🔷فرصتی ارزشمند برای فارغالتحصیلان روانشناسی
با شرکت در دوره کارورزی تخصصی خانه روانشناسی علوم تربیتی، مسیر حرفهای خود را آغاز کرده و رزومهای قوی بسازید.
امتیازات دوره:
🔻• استخدام قطعی برگزیدگان پس از اتمام دوره
🔻• ارائه گواهی معتبر جهت تقویت رزومه
🔻• کسب تجربه در محیط کلینیکی و آموزشی
🔻• بهرهمندی از کارگاهها و برنامههای آموزشی تخصصی و عمومی (رایگان)
مدت دوره: ۲ ماه (۱۵۰ ساعت)
شماره تماس : 09010420807
تلگرام: @Khaneh_ravanshenasi
با شرکت در دوره کارورزی تخصصی خانه روانشناسی علوم تربیتی، مسیر حرفهای خود را آغاز کرده و رزومهای قوی بسازید.
امتیازات دوره:
🔻• استخدام قطعی برگزیدگان پس از اتمام دوره
🔻• ارائه گواهی معتبر جهت تقویت رزومه
🔻• کسب تجربه در محیط کلینیکی و آموزشی
🔻• بهرهمندی از کارگاهها و برنامههای آموزشی تخصصی و عمومی (رایگان)
مدت دوره: ۲ ماه (۱۵۰ ساعت)
شماره تماس : 09010420807
تلگرام: @Khaneh_ravanshenasi
👍4
▪️▪️▪️
دو روز بعد از اینکه آدولف هیتلر صدراعظم آلمان شد، دیترش بونهوفر، در یک برنامه رادیویی به مردم کشورش هشدار داد.
اما پیش از آنکه حرفهایش تمام شود، پخش برنامهاش قطع شد. او در همان آغاز کار نازیها هشدار داد که هیتلر ممکن است نه «رهنما» بلکه «گمراهکننده» باشد. بونهوفر تا پایان عمرش در سال ۱۹۴۵ که بهخاطر همکاری با توطئه ترور هیتلر اعدام شد، در برابر نازیسم ایستادگی کرد.
◽اما نکتهٔ جالبتر، نگاه متفاوت او به ریشههای این سقوط اخلاقی و سیاسی بود. او در نامهای که در زندان نوشت، به این نتیجه رسیده بود که مشکل اصلی، «شرارت» نبود؛ بلکه «حماقت» بود. او نوشت: «حماقت، دشمنی خطرناکتر برای خوبی است تا شرارت. چون میتوان در برابر شرارت مقاومت کرد، آن را افشا کرد یا جلویش را گرفت. اما در برابر حماقت، ما ناتوان هستیم.»
◽او توضیح میدهد که فرد احمق، بر خلاف فرد شرور، اغلب از خودش راضی است و بهراحتی تحریک میشود و حتی ممکن است دست به حمله بزند.
◽بونهوفر معتقد بود حماقت، نه یک نقص هوشی، بلکه یک ضعف انسانی است که در شرایط خاص سراغ افراد میآید و مهمتر اینکه، مردم اجازه میدهند که احمق شوند!
◽او نوشت: «هر زمان که یک قدرت بزرگ سیاسی یا مذهبی ظهور میکند، بخش زیادی از مردم را گرفتار حماقت میکند… چرا که قدرت، به حماقت دیگران نیاز دارد.»
◽او در جایی دیگر نوشته: «در گفتگو با یک فرد احمق، انگار با خود او حرف نمیزنی، بلکه با شعارها و کلیشههایی که در او رسوخ کردهاند روبرویی.» و چقدر این جمله آشناست برای زمانهای که در آن بسیاری از انسانها نه با فکر مستقل، بلکه با تکرار طوطیوار حرف دیگران، قضاوت و رفتار میکنند.
◽تا به حال پیش آمده که در جمعی باشید و ببینید همه با شور و حرارت از موضوعی دفاع میکنند که نه فقط اشتباه، بلکه حتی خندهدار است؟ شاید سالها فکر میکردید که با گسترش فناوری، سطح فهم عمومی هم افزایش پیدا میکند؛ اما کافیست کمی در شبکههای اجتماعی بچرخید تا به عکس این تصور برسید. واقعیت این است که مفهوم «حماقت جمعی» هرگز تا این اندازه قابل مشاهده نبوده است.
◽در جایی خواندم که در عصر ما، «حماقت دیگر یک ویژگی فردی نیست، بلکه یک پدیده ساختاری است». اگر نگاهی به گذشته بیندازیم، خواهیم دید که چگونه این پدیده، زمینهساز ظهور رژیمهایی شده که جامعه را به ورطه تاریکی کشاندند. با این حال، کمتر کسی فکرش را میکرد که این چرخه در عصر اطلاعات، دوباره تکرار شود.
◽مفهوم «حماقت جمعی» نهتنها در تاریخ حضور پررنگی داشته، بلکه حالا با ابزارهایی چون اینترنت و شبکههای اجتماعی، سریعتر و عمیقتر گسترش مییابد.
◽روزی به خرد جمعی در فضای آنلاین ایمان داشتیم. در آغاز، اینترنت قرار بود سکویی باشد برای تبادل آرا، دسترسی آزاد به دانش، و قدرتگیری انسانهای کنجکاو. اما چه شد که حالا شبکههای اجتماعی به جولانگاه توهین، لطیفههای سطحی و بازنشر بیدلیل شایعات تبدیل شدهاند؟
◽پاسخ در مفهوم «حماقت جمعی» نهفته است؛ نوعی ناتوانی عمومی در تفکر مستقل، که با شتابزدگی و فشار گروهی همراه میشود.
◽اگر به ریشهها نگاه کنیم، این حماقت، زاده شرایطیست که مردم را از تحلیل بازمیدارد و به واکنشهای احساسی سوق میدهد.
◽شاید برای شما هم اتفاق افتاده باشد که در فضای مجازی، با پستی روبرو شوید که آشکارا اشتباه است، اما صدها هزار لایک و بازنشر دارد. چرا اینگونه محتواها تا این اندازه محبوب میشوند؟ چرا حماقت، اینقدر همهگیر شده؟
◽شاید پاسخش را بتوان در تحلیلهای دیترش بونهوفر پیدا کرد. او در نامهای از زندان نوشته بود: «در برابر حماقت، ما بیدفاعیم».
◽به نظر میرسد این جمله همچنان در زمانه ما صدق میکند. زیرا «حماقت جمعی» نه از کمهوشی، بلکه از نوعی واگذاری اراده فردی ناشی میشود. «همین موضوع است که آن را خطرناکتر از شرارت می کند.»
دو روز بعد از اینکه آدولف هیتلر صدراعظم آلمان شد، دیترش بونهوفر، در یک برنامه رادیویی به مردم کشورش هشدار داد.
اما پیش از آنکه حرفهایش تمام شود، پخش برنامهاش قطع شد. او در همان آغاز کار نازیها هشدار داد که هیتلر ممکن است نه «رهنما» بلکه «گمراهکننده» باشد. بونهوفر تا پایان عمرش در سال ۱۹۴۵ که بهخاطر همکاری با توطئه ترور هیتلر اعدام شد، در برابر نازیسم ایستادگی کرد.
◽اما نکتهٔ جالبتر، نگاه متفاوت او به ریشههای این سقوط اخلاقی و سیاسی بود. او در نامهای که در زندان نوشت، به این نتیجه رسیده بود که مشکل اصلی، «شرارت» نبود؛ بلکه «حماقت» بود. او نوشت: «حماقت، دشمنی خطرناکتر برای خوبی است تا شرارت. چون میتوان در برابر شرارت مقاومت کرد، آن را افشا کرد یا جلویش را گرفت. اما در برابر حماقت، ما ناتوان هستیم.»
◽او توضیح میدهد که فرد احمق، بر خلاف فرد شرور، اغلب از خودش راضی است و بهراحتی تحریک میشود و حتی ممکن است دست به حمله بزند.
◽بونهوفر معتقد بود حماقت، نه یک نقص هوشی، بلکه یک ضعف انسانی است که در شرایط خاص سراغ افراد میآید و مهمتر اینکه، مردم اجازه میدهند که احمق شوند!
◽او نوشت: «هر زمان که یک قدرت بزرگ سیاسی یا مذهبی ظهور میکند، بخش زیادی از مردم را گرفتار حماقت میکند… چرا که قدرت، به حماقت دیگران نیاز دارد.»
◽او در جایی دیگر نوشته: «در گفتگو با یک فرد احمق، انگار با خود او حرف نمیزنی، بلکه با شعارها و کلیشههایی که در او رسوخ کردهاند روبرویی.» و چقدر این جمله آشناست برای زمانهای که در آن بسیاری از انسانها نه با فکر مستقل، بلکه با تکرار طوطیوار حرف دیگران، قضاوت و رفتار میکنند.
◽تا به حال پیش آمده که در جمعی باشید و ببینید همه با شور و حرارت از موضوعی دفاع میکنند که نه فقط اشتباه، بلکه حتی خندهدار است؟ شاید سالها فکر میکردید که با گسترش فناوری، سطح فهم عمومی هم افزایش پیدا میکند؛ اما کافیست کمی در شبکههای اجتماعی بچرخید تا به عکس این تصور برسید. واقعیت این است که مفهوم «حماقت جمعی» هرگز تا این اندازه قابل مشاهده نبوده است.
◽در جایی خواندم که در عصر ما، «حماقت دیگر یک ویژگی فردی نیست، بلکه یک پدیده ساختاری است». اگر نگاهی به گذشته بیندازیم، خواهیم دید که چگونه این پدیده، زمینهساز ظهور رژیمهایی شده که جامعه را به ورطه تاریکی کشاندند. با این حال، کمتر کسی فکرش را میکرد که این چرخه در عصر اطلاعات، دوباره تکرار شود.
◽مفهوم «حماقت جمعی» نهتنها در تاریخ حضور پررنگی داشته، بلکه حالا با ابزارهایی چون اینترنت و شبکههای اجتماعی، سریعتر و عمیقتر گسترش مییابد.
◽روزی به خرد جمعی در فضای آنلاین ایمان داشتیم. در آغاز، اینترنت قرار بود سکویی باشد برای تبادل آرا، دسترسی آزاد به دانش، و قدرتگیری انسانهای کنجکاو. اما چه شد که حالا شبکههای اجتماعی به جولانگاه توهین، لطیفههای سطحی و بازنشر بیدلیل شایعات تبدیل شدهاند؟
◽پاسخ در مفهوم «حماقت جمعی» نهفته است؛ نوعی ناتوانی عمومی در تفکر مستقل، که با شتابزدگی و فشار گروهی همراه میشود.
◽اگر به ریشهها نگاه کنیم، این حماقت، زاده شرایطیست که مردم را از تحلیل بازمیدارد و به واکنشهای احساسی سوق میدهد.
◽شاید برای شما هم اتفاق افتاده باشد که در فضای مجازی، با پستی روبرو شوید که آشکارا اشتباه است، اما صدها هزار لایک و بازنشر دارد. چرا اینگونه محتواها تا این اندازه محبوب میشوند؟ چرا حماقت، اینقدر همهگیر شده؟
◽شاید پاسخش را بتوان در تحلیلهای دیترش بونهوفر پیدا کرد. او در نامهای از زندان نوشته بود: «در برابر حماقت، ما بیدفاعیم».
◽به نظر میرسد این جمله همچنان در زمانه ما صدق میکند. زیرا «حماقت جمعی» نه از کمهوشی، بلکه از نوعی واگذاری اراده فردی ناشی میشود. «همین موضوع است که آن را خطرناکتر از شرارت می کند.»
👍1
‼️بنا به درخواستِ شما عزیزان مبنی بر همزمانی این کارگاه و همایش؛تاریخ کارگاه تغییر کرد.‼️
خانه علوم تربیتی و روانشناسی مشهد با همکاری اسنپ دکتر برگزار میکند:
🔅کارگاه تخصصی🔅
مسیر درمانگری و مشاوره غیر حضوری
🖊با تدریس ویژه:
دکتر علی فراهانی
مدیریت دپارتمان روانشناسی اسنپ دکتر
با 10 سال تجربه کاری حرفه ای در حوزه مشاوره غیرحضوری
🗞با ارائه گواهی معتبر اموزشی
👩🏫🧑🏫 حضوری
👩💻🧑💻 آنلاین و آفلاین
🕰10 ساعت آموزشی
📆تاریخ پنجشنبه و جمعه 25 و 26اردیبهشت ماه
✅️امکان جذب برگزیدگان در اسنپ دکتر به عنوان مشاور✅️
سرفصل ها:
〰️کسب درآمد به شیوه غیر حضوری
〰️مقایسه روش حضوری و غیر حضوری
〰️تفاوت حوزه کودک و بزرگسال در مشاوره غیر حضوری
〰️تشخیص گذاری موثر
〰️مدل های آسیب شناسی جهت برقراری رابطه درمانی موثر
✅جهت کسب اطلاعات بیشتر و ثبت نام با ایدی زیر در ارتباط باشید:
@fzhmkht
خانه علوم تربیتی و روانشناسی مشهد با همکاری اسنپ دکتر برگزار میکند:
🔅کارگاه تخصصی🔅
مسیر درمانگری و مشاوره غیر حضوری
🖊با تدریس ویژه:
دکتر علی فراهانی
مدیریت دپارتمان روانشناسی اسنپ دکتر
با 10 سال تجربه کاری حرفه ای در حوزه مشاوره غیرحضوری
🗞با ارائه گواهی معتبر اموزشی
👩🏫🧑🏫 حضوری
👩💻🧑💻 آنلاین و آفلاین
🕰10 ساعت آموزشی
📆تاریخ پنجشنبه و جمعه 25 و 26اردیبهشت ماه
✅️امکان جذب برگزیدگان در اسنپ دکتر به عنوان مشاور✅️
سرفصل ها:
〰️کسب درآمد به شیوه غیر حضوری
〰️مقایسه روش حضوری و غیر حضوری
〰️تفاوت حوزه کودک و بزرگسال در مشاوره غیر حضوری
〰️تشخیص گذاری موثر
〰️مدل های آسیب شناسی جهت برقراری رابطه درمانی موثر
✅جهت کسب اطلاعات بیشتر و ثبت نام با ایدی زیر در ارتباط باشید:
@fzhmkht
✍ خداوند دوباره مارو ، سر پا می کند.
دقیقا جلوی کسانی که مارو شکستند.
☕️ سلام و درود.
صبحتان بخیر و لبخند.
ایام به کام و مهرتان افزون.
دقیقا جلوی کسانی که مارو شکستند.
☕️ سلام و درود.
صبحتان بخیر و لبخند.
ایام به کام و مهرتان افزون.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
صحبتهای خانم دکتر باغانی درباره اسنپ دکتر
در این ویدیو، خانم دکتر باغانی به معرفی مزایای پلتفرم «اسنپ دکتر» 🧠📱 میپردازند؛ بستری نوین برای ارائه مشاوره روانشناسی، ویزیت آنلاین و خلق فرصتهای درآمدی پایدار برای متخصصان حوزه سلامت روان.
همچنین به همت دکتر تیموری، مدیر مجموعه هلدینگ خانه علوم تربیتی و روانشناسی مشهد، کارگاه تخصصی آشنایی با اسنپ دکتر در تاریخ ۲۵ و ۲۶ اردیبهشت برگزار خواهد شد.
این کارگاه با هدف توانمندسازی روانشناسان در ورود مؤثر به فضای مشاوره آنلاین طراحی شده و بستری علمی و عملی برای آشنایی عمیقتر با سازوکار این پلتفرم فراهم میکند 💼🎓.
جهت کسب اطلاعات بیشتر با آیدی و شماره زیر در ارتباط باشید:
@fzhmkht
09917729430
🌱I خانه علوم تربیتی و روانشناسی مشهدI🌱
در این ویدیو، خانم دکتر باغانی به معرفی مزایای پلتفرم «اسنپ دکتر» 🧠📱 میپردازند؛ بستری نوین برای ارائه مشاوره روانشناسی، ویزیت آنلاین و خلق فرصتهای درآمدی پایدار برای متخصصان حوزه سلامت روان.
همچنین به همت دکتر تیموری، مدیر مجموعه هلدینگ خانه علوم تربیتی و روانشناسی مشهد، کارگاه تخصصی آشنایی با اسنپ دکتر در تاریخ ۲۵ و ۲۶ اردیبهشت برگزار خواهد شد.
این کارگاه با هدف توانمندسازی روانشناسان در ورود مؤثر به فضای مشاوره آنلاین طراحی شده و بستری علمی و عملی برای آشنایی عمیقتر با سازوکار این پلتفرم فراهم میکند 💼🎓.
جهت کسب اطلاعات بیشتر با آیدی و شماره زیر در ارتباط باشید:
@fzhmkht
09917729430
🌱I خانه علوم تربیتی و روانشناسی مشهدI🌱
❤1
تا هنگامى ڪه انسان ڪليه موجودات زنده را در دايره مهر و شفقت خود وارد نڪند،
به آرامش حقيقى نخواهد رسيد....
در نيويورڪ، در ضيافت شامى ڪه به منظور جمعآورى ڪمڪ مالى براى مدرسهاى مربوط به بچههاى دارای ناتوانى ذهنى بود،
پدر يڪى از بچهها نطـــقى ڪرد ڪه هرگز براى شنوندگان فراموش نمیشود…
او با گريه گفت:
« ڪمال، در بچه من «شايا» ڪجاست؟ هر چيزى ڪه خداوند میآفريند ڪامل است،
امـــا بچه من نمیتواند چيزهايى را بفهمد ڪه بقيه بچهها میتوانند. بچه من نمیتواند چهرهها و چيزهايى را ڪه ديده، مثل بقيه بچهها به ياد بياورد. ڪمال خدا در مورد شايا ڪجاست؟»
افرادى ڪه در جمع بودند، با شنيدن اين جملات، شوڪه و اندوهگين شدند …
پدر شايا ادامه داد:
«به اعتقاد من، هنگامى ڪه خــدا بچهاى شبيه شايا را به دنيا میآورد، ڪمال آن بچه را
در روشى میگذارد ڪــــه
ديگران با او رفتار میڪنند.»
و سپس داستان زير را
درباره ” شايا ” تعريف ڪرد :
«يك روز ڪه شايا و من در پارڪ قدم میزديم، تعدادى بچه را ديديم ڪه بيســبال بازى میڪردند.
شايا پرسيد:
بابا، به نظرت اونا منو بازى میدن…؟
من میدانستم ڪه پسرم بازى بلد نيست و احتمالا بچهها او را توى تيمشان نمیخواهند؛ اما فهميدم ڪه اگر پسرم براى بازى پذيرفته شود، حس يڪى بودن با آن بچهها میڪند.
پس به يڪى از بچهها نزديڪ شدم و پرسيدم ڪه آيا شايا میتواند بازى ڪند؟!
آن بچه به همتيمىهايش نگاه ڪرد تا نظر آنها را بخواهد،
ولى جوابى نگرفت و خودش گفت: ما 6 امتياز عقب هستيم و بازى در رآند 9 است.
فڪر میڪنم اون بتونه در تيم ما باشه …
در نهايت تعجب، چوب بيسبال را به شايا دادند!
همه میدانستند ڪه اين غيرممڪن است؛
زيرا شايا حتى بلد نيست ڪه چطور چوب را بگيرد!
امــا همين ڪه شايا براى زدن ضربه رفت، توپگير چند قدمى نزديڪ شد تا توپ را خيلى آرام بندازد ڪه شايا حداقل بتواند ضربه آرامى به آن بزند…
اوّلين توپى ڪه پرتاب شد، شايا ناشيانه زد و از دست داد!
يڪى از همتيمىهاى شايا نزديڪ شد و دوتايى چوب را گرفتند و روبروى پرتابڪن ايستادند.
توپگير دوباره چند قدمى جلو آمد و آرام توپ را انداخت.
شايا و همتيميش، ضربه آرامى زدند و توپ نزديڪ توپگير افتاد. توپگير، توپ را برداشت و میتوانست به اوّلين نفر تيمش بدهد و شايا بايد بيرون میرفت و بازى تمام میشد …
امـــــا به جاى اين ڪار، او توپ را جايى دور از نفر اوّل تيمش انداخت و همه داد زدند:
شايا، برو به خط اوّل، برو به خط اوّل!!!
تا به حال شايا به خط اوّل ندويده بود!
شايا هيجانزده و با شوق، خط عرضى را با شتاب دويد. وقتى ڪه شايا به خط اوّل رسيد، بازيڪنى ڪه آنجا بود میتوانست توپ را جايى پرتاب ڪند ڪه امتياز بگيرد و شايا از زمين بيرون برود،
ولى فهميد ڪه چرا توپگير، توپ را آنجا انداخته است.
توپ را بلند، آنطرف خط سوم پرت ڪرد و همه داد زدند: بدو به خط 2، بدو به خط 2 !!!
شايا به سمت خط دوم دويد. در اين هنگام بقيه بچهها در خط خانه هيجانزده و مشتاق، حلقه زده بودند …
همين ڪه شايا به خط دوم رسيد، همه داد زدند:
بـــــرو به 3!!!
وقتى به خط 3 رسيد، افراد هر دو تيم دنبالش دويدند و فرياد زدند: شايا، برو به خط خــــانه…!
شايا به خط خانه دويد و همه 18 بازيڪن، شايا را مثل يڪ قهرمان روى دوششان گرفتند،
مانند اينڪه او يڪ ضربه خيلى عالى زده و ڪل تيم برنده شده باشد…»
پدر شايا در حالى ڪه اشك در چشمانش بود، گفت :
« آن 18 پسر به ڪمال رسيدند … »
اين داستان
را تعميم بدهيم به خودمان و همه ڪسانى ڪه با آنها زندگى میڪنيم. هیچـڪدام ما ڪامل نيستيم
و
جايى از وجودمان ناتوانیهايى داريم،
اطرافيان ما هم همينطورند.
« آسمان
فرصت پرواز بلندى است …
قصه اين است
چه اندازه ڪبوتر باشى.»
تا هنگامى ڪه انسان ڪليه موجودات زنده را در دايره مهر و شفقت خود وارد نڪند،
به آرامش حقيقى نخواهد رسيد....
” آلبرت شوايتزر “
به آرامش حقيقى نخواهد رسيد....
در نيويورڪ، در ضيافت شامى ڪه به منظور جمعآورى ڪمڪ مالى براى مدرسهاى مربوط به بچههاى دارای ناتوانى ذهنى بود،
پدر يڪى از بچهها نطـــقى ڪرد ڪه هرگز براى شنوندگان فراموش نمیشود…
او با گريه گفت:
« ڪمال، در بچه من «شايا» ڪجاست؟ هر چيزى ڪه خداوند میآفريند ڪامل است،
امـــا بچه من نمیتواند چيزهايى را بفهمد ڪه بقيه بچهها میتوانند. بچه من نمیتواند چهرهها و چيزهايى را ڪه ديده، مثل بقيه بچهها به ياد بياورد. ڪمال خدا در مورد شايا ڪجاست؟»
افرادى ڪه در جمع بودند، با شنيدن اين جملات، شوڪه و اندوهگين شدند …
پدر شايا ادامه داد:
«به اعتقاد من، هنگامى ڪه خــدا بچهاى شبيه شايا را به دنيا میآورد، ڪمال آن بچه را
در روشى میگذارد ڪــــه
ديگران با او رفتار میڪنند.»
و سپس داستان زير را
درباره ” شايا ” تعريف ڪرد :
«يك روز ڪه شايا و من در پارڪ قدم میزديم، تعدادى بچه را ديديم ڪه بيســبال بازى میڪردند.
شايا پرسيد:
بابا، به نظرت اونا منو بازى میدن…؟
من میدانستم ڪه پسرم بازى بلد نيست و احتمالا بچهها او را توى تيمشان نمیخواهند؛ اما فهميدم ڪه اگر پسرم براى بازى پذيرفته شود، حس يڪى بودن با آن بچهها میڪند.
پس به يڪى از بچهها نزديڪ شدم و پرسيدم ڪه آيا شايا میتواند بازى ڪند؟!
آن بچه به همتيمىهايش نگاه ڪرد تا نظر آنها را بخواهد،
ولى جوابى نگرفت و خودش گفت: ما 6 امتياز عقب هستيم و بازى در رآند 9 است.
فڪر میڪنم اون بتونه در تيم ما باشه …
در نهايت تعجب، چوب بيسبال را به شايا دادند!
همه میدانستند ڪه اين غيرممڪن است؛
زيرا شايا حتى بلد نيست ڪه چطور چوب را بگيرد!
امــا همين ڪه شايا براى زدن ضربه رفت، توپگير چند قدمى نزديڪ شد تا توپ را خيلى آرام بندازد ڪه شايا حداقل بتواند ضربه آرامى به آن بزند…
اوّلين توپى ڪه پرتاب شد، شايا ناشيانه زد و از دست داد!
يڪى از همتيمىهاى شايا نزديڪ شد و دوتايى چوب را گرفتند و روبروى پرتابڪن ايستادند.
توپگير دوباره چند قدمى جلو آمد و آرام توپ را انداخت.
شايا و همتيميش، ضربه آرامى زدند و توپ نزديڪ توپگير افتاد. توپگير، توپ را برداشت و میتوانست به اوّلين نفر تيمش بدهد و شايا بايد بيرون میرفت و بازى تمام میشد …
امـــــا به جاى اين ڪار، او توپ را جايى دور از نفر اوّل تيمش انداخت و همه داد زدند:
شايا، برو به خط اوّل، برو به خط اوّل!!!
تا به حال شايا به خط اوّل ندويده بود!
شايا هيجانزده و با شوق، خط عرضى را با شتاب دويد. وقتى ڪه شايا به خط اوّل رسيد، بازيڪنى ڪه آنجا بود میتوانست توپ را جايى پرتاب ڪند ڪه امتياز بگيرد و شايا از زمين بيرون برود،
ولى فهميد ڪه چرا توپگير، توپ را آنجا انداخته است.
توپ را بلند، آنطرف خط سوم پرت ڪرد و همه داد زدند: بدو به خط 2، بدو به خط 2 !!!
شايا به سمت خط دوم دويد. در اين هنگام بقيه بچهها در خط خانه هيجانزده و مشتاق، حلقه زده بودند …
همين ڪه شايا به خط دوم رسيد، همه داد زدند:
بـــــرو به 3!!!
وقتى به خط 3 رسيد، افراد هر دو تيم دنبالش دويدند و فرياد زدند: شايا، برو به خط خــــانه…!
شايا به خط خانه دويد و همه 18 بازيڪن، شايا را مثل يڪ قهرمان روى دوششان گرفتند،
مانند اينڪه او يڪ ضربه خيلى عالى زده و ڪل تيم برنده شده باشد…»
پدر شايا در حالى ڪه اشك در چشمانش بود، گفت :
« آن 18 پسر به ڪمال رسيدند … »
اين داستان
را تعميم بدهيم به خودمان و همه ڪسانى ڪه با آنها زندگى میڪنيم. هیچـڪدام ما ڪامل نيستيم
و
جايى از وجودمان ناتوانیهايى داريم،
اطرافيان ما هم همينطورند.
« آسمان
فرصت پرواز بلندى است …
قصه اين است
چه اندازه ڪبوتر باشى.»
تا هنگامى ڪه انسان ڪليه موجودات زنده را در دايره مهر و شفقت خود وارد نڪند،
به آرامش حقيقى نخواهد رسيد....
” آلبرت شوايتزر “
👏2❤1👍1
🔴 چهار مرحله حذف در زندگی وجود دارد :
اصلا مهم نیست بستگی به وجود خودت دارد
۱- در ۵۵ سالگی :
محل کار ، شما را حذف میکند🤔
مهم نیست که در طول حرفه خود ، چقدر موفق یا قدرتمند بوده اید ،
به یک فرد معمولی باز خواهید گشت😢😨
بنابراین : به طرز فکر و احساس برتری شغل گذشته خود نچسبید👍👍
نفس خود را رها کنید ،
وگرنه ممکن است احساس راحتی خود را از دست بدهید🌹🙏
۲- در ۶۵ سالگی :
جامعه بتدریج شما را حذف میکند 🤔🤔
دوستان و همکارانی که قبلاً با آنها ملاقات میکردید و معاشرت داشتید ،
کمتر میشوند و بندرت کسی شما را در محل کار قبلی تان می شناسد😱
" نگویید : قبلاً من مدیربودم،رئیس بودم ،
یا «یک ..... بودم..» ،
" زیرا نسل جوان شما را نمی شناسد و شما نباید از این بابت احساس ناراحتی کنید🌹👏🙏
۳ - در ۷۵ سالگی :
خانواده به آرامی شما را حذف میکند😱😱
حتی اگر فرزندان و نوه های زیادی دارید ،
بیشتر اوقات با همسرتان یا خودتان زندگی میکنید👍
وقتی فرزندان شما گهگاه به ملاقات می آیند ،
این یک ابراز محبت است ، بنابراین آنها را بخاطر کمتر آمدنشان سرزنش نکنید👍🙏🌹
زیرا آنها درگیر زندگی خود هستند👏🌹
۴ - در ۸۵ سالگی :
زمان میخواهد شما را از بین ببرد🤔
برخی از افرادی که می شناختید ، برای همیشه رفته اند😢😨
در این مرحله غمگین نباشید ، زیرا این رسم زندگی است و همه در نهایت این راه را خواهند رفت👍🌹🙏
بنابراین :
در حالی که هنوز کمی قدرت وتوانایی دارید ،
زندگی را به بهترین شکل اداره کنید👍
هر چه از اموال خود می خواهی بخور ،
هرسفری میتونی برو ،
هر کمکی می خواهی بکن ،
هر چه میخواهی بنوش ،
بازی کن و کارهایی را که دوست داری ، انجام بده🥳🤩
" به یاد داشته باشید که ،
تنها گروهی که شما را حذف نمیکند :
دوستان / رفقا و همکاران قدیمی هستند👏👏
👈پس : بیشتر با دوستان قدیمی و صمیمی خود ارتباط برقرار کنید و هیچ وقت آنهارا فراموش نکنید🙏🙏
"
اصلا مهم نیست بستگی به وجود خودت دارد
۱- در ۵۵ سالگی :
محل کار ، شما را حذف میکند🤔
مهم نیست که در طول حرفه خود ، چقدر موفق یا قدرتمند بوده اید ،
به یک فرد معمولی باز خواهید گشت😢😨
بنابراین : به طرز فکر و احساس برتری شغل گذشته خود نچسبید👍👍
نفس خود را رها کنید ،
وگرنه ممکن است احساس راحتی خود را از دست بدهید🌹🙏
۲- در ۶۵ سالگی :
جامعه بتدریج شما را حذف میکند 🤔🤔
دوستان و همکارانی که قبلاً با آنها ملاقات میکردید و معاشرت داشتید ،
کمتر میشوند و بندرت کسی شما را در محل کار قبلی تان می شناسد😱
" نگویید : قبلاً من مدیربودم،رئیس بودم ،
یا «یک ..... بودم..» ،
" زیرا نسل جوان شما را نمی شناسد و شما نباید از این بابت احساس ناراحتی کنید🌹👏🙏
۳ - در ۷۵ سالگی :
خانواده به آرامی شما را حذف میکند😱😱
حتی اگر فرزندان و نوه های زیادی دارید ،
بیشتر اوقات با همسرتان یا خودتان زندگی میکنید👍
وقتی فرزندان شما گهگاه به ملاقات می آیند ،
این یک ابراز محبت است ، بنابراین آنها را بخاطر کمتر آمدنشان سرزنش نکنید👍🙏🌹
زیرا آنها درگیر زندگی خود هستند👏🌹
۴ - در ۸۵ سالگی :
زمان میخواهد شما را از بین ببرد🤔
برخی از افرادی که می شناختید ، برای همیشه رفته اند😢😨
در این مرحله غمگین نباشید ، زیرا این رسم زندگی است و همه در نهایت این راه را خواهند رفت👍🌹🙏
بنابراین :
در حالی که هنوز کمی قدرت وتوانایی دارید ،
زندگی را به بهترین شکل اداره کنید👍
هر چه از اموال خود می خواهی بخور ،
هرسفری میتونی برو ،
هر کمکی می خواهی بکن ،
هر چه میخواهی بنوش ،
بازی کن و کارهایی را که دوست داری ، انجام بده🥳🤩
" به یاد داشته باشید که ،
تنها گروهی که شما را حذف نمیکند :
دوستان / رفقا و همکاران قدیمی هستند👏👏
👈پس : بیشتر با دوستان قدیمی و صمیمی خود ارتباط برقرار کنید و هیچ وقت آنهارا فراموش نکنید🙏🙏
"
❤3👍1🙏1
✍ برای رسیدن به " آرامش " دو چیز را ترک کنیم:
✔️ یکی اینکه ، بخواهیم ، دائم در مورد دیگران قضاوت کنیم.
✔️ یکی اینکه ، بخواهیم ؛ دائم مورد تأیید دیگران باشیم.
☕️ سلام و درود.
صبحتان بخیر و لبخند.
ایام به کام و مهرتان افزون.
✔️ یکی اینکه ، بخواهیم ، دائم در مورد دیگران قضاوت کنیم.
✔️ یکی اینکه ، بخواهیم ؛ دائم مورد تأیید دیگران باشیم.
☕️ سلام و درود.
صبحتان بخیر و لبخند.
ایام به کام و مهرتان افزون.
دوستان این هفته جلسه داریم. 😍
با حضور زوج درمانگرِ متخصص.
🎉 خبر ویژه:
50% تخفیف به مناسبت دهه کرامت.
تاریخ: پنجشنبه 25 اردیبهشت
زمان: ساعت 16 الی 19
👇🏻ثبتنام و اطلاعات بیشتر:
09023544372
@bahare_ahmadi
با حضور زوج درمانگرِ متخصص.
🎉 خبر ویژه:
50% تخفیف به مناسبت دهه کرامت.
تاریخ: پنجشنبه 25 اردیبهشت
زمان: ساعت 16 الی 19
👇🏻ثبتنام و اطلاعات بیشتر:
09023544372
@bahare_ahmadi
🙏1
با سلام و احترام
جلسه معارفه رایگان
کارگاه مبانی مشاوره غیرحضوری با دکتر فراهانی مدیریت دپارتمان روانشناسی اسنپ دکتر پنجشنبه 25 اردیبهشت ماه از ساعت 14 الی 15
جهت ثبتنام با آیدی زیر در ارتباط باشید:
@fzhmkht
جلسه معارفه رایگان
کارگاه مبانی مشاوره غیرحضوری با دکتر فراهانی مدیریت دپارتمان روانشناسی اسنپ دکتر پنجشنبه 25 اردیبهشت ماه از ساعت 14 الی 15
جهت ثبتنام با آیدی زیر در ارتباط باشید:
@fzhmkht
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🎥 صحبتهای دکتر فریبا انصاری رو دربارهی تجربهی کار در روانشناسی آنلاین با اسنپ دکتر ببینید؛
اگه شما هم دنبال راهی مطمئن برای ورود حرفهای به این حوزهاید،
کارگاه تخصصی «مسیر درمانگری و مشاوره غیرحضوری» دقیقاً برای شماست! 💼🧠
📅 تاریخ برگزاری: ۲۵ و ۲۶ اردیبهشت
🧑🏫 با تدریس دکتر فراهانی، مسئول دپارتمان روانشناسی اسنپ دکتر
در این کارگاه قراره یاد بگیریم:
✅ چطور وارد دنیای مشاوره آنلاین بشیم
✅ چطور از مهارتهامون کسب درآمد کنیم
✅ چطور با پلتفرمهای حرفهای مثل اسنپ دکتر همکاری کنیم
مناسب برای:
🎓 دانشجویان ارشد و فارغالتحصیلان روانشناسی
📈 علاقهمندان به مسیر درمانگری و مشاوره غیرحضوری
🔗 برای کسب اطلاعات بیشتر با آیدی زیر در ارتباط باشید:
@fzhmkht
09917729430
اگه شما هم دنبال راهی مطمئن برای ورود حرفهای به این حوزهاید،
کارگاه تخصصی «مسیر درمانگری و مشاوره غیرحضوری» دقیقاً برای شماست! 💼🧠
📅 تاریخ برگزاری: ۲۵ و ۲۶ اردیبهشت
🧑🏫 با تدریس دکتر فراهانی، مسئول دپارتمان روانشناسی اسنپ دکتر
در این کارگاه قراره یاد بگیریم:
✅ چطور وارد دنیای مشاوره آنلاین بشیم
✅ چطور از مهارتهامون کسب درآمد کنیم
✅ چطور با پلتفرمهای حرفهای مثل اسنپ دکتر همکاری کنیم
مناسب برای:
🎓 دانشجویان ارشد و فارغالتحصیلان روانشناسی
📈 علاقهمندان به مسیر درمانگری و مشاوره غیرحضوری
🔗 برای کسب اطلاعات بیشتر با آیدی زیر در ارتباط باشید:
@fzhmkht
09917729430
❤1
✍ درسهائی از زندگی:
موﻓﻘﯿﺖ ﻣﺴﺘﻘﯿﻢ ﻧﯿﺴﺖ.!
ﭘﯿﭽﯽ ﺩﺍﺭﺩ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ "ﺷﮑﺴﺖ".
ﺩﻭﺭ ﺑﺮﮔﺮﺩﺍﻧﯽ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ "ﺳﺮﺩﺭﮔﻤﯽ".
ﺳﺮﻋﺖ ﮔﯿﺮﻫﺎﯾﯽ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ "ﺍﻓﮑﺎﺭ ﻣﻨﻔﯽ".
ﻭ ﭼﺮﺍﻍ ﻗﺮﻣﺰﻫﺎﯾﯽ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ "ﺩﺷﻤﻨﺎﻥ".
👈 ﺍﻣﺎ ﺍﮔﺮ ﯾﺪﮐﯽ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ "ﺍﺭﺍﺩﻩ" ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎشیم و ﻣﻮﺗﻮﺭﯼ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ "ﺍﺳﺘﻘﺎﻣﺖ" ﻭ ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﺍﯼ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ "ﺧﺪﺍ" ؛ ﺑﻪ ﺟﺎﯾﯽ ﺧﻮﺍﻫﯿم ﺭﺳﯿﺪ ﮐﻪ "ﻣﻮﻓﻘﯿﺖ" ﻧﺎﻣﯿﺪﻩ می شود.
📌 ﮔﺎﻫﯽ ﻭقتها ﺑﺎﯾﺪ ﯾﻪ ﻧﻘﻄﻪ ﺑﺰﺍﺭیم.
ﺑﺎﺯ ﺷﺮﻭﻉ کنیم.
ﺑﺎﺯ ﺑﺨﻨﺪیم.
ﺑﺎﺯ بجنگیم.
ﺑﺎﺯ زمین بخوریم و بلند شیم ﻭ قوی تر برگردیم.
✅ باید بریم جلو تا به خود واقعیت برسیم...!
☕️ سلام و درود.
صبحتان بخیر و لبخند.
ایام به کام و مهرتان پرفروغ.
موﻓﻘﯿﺖ ﻣﺴﺘﻘﯿﻢ ﻧﯿﺴﺖ.!
ﭘﯿﭽﯽ ﺩﺍﺭﺩ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ "ﺷﮑﺴﺖ".
ﺩﻭﺭ ﺑﺮﮔﺮﺩﺍﻧﯽ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ "ﺳﺮﺩﺭﮔﻤﯽ".
ﺳﺮﻋﺖ ﮔﯿﺮﻫﺎﯾﯽ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ "ﺍﻓﮑﺎﺭ ﻣﻨﻔﯽ".
ﻭ ﭼﺮﺍﻍ ﻗﺮﻣﺰﻫﺎﯾﯽ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ "ﺩﺷﻤﻨﺎﻥ".
👈 ﺍﻣﺎ ﺍﮔﺮ ﯾﺪﮐﯽ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ "ﺍﺭﺍﺩﻩ" ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎشیم و ﻣﻮﺗﻮﺭﯼ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ "ﺍﺳﺘﻘﺎﻣﺖ" ﻭ ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﺍﯼ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ "ﺧﺪﺍ" ؛ ﺑﻪ ﺟﺎﯾﯽ ﺧﻮﺍﻫﯿم ﺭﺳﯿﺪ ﮐﻪ "ﻣﻮﻓﻘﯿﺖ" ﻧﺎﻣﯿﺪﻩ می شود.
📌 ﮔﺎﻫﯽ ﻭقتها ﺑﺎﯾﺪ ﯾﻪ ﻧﻘﻄﻪ ﺑﺰﺍﺭیم.
ﺑﺎﺯ ﺷﺮﻭﻉ کنیم.
ﺑﺎﺯ ﺑﺨﻨﺪیم.
ﺑﺎﺯ بجنگیم.
ﺑﺎﺯ زمین بخوریم و بلند شیم ﻭ قوی تر برگردیم.
✅ باید بریم جلو تا به خود واقعیت برسیم...!
☕️ سلام و درود.
صبحتان بخیر و لبخند.
ایام به کام و مهرتان پرفروغ.
👍1
#تلنگر
فردی چندین سال شاگرد نقاش بزرگی بود و تمامی فنون و هنر نقاشی را آموخت. استاد به او گفت که دیگر شما استاد شده ای و من چیزی ندارم ک به تو بیاموزم.
شاگرد فکری به سرش رسید، یک نقاشی فوق العاده کشید و آنرا در میدان شهر قرار داد ، مقداری رنگ و قلمی در کنار آن قرار داد و از رهگذران خواهش کرد اگر هرجایی ایرادی می بینند یک علامت × بزنند و غروب که برگشت دید که تمامی تابلو علامت خورده است و بسیار ناراحت و افسرده به استاد خود مراجعه کرد.
استاد به او گفت: آیا میتوانی عین همان نقاشی را برایم بکشی ؟
شاگرد نیز چنان کرد و استاد آن نقاشی را در همان میدان شهر قرار داد ولی این بار رنگ و قلم را قرار داد اما متنی که در کنار تابلو قرار داد این بود که : اگر جایی از نقاشی ایراد دارد با این رنگ و قلم اصلاح بفرمایید غروب برگشتند دیدند تابلو دست نخورده ماند.
استاد به شاگرد گفت: همه انسانها قدرت انتقاد دارند ولی جرأت اصلاح نه...!
فردی چندین سال شاگرد نقاش بزرگی بود و تمامی فنون و هنر نقاشی را آموخت. استاد به او گفت که دیگر شما استاد شده ای و من چیزی ندارم ک به تو بیاموزم.
شاگرد فکری به سرش رسید، یک نقاشی فوق العاده کشید و آنرا در میدان شهر قرار داد ، مقداری رنگ و قلمی در کنار آن قرار داد و از رهگذران خواهش کرد اگر هرجایی ایرادی می بینند یک علامت × بزنند و غروب که برگشت دید که تمامی تابلو علامت خورده است و بسیار ناراحت و افسرده به استاد خود مراجعه کرد.
استاد به او گفت: آیا میتوانی عین همان نقاشی را برایم بکشی ؟
شاگرد نیز چنان کرد و استاد آن نقاشی را در همان میدان شهر قرار داد ولی این بار رنگ و قلم را قرار داد اما متنی که در کنار تابلو قرار داد این بود که : اگر جایی از نقاشی ایراد دارد با این رنگ و قلم اصلاح بفرمایید غروب برگشتند دیدند تابلو دست نخورده ماند.
استاد به شاگرد گفت: همه انسانها قدرت انتقاد دارند ولی جرأت اصلاح نه...!
👍1
مهمانانی که صاحبخانه میشوند!
وقتی سوار قطار قم تهران شدم و دنبال صندلی ام میگشتم دیدم دو دختر مهمان افغانستانی با کلی بار و اثاثیه چهار صندلی را که یکی از آنها شماره من بود اشغال کرده اند
گفتم اینجا جای کسی است؟
گفت صندلیهای دیگر خالی است
گفتم این شماره من است و با جابجا کردن وسایلشان نشستم. کلی مسافر بی بلیط منتظر بودند تا جایی پیدا کنند برای نشستن ولی کسی به صندلی پر از وسیله نزدیک نمیشد
آخر فکر نمیکردند کسی بدون خرید بلیط یک صندلی را اشغال کند!
به یکی از مسافرانی که دنبال صندلی میگشت گفتم اینجا خالی است!
دخترها مجبور شدند وسایلشان را جمع و جور کنند و صندلی را برای نشستنش خالی کنند
ظاهرا دانشجو بودند و از صحبتشان برمی آمد دانشگاه شهید بهشتی. با خودم گفتم اینها مهمان ما هستند اما گویا کم کم دارند صاحبخانه میشوند و خود را صاحب حقی بالاتر از صاحبان خانه میدانند!
روزی که از بالا اجازه صادر شد مرزهای شرقی باز شود و بی حساب وکتاب مهاجرانی که تاکنون با مشقت و غیرقانونی وارد می شدند حالا کاملا قانونی و در گروههایی هزاران نفری وارد شوند باید فکر عواقب این کار میشد که نشد!
ملتی جنگ زده که از انسجام در داخل کشورشان برای مقابله با گروههای افراطی برخوردار نبودند در ایران منسجم و هماهنگ با زاد و ولدی که دارند هر سال هزاران نفر به جمعشان اضافه میشود
در کشوری که مردمانش سالهاست با ناکارآمدی داخلی و تحریم خارجی زیر فشار اقتصادی کمر خم کرده اند و دولتها با دادن سوبسید به مصارف عمده آنها از قبیل نان و آب و برق و گاز سعی بر حفظ آنها دارند، حالا با وجود میلیونها مهاجر شرقی، آنها نیز در استفاده از این کمکها شریکند وچه جایی بهتر از ایران که بی حساب و کتاب وارد شوی و بی حساب و کتاب مصرف کنی!
سالهاست دلسوزان این مملکت دردمندانه قبل از وجود بحرانها آمدنش را فریاد میزنند و مسئولان را به برنامه ریزی برای آن فرا میخوانند اما کو گوش شنوا و دلی بینا
با برخورد امروز این دو دختر افغانستانی واقعا به فکر فرو رفتم که وقتی در این مقیاس کوچک این دو به خود اجازه میدهند دو صندلی از قطاری را که دولت سوبسید میده تا بلیط ارزانش را مردمی که روزانه بین این مسیر تردد دارند استفاده کنند اشغال کنند و خود را طلبکار بدانند
فردا و با افزایش بی رویه تعدادشان چه خواهند کرد!؟
✍احمد تیموری
وقتی سوار قطار قم تهران شدم و دنبال صندلی ام میگشتم دیدم دو دختر مهمان افغانستانی با کلی بار و اثاثیه چهار صندلی را که یکی از آنها شماره من بود اشغال کرده اند
گفتم اینجا جای کسی است؟
گفت صندلیهای دیگر خالی است
گفتم این شماره من است و با جابجا کردن وسایلشان نشستم. کلی مسافر بی بلیط منتظر بودند تا جایی پیدا کنند برای نشستن ولی کسی به صندلی پر از وسیله نزدیک نمیشد
آخر فکر نمیکردند کسی بدون خرید بلیط یک صندلی را اشغال کند!
به یکی از مسافرانی که دنبال صندلی میگشت گفتم اینجا خالی است!
دخترها مجبور شدند وسایلشان را جمع و جور کنند و صندلی را برای نشستنش خالی کنند
ظاهرا دانشجو بودند و از صحبتشان برمی آمد دانشگاه شهید بهشتی. با خودم گفتم اینها مهمان ما هستند اما گویا کم کم دارند صاحبخانه میشوند و خود را صاحب حقی بالاتر از صاحبان خانه میدانند!
روزی که از بالا اجازه صادر شد مرزهای شرقی باز شود و بی حساب وکتاب مهاجرانی که تاکنون با مشقت و غیرقانونی وارد می شدند حالا کاملا قانونی و در گروههایی هزاران نفری وارد شوند باید فکر عواقب این کار میشد که نشد!
ملتی جنگ زده که از انسجام در داخل کشورشان برای مقابله با گروههای افراطی برخوردار نبودند در ایران منسجم و هماهنگ با زاد و ولدی که دارند هر سال هزاران نفر به جمعشان اضافه میشود
در کشوری که مردمانش سالهاست با ناکارآمدی داخلی و تحریم خارجی زیر فشار اقتصادی کمر خم کرده اند و دولتها با دادن سوبسید به مصارف عمده آنها از قبیل نان و آب و برق و گاز سعی بر حفظ آنها دارند، حالا با وجود میلیونها مهاجر شرقی، آنها نیز در استفاده از این کمکها شریکند وچه جایی بهتر از ایران که بی حساب و کتاب وارد شوی و بی حساب و کتاب مصرف کنی!
سالهاست دلسوزان این مملکت دردمندانه قبل از وجود بحرانها آمدنش را فریاد میزنند و مسئولان را به برنامه ریزی برای آن فرا میخوانند اما کو گوش شنوا و دلی بینا
با برخورد امروز این دو دختر افغانستانی واقعا به فکر فرو رفتم که وقتی در این مقیاس کوچک این دو به خود اجازه میدهند دو صندلی از قطاری را که دولت سوبسید میده تا بلیط ارزانش را مردمی که روزانه بین این مسیر تردد دارند استفاده کنند اشغال کنند و خود را طلبکار بدانند
فردا و با افزایش بی رویه تعدادشان چه خواهند کرد!؟
✍احمد تیموری
👏16❤2
✍ زندگی جاریست.
مثل رودخانهای آرام ، یا طوفانی.
گاه با نسیمی دلانگیز ، گاه با سنگهایی در مسیر.
✅ اما همیشه میگذرد.
و ما در جریانش ، یاد میگیریم ، میسازیم و پیش میرویم.
☕️ سلام و درود.
صبحتان بخیر و لبخند.
ایام به کام و مهرتان افزون.
مثل رودخانهای آرام ، یا طوفانی.
گاه با نسیمی دلانگیز ، گاه با سنگهایی در مسیر.
✅ اما همیشه میگذرد.
و ما در جریانش ، یاد میگیریم ، میسازیم و پیش میرویم.
☕️ سلام و درود.
صبحتان بخیر و لبخند.
ایام به کام و مهرتان افزون.
لطفاً ارزشش را داشته باش🌞
حدود ده سال پیش، از همهجا ناامید شده بودم و نمیتوانستم زندگیام را جمع کنم.
دوره دانشگاه را تازه تمام کرده بودم و کار پیدا نمیکردم. پدرم بیمار بود. وضعیت اقتصادی به شدت دشواری داشتیم و صاحبخانه مهلتی را تعیین کرده بود تا خانه را تخلیه کنیم.
هیچ چیز برای از دست دادن نداشتم.
روزی از دانشگاه تماس گرفتند و گفتند:
«کتابی که امانت بردهای را باید برگردانی!» رفتم کتاب را تحویل دهم.
در راه کتابخانه، توجهم به مکالمهی یکی از اساتید با شخصی دیگر جلب شد. از مکالمه فهمیدم که آن شخص، صاحب کارخانهای است که با رشتهی تحصیلی من مرتبط بود.
آرام پشت سرشان حرکت کردم. بلافاصله که از هم خداحافظی کردند، به سمت آن شخص رفتم.
بیمقدمه به او گفتم: «لطفا کمکم کنید!» با آرامش در چشمانم خیره شد. تعجب نکرده بود.
ظاهرا این نگاه برایش آشنا بود.
با حوصله به حرفهایم گوش داد و در نهایت گفت:
«از فردا بیا سر کار!»
فردای آن روز رفتم و در کارخانه مشغول به کار شدم. مشخص بود که به نیرویی احتیاج نداشت و صرفا به خاطر کمک به من، راضی شد سر کار بروم.
مرا دید و گفت: «این فرصت در اختیار تو! امیدوارم بتوانی از آن استفاده کنی!» من از همان روز، بیوقفه کار کردم. چندبرابر بیشتر از آنچه از من انتظار داشتند، کار میکردم. آنچنان تلاش کردم که پس از ده سال، کارخانهی خودم را احداث کردم و اکنون با آن مرد بزرگ، پروژههای مشترک زیادی داریم.
دیروز پس از پایان یک جلسه به او گفتم:
«بعید میدانم لطفی که به من کردید را هرگز بتوانم جبران کنم!» گفت: «میتوانی جبران کنی!»
گفتم: «هر کاری که باشد حاضرم برای شما انجام دهم!» در پاسخ گفت: «برای من نیازی نیست کاری بکنی! برای جبران، دست هرکسی که شجاعانه از تو کمک خواست را بگیر!»
این را گفت و رفت. در حالی که من عمیقا در حال لذت بردن از این پاسخ و فکر کردن به آن، میخکوب شده بودم، برگشت و گفت:
«البته فراموش نکن که او نیز شایستهی این کمک باشد» پرسیدم: «چه کسی شایستهی کمک هست؟»
گفت: «کسی که چندین برابر کمکی که تو به او میکنی، خودش به خودش کمک میکند»
سه درس مهمی که من از داستان زندگی خودم گرفتم:
درس اول: هر وقت که زمین خوردیم، کمک بخواهیم. در کتاب «پسرک، موش کور، روباه و اسب»، پسرک از اسب میپرسد: «شجاعانهترین حرفی که تا حالا زدی چه بوده است؟» اسب پاسخ میدهد: «کمک!»
درس دوم: وقتی از زمین بلند شدیم و شرایط بحرانی را پشت سر گذاشتیم، نقش ما تغییر میکند. این بار ما هستیم که باید به کسی که زمین خورده است کمک کنیم.
درس سوم (و شاید مهمترین درس): وقتی کمک گرفتیم، با تمام وجود برای بهبود وضع خودمان تلاش کنیم. یادمان باشد که اگر زمین خوردیم و کسی دستمان را گرفت، خود را روی شانهی او نیندازیم.
حدود ده سال پیش، از همهجا ناامید شده بودم و نمیتوانستم زندگیام را جمع کنم.
دوره دانشگاه را تازه تمام کرده بودم و کار پیدا نمیکردم. پدرم بیمار بود. وضعیت اقتصادی به شدت دشواری داشتیم و صاحبخانه مهلتی را تعیین کرده بود تا خانه را تخلیه کنیم.
هیچ چیز برای از دست دادن نداشتم.
روزی از دانشگاه تماس گرفتند و گفتند:
«کتابی که امانت بردهای را باید برگردانی!» رفتم کتاب را تحویل دهم.
در راه کتابخانه، توجهم به مکالمهی یکی از اساتید با شخصی دیگر جلب شد. از مکالمه فهمیدم که آن شخص، صاحب کارخانهای است که با رشتهی تحصیلی من مرتبط بود.
آرام پشت سرشان حرکت کردم. بلافاصله که از هم خداحافظی کردند، به سمت آن شخص رفتم.
بیمقدمه به او گفتم: «لطفا کمکم کنید!» با آرامش در چشمانم خیره شد. تعجب نکرده بود.
ظاهرا این نگاه برایش آشنا بود.
با حوصله به حرفهایم گوش داد و در نهایت گفت:
«از فردا بیا سر کار!»
فردای آن روز رفتم و در کارخانه مشغول به کار شدم. مشخص بود که به نیرویی احتیاج نداشت و صرفا به خاطر کمک به من، راضی شد سر کار بروم.
مرا دید و گفت: «این فرصت در اختیار تو! امیدوارم بتوانی از آن استفاده کنی!» من از همان روز، بیوقفه کار کردم. چندبرابر بیشتر از آنچه از من انتظار داشتند، کار میکردم. آنچنان تلاش کردم که پس از ده سال، کارخانهی خودم را احداث کردم و اکنون با آن مرد بزرگ، پروژههای مشترک زیادی داریم.
دیروز پس از پایان یک جلسه به او گفتم:
«بعید میدانم لطفی که به من کردید را هرگز بتوانم جبران کنم!» گفت: «میتوانی جبران کنی!»
گفتم: «هر کاری که باشد حاضرم برای شما انجام دهم!» در پاسخ گفت: «برای من نیازی نیست کاری بکنی! برای جبران، دست هرکسی که شجاعانه از تو کمک خواست را بگیر!»
این را گفت و رفت. در حالی که من عمیقا در حال لذت بردن از این پاسخ و فکر کردن به آن، میخکوب شده بودم، برگشت و گفت:
«البته فراموش نکن که او نیز شایستهی این کمک باشد» پرسیدم: «چه کسی شایستهی کمک هست؟»
گفت: «کسی که چندین برابر کمکی که تو به او میکنی، خودش به خودش کمک میکند»
سه درس مهمی که من از داستان زندگی خودم گرفتم:
درس اول: هر وقت که زمین خوردیم، کمک بخواهیم. در کتاب «پسرک، موش کور، روباه و اسب»، پسرک از اسب میپرسد: «شجاعانهترین حرفی که تا حالا زدی چه بوده است؟» اسب پاسخ میدهد: «کمک!»
درس دوم: وقتی از زمین بلند شدیم و شرایط بحرانی را پشت سر گذاشتیم، نقش ما تغییر میکند. این بار ما هستیم که باید به کسی که زمین خورده است کمک کنیم.
درس سوم (و شاید مهمترین درس): وقتی کمک گرفتیم، با تمام وجود برای بهبود وضع خودمان تلاش کنیم. یادمان باشد که اگر زمین خوردیم و کسی دستمان را گرفت، خود را روی شانهی او نیندازیم.
👍4❤🔥1
✍ مواد لازم برای خوشبختی:
✅ 👈 خودمون به اندازه ی لازم.
☕️ سلام و درود.
صبح آدینه تان بخیر و لبخند.
ایام به کام و مهرتان پرفروغ.
🌺 خوشبختی سهم هرروزتان 🌺
✅ 👈 خودمون به اندازه ی لازم.
☕️ سلام و درود.
صبح آدینه تان بخیر و لبخند.
ایام به کام و مهرتان پرفروغ.
🌺 خوشبختی سهم هرروزتان 🌺
❤1
هرگز آن روز را که مادرم مجبورم کرد به جشن تولد دوستم بروم، فراموش نمی کنم. من در کلاس سوم خانم بلاک در ویرچیتای تگزاس بودم و آن روز دعوتنامه فقیرانه ای را که با دست نوشته شده بود، به خانه بردم و گفتم: «من به این جشن تولد نمی روم. او تازه به مدرسه ما آمده است. اسمش روت است. برنیس و پت هم نمی روند. او تمام بچه های کلاس را دعوت کرده است!»
مادرم دعوتنامه را نگاه کرد و سخت اندوهگین شد. بعد گفت: «تو باید بروی. من همین فردا یک هدیه برای دوستت می خرم.»
باورم نمی شد. مادرم هیچ وقت مرا مجبور نمی کرد به مهمانی بروم.. ترجیح می دادم بمیرم، اما به آن مهمانی نروم. اما بی تابی من بی فایده بود.
روز شنبه مادرم مرا از خواب بیدار کرد و وادارم کرد آئینه صورتی مروارید نشانی را که خریده بود، کادو کنم و راه بیفتم.
بعد مرا با ماشین سفیدش به خانه روت برد و آنجا پیاده ام کرد.
از پله های قدیمی خانه بالا می رفتم، دلم گرفت. خوشبختانه وضع خانه به بدی پله هایش نبود. دست کم روی مبلهای کهنه شان ملافه های سفید انداخته بودند. بزرگترین کیکی را که در عمرم دیده بودم، روی میز قرار داشت و روی آن نه شمع گذاشته بودند.
۳۶ لیوان یک بار مصرف پر از شربت کنار میز قرار داشت. روی تک تک آن ها اسم بچه های کلاس نوشته شده بود. با خود گفتم خدا را شکر که دست کم وقتی بچه ها می آیند، اوضاع خیلی بد نیست. از روت پرسیدم: «مادرت کجاست؟» به کف اتاق نگریست و گفت: «بیمار است.»
_ «پدرت کجاست؟»
_ «رفته.»
جز صدای سرفه های خشکی که از اتاق بغلی می آمد، هیچ صدایی سکوت آنجا را نمی شکست.
ناگهان از فکری که در ذهنم نقش بست، وحشت کردم: «هیچ کس به مهمانی روت نمی آید.» من چطور می توانستم از آنجا بیرون بروم؟
اندوهگین و ناراحت بودم که صدای هق هق گریه ای را شنیدم. سرم را بلند کردم و دیدم روت دارد گریه می کند. دل کودکانه ام از حس همدردی نسبت به روت و خشم نسبت به ۳۵ نفر دیگر کلاس لبریز شد و در دل فریاد زدم: «کی به آنها احتیاج دارد؟»
دو نفری با هم بهترین جشن تولد را برگزار کردیم. کبریت پیدا نکردیم. برای آنکه مادر روت را اذیت نکنیم، وانمود کردیم که شمعها روشن هستند. روت در دل آرزویی کرد و شمعها را مثلا فوت کرد!
خیلی زود ظهر شد و مادرم دنبالم آمد. من دائم از روت تشکر می کردم، سوار ماشین مادرم شدم و راه افتادیم. من با خوشحالی گفتم: «مامان نمی دانی چه بازیهایی کردیم. روت بیشتر بازیها را برد، اما چون خوب نیست که مهمان برنده نشود، جایزه ها را با هم تقسیم کردیم.
روت آئینه ای که خریدی، خیلی دوست داشت. نمی دانم چطور تا فردا صبح صبر کنم، باید به همه بگویم که چه مهمانی خوبی را از دست داده اند!
مادرم ماشین را متوقف کرد و مرا محکم در آغوش گرفت. با چشمانی پر از اشک گفت: « من به تو افتخار می کنم.»
آن روز بود که فهمیدم حتی حضور یک نفر هم تأثیر دارد. من بر جشن تولد نه سالگی روت تأثیر گذاشتم و مادرم بر زندگی من اثر گذاشت.
📕 ۸۰ داستان برای عشق به زندگی
✍🏻 #لی_آن_ریوز
مادرم دعوتنامه را نگاه کرد و سخت اندوهگین شد. بعد گفت: «تو باید بروی. من همین فردا یک هدیه برای دوستت می خرم.»
باورم نمی شد. مادرم هیچ وقت مرا مجبور نمی کرد به مهمانی بروم.. ترجیح می دادم بمیرم، اما به آن مهمانی نروم. اما بی تابی من بی فایده بود.
روز شنبه مادرم مرا از خواب بیدار کرد و وادارم کرد آئینه صورتی مروارید نشانی را که خریده بود، کادو کنم و راه بیفتم.
بعد مرا با ماشین سفیدش به خانه روت برد و آنجا پیاده ام کرد.
از پله های قدیمی خانه بالا می رفتم، دلم گرفت. خوشبختانه وضع خانه به بدی پله هایش نبود. دست کم روی مبلهای کهنه شان ملافه های سفید انداخته بودند. بزرگترین کیکی را که در عمرم دیده بودم، روی میز قرار داشت و روی آن نه شمع گذاشته بودند.
۳۶ لیوان یک بار مصرف پر از شربت کنار میز قرار داشت. روی تک تک آن ها اسم بچه های کلاس نوشته شده بود. با خود گفتم خدا را شکر که دست کم وقتی بچه ها می آیند، اوضاع خیلی بد نیست. از روت پرسیدم: «مادرت کجاست؟» به کف اتاق نگریست و گفت: «بیمار است.»
_ «پدرت کجاست؟»
_ «رفته.»
جز صدای سرفه های خشکی که از اتاق بغلی می آمد، هیچ صدایی سکوت آنجا را نمی شکست.
ناگهان از فکری که در ذهنم نقش بست، وحشت کردم: «هیچ کس به مهمانی روت نمی آید.» من چطور می توانستم از آنجا بیرون بروم؟
اندوهگین و ناراحت بودم که صدای هق هق گریه ای را شنیدم. سرم را بلند کردم و دیدم روت دارد گریه می کند. دل کودکانه ام از حس همدردی نسبت به روت و خشم نسبت به ۳۵ نفر دیگر کلاس لبریز شد و در دل فریاد زدم: «کی به آنها احتیاج دارد؟»
دو نفری با هم بهترین جشن تولد را برگزار کردیم. کبریت پیدا نکردیم. برای آنکه مادر روت را اذیت نکنیم، وانمود کردیم که شمعها روشن هستند. روت در دل آرزویی کرد و شمعها را مثلا فوت کرد!
خیلی زود ظهر شد و مادرم دنبالم آمد. من دائم از روت تشکر می کردم، سوار ماشین مادرم شدم و راه افتادیم. من با خوشحالی گفتم: «مامان نمی دانی چه بازیهایی کردیم. روت بیشتر بازیها را برد، اما چون خوب نیست که مهمان برنده نشود، جایزه ها را با هم تقسیم کردیم.
روت آئینه ای که خریدی، خیلی دوست داشت. نمی دانم چطور تا فردا صبح صبر کنم، باید به همه بگویم که چه مهمانی خوبی را از دست داده اند!
مادرم ماشین را متوقف کرد و مرا محکم در آغوش گرفت. با چشمانی پر از اشک گفت: « من به تو افتخار می کنم.»
آن روز بود که فهمیدم حتی حضور یک نفر هم تأثیر دارد. من بر جشن تولد نه سالگی روت تأثیر گذاشتم و مادرم بر زندگی من اثر گذاشت.
📕 ۸۰ داستان برای عشق به زندگی
✍🏻 #لی_آن_ریوز
👍6❤3