عصری برای وزیر فرهنگ عربستان سعودی مهمانی داشتم. قرارداد نهائی ساختمان دانشگاه طب رياض و بیمارستان آن جا را قرار است با ایشان امضاء کنیم. مقدمات از هر حيث فراهم است. این قرارداد {به}وسیلۀ دانشگاه پهلوی بسته می شود و یکی از کارهای اساسی و سیاسی ماست. بعد از قطع روابط [سیاسی] عربستان و مصر، سال قبل دانشگاههای مصر شاگردان سعودی را اخراج کردند. ما بر حسب {امر} شاهنشاه آنها را پذیرفتیم و در همین ضمن قرار دادیم که دانشگاه پهلوی در آن جا دانشکدۀ طب و یک بیمارستان مجهز بسازد. انگلیسیها خواستند رقابت بکنند، شکست خوردند، قدری هم ناراحت هستند، هنوز هم تلاش می کنند، بعضی شاهزادگان سعودی را تحریک و تحریض می کنند، ولی دیر است، کاری از پیش نمی برند.{154👇🏼}
{154}: تلاش ایران در این زمینه سرانجام با شکست رو به رو شد.
📚#خاطرات_اسدالله_علم
🖌#امیر_اسدالله_علم
جلد 7 & صفحۀ 159
تهران، کتاب سرا
ویرایش از #علینقی_عالیخانی
یکشنبه & 1346/8/21 #بیست_و_یکم_آبان
{154}: تلاش ایران در این زمینه سرانجام با شکست رو به رو شد.
📚#خاطرات_اسدالله_علم
🖌#امیر_اسدالله_علم
جلد 7 & صفحۀ 159
تهران، کتاب سرا
ویرایش از #علینقی_عالیخانی
یکشنبه & 1346/8/21 #بیست_و_یکم_آبان
👍4❤3
سپهبد حجت رئیس سازمان تربیت بدنی شکایت کرده بود که کار ساختمانهای بازیهای آسیایی که ۲۲ ماه دیگر باید در ایران برگزار شود پیشرفت ندارد. فرمودند: عین این امر را به وزارت آبادانی و مسکن، دفتر مخصوص کتباً ابلاغ کند، اگر کارهای ساختمانی بازیهای آسیایی پیشرفت نکند، وزیر آبادانی و مسکن{=کورس آموزگار} را به عنوان متمرّد از فرامین، محاکمه و تنبیه خواهیم کرد. من این را نوشتم که خواننده پایۀ قدرت شاهنشاه را بعدها بداند. خوشبختانه این قدرت در راه ترقی و اعتلاء کشور است وگرنه نمی دانم چه می شد.
فرمودند: به تشریفات بگو این چه کاری است که به روزنامه نویسهای خارجی که پیش من می آیند دستور می دهید، چه جور وارد اتاق شوید و چه جور تعظیم کنید؟ این چه حرکات است؟ چه اندازه احمق هستید.
... سر شام رفتم صحبت بر سر این بود که شاهنشاه می فرمودند: دیگر من روزنامه نگار خارجی نمی پذیرم و مصاحبه نمی کنم، مگر خودم آنها را خواسته باشم. بعد هم یک وزیر انگلیسی ضمن مصاحبه در تلویزیون بی بی سی و صحبت در خصوص دوگل گفته بود، از مردان کالیبر چرچیل و دوگل فقط شاه ایران باقی مانده اند. خوب شد من این موضوع را شنیده بودم، چون شاهنشاه می خواستند گفته شود، ولی نمی خواستند خودشان بفرمایند. من تعریف کردم.
📚#خاطرات_اسدالله_علم
🖌#امیر_اسدالله_علم
جلد 2 & صفحۀ 393
تهران، کتاب سرا
ویرایش از #علینقی_عالیخانی
چهارشنبه & 1351/8/24
#بیست_و_چهارم_آبان
فرمودند: به تشریفات بگو این چه کاری است که به روزنامه نویسهای خارجی که پیش من می آیند دستور می دهید، چه جور وارد اتاق شوید و چه جور تعظیم کنید؟ این چه حرکات است؟ چه اندازه احمق هستید.
... سر شام رفتم صحبت بر سر این بود که شاهنشاه می فرمودند: دیگر من روزنامه نگار خارجی نمی پذیرم و مصاحبه نمی کنم، مگر خودم آنها را خواسته باشم. بعد هم یک وزیر انگلیسی ضمن مصاحبه در تلویزیون بی بی سی و صحبت در خصوص دوگل گفته بود، از مردان کالیبر چرچیل و دوگل فقط شاه ایران باقی مانده اند. خوب شد من این موضوع را شنیده بودم، چون شاهنشاه می خواستند گفته شود، ولی نمی خواستند خودشان بفرمایند. من تعریف کردم.
📚#خاطرات_اسدالله_علم
🖌#امیر_اسدالله_علم
جلد 2 & صفحۀ 393
تهران، کتاب سرا
ویرایش از #علینقی_عالیخانی
چهارشنبه & 1351/8/24
#بیست_و_چهارم_آبان
❤6👎1
ضمن سواری به والاحضرت همایونی برخورد کردم که با خواهرشان والاحضرت فرحناز بودند. ماشاء الله هر دو خوب سوار می شوند. نیم ساعتی والاحضرت را همراهی کردم، بعد جدا شدم. از اسب من خوششان آمد. عرض کردم هنوز دست شما قدرت ندارد که او را اداره کنید. انشاء الله دو سال دیگر میتوانید. گفتند: نه، دست من خیلی قوی است، حاضرم با تو پنجه بیندازم.
پسر کو ندارد نشان از پدر
تو بیگانه خوانش، نخوانش پسر
کی میتواند به شاه عرض کند که، نمی توانند فلان کار را بکنند؟ سر شام رفتم. خبری از عراق بود که تقریباً حکومت بعثی اولتیماتومی به کردها داده است. به عرض رساندم. فرمودند: فوری به کردها اطلاع بده که جواب را بگویند تا بدهیم در روزنامه های بیروت به چاپ برسد.
عصری هم به مناسبت روز ارتش روزی که اعلیحضرت رضاشاه کبیر به تشکیل ارتش نوین ایران فرمان داده اند - مجلس ضیافتی از طرف ستاد در باشگاه افسران بود. آن جا رفتم. صحبت تمام حاضرین و صحبتهای درگوشی، بر سر برکناری ارتشبد {فتح الله} مین باشیان{=فرمانده نیروی زمینی} که روز پنجشنبه برکنار شد، دور میزد. هر کس حدسی میزد. خیال می کردند من خبر قطعی دارم، من هم واقعاً خبر نداشتم، ولی کسی باور نمی کرد...
📚#خاطرات_اسدالله_علم
🖌#امیر_اسدالله_علم
جلد 2 & صفحۀ 394
تهران، کتاب سرا
ویرایش از #علینقی_عالیخانی
جمعه & 1351/8/26 #بیست_و_ششم_آبان
پسر کو ندارد نشان از پدر
تو بیگانه خوانش، نخوانش پسر
کی میتواند به شاه عرض کند که، نمی توانند فلان کار را بکنند؟ سر شام رفتم. خبری از عراق بود که تقریباً حکومت بعثی اولتیماتومی به کردها داده است. به عرض رساندم. فرمودند: فوری به کردها اطلاع بده که جواب را بگویند تا بدهیم در روزنامه های بیروت به چاپ برسد.
عصری هم به مناسبت روز ارتش روزی که اعلیحضرت رضاشاه کبیر به تشکیل ارتش نوین ایران فرمان داده اند - مجلس ضیافتی از طرف ستاد در باشگاه افسران بود. آن جا رفتم. صحبت تمام حاضرین و صحبتهای درگوشی، بر سر برکناری ارتشبد {فتح الله} مین باشیان{=فرمانده نیروی زمینی} که روز پنجشنبه برکنار شد، دور میزد. هر کس حدسی میزد. خیال می کردند من خبر قطعی دارم، من هم واقعاً خبر نداشتم، ولی کسی باور نمی کرد...
📚#خاطرات_اسدالله_علم
🖌#امیر_اسدالله_علم
جلد 2 & صفحۀ 394
تهران، کتاب سرا
ویرایش از #علینقی_عالیخانی
جمعه & 1351/8/26 #بیست_و_ششم_آبان
❤3
عرض کردم: دیشب در باشگاه افسران مین باشیان فرمانده برکنار شدۀ نیروی زمینی، از من وقت میخواست که امروز مرا ببیند. فرمودند: مانع ندارد. عرض کردم: ممکن است بپرسم تقصیرش چه بود؟ فرمودند مردکۀ احمق به وزیر دارایی{=جمشید آموزگار} که مأمور کرده بودم حقوق سیویلها و افسران را مقایسه بکند، گفته است در این مورد که ارتش به کارمندان خود خرج سفر میدهد و آنها را برای معالجه به خارج می فرستد، زیاد حساب بکنند، زیرا این مبالغ چیزی نیست؛ افسران که مثل والاحضرت اشرف خرج نمی کنند! به این مردکه بگو، تو دیگر چه میگویی که دویست هزار تومان باخت قمارت را من از جیب خودم داده ام. من واقعاً تعجب کردم. بعد سؤال فرمودند که در مورد برکناری او در باشگاه چه صحبت می شد؟ عرض کردم بعضی می گفتند به علت پرحرفی و حق او بود. بعضی می گفتند به علت این که با آمریکاییها زیاد آمیزش داشت برکنار شد، بعضی می گفتند به علت قماربازی و تنبلی، بعضی می گفتند به علت این که در اضافه کردن حقوق افسران پافشاری بی مورد می کرده از کار برکنار شد، حالا من به او چه بگویم؟ فرمودند: بگو مردکه نه عقل داری و نه اختیار زبانت را داری، باز فرمودند: ولی افسر بیسوادی نبود، برای کار خودش مناسب بود...
بعد از ظهر منزل ماندم. مین باشیان دیدنم آمد. یک ساعت مهملات گفت. چیزی دستگیرم نشد. اصولاً مرد رقاص آرتیستی است برای من حکایت کرد که شاهنشاه او را احضار فرموده اند و به او گفته اند که می دانستم رقاص و آرتیست هستی ولی نمی دانستم این قدر بی عقل و نفهم هستی، هیچ وقت شاهنشاه به این شدت مطلبی را ادا نمی فرمایند، قطعاً خیلی عصبانی بوده اند و از یک گزارش وزیر دارایی ممکن نیست این قدر برافروخته شوند، الّا این که زمینه های دیگری داشته باشد. در خارک که بودیم در مورد حقوق افسران و سیویل ها، سر شام خیلی بی ادبانه حرف زد. من همان وقت فهمیدم که شاه برافروخته شدند، ولی به روی خود نیاوردند، فرمودند: آخر این همه امتیاز می دهیم که هر گروهبانی اگر ناخوش شد به اروپا برود و معالجه شود، پس به کجا می رود؟ او در جواب عرض میکرد {مگر} در سال چند گروهبان و افسر می فرستیم؟ اگر مخارج این عده را بر گروهبانها و افسران تقسیم کنیم، به هر افسر ۱۹ ریال می رسد! شاهنشاه می فرمودند: منظور حصول اطمینان و امید در آنهاست، نه این که این کار را به ریال بسنجیم..... او پافشاری میکرد که این طور نیست..... ارتشبد [غلام علی] اویسی فرمانده ژاندارمری، فرمانده نیروی زمینی شد و سپهبد ضرغام، فرمانده ارتش سوم، فرمانده ژاندارمری شد.
📚#خاطرات_اسدالله_علم
🖌#امیر_اسدالله_علم
جلد 2 & صفحۀ 395 و 396
تهران، کتاب سرا
ویرایش از #علینقی_عالیخانی
شنبه & 1351/8/27
#خاطره #خاطرات_روزانه #بیست_و_هفتم_آبان
بعد از ظهر منزل ماندم. مین باشیان دیدنم آمد. یک ساعت مهملات گفت. چیزی دستگیرم نشد. اصولاً مرد رقاص آرتیستی است برای من حکایت کرد که شاهنشاه او را احضار فرموده اند و به او گفته اند که می دانستم رقاص و آرتیست هستی ولی نمی دانستم این قدر بی عقل و نفهم هستی، هیچ وقت شاهنشاه به این شدت مطلبی را ادا نمی فرمایند، قطعاً خیلی عصبانی بوده اند و از یک گزارش وزیر دارایی ممکن نیست این قدر برافروخته شوند، الّا این که زمینه های دیگری داشته باشد. در خارک که بودیم در مورد حقوق افسران و سیویل ها، سر شام خیلی بی ادبانه حرف زد. من همان وقت فهمیدم که شاه برافروخته شدند، ولی به روی خود نیاوردند، فرمودند: آخر این همه امتیاز می دهیم که هر گروهبانی اگر ناخوش شد به اروپا برود و معالجه شود، پس به کجا می رود؟ او در جواب عرض میکرد {مگر} در سال چند گروهبان و افسر می فرستیم؟ اگر مخارج این عده را بر گروهبانها و افسران تقسیم کنیم، به هر افسر ۱۹ ریال می رسد! شاهنشاه می فرمودند: منظور حصول اطمینان و امید در آنهاست، نه این که این کار را به ریال بسنجیم..... او پافشاری میکرد که این طور نیست..... ارتشبد [غلام علی] اویسی فرمانده ژاندارمری، فرمانده نیروی زمینی شد و سپهبد ضرغام، فرمانده ارتش سوم، فرمانده ژاندارمری شد.
📚#خاطرات_اسدالله_علم
🖌#امیر_اسدالله_علم
جلد 2 & صفحۀ 395 و 396
تهران، کتاب سرا
ویرایش از #علینقی_عالیخانی
شنبه & 1351/8/27
#خاطره #خاطرات_روزانه #بیست_و_هفتم_آبان
❤3🤣1
صبح شرفیاب شدم. کار زیادی نداشتم، ولی اوّل شاهنشاه گله فرمودند که #باران کم بارید و در سایر نقاط کشور هم نبوده است. من چه تقصیر دارم؟ اوقات شاه از این بابت تلخ بود.
📚#خاطرات_اسدالله_علم
🖌#امیر_اسدالله_علم
جلد 3 & صفحۀ 255
تهران، کتاب سرا
ویرایش از #علینقی_عالیخانی
دوشنبه & 1352/8/28 #بیست_و_هشتم_آبان
📚#خاطرات_اسدالله_علم
🖌#امیر_اسدالله_علم
جلد 3 & صفحۀ 255
تهران، کتاب سرا
ویرایش از #علینقی_عالیخانی
دوشنبه & 1352/8/28 #بیست_و_هشتم_آبان
❤4👍2😢2
از صبح ساعت ۸ تا ۱۰ در خصوص اتمام کنترات {شبکۀ مخابرات سراسری} کمیسیون داشتم. بعد شرفیاب شدم. جریان را به اختصار به عرض رساندم. کارهای خیلی جزئی دیگری هم بود که عرض کردم. شاهنشاه فرمودند: چه قدر کار کم است. ماشاء الله از این علاقه به #کار. عرض کردم متأسفانه آثار پیری در من پیدا شده، چند شب است چشمم درد می کند، نمیتوانم کار کنم. فرمودند: ویتامین A زیاد بخور، ضمناً فرمودند: من هم چند روز است هیچ علاقه به #زن ندارم، مثل این است که آثار پیری در من هم پیدا می شود.
بعد از ظهر باز با اعضای کنسرسیوم نصب شبکۀ مخابرات سراسری و رئیس سازمان برنامه و وزیر پست و تلگراف و مشاورین آمریکایی کمیسیون داشتم. چهار ساعت طول کشید. بعد رفتم والاحضرت #شهناز را دیدم. بیچاره دختر نمی داند چه می خواهد و چه می خواهد بکند. خیلی متأسفم، از یک طرف مورد بی مهری پدر و از طرف دیگر گرفتار!
📚#خاطرات_اسدالله_علم
🖌#امیر_اسدالله_علم
جلد 1 & صفحۀ 300
تهران، کتاب سرا
ویرایش از #علینقی_عالیخانی
پنجشنبه & 1348/8/29 #بیست_و_نهم_آبان
بعد از ظهر باز با اعضای کنسرسیوم نصب شبکۀ مخابرات سراسری و رئیس سازمان برنامه و وزیر پست و تلگراف و مشاورین آمریکایی کمیسیون داشتم. چهار ساعت طول کشید. بعد رفتم والاحضرت #شهناز را دیدم. بیچاره دختر نمی داند چه می خواهد و چه می خواهد بکند. خیلی متأسفم، از یک طرف مورد بی مهری پدر و از طرف دیگر گرفتار!
📚#خاطرات_اسدالله_علم
🖌#امیر_اسدالله_علم
جلد 1 & صفحۀ 300
تهران، کتاب سرا
ویرایش از #علینقی_عالیخانی
پنجشنبه & 1348/8/29 #بیست_و_نهم_آبان
❤2👍1
عرض کردم: دیروز سفیر عربستان سعودی برای شکار ولیعهد سعودی که من گفته بودم میتواند بیاید و از امتیازات والاحضرت های ایران برخوردار باشد، خیلی عجز و لابه داشت که حالا تو می گویی نمی تواند هوبره شکار کند، آبروی من می رود و دچار محظور شدید شده ام. به او گفتم این امتیاز را خود والاحضرت های ایران هم ندارند. ما شکار هوبره را برای سه سال قدغن کرده ایم و اجازه نمی دهیم. گفت آخر من گفته ام. {به شاهنشاه عرض کردم} حالا اجازه بفرمایید چند عددی فقط با باز شکار کند که آبروی غلام هم کم و بیش می رود، چون روز اولی که به او گفتم، خودم هم نمی دانستم که این شکار قدغن است. فرمودند: می خواستی بدانی، حالا بگو من اشتباه کرده ام. باری دیگر راهی نمانده است.
.....
چون تعطیل بود، من پیش دوستم رفتم و دو سه ساعتی با او گذراندم:
هر وقت خوش که دست دهد مغتنم شمار
کس را وقوف نیست که پایان کار چیست
دوست من از اصفهان به جزیرۀ کیش رفته بود، دیشب برگشت.
📚#خاطرات_اسدالله_علم
🖌#امیر_اسدالله_علم
جلد 5 & صفحۀ 359 و 360
تهران، کتاب سرا
ویرایش از #علینقی_عالیخانی
دوشنبه & 1352/8/30 #سی_ام_آبان
.....
چون تعطیل بود، من پیش دوستم رفتم و دو سه ساعتی با او گذراندم:
هر وقت خوش که دست دهد مغتنم شمار
کس را وقوف نیست که پایان کار چیست
دوست من از اصفهان به جزیرۀ کیش رفته بود، دیشب برگشت.
📚#خاطرات_اسدالله_علم
🖌#امیر_اسدالله_علم
جلد 5 & صفحۀ 359 و 360
تهران، کتاب سرا
ویرایش از #علینقی_عالیخانی
دوشنبه & 1352/8/30 #سی_ام_آبان
❤5👍1😁1
بعد راجع به زد و بند با خارجی فرمودند. رو به #شریف_امامی کردند که آن روزها که شما نخست وزیر بودید و می گفتید آمریکاییها دارند امینی را می آورند، من باور نمی کردم. بعد که استعفاء کردید و رفتید، معلوم شد که همین طور است. اصولاً کندی به من می گفت دو نخست وزیر بزرگ و مهم در جهان هستند، یکی نخست وزیر شما{=علی امینی} و یکی هم کارامانلیس در یونان، و راجع به امینی که حتی آمریکاییها می گفتند آخرین امید ایران است. من در این جا فقط گوش می دادم و به قیافۀ هویدا خیره شده بودم و در دلم می گفتم (در تأیید فرمایشات شاهنشاه، اگر شریف امامی از زد و بند خارجی نترسیده بود، چه طور می توانستند او را ساقط کنند؟ با کشته شدن یک معلم داد و فریاد راه انداختن، آقا ترسیدند و جا زدند و شاهنشاه یک وقت دیگر به من فرموده بودند که از ترس داشت گریه می کرد. بعد آمریکاییها بعد از امینی که من نخست وزیر شدم) ابتدا خواستند مرا هم با این داد و فریادها بیندازند. به شاهنشاه عرض کردم اسلحه و قدرت در دست من است، چه طور تسلیم بشوم؟ البته به ظاهر اغتشاش کنندگان{= حوادث 15 خرداد} بودند، ولی من مقاومت کردم. جاده ها صاف شد و همه چیز و حتی قدرت #آخوند، که به نظر من بزرگترین کار دولت من بود، درهم نوردیده شد. بعد خود شاهنشاه فرمودند استعفاء کن، با دل و قلب اطاعت کردم. ولی موقعی بود که دیگر هیچ از این جریانات اثر و خبری نبود.
📚#خاطرات_اسدالله_علم
🖌#امیر_اسدالله_علم
جلد 3 & صفحۀ 264
تهران، کتاب سرا
ویرایش از #علینقی_عالیخانی
پنجشنبه & 1352/9/1 #اول_آذر
📚#خاطرات_اسدالله_علم
🖌#امیر_اسدالله_علم
جلد 3 & صفحۀ 264
تهران، کتاب سرا
ویرایش از #علینقی_عالیخانی
پنجشنبه & 1352/9/1 #اول_آذر
❤3👍1
فرمودند: دفتر مخصوص امریّه بنویسد که دودی که کارخانجات صنعتی در اصفهان و شیراز و سایر شهرها درست می کنند، باید تصفیه نمایند. فرمودند: من دیروز برای تفریح با هواپیمای جت استار خودم روی این دو شهر پرواز کردم، یک پرده #دود ، کارخانه های سیمان به این شهرها فرستاده بودند. حتی کارخانۀ ذوب آهن آریامهر{=ذوب آهن اصفهان} هم یک پرده دود غلیظ روی شهر {کارگران}... فرستاده بود. فرمودند: ابلاغ کن باید برنامه بدهند و به من بگویند چه روزی تمام می شود که دوباره بروم ببینم. ماشاء الله به این علاقۀ شاه...
📚#خاطرات_اسدالله_علم
🖌#امیر_اسدالله_علم
جلد 2 & صفحۀ 400
تهران، کتاب سرا
ویرایش از #علینقی_عالیخانی
جمعه & 1352/9/2 #دوم_آذر
📚#خاطرات_اسدالله_علم
🖌#امیر_اسدالله_علم
جلد 2 & صفحۀ 400
تهران، کتاب سرا
ویرایش از #علینقی_عالیخانی
جمعه & 1352/9/2 #دوم_آذر
❤7👍1
من در بین شرفیابی ها به اندازۀ مجموعاً پنج دقیقه شرفیاب شدم. شاهنشاه چند تلگراف و دستخط را باید توشیح می فرمودند. باز هم قرقر شاهنشاه از نیامدن باران در سایر نقاط کشور بلند بود. رئیس دفتر مخصوص قبل از ورود یکی از سفرا عرض کرد که از شیراز خبر می دهند، ابرهای سیاه خوبی نزدیک می شود. شاهنشاه آن قدر بلند و با عصبانیت خندیدند که سفیری که نزدیک تالار می آمد، قدری ناراحت شد، خیال می کرد به او می خندند (خیال می کنم سفیر بلغارستان بود.)
بعد از ظهر سفیر چین کمونیست را پذیرفتم. تشکر چوئن لای{=نخست وزیر چین} را از اقدامات ایران که باعث قبولی چین کمونیست در فدراسیون بازیهای المپیک شده است، آورده بود. به او گفتم این ابتدای همکاری ماست. ما بعدها باید در همۀ زمینه ها اقدامات مشترک بکنیم، چون منافع مشترک زیاد داریم امنیت خلیج فارس و اقیانوس هند، منافع تجارتی منافع بین المللی در {سازمان ملل} .U.N و غیره... همه را تصدیق کرد.
📚#خاطرات_اسدالله_علم
🖌#امیر_اسدالله_علم
جلد 3 & صفحۀ 265 و 266
تهران، کتاب سرا
ویرایش از #علینقی_عالیخانی
شنبه & 1352/9/3 #سوم_آذر
بعد از ظهر سفیر چین کمونیست را پذیرفتم. تشکر چوئن لای{=نخست وزیر چین} را از اقدامات ایران که باعث قبولی چین کمونیست در فدراسیون بازیهای المپیک شده است، آورده بود. به او گفتم این ابتدای همکاری ماست. ما بعدها باید در همۀ زمینه ها اقدامات مشترک بکنیم، چون منافع مشترک زیاد داریم امنیت خلیج فارس و اقیانوس هند، منافع تجارتی منافع بین المللی در {سازمان ملل} .U.N و غیره... همه را تصدیق کرد.
📚#خاطرات_اسدالله_علم
🖌#امیر_اسدالله_علم
جلد 3 & صفحۀ 265 و 266
تهران، کتاب سرا
ویرایش از #علینقی_عالیخانی
شنبه & 1352/9/3 #سوم_آذر
❤9👍2
صبح شرفیاب شدم. کارهای جاری را عرض کردم، منجمله پولی که باید برای پادشاه افغانستان برسانیم (ماهیانه ده هزار دلار) از بودجۀ سرّی دولت باید بگیریم. فرمودند: بلی! ولی دولت نباید بداند. اصولاً هیچ کس غیر از تو و انصاری{=علینقی سعید انصاری} سفیر ما در رم نباید بداند.
مدتی باز در مورد فریده خانم مادر زنشان صحبت فرمودند. اصولاً شاه از خاله زنک بازی خسته شده اند. هر چه هم من می خواهم به شوخی برگزار کنم، ممکن نمی شود. اوامر روز پنجشنبه شاه هم صریحاً متوجه علیاحضرت شهبانوست، که ممکن است زیاد تحت تأثیر حرف این و آن قرار بگیرند که در آن صورت باید ارتش مداخله در کار بکند.
📚#خاطرات_اسدالله_علم
🖌#امیر_اسدالله_علم
جلد 3 & صفحۀ 267
تهران، کتاب سرا
ویرایش از #علینقی_عالیخانی
یکشنبه & 1352/9/4 #چهارم_آذر
مدتی باز در مورد فریده خانم مادر زنشان صحبت فرمودند. اصولاً شاه از خاله زنک بازی خسته شده اند. هر چه هم من می خواهم به شوخی برگزار کنم، ممکن نمی شود. اوامر روز پنجشنبه شاه هم صریحاً متوجه علیاحضرت شهبانوست، که ممکن است زیاد تحت تأثیر حرف این و آن قرار بگیرند که در آن صورت باید ارتش مداخله در کار بکند.
📚#خاطرات_اسدالله_علم
🖌#امیر_اسدالله_علم
جلد 3 & صفحۀ 267
تهران، کتاب سرا
ویرایش از #علینقی_عالیخانی
یکشنبه & 1352/9/4 #چهارم_آذر
❤5👍1
صبح شرفیاب شدم. مطلب زیادی نداشتم. مدتی صحبت والاحضرت شهناز بود. وضع مالی ایشان را عرض می کردم. بیچاره دختر چیزی هم ندارد. باز شاهنشاه عصبانی شدند. قرار بود ایشان با جهانبانی به آمریکا برود. شاهنشاه فرمودند: باید در ژنو توقف کنند و هیچ جا نروند، در این صورت من اجازه می دهم که با هم بروند. در غیراین صورت تمام امتیازات شهناز را می گیرم. حسابی هم در بانک سویس دارد که قدری پول آن جا ذخیره است ـ - خیلی خیلی کم - آن هم باید با امضای شاهنشاه پرداخت شود، بنابراین، هیچ!
ناهار، ملکۀ سابق آلبانی یعنی زن زغّو و پسرش [لکا] Leka {آخرین} پادشاه آلبانی{1} مهمان شاهنشاه بودند، من هم بودم....
پیش والاحضرت شهناز رفتم و مطلب را به ایشان عرض کردم. بچه خیلی ناراحت شد. جهانبانی هم بود. قدری خُل است. با هم تصمیم #فرار در حضور من گرفتند. من عرض کردم این هیپی گری و امثال آن تا وقتی خوب است که آدم شکم سیری بتواند فراهم بکند، در غیر آن صورت اگر گرسنگی بیاید، انسان #عشق را فراموش می کند! به هر صورت عرایض من به خرج نرفت.
{1} لِکا نمایندۀ یک شرکت اروپایی سازندۀ لوازم سنگین ساختمانی از قبیل جرثقیل بود.
📚#خاطرات_اسدالله_علم
🖌#امیر_اسدالله_علم
جلد 1 & صفحۀ 305
تهران، کتاب سرا
ویرایش از #علینقی_عالیخانی
سه شنبه & 1348/9/5
#پنجم_آذر
ناهار، ملکۀ سابق آلبانی یعنی زن زغّو و پسرش [لکا] Leka {آخرین} پادشاه آلبانی{1} مهمان شاهنشاه بودند، من هم بودم....
پیش والاحضرت شهناز رفتم و مطلب را به ایشان عرض کردم. بچه خیلی ناراحت شد. جهانبانی هم بود. قدری خُل است. با هم تصمیم #فرار در حضور من گرفتند. من عرض کردم این هیپی گری و امثال آن تا وقتی خوب است که آدم شکم سیری بتواند فراهم بکند، در غیر آن صورت اگر گرسنگی بیاید، انسان #عشق را فراموش می کند! به هر صورت عرایض من به خرج نرفت.
{1} لِکا نمایندۀ یک شرکت اروپایی سازندۀ لوازم سنگین ساختمانی از قبیل جرثقیل بود.
📚#خاطرات_اسدالله_علم
🖌#امیر_اسدالله_علم
جلد 1 & صفحۀ 305
تهران، کتاب سرا
ویرایش از #علینقی_عالیخانی
سه شنبه & 1348/9/5
#پنجم_آذر
👍3❤1
... شب منزل [بانو فریده دیبا] مادر علیاحضرت شهبانو به شام مهمان بودیم. پادشاه سابق آلبانی هم بود، با مادر و عمه اش، بیچاره دنبال یک [معامله] Business است که یک شاهی سنّاری گیر بیاورد. شاهنشاه امر فرمودند به او کمک شود.
📚#خاطرات_اسدالله_علم
🖌#امیر_اسدالله_علم
جلد 1 & صفحۀ 306
تهران، کتاب سرا
ویرایش از #علینقی_عالیخانی
پنجشنبه & 1348/9/6 #ششم_آذر
📚#خاطرات_اسدالله_علم
🖌#امیر_اسدالله_علم
جلد 1 & صفحۀ 306
تهران، کتاب سرا
ویرایش از #علینقی_عالیخانی
پنجشنبه & 1348/9/6 #ششم_آذر
😁2👍1😢1
امشب شاهنشاه اظهار مرحمت فرمودند و شام به منزل دخترم آمدند. خیلی لطف زیادی بود، بسیار هم خوش گذشت، ولی شهبانو خوشحال نبودند. ضمن مهمانی علیاحضرت فرمودند، گرچه این جا به ما خوش میگذرد ولی هیچ جا کیفیت ایوان باغ ارم در شیراز را ندارد. عرض کردم حالا که دو اتاق بسیار شیک و عالی برای شما در آن جا می سازم که انشاء الله در آتیه بیشتر خوش بگذرد. شاهنشاه فرمودند: تو که عوض خواهی شد و دیگر رئیس دانشگاه نخواهی بود. عرض کردم میدانم، ولی به هر صورت منزل برای اعلیحضرت همایونیست و می ماند، من که اهمیت ندارم. علیاحضرت برآشفتند و به اعلیحضرت فرمودند چرا هر جا که درست میشود خرابش میکنید، چرا علم را بر می دارید؟ فرمودند: علم دیگر با این همه کار که این جا دارد نمی رسد. من فرمایش شاهنشاه را تصدیق کردم ولی دلیل این کار را خودم میدانم! اواخر ایامی که حسب الامر شاهنشاه نخست وزیر بودم، بعد از همۀ جنگها که با آخوند و مرتجع و توده[ای] و چپی کرده بودیم، در نهایت موفقیت بودیم و برنامه های انقلابی شاهنشاه با نهایت قدرت به نتیجه رسیده بود. همۀ مردم هم بعد از کابینۀ [علی] امینی که عملاً همۀ کارها را به حال رکود انداخته بود و همه شناخته بودند که نوکر آمریکاییهاست،{161} از جریان کارها راضی بودند. خزانه هم معمور بود. هیچ کس خیال نمیکرد دولت رفتنی باشد، مگر خودم، و همین طور هم بود. یک شب که در نهایت خوشحالی هیئت دولت داشتیم، من احضار شدم برای شام و بعد تکلیف به استعفا فرمودند که فوری اطاعت شد و خیلی طرف توجه قرار گرفت. خود شاهنشاه هم تصور نمی فرمودند به این آسانی مطلب را هضم کنم، ولی من منتظر بودم و دلیلش را هم خودم میدانستم، زیرا "الملک عقیم" به هر صورت بعد از من [حسنعلی] منصور آمد و آن قدر ثقیل الهضم برای مردم بود که کشته شد، یعنی او را ترور کردند. این مسائل را در خاطرات دیگرم تجزیه و تحلیل خواهم کرد، یعنی در خاطرات نخست وزیری و قبل از آن. اما این مطالب را مینویسم، نه برای این است که ناراضی هستم. شاه را دوست میدارم و او را تا حد پرستش دوست دارم. وجودش برای کشور مغتنم است. بالأخره واقعاً در این مقام یکّه است. اینها که مینویسم درس تاریخ است و غیر قابل اجتناب، زیرا جبر قدرت و تاریخ است.
{161} چنین اتهامی به علی امینی بی پایه و بازتاب ناخورسندی شاه از اوست. رفتار امینی که در دوران نخست وزیری خود کوشید از مداخلۀ شاه در کارها بکاهد، از دید این یک نابخشودنی بود. ن. ک به «یادداشتهای علم»، ج ۱، مقدمۀ ویراستار صص ۳۳-۳۵
📚#خاطرات_اسدالله_علم
🖌#امیر_اسدالله_علم
جلد 1 & صفحۀ 169 و 170
تهران، کتاب سرا
ویرایش از #علینقی_عالیخانی
سه شنبه & 1346/9/7
#هفتم_آذر
{161} چنین اتهامی به علی امینی بی پایه و بازتاب ناخورسندی شاه از اوست. رفتار امینی که در دوران نخست وزیری خود کوشید از مداخلۀ شاه در کارها بکاهد، از دید این یک نابخشودنی بود. ن. ک به «یادداشتهای علم»، ج ۱، مقدمۀ ویراستار صص ۳۳-۳۵
📚#خاطرات_اسدالله_علم
🖌#امیر_اسدالله_علم
جلد 1 & صفحۀ 169 و 170
تهران، کتاب سرا
ویرایش از #علینقی_عالیخانی
سه شنبه & 1346/9/7
#هفتم_آذر
❤3
عرض کردم رئیس جدید دانشگاه آریامهر، دکتر حسین نصر، امروز برای کارهای خود پیش من آمده بود. مطلب عجیبی میگفت که باعث تعجب چاکر شد. یکی این که بین دانشجویان فقر زیاد است، دیگر این که مسلمانهای قشری متعصب هم زیاد است. فرمودند: این مسلمانهای قشری متعصب به طور قطع کمونیست هستند، ولی به ظاهر مسلمان قشری جلوه میکنند. آنها که اینها را اداره میکنند، مردمان خیلی باهوش و عمیقی هستند و حالا مارکسیسم اسلامی را مطرح کرده اند. بگو خیلی خیلی در این زمینه مطالعه و احتیاط بکند.
عرض کردم دادستان ژنو اعلامیۀ نهائی دائر بر بیگناهی امیر هوشنگ{دولّو} می دهد. فرمودند: ترتیبی بده که زودتر عملی شود و تا علیاحضرت در زوریخ هستند، در روزنامه های سویس در بیاید، چون پارسال این پیش آمد را علیاحضرت به من خیلی سرزنش کردند. حالا ببینند قضایا به این سادگی نیست و بفهمند...
📚#خاطرات_اسدالله_علم
🖌#امیر_اسدالله_علم
جلد 2 & صفحۀ 401
تهران، کتاب سرا
ویرایش از #علینقی_عالیخانی
چهارشنبه & 1351/9/8
#هشتم_آذر
عرض کردم دادستان ژنو اعلامیۀ نهائی دائر بر بیگناهی امیر هوشنگ{دولّو} می دهد. فرمودند: ترتیبی بده که زودتر عملی شود و تا علیاحضرت در زوریخ هستند، در روزنامه های سویس در بیاید، چون پارسال این پیش آمد را علیاحضرت به من خیلی سرزنش کردند. حالا ببینند قضایا به این سادگی نیست و بفهمند...
📚#خاطرات_اسدالله_علم
🖌#امیر_اسدالله_علم
جلد 2 & صفحۀ 401
تهران، کتاب سرا
ویرایش از #علینقی_عالیخانی
چهارشنبه & 1351/9/8
#هشتم_آذر
❤3👍2👏2👎1
صبح شرفیاب شدم. بیشتر کارهای جاری را عرض کردم، به اضافۀ مذاکراتی که با والاحضرت شاهدخت شهناز کرده بودم و بالاخره ایشان قبول کردند که همان طور که ارادۀ شاهنشاه است فعلاً به ژنو بروند و عروسی هم نکنند. عرض کردم: امر مبارک را ابلاغ کردم و قبول فرمودند. (میخواستم از خاطر شاه زنگ کدورت از دختر تا اندازه ای زدوده شود). بعد تعریف کردم که مذاکراتی هم برای دو ساعت داشتیم. فرمودند: وقتی امر مرا ابلاغ میکنی، دیگر مذاکرات بیجاست. نتوانستم عرض کنم اگر مذاکرات نبود امر مبارک اجرا نمی شد و به افتضاح می کشید، چون قبلاً به منظور ملایم شدن شاهنشاه عرض کرده بودم، امر مبارک را فوری اطاعت کردند. به هر حال لازمۀ صداقت و خدمتگزاری من این است که کارها را به انجام برسانم، نه آن که خدمات خودم را به رخ بکشم.
حافظ وظيفۀ تو دعا گفتن است و بس
در فکر آن مباش که نشنید یا شنید
اردشیر زاهدی وزیر خارجه برای فردا شب دعوتی به شام از شاهنشاه و پادشاه سابق آلبانی کرده بود. عرض کردم مصادف با شب وفات حضرت علی است، شگون ندارد. به علاوه با این همه سرباز و درجه دار متعصب نادان کار خطرناکی است. فرمودند: درست میگویی، بگو شب مهمانی را تغییر بدهد. به اردشیر گفتم. خیلی ناراحت شد.
شام پیش والاحضرت شاهدخت فاطمه بودیم. شاهنشاه باز هم از مقالۀ فینانشال تایمز ناراحت بودند، در عین حال می فرمودند چه اهمیتی دارد؟ عرض کردم اگر اهمیتی ندارد چرا این قدر صحبتش را می فرمایید؟ دیگر چیزی نفرمودند. بد کردم عرض کردم، چون نخست وزیر هم حضور داشت...
📚#خاطرات_اسدالله_علم
🖌#امیر_اسدالله_علم
جلد 5 & صفحۀ 309 و 310
تهران، کتاب سرا
ویرایش از #علینقی_عالیخانی
یکشنبه & 1348/9/9
#نهم_آذر
حافظ وظيفۀ تو دعا گفتن است و بس
در فکر آن مباش که نشنید یا شنید
اردشیر زاهدی وزیر خارجه برای فردا شب دعوتی به شام از شاهنشاه و پادشاه سابق آلبانی کرده بود. عرض کردم مصادف با شب وفات حضرت علی است، شگون ندارد. به علاوه با این همه سرباز و درجه دار متعصب نادان کار خطرناکی است. فرمودند: درست میگویی، بگو شب مهمانی را تغییر بدهد. به اردشیر گفتم. خیلی ناراحت شد.
شام پیش والاحضرت شاهدخت فاطمه بودیم. شاهنشاه باز هم از مقالۀ فینانشال تایمز ناراحت بودند، در عین حال می فرمودند چه اهمیتی دارد؟ عرض کردم اگر اهمیتی ندارد چرا این قدر صحبتش را می فرمایید؟ دیگر چیزی نفرمودند. بد کردم عرض کردم، چون نخست وزیر هم حضور داشت...
📚#خاطرات_اسدالله_علم
🖌#امیر_اسدالله_علم
جلد 5 & صفحۀ 309 و 310
تهران، کتاب سرا
ویرایش از #علینقی_عالیخانی
یکشنبه & 1348/9/9
#نهم_آذر
❤6