خاطرات اسدالله علم
1.22K subscribers
1.75K photos
9 files
3 links
Khaterat.Asadollah.Alam
Download Telegram
صبح شرفیاب شدم.... عرض کردم مهدی تاجر که یک... [بحرینی] و فعلاً سفیر امارات... {متحدۀ عربی} در لندن.... است و دیروز هم به پیشگاه مبارک شرفیاب شد، دوباره به دیدنم آمد و استدعا داشت با [احمد] سویدی وزیری که در کابینه شیخ زائد بر علیه ما میباشد کنار بیاید، بقیۀ عرایض را که خود عرض کرد، این مطلب را فراموش کرده است کسب اجازه کند. فرمودند: بکند، اینها همه نوکرهای انگلیسیها هستند، هر کدام در لباس خودشان، حالا #انگلیسیها این درس را به او داده اند. واقعاً شاهنشاه سوءظن عجیبی به انگلیسیها دارند و من هم دارم باور میکنم که این طور است. فرمودند: راجع به قدرت تانکهای انگلیسیها بگو که این کمیِ قدرت آنها ممکن است تمام معامله را به هم بزند، تیم بررسی که از طرف انگلیس می آید، نمی خواهم ببینم، با ارتشبد #طوفانیان مذاکره بکنند، گزارش به من بدهند. عرض کردم: استدعای شرفیابی کرده اند. فرمودند: گه خورده اند...
در خصوص مسأله ی
#هیرمند و افغانستان عرض کردم حالا قرارداد ما به مجلس آنها رفته است. عجیب است، مثل این که باید در آنجا پول خرج کنیم، برای قراری که بیشتر به نفع افغانهاست. فرمودند: بلی، مجلس آن جا خرتوخر عجیبی است و پادشاه باید فکری بکند که از این وضع آسوده شود. به او هم گفته ام، کِی بتواند عمل کند، معلوم نیست، به هر صورت آدم مطمئنی را بفرست که پیش سفیر ما برود [و] اگر واقعاً لازم است پول خرج کند. اجازه خواستم رهبر دوست خودم که نمایندۀ سیستان است، بفرستم. فرمودند: عیب ندارد، برود.

📚#خاطرات_اسدالله_علم
🖌#امیر_اسدالله_علم
جلد 2 & صفحۀ 375 و 376
تهران، کتاب سرا
ویرایش از #علینقی_عالیخانی
شنبه & 1351/8/6 #ششم_آبان
❤3
امروز بعد از ظهر هم با دوستم گذراندم. بسیار خوش گذشت، ولی وقتی منزل آمدم، خانم مثل این که با حسّ ششم استنباطی کرده بود، به اوقات تلخی انجامید. اوقات خوش قدری خراب شد. واقعاً مثل این که زرخرید این زنها هستیم.

📚#خاطرات_اسدالله_علم
🖌#امیر_اسدالله_علم
جلد 7 & صفحۀ 396
تهران، کتاب سرا
ویرایش از #علینقی_عالیخانی
سه شنبه & 1347/8/7 #هفتم_آبان
😁10👍1
صبح قریب دو ساعت شرفیاب شدم و تمام تلگرافات خارجی که باید توشیح شود، به امضاء رساندم، همچنین نامه ها را. مطالب دیگر هم زیاد گفتگو شد، منجمله تشکر از مردم کشورهای خارج مثل عراق، ترکیه، پاکستان و هندوستان که جشن تاج گذاری گرفته اند. بعد از ظهر در رکاب مبارک از ساعت ۲/۳۰ تا ۶ نمایشگاه صنعتی بازدید شد. واقعاً کشور #ترقی کرده است و شاه قلباً خوشحال بودند. در پنج سال گذشته تولیدات [صنعتی] ما دو برابر شده است، به علاوۀ تکمیل شده. بعد [به] جشن باشگاه افسران رفتیم، [و] باز هم تالار رودکی. امشب دیگر اشتباه پریشب را تکرار نکردم که دوستم را تنها بفرستم. با چند نفر دیگر زن و مرد رفت. با آن که جلب توجه زیاد می کرد، ولی به هر صورت صاحب داشت! به هر صورت الآن ساعت ۲ صبح و درست بعد از ۲۰ ساعت حرکت و تلاش می خوابم و فردا هم ساعت ۸ باید سر کارم حاضر باشم.

📚#خاطرات_اسدالله_علم
🖌#امیر_اسدالله_علم
جلد 7 & صفحۀ 152
تهران، کتاب سرا
ویرایش از #علینقی_عالیخانی
دوشنبه & 1346/8/8
#هشتم_آبان
❤6🤣1
قرار بود در مجلۀ نیوزویک مصاحبه ای از شاهنشاه درج شده باشد که نشد. فرمودند: چون من گفتم روسها حالا خطری برای ما ندارند و نمیخواهند که برای ما خطرناک باشند، شاید مقامات امنیتی آمریکا از این جهت نخواسته اند منتشر بشود. عرض کردم مهمتر از آن مطالبی در مصاحبۀ تلویزیونی فرمودید که فوری پخش شد و بعد هم چندین دفعه آن را پخش کردند. گمان نمیکنم اشکالی داشته باشد. به علاوه روسها در قضیۀ بیروت نشان دادند که نظر شاهنشاه صحیح است. فرمودند: درست میگویی. عرض کردم وضع تبلیغات و ارتباطات ما صحیح نیست. فرمودند: خودت رسیدگی کن. عرض کردم پس دولت چه کاره است؟ چیزی نفرمودند. ولی به هر حال فرمودند: تمام پولهایی که حالا در آمریکا و اروپا به این منظور خرج میشود، موقوف باشد.{پاورقی👇}

{پاورقی} - رسم بر این بود که به برخی مطبوعات غربی که آمادگی داشتند پول بدهند تا از ایران ستایش کنند. آنگاه این گونه مقاله های کم مایه به عنوان نظر مطبوعات غرب از راه رسانه های گروهی ایران پخش میشد! نگاه کنید به فصل مقدماتی دربارۀ شاه (تبلیغات)

📚#خاطرات_اسدالله_علم
🖌#امیر_اسدالله_علم
جلد 1 & صفحۀ 290 و 291
تهران، کتاب سرا
ویرایش از #علینقی_عالیخانی
دوشنبه & 1348/8/12
#دوازدهم_آبان
❤2
امشب درجۀ خستگی من وصف ناپذیر است. از ساعت ۶/۳۰ صبح که برخاسته ام تا اکنون که نصف شب است، نیم ساعت هم نیاسوده ام. ناهار را ظرف ۱۰ دقیقه خوردم و بعد از ظهر از ساعت ۲/۳۰ تا ۷/۳۰ پنج ساعت تمام در نمایشگاه کالای صنعتی ایران در رکاب شاه سرپا ایستاده بودم. ماشاء الله به این قدرت و این علاقه، هر کس در رکاب بود، از پا افتاد و شاهنشاه نمی خواستند یک غرفه را هم نادیده بگذرند. این روز دوم بازدید از نمایشگاه بود و روز سوم هم تشریف خواهند برد. با تمام خستگی دل شادم، زیرا شاهنشاه واقعاً از پیشرفت امور صنعتی کشور سرحال بودند. در همان جا نمایشگاه ایرانی و آمریکایی #اتم در خدمت صلح را هم بازدید کردیم. هر اسبابی که در آن جا بود، سؤال می فرمودند: ما در دانشگاه بهتر از این را داریم یا نه؟ و اگر جواب منفی بود، واقعاً آزرده می شدند. صبح هم شرفیاب شدم و کارهای جاری را به عرض رساندم.

📚#خاطرات_اسدالله_علم
🖌#امیر_اسدالله_علم
جلد 7 & صفحۀ 155 و 156
تهران، کتاب سرا
ویرایش از #علینقی_عالیخانی
شنبه & 1346/8/13
#سیزدهم_آبان
❤4😢2👍1
دوستم رسول پرویزی آخر وقت دیشب تلفن کرد، که بگوید #بی_بی_سی در برنامۀ زبان فارسی اش سخت از خانوادۀ من تجلیل کرده است. نمی توانم تصور کنم چرا، و با توجه به عمق بدگمانی شاه، نگرانم چطور این خبر را به او بدهم. در حال حاضر بخت با من است که شاه به من اعتماد دارد و به من بیش از هرکس دیگری مرحمت دارد به همین جهت است که از خبر پرویزی دلخورم... دست آخر موضوع را صریحاً در طول شرفیایی ام گزارش دادم، و اضافه کردم که پرویزی پیشنهاد میکند احمقی را که مسؤول چنین برنامه ای است پیدا کنیم. ابداً مطمئن نیستم که این واکنش بدگمانی شاه را کاهش
داده باشد...
بعداً سفیر سعودی را پذیرفتم که به گفتۀ خودش خواهش کوچکی از من داشت، از این قرار که ما استفاده از حریم هوایی ایران را برای العال، خط هواپیمایی اسرائیل ممنوع کنیم و نیز صدور نفت از طریق لوله را به اسرائیل متوقف کنیم. گستاخی اش مرا به حیرت انداخت، و پاسخ دادم که این شرکتها بودند نه ما که از لوله برای صدور نفت به اسرائیل استفاده می کردند، و ما نمی توانیم پروازهای اِل آل{El Al}را ممنوع کنیم، زیرا این کار به منزلۀ اعلان جنگ به
#اسرائیل است. سفیر دنبال موضوع را نگرفت. صرفاً خاطرنشان کرد که او و همکاران عربش بعد از ظهر را صرف گفتگو با وزیر امور خارجه مان کرده بودند...

📚#گفتگوهای_من_با_شاه
#خاطرات_محرمانه_امیر_اسدالله_علم
🖌#امیر_اسدالله_علم
جلد 2 & صفحۀ 523
زیر نظر #عبدالرضا_هوشنگ_مهدوی
تهران، طرح نو


#دوشنبه & 1352/8/14 #چهاردهم_آبان
❤1
صبح یکشنبه ۱۴-۸-۴۶ تا امروز{=8/18} در رکاب شاهنشاه به شیراز و صفحات جنوب رفتم. کارهای مهم انجام شد. یکی شروع ساختمان بزرگ #دانشگاه_پهلوی {=دانشگاه شیراز} بود که خودم مقدمات آن را فراهم کرده بودم. این دانشگاه که اکنون نیز وضع بسیار عالی دارد و دارای دو هزار دانشجوست، دارای هشت هزار دانشجو در ده سال آینده خواهد شد. بنای آن بر طبق بهترین و اصولیترین دانشگاههای جهان می شود و ششصد میلیون تومان خرج خواهد داشت. پنج سال است (بعد از نخست وزیری من) که رئیس دانشگاه هستم و آن قدر پیشرفت حاصل شده که شاهنشاه باور نمی فرمودند. فرمودند: مگر آزمایشگاه های شما موزه است که این همه وسائل در آن گذاشته اید؟ عرض کردم هنوز هم کم است، چون دانشگاه باید واقعاً دانشگاه باشد. به هر صورت در بازدید آن جا بسیار خورسند بودند و لوحۀ زرین زیر بنا را که به این صورت نوشته شده بود کار گذاشتند.
بنام خدا
من محمد رضا پهلوی آریامهر شاهنشاه ایران، اجازه ساختمان دانشگاه بزرگ پهلوی را در ۱۵ آبانماه ۱۳۴۶ صادر کردم.
من در نطق خودم عرض کردم که این جا با
#تخت_جمشید برابری خواهد کرد و فکر میکنم که اغراق نگفته باشم، با این تفاوت که این یک مرکز جهانیست.

📚#خاطرات_اسدالله_علم
🖌#امیر_اسدالله_علم
ج 7 / ص 156 و 157
تهران، کتاب سرا
ویرایش از #علینقی_عالیخانی
پنجشنبه & 1346/8/15 #پانزدهم_آبان
❤5😁1
صبح شاهنشاه پایین آمدند. دیدم خیلی خوشحال نیستند. باعث تعجب شد. باری با هلیکوپتر به تخت جمشید رفتیم. جلوی چادر نخست وزیر و دکتر اقبال حضور داشتند. شاهنشاه سؤال فرمودند: صورت مذاکرات نفت را خواندید؟ نخست وزیر عرض کرد، خیر! از اقبال پرسیدند: مگر به دست شما نرسیده است؟ عرض کرد، خیر! برگشتند از من سؤال فرمودند که مگر دیشب نفرستادی؟ عرض کردم خیر، حالا در دست من است، میدهم بخوانند. خیلی متغیّر شدند که من گفتم: دیشب بفرست، چرا نفرستادی؟ دیگر فرصت نشد عرض کنم فکر کردم فوریت ندارد، ولی تعجب کردم که معنی این تغیّر چیست؟ باری، جلسه برگزار شد. سر ناهار رفتم. شاهنشاه با من سرسنگین بودند. باز هم باعث تعجب شد ولی چون پهلوی دستشان نشسته بودم سر صحبت را باز کردم. بالاخره مطلب دستم آمد که از... راضی نیستند! واقعاً من بدبخت چه گرفتاری ها دارم. گنه کرد در بلخ آهنگری.... ولی چه کنم؟ شاه را دوست دارم و علاوه بر دوست داشتن، او را قدرتی مفید و مؤثر به حال کشور میدانم که بدون وجود او این پیشرفتها با این دموکراسی های شرقی پیشرفت نداشت و ندارد یعنی یک قدرت {نیکخواه} benevolent است و حقیقتاً در ایران و بزرگی ایران مسحور است و وجود او هم [ضروری] است. به این جهت همهٔ زحمت ها را میکشم که خوشحال و سالم و زنده نگاهش دارم، تا آن جا که در دست بشر میتواند باشد، این زحمت ها را هم باید بکشم:
من که ملول گشتمی از نفس فرشتگان
قیل و مقال عالَمی می کِشم از برای تو
از من سر ناهار سؤال فرمودند: اخبار چیست؟ عرض کردم صبح بی بی سی را گوش کردم. راجع به نطق شاهنشاه در خارک خیلی به صورت خوب، بحث مفصل کرد که ایران نظرات بلندی دارد که تا اقیانوس هند منبسط میشود و از عهدۀ آن هم برمی آید و این [دغدغه] concern شاه از جهت نفوذ شوروی در خلیج فارس و نفوذ هند و شوروی در اقیانوس هند است. همچنین ادوارد هیث نخست وزیر انگلیس، اعلان کرد حالا که به توافق با رؤسای سندیکاها و صاحبان صنایع نرسیدم، راجع به کنترل قیمتها و جلوگیری از انفلاسیون رأساً دولت اقدام خواهد کرد. کابینۀ خود را هم [ترمیم] کرد. نخست وزیر که دست راست شاه نشسته بود دید مدتی است من با شاه صحبت میکنم، خواست خودشیرینی کند، روزنامه های صبح را جلوی شاه گذاشت ـ منظورش این بود که من کمتر با شاه صحبت کنم. ملاحظه فرمودند و یک بار آتش گرفتند، زیرا تمام فرمایشات شاه را غلط نوشته بودند. پرسیدند: مخبرین جراید چرا این طور نوشته اند؟ نخست وزیر گفت: البته، البته، آنها را تعقیب میکنم. غافل از این که مخبر جریده ای آن جا نبود، فقط وزارت اطلاعات اخبار را داده است و جراید هم نوشته اند. نمی دانم شاهنشاه میدانستند، یا نه؟ ولی من دیگر بدجنسی نکردم و چیزی نگفتم. ولی به هر صورت نخست وزیر از غلطی که کرد سخت پشیمان شد و تا آخر ناهار دیگر اوقات شاه تلخ ماند
.


📚#خاطرات_اسدالله_علم
🖌#امیر_اسدالله_علم
جلد 2 & صفحۀ 385 و 386
تهران، کتاب سرا
ویرایش از #علینقی_عالیخانی
سه شنبه & 1351/8/16
#شانزدهم_آبان
❤4😁2👍1😢1
صبح زود برخاستم. به دوستم تلفن کردم که با هم سواری برویم ساعت ۹ صبح سر زمین سواری در فرح آباد بودیم. هوا بسیار عالی و حالم بسیار خوش بود. به محض این که از اتومبیل پیاده شدیم که سوار اسب شوم، تلفن مرا خواست، شاهنشاه بودند. فرمودند: قصد گردش دارم، فوری بیا بالا. دوستم را گذاشتم و رفتم بالا به نیاوران. عرض کردم، چرا قبلاً اطلاع نفرمودید. فرمودند: پیش آمده است. قدری گردش رفتیم، بقیه به بعد از ظهر موکول شد. سر ناهار بودم، بلافاصله گردش رفتیم. بسیار خوش گذشت. چهار ساعت طول کشید، ماشاء الله به این قدرت شاه. سر ناهار با وزیر خارجه{=اردشیر زاهدی} باز هم راجع به کارهای سفیر ما در واشینگتن{=هوشنگ انصاری}، صحبت کردم، زیر بار نرفت که با او اصلاح کند. گفتم این نافرمانیها یک روز روی سرت خراب میشود. به من خندید، بخصوص حالا که نیکسون انتخاب شده و میگوید دوست من است، خیلی متکبر شده، نمیداند دیر یا زود این حرفها بر باد رفتنیست.
سر شام بودم، بعد از شام قدری وضع وزیر خارجه را تشریح کردم و کسب تکلیف برای انصاری که حالا برای همین اصلاح کارهای خودش تهران آمده است، کردم. شاهنشاه با ناراحتی فرمودند: برود. فهمیدم کار وزیر خارجه زار است، کِی این امر منعکس شود، با خداست، ولی شاهنشاه از هیچ چیز نمی گذرند
.

📚#خاطرات_اسدالله_علم
🖌#امیر_اسدالله_علم
جلد 7 & صفحۀ 403 و 404
تهران، کتاب سرا
ویرایش از #علینقی_عالیخانی
جمعه & 1347/8/17 #هفدهم_آبان
❤5
با آن که امروز مصادف با وفات حضرت صادق و تعطیل بود، بازهم شرفیاب شدم. شاهنشاه را در دو مورد نگران یافتم، یکی در مورد سلامتی خودشان و دیگری کنفرانس ابوظبی که برای بررسی طرح عربستان سعودی جهت تقلیل قیمت نفت از کشورهای نفت خیز خلیج فارس تشکیل شده است. در مورد سلامتی خودشان عرض کردم این موضوع آلرژی پا و آلات تناسلی شاهنشاه چیز مهمی نیست، من هیچ نگرانی ندارم، ولی مهم این است که شاهنشاه را باید از دست این اطباء ایرانی که متأسفانه همان چیزی را که مدرسه خوانده اند مورد عمل قرار می دهند، تازه اگر آن را هم فهمیده باشند، نجات بدهم. نه تنها این کار را باید بکنم، شما باید در دست زیده ترین پزشکان جهانی باشید، با مزاج شاه که نمی شود شوخی کرد. من فلینگر اتریشی را که یک شارلاتان هم هست قبول ندارم. حالا که دونفر میلیز و ژان برنار شاهنشاه را معاینه کرده اند و کاملاً وارد بر احوال شما هستند یک پروگرام مراقبت دقیق باید تهیه بکنند، چه شما بخواهید و چه نخواهید. چون خیلی قوی و منطقی عرض کردم قبول فرمودند و قرار شد من پرفسور صفویان را که هم مذهبی و هم ناسیونالیست و هم طرف اعتماد آنهاست، بفرستم که این برنامه را تهیه کنند.{پاورقی👇🏼} قبول فرمودند.

{پاورقی}: هدف علم این بود که دست دکتر کریم آبادی پزشک مخصوص شاه را کوتاه و پرفسور صفویان را عملاً جانشین او کند و در این امر نیز موفق شد. پزشکان فرانسوی معالج شاه، از بی سوادی ایادی در حیرت افتاده و صریحاً خواسته بودند درمان شاه زیر نظر مستقیم پروفسور صفویان صورت گیرد.

📚#خاطرات_اسدالله_علم
🖌#امیر_اسدالله_علم
جلد 4 & صفحۀ 239 و 240
تهران، کتاب سرا
ویرایش از #علینقی_عالیخانی
یکشنبه & 1353/8/19
#نوزدهم_آبان
❤4
عصری برای وزیر فرهنگ عربستان سعودی مهمانی داشتم. قرارداد نهائی ساختمان دانشگاه طب رياض و بیمارستان آن جا را قرار است با ایشان امضاء کنیم. مقدمات از هر حيث فراهم است. این قرارداد {به}وسیلۀ دانشگاه پهلوی بسته می شود و یکی از کارهای اساسی و سیاسی ماست. بعد از قطع روابط [سیاسی] عربستان و مصر، سال قبل دانشگاههای مصر شاگردان سعودی را اخراج کردند. ما بر حسب {امر} شاهنشاه آنها را پذیرفتیم و در همین ضمن قرار دادیم که دانشگاه پهلوی در آن جا دانشکدۀ طب و یک بیمارستان مجهز بسازد. انگلیسیها خواستند رقابت بکنند، شکست خوردند، قدری هم ناراحت هستند، هنوز هم تلاش می کنند، بعضی شاهزادگان سعودی را تحریک و تحریض می کنند، ولی دیر است، کاری از پیش نمی برند.{154👇🏼}

{154}: تلاش ایران در این زمینه سرانجام با شکست رو به رو شد
.

📚#خاطرات_اسدالله_علم
🖌#امیر_اسدالله_علم
جلد 7 & صفحۀ 159
تهران، کتاب سرا
ویرایش از #علینقی_عالیخانی
یکشنبه & 1346/8/21 #بیست_و_یکم_آبان
👍4❤3
سپهبد حجت رئیس سازمان تربیت بدنی شکایت کرده بود که کار ساختمانهای بازیهای آسیایی که ۲۲ ماه دیگر باید در ایران برگزار شود پیشرفت ندارد. فرمودند: عین این امر را به وزارت آبادانی و مسکن، دفتر مخصوص کتباً ابلاغ کند، اگر کارهای ساختمانی بازیهای آسیایی پیشرفت نکند، وزیر آبادانی و مسکن{=کورس آموزگار} را به عنوان متمرّد از فرامین، محاکمه و تنبیه خواهیم کرد. من این را نوشتم که خواننده پایۀ قدرت شاهنشاه را بعدها بداند. خوشبختانه این قدرت در راه ترقی و اعتلاء کشور است وگرنه نمی دانم چه می شد.
فرمودند: به تشریفات بگو این چه کاری است که به روزنامه نویسهای خارجی که پیش من می آیند دستور می دهید، چه جور وارد اتاق شوید و چه جور تعظیم کنید؟ این چه حرکات است؟ چه اندازه احمق هستید.
... سر شام رفتم صحبت بر سر این بود که شاهنشاه می فرمودند: دیگر من روزنامه نگار خارجی نمی پذیرم و مصاحبه نمی کنم، مگر خودم آنها را خواسته باشم. بعد هم یک وزیر انگلیسی ضمن مصاحبه در تلویزیون بی بی سی و صحبت در خصوص دوگل گفته بود، از مردان کالیبر چرچیل و دوگل فقط شاه ایران باقی مانده اند. خوب شد من این موضوع را شنیده بودم، چون شاهنشاه می خواستند گفته شود، ولی نمی خواستند خودشان بفرمایند. من تعریف کردم
.

📚#خاطرات_اسدالله_علم
🖌#امیر_اسدالله_علم
جلد 2 & صفحۀ 393
تهران، کتاب سرا
ویرایش از #علینقی_عالیخانی
چهارشنبه & 1351/8/24
#بیست_و_چهارم_آبان
❤6👎1
ضمن سواری به والاحضرت همایونی برخورد کردم که با خواهرشان والاحضرت فرحناز بودند. ماشاء الله هر دو خوب سوار می شوند. نیم ساعتی والاحضرت را همراهی کردم، بعد جدا شدم. از اسب من خوششان آمد. عرض کردم هنوز دست شما قدرت ندارد که او را اداره کنید. انشاء الله دو سال دیگر میتوانید. گفتند: نه، دست من خیلی قوی است، حاضرم با تو پنجه بیندازم.
پسر کو ندارد نشان از پدر
تو بیگانه خوانش، نخوانش پسر
کی میتواند به شاه عرض کند که، نمی توانند فلان کار را بکنند؟ سر شام رفتم. خبری از عراق بود که تقریباً حکومت بعثی اولتیماتومی به کردها داده است. به عرض رساندم. فرمودند: فوری به کردها اطلاع بده که جواب را بگویند تا بدهیم در روزنامه های بیروت به چاپ برسد.
عصری هم به مناسبت روز ارتش روزی که اعلیحضرت رضاشاه کبیر به تشکیل ارتش نوین ایران فرمان داده اند - مجلس ضیافتی از طرف ستاد در باشگاه افسران بود. آن جا رفتم. صحبت تمام حاضرین و صحبتهای درگوشی، بر سر برکناری ارتشبد {فتح الله} مین باشیان{=فرمانده نیروی زمینی} که روز پنجشنبه برکنار شد، دور میزد. هر کس حدسی میزد. خیال می کردند من خبر قطعی دارم، من هم واقعاً خبر نداشتم، ولی کسی باور نمی کرد
...

📚#خاطرات_اسدالله_علم
🖌#امیر_اسدالله_علم
جلد 2 & صفحۀ 394
تهران، کتاب سرا
ویرایش از #علینقی_عالیخانی
جمعه & 1351/8/26 #بیست_و_ششم_آبان
❤3