خبرگر
1.89K subscribers
26.3K photos
20.3K videos
172 files
36.7K links
#خبرگرصدای_بیصدایان_وستمدیدگان_دادخواه
ارتباط با ادمینها(,عکس ها و ویدیوهای خود را برای انعکاس از این جا
با ما در میان بگذارید.)
@mansoor1999
Download Telegram
یازدهم تیر ماه تاریخ درست سالگشت مرگ پدر است، چرا که ما (پروانه و من و سهش و پویش) با شنیدن خبر وحشتناک مرگ آقا جانی از گنبد کاووس برگشتیم! پروانه ‌ومن و سهش و پویش روی چهارتا صندلی خط اتوبوسرانی میهن تور نشسته بودیم و داشتیم به تهران بر میگشتیم. خانه موسی که بودیم مثل اینکه شمس الدین پسر عمه با عرضه ام به خانه محمد دوست و هم خدمتی بابلی ام زنگ میزند و خبر را به آنها می‌دهد. محمد می‌گوید تا دیروز اینجا بوده اند. دیروز با اتوبوس رفتند گنبد خانه موسی سرایلو و صفرگلدی آق آتابای دوستان ترکمن ما در گنبد کاووس. شمس از محمد میخواهد که به خانه موسی زنگ بزند و خبر مرگ پدرم را به من بدهد! محمد هم بین مرگ و زندگی چیزی از آقا تعریف کرد که من به خود امید میدیدم شاید که بیهوش یا در کماست. فقط گفت مادرت خواسته هرچه زودتر برای دیدن پدرت برگردی!
چقدر تلخ و عجیب غریب بود صحنه های سوگواری، عمو حسن مسجد زینبیه را با کمک دوستان نیروی هوایی اش برای مراسم سوگواری گرفته بود، و آخوند هم نداشتیم! چه جمعیت بزرگی آمده بودند. همکاران عمو حسن با لباس نیروی هوایی!
تو خانه هم شلوغ بود، من گیج و منگ بودم. از کودکی یکی از کابوس هایم مرگ آقا بود، که من هم با او می مردم و همراه او در گور میرفتم. اما من زنده بودم همه چیز را میدیدم و می فهمیدم ولی هر چه فریاد میزدم کسی نمیشنید و خاک میریختند خاک می ریختند… و با بدن خیس عرق از خواب و خفگی آخرسر بیرون می آمدم! و حالا پدر مرده بود! انگارهمه چیز بی معنی شده بود. مامان در آغوشم گریه کرد و وقتی از در بزرگ سبز رنگ حیاط خانه کوچه مهر وارد شدیم، همه دوستان و فامیل که در حیاط بودند، آمدند و مرا در آغوش گرفتند و گریه های پر سر وصدا کردند! غلامعلی های های می گریست! شمس الدین با چشمان ورم کرده و سیگار بدست مرا بغل کرد و گریه کردو گفت ای وای دایی باقر هم از دستمان رفت، دیگر کی پشتیبان ماست ؟ غلامعلی گفت جای داداش باقر پر نمی‌شود .سیا مک و ناصر عزیزم آمدند و در آغوش همدیگر غرق اشک و هق هق هایمان شدیم. افشین نو جوان بود و منگ و گنگ! با آن صورت کودکانه زیبا و دوست داشتنی اش. جلوی در راهرو کز کرده بود، بغلش کردم و به سینه ام فشردم. برای او از همه سخت تر بود. چون ته تغاری بچه های خانواده بود. پیش آقا بود همیشه و آقا هوایش را داشت. حتا ماشین کرم رنگ پیکان مدل ۵۷را به او می‌داد تا سواری کند. از بچگی رانندگی را دوست داشت. ماشین را میشست و تمیز می‌کرد بعد به آقا جان میگفت یک دور بزنم خشک بشه! آقا هم می خندید و سوییچ را به او میداد. میگفت فقط مراقب باش و تند نرو! گواهینامه نداری! افشین هم پاسخ میداد: باشه تا سر کوچه می‌روم و دور میزنم میام.
من آنجا به درخت چناری که به نام ناصر بود، آن درخت بزرگه که سمت خانه شریف سادات و جواد آقا بود، و رفتن و دور زدن افشین را نگاه میکردم. نیم نگاهی هم به در بزرگ خانه جوادآقا اینها داشتم، تا افسانه را ببینم. اگر که به حیاط می آمد و کله اش را با آن موهای شلال زیبایش از لای در بیرون میریخت و به کوچه سرک می کشید. بعد از ظهرهای گرم تهران در تابستان بود، و تعطیلی مدرسه ها و یللی و تللی جوانان و بچه های محل. انگار افسانه در حیاط خانه شان بود، ماشین را که افشین روشن کرد و گاز داد و رفت، افسانه سرش را از لای در حیاط بیرون آورد و گفت فکر کردم تو پشت فرمان نشستی و رفتی و منو با خودت نبردی! افسانه یکسال از من کوچک تر بود. هم بازی فرشته خواهرم بود. فرشته در اتاق بزرگ کنار مامان نشسته بود و مظلومانه اشک میریخت. وقتی از لابه لای زنان فامیل و‌مهمانها گذشتم تا خودم را به او و مامان برسانم، زندایی منصور که هم نام من بود، مرا بغل کرد و از ته دل های های گریه بلندی کرد. گفت مش باقر حیف شد، خیلی حیف شد! برو برو پیش مادرت! زن‌ها با چادر سیاه و بی چادر و با روسری یا کاملا بدون روسری در لا به لای هم نشسته و ایستاده و می لولیدند و لابه میکردند! فاطمه خانم کاشفی مادر امیر کاشفی نزدیکترین دوستم در آن زمان مرا در آغوش گرفت و‌بوسید و گفت پدرت خیلی مرد بود. گل مردهای محل بود. زن محکم استوار شوخ و شنگی بود.
بگو و بخند و آمپول زن محله بود! اصلا تعصب دینی و غیر دینی نداشت یک زن آزاد و قوی و رها، دستم را در دست گرفته بود و گفت ناصر ( شوهرش) پدر امیر دیشب وقتی خبر مرگ آقا باقری را شنید خیلی گریه کرد، چند بار زد توی سرش، گفت دیگه این محل مزه نداره. بزرگ محله رفت، چقدر حرف های خوب برای هم میزدیم. آقا استانلو تو شرکت نفت کار می‌کرد نماینده کارگر ها بود، من هم که تو مخابرات هستم، خیلی حرف از حقوق و مزایای شغلی و تعاونی می زدیم، حیف شد آقا استانلو.

مادر از لابلای زن‌ها آمد و با جیغ و لابه و نا امیدی خودش را در آغوش من انداخت. فریاد زد: دیدی آقات رفت، آخ آخ توکه ندیدی ش. سخنانش دلم را می سوزاند.
محکم بغلش کردم، اما اشکی از چشمانم نمی آمد بهت زده و گنگ شده بودم. مادر مرا کشید زیر چادر خودش و در گوشم زمزمه کرد: که گریه کن نعره ای بزن فریاد بزن برای بابات! ساکت نمان یک وقت سنگ کوب میکنی! دق میکنی! گفتم دارم دیوانه میشم مامان، چرا این جوری شد! مامان کنار پنجره اتاق بزرگه طبقه اول کنار فرشته نشست. همانطور نشسته خواهر و برادر همدیگر را بغل کردیم.
فرشته تلخ و بیصدا و خوددارانه میگریست. مثل همه عمرش تا آن روز و امروز که دلاورانه دردها و غم هایش را از سر گذرانده است. زندگی وقتی آدم را اذیت میکند، آدمی دو راه در پیش دارد، یا ضعیف بشود و خودش را ببازد یا قوی شود و آماده نبرد با همه چیز و همه کس شود! فرشته با غریزه نیرومند زندگی راه دوم را انتخاب کرده بود! نفسم تنگ شده بود، با آنکه دو لت پنجره بزرگ باز بود هوای تیرماه نفس آدم را از گرما می کشت! خانه هم که شلوغ و کوچک و واویلا بود. پروانه هم آمد داخل اتاق همه زن‌ها یک به یک به او هم تسلیت گفتند و بغلش کردند. پروانه اعرابی دختر عالم خانوم و دوست عزیز من با چه احساسی پروانه مرا بوسید و دست دور گردنش انداخت و هر دو تا زار زدند. پروانه اعرابی گفت دیشب بابام گفت: انگار دوباره بی پدر شدیم. همه آبادانی این محله با همت آقا اسانلو بوجود آمد تو انجمن محل او و دکتر حسن زاده همیشه یک حرفی یک نقشه ای یک طرحی برای گفتن داشتند. ( پرویز اعرابی کارمند و راننده شهرداری منطقه ۱۳ تهران آن زمان بود. گاهی کامیون سبز رنگ نکره ی شهرداری را می آورد و جلوی خانه آقا مصدقی اینها پارک می‌کرد. خیابان تنگ میشد. از اون طرف هم اسماعیل آقا کامیون نارنجی رنگ لیلاندش را می آورد جلوی دیوار سمت خودشان میگذاشت. دیگر جا برای فوتبال بازی کردن ما نبود. فرشته دختر اسماعیل آقا و مادرش هم خیلی اشک میریختند. و دلشان شکسته بود. فرشته و پروین دوست های دختر و هم محلی من بودند.

در بین راه که با اتوبوس از گنبد کاووس از خانه رفیق دوران سربازی ام در منطقه ترکمن صحرا حاج موسی می آمدیم .کنار هم روی صندلی اتوبوس خیلی گریه کردیم. سرهایمان روی شانه های همدیگر بود. با چه دردی به من میگفت: منصور چرا اینطوری شد؟ عمو که حالش خوب بود. چقدر ما بد شانسیم!
من که از اول پدرم مرده بود، و دلمان به عمو باقر خوش بود. هم پدر تو بود هم پدر من! حالا دیگر بی پدر بی پدر شدیم. اشک هایش از چشمان زیبایش سرازیر بود.
من هم میگریستم.
بعد از دقایقی سکوت که اتوبوس جاده سبز و خرم بین شهر های بابل و آمل را میتاخت، من بلند شدم روی صندلی جلویی که پویش و سهش را نشانده بودیم نگاه کردم. پویش خوابیده بود و سهش با مهربانی او را بغل کرده بود.

پروانه دوباره گفت: خاله چیکار میکنه. وای چقدر سخته برایش! تنهای تنها شد چه زود! خاله همه کیف و خوشحالی اش به عمو باقر بود. تو فامیل خانواده درجه یک بودند! خاله عادت داره خرج بکنه سفره برای این و آن بندازه ، عروس داماد ها را پاگشا کنه!
همه ش را با پشتیبانی داداش باقر، (پروانه و خواهر و برادرهایش) به آقا داداش میگفتند چون پسر عمو دختر عمو بودند! رسم ایلیاتی این بود که از کودکی عمو شیخعلی پدر پروانه به فرزندانش یاد داده بود که به پسر عموها و دختر عموهایشان که از آنها بزرگ تر بودند، به آقا، عمو غلامحسین، عمه اقدس، عمو حسن بگویند داداش و آبجی! عمو شیخعلی برادر کوچکتر بابا عبدالحسین پدر بزرگ ما بود. خیلی روی برادرش تعصب داشت. حرف او را مثل حرف پدرش به جان می خرید. هر چه که مش عبدالحسین میگفت او انجام میداد. برای همین پروانه گاهی به آقام میگفت داداش و گاهی میگفت عمو. مامان و پروانه سخت همدیگر را بغل کردند و صدای زاری آنها همه خانه را پر کرد، دوباره داغ همه زن‌ها و مردهای فامیل تازه شد و از همه جای خانه، از اتاق ها، راه پله که برخی روی پله ها نشسته بودند، از حیاط که بیشتر مردان درجه اول فامیل از آنجا امور سوگواری را رتق و فتق میکردند، از هر دو اتاق همکف و آشپزخانه حتا حیاط خلوت صدای شیون جانسوزی بلند بود. بعد پروانه و فرشته دو تا دختر خاله ها همدیگر را در آغوش گرفتند و هق هق سوزان شان بقیه را به سوز دل انداخت! در همین هیاهو من به افشین فکر میکردم و اینکه سوگلی پدرش بود، بدون آقا در چهارده سالگی چکار کند؟ما چطورمیتوانیم از او و سیامک مراقبت کنیم که بعد از چهار پنج سال زندان کشیدن به جرم داشتن و خواندن نشریه دانش آموزی آذرخش بیهوده به بازداشتگاه میدان بهارستان و مجلس که زیر چنگ کمیته چی های اسلامی به سر دستگی اسماعیل تیغ کش (زن) لات نازی آباد افتاده بود. بعد هم او را به زندانهای اوین و قزل حصار بردند!
تازه یکماه نمیشد که سیامک از بند دژخیم بیرون آمده بود. چقدر آقا خوشحال بود که پسرش زنده از چنگ اینها به در آمده است.
روز مرگ آقا جانی سیامک همراه آقا جانی یک کولر آبی بزرگ برای رحیم و رعنا برادر کوچکتر پروانه، همسرم گرفته بود، که در ورامین زندگی میکردند، برده بودند! وقتی کولر را از وانت پیاده میکنند، تا به داخل خانه رحیم در عمرو آباد ورامین ببرند، زنبوری سیاه و بزرگ مثل آخوند ها باقر اسانلو را نیش میزند. از سال ۱۳۵۹ به بعد زنبورهای سیاه باقر و خانواده اش و هزاران هزار خانواده چون آنها را نیش زده بودند. زهر زنبور و سابقه بیماری قلبی و تحمل فشار چند سال در به در دنبال سیامک در زندان‌ها و بیدادگاه های رژیم جستجو کردن و ملاقات رفتن و توهین شنیدن و ترس از اینکه فاطمه همسرش را در مسیر این ملاقات های هفتگی یا ماهیانه آزار دهند. او را زخمی کرده بود. بعد از چندین ماه اول که اصلا اجازه ملاقات نمیدادند، و شنیدن انواع توهین ها و رفتار های ستمگرانه زندانبان ها و بیدادگاه نشین های اسلامیست ساواکی و پاسدارهای پرونده های زندانیان سیاسی که غرور و شرف کارگری و سندیکایی و انسانی او را هدف گرفته بودند، باعث شد که قلب عاشق، نازنین، مهربان و مسوولیت پذیرش پس از آن نیش های زنبورهای سیاه، هایپرتاسیون بکند و عروق قلبش پاره شوند و ناگهانی کار تمام شود. رحیم به درمانگاه زنگ میزند، آمبولانس می خواهد و سیامک بسیار جوان که تازه از زندان آمده بود، گریه می‌کرد و دور آقاجانی می چرخید و سعی می‌کرد با روش احیا و فشار دادن قفسه سینه و نفس مصنوعی پدرش را زنده نگه دارد، افسوس که با همان ضربه اول باقر رفته بود

۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۳ خورشیدی
#منصوراسانلوکارگرسندیکالیست
یازدهم تیر ماه تاریخ درست سالگشت مرگ پدر است، چرا که ما (پروانه و من و سهش و پویش) با شنیدن خبر وحشتناک مرگ آقا جانی از گنبد کاووس برگشتیم! پروانه ‌ومن و سهش و پویش روی چهارتا صندلی خط اتوبوسرانی میهن تور نشسته بودیم و داشتیم به تهران بر میگشتیم. خانه موسی که بودیم مثل اینکه شمس الدین پسر عمه با عرضه ام به خانه محمد دوست و هم خدمتی بابلی ام زنگ میزند و خبر را به آنها می‌دهد. محمد می‌گوید تا دیروز اینجا بوده اند. دیروز با اتوبوس رفتند گنبد خانه موسی سرایلو و صفرگلدی آق آتابای دوستان ترکمن ما در گنبد کاووس. شمس از محمد میخواهد که به خانه موسی زنگ بزند و خبر مرگ پدرم را به من بدهد! محمد هم بین مرگ و زندگی چیزی از آقا تعریف کرد که من به خود امید میدیدم شاید که بیهوش یا در کماست. فقط گفت مادرت خواسته هرچه زودتر برای دیدن پدرت برگردی!
چقدر تلخ و عجیب غریب بود صحنه های سوگواری، عمو حسن مسجد زینبیه را با کمک دوستان نیروی هوایی اش برای مراسم سوگواری گرفته بود، و آخوند هم نداشتیم! چه جمعیت بزرگی آمده بودند. همکاران عمو حسن با لباس نیروی هوایی!
تو خانه هم شلوغ بود، من گیج و منگ بودم. از کودکی یکی از کابوس هایم مرگ آقا بود، که من هم با او می مردم و همراه او در گور میرفتم. اما من زنده بودم همه چیز را میدیدم و می فهمیدم ولی هر چه فریاد میزدم کسی نمیشنید و خاک میریختند خاک می ریختند… و با بدن خیس عرق از خواب و خفگی آخرسر بیرون می آمدم! و حالا پدر مرده بود! انگارهمه چیز بی معنی شده بود. مامان در آغوشم گریه کرد و وقتی از در بزرگ سبز رنگ حیاط خانه کوچه مهر وارد شدیم، همه دوستان و فامیل که در حیاط بودند، آمدند و مرا در آغوش گرفتند و گریه های پر سر وصدا کردند! غلامعلی های های می گریست! شمس الدین با چشمان ورم کرده و سیگار بدست مرا بغل کرد و گریه کردو گفت ای وای دایی باقر هم از دستمان رفت، دیگر کی پشتیبان ماست ؟ غلامعلی گفت جای داداش باقر پر نمی‌شود .سیا مک و ناصر عزیزم آمدند و در آغوش همدیگر غرق اشک و هق هق هایمان شدیم. افشین نو جوان بود و منگ و گنگ! با آن صورت کودکانه زیبا و دوست داشتنی اش. جلوی در راهرو کز کرده بود، بغلش کردم و به سینه ام فشردم. برای او از همه سخت تر بود. چون ته تغاری بچه های خانواده بود. پیش آقا بود همیشه و آقا هوایش را داشت. حتا ماشین کرم رنگ پیکان مدل ۵۷را به او می‌داد تا سواری کند. از بچگی رانندگی را دوست داشت. ماشین را میشست و تمیز می‌کرد بعد به آقا جان میگفت یک دور بزنم خشک بشه! آقا هم می خندید و سوییچ را به او میداد. میگفت فقط مراقب باش و تند نرو! گواهینامه نداری! افشین هم پاسخ میداد: باشه تا سر کوچه می‌روم و دور میزنم میام.
من آنجا به درخت چناری که به نام ناصر بود، آن درخت بزرگه که سمت خانه شریف سادات و جواد آقا بود، و رفتن و دور زدن افشین را نگاه میکردم. نیم نگاهی هم به در بزرگ خانه جوادآقا اینها داشتم، تا افسانه را ببینم. اگر که به حیاط می آمد و کله اش را با آن موهای شلال زیبایش از لای در بیرون میریخت و به کوچه سرک می کشید. بعد از ظهرهای گرم تهران در تابستان بود، و تعطیلی مدرسه ها و یللی و تللی جوانان و بچه های محل. انگار افسانه در حیاط خانه شان بود، ماشین را که افشین روشن کرد و گاز داد و رفت، افسانه سرش را از لای در حیاط بیرون آورد و گفت فکر کردم تو پشت فرمان نشستی و رفتی و منو با خودت نبردی! افسانه یکسال از من کوچک تر بود. هم بازی فرشته خواهرم بود. فرشته در اتاق بزرگ کنار مامان نشسته بود و مظلومانه اشک میریخت. وقتی از لابه لای زنان فامیل و‌مهمانها گذشتم تا خودم را به او و مامان برسانم، زندایی منصور که هم نام من بود، مرا بغل کرد و از ته دل های های گریه بلندی کرد. گفت مش باقر حیف شد، خیلی حیف شد! برو برو پیش مادرت! زن‌ها با چادر سیاه و بی چادر و با روسری یا کاملا بدون روسری در لا به لای هم نشسته و ایستاده و می لولیدند و لابه میکردند! فاطمه خانم کاشفی مادر امیر کاشفی نزدیکترین دوستم در آن زمان مرا در آغوش گرفت و‌بوسید و گفت پدرت خیلی مرد بود. گل مردهای محل بود. زن محکم استوار شوخ و شنگی بود.
بگو و بخند و آمپول زن محله بود! اصلا تعصب دینی و غیر دینی نداشت یک زن آزاد و قوی و رها، دستم را در دست گرفته بود و گفت ناصر ( شوهرش) پدر امیر دیشب وقتی خبر مرگ آقا باقری را شنید خیلی گریه کرد، چند بار زد توی سرش، گفت دیگه این محل مزه نداره. بزرگ محله رفت، چقدر حرف های خوب برای هم میزدیم. آقا استانلو تو شرکت نفت کار می‌کرد نماینده کارگر ها بود، من هم که تو مخابرات هستم، خیلی حرف از حقوق و مزایای شغلی و تعاونی می زدیم، حیف شد آقا استانلو.

مادر از لابلای زن‌ها آمد و با جیغ و لابه و نا امیدی خودش را در آغوش من انداخت. فریاد زد: دیدی آقات رفت، آخ آخ توکه ندیدی ش. سخنانش دلم را می سوزاند.
یازدهم تیر ماه تاریخ درست سالگشت مرگ پدر است، چرا که ما (پروانه و من و سهش و پویش) با شنیدن خبر وحشتناک مرگ آقا جانی از گنبد کاووس برگشتیم! پروانه ‌ومن و سهش و پویش روی چهارتا صندلی خط اتوبوسرانی میهن تور نشسته بودیم و داشتیم به تهران بر میگشتیم. خانه موسی که بودیم مثل اینکه شمس الدین پسر عمه با عرضه ام به خانه محمد دوست و هم خدمتی بابلی ام زنگ میزند و خبر را به آنها می‌دهد. محمد می‌گوید تا دیروز اینجا بوده اند. دیروز با اتوبوس رفتند گنبد خانه موسی سرایلو و صفرگلدی آق آتابای دوستان ترکمن ما در گنبد کاووس. شمس از محمد میخواهد که به خانه موسی زنگ بزند و خبر مرگ پدرم را به من بدهد! محمد هم بین مرگ و زندگی چیزی از آقا تعریف کرد که من به خود امید میدیدم شاید که بیهوش یا در کماست. فقط گفت مادرت خواسته هرچه زودتر برای دیدن پدرت برگردی!
چقدر تلخ و عجیب غریب بود صحنه های سوگواری، عمو حسن مسجد زینبیه را با کمک دوستان نیروی هوایی اش برای مراسم سوگواری گرفته بود، و آخوند هم نداشتیم! چه جمعیت بزرگی آمده بودند. همکاران عمو حسن با لباس نیروی هوایی!
تو خانه هم شلوغ بود، من گیج و منگ بودم. از کودکی یکی از کابوس هایم مرگ آقا بود، که من هم با او می مردم و همراه او در گور میرفتم. اما من زنده بودم همه چیز را میدیدم و می فهمیدم ولی هر چه فریاد میزدم کسی نمیشنید و خاک میریختند خاک می ریختند… و با بدن خیس عرق از خواب و خفگی آخرسر بیرون می آمدم! و حالا پدر مرده بود! انگارهمه چیز بی معنی شده بود. مامان در آغوشم گریه کرد و وقتی از در بزرگ سبز رنگ حیاط خانه کوچه مهر وارد شدیم، همه دوستان و فامیل که در حیاط بودند، آمدند و مرا در آغوش گرفتند و گریه های پر سر وصدا کردند! غلامعلی های های می گریست! شمس الدین با چشمان ورم کرده و سیگار بدست مرا بغل کرد و گریه کردو گفت ای وای دایی باقر هم از دستمان رفت، دیگر کی پشتیبان ماست ؟ غلامعلی گفت جای داداش باقر پر نمی‌شود .سیا مک و ناصر عزیزم آمدند و در آغوش همدیگر غرق اشک و هق هق هایمان شدیم. افشین نو جوان بود و منگ و گنگ! با آن صورت کودکانه زیبا و دوست داشتنی اش. جلوی در راهرو کز کرده بود، بغلش کردم و به سینه ام فشردم. برای او از همه سخت تر بود. چون ته تغاری بچه های خانواده بود. پیش آقا بود همیشه و آقا هوایش را داشت. حتا ماشین کرم رنگ پیکان مدل ۵۷را به او می‌داد تا سواری کند. از بچگی رانندگی را دوست داشت. ماشین را میشست و تمیز می‌کرد بعد به آقا جان میگفت یک دور بزنم خشک بشه! آقا هم می خندید و سوییچ را به او میداد. میگفت فقط مراقب باش و تند نرو! گواهینامه نداری! افشین هم پاسخ میداد: باشه تا سر کوچه می‌روم و دور میزنم میام.
من آنجا به درخت چناری که به نام ناصر بود، آن درخت بزرگه که سمت خانه شریف سادات و جواد آقا بود، و رفتن و دور زدن افشین را نگاه میکردم. نیم نگاهی هم به در بزرگ خانه جوادآقا اینها داشتم، تا افسانه را ببینم. اگر که به حیاط می آمد و کله اش را با آن موهای شلال زیبایش از لای در بیرون میریخت و به کوچه سرک می کشید. بعد از ظهرهای گرم تهران در تابستان بود، و تعطیلی مدرسه ها و یللی و تللی جوانان و بچه های محل. انگار افسانه در حیاط خانه شان بود، ماشین را که افشین روشن کرد و گاز داد و رفت، افسانه سرش را از لای در حیاط بیرون آورد و گفت فکر کردم تو پشت فرمان نشستی و رفتی و منو با خودت نبردی! افسانه یکسال از من کوچک تر بود. هم بازی فرشته خواهرم بود. فرشته در اتاق بزرگ کنار مامان نشسته بود و مظلومانه اشک میریخت. وقتی از لابه لای زنان فامیل و‌مهمانها گذشتم تا خودم را به او و مامان برسانم، زندایی منصور که هم نام من بود، مرا بغل کرد و از ته دل های های گریه بلندی کرد. گفت مش باقر حیف شد، خیلی حیف شد! برو برو پیش مادرت! زن‌ها با چادر سیاه و بی چادر و با روسری یا کاملا بدون روسری در لا به لای هم نشسته و ایستاده و می لولیدند و لابه میکردند! فاطمه خانم کاشفی مادر امیر کاشفی نزدیکترین دوستم در آن زمان مرا در آغوش گرفت و‌بوسید و گفت پدرت خیلی مرد بود. گل مردهای محل بود. زن محکم استوار شوخ و شنگی بود.
بگو و بخند و آمپول زن محله بود! اصلا تعصب دینی و غیر دینی نداشت یک زن آزاد و قوی و رها، دستم را در دست گرفته بود و گفت ناصر ( شوهرش) پدر امیر دیشب وقتی خبر مرگ آقا باقری را شنید خیلی گریه کرد، چند بار زد توی سرش، گفت دیگه این محل مزه نداره. بزرگ محله رفت، چقدر حرف های خوب برای هم میزدیم. آقا استانلو تو شرکت نفت کار می‌کرد نماینده کارگر ها بود، من هم که تو مخابرات هستم، خیلی حرف از حقوق و مزایای شغلی و تعاونی می زدیم، حیف شد آقا استانلو.

مادر از لابلای زن‌ها آمد و با جیغ و لابه و نا امیدی خودش را در آغوش من انداخت. فریاد زد: دیدی آقات رفت، آخ آخ توکه ندیدی ش. سخنانش دلم را می سوزاند.
۲-محکم بغلش کردم، اما اشکی از چشمانم نمی آمد بهت زده و گنگ شده بودم. مادر مرا کشید زیر چادر خودش و در گوشم زمزمه کرد: که گریه کن نعره ای بزن فریاد بزن برای بابات! ساکت نمان یک وقت سنگ کوب میکنی! دق میکنی! گفتم دارم دیوانه میشم مامان، چرا این جوری شد! مامان کنار پنجره اتاق بزرگه طبقه اول کنار فرشته نشست. همانطور نشسته خواهر و برادر همدیگر را بغل کردیم.
فرشته تلخ و بیصدا و خوددارانه میگریست. مثل همه عمرش تا آن روز و امروز که دلاورانه دردها و غم هایش را از سر گذرانده است. زندگی وقتی آدم را اذیت میکند، آدمی دو راه در پیش دارد، یا ضعیف بشود و خودش را ببازد یا قوی شود و آماده نبرد با همه چیز و همه کس شود! فرشته با غریزه نیرومند زندگی راه دوم را انتخاب کرده بود! نفسم تنگ شده بود، با آنکه دو لت پنجره بزرگ باز بود هوای تیرماه نفس آدم را از گرما می کشت! خانه هم که شلوغ و کوچک و واویلا بود. پروانه هم آمد داخل اتاق همه زن‌ها یک به یک به او هم تسلیت گفتند و بغلش کردند. پروانه اعرابی دختر عالم خانوم و دوست عزیز من با چه احساسی پروانه مرا بوسید و دست دور گردنش انداخت و هر دو تا زار زدند. پروانه اعرابی گفت دیشب بابام گفت: انگار دوباره بی پدر شدیم. همه آبادانی این محله با همت آقا اسانلو بوجود آمد تو انجمن محل او و دکتر حسن زاده همیشه یک حرفی یک نقشه ای یک طرحی برای گفتن داشتند. ( پرویز اعرابی کارمند و راننده شهرداری منطقه ۱۳ تهران آن زمان بود. گاهی کامیون سبز رنگ نکره ی شهرداری را می آورد و جلوی خانه آقا مصدقی اینها پارک می‌کرد. خیابان تنگ میشد. از اون طرف هم اسماعیل آقا کامیون نارنجی رنگ لیلاندش را می آورد جلوی دیوار سمت خودشان میگذاشت. دیگر جا برای فوتبال بازی کردن ما نبود. فرشته دختر اسماعیل آقا و مادرش هم خیلی اشک میریختند. و دلشان شکسته بود. فرشته و پروین دوست های دختر و هم محلی من بودند.

در بین راه که با اتوبوس از گنبد کاووس از خانه رفیق دوران سربازی ام در منطقه ترکمن صحرا حاج موسی می آمدیم .کنار هم روی صندلی اتوبوس خیلی گریه کردیم. سرهایمان روی شانه های همدیگر بود. با چه دردی به من میگفت: منصور چرا اینطوری شد؟ عمو که حالش خوب بود. چقدر ما بد شانسیم!
من که از اول پدرم مرده بود، و دلمان به عمو باقر خوش بود. هم پدر تو بود هم پدر من! حالا دیگر بی پدر بی پدر شدیم. اشک هایش از چشمان زیبایش سرازیر بود.
من هم میگریستم.
بعد از دقایقی سکوت که اتوبوس جاده سبز و خرم بین شهر های بابل و آمل را میتاخت، من بلند شدم روی صندلی جلویی که پویش و سهش را نشانده بودیم نگاه کردم. پویش خوابیده بود و سهش با مهربانی او را بغل کرده بود.

پروانه دوباره گفت: خاله چیکار میکنه. وای چقدر سخته برایش! تنهای تنها شد چه زود! خاله همه کیف و خوشحالی اش به عمو باقر بود. تو فامیل خانواده درجه یک بودند! خاله عادت داره خرج بکنه سفره برای این و آن بندازه ، عروس داماد ها را پاگشا کنه!
همه ش را با پشتیبانی داداش باقر، (پروانه و خواهر و برادرهایش) به آقا داداش میگفتند چون پسر عمو دختر عمو بودند! رسم ایلیاتی این بود که از کودکی عمو شیخعلی پدر پروانه به فرزندانش یاد داده بود که به پسر عموها و دختر عموهایشان که از آنها بزرگ تر بودند، به آقا، عمو غلامحسین، عمه اقدس، عمو حسن بگویند داداش و آبجی! عمو شیخعلی برادر کوچکتر بابا عبدالحسین پدر بزرگ ما بود. خیلی روی برادرش تعصب داشت. حرف او را مثل حرف پدرش به جان می خرید. هر چه که مش عبدالحسین میگفت او انجام میداد. برای همین پروانه گاهی به آقام میگفت داداش و گاهی میگفت عمو. مامان و پروانه سخت همدیگر را بغل کردند و صدای زاری آنها همه خانه را پر کرد، دوباره داغ همه زن‌ها و مردهای فامیل تازه شد و از همه جای خانه، از اتاق ها، راه پله که برخی روی پله ها نشسته بودند، از حیاط که بیشتر مردان درجه اول فامیل از آنجا امور سوگواری را رتق و فتق میکردند، از هر دو اتاق همکف و آشپزخانه حتا حیاط خلوت صدای شیون جانسوزی بلند بود. بعد پروانه و فرشته دو تا دختر خاله ها همدیگر را در آغوش گرفتند و هق هق سوزان شان بقیه را به سوز دل انداخت! در همین هیاهو من به افشین فکر میکردم و اینکه سوگلی پدرش بود، بدون آقا در چهارده سالگی چکار کند؟ما چطورمیتوانیم از او و سیامک مراقبت کنیم که بعد از چهار پنج سال زندان کشیدن به جرم داشتن و خواندن نشریه دانش آموزی آذرخش بیهوده به بازداشتگاه میدان بهارستان و مجلس که زیر چنگ کمیته چی های اسلامی به سر دستگی اسماعیل تیغ کش (زن) لات نازی آباد افتاده بود. بعد هم او را به زندانهای اوین و قزل حصار بردند!
تازه یکماه نمیشد که سیامک از بند دژخیم بیرون آمده بود. چقدر آقا خوشحال بود که پسرش زنده از چنگ اینها به در آمده است.
👍1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
در اسلام تنها انتصاب داریم.
الله جنایتکاران و غارتگران همه چیز را از قبل انتصاب کرده است!
ولایت فقیه با قدرت الله و حماقت مردم انتصاب‌ها را بعنوان انتخابات به مردم نا آگاه ، بزدل ، مذهب زده، طماع، پوچ بی هدف، مفت خور مثل تمام آخوندها، خاخام ها، کشیش ها، موبدان، مفتی ها و شیوخ و اولیای مذاهب و سازنده خرافات حقنه کرده است!
#منصوراسانلوکارگرسندیکالیست
👍3
🔴 "قطع ملاقات و تلفن" رضا رسایی زندانی سیاسی محکوم به اعدام

سایت دادبان خبر داده که ملاقات و تماس تلفنی رضا رسایی، زندانی سیاسی محکوم به اعدام در هفته گذشته قطع شده و فشار بر خانواده او افزایش یافته است.

: «مقامات زندان دیزل‌آباد کرمانشاه از یک هفته پیش تاکنون، دسترسی رضا رسایی به تماس تلفنی با خانواده و همچنین ملاقات حضوری را قطع کرده‌اند.»

، مقامات زندان هیچ توضیحی درباره دلیل اعمال این محرومیت‌ها به رضا رسایی نداده‌اند.

، فشار بر خانواده این زندانی محکوم به اعدام نیز افزایش یافته است و تماس‌های تلفنی تهدیدآمیز با آنها گرفته می‌شود.

رضا رسایی در جریان اعتراضات زن، زندگی، آزادی در شهرستان صحنه استان کرمانشاه دستگیر و به اتهام "قتل" نادر بیرامی، رییس اداره اطلاعات شهرستان صحنه به اعدام محکوم شد. این حکم در دیوان عالی نیز تایید شده است.
😢1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
صرفا جهت یادآوری
دیدی درد مردمو ولی چشاتو بستی،
ظلم به مظلوم رو دیدی و از کنارش رفتی
اگه از ترس یا واسه منفعتت خودت رفت
توهم هم دست ظالم هستی توهم مجرم هستی
اگه خودتو به خواب زدی وقتی که خونارو می ریختن
گرفتار کسبتی وقتی جون جوونا رو میگیرن
اگه وسط بازی وسط بودی و گفتی سیاست چی هست،
بدون رای سفید نداریم بی طرف نداره این جنگ
اگه دست رو چشمات گذاشتی دستات خونین،
خائنی اگه تریبون داری و حرفات بو میدن
دوری از وطن و دوربین های ما کم سو نیستن،
اگه سرپوش گذاشتی روقتل توهم قاتلی،
واسه پوشوندن جنایت باید رو خون راه بری
ژورنالیست بازاری ،
مخبر دوزاری،
هنربند درباری
، سوراخ موش بخر
مامور ، معذور ، از بالا دستور ، جلاد مجبور، سوراخ موش بخر
سوپاپ اطمینان ،
منسوب بی اختیار،
اصلاح‌طلب حزب باد، سوراخ موش بخر
صادراتی، هرچی دلار داری سوراخ موش بخر
چه شهاب دولتی باشی
چه بازیکن حکومتی و چفیه لیسی،
چه بازیگر صادراتی و الهه هیکسی
آزادی گرونه، باشه آزاده کشته میده،
تیر بزن از پشت سر،
بکُش تشنه ها رو،
به قتل حق خواه نامسلح‌افتخار کن
میرونم اسب جنایت،
بزن رنگ و لعاب رو، بگیر از من مژدهٔ فردا و تقاص رو…
👍1
🔴 فواد چوبین، دایی شهید آرتین رحمانی، تصویری از یک شعبه اخذ رای در شهر ایذه را منتشر کرد و نوشت:

«این مکان هلال احمر ایذه شعبه اخذ رای ج ا می‌باشد. همون جاییست که ۲۵ آبان ۱۴۰۱ ما رو به رگبار بستن #آرتین_رحمانی #کیان_پیرفلک #علی_مولایی #سپهر_مقصودی #میلاد_سعیدیان_جو #اشرف_نیکیخت به دست مزدوران ج ا کشته شدن، اینجا هنوز خونِ عزیزامون تو خیابون خشک نشده»
😢1
🔴 اتهام سنگین «بغی» برای فعال کارگری؛ «پرونده‌سازی» در کار است!

#شریفه_محمدی، فعال کارگری که از آذرماه سال گذشته در زندان #لاکان_رشت به سر می‌برد، با اتهام جدید و سنگین #بغی روبرو شده است. این موضوع نگرانی شدید کمپین «شریفه را آزاد کنید» و فعالان حقوق بشر را برانگیخته است.

کمپین «شریفه را آزاد کنید» در بیانیه‌ای این اتهام را «سناریوی ساختگی و پرونده‌سازی اداره اطلاعات» دانسته و خواستار آزادی فوری خانم محمدی شده است.

طرح اتهامات سنگین امنیتی علیه فعالان کارگری در ایران در سال‌های اخیر به امری رایج تبدیل شده است.

شریفه محمدی پیش از این نیز با اتهاماتی مانند «توهین به رهبری» و «تبلیغ علیه نظام» روبرو بوده و به حبس تعزیری، منع خروج از کشور و اقامت اجباری در شهر دیگری محکوم شده بود. مادر #شریفه_محمدی، فعال کارگری زندانی می‌گوید:
«نزدیک به هفت ماه است که دخترم را گرفته‌اند و به من خبری از او نمی‌دهند. التماسشان کردم که بگویند گناه دخترم چیست؟»
😢1
‏رسوایی جمهوری اسلامی در آرای انتخابات!

این متن میتواند یک تحلیل تحقیقی خوب باشد که حتی امکان این هست که ضرب در ۶ شده باشد.

اعداد اعلام شده همگی مضربی از عدد ۳ می‌باشند!

به زبان ساده: احتمال اینکه تعداد آرا برای هر چهار کاندید و آرای باطله، همگی مضربی از ۳ باشد، برابر با ۱ در ۲۴۳ است یعنی ۴ هزارم. این احتمال بسیار کم است و وقوع چنین حالتی به صورت تصادفی تقریباً غیرممکن است. این وضعیت بسیار غیرعادی است و نشانگر تقلب و دستکاری در آرا می‌باشد.

با توجه به اینکه هم آرای ۴ نفر و هم آرای باطله اعلام شده مضربی از ۳ هستند، ثابت می‌شود همه آرا را در ۳ ضرب کرده‌اند. یعنی اگر حتی تعداد واجدین شرایط را درست اعلام کرده باشند، میزان رأی‌دهندگی ۱۳ درصد بوده که البته تعداد واجدین شرایط را هم کمتر از میزان واقعی اعلام کرده‌اند، یعنی کمتر از ۱۰ درصد رأی داده‌اند.

یکی از کاربران ایکس نوشته:

"ما رو باش، فکر می‌کردیم ۷۰ درصد شرکت نکرده‌اند، نگو ۸۸ درصد پای صندوق‌های رای حاضر نشده‌اند.
منتهی برای اینکه نه سیخ بسوزه و نه کباب، رای همه نامزد‌ها حتی باطله‌ها رو ضرب در سه کرده‌اند"

🟠 هوش مصنوعی هم به اعداد نتایج انتخابات مشکوک است!

پاسخ هوش مصنوعی به یکی از کاربران:

"احتمال اینکه چهار عدد به صورت تصادفی همگی مضرب ۳ باشند بسیار پایین است (حدود 1.23٪).
اما احتمال اینکه هر چهار عدد همگی مضرب ۳ باشند و مضرب هیچ عدد اول دیگری (تا عدد ۱۹) نباشند، برابر با تقریباً 0.00535% است.

این احتمال بسیار کم است و نشان می‌دهد که وقوع چنین رویدادی به صورت تصادفی تقریباً غیرممکن است. بنابراین، اگر این اعداد همگی مضرب ۳ باشند و مضرب هیچ عدد دیگری نباشند، احتمال اینکه این اعداد تصادفی باشند بسیار ناچیز است. این می‌تواند نشانه‌ای از غیرتصادفی بودن و احتمالاً دستکاری در اعداد باشد. "

با این اوصاف رقم‌های واقعی احتمالا یک سوم اعداد اعلام شده است!

مشارکت واقعی: ۱۳.۳ درصد
کل آرای شمارش‌شده: ۸٫۱۷۸٫۳۹۵ رأی
پزشکیان: ۳٫۴۷۱٫۹۹۷
جلیلی: ۳٫۱۵۷٫۷۶۶
قالیباف: ۱٫۱۲۷٫۷۸۰
پورمحمدی: ۶۸٫۷۹۹

#همه_پیروزیم
👍1
شناسنامه نداشت؛ و سهم او فقط گلوله بود!
#خدانور_لجه‌ای
#رای_بی_رای
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
شناسنامه نداشت؛ و سهم او فقط گلوله بود!#خدانور_لجه‌ای
سوگند به عاشقان ایران
سوگند به شور زاهدان
از راه رفته برنگردم
تا روز کوچ غاصبان
#رای_بی_رای
😢1
۷۶۵ روز شکنجه و زندان #نسرین_جوادی به جرم اعتراض به بردگی
در چنین روزی در سال ۱۴۰۱ با تنی بیمار و تایید پزشکی قانونی مبنی بر عدم تحمل حبس،  تا شعبه اجرای احکام زندان اوین همراهی ات کردیم.

تو با رویی گشاده و خندان و سری افراشته با کیفی که همه وسایل زندگی پیش رویت در آن جمع بود از تک تک ما خداحافظی کردی.

باورم نمیشد برای سالها دیگر نسرین مهربان و صمیمی و آرام را در کنارمان نداشته باشیم و او در زندان متحمل بیشترین ستمگریها بشود.

پس از  دستگیری در روز جهانی کارگر در مقابل مجلس در  سال ۹۸ ، او را که برای اولین بار در عمرش دستگیر می‌شد به بازداشتگاه سپاه ( که آدرس آن نامعلوم است) بردند تا هر آنچه رذالت است به کارگر بازنشسته که تمام عمرش کارگری کرده بود و فرزندش را به تنهایی و به سختی بزرگ کرده بود نشان دهند تا بداند  که اینجا "کشور حاکمیت مستعضف پناهان" است و نباید هیچگونه اعتراضی برای شرایط برده وارش  داشته باشد.

پس از یکماه زندان انفرادی و شکنجه و بازجویی های مداوم، به ناچار و در نتیجه اعتراضاتی که انجام شد نسرین عزیز با قید وثیقه آزاد و سپس در تیر ماه ۱۴۰۱ برای تحمل حکمی به غایت ظالمانه راهی زندان شد.

مقاومت و ایستادگی نسرین با ۶۷ سال سن و تنی رنجور و بیمار چنان حس انتقام جویی بازجو و قاضی را بر انگیخته بود که او را به تحمل هفت سال زندان و حکم قرون وسطایی سی ضربه شلاق محکوم کردند و در طول مدت دو سالی که به بند کشیده شده است هر بار با مرخصی درمانی او (با وجود تاکید پزشک زندان ) مخالفت کرده اند.

اما نسرین و دهها زن پرشور و انقلابی دیگر با عزم و اراده ای ستودنی  در بند زنان اوین ایستاده اند و سرافرازانه برای آزادی و برابری می رزمند.

دور نیست روزهایی که نسرین و هم بندیهایش  آزادی را در آغوش کشند و ظلم و ستم حکومتگران چونان آواری سهمگین بر سرشان خراب و برای همیشه ی تاریخ مدفون گردند.

آن روز، روز رهائی و آغازی تاریخی و بزرگ برای ما کارگران و میلیونها مردم ستمدیده ایران خواهد بود.

آن روزها دور نیست......
#نسرین_جوادی_آزاد_باید_گردد

پروین محمدی
تیر ماه ۱۴۰۳
😢1
دەها تن از خانوادە دادخواهان با انتشار تصاویری خونین از جانباختگان؛ انگشت در خون فرزندان ما نزنید

دەها تن از خانواده جانباختگان خیزش انقلابی ژن ژیان ئازادی در کردستان با انتشار بیانیه همراه با تصاویری خونین از عزیزانشان، ضمن تحریم انتخابات، از مردم خواسته‌اند انگشت در خون فرزندانشان نزنند و این انتصابات را قویا بایکوت کنند.

خانواده‌های دادخواه گفته‌اند؛ فرقی بین اصلاح‌طلب و اصولگرا وجود ندارند و در دوران هر دو فرزندانشان کشته شده‌اند، چراکه هدف حفظ نظام جوان کش و زنکش است.

آنها در پایان گفته‌اند؛ در جریان خیزش انقلابی فرزندانشان در راه آزادی کشته شده‌اند و اکنون شما کنار مردم باشید و به حکومت «نه» بگوید و داغ ما را بیشتر نکنید.

خانواده این جانباختگان در صفحات اینستاگرام خود یا صفحات مربوط به جانباختگان، متن بیانیه را همراه با تصاویر عزیزانشان منتشر کرده و تا زمان انتشار این خبر بازنشر بیانیه توسط خانواده‌ها ادامه دارد.
👍21
بماند به يادگار تا آخر سال،
براى اقليتى كه به اميد تغيير در رژیم فاسد آخوندی،
راى دادند ...

#سیرک_انتخابات
#خواهیم_دید
#رژیم_فاسد_آخوندی
👍2😭1