دایی باقر هم از دستمان رفت، دیگر کی پشتیبان ماست ؟ غلامعلی گفت جای داداش باقر پر نمیشود .سیا مک و ناصر عزیزم آمدند و در آغوش همدیگر غرق اشک و هق هق هایمان شدیم. افشین نو جوان بود و منگ و گنگ! با آن صورت کودکانه زیبا و دوست داشتنی اش. جلوی در راهرو کز کرده بود، بغلش کردم و به سینه ام فشردم. برای او از همه سخت تر بود. چون ته تغاری بچه های خانواده بود. پیش آقا بود همیشه و آقا هوایش را داشت. حتا ماشین کرم رنگ پیکان مدل ۵۷را به او میداد تا سواری کند. از بچگی رانندگی را دوست داشت. ماشین را میشست و تمیز میکرد بعد به آقا جان میگفت یک دور بزنم خشک بشه! آقا هم می خندید و سوییچ را به او میداد. میگفت فقط مراقب باش و تند نرو! گواهینامه نداری! افشین هم پاسخ میداد: باشه تا سر کوچه میروم و دور میزنم میام.
من آنجا به درخت چناری که به نام ناصر بود، آن درخت بزرگه که سمت خانه شریف سادات و جواد آقا بود، و رفتن و دور زدن افشین را نگاه میکردم. نیم نگاهی هم به در بزرگ خانه جوادآقا اینها داشتم، تا افسانه را ببینم. اگر که به حیاط می آمد و کله اش را با آن موهای شلال زیبایش از لای در بیرون میریخت و به کوچه سرک می کشید. بعد از ظهرهای گرم تهران در تابستان بود، و تعطیلی مدرسه ها و یللی و تللی جوانان و بچه های محل. انگار افسانه در حیاط خانه شان بود، ماشین را که افشین روشن کرد و گاز داد و رفت، افسانه سرش را از لای در حیاط بیرون آورد و گفت فکر کردم تو پشت فرمان نشستی و رفتی و منو با خودت نبردی! افسانه یکسال از من کوچک تر بود. هم بازی فرشته خواهرم بود. فرشته در اتاق بزرگ کنار مامان نشسته بود و مظلومانه اشک میریخت. وقتی از لابه لای زنان فامیل ومهمانها گذشتم تا خودم را به او و مامان برسانم، زندایی منصور که هم نام من بود، مرا بغل کرد و از ته دل های های گریه بلندی کرد. گفت مش باقر حیف شد، خیلی حیف شد! برو برو پیش مادرت! زنها با چادر سیاه و بی چادر و با روسری یا کاملا بدون روسری در لا به لای هم نشسته و ایستاده و می لولیدند و لابه میکردند! فاطمه خانم کاشفی مادر امیر کاشفی نزدیکترین دوستم در آن زمان مرا در آغوش گرفت وبوسید و گفت پدرت خیلی مرد بود. گل مردهای محل بود. زن محکم استوار شوخ و شنگی بود.
بگو و بخند و آمپول زن محله بود! اصلا تعصب دینی و غیر دینی نداشت یک زن آزاد و قوی و رها، دستم را در دست گرفته بود و گفت ناصر ( شوهرش) پدر امیر دیشب وقتی خبر مرگ آقا باقری را شنید خیلی گریه کرد، چند بار زد توی سرش، گفت دیگه این محل مزه نداره. بزرگ محله رفت، چقدر حرف های خوب برای هم میزدیم. آقا استانلو تو شرکت نفت کار میکرد نماینده کارگر ها بود، من هم که تو مخابرات هستم، خیلی حرف از حقوق و مزایای شغلی و تعاونی می زدیم، حیف شد آقا استانلو.
مادر از لابلای زنها آمد و با جیغ و لابه و نا امیدی خودش را در آغوش من انداخت. فریاد زد: دیدی آقات رفت، آخ آخ توکه ندیدی ش. سخنانش دلم را می سوزاند.
چقدر تلخ و عجیب غریب بود صحنه های سوگواری، عمو حسن مسجد زینبیه را با کمک دوستان نیروی هوایی اش برای مراسم سوگواری گرفته بود، و آخوند هم نداشتیم! چه جمعیت بزرگی آمده بودند. همکاران عمو حسن با لباس نیروی هوایی!
تو خانه هم شلوغ بود، من گیج و منگ بودم. از کودکی یکی از کابوس هایم مرگ آقا بود، که من هم با او می مردم و همراه او در گور میرفتم. اما من زنده بودم همه چیز را میدیدم و می فهمیدم ولی هر چه فریاد میزدم کسی نمیشنید و خاک میریختند خاک می ریختند… و با بدن خیس عرق از خواب و خفگی آخرسر بیرون می آمدم! و حالا پدر مرده بود! انگارهمه چیز بی معنی شده بود. مامان در آغوشم گریه کرد و وقتی از در بزرگ سبز رنگ حیاط خانه کوچه مهر وارد شدیم، همه دوستان و فامیل که در حیاط بودند، آمدند و مرا در آغوش گرفتند و گریه های پر سر وصدا کردند! غلامعلی های های می گریست! شمس الدین با چشمان ورم کرده و سیگار بدست مرا بغل کرد و گریه کردو گفت ای وای دایی باقر هم از دستمان رفت، دیگر کی پشتیبان ماست ؟ غلامعلی گفت جای داداش باقر پر نمیشود .سیا مک و ناصر عزیزم آمدند و در آغوش همدیگر غرق اشک و هق هق هایمان شدیم. افشین نو جوان بود و منگ و گنگ! با آن صورت کودکانه زیبا و دوست داشتنی اش. جلوی در راهرو کز کرده بود، بغلش کردم و به سینه ام فشردم. برای او از همه سخت تر بود. چون ته تغاری بچه های خانواده بود. پیش آقا بود همیشه و آقا هوایش را داشت. حتا ماشین کرم رنگ پیکان مدل ۵۷را به او میداد تا سواری کند. از بچگی رانندگی را دوست داشت. ماشین را میشست و تمیز میکرد بعد به آقا جان میگفت یک دور بزنم خشک بشه! آقا هم می خندید و سوییچ را به او میداد. میگفت فقط مراقب باش و تند نرو! گواهینامه نداری! افشین هم پاسخ میداد: باشه تا سر کوچه میروم و دور میزنم میام.
من آنجا به درخت چناری که به نام ناصر بود، آن درخت بزرگه که سمت خانه شریف سادات و جواد آقا بود، و رفتن و دور زدن افشین را نگاه میکردم. نیم نگاهی هم به در بزرگ خانه جوادآقا اینها داشتم، تا افسانه را ببینم. اگر که به حیاط می آمد و کله اش را با آن موهای شلال زیبایش از لای در بیرون میریخت و به کوچه سرک می کشید. بعد از ظهرهای گرم تهران در تابستان بود، و تعطیلی مدرسه ها و یللی و تللی جوانان و بچه های محل. انگار افسانه در حیاط خانه شان بود، ماشین را که افشین روشن کرد و گاز داد و رفت، افسانه سرش را از لای در حیاط بیرون آورد و گفت فکر کردم تو پشت فرمان نشستی و رفتی و منو با خودت نبردی! افسانه یکسال از من کوچک تر بود. هم بازی فرشته خواهرم بود. فرشته در اتاق بزرگ کنار مامان نشسته بود و مظلومانه اشک میریخت. وقتی از لابه لای زنان فامیل ومهمانها گذشتم تا خودم را به او و مامان برسانم، زندایی منصور که هم نام من بود، مرا بغل کرد و از ته دل های های گریه بلندی کرد. گفت مش باقر حیف شد، خیلی حیف شد! برو برو پیش مادرت! زنها با چادر سیاه و بی چادر و با روسری یا کاملا بدون روسری در لا به لای هم نشسته و ایستاده و می لولیدند و لابه میکردند! فاطمه خانم کاشفی مادر امیر کاشفی نزدیکترین دوستم در آن زمان مرا در آغوش گرفت وبوسید و گفت پدرت خیلی مرد بود. گل مردهای محل بود. زن محکم استوار شوخ و شنگی بود.
بگو و بخند و آمپول زن محله بود! اصلا تعصب دینی و غیر دینی نداشت یک زن آزاد و قوی و رها، دستم را در دست گرفته بود و گفت ناصر ( شوهرش) پدر امیر دیشب وقتی خبر مرگ آقا باقری را شنید خیلی گریه کرد، چند بار زد توی سرش، گفت دیگه این محل مزه نداره. بزرگ محله رفت، چقدر حرف های خوب برای هم میزدیم. آقا استانلو تو شرکت نفت کار میکرد نماینده کارگر ها بود، من هم که تو مخابرات هستم، خیلی حرف از حقوق و مزایای شغلی و تعاونی می زدیم، حیف شد آقا استانلو.
مادر از لابلای زنها آمد و با جیغ و لابه و نا امیدی خودش را در آغوش من انداخت. فریاد زد: دیدی آقات رفت، آخ آخ توکه ندیدی ش. سخنانش دلم را می سوزاند.
محکم بغلش کردم، اما اشکی از چشمانم نمی آمد بهت زده و گنگ شده بودم. مادر مرا کشید زیر چادر خودش و در گوشم زمزمه کرد: که گریه کن نعره ای بزن فریاد بزن برای بابات! ساکت نمان یک وقت سنگ کوب میکنی! دق میکنی! گفتم دارم دیوانه میشم مامان، چرا این جوری شد! مامان کنار پنجره اتاق بزرگه طبقه اول کنار فرشته نشست. همانطور نشسته خواهر و برادر همدیگر را بغل کردیم.
فرشته تلخ و بیصدا و خوددارانه میگریست. مثل همه عمرش تا آن روز و امروز که دلاورانه دردها و غم هایش را از سر گذرانده است. زندگی وقتی آدم را اذیت میکند، آدمی دو راه در پیش دارد، یا ضعیف بشود و خودش را ببازد یا قوی شود و آماده نبرد با همه چیز و همه کس شود! فرشته با غریزه نیرومند زندگی راه دوم را انتخاب کرده بود! نفسم تنگ شده بود، با آنکه دو لت پنجره بزرگ باز بود هوای تیرماه نفس آدم را از گرما می کشت! خانه هم که شلوغ و کوچک و واویلا بود. پروانه هم آمد داخل اتاق همه زنها یک به یک به او هم تسلیت گفتند و بغلش کردند. پروانه اعرابی دختر عالم خانوم و دوست عزیز من با چه احساسی پروانه مرا بوسید و دست دور گردنش انداخت و هر دو تا زار زدند. پروانه اعرابی گفت دیشب بابام گفت: انگار دوباره بی پدر شدیم. همه آبادانی این محله با همت آقا اسانلو بوجود آمد تو انجمن محل او و دکتر حسن زاده همیشه یک حرفی یک نقشه ای یک طرحی برای گفتن داشتند. ( پرویز اعرابی کارمند و راننده شهرداری منطقه ۱۳ تهران آن زمان بود. گاهی کامیون سبز رنگ نکره ی شهرداری را می آورد و جلوی خانه آقا مصدقی اینها پارک میکرد. خیابان تنگ میشد. از اون طرف هم اسماعیل آقا کامیون نارنجی رنگ لیلاندش را می آورد جلوی دیوار سمت خودشان میگذاشت. دیگر جا برای فوتبال بازی کردن ما نبود. فرشته دختر اسماعیل آقا و مادرش هم خیلی اشک میریختند. و دلشان شکسته بود. فرشته و پروین دوست های دختر و هم محلی من بودند.
در بین راه که با اتوبوس از گنبد کاووس از خانه رفیق دوران سربازی ام در منطقه ترکمن صحرا حاج موسی می آمدیم .کنار هم روی صندلی اتوبوس خیلی گریه کردیم. سرهایمان روی شانه های همدیگر بود. با چه دردی به من میگفت: منصور چرا اینطوری شد؟ عمو که حالش خوب بود. چقدر ما بد شانسیم!
من که از اول پدرم مرده بود، و دلمان به عمو باقر خوش بود. هم پدر تو بود هم پدر من! حالا دیگر بی پدر بی پدر شدیم. اشک هایش از چشمان زیبایش سرازیر بود.
من هم میگریستم.
بعد از دقایقی سکوت که اتوبوس جاده سبز و خرم بین شهر های بابل و آمل را میتاخت، من بلند شدم روی صندلی جلویی که پویش و سهش را نشانده بودیم نگاه کردم. پویش خوابیده بود و سهش با مهربانی او را بغل کرده بود.
پروانه دوباره گفت: خاله چیکار میکنه. وای چقدر سخته برایش! تنهای تنها شد چه زود! خاله همه کیف و خوشحالی اش به عمو باقر بود. تو فامیل خانواده درجه یک بودند! خاله عادت داره خرج بکنه سفره برای این و آن بندازه ، عروس داماد ها را پاگشا کنه!
همه ش را با پشتیبانی داداش باقر، (پروانه و خواهر و برادرهایش) به آقا داداش میگفتند چون پسر عمو دختر عمو بودند! رسم ایلیاتی این بود که از کودکی عمو شیخعلی پدر پروانه به فرزندانش یاد داده بود که به پسر عموها و دختر عموهایشان که از آنها بزرگ تر بودند، به آقا، عمو غلامحسین، عمه اقدس، عمو حسن بگویند داداش و آبجی! عمو شیخعلی برادر کوچکتر بابا عبدالحسین پدر بزرگ ما بود. خیلی روی برادرش تعصب داشت. حرف او را مثل حرف پدرش به جان می خرید. هر چه که مش عبدالحسین میگفت او انجام میداد. برای همین پروانه گاهی به آقام میگفت داداش و گاهی میگفت عمو. مامان و پروانه سخت همدیگر را بغل کردند و صدای زاری آنها همه خانه را پر کرد، دوباره داغ همه زنها و مردهای فامیل تازه شد و از همه جای خانه، از اتاق ها، راه پله که برخی روی پله ها نشسته بودند، از حیاط که بیشتر مردان درجه اول فامیل از آنجا امور سوگواری را رتق و فتق میکردند، از هر دو اتاق همکف و آشپزخانه حتا حیاط خلوت صدای شیون جانسوزی بلند بود. بعد پروانه و فرشته دو تا دختر خاله ها همدیگر را در آغوش گرفتند و هق هق سوزان شان بقیه را به سوز دل انداخت! در همین هیاهو من به افشین فکر میکردم و اینکه سوگلی پدرش بود، بدون آقا در چهارده سالگی چکار کند؟ما چطورمیتوانیم از او و سیامک مراقبت کنیم که بعد از چهار پنج سال زندان کشیدن به جرم داشتن و خواندن نشریه دانش آموزی آذرخش بیهوده به بازداشتگاه میدان بهارستان و مجلس که زیر چنگ کمیته چی های اسلامی به سر دستگی اسماعیل تیغ کش (زن) لات نازی آباد افتاده بود. بعد هم او را به زندانهای اوین و قزل حصار بردند!
تازه یکماه نمیشد که سیامک از بند دژخیم بیرون آمده بود. چقدر آقا خوشحال بود که پسرش زنده از چنگ اینها به در آمده است.
فرشته تلخ و بیصدا و خوددارانه میگریست. مثل همه عمرش تا آن روز و امروز که دلاورانه دردها و غم هایش را از سر گذرانده است. زندگی وقتی آدم را اذیت میکند، آدمی دو راه در پیش دارد، یا ضعیف بشود و خودش را ببازد یا قوی شود و آماده نبرد با همه چیز و همه کس شود! فرشته با غریزه نیرومند زندگی راه دوم را انتخاب کرده بود! نفسم تنگ شده بود، با آنکه دو لت پنجره بزرگ باز بود هوای تیرماه نفس آدم را از گرما می کشت! خانه هم که شلوغ و کوچک و واویلا بود. پروانه هم آمد داخل اتاق همه زنها یک به یک به او هم تسلیت گفتند و بغلش کردند. پروانه اعرابی دختر عالم خانوم و دوست عزیز من با چه احساسی پروانه مرا بوسید و دست دور گردنش انداخت و هر دو تا زار زدند. پروانه اعرابی گفت دیشب بابام گفت: انگار دوباره بی پدر شدیم. همه آبادانی این محله با همت آقا اسانلو بوجود آمد تو انجمن محل او و دکتر حسن زاده همیشه یک حرفی یک نقشه ای یک طرحی برای گفتن داشتند. ( پرویز اعرابی کارمند و راننده شهرداری منطقه ۱۳ تهران آن زمان بود. گاهی کامیون سبز رنگ نکره ی شهرداری را می آورد و جلوی خانه آقا مصدقی اینها پارک میکرد. خیابان تنگ میشد. از اون طرف هم اسماعیل آقا کامیون نارنجی رنگ لیلاندش را می آورد جلوی دیوار سمت خودشان میگذاشت. دیگر جا برای فوتبال بازی کردن ما نبود. فرشته دختر اسماعیل آقا و مادرش هم خیلی اشک میریختند. و دلشان شکسته بود. فرشته و پروین دوست های دختر و هم محلی من بودند.
در بین راه که با اتوبوس از گنبد کاووس از خانه رفیق دوران سربازی ام در منطقه ترکمن صحرا حاج موسی می آمدیم .کنار هم روی صندلی اتوبوس خیلی گریه کردیم. سرهایمان روی شانه های همدیگر بود. با چه دردی به من میگفت: منصور چرا اینطوری شد؟ عمو که حالش خوب بود. چقدر ما بد شانسیم!
من که از اول پدرم مرده بود، و دلمان به عمو باقر خوش بود. هم پدر تو بود هم پدر من! حالا دیگر بی پدر بی پدر شدیم. اشک هایش از چشمان زیبایش سرازیر بود.
من هم میگریستم.
بعد از دقایقی سکوت که اتوبوس جاده سبز و خرم بین شهر های بابل و آمل را میتاخت، من بلند شدم روی صندلی جلویی که پویش و سهش را نشانده بودیم نگاه کردم. پویش خوابیده بود و سهش با مهربانی او را بغل کرده بود.
پروانه دوباره گفت: خاله چیکار میکنه. وای چقدر سخته برایش! تنهای تنها شد چه زود! خاله همه کیف و خوشحالی اش به عمو باقر بود. تو فامیل خانواده درجه یک بودند! خاله عادت داره خرج بکنه سفره برای این و آن بندازه ، عروس داماد ها را پاگشا کنه!
همه ش را با پشتیبانی داداش باقر، (پروانه و خواهر و برادرهایش) به آقا داداش میگفتند چون پسر عمو دختر عمو بودند! رسم ایلیاتی این بود که از کودکی عمو شیخعلی پدر پروانه به فرزندانش یاد داده بود که به پسر عموها و دختر عموهایشان که از آنها بزرگ تر بودند، به آقا، عمو غلامحسین، عمه اقدس، عمو حسن بگویند داداش و آبجی! عمو شیخعلی برادر کوچکتر بابا عبدالحسین پدر بزرگ ما بود. خیلی روی برادرش تعصب داشت. حرف او را مثل حرف پدرش به جان می خرید. هر چه که مش عبدالحسین میگفت او انجام میداد. برای همین پروانه گاهی به آقام میگفت داداش و گاهی میگفت عمو. مامان و پروانه سخت همدیگر را بغل کردند و صدای زاری آنها همه خانه را پر کرد، دوباره داغ همه زنها و مردهای فامیل تازه شد و از همه جای خانه، از اتاق ها، راه پله که برخی روی پله ها نشسته بودند، از حیاط که بیشتر مردان درجه اول فامیل از آنجا امور سوگواری را رتق و فتق میکردند، از هر دو اتاق همکف و آشپزخانه حتا حیاط خلوت صدای شیون جانسوزی بلند بود. بعد پروانه و فرشته دو تا دختر خاله ها همدیگر را در آغوش گرفتند و هق هق سوزان شان بقیه را به سوز دل انداخت! در همین هیاهو من به افشین فکر میکردم و اینکه سوگلی پدرش بود، بدون آقا در چهارده سالگی چکار کند؟ما چطورمیتوانیم از او و سیامک مراقبت کنیم که بعد از چهار پنج سال زندان کشیدن به جرم داشتن و خواندن نشریه دانش آموزی آذرخش بیهوده به بازداشتگاه میدان بهارستان و مجلس که زیر چنگ کمیته چی های اسلامی به سر دستگی اسماعیل تیغ کش (زن) لات نازی آباد افتاده بود. بعد هم او را به زندانهای اوین و قزل حصار بردند!
تازه یکماه نمیشد که سیامک از بند دژخیم بیرون آمده بود. چقدر آقا خوشحال بود که پسرش زنده از چنگ اینها به در آمده است.
روز مرگ آقا جانی سیامک همراه آقا جانی یک کولر آبی بزرگ برای رحیم و رعنا برادر کوچکتر پروانه، همسرم گرفته بود، که در ورامین زندگی میکردند، برده بودند! وقتی کولر را از وانت پیاده میکنند، تا به داخل خانه رحیم در عمرو آباد ورامین ببرند، زنبوری سیاه و بزرگ مثل آخوند ها باقر اسانلو را نیش میزند. از سال ۱۳۵۹ به بعد زنبورهای سیاه باقر و خانواده اش و هزاران هزار خانواده چون آنها را نیش زده بودند. زهر زنبور و سابقه بیماری قلبی و تحمل فشار چند سال در به در دنبال سیامک در زندانها و بیدادگاه های رژیم جستجو کردن و ملاقات رفتن و توهین شنیدن و ترس از اینکه فاطمه همسرش را در مسیر این ملاقات های هفتگی یا ماهیانه آزار دهند. او را زخمی کرده بود. بعد از چندین ماه اول که اصلا اجازه ملاقات نمیدادند، و شنیدن انواع توهین ها و رفتار های ستمگرانه زندانبان ها و بیدادگاه نشین های اسلامیست ساواکی و پاسدارهای پرونده های زندانیان سیاسی که غرور و شرف کارگری و سندیکایی و انسانی او را هدف گرفته بودند، باعث شد که قلب عاشق، نازنین، مهربان و مسوولیت پذیرش پس از آن نیش های زنبورهای سیاه، هایپرتاسیون بکند و عروق قلبش پاره شوند و ناگهانی کار تمام شود. رحیم به درمانگاه زنگ میزند، آمبولانس می خواهد و سیامک بسیار جوان که تازه از زندان آمده بود، گریه میکرد و دور آقاجانی می چرخید و سعی میکرد با روش احیا و فشار دادن قفسه سینه و نفس مصنوعی پدرش را زنده نگه دارد، افسوس که با همان ضربه اول باقر رفته بود
۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۳ خورشیدی
#منصوراسانلوکارگرسندیکالیست
۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۳ خورشیدی
#منصوراسانلوکارگرسندیکالیست
یازدهم تیر ماه تاریخ درست سالگشت مرگ پدر است، چرا که ما (پروانه و من و سهش و پویش) با شنیدن خبر وحشتناک مرگ آقا جانی از گنبد کاووس برگشتیم! پروانه ومن و سهش و پویش روی چهارتا صندلی خط اتوبوسرانی میهن تور نشسته بودیم و داشتیم به تهران بر میگشتیم. خانه موسی که بودیم مثل اینکه شمس الدین پسر عمه با عرضه ام به خانه محمد دوست و هم خدمتی بابلی ام زنگ میزند و خبر را به آنها میدهد. محمد میگوید تا دیروز اینجا بوده اند. دیروز با اتوبوس رفتند گنبد خانه موسی سرایلو و صفرگلدی آق آتابای دوستان ترکمن ما در گنبد کاووس. شمس از محمد میخواهد که به خانه موسی زنگ بزند و خبر مرگ پدرم را به من بدهد! محمد هم بین مرگ و زندگی چیزی از آقا تعریف کرد که من به خود امید میدیدم شاید که بیهوش یا در کماست. فقط گفت مادرت خواسته هرچه زودتر برای دیدن پدرت برگردی!
چقدر تلخ و عجیب غریب بود صحنه های سوگواری، عمو حسن مسجد زینبیه را با کمک دوستان نیروی هوایی اش برای مراسم سوگواری گرفته بود، و آخوند هم نداشتیم! چه جمعیت بزرگی آمده بودند. همکاران عمو حسن با لباس نیروی هوایی!
تو خانه هم شلوغ بود، من گیج و منگ بودم. از کودکی یکی از کابوس هایم مرگ آقا بود، که من هم با او می مردم و همراه او در گور میرفتم. اما من زنده بودم همه چیز را میدیدم و می فهمیدم ولی هر چه فریاد میزدم کسی نمیشنید و خاک میریختند خاک می ریختند… و با بدن خیس عرق از خواب و خفگی آخرسر بیرون می آمدم! و حالا پدر مرده بود! انگارهمه چیز بی معنی شده بود. مامان در آغوشم گریه کرد و وقتی از در بزرگ سبز رنگ حیاط خانه کوچه مهر وارد شدیم، همه دوستان و فامیل که در حیاط بودند، آمدند و مرا در آغوش گرفتند و گریه های پر سر وصدا کردند! غلامعلی های های می گریست! شمس الدین با چشمان ورم کرده و سیگار بدست مرا بغل کرد و گریه کردو گفت ای وای دایی باقر هم از دستمان رفت، دیگر کی پشتیبان ماست ؟ غلامعلی گفت جای داداش باقر پر نمیشود .سیا مک و ناصر عزیزم آمدند و در آغوش همدیگر غرق اشک و هق هق هایمان شدیم. افشین نو جوان بود و منگ و گنگ! با آن صورت کودکانه زیبا و دوست داشتنی اش. جلوی در راهرو کز کرده بود، بغلش کردم و به سینه ام فشردم. برای او از همه سخت تر بود. چون ته تغاری بچه های خانواده بود. پیش آقا بود همیشه و آقا هوایش را داشت. حتا ماشین کرم رنگ پیکان مدل ۵۷را به او میداد تا سواری کند. از بچگی رانندگی را دوست داشت. ماشین را میشست و تمیز میکرد بعد به آقا جان میگفت یک دور بزنم خشک بشه! آقا هم می خندید و سوییچ را به او میداد. میگفت فقط مراقب باش و تند نرو! گواهینامه نداری! افشین هم پاسخ میداد: باشه تا سر کوچه میروم و دور میزنم میام.
من آنجا به درخت چناری که به نام ناصر بود، آن درخت بزرگه که سمت خانه شریف سادات و جواد آقا بود، و رفتن و دور زدن افشین را نگاه میکردم. نیم نگاهی هم به در بزرگ خانه جوادآقا اینها داشتم، تا افسانه را ببینم. اگر که به حیاط می آمد و کله اش را با آن موهای شلال زیبایش از لای در بیرون میریخت و به کوچه سرک می کشید. بعد از ظهرهای گرم تهران در تابستان بود، و تعطیلی مدرسه ها و یللی و تللی جوانان و بچه های محل. انگار افسانه در حیاط خانه شان بود، ماشین را که افشین روشن کرد و گاز داد و رفت، افسانه سرش را از لای در حیاط بیرون آورد و گفت فکر کردم تو پشت فرمان نشستی و رفتی و منو با خودت نبردی! افسانه یکسال از من کوچک تر بود. هم بازی فرشته خواهرم بود. فرشته در اتاق بزرگ کنار مامان نشسته بود و مظلومانه اشک میریخت. وقتی از لابه لای زنان فامیل ومهمانها گذشتم تا خودم را به او و مامان برسانم، زندایی منصور که هم نام من بود، مرا بغل کرد و از ته دل های های گریه بلندی کرد. گفت مش باقر حیف شد، خیلی حیف شد! برو برو پیش مادرت! زنها با چادر سیاه و بی چادر و با روسری یا کاملا بدون روسری در لا به لای هم نشسته و ایستاده و می لولیدند و لابه میکردند! فاطمه خانم کاشفی مادر امیر کاشفی نزدیکترین دوستم در آن زمان مرا در آغوش گرفت وبوسید و گفت پدرت خیلی مرد بود. گل مردهای محل بود. زن محکم استوار شوخ و شنگی بود.
بگو و بخند و آمپول زن محله بود! اصلا تعصب دینی و غیر دینی نداشت یک زن آزاد و قوی و رها، دستم را در دست گرفته بود و گفت ناصر ( شوهرش) پدر امیر دیشب وقتی خبر مرگ آقا باقری را شنید خیلی گریه کرد، چند بار زد توی سرش، گفت دیگه این محل مزه نداره. بزرگ محله رفت، چقدر حرف های خوب برای هم میزدیم. آقا استانلو تو شرکت نفت کار میکرد نماینده کارگر ها بود، من هم که تو مخابرات هستم، خیلی حرف از حقوق و مزایای شغلی و تعاونی می زدیم، حیف شد آقا استانلو.
مادر از لابلای زنها آمد و با جیغ و لابه و نا امیدی خودش را در آغوش من انداخت. فریاد زد: دیدی آقات رفت، آخ آخ توکه ندیدی ش. سخنانش دلم را می سوزاند.
چقدر تلخ و عجیب غریب بود صحنه های سوگواری، عمو حسن مسجد زینبیه را با کمک دوستان نیروی هوایی اش برای مراسم سوگواری گرفته بود، و آخوند هم نداشتیم! چه جمعیت بزرگی آمده بودند. همکاران عمو حسن با لباس نیروی هوایی!
تو خانه هم شلوغ بود، من گیج و منگ بودم. از کودکی یکی از کابوس هایم مرگ آقا بود، که من هم با او می مردم و همراه او در گور میرفتم. اما من زنده بودم همه چیز را میدیدم و می فهمیدم ولی هر چه فریاد میزدم کسی نمیشنید و خاک میریختند خاک می ریختند… و با بدن خیس عرق از خواب و خفگی آخرسر بیرون می آمدم! و حالا پدر مرده بود! انگارهمه چیز بی معنی شده بود. مامان در آغوشم گریه کرد و وقتی از در بزرگ سبز رنگ حیاط خانه کوچه مهر وارد شدیم، همه دوستان و فامیل که در حیاط بودند، آمدند و مرا در آغوش گرفتند و گریه های پر سر وصدا کردند! غلامعلی های های می گریست! شمس الدین با چشمان ورم کرده و سیگار بدست مرا بغل کرد و گریه کردو گفت ای وای دایی باقر هم از دستمان رفت، دیگر کی پشتیبان ماست ؟ غلامعلی گفت جای داداش باقر پر نمیشود .سیا مک و ناصر عزیزم آمدند و در آغوش همدیگر غرق اشک و هق هق هایمان شدیم. افشین نو جوان بود و منگ و گنگ! با آن صورت کودکانه زیبا و دوست داشتنی اش. جلوی در راهرو کز کرده بود، بغلش کردم و به سینه ام فشردم. برای او از همه سخت تر بود. چون ته تغاری بچه های خانواده بود. پیش آقا بود همیشه و آقا هوایش را داشت. حتا ماشین کرم رنگ پیکان مدل ۵۷را به او میداد تا سواری کند. از بچگی رانندگی را دوست داشت. ماشین را میشست و تمیز میکرد بعد به آقا جان میگفت یک دور بزنم خشک بشه! آقا هم می خندید و سوییچ را به او میداد. میگفت فقط مراقب باش و تند نرو! گواهینامه نداری! افشین هم پاسخ میداد: باشه تا سر کوچه میروم و دور میزنم میام.
من آنجا به درخت چناری که به نام ناصر بود، آن درخت بزرگه که سمت خانه شریف سادات و جواد آقا بود، و رفتن و دور زدن افشین را نگاه میکردم. نیم نگاهی هم به در بزرگ خانه جوادآقا اینها داشتم، تا افسانه را ببینم. اگر که به حیاط می آمد و کله اش را با آن موهای شلال زیبایش از لای در بیرون میریخت و به کوچه سرک می کشید. بعد از ظهرهای گرم تهران در تابستان بود، و تعطیلی مدرسه ها و یللی و تللی جوانان و بچه های محل. انگار افسانه در حیاط خانه شان بود، ماشین را که افشین روشن کرد و گاز داد و رفت، افسانه سرش را از لای در حیاط بیرون آورد و گفت فکر کردم تو پشت فرمان نشستی و رفتی و منو با خودت نبردی! افسانه یکسال از من کوچک تر بود. هم بازی فرشته خواهرم بود. فرشته در اتاق بزرگ کنار مامان نشسته بود و مظلومانه اشک میریخت. وقتی از لابه لای زنان فامیل ومهمانها گذشتم تا خودم را به او و مامان برسانم، زندایی منصور که هم نام من بود، مرا بغل کرد و از ته دل های های گریه بلندی کرد. گفت مش باقر حیف شد، خیلی حیف شد! برو برو پیش مادرت! زنها با چادر سیاه و بی چادر و با روسری یا کاملا بدون روسری در لا به لای هم نشسته و ایستاده و می لولیدند و لابه میکردند! فاطمه خانم کاشفی مادر امیر کاشفی نزدیکترین دوستم در آن زمان مرا در آغوش گرفت وبوسید و گفت پدرت خیلی مرد بود. گل مردهای محل بود. زن محکم استوار شوخ و شنگی بود.
بگو و بخند و آمپول زن محله بود! اصلا تعصب دینی و غیر دینی نداشت یک زن آزاد و قوی و رها، دستم را در دست گرفته بود و گفت ناصر ( شوهرش) پدر امیر دیشب وقتی خبر مرگ آقا باقری را شنید خیلی گریه کرد، چند بار زد توی سرش، گفت دیگه این محل مزه نداره. بزرگ محله رفت، چقدر حرف های خوب برای هم میزدیم. آقا استانلو تو شرکت نفت کار میکرد نماینده کارگر ها بود، من هم که تو مخابرات هستم، خیلی حرف از حقوق و مزایای شغلی و تعاونی می زدیم، حیف شد آقا استانلو.
مادر از لابلای زنها آمد و با جیغ و لابه و نا امیدی خودش را در آغوش من انداخت. فریاد زد: دیدی آقات رفت، آخ آخ توکه ندیدی ش. سخنانش دلم را می سوزاند.
https://www.youtube.com/live/R0vB2RzEZzQ?si=7jG1XDqyPWnc8f3O
همراه با منصور اسانلو و کشیش رسول بی دین انسانگرا و آزادیخواه
پیرامون مبارزات کارگری و راهکار های مشترک و سخنی از جنبش همبستگی ستمدیدگان دادخواه و شورای ملی تصمیم ایران
https://t.me/khabargar
همراه با منصور اسانلو و کشیش رسول بی دین انسانگرا و آزادیخواه
پیرامون مبارزات کارگری و راهکار های مشترک و سخنی از جنبش همبستگی ستمدیدگان دادخواه و شورای ملی تصمیم ایران
https://t.me/khabargar
YouTube
خبرناک Khabarnak - با منصور اسانلو // اعتراضات و اعتصابات اخیر کارگری در ایران
خبرناک
منصور اسانلو (فعال سندیکلیست ایرانی)
اعتراضات و اعتصابات اخیر کارگری در ایران
Presented by Omid Javedan TV Production
All rights reserved for Persian Worshipers of Christ Church. All Music played is only a cover for worship.
منصور اسانلو (فعال سندیکلیست ایرانی)
اعتراضات و اعتصابات اخیر کارگری در ایران
Presented by Omid Javedan TV Production
All rights reserved for Persian Worshipers of Christ Church. All Music played is only a cover for worship.
یازدهم تیر ماه تاریخ درست سالگشت مرگ پدر است، چرا که ما (پروانه و من و سهش و پویش) با شنیدن خبر وحشتناک مرگ آقا جانی از گنبد کاووس برگشتیم! پروانه ومن و سهش و پویش روی چهارتا صندلی خط اتوبوسرانی میهن تور نشسته بودیم و داشتیم به تهران بر میگشتیم. خانه موسی که بودیم مثل اینکه شمس الدین پسر عمه با عرضه ام به خانه محمد دوست و هم خدمتی بابلی ام زنگ میزند و خبر را به آنها میدهد. محمد میگوید تا دیروز اینجا بوده اند. دیروز با اتوبوس رفتند گنبد خانه موسی سرایلو و صفرگلدی آق آتابای دوستان ترکمن ما در گنبد کاووس. شمس از محمد میخواهد که به خانه موسی زنگ بزند و خبر مرگ پدرم را به من بدهد! محمد هم بین مرگ و زندگی چیزی از آقا تعریف کرد که من به خود امید میدیدم شاید که بیهوش یا در کماست. فقط گفت مادرت خواسته هرچه زودتر برای دیدن پدرت برگردی!
چقدر تلخ و عجیب غریب بود صحنه های سوگواری، عمو حسن مسجد زینبیه را با کمک دوستان نیروی هوایی اش برای مراسم سوگواری گرفته بود، و آخوند هم نداشتیم! چه جمعیت بزرگی آمده بودند. همکاران عمو حسن با لباس نیروی هوایی!
تو خانه هم شلوغ بود، من گیج و منگ بودم. از کودکی یکی از کابوس هایم مرگ آقا بود، که من هم با او می مردم و همراه او در گور میرفتم. اما من زنده بودم همه چیز را میدیدم و می فهمیدم ولی هر چه فریاد میزدم کسی نمیشنید و خاک میریختند خاک می ریختند… و با بدن خیس عرق از خواب و خفگی آخرسر بیرون می آمدم! و حالا پدر مرده بود! انگارهمه چیز بی معنی شده بود. مامان در آغوشم گریه کرد و وقتی از در بزرگ سبز رنگ حیاط خانه کوچه مهر وارد شدیم، همه دوستان و فامیل که در حیاط بودند، آمدند و مرا در آغوش گرفتند و گریه های پر سر وصدا کردند! غلامعلی های های می گریست! شمس الدین با چشمان ورم کرده و سیگار بدست مرا بغل کرد و گریه کردو گفت ای وای دایی باقر هم از دستمان رفت، دیگر کی پشتیبان ماست ؟ غلامعلی گفت جای داداش باقر پر نمیشود .سیا مک و ناصر عزیزم آمدند و در آغوش همدیگر غرق اشک و هق هق هایمان شدیم. افشین نو جوان بود و منگ و گنگ! با آن صورت کودکانه زیبا و دوست داشتنی اش. جلوی در راهرو کز کرده بود، بغلش کردم و به سینه ام فشردم. برای او از همه سخت تر بود. چون ته تغاری بچه های خانواده بود. پیش آقا بود همیشه و آقا هوایش را داشت. حتا ماشین کرم رنگ پیکان مدل ۵۷را به او میداد تا سواری کند. از بچگی رانندگی را دوست داشت. ماشین را میشست و تمیز میکرد بعد به آقا جان میگفت یک دور بزنم خشک بشه! آقا هم می خندید و سوییچ را به او میداد. میگفت فقط مراقب باش و تند نرو! گواهینامه نداری! افشین هم پاسخ میداد: باشه تا سر کوچه میروم و دور میزنم میام.
من آنجا به درخت چناری که به نام ناصر بود، آن درخت بزرگه که سمت خانه شریف سادات و جواد آقا بود، و رفتن و دور زدن افشین را نگاه میکردم. نیم نگاهی هم به در بزرگ خانه جوادآقا اینها داشتم، تا افسانه را ببینم. اگر که به حیاط می آمد و کله اش را با آن موهای شلال زیبایش از لای در بیرون میریخت و به کوچه سرک می کشید. بعد از ظهرهای گرم تهران در تابستان بود، و تعطیلی مدرسه ها و یللی و تللی جوانان و بچه های محل. انگار افسانه در حیاط خانه شان بود، ماشین را که افشین روشن کرد و گاز داد و رفت، افسانه سرش را از لای در حیاط بیرون آورد و گفت فکر کردم تو پشت فرمان نشستی و رفتی و منو با خودت نبردی! افسانه یکسال از من کوچک تر بود. هم بازی فرشته خواهرم بود. فرشته در اتاق بزرگ کنار مامان نشسته بود و مظلومانه اشک میریخت. وقتی از لابه لای زنان فامیل ومهمانها گذشتم تا خودم را به او و مامان برسانم، زندایی منصور که هم نام من بود، مرا بغل کرد و از ته دل های های گریه بلندی کرد. گفت مش باقر حیف شد، خیلی حیف شد! برو برو پیش مادرت! زنها با چادر سیاه و بی چادر و با روسری یا کاملا بدون روسری در لا به لای هم نشسته و ایستاده و می لولیدند و لابه میکردند! فاطمه خانم کاشفی مادر امیر کاشفی نزدیکترین دوستم در آن زمان مرا در آغوش گرفت وبوسید و گفت پدرت خیلی مرد بود. گل مردهای محل بود. زن محکم استوار شوخ و شنگی بود.
بگو و بخند و آمپول زن محله بود! اصلا تعصب دینی و غیر دینی نداشت یک زن آزاد و قوی و رها، دستم را در دست گرفته بود و گفت ناصر ( شوهرش) پدر امیر دیشب وقتی خبر مرگ آقا باقری را شنید خیلی گریه کرد، چند بار زد توی سرش، گفت دیگه این محل مزه نداره. بزرگ محله رفت، چقدر حرف های خوب برای هم میزدیم. آقا استانلو تو شرکت نفت کار میکرد نماینده کارگر ها بود، من هم که تو مخابرات هستم، خیلی حرف از حقوق و مزایای شغلی و تعاونی می زدیم، حیف شد آقا استانلو.
مادر از لابلای زنها آمد و با جیغ و لابه و نا امیدی خودش را در آغوش من انداخت. فریاد زد: دیدی آقات رفت، آخ آخ توکه ندیدی ش. سخنانش دلم را می سوزاند.
چقدر تلخ و عجیب غریب بود صحنه های سوگواری، عمو حسن مسجد زینبیه را با کمک دوستان نیروی هوایی اش برای مراسم سوگواری گرفته بود، و آخوند هم نداشتیم! چه جمعیت بزرگی آمده بودند. همکاران عمو حسن با لباس نیروی هوایی!
تو خانه هم شلوغ بود، من گیج و منگ بودم. از کودکی یکی از کابوس هایم مرگ آقا بود، که من هم با او می مردم و همراه او در گور میرفتم. اما من زنده بودم همه چیز را میدیدم و می فهمیدم ولی هر چه فریاد میزدم کسی نمیشنید و خاک میریختند خاک می ریختند… و با بدن خیس عرق از خواب و خفگی آخرسر بیرون می آمدم! و حالا پدر مرده بود! انگارهمه چیز بی معنی شده بود. مامان در آغوشم گریه کرد و وقتی از در بزرگ سبز رنگ حیاط خانه کوچه مهر وارد شدیم، همه دوستان و فامیل که در حیاط بودند، آمدند و مرا در آغوش گرفتند و گریه های پر سر وصدا کردند! غلامعلی های های می گریست! شمس الدین با چشمان ورم کرده و سیگار بدست مرا بغل کرد و گریه کردو گفت ای وای دایی باقر هم از دستمان رفت، دیگر کی پشتیبان ماست ؟ غلامعلی گفت جای داداش باقر پر نمیشود .سیا مک و ناصر عزیزم آمدند و در آغوش همدیگر غرق اشک و هق هق هایمان شدیم. افشین نو جوان بود و منگ و گنگ! با آن صورت کودکانه زیبا و دوست داشتنی اش. جلوی در راهرو کز کرده بود، بغلش کردم و به سینه ام فشردم. برای او از همه سخت تر بود. چون ته تغاری بچه های خانواده بود. پیش آقا بود همیشه و آقا هوایش را داشت. حتا ماشین کرم رنگ پیکان مدل ۵۷را به او میداد تا سواری کند. از بچگی رانندگی را دوست داشت. ماشین را میشست و تمیز میکرد بعد به آقا جان میگفت یک دور بزنم خشک بشه! آقا هم می خندید و سوییچ را به او میداد. میگفت فقط مراقب باش و تند نرو! گواهینامه نداری! افشین هم پاسخ میداد: باشه تا سر کوچه میروم و دور میزنم میام.
من آنجا به درخت چناری که به نام ناصر بود، آن درخت بزرگه که سمت خانه شریف سادات و جواد آقا بود، و رفتن و دور زدن افشین را نگاه میکردم. نیم نگاهی هم به در بزرگ خانه جوادآقا اینها داشتم، تا افسانه را ببینم. اگر که به حیاط می آمد و کله اش را با آن موهای شلال زیبایش از لای در بیرون میریخت و به کوچه سرک می کشید. بعد از ظهرهای گرم تهران در تابستان بود، و تعطیلی مدرسه ها و یللی و تللی جوانان و بچه های محل. انگار افسانه در حیاط خانه شان بود، ماشین را که افشین روشن کرد و گاز داد و رفت، افسانه سرش را از لای در حیاط بیرون آورد و گفت فکر کردم تو پشت فرمان نشستی و رفتی و منو با خودت نبردی! افسانه یکسال از من کوچک تر بود. هم بازی فرشته خواهرم بود. فرشته در اتاق بزرگ کنار مامان نشسته بود و مظلومانه اشک میریخت. وقتی از لابه لای زنان فامیل ومهمانها گذشتم تا خودم را به او و مامان برسانم، زندایی منصور که هم نام من بود، مرا بغل کرد و از ته دل های های گریه بلندی کرد. گفت مش باقر حیف شد، خیلی حیف شد! برو برو پیش مادرت! زنها با چادر سیاه و بی چادر و با روسری یا کاملا بدون روسری در لا به لای هم نشسته و ایستاده و می لولیدند و لابه میکردند! فاطمه خانم کاشفی مادر امیر کاشفی نزدیکترین دوستم در آن زمان مرا در آغوش گرفت وبوسید و گفت پدرت خیلی مرد بود. گل مردهای محل بود. زن محکم استوار شوخ و شنگی بود.
بگو و بخند و آمپول زن محله بود! اصلا تعصب دینی و غیر دینی نداشت یک زن آزاد و قوی و رها، دستم را در دست گرفته بود و گفت ناصر ( شوهرش) پدر امیر دیشب وقتی خبر مرگ آقا باقری را شنید خیلی گریه کرد، چند بار زد توی سرش، گفت دیگه این محل مزه نداره. بزرگ محله رفت، چقدر حرف های خوب برای هم میزدیم. آقا استانلو تو شرکت نفت کار میکرد نماینده کارگر ها بود، من هم که تو مخابرات هستم، خیلی حرف از حقوق و مزایای شغلی و تعاونی می زدیم، حیف شد آقا استانلو.
مادر از لابلای زنها آمد و با جیغ و لابه و نا امیدی خودش را در آغوش من انداخت. فریاد زد: دیدی آقات رفت، آخ آخ توکه ندیدی ش. سخنانش دلم را می سوزاند.
۲-محکم بغلش کردم، اما اشکی از چشمانم نمی آمد بهت زده و گنگ شده بودم. مادر مرا کشید زیر چادر خودش و در گوشم زمزمه کرد: که گریه کن نعره ای بزن فریاد بزن برای بابات! ساکت نمان یک وقت سنگ کوب میکنی! دق میکنی! گفتم دارم دیوانه میشم مامان، چرا این جوری شد! مامان کنار پنجره اتاق بزرگه طبقه اول کنار فرشته نشست. همانطور نشسته خواهر و برادر همدیگر را بغل کردیم.
فرشته تلخ و بیصدا و خوددارانه میگریست. مثل همه عمرش تا آن روز و امروز که دلاورانه دردها و غم هایش را از سر گذرانده است. زندگی وقتی آدم را اذیت میکند، آدمی دو راه در پیش دارد، یا ضعیف بشود و خودش را ببازد یا قوی شود و آماده نبرد با همه چیز و همه کس شود! فرشته با غریزه نیرومند زندگی راه دوم را انتخاب کرده بود! نفسم تنگ شده بود، با آنکه دو لت پنجره بزرگ باز بود هوای تیرماه نفس آدم را از گرما می کشت! خانه هم که شلوغ و کوچک و واویلا بود. پروانه هم آمد داخل اتاق همه زنها یک به یک به او هم تسلیت گفتند و بغلش کردند. پروانه اعرابی دختر عالم خانوم و دوست عزیز من با چه احساسی پروانه مرا بوسید و دست دور گردنش انداخت و هر دو تا زار زدند. پروانه اعرابی گفت دیشب بابام گفت: انگار دوباره بی پدر شدیم. همه آبادانی این محله با همت آقا اسانلو بوجود آمد تو انجمن محل او و دکتر حسن زاده همیشه یک حرفی یک نقشه ای یک طرحی برای گفتن داشتند. ( پرویز اعرابی کارمند و راننده شهرداری منطقه ۱۳ تهران آن زمان بود. گاهی کامیون سبز رنگ نکره ی شهرداری را می آورد و جلوی خانه آقا مصدقی اینها پارک میکرد. خیابان تنگ میشد. از اون طرف هم اسماعیل آقا کامیون نارنجی رنگ لیلاندش را می آورد جلوی دیوار سمت خودشان میگذاشت. دیگر جا برای فوتبال بازی کردن ما نبود. فرشته دختر اسماعیل آقا و مادرش هم خیلی اشک میریختند. و دلشان شکسته بود. فرشته و پروین دوست های دختر و هم محلی من بودند.
در بین راه که با اتوبوس از گنبد کاووس از خانه رفیق دوران سربازی ام در منطقه ترکمن صحرا حاج موسی می آمدیم .کنار هم روی صندلی اتوبوس خیلی گریه کردیم. سرهایمان روی شانه های همدیگر بود. با چه دردی به من میگفت: منصور چرا اینطوری شد؟ عمو که حالش خوب بود. چقدر ما بد شانسیم!
من که از اول پدرم مرده بود، و دلمان به عمو باقر خوش بود. هم پدر تو بود هم پدر من! حالا دیگر بی پدر بی پدر شدیم. اشک هایش از چشمان زیبایش سرازیر بود.
من هم میگریستم.
بعد از دقایقی سکوت که اتوبوس جاده سبز و خرم بین شهر های بابل و آمل را میتاخت، من بلند شدم روی صندلی جلویی که پویش و سهش را نشانده بودیم نگاه کردم. پویش خوابیده بود و سهش با مهربانی او را بغل کرده بود.
پروانه دوباره گفت: خاله چیکار میکنه. وای چقدر سخته برایش! تنهای تنها شد چه زود! خاله همه کیف و خوشحالی اش به عمو باقر بود. تو فامیل خانواده درجه یک بودند! خاله عادت داره خرج بکنه سفره برای این و آن بندازه ، عروس داماد ها را پاگشا کنه!
همه ش را با پشتیبانی داداش باقر، (پروانه و خواهر و برادرهایش) به آقا داداش میگفتند چون پسر عمو دختر عمو بودند! رسم ایلیاتی این بود که از کودکی عمو شیخعلی پدر پروانه به فرزندانش یاد داده بود که به پسر عموها و دختر عموهایشان که از آنها بزرگ تر بودند، به آقا، عمو غلامحسین، عمه اقدس، عمو حسن بگویند داداش و آبجی! عمو شیخعلی برادر کوچکتر بابا عبدالحسین پدر بزرگ ما بود. خیلی روی برادرش تعصب داشت. حرف او را مثل حرف پدرش به جان می خرید. هر چه که مش عبدالحسین میگفت او انجام میداد. برای همین پروانه گاهی به آقام میگفت داداش و گاهی میگفت عمو. مامان و پروانه سخت همدیگر را بغل کردند و صدای زاری آنها همه خانه را پر کرد، دوباره داغ همه زنها و مردهای فامیل تازه شد و از همه جای خانه، از اتاق ها، راه پله که برخی روی پله ها نشسته بودند، از حیاط که بیشتر مردان درجه اول فامیل از آنجا امور سوگواری را رتق و فتق میکردند، از هر دو اتاق همکف و آشپزخانه حتا حیاط خلوت صدای شیون جانسوزی بلند بود. بعد پروانه و فرشته دو تا دختر خاله ها همدیگر را در آغوش گرفتند و هق هق سوزان شان بقیه را به سوز دل انداخت! در همین هیاهو من به افشین فکر میکردم و اینکه سوگلی پدرش بود، بدون آقا در چهارده سالگی چکار کند؟ما چطورمیتوانیم از او و سیامک مراقبت کنیم که بعد از چهار پنج سال زندان کشیدن به جرم داشتن و خواندن نشریه دانش آموزی آذرخش بیهوده به بازداشتگاه میدان بهارستان و مجلس که زیر چنگ کمیته چی های اسلامی به سر دستگی اسماعیل تیغ کش (زن) لات نازی آباد افتاده بود. بعد هم او را به زندانهای اوین و قزل حصار بردند!
تازه یکماه نمیشد که سیامک از بند دژخیم بیرون آمده بود. چقدر آقا خوشحال بود که پسرش زنده از چنگ اینها به در آمده است.
فرشته تلخ و بیصدا و خوددارانه میگریست. مثل همه عمرش تا آن روز و امروز که دلاورانه دردها و غم هایش را از سر گذرانده است. زندگی وقتی آدم را اذیت میکند، آدمی دو راه در پیش دارد، یا ضعیف بشود و خودش را ببازد یا قوی شود و آماده نبرد با همه چیز و همه کس شود! فرشته با غریزه نیرومند زندگی راه دوم را انتخاب کرده بود! نفسم تنگ شده بود، با آنکه دو لت پنجره بزرگ باز بود هوای تیرماه نفس آدم را از گرما می کشت! خانه هم که شلوغ و کوچک و واویلا بود. پروانه هم آمد داخل اتاق همه زنها یک به یک به او هم تسلیت گفتند و بغلش کردند. پروانه اعرابی دختر عالم خانوم و دوست عزیز من با چه احساسی پروانه مرا بوسید و دست دور گردنش انداخت و هر دو تا زار زدند. پروانه اعرابی گفت دیشب بابام گفت: انگار دوباره بی پدر شدیم. همه آبادانی این محله با همت آقا اسانلو بوجود آمد تو انجمن محل او و دکتر حسن زاده همیشه یک حرفی یک نقشه ای یک طرحی برای گفتن داشتند. ( پرویز اعرابی کارمند و راننده شهرداری منطقه ۱۳ تهران آن زمان بود. گاهی کامیون سبز رنگ نکره ی شهرداری را می آورد و جلوی خانه آقا مصدقی اینها پارک میکرد. خیابان تنگ میشد. از اون طرف هم اسماعیل آقا کامیون نارنجی رنگ لیلاندش را می آورد جلوی دیوار سمت خودشان میگذاشت. دیگر جا برای فوتبال بازی کردن ما نبود. فرشته دختر اسماعیل آقا و مادرش هم خیلی اشک میریختند. و دلشان شکسته بود. فرشته و پروین دوست های دختر و هم محلی من بودند.
در بین راه که با اتوبوس از گنبد کاووس از خانه رفیق دوران سربازی ام در منطقه ترکمن صحرا حاج موسی می آمدیم .کنار هم روی صندلی اتوبوس خیلی گریه کردیم. سرهایمان روی شانه های همدیگر بود. با چه دردی به من میگفت: منصور چرا اینطوری شد؟ عمو که حالش خوب بود. چقدر ما بد شانسیم!
من که از اول پدرم مرده بود، و دلمان به عمو باقر خوش بود. هم پدر تو بود هم پدر من! حالا دیگر بی پدر بی پدر شدیم. اشک هایش از چشمان زیبایش سرازیر بود.
من هم میگریستم.
بعد از دقایقی سکوت که اتوبوس جاده سبز و خرم بین شهر های بابل و آمل را میتاخت، من بلند شدم روی صندلی جلویی که پویش و سهش را نشانده بودیم نگاه کردم. پویش خوابیده بود و سهش با مهربانی او را بغل کرده بود.
پروانه دوباره گفت: خاله چیکار میکنه. وای چقدر سخته برایش! تنهای تنها شد چه زود! خاله همه کیف و خوشحالی اش به عمو باقر بود. تو فامیل خانواده درجه یک بودند! خاله عادت داره خرج بکنه سفره برای این و آن بندازه ، عروس داماد ها را پاگشا کنه!
همه ش را با پشتیبانی داداش باقر، (پروانه و خواهر و برادرهایش) به آقا داداش میگفتند چون پسر عمو دختر عمو بودند! رسم ایلیاتی این بود که از کودکی عمو شیخعلی پدر پروانه به فرزندانش یاد داده بود که به پسر عموها و دختر عموهایشان که از آنها بزرگ تر بودند، به آقا، عمو غلامحسین، عمه اقدس، عمو حسن بگویند داداش و آبجی! عمو شیخعلی برادر کوچکتر بابا عبدالحسین پدر بزرگ ما بود. خیلی روی برادرش تعصب داشت. حرف او را مثل حرف پدرش به جان می خرید. هر چه که مش عبدالحسین میگفت او انجام میداد. برای همین پروانه گاهی به آقام میگفت داداش و گاهی میگفت عمو. مامان و پروانه سخت همدیگر را بغل کردند و صدای زاری آنها همه خانه را پر کرد، دوباره داغ همه زنها و مردهای فامیل تازه شد و از همه جای خانه، از اتاق ها، راه پله که برخی روی پله ها نشسته بودند، از حیاط که بیشتر مردان درجه اول فامیل از آنجا امور سوگواری را رتق و فتق میکردند، از هر دو اتاق همکف و آشپزخانه حتا حیاط خلوت صدای شیون جانسوزی بلند بود. بعد پروانه و فرشته دو تا دختر خاله ها همدیگر را در آغوش گرفتند و هق هق سوزان شان بقیه را به سوز دل انداخت! در همین هیاهو من به افشین فکر میکردم و اینکه سوگلی پدرش بود، بدون آقا در چهارده سالگی چکار کند؟ما چطورمیتوانیم از او و سیامک مراقبت کنیم که بعد از چهار پنج سال زندان کشیدن به جرم داشتن و خواندن نشریه دانش آموزی آذرخش بیهوده به بازداشتگاه میدان بهارستان و مجلس که زیر چنگ کمیته چی های اسلامی به سر دستگی اسماعیل تیغ کش (زن) لات نازی آباد افتاده بود. بعد هم او را به زندانهای اوین و قزل حصار بردند!
تازه یکماه نمیشد که سیامک از بند دژخیم بیرون آمده بود. چقدر آقا خوشحال بود که پسرش زنده از چنگ اینها به در آمده است.
👍1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
در اسلام تنها انتصاب داریم.
الله جنایتکاران و غارتگران همه چیز را از قبل انتصاب کرده است!
ولایت فقیه با قدرت الله و حماقت مردم انتصابها را بعنوان انتخابات به مردم نا آگاه ، بزدل ، مذهب زده، طماع، پوچ بی هدف، مفت خور مثل تمام آخوندها، خاخام ها، کشیش ها، موبدان، مفتی ها و شیوخ و اولیای مذاهب و سازنده خرافات حقنه کرده است!
#منصوراسانلوکارگرسندیکالیست
الله جنایتکاران و غارتگران همه چیز را از قبل انتصاب کرده است!
ولایت فقیه با قدرت الله و حماقت مردم انتصابها را بعنوان انتخابات به مردم نا آگاه ، بزدل ، مذهب زده، طماع، پوچ بی هدف، مفت خور مثل تمام آخوندها، خاخام ها، کشیش ها، موبدان، مفتی ها و شیوخ و اولیای مذاهب و سازنده خرافات حقنه کرده است!
#منصوراسانلوکارگرسندیکالیست
👍3
🔴 "قطع ملاقات و تلفن" رضا رسایی زندانی سیاسی محکوم به اعدام
سایت دادبان خبر داده که ملاقات و تماس تلفنی رضا رسایی، زندانی سیاسی محکوم به اعدام در هفته گذشته قطع شده و فشار بر خانواده او افزایش یافته است.
: «مقامات زندان دیزلآباد کرمانشاه از یک هفته پیش تاکنون، دسترسی رضا رسایی به تماس تلفنی با خانواده و همچنین ملاقات حضوری را قطع کردهاند.»
، مقامات زندان هیچ توضیحی درباره دلیل اعمال این محرومیتها به رضا رسایی ندادهاند.
، فشار بر خانواده این زندانی محکوم به اعدام نیز افزایش یافته است و تماسهای تلفنی تهدیدآمیز با آنها گرفته میشود.
رضا رسایی در جریان اعتراضات زن، زندگی، آزادی در شهرستان صحنه استان کرمانشاه دستگیر و به اتهام "قتل" نادر بیرامی، رییس اداره اطلاعات شهرستان صحنه به اعدام محکوم شد. این حکم در دیوان عالی نیز تایید شده است.
سایت دادبان خبر داده که ملاقات و تماس تلفنی رضا رسایی، زندانی سیاسی محکوم به اعدام در هفته گذشته قطع شده و فشار بر خانواده او افزایش یافته است.
: «مقامات زندان دیزلآباد کرمانشاه از یک هفته پیش تاکنون، دسترسی رضا رسایی به تماس تلفنی با خانواده و همچنین ملاقات حضوری را قطع کردهاند.»
، مقامات زندان هیچ توضیحی درباره دلیل اعمال این محرومیتها به رضا رسایی ندادهاند.
، فشار بر خانواده این زندانی محکوم به اعدام نیز افزایش یافته است و تماسهای تلفنی تهدیدآمیز با آنها گرفته میشود.
رضا رسایی در جریان اعتراضات زن، زندگی، آزادی در شهرستان صحنه استان کرمانشاه دستگیر و به اتهام "قتل" نادر بیرامی، رییس اداره اطلاعات شهرستان صحنه به اعدام محکوم شد. این حکم در دیوان عالی نیز تایید شده است.
😢1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
صرفا جهت یادآوری
دیدی درد مردمو ولی چشاتو بستی،
ظلم به مظلوم رو دیدی و از کنارش رفتی
اگه از ترس یا واسه منفعتت خودت رفت
توهم هم دست ظالم هستی توهم مجرم هستی
اگه خودتو به خواب زدی وقتی که خونارو می ریختن
گرفتار کسبتی وقتی جون جوونا رو میگیرن
اگه وسط بازی وسط بودی و گفتی سیاست چی هست،
بدون رای سفید نداریم بی طرف نداره این جنگ
اگه دست رو چشمات گذاشتی دستات خونین،
خائنی اگه تریبون داری و حرفات بو میدن
دوری از وطن و دوربین های ما کم سو نیستن،
اگه سرپوش گذاشتی روقتل توهم قاتلی،
واسه پوشوندن جنایت باید رو خون راه بری
ژورنالیست بازاری ،
مخبر دوزاری،
هنربند درباری
، سوراخ موش بخر
مامور ، معذور ، از بالا دستور ، جلاد مجبور، سوراخ موش بخر
سوپاپ اطمینان ،
منسوب بی اختیار،
اصلاحطلب حزب باد، سوراخ موش بخر
صادراتی، هرچی دلار داری سوراخ موش بخر
چه شهاب دولتی باشی
چه بازیکن حکومتی و چفیه لیسی،
چه بازیگر صادراتی و الهه هیکسی
آزادی گرونه، باشه آزاده کشته میده،
تیر بزن از پشت سر،
بکُش تشنه ها رو،
به قتل حق خواه نامسلحافتخار کن
میرونم اسب جنایت،
بزن رنگ و لعاب رو، بگیر از من مژدهٔ فردا و تقاص رو…
دیدی درد مردمو ولی چشاتو بستی،
ظلم به مظلوم رو دیدی و از کنارش رفتی
اگه از ترس یا واسه منفعتت خودت رفت
توهم هم دست ظالم هستی توهم مجرم هستی
اگه خودتو به خواب زدی وقتی که خونارو می ریختن
گرفتار کسبتی وقتی جون جوونا رو میگیرن
اگه وسط بازی وسط بودی و گفتی سیاست چی هست،
بدون رای سفید نداریم بی طرف نداره این جنگ
اگه دست رو چشمات گذاشتی دستات خونین،
خائنی اگه تریبون داری و حرفات بو میدن
دوری از وطن و دوربین های ما کم سو نیستن،
اگه سرپوش گذاشتی روقتل توهم قاتلی،
واسه پوشوندن جنایت باید رو خون راه بری
ژورنالیست بازاری ،
مخبر دوزاری،
هنربند درباری
، سوراخ موش بخر
مامور ، معذور ، از بالا دستور ، جلاد مجبور، سوراخ موش بخر
سوپاپ اطمینان ،
منسوب بی اختیار،
اصلاحطلب حزب باد، سوراخ موش بخر
صادراتی، هرچی دلار داری سوراخ موش بخر
چه شهاب دولتی باشی
چه بازیکن حکومتی و چفیه لیسی،
چه بازیگر صادراتی و الهه هیکسی
آزادی گرونه، باشه آزاده کشته میده،
تیر بزن از پشت سر،
بکُش تشنه ها رو،
به قتل حق خواه نامسلحافتخار کن
میرونم اسب جنایت،
بزن رنگ و لعاب رو، بگیر از من مژدهٔ فردا و تقاص رو…
👍1
🔴 فواد چوبین، دایی شهید آرتین رحمانی، تصویری از یک شعبه اخذ رای در شهر ایذه را منتشر کرد و نوشت:
«این مکان هلال احمر ایذه شعبه اخذ رای ج ا میباشد. همون جاییست که ۲۵ آبان ۱۴۰۱ ما رو به رگبار بستن #آرتین_رحمانی #کیان_پیرفلک #علی_مولایی #سپهر_مقصودی #میلاد_سعیدیان_جو #اشرف_نیکیخت به دست مزدوران ج ا کشته شدن، اینجا هنوز خونِ عزیزامون تو خیابون خشک نشده»
«این مکان هلال احمر ایذه شعبه اخذ رای ج ا میباشد. همون جاییست که ۲۵ آبان ۱۴۰۱ ما رو به رگبار بستن #آرتین_رحمانی #کیان_پیرفلک #علی_مولایی #سپهر_مقصودی #میلاد_سعیدیان_جو #اشرف_نیکیخت به دست مزدوران ج ا کشته شدن، اینجا هنوز خونِ عزیزامون تو خیابون خشک نشده»
😢1
🔴 اتهام سنگین «بغی» برای فعال کارگری؛ «پروندهسازی» در کار است!
#شریفه_محمدی، فعال کارگری که از آذرماه سال گذشته در زندان #لاکان_رشت به سر میبرد، با اتهام جدید و سنگین #بغی روبرو شده است. این موضوع نگرانی شدید کمپین «شریفه را آزاد کنید» و فعالان حقوق بشر را برانگیخته است.
کمپین «شریفه را آزاد کنید» در بیانیهای این اتهام را «سناریوی ساختگی و پروندهسازی اداره اطلاعات» دانسته و خواستار آزادی فوری خانم محمدی شده است.
طرح اتهامات سنگین امنیتی علیه فعالان کارگری در ایران در سالهای اخیر به امری رایج تبدیل شده است.
شریفه محمدی پیش از این نیز با اتهاماتی مانند «توهین به رهبری» و «تبلیغ علیه نظام» روبرو بوده و به حبس تعزیری، منع خروج از کشور و اقامت اجباری در شهر دیگری محکوم شده بود. مادر #شریفه_محمدی، فعال کارگری زندانی میگوید:
«نزدیک به هفت ماه است که دخترم را گرفتهاند و به من خبری از او نمیدهند. التماسشان کردم که بگویند گناه دخترم چیست؟»
#شریفه_محمدی، فعال کارگری که از آذرماه سال گذشته در زندان #لاکان_رشت به سر میبرد، با اتهام جدید و سنگین #بغی روبرو شده است. این موضوع نگرانی شدید کمپین «شریفه را آزاد کنید» و فعالان حقوق بشر را برانگیخته است.
کمپین «شریفه را آزاد کنید» در بیانیهای این اتهام را «سناریوی ساختگی و پروندهسازی اداره اطلاعات» دانسته و خواستار آزادی فوری خانم محمدی شده است.
طرح اتهامات سنگین امنیتی علیه فعالان کارگری در ایران در سالهای اخیر به امری رایج تبدیل شده است.
شریفه محمدی پیش از این نیز با اتهاماتی مانند «توهین به رهبری» و «تبلیغ علیه نظام» روبرو بوده و به حبس تعزیری، منع خروج از کشور و اقامت اجباری در شهر دیگری محکوم شده بود. مادر #شریفه_محمدی، فعال کارگری زندانی میگوید:
«نزدیک به هفت ماه است که دخترم را گرفتهاند و به من خبری از او نمیدهند. التماسشان کردم که بگویند گناه دخترم چیست؟»
😢1