خاطرات اسدالله علم
1.22K subscribers
1.75K photos
9 files
3 links
Khaterat.Asadollah.Alam
Download Telegram
صبح شرفیاب شدم.... از همه جا صحبت شد، منجمله این که عرض کردم من به دستگاههای #امنیتی اعلیحضرت همایونی و به خصوص به بعضی افراد آن که خوب می شناسم و به روابط آنها آگاهم سوءظن دارم. عرض چنین مطلبی به شاهنشاه خیلی مشکل است، فقط چون می دانند من واقعاً و قلباً شاه را دوست دارم ایرادی نمی فرمایند. نام بعضی اشخاص را هم بر زبان آوردم که اتفاقاً یکی از آنها به علت این که به ظاهر خدمتی کرده است سال گذشته آجودان کشوری شاهنشاه شد.
راجع به مسافرت شهبانو و مذاکره با سفیر چین عرض کردم که واقعاً تحت تأثیر سادگی
#شهبانو و حوصلۀ ایشان و برخورد ایشان با مردم واقع شده است. فرمودند: اینها تصویری که از ما رسم می کنند این است که ما اصولاً خودمان را بالاتر از مردم میدانیم و با تودۀ مردم تماس نمیگیریم و نداریم. ممکن است حتی خود سفیر آنها هم که قاعدتاً باید به اوضاع دنیا وارد باشد، نمی دانسته است، پس تحت تأثیر اعمال شهبانو قرار گرفته است.
راجع به همراهان سفر مسکو صحبت شد. تعیین فرمودند. فرمودند: شهبانو می خواهند زن تو را همراه ببرند. عرض کردم چه بهتر، ولی وقتی ظهر منزل آمدم و با خانم علم گفت و گو کردم، خودش را به ناخوشی زد و می گوید اگر بروم ناخوش می شوم. [شهبانو] بیش از سه
#ندیمه ندارند، خانم من، خانم قطبی - زن دائی - و خانم اسفندیار دیبا - زن عمو. آن دو نفر به علت قوم و خویشی هرچه می خواهند می کنند، چنان که امسال که لندن تشریف می بردند، خانم دیبا به علت این که در قصر ویندزور برای او جا نیست، نرفت. خانم قطبی هم که قهر است که چرا او را به چین نبردند. زن من هم که خودش را به ناخوشی زده است.

📚#خاطرات_اسدالله_علم
🖌#امیر_اسدالله_علم
جلد 2 & صفحۀ 353
تهران، کتاب سرا
ویرایش از #دکتر_عالیخانی
#دوشنبه & 1354/8/26
#دهم_مهر
😁8❤2
صبح که شرفیاب می شدم نخست وزیر را در کاخ سفید دیدم. بدون اجازۀ شرفیابی آمده بود. یعنی {هرمز}قریب رئیس تشریفات که خود فراماسون و به قول معروف اهل بخیه و هم مسلک معنوی نخست وزیر است، گفته بود بیاید، شرفیاب می کنم. من هم طبق معمول همه روزه برای شرفیابی رفتم. قریب طبق معمول که اول صبح شرفیاب می شود، چند دقیقه برنامه های شاهنشاه را تقدیم می کند، قبل از ما شرفیاب شد و بعد با سبیل آویزان آمد که فرموده اند وزیر دربار شرفیاب شود. نخست وزیر خیلی درهم شد. من که شرفیاب شدم جریان را عرض کردم. شاهنشاه خیلی خندیدند. عرض کردم: اجازه فرمایند عرایضم را کوتاه کنم که نخست وزیر سکته نکند. فرمودند: عیبی ندارد.
کارهای جاری را عرض کردم. فرمودند: با وسیله ای که داریم به نیکسون اطلاع بده که موضوع تانکهای اردن فوریت دارد. باید به ملک حسین جواب بدهیم. اگر وسائل را شما به من بدهید و به علاوه اجازه بدهید که در کارخانۀ تعمیر تانک ما در مسجد سلیمان تانکهای اردن را تعمیر بکنیم. کار آن کارخانه را ما ۳ شیفت می کنیم که کار این بیچاره انجام شده باشد ـ چون قرار بین این دو کشور این است [که] تانک کشور سوم را، طبق قوانین آمریکا، نمی توانیم تعمیر بکنیم.
بعد هم فرمودند: همۀ مراکشی ها می گویند مگر شاه ایران به ملک حسن پادشاه آن جا بتواند کمکی بکند. وزیر دربار او هم که آمده بود، همین را می گفت. ولی باز هم نامه ای دائر بر تقاضای خود پادشاه به من نداد. بنابراین من نمی دانم چه بکنم. این را هم نیکسون بداند... در حدود نیم ساعت شرفیابی طول کشید. مرخص شدم. وقتی بیرون آمدم نخست وزیر از عصبانیت نمی توانست حرف بزند. تعجب میکنم این شخص چرا این قدر حسود و [عقده ای] complexé است
.

📚#خاطرات_اسدالله_علم
🖌#امیر_اسدالله_علم
جلد 5 & صفحۀ 355
تهران، کتاب سرا
ویرایش از #دکتر_عالیخانی
#سه_شنبه & 1351/7/11 #یازدهم_مهر
❤1
امروز صبح شرفیاب شدم. کارهای جاری عرض شد. باز هم شاهنشاه از توقعات بی جای خانوادگی اظهار کسالت فرمودند. عرض کردم خودتان را ناراحت نفرمایید، تصمیم اتخاذ فرمایید، من اجرا می کنم. فرمودند: تصمیماتی که گرفته ایم به شدت اجراء کن. عرض کردم چشم، راه فقط همین است. به این جهت امشب هر یک از اعضاء خانواده که باز یک تقاضای بی ربط داشت، با درشتی بی سابقۀ من رو به رو شد. فعلاً که همه، جا زدند، تا بعد چه بلایی سر من در بیاورند.
تمام روز به کارهای جاری گذشت. امشب که سر شام شرفیاب بودم، از انتشار مقالۀ مجلۀ تایم که به مناسبت تاج گذاری ست، اظهار نارضایتی فرمودند، در صورتی که مقاله خوب است و فقط دو سه نکتۀ بد دارد که کاملاً قابل تحمل است. یعنی در مقابل آن همه که خوب نوشته واقعاً چیزی نیست. قرار شد فردا با {امیر عباس هویدا}، نخست وزیر، مشورت کنم که چه جور جواب این چند نکتۀ بی تناسب داده شود.
به من امر فرمودند فردا صبح زود سفیر شوروی را بخواه و بگو اگر ما شخصی را به
#ویتنام بفرستیم، آنها قبول خواهند کرد یا نه؟ ممکن است این شخص قبلاً به مسکو هم برود. خدا کند شاهنشاه در این راه موفق بشوند، پیروزی بزرگی در دنیا خواهد بود. کاردار سفارت آمریکا عصری شرفیاب شد و خبری از جانسون آورد که این امر را امشب به من فرمودند.

📚#خاطرات_اسدالله_علم
🖌#امیر_اسدالله_علم
جلد 7 & صفحۀ 135
تهران، کتاب سرا
ویرایش از #دکتر_عالیخانی
#چهارشنبه & 1346/7/12 #دوازدهم_مهر
❤1
جمعه والاحضرت همایونی برای اهداء جام ولیعهد به بازیکنان برجستۀ تیم خردسالان کشور که بین خراسان و اصفهان به فینال رسیده بود، به مشهد تشریف آوردند. عندالورود طبق معمول ایشان را به حرم مطهر بردیم. ماشاء الله بچۀ باهوش و با فطانتی است و من تعجب کردم از اینکه در مقابل ضریح واقعاً با خلوص نیت ایستاده #دعا کرد به پاپا و مامان و مردم ایران. من دو سه دقیقه صبر کردم که واقعاً شاید دعا می کند. بعد دیدم حرکت نمی کند. به ایشان نزدیک شدم و عرض کردم حالا می توانید حرکت کنید. مثل این بود که واقعاً از خواب بیدارش کرده باشم. تمام آن تشریفات و ما را به کلّی به کلّی فراموش کرده بود، بچه ۱۳ ساله! خیلی تعجب کردم. عصر تشریفات فوتبال برگزار شد ولی دو ساعتی که والاحضرت همایونی در باغ ملک آباد بودند، تمام خودشان #فوتبال بازی کردند، من را هم به بازی کشاندند. چه عرض کنم خستگی با کسالت و ناخوشی دیشب با من چه کرده است. عصری به تهران برگشتیم.

📚#خاطرات_اسدالله_علم
🖌#امیر_اسدالله_علم
جلد 3 & صفحۀ 172
تهران، کتاب سرا
ویرایش از #علینقی_عالیخانی
جمعه & 1352/7/13
#سیزدهم_مهر
❤4
مجلسین افتتاح شد. نطق مهم شاهنشاه اشاره به ۹ ماده انقلابی و کارهایی که در اثر آن انجام گرفته [است] بود. واقعاً خیلی کار شده است. انسان باید شکر خدا را بکند. اکنون دو ملیون و نیم شاگرد مدرسه داریم. ششصد هزار نفر شاگرد دبیرستان و ۴۰ هزار نفر [در] دانشگاه. به علاوه هفت هزار سپاهی دانش در روستاها به تدریس اشتغال دارند. از پیشنهادات مهم شاهنشاه امروز ملی شدن آبهای کشور تشکیل سپاه دانش زن که البته در محل خودشان به عمل خواهند پرداخت (زیرا فرستادن زنها به خارج از محیط خودشان قدری زحمت دارد) و رفورم عمیق اداری و تحصیلی بود. در سیاست خارجی تأکید به احترام متقابل و تقویت سازمان ملل که فرمودند متأسفانه رو به زوال است و [تصمیماتش] قدرت اجرایی و ضمانتی ندارد، شناختن هر کشوری که {به}وسیلۀ سازمان ملل پذیرفته شده (اشاره به اسرائیل) و بازگرداندن زمینهای فتح شده {به}وسیلۀ اسرائیل به اعراب و محکوم کردن تسلیحات و همچنین بهره برداری ارضی در فتوحات نظامی و قبول بعضی مناطق غیر اتمی، اگر اعلام شود. نطق جامع خوبی بود. سرحال بودند.

📚#خاطرات_اسدالله_علم
🖌#امیر_اسدالله_علم
جلد 7 & صفحۀ 136 و 137
تهران، کتاب سرا
ویرایش از #علینقی_عالیخانی
جمعه & 1346/7/14
#چهاردهم_مهر
❤2
مدتی راجع به [#بی_بی_سی] صحبت شد. فرمودند: مردکۀ پدر سوخته گفته است با این همه اسلحه که ایران می خرد، احتمال انقلاب در ایران نمی رود، چون با قوای انتظامی سرکوب می شود. پدر سوخته! کارگر و دهقان راضی ما می خواهد #انقلاب کند؟ خیلی عصبانی بودند. ضمناً فیننشال تایمز هم مقالۀ بسیار بدی راجع به انفلاسیون در ایران نوشته بود، پرسیدند: خواندی؟ عرض کردم بلی.

📚#خاطرات_اسدالله_علم
🖌#امیر_اسدالله_علم
جلد 3 & صفحۀ 174
تهران، کتاب سرا
ویرایش از #علینقی_عالیخانی
یکشنبه & 1352/7/15
#پانزدهم_مهر
👍2😢1
صبح شرفیاب شدم... عرض کردم به نظر میرسد جنگ به نفع اسرائیلیها برگشته و پلهای مصریها را روی کانال سوئز بریده اند. فرمودند: هنوز که خبر رسمی داده نشده ولی مسلم است که بالاخره اسرائیلیها شکست نمی خورند. مدتی بحث شد که چرا سادات حالا جنگ را شروع کرد. یک دلیل هم شاید این باشد که تحت فشار افسران بوده است. اگر شکست بخورد میگوید دیدید که شما هیچ گوزی نبودید، اما در این صورت وضع خودش چه می شود؟ یا پیشدستی کرده که اگر جنگ نفت شروع بشود، باز هم سادات سخنگوی اعراب باشد. به هر حال آمریکا هم نمی گذارد #اسرائیل به این آسانیها شکست بخورد، چون یک لولو خورخوره بالای سر اعراب لازم دارد. بعد باز راجع به برنامۀ #بی_بی_سی و بدگویی انگلیسها صحبت شد. شاهنشاه را خیلی نگران] دیدم تعجب است، تازه اگر دشمنی هم می کردند این قدر فکر نداشت. عرض کردم باکی نیست. فرمودند: البته باکی نیست ولی این پدر سوخته ها که اخیراً این قدر راه آمده بودند، چه طور یک دفعه برگشتند؟ به هر صورت دیگر اعتنای سگ به آنها نکنید...
بعد از ظهر ... برنامۀ پانورامای بی بی سی
#انگلیس را که باعث این همه صحبت شده است، رفتم در عمارت تلویزیون ایران تماشا کردم و یادداشتهایی برداشتم که فردا به عرض برسانم. شب منزل کار کردم. حالا نصف شب است این کسالت اخیر خیلی مرا خسته و فرسوده کرده است. امروز آن دختر خانم ایرانی که گاهی ملاقات می کنم به من تلفن می کرد که چرا تو را نمی بینم؟ بلکه سرت جای دیگر گرفتار شده [است]. گفتم درد پیری است!

📚#خاطرات_اسدالله_علم
🖌#امیر_اسدالله_علم
جلد 3 & صفحۀ 175
تهران، کتاب سرا
ویرایش از #علینقی_عالیخانی
دوشنبه & 1352/7/16
#شانزدهم_مهر
😁5
بعد در خصوص والاحضرت شهناز باز درِ مذاکره را باز کردم. رنگ شاهنشاه عزیزم تغییر کرد و حقیقتاً من متأسف شدم، ولی چه باید کرد؟ شهناز دختر ایشان است و من وظیفه دارم که به هر صورت کارش را سامانی دهم، ولی مذاکرات به جایی نرسید. در خصوص امنیت و حفظ جان شاهنشاه مدتی مذاکره کردم و اقداماتی که {تیمور}بختیار جانی می کند و خیال ترور عده ای را دارد. باز هم شاه خندیدند. عرض کردم شوخی نفرمایید، من جدی هستم باید احتیاط بیشتری کرد.

📚#خاطرات_اسدالله_علم
🖌#امیر_اسدالله_علم
جلد 1 & صفحۀ 277
تهران، کتاب سرا
ویرایش از #علینقی_عالیخانی
پنجشنبه & 1348/7/17
#هفدهم_مهر
👍1
یک سفر در رکاب شاهنشاه به کرمانشاه و همدان رفتیم. حقیقتاً خداوند شاه را نگاه می دارد. در فرودگاه همدان چرخ هواپیمای جت شاهنشاه به سیمهای خاردار اطراف فرودگاه گرفت. با وجود این، سالم نشستيم. ياللعجب، العظمة لله. وجود این شخص برای کشور ایران و مردم ایران ذی قیمت است. بی جهت #خدا او را نگاه نمی دارد. اگر یک میلیمتر پایین تر بودیم و سیم ها به چرخ می پیچید، کار تمام بود. هنگام نشستن، من این صدا و تکان را احساس کردم. خود شاهنشاه هواپیما را هدایت میکردند. بعداً عرض کردم این صدا چه بود؟ فرمودند: به سیمها خوردیم، چون چشم من ندید. عرض کردم چنین خلبانی حق هدایت هواپیما ندارد! فقط به خنده برگزار فرمودند.

📚#خاطرات_اسدالله_علم
🖌#امیر_اسدالله_علم
جلد 2 & صفحۀ 132
تهران، کتاب سرا
ویرایش از #علینقی_عالیخانی
دوشنبه & 1349/7/18
#تاریخ_ایران #امروزدرتاریخ #هجدهم_مهر
❤3🤣3👍2
صبح شرفیاب شدم. کارهای جاری عرض شد. میوۀ پوست کنده ای که برای تناول در اتاق شاهنشاه می گذارند، بوی عجیبی میداد که بعد که میل کرده بودند باعث تشویش شده بود. به این جهت من فوری مقدار زیادی از همۀ آنها خوردم که رفع تشویش شود، با خدای نکرده اگر شاه مسموم شده باشد، من هم مسموم بشوم. بعد برای تجزیه فرستادم. بقیۀ روز به بطالت گذشت، ولی خوش نگذشت. شب سرشام بودم. امر فرمودند، سئوال کن کی گفته است هزار و پانصد نفر دانشجو برای تحصیل در {رشتۀ} ذوب آهن به روسیه بروند؟ خیلی از انتشار این خبر غلط ناراحت بودند. به دولت ابلاغ کردم، بی نهایت دستپاچه شدند.

📚#خاطرات_اسدالله_علم
🖌#امیر_اسدالله_علم
جلد 7 & صفحۀ 139
تهران، کتاب سرا
ویرایش از #علینقی_عالیخانی
چهارشنبه & 1346/7/19
#نوزدهم_مهر
👍3❤2
سرشام رفتم. مطلب مهمی نبود، قدری صحبت ادبی پیش آمد، مختصری من وارد هستم. بعضی اشعار فردوسی از نامۀ رستم فرخزاد خواندم. سواد من خیلی کم است، ولی به هرحال آن چه که با احساساتم بستگی دارد واقعاً به آن دلبسته ام، به این جهت طرف توجه واقع می شود.

📚#خاطرات_اسدالله_علم
🖌#امیر_اسدالله_علم
جلد 4 & صفحۀ 214 و 215
تهران، کتاب سرا
ویرایش از #علینقی_عالیخانی
شنبه & 1353/7/20
#بیستم_مهر
❤6
ظهر سر ناهار رفتم و همچنین سر شام، ولی نخواستم وقت اربابم را روز جمعه بگیرم و خراب کنم. امشب سالروز ۲۹ سال تولد علیاحضرت شهبانوست. مراسم کوچکی برپا داشتیم. خیلی خوش گذشت. شاهنشاه و شهبانو و بچه ها همه خوشحال بودند. من هدیۀ کوچکی که به صورت دو تخم مرغ داخل هم و مکلّل به الماس بود تقدیم کردم. داخل تخم مرغ دومی قاب خیلی کوچکی بود که شمایل مقدس حضرت امیرالمؤمنین را گذاشته بودم که جدّ بزرگ ملکه است. خیلی مورد پسند واقع شد. بعد منزل آمدم تا نصف شب کار کردم.

📚#خاطرات_اسدالله_علم
🖌#امیر_اسدالله_علم
جلد 7 & صفحۀ 140
تهران، کتاب سرا
ویرایش از #علینقی_عالیخانی
جمعه & 1346/7/21
#بیست_و_یکم_مهر
👍3❤2😁1🤬1
صبح به اختصار شرفیاب شدم. کارهای جاری را عرض کردم. مطلبی که دیشب والاحضرت شهناز به من گفتند عرض کردم، که حالا که ارادۀ پدرم بر این است که به این صورت عروسی کنم، هرچه زودتر بهتر است. شاهنشاه قبول فرمودند.....
سر شام بودم. علیاحضرت شهبانو به {ابوالفتح}آتابای معاون دربار که پیرمرد [و از خدمتگزاران] قدیمی و خیلی به شاه وفادار است ایرادی فرمودند (البته در غیاب او). شاهنشاه خیلی سخت به ایشان پرخاش فرمودند که مورد انتظار هیچ کس نبود. فرمودند: شما با عده ای بی جهت خوب و با عده ای بی جهت بد هستید، جای تعجب همه شد و مایۀ امیدواری من
!...

📚#خاطرات_اسدالله_علم
🖌#امیر_اسدالله_علم
جلد 1 & صفحۀ 279
تهران، کتاب سرا
ویرایش از #علینقی_عالیخانی
سه شنبه & 1348/7/22 #بیست_و_دوم_مهر
👍1
امروز استاندار آذربایجان غربی صبح زود پیش من آمد. می گفت مردم آن جا از هر سه نفر یک نفر عضو حزب پارت کردستان آزاد شده اند. خیلی ناراحت شدم. دلایل زیادی ذکر می کرد از جمله نفوذ آخوندها که چون حالا عایدی ندارند (زیرا مالکین از بین رفته اند) به نفع ما فعالیت نمی کنند. بدی مأمورین، اختلاف مذهب و زبان و تبلیغات دائمی کردها و روسها و خوشحال نبودن خرده مالکین و هم چنین زارعین تازه مالک شده، خیلی ناراحت شدم.
به محض شرفیابی مطلب را به تفصیل عرض کردم. شاهنشاه بی خبر نبودند، چون اکنون در سردشت، مرز کردستان و عراق بین {جلال} طالبانی و قوای ما زد و خورد است. طالبانی، کردی ست که از ملا مصطفی لیدر کردهای عراق جدا شده و تحت تأثیر دولت [عراق] است. چند نفری را هم که در این طرف با او همکاری و جاسوسی داشتند، فرمودند: گرفتیم و اعدام کردیم. به هر صورت عرض کردم باید فکری کرد فرمودند: ژاندارمری مشغول اقدام است و نخواستند فرمایش دیگری بکنند. تعجب کردم چرا. آیا من نامحرم هستم یا علت دیگری داشت؟ بعد هم به صحبتهای عادی و کارهای معمولی گذشت
.

📚#خاطرات_اسدالله_علم
🖌#امیر_اسدالله_علم
جلد 7 & صفحۀ 384
تهران، کتاب سرا
ویرایش از #علینقی_عالیخانی
سه_شنبه & 1347/7/23
#بیست_و_سوم_مهر
❤2
صبح به اختصار شرفیاب شدم. فقط عرض کردم دیروز که سفیر آمریکا پیش غلام بود، راجع به تقاضای اسرائیلیها که کردها فوری بر علیه عراق وارد جنگ شوند می گفت، ولی خودش عقیده داشت این کار کردها را بر باد می دهد، چون اسلحه ای که بتوانند خارج از کوه و زادگاه خود جنگ کنند ندارند. فرمودند: درست می گوید. فوری به او تلفن کن، بگو عقیدۀ او صحیح است و ضمناً ما نمی خواهیم کردها حالا آلت دست اسرائیل و آمریکا شناخته شوند..... فرمودند: به سفیر آمریکا بگو من از نیروی هوایی گزارش خواستم، به هیچ وجه هواپیمایی از آسمان ما نگذشته است که به عراق یا سوریه برود. لابد از راه دیگری {کمک هوایی} airlift روسها عملی می شود.

📚#خاطرات_اسدالله_علم
🖌#امیر_اسدالله_علم
جلد 3 & صفحۀ 197 و 198
تهران، کتاب سرا
ویرایش از #علینقی_عالیخانی
دوشنبه & 1352/7/24 #بیست_و_چهارم_مهر
👍1