✍ برای رسیدن به " آرامش " دو چیز را ترک کنیم:
✔️ یکی اینکه ، بخواهیم ، دائم در مورد دیگران قضاوت کنیم.
✔️ یکی اینکه ، بخواهیم ؛ دائم مورد تأیید دیگران باشیم.
☕️ سلام و درود.
صبحتان بخیر و لبخند.
ایام به کام و مهرتان افزون.
✔️ یکی اینکه ، بخواهیم ، دائم در مورد دیگران قضاوت کنیم.
✔️ یکی اینکه ، بخواهیم ؛ دائم مورد تأیید دیگران باشیم.
☕️ سلام و درود.
صبحتان بخیر و لبخند.
ایام به کام و مهرتان افزون.
دوستان این هفته جلسه داریم. 😍
با حضور زوج درمانگرِ متخصص.
🎉 خبر ویژه:
50% تخفیف به مناسبت دهه کرامت.
تاریخ: پنجشنبه 25 اردیبهشت
زمان: ساعت 16 الی 19
👇🏻ثبتنام و اطلاعات بیشتر:
09023544372
@bahare_ahmadi
با حضور زوج درمانگرِ متخصص.
🎉 خبر ویژه:
50% تخفیف به مناسبت دهه کرامت.
تاریخ: پنجشنبه 25 اردیبهشت
زمان: ساعت 16 الی 19
👇🏻ثبتنام و اطلاعات بیشتر:
09023544372
@bahare_ahmadi
🙏1
با سلام و احترام
جلسه معارفه رایگان
کارگاه مبانی مشاوره غیرحضوری با دکتر فراهانی مدیریت دپارتمان روانشناسی اسنپ دکتر پنجشنبه 25 اردیبهشت ماه از ساعت 14 الی 15
جهت ثبتنام با آیدی زیر در ارتباط باشید:
@fzhmkht
جلسه معارفه رایگان
کارگاه مبانی مشاوره غیرحضوری با دکتر فراهانی مدیریت دپارتمان روانشناسی اسنپ دکتر پنجشنبه 25 اردیبهشت ماه از ساعت 14 الی 15
جهت ثبتنام با آیدی زیر در ارتباط باشید:
@fzhmkht
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🎥 صحبتهای دکتر فریبا انصاری رو دربارهی تجربهی کار در روانشناسی آنلاین با اسنپ دکتر ببینید؛
اگه شما هم دنبال راهی مطمئن برای ورود حرفهای به این حوزهاید،
کارگاه تخصصی «مسیر درمانگری و مشاوره غیرحضوری» دقیقاً برای شماست! 💼🧠
📅 تاریخ برگزاری: ۲۵ و ۲۶ اردیبهشت
🧑🏫 با تدریس دکتر فراهانی، مسئول دپارتمان روانشناسی اسنپ دکتر
در این کارگاه قراره یاد بگیریم:
✅ چطور وارد دنیای مشاوره آنلاین بشیم
✅ چطور از مهارتهامون کسب درآمد کنیم
✅ چطور با پلتفرمهای حرفهای مثل اسنپ دکتر همکاری کنیم
مناسب برای:
🎓 دانشجویان ارشد و فارغالتحصیلان روانشناسی
📈 علاقهمندان به مسیر درمانگری و مشاوره غیرحضوری
🔗 برای کسب اطلاعات بیشتر با آیدی زیر در ارتباط باشید:
@fzhmkht
09917729430
اگه شما هم دنبال راهی مطمئن برای ورود حرفهای به این حوزهاید،
کارگاه تخصصی «مسیر درمانگری و مشاوره غیرحضوری» دقیقاً برای شماست! 💼🧠
📅 تاریخ برگزاری: ۲۵ و ۲۶ اردیبهشت
🧑🏫 با تدریس دکتر فراهانی، مسئول دپارتمان روانشناسی اسنپ دکتر
در این کارگاه قراره یاد بگیریم:
✅ چطور وارد دنیای مشاوره آنلاین بشیم
✅ چطور از مهارتهامون کسب درآمد کنیم
✅ چطور با پلتفرمهای حرفهای مثل اسنپ دکتر همکاری کنیم
مناسب برای:
🎓 دانشجویان ارشد و فارغالتحصیلان روانشناسی
📈 علاقهمندان به مسیر درمانگری و مشاوره غیرحضوری
🔗 برای کسب اطلاعات بیشتر با آیدی زیر در ارتباط باشید:
@fzhmkht
09917729430
❤1
✍ درسهائی از زندگی:
موﻓﻘﯿﺖ ﻣﺴﺘﻘﯿﻢ ﻧﯿﺴﺖ.!
ﭘﯿﭽﯽ ﺩﺍﺭﺩ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ "ﺷﮑﺴﺖ".
ﺩﻭﺭ ﺑﺮﮔﺮﺩﺍﻧﯽ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ "ﺳﺮﺩﺭﮔﻤﯽ".
ﺳﺮﻋﺖ ﮔﯿﺮﻫﺎﯾﯽ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ "ﺍﻓﮑﺎﺭ ﻣﻨﻔﯽ".
ﻭ ﭼﺮﺍﻍ ﻗﺮﻣﺰﻫﺎﯾﯽ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ "ﺩﺷﻤﻨﺎﻥ".
👈 ﺍﻣﺎ ﺍﮔﺮ ﯾﺪﮐﯽ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ "ﺍﺭﺍﺩﻩ" ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎشیم و ﻣﻮﺗﻮﺭﯼ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ "ﺍﺳﺘﻘﺎﻣﺖ" ﻭ ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﺍﯼ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ "ﺧﺪﺍ" ؛ ﺑﻪ ﺟﺎﯾﯽ ﺧﻮﺍﻫﯿم ﺭﺳﯿﺪ ﮐﻪ "ﻣﻮﻓﻘﯿﺖ" ﻧﺎﻣﯿﺪﻩ می شود.
📌 ﮔﺎﻫﯽ ﻭقتها ﺑﺎﯾﺪ ﯾﻪ ﻧﻘﻄﻪ ﺑﺰﺍﺭیم.
ﺑﺎﺯ ﺷﺮﻭﻉ کنیم.
ﺑﺎﺯ ﺑﺨﻨﺪیم.
ﺑﺎﺯ بجنگیم.
ﺑﺎﺯ زمین بخوریم و بلند شیم ﻭ قوی تر برگردیم.
✅ باید بریم جلو تا به خود واقعیت برسیم...!
☕️ سلام و درود.
صبحتان بخیر و لبخند.
ایام به کام و مهرتان پرفروغ.
موﻓﻘﯿﺖ ﻣﺴﺘﻘﯿﻢ ﻧﯿﺴﺖ.!
ﭘﯿﭽﯽ ﺩﺍﺭﺩ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ "ﺷﮑﺴﺖ".
ﺩﻭﺭ ﺑﺮﮔﺮﺩﺍﻧﯽ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ "ﺳﺮﺩﺭﮔﻤﯽ".
ﺳﺮﻋﺖ ﮔﯿﺮﻫﺎﯾﯽ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ "ﺍﻓﮑﺎﺭ ﻣﻨﻔﯽ".
ﻭ ﭼﺮﺍﻍ ﻗﺮﻣﺰﻫﺎﯾﯽ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ "ﺩﺷﻤﻨﺎﻥ".
👈 ﺍﻣﺎ ﺍﮔﺮ ﯾﺪﮐﯽ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ "ﺍﺭﺍﺩﻩ" ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎشیم و ﻣﻮﺗﻮﺭﯼ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ "ﺍﺳﺘﻘﺎﻣﺖ" ﻭ ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﺍﯼ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ "ﺧﺪﺍ" ؛ ﺑﻪ ﺟﺎﯾﯽ ﺧﻮﺍﻫﯿم ﺭﺳﯿﺪ ﮐﻪ "ﻣﻮﻓﻘﯿﺖ" ﻧﺎﻣﯿﺪﻩ می شود.
📌 ﮔﺎﻫﯽ ﻭقتها ﺑﺎﯾﺪ ﯾﻪ ﻧﻘﻄﻪ ﺑﺰﺍﺭیم.
ﺑﺎﺯ ﺷﺮﻭﻉ کنیم.
ﺑﺎﺯ ﺑﺨﻨﺪیم.
ﺑﺎﺯ بجنگیم.
ﺑﺎﺯ زمین بخوریم و بلند شیم ﻭ قوی تر برگردیم.
✅ باید بریم جلو تا به خود واقعیت برسیم...!
☕️ سلام و درود.
صبحتان بخیر و لبخند.
ایام به کام و مهرتان پرفروغ.
👍1
#تلنگر
فردی چندین سال شاگرد نقاش بزرگی بود و تمامی فنون و هنر نقاشی را آموخت. استاد به او گفت که دیگر شما استاد شده ای و من چیزی ندارم ک به تو بیاموزم.
شاگرد فکری به سرش رسید، یک نقاشی فوق العاده کشید و آنرا در میدان شهر قرار داد ، مقداری رنگ و قلمی در کنار آن قرار داد و از رهگذران خواهش کرد اگر هرجایی ایرادی می بینند یک علامت × بزنند و غروب که برگشت دید که تمامی تابلو علامت خورده است و بسیار ناراحت و افسرده به استاد خود مراجعه کرد.
استاد به او گفت: آیا میتوانی عین همان نقاشی را برایم بکشی ؟
شاگرد نیز چنان کرد و استاد آن نقاشی را در همان میدان شهر قرار داد ولی این بار رنگ و قلم را قرار داد اما متنی که در کنار تابلو قرار داد این بود که : اگر جایی از نقاشی ایراد دارد با این رنگ و قلم اصلاح بفرمایید غروب برگشتند دیدند تابلو دست نخورده ماند.
استاد به شاگرد گفت: همه انسانها قدرت انتقاد دارند ولی جرأت اصلاح نه...!
فردی چندین سال شاگرد نقاش بزرگی بود و تمامی فنون و هنر نقاشی را آموخت. استاد به او گفت که دیگر شما استاد شده ای و من چیزی ندارم ک به تو بیاموزم.
شاگرد فکری به سرش رسید، یک نقاشی فوق العاده کشید و آنرا در میدان شهر قرار داد ، مقداری رنگ و قلمی در کنار آن قرار داد و از رهگذران خواهش کرد اگر هرجایی ایرادی می بینند یک علامت × بزنند و غروب که برگشت دید که تمامی تابلو علامت خورده است و بسیار ناراحت و افسرده به استاد خود مراجعه کرد.
استاد به او گفت: آیا میتوانی عین همان نقاشی را برایم بکشی ؟
شاگرد نیز چنان کرد و استاد آن نقاشی را در همان میدان شهر قرار داد ولی این بار رنگ و قلم را قرار داد اما متنی که در کنار تابلو قرار داد این بود که : اگر جایی از نقاشی ایراد دارد با این رنگ و قلم اصلاح بفرمایید غروب برگشتند دیدند تابلو دست نخورده ماند.
استاد به شاگرد گفت: همه انسانها قدرت انتقاد دارند ولی جرأت اصلاح نه...!
👍1
مهمانانی که صاحبخانه میشوند!
وقتی سوار قطار قم تهران شدم و دنبال صندلی ام میگشتم دیدم دو دختر مهمان افغانستانی با کلی بار و اثاثیه چهار صندلی را که یکی از آنها شماره من بود اشغال کرده اند
گفتم اینجا جای کسی است؟
گفت صندلیهای دیگر خالی است
گفتم این شماره من است و با جابجا کردن وسایلشان نشستم. کلی مسافر بی بلیط منتظر بودند تا جایی پیدا کنند برای نشستن ولی کسی به صندلی پر از وسیله نزدیک نمیشد
آخر فکر نمیکردند کسی بدون خرید بلیط یک صندلی را اشغال کند!
به یکی از مسافرانی که دنبال صندلی میگشت گفتم اینجا خالی است!
دخترها مجبور شدند وسایلشان را جمع و جور کنند و صندلی را برای نشستنش خالی کنند
ظاهرا دانشجو بودند و از صحبتشان برمی آمد دانشگاه شهید بهشتی. با خودم گفتم اینها مهمان ما هستند اما گویا کم کم دارند صاحبخانه میشوند و خود را صاحب حقی بالاتر از صاحبان خانه میدانند!
روزی که از بالا اجازه صادر شد مرزهای شرقی باز شود و بی حساب وکتاب مهاجرانی که تاکنون با مشقت و غیرقانونی وارد می شدند حالا کاملا قانونی و در گروههایی هزاران نفری وارد شوند باید فکر عواقب این کار میشد که نشد!
ملتی جنگ زده که از انسجام در داخل کشورشان برای مقابله با گروههای افراطی برخوردار نبودند در ایران منسجم و هماهنگ با زاد و ولدی که دارند هر سال هزاران نفر به جمعشان اضافه میشود
در کشوری که مردمانش سالهاست با ناکارآمدی داخلی و تحریم خارجی زیر فشار اقتصادی کمر خم کرده اند و دولتها با دادن سوبسید به مصارف عمده آنها از قبیل نان و آب و برق و گاز سعی بر حفظ آنها دارند، حالا با وجود میلیونها مهاجر شرقی، آنها نیز در استفاده از این کمکها شریکند وچه جایی بهتر از ایران که بی حساب و کتاب وارد شوی و بی حساب و کتاب مصرف کنی!
سالهاست دلسوزان این مملکت دردمندانه قبل از وجود بحرانها آمدنش را فریاد میزنند و مسئولان را به برنامه ریزی برای آن فرا میخوانند اما کو گوش شنوا و دلی بینا
با برخورد امروز این دو دختر افغانستانی واقعا به فکر فرو رفتم که وقتی در این مقیاس کوچک این دو به خود اجازه میدهند دو صندلی از قطاری را که دولت سوبسید میده تا بلیط ارزانش را مردمی که روزانه بین این مسیر تردد دارند استفاده کنند اشغال کنند و خود را طلبکار بدانند
فردا و با افزایش بی رویه تعدادشان چه خواهند کرد!؟
✍احمد تیموری
وقتی سوار قطار قم تهران شدم و دنبال صندلی ام میگشتم دیدم دو دختر مهمان افغانستانی با کلی بار و اثاثیه چهار صندلی را که یکی از آنها شماره من بود اشغال کرده اند
گفتم اینجا جای کسی است؟
گفت صندلیهای دیگر خالی است
گفتم این شماره من است و با جابجا کردن وسایلشان نشستم. کلی مسافر بی بلیط منتظر بودند تا جایی پیدا کنند برای نشستن ولی کسی به صندلی پر از وسیله نزدیک نمیشد
آخر فکر نمیکردند کسی بدون خرید بلیط یک صندلی را اشغال کند!
به یکی از مسافرانی که دنبال صندلی میگشت گفتم اینجا خالی است!
دخترها مجبور شدند وسایلشان را جمع و جور کنند و صندلی را برای نشستنش خالی کنند
ظاهرا دانشجو بودند و از صحبتشان برمی آمد دانشگاه شهید بهشتی. با خودم گفتم اینها مهمان ما هستند اما گویا کم کم دارند صاحبخانه میشوند و خود را صاحب حقی بالاتر از صاحبان خانه میدانند!
روزی که از بالا اجازه صادر شد مرزهای شرقی باز شود و بی حساب وکتاب مهاجرانی که تاکنون با مشقت و غیرقانونی وارد می شدند حالا کاملا قانونی و در گروههایی هزاران نفری وارد شوند باید فکر عواقب این کار میشد که نشد!
ملتی جنگ زده که از انسجام در داخل کشورشان برای مقابله با گروههای افراطی برخوردار نبودند در ایران منسجم و هماهنگ با زاد و ولدی که دارند هر سال هزاران نفر به جمعشان اضافه میشود
در کشوری که مردمانش سالهاست با ناکارآمدی داخلی و تحریم خارجی زیر فشار اقتصادی کمر خم کرده اند و دولتها با دادن سوبسید به مصارف عمده آنها از قبیل نان و آب و برق و گاز سعی بر حفظ آنها دارند، حالا با وجود میلیونها مهاجر شرقی، آنها نیز در استفاده از این کمکها شریکند وچه جایی بهتر از ایران که بی حساب و کتاب وارد شوی و بی حساب و کتاب مصرف کنی!
سالهاست دلسوزان این مملکت دردمندانه قبل از وجود بحرانها آمدنش را فریاد میزنند و مسئولان را به برنامه ریزی برای آن فرا میخوانند اما کو گوش شنوا و دلی بینا
با برخورد امروز این دو دختر افغانستانی واقعا به فکر فرو رفتم که وقتی در این مقیاس کوچک این دو به خود اجازه میدهند دو صندلی از قطاری را که دولت سوبسید میده تا بلیط ارزانش را مردمی که روزانه بین این مسیر تردد دارند استفاده کنند اشغال کنند و خود را طلبکار بدانند
فردا و با افزایش بی رویه تعدادشان چه خواهند کرد!؟
✍احمد تیموری
👏16❤2
✍ زندگی جاریست.
مثل رودخانهای آرام ، یا طوفانی.
گاه با نسیمی دلانگیز ، گاه با سنگهایی در مسیر.
✅ اما همیشه میگذرد.
و ما در جریانش ، یاد میگیریم ، میسازیم و پیش میرویم.
☕️ سلام و درود.
صبحتان بخیر و لبخند.
ایام به کام و مهرتان افزون.
مثل رودخانهای آرام ، یا طوفانی.
گاه با نسیمی دلانگیز ، گاه با سنگهایی در مسیر.
✅ اما همیشه میگذرد.
و ما در جریانش ، یاد میگیریم ، میسازیم و پیش میرویم.
☕️ سلام و درود.
صبحتان بخیر و لبخند.
ایام به کام و مهرتان افزون.
لطفاً ارزشش را داشته باش🌞
حدود ده سال پیش، از همهجا ناامید شده بودم و نمیتوانستم زندگیام را جمع کنم.
دوره دانشگاه را تازه تمام کرده بودم و کار پیدا نمیکردم. پدرم بیمار بود. وضعیت اقتصادی به شدت دشواری داشتیم و صاحبخانه مهلتی را تعیین کرده بود تا خانه را تخلیه کنیم.
هیچ چیز برای از دست دادن نداشتم.
روزی از دانشگاه تماس گرفتند و گفتند:
«کتابی که امانت بردهای را باید برگردانی!» رفتم کتاب را تحویل دهم.
در راه کتابخانه، توجهم به مکالمهی یکی از اساتید با شخصی دیگر جلب شد. از مکالمه فهمیدم که آن شخص، صاحب کارخانهای است که با رشتهی تحصیلی من مرتبط بود.
آرام پشت سرشان حرکت کردم. بلافاصله که از هم خداحافظی کردند، به سمت آن شخص رفتم.
بیمقدمه به او گفتم: «لطفا کمکم کنید!» با آرامش در چشمانم خیره شد. تعجب نکرده بود.
ظاهرا این نگاه برایش آشنا بود.
با حوصله به حرفهایم گوش داد و در نهایت گفت:
«از فردا بیا سر کار!»
فردای آن روز رفتم و در کارخانه مشغول به کار شدم. مشخص بود که به نیرویی احتیاج نداشت و صرفا به خاطر کمک به من، راضی شد سر کار بروم.
مرا دید و گفت: «این فرصت در اختیار تو! امیدوارم بتوانی از آن استفاده کنی!» من از همان روز، بیوقفه کار کردم. چندبرابر بیشتر از آنچه از من انتظار داشتند، کار میکردم. آنچنان تلاش کردم که پس از ده سال، کارخانهی خودم را احداث کردم و اکنون با آن مرد بزرگ، پروژههای مشترک زیادی داریم.
دیروز پس از پایان یک جلسه به او گفتم:
«بعید میدانم لطفی که به من کردید را هرگز بتوانم جبران کنم!» گفت: «میتوانی جبران کنی!»
گفتم: «هر کاری که باشد حاضرم برای شما انجام دهم!» در پاسخ گفت: «برای من نیازی نیست کاری بکنی! برای جبران، دست هرکسی که شجاعانه از تو کمک خواست را بگیر!»
این را گفت و رفت. در حالی که من عمیقا در حال لذت بردن از این پاسخ و فکر کردن به آن، میخکوب شده بودم، برگشت و گفت:
«البته فراموش نکن که او نیز شایستهی این کمک باشد» پرسیدم: «چه کسی شایستهی کمک هست؟»
گفت: «کسی که چندین برابر کمکی که تو به او میکنی، خودش به خودش کمک میکند»
سه درس مهمی که من از داستان زندگی خودم گرفتم:
درس اول: هر وقت که زمین خوردیم، کمک بخواهیم. در کتاب «پسرک، موش کور، روباه و اسب»، پسرک از اسب میپرسد: «شجاعانهترین حرفی که تا حالا زدی چه بوده است؟» اسب پاسخ میدهد: «کمک!»
درس دوم: وقتی از زمین بلند شدیم و شرایط بحرانی را پشت سر گذاشتیم، نقش ما تغییر میکند. این بار ما هستیم که باید به کسی که زمین خورده است کمک کنیم.
درس سوم (و شاید مهمترین درس): وقتی کمک گرفتیم، با تمام وجود برای بهبود وضع خودمان تلاش کنیم. یادمان باشد که اگر زمین خوردیم و کسی دستمان را گرفت، خود را روی شانهی او نیندازیم.
حدود ده سال پیش، از همهجا ناامید شده بودم و نمیتوانستم زندگیام را جمع کنم.
دوره دانشگاه را تازه تمام کرده بودم و کار پیدا نمیکردم. پدرم بیمار بود. وضعیت اقتصادی به شدت دشواری داشتیم و صاحبخانه مهلتی را تعیین کرده بود تا خانه را تخلیه کنیم.
هیچ چیز برای از دست دادن نداشتم.
روزی از دانشگاه تماس گرفتند و گفتند:
«کتابی که امانت بردهای را باید برگردانی!» رفتم کتاب را تحویل دهم.
در راه کتابخانه، توجهم به مکالمهی یکی از اساتید با شخصی دیگر جلب شد. از مکالمه فهمیدم که آن شخص، صاحب کارخانهای است که با رشتهی تحصیلی من مرتبط بود.
آرام پشت سرشان حرکت کردم. بلافاصله که از هم خداحافظی کردند، به سمت آن شخص رفتم.
بیمقدمه به او گفتم: «لطفا کمکم کنید!» با آرامش در چشمانم خیره شد. تعجب نکرده بود.
ظاهرا این نگاه برایش آشنا بود.
با حوصله به حرفهایم گوش داد و در نهایت گفت:
«از فردا بیا سر کار!»
فردای آن روز رفتم و در کارخانه مشغول به کار شدم. مشخص بود که به نیرویی احتیاج نداشت و صرفا به خاطر کمک به من، راضی شد سر کار بروم.
مرا دید و گفت: «این فرصت در اختیار تو! امیدوارم بتوانی از آن استفاده کنی!» من از همان روز، بیوقفه کار کردم. چندبرابر بیشتر از آنچه از من انتظار داشتند، کار میکردم. آنچنان تلاش کردم که پس از ده سال، کارخانهی خودم را احداث کردم و اکنون با آن مرد بزرگ، پروژههای مشترک زیادی داریم.
دیروز پس از پایان یک جلسه به او گفتم:
«بعید میدانم لطفی که به من کردید را هرگز بتوانم جبران کنم!» گفت: «میتوانی جبران کنی!»
گفتم: «هر کاری که باشد حاضرم برای شما انجام دهم!» در پاسخ گفت: «برای من نیازی نیست کاری بکنی! برای جبران، دست هرکسی که شجاعانه از تو کمک خواست را بگیر!»
این را گفت و رفت. در حالی که من عمیقا در حال لذت بردن از این پاسخ و فکر کردن به آن، میخکوب شده بودم، برگشت و گفت:
«البته فراموش نکن که او نیز شایستهی این کمک باشد» پرسیدم: «چه کسی شایستهی کمک هست؟»
گفت: «کسی که چندین برابر کمکی که تو به او میکنی، خودش به خودش کمک میکند»
سه درس مهمی که من از داستان زندگی خودم گرفتم:
درس اول: هر وقت که زمین خوردیم، کمک بخواهیم. در کتاب «پسرک، موش کور، روباه و اسب»، پسرک از اسب میپرسد: «شجاعانهترین حرفی که تا حالا زدی چه بوده است؟» اسب پاسخ میدهد: «کمک!»
درس دوم: وقتی از زمین بلند شدیم و شرایط بحرانی را پشت سر گذاشتیم، نقش ما تغییر میکند. این بار ما هستیم که باید به کسی که زمین خورده است کمک کنیم.
درس سوم (و شاید مهمترین درس): وقتی کمک گرفتیم، با تمام وجود برای بهبود وضع خودمان تلاش کنیم. یادمان باشد که اگر زمین خوردیم و کسی دستمان را گرفت، خود را روی شانهی او نیندازیم.
👍4❤🔥1
✍ مواد لازم برای خوشبختی:
✅ 👈 خودمون به اندازه ی لازم.
☕️ سلام و درود.
صبح آدینه تان بخیر و لبخند.
ایام به کام و مهرتان پرفروغ.
🌺 خوشبختی سهم هرروزتان 🌺
✅ 👈 خودمون به اندازه ی لازم.
☕️ سلام و درود.
صبح آدینه تان بخیر و لبخند.
ایام به کام و مهرتان پرفروغ.
🌺 خوشبختی سهم هرروزتان 🌺
❤1
هرگز آن روز را که مادرم مجبورم کرد به جشن تولد دوستم بروم، فراموش نمی کنم. من در کلاس سوم خانم بلاک در ویرچیتای تگزاس بودم و آن روز دعوتنامه فقیرانه ای را که با دست نوشته شده بود، به خانه بردم و گفتم: «من به این جشن تولد نمی روم. او تازه به مدرسه ما آمده است. اسمش روت است. برنیس و پت هم نمی روند. او تمام بچه های کلاس را دعوت کرده است!»
مادرم دعوتنامه را نگاه کرد و سخت اندوهگین شد. بعد گفت: «تو باید بروی. من همین فردا یک هدیه برای دوستت می خرم.»
باورم نمی شد. مادرم هیچ وقت مرا مجبور نمی کرد به مهمانی بروم.. ترجیح می دادم بمیرم، اما به آن مهمانی نروم. اما بی تابی من بی فایده بود.
روز شنبه مادرم مرا از خواب بیدار کرد و وادارم کرد آئینه صورتی مروارید نشانی را که خریده بود، کادو کنم و راه بیفتم.
بعد مرا با ماشین سفیدش به خانه روت برد و آنجا پیاده ام کرد.
از پله های قدیمی خانه بالا می رفتم، دلم گرفت. خوشبختانه وضع خانه به بدی پله هایش نبود. دست کم روی مبلهای کهنه شان ملافه های سفید انداخته بودند. بزرگترین کیکی را که در عمرم دیده بودم، روی میز قرار داشت و روی آن نه شمع گذاشته بودند.
۳۶ لیوان یک بار مصرف پر از شربت کنار میز قرار داشت. روی تک تک آن ها اسم بچه های کلاس نوشته شده بود. با خود گفتم خدا را شکر که دست کم وقتی بچه ها می آیند، اوضاع خیلی بد نیست. از روت پرسیدم: «مادرت کجاست؟» به کف اتاق نگریست و گفت: «بیمار است.»
_ «پدرت کجاست؟»
_ «رفته.»
جز صدای سرفه های خشکی که از اتاق بغلی می آمد، هیچ صدایی سکوت آنجا را نمی شکست.
ناگهان از فکری که در ذهنم نقش بست، وحشت کردم: «هیچ کس به مهمانی روت نمی آید.» من چطور می توانستم از آنجا بیرون بروم؟
اندوهگین و ناراحت بودم که صدای هق هق گریه ای را شنیدم. سرم را بلند کردم و دیدم روت دارد گریه می کند. دل کودکانه ام از حس همدردی نسبت به روت و خشم نسبت به ۳۵ نفر دیگر کلاس لبریز شد و در دل فریاد زدم: «کی به آنها احتیاج دارد؟»
دو نفری با هم بهترین جشن تولد را برگزار کردیم. کبریت پیدا نکردیم. برای آنکه مادر روت را اذیت نکنیم، وانمود کردیم که شمعها روشن هستند. روت در دل آرزویی کرد و شمعها را مثلا فوت کرد!
خیلی زود ظهر شد و مادرم دنبالم آمد. من دائم از روت تشکر می کردم، سوار ماشین مادرم شدم و راه افتادیم. من با خوشحالی گفتم: «مامان نمی دانی چه بازیهایی کردیم. روت بیشتر بازیها را برد، اما چون خوب نیست که مهمان برنده نشود، جایزه ها را با هم تقسیم کردیم.
روت آئینه ای که خریدی، خیلی دوست داشت. نمی دانم چطور تا فردا صبح صبر کنم، باید به همه بگویم که چه مهمانی خوبی را از دست داده اند!
مادرم ماشین را متوقف کرد و مرا محکم در آغوش گرفت. با چشمانی پر از اشک گفت: « من به تو افتخار می کنم.»
آن روز بود که فهمیدم حتی حضور یک نفر هم تأثیر دارد. من بر جشن تولد نه سالگی روت تأثیر گذاشتم و مادرم بر زندگی من اثر گذاشت.
📕 ۸۰ داستان برای عشق به زندگی
✍🏻 #لی_آن_ریوز
مادرم دعوتنامه را نگاه کرد و سخت اندوهگین شد. بعد گفت: «تو باید بروی. من همین فردا یک هدیه برای دوستت می خرم.»
باورم نمی شد. مادرم هیچ وقت مرا مجبور نمی کرد به مهمانی بروم.. ترجیح می دادم بمیرم، اما به آن مهمانی نروم. اما بی تابی من بی فایده بود.
روز شنبه مادرم مرا از خواب بیدار کرد و وادارم کرد آئینه صورتی مروارید نشانی را که خریده بود، کادو کنم و راه بیفتم.
بعد مرا با ماشین سفیدش به خانه روت برد و آنجا پیاده ام کرد.
از پله های قدیمی خانه بالا می رفتم، دلم گرفت. خوشبختانه وضع خانه به بدی پله هایش نبود. دست کم روی مبلهای کهنه شان ملافه های سفید انداخته بودند. بزرگترین کیکی را که در عمرم دیده بودم، روی میز قرار داشت و روی آن نه شمع گذاشته بودند.
۳۶ لیوان یک بار مصرف پر از شربت کنار میز قرار داشت. روی تک تک آن ها اسم بچه های کلاس نوشته شده بود. با خود گفتم خدا را شکر که دست کم وقتی بچه ها می آیند، اوضاع خیلی بد نیست. از روت پرسیدم: «مادرت کجاست؟» به کف اتاق نگریست و گفت: «بیمار است.»
_ «پدرت کجاست؟»
_ «رفته.»
جز صدای سرفه های خشکی که از اتاق بغلی می آمد، هیچ صدایی سکوت آنجا را نمی شکست.
ناگهان از فکری که در ذهنم نقش بست، وحشت کردم: «هیچ کس به مهمانی روت نمی آید.» من چطور می توانستم از آنجا بیرون بروم؟
اندوهگین و ناراحت بودم که صدای هق هق گریه ای را شنیدم. سرم را بلند کردم و دیدم روت دارد گریه می کند. دل کودکانه ام از حس همدردی نسبت به روت و خشم نسبت به ۳۵ نفر دیگر کلاس لبریز شد و در دل فریاد زدم: «کی به آنها احتیاج دارد؟»
دو نفری با هم بهترین جشن تولد را برگزار کردیم. کبریت پیدا نکردیم. برای آنکه مادر روت را اذیت نکنیم، وانمود کردیم که شمعها روشن هستند. روت در دل آرزویی کرد و شمعها را مثلا فوت کرد!
خیلی زود ظهر شد و مادرم دنبالم آمد. من دائم از روت تشکر می کردم، سوار ماشین مادرم شدم و راه افتادیم. من با خوشحالی گفتم: «مامان نمی دانی چه بازیهایی کردیم. روت بیشتر بازیها را برد، اما چون خوب نیست که مهمان برنده نشود، جایزه ها را با هم تقسیم کردیم.
روت آئینه ای که خریدی، خیلی دوست داشت. نمی دانم چطور تا فردا صبح صبر کنم، باید به همه بگویم که چه مهمانی خوبی را از دست داده اند!
مادرم ماشین را متوقف کرد و مرا محکم در آغوش گرفت. با چشمانی پر از اشک گفت: « من به تو افتخار می کنم.»
آن روز بود که فهمیدم حتی حضور یک نفر هم تأثیر دارد. من بر جشن تولد نه سالگی روت تأثیر گذاشتم و مادرم بر زندگی من اثر گذاشت.
📕 ۸۰ داستان برای عشق به زندگی
✍🏻 #لی_آن_ریوز
👍6❤3
سلام درود
فاجعه ای که کودتاچیان و آقای دکتر فتحی آشتیانی آفریدند در تاریخ سازمان نظام ماندگار خواهد بود رصد نکردن روانشناسان زرد که قارچ سمی گونه رشد کردند سوداگران درشکل دوست بر نارفیقان شرم باد مروج فساد بودند و وخوردند و بردند و سوزاندند شیادان در نقش روان شناس و مشاور در بیشتر شهرهای ایران بدلیل فقدان نظارت سازمان نظام روانشناسی وغفلت رییس خودخوانده جناب اقای دکترفتحی اشتیانی حادثه ها آفریدن یکی از همین شیادان روانشناس زرد برای یک جلسه نیم ساعتی از مراجعه یک میلیون چهارصد هزار هزینه گرفته مراجعه اعتراض می کند درجواب مراجع می گوید من برای حل مشکل دعای طلسم خوندم اقای فتحی آشتیانی وعوامل دست نشانده ایشان حیوانات درنده روانشناس زرد را در جامعه رها کردند هرآنچه که میخواستند کردند یکی از آثار جناب دکتر فتحی همین کارگاههای بدون مجوز و نظارت سازمان نظام روانشناسی و مشاوره بود
آقای دکترفتحی آشتیانی
ما شمارا نه می بخشیم و نه فراموش می کنیم
فاجعه ای که کودتاچیان و آقای دکتر فتحی آشتیانی آفریدند در تاریخ سازمان نظام ماندگار خواهد بود رصد نکردن روانشناسان زرد که قارچ سمی گونه رشد کردند سوداگران درشکل دوست بر نارفیقان شرم باد مروج فساد بودند و وخوردند و بردند و سوزاندند شیادان در نقش روان شناس و مشاور در بیشتر شهرهای ایران بدلیل فقدان نظارت سازمان نظام روانشناسی وغفلت رییس خودخوانده جناب اقای دکترفتحی اشتیانی حادثه ها آفریدن یکی از همین شیادان روانشناس زرد برای یک جلسه نیم ساعتی از مراجعه یک میلیون چهارصد هزار هزینه گرفته مراجعه اعتراض می کند درجواب مراجع می گوید من برای حل مشکل دعای طلسم خوندم اقای فتحی آشتیانی وعوامل دست نشانده ایشان حیوانات درنده روانشناس زرد را در جامعه رها کردند هرآنچه که میخواستند کردند یکی از آثار جناب دکتر فتحی همین کارگاههای بدون مجوز و نظارت سازمان نظام روانشناسی و مشاوره بود
آقای دکترفتحی آشتیانی
ما شمارا نه می بخشیم و نه فراموش می کنیم
👍1
کارگاه آموزشی ذهنآگاهی (Mindfulness)
{آگاهی از لحظه اکنون، مسیر رهایی از رنجهای ناخواسته ذهنی است...}
👤با تدریس دکتر حامد سجادپور
متخصص روانشناسی بالینی | مدرس دانشگاه
🔶16 ساعت آموزش (حضوری، آنلاین، آفلاین)
ارائه گواهینامهی معتبر کلینیکال
🔷آنچه در این کارگاه میآموزید:
☑️ریشههای تاریخی ذهنآگاهی (از بودا تا کابَت زین)
☑️ذهنآگاهی در ایران
☑️نوروسایکولوژی ذهن آگاهی
☑️تمرینات عملی بدنآگاهی و تنفس آگاهانه
☑️ذهن های قصه گوی ما: آشنایی با ذهن مشاهده گر و قضاوت گر
☑️تمایز درد و رنج(پذیرش برای کاهش رنج)
☑️اجرای تمرینات مهرورزی عاشقانه
📎مخاطبِ این کارگاه: دانشجویان روانشناسی و مشاوره و عموم مردم
🔻تخفیف ۵۰۰ هزار تومانی تا پایان اردیبهشت 🔻
تاریخ برگزاری: ۸ و ۹ خرداد
⭕️ظرفیت محدود ⭕️
جهت ثبتنام و دریافت اطلاعات بیشتر:
@Khaneh_ravanshenasi
09010240807
{آگاهی از لحظه اکنون، مسیر رهایی از رنجهای ناخواسته ذهنی است...}
👤با تدریس دکتر حامد سجادپور
متخصص روانشناسی بالینی | مدرس دانشگاه
🔶16 ساعت آموزش (حضوری، آنلاین، آفلاین)
ارائه گواهینامهی معتبر کلینیکال
🔷آنچه در این کارگاه میآموزید:
☑️ریشههای تاریخی ذهنآگاهی (از بودا تا کابَت زین)
☑️ذهنآگاهی در ایران
☑️نوروسایکولوژی ذهن آگاهی
☑️تمرینات عملی بدنآگاهی و تنفس آگاهانه
☑️ذهن های قصه گوی ما: آشنایی با ذهن مشاهده گر و قضاوت گر
☑️تمایز درد و رنج(پذیرش برای کاهش رنج)
☑️اجرای تمرینات مهرورزی عاشقانه
📎مخاطبِ این کارگاه: دانشجویان روانشناسی و مشاوره و عموم مردم
🔻تخفیف ۵۰۰ هزار تومانی تا پایان اردیبهشت 🔻
تاریخ برگزاری: ۸ و ۹ خرداد
⭕️ظرفیت محدود ⭕️
جهت ثبتنام و دریافت اطلاعات بیشتر:
@Khaneh_ravanshenasi
09010240807
👍1
چند ترفند آشنایی با زبان بدن و ذهن خوانی:
- نگاه کردن به سمت راست و بالا نشانه دروغگوییست چون با این کار تخیل فرد فعال میشود. اما نگاه به سمت چپ و پایین هنگام صحبت کردن نشان میدهد که شخص دارد فکرش را جمع میکند.
- اگر زیاد سر تکان میداد، یعنی شک دارد که بتواند طبق توضیحات شما عمل کند. اگر متوجه این حرکت شدید، شمردهتر صحبت کنید.
- خنده ساختگی مسری نیست و چشمها هم همراه لبها نمیخندند
- فشار دادن فک نشانه اضطراب است
- اگر کسی یک طرف صورتش فعالتر از طرف دیگر آن بود، یعنی احتمالاً احساسش ساختگیست.
- دقت کنید چطور دستش را بالا میآورد؛ بلند کردن دست به طور کامل و با یک حالت راحت، تصویر قدرتمند و مسلطی به شخص میدهد. برعکس، بالا آوردن دست تا پایین سر نشاندهنده نداشتن حس امنیت روانی و خجالتی بودن است.
- نگاه کردن به سمت راست و بالا نشانه دروغگوییست چون با این کار تخیل فرد فعال میشود. اما نگاه به سمت چپ و پایین هنگام صحبت کردن نشان میدهد که شخص دارد فکرش را جمع میکند.
- اگر زیاد سر تکان میداد، یعنی شک دارد که بتواند طبق توضیحات شما عمل کند. اگر متوجه این حرکت شدید، شمردهتر صحبت کنید.
- خنده ساختگی مسری نیست و چشمها هم همراه لبها نمیخندند
- فشار دادن فک نشانه اضطراب است
- اگر کسی یک طرف صورتش فعالتر از طرف دیگر آن بود، یعنی احتمالاً احساسش ساختگیست.
- دقت کنید چطور دستش را بالا میآورد؛ بلند کردن دست به طور کامل و با یک حالت راحت، تصویر قدرتمند و مسلطی به شخص میدهد. برعکس، بالا آوردن دست تا پایین سر نشاندهنده نداشتن حس امنیت روانی و خجالتی بودن است.
👍2❤1
✍ تنها چیزی که باید از زندگی اموخت:
💥👈 تنها یک کلمه است " میگذرد ".
✅ و یادمان باشد:
همه رویاهای ما میتوانند ، محقق شوند ، اگر ما به خدای مهربان توکل کنیم نه بنده ی فراموشکار و اینکه شجاعت دنبال کردن آنها را داشته باشیم.
☕️ سلام و درود.
صبح اول هفته تان بخیر و لبخند.
ایام به کام و مهرتان افزون.
💥👈 تنها یک کلمه است " میگذرد ".
✅ و یادمان باشد:
همه رویاهای ما میتوانند ، محقق شوند ، اگر ما به خدای مهربان توکل کنیم نه بنده ی فراموشکار و اینکه شجاعت دنبال کردن آنها را داشته باشیم.
☕️ سلام و درود.
صبح اول هفته تان بخیر و لبخند.
ایام به کام و مهرتان افزون.
❤1
✍️ اگر میخواهی همه بشریت را بیدار کنی، همه خودت را بیدار کن.
اگر میخواهی درد و رنج را از این دنیا حذف کنی، تمام آنچه که در تو تاریک و منفی است را حذف کن.
واقعاً بزرگترین هدیهای که برای بخشیدن داری هدیه تغییر و تحول خودت است.
👤لائو تزو
اگر میخواهی درد و رنج را از این دنیا حذف کنی، تمام آنچه که در تو تاریک و منفی است را حذف کن.
واقعاً بزرگترین هدیهای که برای بخشیدن داری هدیه تغییر و تحول خودت است.
👤لائو تزو
❤1
✍ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻏﺬﺍﺧﻮﺭﯼ ﻫﺎﯼ ﺑﯿﻦ ﺭﺍﻫﯽ ﺑﺮ ﺳﺮ ﺩﺭ ﻭﺭﻭﺩﯼ ﺑﺎ ﺧﻂ ﺩﺭﺷﺖ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ :
💥 " ﺷﻤﺎ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻣﮑﺎﻥ ، ﻏﺬﺍ ﻣﯿﻞ ﺑﻔﺮﻣﺎﯾﯿﺪ ، ﻣﺎ ﭘﻮﻝ ﺁﻥ ﺭﺍ ، ﺍﺯ ﻧﻮﻩ ﺷﻤﺎ ، ﺩﺭﯾﺎﻓﺖ ﺧﻮﺍﻫﯿﻢ ﮐﺮﺩ".
🚘 ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﺍﯼ ﺑﺎ ﺧﻮﺍﻧﺪﻥ ﺍﯾﻦ ﺗﺎﺑﻠﻮ ، ﺍﺗﻮﻣﺒﯿﻠﺶ ﺭﺍ ﻓﻮﺭﺍً ﭘﺎﺭﮎ ﮐﺮﺩ ﻭ ﻭﺍﺭﺩ ﺷﺪ ﻭ ﻧﺎﻫﺎﺭ ﻣﻔﺼﻠﯽ ﺳﻔﺎﺭﺵ ﺩﺍﺩ ﻭ ﻧﻮﺵ ﺟﺎﻥ ﮐﺮﺩ.
👈 ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﻏﺬﺍ ، ﺳﺮﺵ ﺭﺍ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﮐﻪ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺑﺮﻭﺩ ، ﮐﻪ ﺩﯾﺪ ؛ ﮔﺎﺭﺳﻮﻥ ﺩﺭﺷﺖ ﺍﻧﺪﺍﻣﯽ ﺑﺎ ﺻﻮﺭﺕ ﺣﺴﺎﺑﯽ ﺑﻠﻨﺪ ﺑﺎﻻ ، ﺟﻠﻮﯾﺶ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻩ ﺍﺳت.
😳 ﺑﺎ ﺗﻌﺠﺐ ﮔﻔﺖ :
ﺷﻤﺎ ﺧﻮﺩﺗﺎﻥ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺍﯾﺪ ﮐﻪ ﭘﻮﻝ ﻏﺬﺍ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻧﻮﻩ ﯼ ﻣﻦ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﯾﺪ.
ﺍﯾﻦ ﺻﻮﺭﺕ ﺣﺴﺎﺏ ﺩﯾﮕﺮ ﭼﯿﺴﺖ ! ؟
👨🍳 ﮔﺎﺭﺳﻮﻥ ﺑﺎ ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﻣﻌﻨﯽ ﺩﺍﺭ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ
ﺑﻠﻪ ﻗﺮﺑﺎﻥ ، ﻣﺎ ﭘﻮﻝ ﻏﺬﺍﯼ ﺷﻤﺎ ﺭﺍ ، ﺍﺯ ﻧﻮﻩ ﺗﺎﻥ ﺩﺭ ﺁﯾﻨﺪﻩ ﺧﻮﺍﻫﯿﻢ ﮔﺮﻓﺖ.
ﻭﻟﯽ ﺍﯾﻦ ﺻﻮﺭﺕ ﺣﺴﺎﺏ ، ﻣﺎﻝ ﻣﺮﺣﻮﻡ ﭘﺪﺭﺑﺰﺭﮒ ﺗﺎﻥ ﺍﺳﺖ.
✅ اینجاست که متوجه ی ضرب المثل:
حساب حسابِ ، کاکا برادر ، می شویم.
🙈 حالا خودتان شرح ماجرا را تفسیر کنید.
☕️ سلام و درود.
صبحتان بخیر و لبخند.
ایام به کام و مهرتان پرفروغ
💥 " ﺷﻤﺎ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻣﮑﺎﻥ ، ﻏﺬﺍ ﻣﯿﻞ ﺑﻔﺮﻣﺎﯾﯿﺪ ، ﻣﺎ ﭘﻮﻝ ﺁﻥ ﺭﺍ ، ﺍﺯ ﻧﻮﻩ ﺷﻤﺎ ، ﺩﺭﯾﺎﻓﺖ ﺧﻮﺍﻫﯿﻢ ﮐﺮﺩ".
🚘 ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﺍﯼ ﺑﺎ ﺧﻮﺍﻧﺪﻥ ﺍﯾﻦ ﺗﺎﺑﻠﻮ ، ﺍﺗﻮﻣﺒﯿﻠﺶ ﺭﺍ ﻓﻮﺭﺍً ﭘﺎﺭﮎ ﮐﺮﺩ ﻭ ﻭﺍﺭﺩ ﺷﺪ ﻭ ﻧﺎﻫﺎﺭ ﻣﻔﺼﻠﯽ ﺳﻔﺎﺭﺵ ﺩﺍﺩ ﻭ ﻧﻮﺵ ﺟﺎﻥ ﮐﺮﺩ.
👈 ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﻏﺬﺍ ، ﺳﺮﺵ ﺭﺍ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﮐﻪ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺑﺮﻭﺩ ، ﮐﻪ ﺩﯾﺪ ؛ ﮔﺎﺭﺳﻮﻥ ﺩﺭﺷﺖ ﺍﻧﺪﺍﻣﯽ ﺑﺎ ﺻﻮﺭﺕ ﺣﺴﺎﺑﯽ ﺑﻠﻨﺪ ﺑﺎﻻ ، ﺟﻠﻮﯾﺶ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻩ ﺍﺳت.
😳 ﺑﺎ ﺗﻌﺠﺐ ﮔﻔﺖ :
ﺷﻤﺎ ﺧﻮﺩﺗﺎﻥ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺍﯾﺪ ﮐﻪ ﭘﻮﻝ ﻏﺬﺍ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻧﻮﻩ ﯼ ﻣﻦ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﯾﺪ.
ﺍﯾﻦ ﺻﻮﺭﺕ ﺣﺴﺎﺏ ﺩﯾﮕﺮ ﭼﯿﺴﺖ ! ؟
👨🍳 ﮔﺎﺭﺳﻮﻥ ﺑﺎ ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﻣﻌﻨﯽ ﺩﺍﺭ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ
ﺑﻠﻪ ﻗﺮﺑﺎﻥ ، ﻣﺎ ﭘﻮﻝ ﻏﺬﺍﯼ ﺷﻤﺎ ﺭﺍ ، ﺍﺯ ﻧﻮﻩ ﺗﺎﻥ ﺩﺭ ﺁﯾﻨﺪﻩ ﺧﻮﺍﻫﯿﻢ ﮔﺮﻓﺖ.
ﻭﻟﯽ ﺍﯾﻦ ﺻﻮﺭﺕ ﺣﺴﺎﺏ ، ﻣﺎﻝ ﻣﺮﺣﻮﻡ ﭘﺪﺭﺑﺰﺭﮒ ﺗﺎﻥ ﺍﺳﺖ.
✅ اینجاست که متوجه ی ضرب المثل:
حساب حسابِ ، کاکا برادر ، می شویم.
🙈 حالا خودتان شرح ماجرا را تفسیر کنید.
☕️ سلام و درود.
صبحتان بخیر و لبخند.
ایام به کام و مهرتان پرفروغ
👍2❤1
#تیکه_کتاب
استادم گفت: برخیز!
اکنون زمان خستگی نیست ، کسی که می خسبد،
هرگز به نام و افتخار نمیرسد، و آرزوها و سراسر زندگیش نیز در رویا میگذرد.
پس هرآنچه از او می ماند، چون دودی است در هوا یا جنبشی است در آب.
پس به پا خیز.
بر نفست پیروز شو و آن توان روحانی را که به هر نبردی پیروز میشود
جز در زیر بار تن فرا خوان.
📕 #کمدی_الهی_دوزخ
✍ #دانته
استادم گفت: برخیز!
اکنون زمان خستگی نیست ، کسی که می خسبد،
هرگز به نام و افتخار نمیرسد، و آرزوها و سراسر زندگیش نیز در رویا میگذرد.
پس هرآنچه از او می ماند، چون دودی است در هوا یا جنبشی است در آب.
پس به پا خیز.
بر نفست پیروز شو و آن توان روحانی را که به هر نبردی پیروز میشود
جز در زیر بار تن فرا خوان.
📕 #کمدی_الهی_دوزخ
✍ #دانته
👍1
🔴 این فقط یک کله پاچه نبود
✍️ عبدالرضا خزایی / روزنامهنگار
دوربین مغازه روشن است. جوانی وارد میشود. چند ثانیه مکث میکند. نگاهش میدزدد، دستش را دراز میکند، یک کلهپاچه میقاپد و مثل کسی که سهمش را پس گرفته، میگریزد.
🔸نه سرقت از بانک است، نه غارت طلا. فقط یک کله است؛ از سینی بخارزده یک طباخی.
اما چرا اینقدر سنگین است؟ چرا تماشای این صحنه، دل آدم را خالی میکند؟
🔸چون این، فقط یک کله نیست.
تکهایست از کرامت.
تکهایست از زندگیِ عادی، از سفرهای که سالهاست کوچک و بیصدا ناپدید شده. چیزیست که حالا خیلیها دیگر توان خریدنش را ندارند.
🔸روزی روزگاری، کلهپاچه غذای سحرگاهی کارگرها بود. نشانهای از جانکَنی شرافتمندانه و شکمی که لااقل یک روز در هفته سیر میشد.
اما حالا؟ شده نماد فاصله طبقاتی. غذای لوکس. لقمهای که باید برایش دستبرد زد. نه از سر طمع، از سر نداری.
🔸جوانی که کله را میقاپد، احتمالاً نه خلافکار است، نه معتاد، نه ولگرد بالفطره.
او فقط یکیست از صدها هزار انسانی که از چرخ بیرون افتادهاند؛ از چرخدندههای زنگزدهی اقتصادی، از صفهای نامرئی رانت و آقازادگی، از قطار وعدههایی که هرگز برای او توقف نکرد.
🔸او دزدی نکرده؛ زندگی را پس گرفته.
شاید نه برای فروش، نه برای تفریح. فقط برای یک شب بدون گرسنگی. برای نجات بخشی از عزت نفسش.
شاید دلش کلهپاچه خواسته. همینقدر ساده، همینقدر انسانی.
🔸عدهای با دیدن این ویدیو خندیدند. بعضی پوزخند زدند. برخی تحلیل نوشتند.
اما کسی پرسید پیش از این کله، چه چیزهایی بیصدا از دست رفتهاند؟
شغل، امید، سفره، آبرو، احترام.
🔸کله، فقط آخرین چیزیست که میشد با دست برداشت.
باقی چیزها، پیشتر رفتهاند.
بیدوربین، بیویدیو، بیصدا.
✍️ عبدالرضا خزایی / روزنامهنگار
دوربین مغازه روشن است. جوانی وارد میشود. چند ثانیه مکث میکند. نگاهش میدزدد، دستش را دراز میکند، یک کلهپاچه میقاپد و مثل کسی که سهمش را پس گرفته، میگریزد.
🔸نه سرقت از بانک است، نه غارت طلا. فقط یک کله است؛ از سینی بخارزده یک طباخی.
اما چرا اینقدر سنگین است؟ چرا تماشای این صحنه، دل آدم را خالی میکند؟
🔸چون این، فقط یک کله نیست.
تکهایست از کرامت.
تکهایست از زندگیِ عادی، از سفرهای که سالهاست کوچک و بیصدا ناپدید شده. چیزیست که حالا خیلیها دیگر توان خریدنش را ندارند.
🔸روزی روزگاری، کلهپاچه غذای سحرگاهی کارگرها بود. نشانهای از جانکَنی شرافتمندانه و شکمی که لااقل یک روز در هفته سیر میشد.
اما حالا؟ شده نماد فاصله طبقاتی. غذای لوکس. لقمهای که باید برایش دستبرد زد. نه از سر طمع، از سر نداری.
🔸جوانی که کله را میقاپد، احتمالاً نه خلافکار است، نه معتاد، نه ولگرد بالفطره.
او فقط یکیست از صدها هزار انسانی که از چرخ بیرون افتادهاند؛ از چرخدندههای زنگزدهی اقتصادی، از صفهای نامرئی رانت و آقازادگی، از قطار وعدههایی که هرگز برای او توقف نکرد.
🔸او دزدی نکرده؛ زندگی را پس گرفته.
شاید نه برای فروش، نه برای تفریح. فقط برای یک شب بدون گرسنگی. برای نجات بخشی از عزت نفسش.
شاید دلش کلهپاچه خواسته. همینقدر ساده، همینقدر انسانی.
🔸عدهای با دیدن این ویدیو خندیدند. بعضی پوزخند زدند. برخی تحلیل نوشتند.
اما کسی پرسید پیش از این کله، چه چیزهایی بیصدا از دست رفتهاند؟
شغل، امید، سفره، آبرو، احترام.
🔸کله، فقط آخرین چیزیست که میشد با دست برداشت.
باقی چیزها، پیشتر رفتهاند.
بیدوربین، بیویدیو، بیصدا.
❤5👍1