خاطرات اسدالله علم
1.22K subscribers
1.75K photos
9 files
3 links
Khaterat.Asadollah.Alam
Download Telegram
عرض کردم: دیروز سفیر عربستان سعودی برای شکار ولیعهد سعودی که من گفته بودم میتواند بیاید و از امتیازات والاحضرت های ایران برخوردار باشد، خیلی عجز و لابه داشت که حالا تو می گویی نمی تواند هوبره شکار کند، آبروی من می رود و دچار محظور شدید شده ام. به او گفتم این امتیاز را خود والاحضرت های ایران هم ندارند. ما شکار هوبره را برای سه سال قدغن کرده ایم و اجازه نمی دهیم. گفت آخر من گفته ام. {به شاهنشاه عرض کردم} حالا اجازه بفرمایید چند عددی فقط با باز شکار کند که آبروی غلام هم کم و بیش می رود، چون روز اولی که به او گفتم، خودم هم نمی دانستم که این شکار قدغن است. فرمودند: می خواستی بدانی، حالا بگو من اشتباه کرده ام. باری دیگر راهی نمانده است.
.....
چون تعطیل بود، من پیش دوستم رفتم و دو سه ساعتی با او گذراندم:
هر وقت خوش که دست دهد مغتنم شمار
کس را وقوف نیست که پایان کار چیست
دوست من از اصفهان به جزیرۀ کیش رفته بود، دیشب برگشت
.

📚#خاطرات_اسدالله_علم
🖌#امیر_اسدالله_علم
جلد 5 & صفحۀ 359 و 360
تهران، کتاب سرا
ویرایش از #علینقی_عالیخانی
دوشنبه & 1352/8/30 #سی_ام_آبان
❤5👍1😁1
بعد راجع به زد و بند با خارجی فرمودند. رو به #شریف_امامی کردند که آن روزها که شما نخست وزیر بودید و می گفتید آمریکاییها دارند امینی را می آورند، من باور نمی کردم. بعد که استعفاء کردید و رفتید، معلوم شد که همین طور است. اصولاً کندی به من می گفت دو نخست وزیر بزرگ و مهم در جهان هستند، یکی نخست وزیر شما{=علی امینی} و یکی هم کارامانلیس در یونان، و راجع به امینی که حتی آمریکاییها می گفتند آخرین امید ایران است. من در این جا فقط گوش می دادم و به قیافۀ هویدا خیره شده بودم و در دلم می گفتم (در تأیید فرمایشات شاهنشاه، اگر شریف امامی از زد و بند خارجی نترسیده بود، چه طور می توانستند او را ساقط کنند؟ با کشته شدن یک معلم داد و فریاد راه انداختن، آقا ترسیدند و جا زدند و شاهنشاه یک وقت دیگر به من فرموده بودند که از ترس داشت گریه می کرد. بعد آمریکاییها بعد از امینی که من نخست وزیر شدم) ابتدا خواستند مرا هم با این داد و فریادها بیندازند. به شاهنشاه عرض کردم اسلحه و قدرت در دست من است، چه طور تسلیم بشوم؟ البته به ظاهر اغتشاش کنندگان{= حوادث 15 خرداد} بودند، ولی من مقاومت کردم. جاده ها صاف شد و همه چیز و حتی قدرت #آخوند، که به نظر من بزرگترین کار دولت من بود، درهم نوردیده شد. بعد خود شاهنشاه فرمودند استعفاء کن، با دل و قلب اطاعت کردم. ولی موقعی بود که دیگر هیچ از این جریانات اثر و خبری نبود.

📚#خاطرات_اسدالله_علم
🖌#امیر_اسدالله_علم
جلد 3 & صفحۀ 264
تهران، کتاب سرا
ویرایش از #علینقی_عالیخانی
پنجشنبه & 1352/9/1 #اول_آذر
❤3👍1
فرمودند: دفتر مخصوص امریّه بنویسد که دودی که کارخانجات صنعتی در اصفهان و شیراز و سایر شهرها درست می کنند، باید تصفیه نمایند. فرمودند: من دیروز برای تفریح با هواپیمای جت استار خودم روی این دو شهر پرواز کردم، یک پرده #دود ، کارخانه های سیمان به این شهرها فرستاده بودند. حتی کارخانۀ ذوب آهن آریامهر{=ذوب آهن اصفهان} هم یک پرده دود غلیظ روی شهر {کارگران}... فرستاده بود. فرمودند: ابلاغ کن باید برنامه بدهند و به من بگویند چه روزی تمام می شود که دوباره بروم ببینم. ماشاء الله به این علاقۀ شاه...

📚#خاطرات_اسدالله_علم
🖌#امیر_اسدالله_علم
جلد 2 & صفحۀ 400
تهران، کتاب سرا
ویرایش از #علینقی_عالیخانی
جمعه & 1352/9/2 #دوم_آذر
❤7👍1
من در بین شرفیابی ها به اندازۀ مجموعاً پنج دقیقه شرفیاب شدم. شاهنشاه چند تلگراف و دستخط را باید توشیح می فرمودند. باز هم قرقر شاهنشاه از نیامدن باران در سایر نقاط کشور بلند بود. رئیس دفتر مخصوص قبل از ورود یکی از سفرا عرض کرد که از شیراز خبر می دهند، ابرهای سیاه خوبی نزدیک می شود. شاهنشاه آن قدر بلند و با عصبانیت خندیدند که سفیری که نزدیک تالار می آمد، قدری ناراحت شد، خیال می کرد به او می خندند (خیال می کنم سفیر بلغارستان بود.)
بعد از ظهر سفیر چین کمونیست را پذیرفتم. تشکر چوئن لای{=نخست وزیر چین} را از اقدامات ایران که باعث قبولی چین کمونیست در فدراسیون بازیهای المپیک شده است، آورده بود. به او گفتم این ابتدای همکاری ماست. ما بعدها باید در همۀ زمینه ها اقدامات مشترک بکنیم، چون منافع مشترک زیاد داریم امنیت خلیج فارس و اقیانوس هند، منافع تجارتی منافع بین المللی در {سازمان ملل} .U.N و غیره... همه را تصدیق کرد
.

📚#خاطرات_اسدالله_علم
🖌#امیر_اسدالله_علم
جلد 3 & صفحۀ 265 و 266
تهران، کتاب سرا
ویرایش از #علینقی_عالیخانی
شنبه & 1352/9/3 #سوم_آذر
❤9👍2
صبح شرفیاب شدم. کارهای جاری را عرض کردم، منجمله پولی که باید برای پادشاه افغانستان برسانیم (ماهیانه ده هزار دلار) از بودجۀ سرّی دولت باید بگیریم. فرمودند: بلی! ولی دولت نباید بداند. اصولاً هیچ کس غیر از تو و انصاری{=علینقی سعید انصاری} سفیر ما در رم نباید بداند.
مدتی باز در مورد فریده خانم مادر زنشان صحبت فرمودند. اصولاً شاه از خاله زنک بازی خسته شده اند. هر چه هم من می خواهم به شوخی برگزار کنم، ممکن نمی شود. اوامر روز پنجشنبه شاه هم صریحاً متوجه علیاحضرت شهبانوست، که ممکن است زیاد تحت تأثیر حرف این و آن قرار بگیرند که در آن صورت باید ارتش مداخله در کار بکند
.

📚#خاطرات_اسدالله_علم
🖌#امیر_اسدالله_علم
جلد 3 & صفحۀ 267
تهران، کتاب سرا
ویرایش از #علینقی_عالیخانی
یکشنبه & 1352/9/4 #چهارم_آذر
❤5👍1
صبح شرفیاب شدم. مطلب زیادی نداشتم. مدتی صحبت والاحضرت شهناز بود. وضع مالی ایشان را عرض می کردم. بیچاره دختر چیزی هم ندارد. باز شاهنشاه عصبانی شدند. قرار بود ایشان با جهانبانی به آمریکا برود. شاهنشاه فرمودند: باید در ژنو توقف کنند و هیچ جا نروند، در این صورت من اجازه می دهم که با هم بروند. در غیراین صورت تمام امتیازات شهناز را می گیرم. حسابی هم در بانک سویس دارد که قدری پول آن جا ذخیره است ـ - خیلی خیلی کم - آن هم باید با امضای شاهنشاه پرداخت شود، بنابراین، هیچ!
ناهار، ملکۀ سابق آلبانی یعنی زن زغّو و پسرش [لکا] Leka {آخرین} پادشاه آلبانی{1} مهمان شاهنشاه بودند، من هم بودم....
پیش والاحضرت شهناز رفتم و مطلب را به ایشان عرض کردم. بچه خیلی ناراحت شد. جهانبانی هم بود. قدری خُل است. با هم تصمیم
#فرار در حضور من گرفتند. من عرض کردم این هیپی گری و امثال آن تا وقتی خوب است که آدم شکم سیری بتواند فراهم بکند، در غیر آن صورت اگر گرسنگی بیاید، انسان #عشق را فراموش می کند! به هر صورت عرایض من به خرج نرفت.

{1} لِکا نمایندۀ یک شرکت اروپایی سازندۀ لوازم سنگین ساختمانی از قبیل جرثقیل بود.

📚#خاطرات_اسدالله_علم
🖌#امیر_اسدالله_علم
جلد 1 & صفحۀ 305
تهران، کتاب سرا
ویرایش از #علینقی_عالیخانی
سه شنبه & 1348/9/5
#پنجم_آذر
👍3❤1
... شب منزل [بانو فریده دیبا] مادر علیاحضرت شهبانو به شام مهمان بودیم. پادشاه سابق آلبانی هم بود، با مادر و عمه اش، بیچاره دنبال یک [معامله] Business است که یک شاهی سنّاری گیر بیاورد. شاهنشاه امر فرمودند به او کمک شود.

📚#خاطرات_اسدالله_علم
🖌#امیر_اسدالله_علم
جلد 1 & صفحۀ 306
تهران، کتاب سرا
ویرایش از #علینقی_عالیخانی
پنجشنبه & 1348/9/6 #ششم_آذر
😁2👍1😢1
امشب شاهنشاه اظهار مرحمت فرمودند و شام به منزل دخترم آمدند. خیلی لطف زیادی بود، بسیار هم خوش گذشت، ولی شهبانو خوشحال نبودند. ضمن مهمانی علیاحضرت فرمودند، گرچه این جا به ما خوش میگذرد ولی هیچ جا کیفیت ایوان باغ ارم در شیراز را ندارد. عرض کردم حالا که دو اتاق بسیار شیک و عالی برای شما در آن جا می سازم که انشاء الله در آتیه بیشتر خوش بگذرد. شاهنشاه فرمودند: تو که عوض خواهی شد و دیگر رئیس دانشگاه نخواهی بود. عرض کردم میدانم، ولی به هر صورت منزل برای اعلیحضرت همایونیست و می ماند، من که اهمیت ندارم. علیاحضرت برآشفتند و به اعلیحضرت فرمودند چرا هر جا که درست میشود خرابش میکنید، چرا علم را بر می دارید؟ فرمودند: علم دیگر با این همه کار که این جا دارد نمی رسد. من فرمایش شاهنشاه را تصدیق کردم ولی دلیل این کار را خودم میدانم! اواخر ایامی که حسب الامر شاهنشاه نخست وزیر بودم، بعد از همۀ جنگها که با آخوند و مرتجع و توده[ای] و چپی کرده بودیم، در نهایت موفقیت بودیم و برنامه های انقلابی شاهنشاه با نهایت قدرت به نتیجه رسیده بود. همۀ مردم هم بعد از کابینۀ [علی] امینی که عملاً همۀ کارها را به حال رکود انداخته بود و همه شناخته بودند که نوکر آمریکاییهاست،{161} از جریان کارها راضی بودند. خزانه هم معمور بود. هیچ کس خیال نمیکرد دولت رفتنی باشد، مگر خودم، و همین طور هم بود. یک شب که در نهایت خوشحالی هیئت دولت داشتیم، من احضار شدم برای شام و بعد تکلیف به استعفا فرمودند که فوری اطاعت شد و خیلی طرف توجه قرار گرفت. خود شاهنشاه هم تصور نمی فرمودند به این آسانی مطلب را هضم کنم، ولی من منتظر بودم و دلیلش را هم خودم میدانستم، زیرا "الملک عقیم" به هر صورت بعد از من [حسنعلی] منصور آمد و آن قدر ثقیل الهضم برای مردم بود که کشته شد، یعنی او را ترور کردند. این مسائل را در خاطرات دیگرم تجزیه و تحلیل خواهم کرد، یعنی در خاطرات نخست وزیری و قبل از آن. اما این مطالب را مینویسم، نه برای این است که ناراضی هستم. شاه را دوست میدارم و او را تا حد پرستش دوست دارم. وجودش برای کشور مغتنم است. بالأخره واقعاً در این مقام یکّه است. اینها که مینویسم درس تاریخ است و غیر قابل اجتناب، زیرا جبر قدرت و تاریخ است.

{161} چنین اتهامی به علی امینی بی پایه و بازتاب ناخورسندی شاه از اوست. رفتار امینی که در دوران نخست وزیری خود کوشید از مداخلۀ شاه در کارها بکاهد، از دید این یک نابخشودنی بود. ن. ک به «یادداشتهای علم»، ج ۱، مقدمۀ ویراستار صص ۳۳-۳۵


📚#خاطرات_اسدالله_علم
🖌#امیر_اسدالله_علم
جلد 1 & صفحۀ 169 و 170
تهران، کتاب سرا
ویرایش از #علینقی_عالیخانی
سه شنبه & 1346/9/7
#هفتم_آذر
❤3
عرض کردم رئیس جدید دانشگاه آریامهر، دکتر حسین نصر، امروز برای کارهای خود پیش من آمده بود. مطلب عجیبی میگفت که باعث تعجب چاکر شد. یکی این که بین دانشجویان فقر زیاد است، دیگر این که مسلمانهای قشری متعصب هم زیاد است. فرمودند: این مسلمانهای قشری متعصب به طور قطع کمونیست هستند، ولی به ظاهر مسلمان قشری جلوه میکنند. آنها که اینها را اداره میکنند، مردمان خیلی باهوش و عمیقی هستند و حالا مارکسیسم اسلامی را مطرح کرده اند. بگو خیلی خیلی در این زمینه مطالعه و احتیاط بکند.
عرض کردم دادستان ژنو اعلامیۀ نهائی دائر بر بیگناهی امیر هوشنگ{دولّو} می دهد. فرمودند: ترتیبی بده که زودتر عملی شود و تا علیاحضرت در زوریخ هستند، در روزنامه های سویس در بیاید، چون پارسال این پیش آمد را علیاحضرت به من خیلی سرزنش کردند. حالا ببینند قضایا به این سادگی نیست و بفهمند
...

📚#خاطرات_اسدالله_علم
🖌#امیر_اسدالله_علم
جلد 2 & صفحۀ 401
تهران، کتاب سرا
ویرایش از #علینقی_عالیخانی
چهارشنبه & 1351/9/8
#هشتم_آذر
❤3👍2👏2👎1
صبح شرفیاب شدم. بیشتر کارهای جاری را عرض کردم، به اضافۀ مذاکراتی که با والاحضرت شاهدخت شهناز کرده بودم و بالاخره ایشان قبول کردند که همان طور که ارادۀ شاهنشاه است فعلاً به ژنو بروند و عروسی هم نکنند. عرض کردم: امر مبارک را ابلاغ کردم و قبول فرمودند. (میخواستم از خاطر شاه زنگ کدورت از دختر تا اندازه ای زدوده شود). بعد تعریف کردم که مذاکراتی هم برای دو ساعت داشتیم. فرمودند: وقتی امر مرا ابلاغ میکنی، دیگر مذاکرات بیجاست. نتوانستم عرض کنم اگر مذاکرات نبود امر مبارک اجرا نمی شد و به افتضاح می کشید، چون قبلاً به منظور ملایم شدن شاهنشاه عرض کرده بودم، امر مبارک را فوری اطاعت کردند. به هر حال لازمۀ صداقت و خدمتگزاری من این است که کارها را به انجام برسانم، نه آن که خدمات خودم را به رخ بکشم.
حافظ وظيفۀ تو دعا گفتن است و بس
در فکر آن مباش که نشنید یا شنید
اردشیر زاهدی وزیر خارجه برای فردا شب دعوتی به شام از شاهنشاه و پادشاه سابق آلبانی کرده بود. عرض کردم مصادف با شب وفات حضرت علی است، شگون ندارد. به علاوه با این همه سرباز و درجه دار متعصب نادان کار خطرناکی است. فرمودند: درست میگویی، بگو شب مهمانی را تغییر بدهد. به اردشیر گفتم. خیلی ناراحت شد.
شام پیش والاحضرت شاهدخت فاطمه بودیم. شاهنشاه باز هم از مقالۀ فینانشال تایمز ناراحت بودند، در عین حال می فرمودند چه اهمیتی دارد؟ عرض کردم اگر اهمیتی ندارد چرا این قدر صحبتش را می فرمایید؟ دیگر چیزی نفرمودند. بد کردم عرض کردم، چون نخست وزیر هم حضور داشت
...

📚#خاطرات_اسدالله_علم
🖌#امیر_اسدالله_علم
جلد 5 & صفحۀ 309 و 310
تهران، کتاب سرا
ویرایش از #علینقی_عالیخانی
یکشنبه & 1348/9/9
#نهم_آذر
❤6
من در این جا زیاد راجع به کارهای عقب افتاده صحبت میکنم. ممکن است خواننده بپرسد، چرا همیشه کار عقب افتاده دارم؟ باید بگویم آن قدر کار و مشغله و مسئولیت دارم که ۲۴ ساعت هم برایم کم است. علاوه بر شرفیابی های هر روز صبح که باید آمادگی آن را داشته باشم و به این جهت همه روزه آخر شب در منزل کار میکنم و علاوه بر تشریفات و مهمانی های مستمر و علاوه بر ملاقاتهای مردم و راه انداختن کار آنها و رساندن عرایض آنها به شاهنشاه من به طور رسمی، تا آن جا که حافظه ام حکایت میکند این کارها را دارم:
۱- مسئول مستقیم آستان قدس رضوی؛
۲- مسئول مستقیم بازرسی دانشگاهها از طرف شاهنشاه که یک کار بسیار بزرگ و پیچیده است؛
۳- رئیس هیئت امنای دانشگاه پهلوی؛
۴- رئیس هیئت امنای دانشگاه آریامهر؛
۵- رئیس هیئت امنای مدرسۀ عالی پارس؛
۶- رابط مخصوص شاهنشاه با سفرای خارجی - مطالبی که با وزیر خارجه نمی فرمایند؛
۷- رئیس هیئت امنای دانشگاه مشهد؛
8- عضو لازم الحضور هیئت امنای دانشگاه تهران؛
9- عضو لازم الحضور هیئت امنای دانشگاه تبریز؛
۱۰- رئیس انجمن سلطنتی بهبود نژاد اسب، که خودم هم به آن علاقۀ زیاد دارم. رئیس عالی، والاحضرت همایونی هستند؛
۱۱- رئیس انجمن سلطنتی خانه های فرهنگ روستایی. رئیس عالى، والاحضرت همایونی هستند.
۱۲- رئیس کمیتۀ پیش آهنگی؛
۱۳- رئیس کانون کار؛
۱۴- نایب رئیس سازمان شاهنشاهی خدمات اجتماعی. رئيس، والاحضرت اشرف؛
۱۵- نایب رئیس انجمن شیر و خورشید سرخ. رئیس، والاحضرت شمس؛
۱۶- رئیس انجمن حمایت مادران و نوزادان؛
۱۷- نایب رئیس کانون پرورش فکری کودکان. ریاست عالیه، علیاحضرت شهبانو؛
۱۸- مسئول مستقیم لژیون خدمتگزاران بشر؛
۱۹- مسئول مستقیم عمران کیش؛
۲۰- رئیس هیئت امنای بنیاد پهلوی؛
۲۱- {نایب} رئیس {هیئت امنای} بنیاد فرهنگ ایران، مؤسسه ای که متون اصلی کتاب های مهم فارسی را تفحّص، چاپ و منتشر میکند.
۲۲- علاوه بر این، امور شخصی و مالی شاهنشاه را اداره میکنم؛
۲۳- خود ادارۀ وزارت دربار دردسر بزرگی است، به خصوص با گرفتاریهایی که شاهنشاه با علیاحضرت ملکۀ پهلوی و خواهرها و برادرها و به طور کلی با اقوام و خویشان دارند.
همیشه هم باید در دسترس شاهنشاه باشم، یعنی هر جا هستم، باید شاهنشاه بدانند، من کجا هستم و به من دسترسی داشته باشند. خلاصه آن قدر گرفتاری دارم که همیشه کار عقب افتاده دارم و در این گیرودار مراجعۀ تمام سفرای شاهنشاه و استانداران هم به من است. خوشبختانه همکاران قوی و بسیار خوب دارم.{1} معینیان رئیس دفتر مخصوص، دوست من است و آدم بسیار خوب و شریفی است، گو این که شاهنشاه مایلند کار ما به کلی جدا باشد، ولی چون این اشخاص به اندازه کافی قوی نیستند، خواه ناخواه باز کارها به من برمیگردد. چهار معاون نسبتاً خوب دارم. با وصف این کار زیاد است.

{۱}- معاونان وزارت دربار در آغاز عبارت بودند از ابوالفتح آتابای (امور انتظامی بیوتات سلطنتی)، دکتر محمد باهری (امور اجتماعی)، محمد جعفر بهیهانیان (امور مالی) و شجاع الدین شفا (امور مطبوعاتی) پس از چندی دو تن دیگر به این گروه افزوده شدند. همایون بهادری (امور بین المللی) و امیر متقی (امور داخلی). به موازات آن، دکتر باهری معاون کل و به عبارت دیگر قائم مقام وزارت دربار شد.


📚#خاطرات_اسدالله_علم
🖌#امیر_اسدالله_علم
جلد 2 & صفحۀ 410 و 411
تهران، کتاب سرا
ویرایش از #علینقی_عالیخانی
جمعه & 1351/9/10
#دهم_آذر
❤5👎2
صبح شرفیاب شدم. شاهنشاه را خیلی خوشحال ندیدم. جای تعجب شد. فرمودند: با این همه بارندگی، در فارس فقط ۳ میلیمتر باران آمده است. عرض کردم خیلی زود است و هیچ احتیاجی هنوز نیست. حتی در خراسان بهتر است باران دیر بکند که مردم چغندرهای خودشان را جمع آوری کنند.
عرض کردم: اجازه فرمایید تلگراف شاهنشاه به مناسبت سالگرد اول حکومت امارات {عربی} خلیج فارس به ابوظبی مخابره شود. دیروز هم در آن جاها تظاهراتی بر علیه ما و اشغال جزایر نشد. فرمودند: لازم نیست، ما که ارتباط نداریم. عرض کردم: آن بدبخت که اعلامیه داده است که سفیر خواهد فرستاد؛ آدم ندارد بفرستد. تقصیری ندارد. بالاخره با زحمت موافقت فرمودند به شرط آن که فعلاً انتشار داده نشود.
راجع به بذر سیستان که دو ماه قبل شاهنشاه دو ملیون تومان مرحمت فرمودند، عرض کردم به دست مردم نرسیده. خیلی عصبانی شدند. فرمودند: دولت را استیضاح کن و نتیجه را فردا به من بده.
لرد مونت باتن{1} نامه عرض کرده بود و آخر آن به جای "Your obedient servant" امضاء کرده بود{2} "Your friend". عصبانی شدند. عرض کردم این حالا سمت رسمی ندارد. به علاوه نایب السلطنۀ هند بود. اعلیحضرت همایونی برای صرف چای در سفر اخیر منزل او تشریف بردید. اگر دوست شما نبود که بدون سمت رسمی برای صرف چای آن جا تشریف نمیبردید. نمیدانم عرایض مرا قبول فرمودند یا نه؟
برای روز اعلامیۀ حقوق بشر، والاحضرت اشرف پیام داده اند که علاوه بر نطق، اقداماتی خواهم کرد و میخواهم که مردمان چپ ایران به روزنامه های فرنگ جواب بدهند. فرمودند: شما چه کار به روزنامه های فرنگ دارید؟ فکر کنید که موجود نیستند
.


{۱}- لرد لوئی مونت باتن (Lord. Louis Mountbatten) دائی پرنس فیلیپ - شوهر ملکه الیزابت ـ آخرين نایب السلطنه هند و سپس رئیس ستاد ارتش انگلستان بود.
{۲}- در انگلستان اگر نامهای رسمی به بزرگتری فرستاده شود، پیش از امضاء "چاکر مطیع شما" می نگارند. مونت باتن در نامۀ خصوصی "دوست شما" نوشته بود.
{3}- اشرف، رئیس کمیسیون ایرانی حقوق بشر بود.

📚#خاطرات_اسدالله_علم
🖌#امیر_اسدالله_علم
جلد 2 & صفحۀ 412 و 413
تهران، کتاب سرا
ویرایش از #علینقی_عالیخانی
شنبه & 1351/9/11
#یازدهم_آذر
❤3👍1
شرفیاب شدم. شاهنشاه در نهایت اوقات تلخی بودند، نتوانستم هیچ عرضی بکنم. یعنی همۀ عرایضم مردود شد، ولی من هم چشم سفیدی کردم مطالب را به هر صورت عرض کردم. موضوع خیلی مضحکی در عین حال اتفاق افتاد. یک پروفسور ایران شناس روسی به نام علی اف به تهران آمده است. فارسی خوب میداند. شاهنشاه به خیال این که این علی اف همان علی اف مترجم رسمی وزارت خارجۀ روسیه است(چون او هم استاد زبان فارسی در دانشگاه مسکو است) امر داده بودند اتومبیلی به او داده شود. امروز صبح عرض کردم این شخص او نیست، باز هم اتومبیل را بدهیم؟ فرمودند، تو اشتباه میکنی، همان است، اتومبیل را بدهید، به علاوه چه طور از دیروز که من امر داده ام اتومبیل داده نشده؟ (با تغیّر) عرض کردم اولاً امر را به رئیس تشریفات فرمودید، ثانیاً به این علت بود. فرمودند: من میدانم چه میگویم. عرض کردم غلام هم عرضی ندارم، اجرا میکنم. آمدم بیرون تحقیق کردم دیدم عرض من صحیح بود. با وصف این برای بدجنسی و سر به سر شاهنشاه گذاشتن دستور دادم اتومبیل را بدهند. اتومبیلی موجود نبود. دستور دادم فوری از کارخانۀ شاهین{۳۸۵} یکی بگیرند و پیش از ظهر بدهند. امشب سر شام فرمودند، راستی حق با تو بود، این آن علی اف نیست. اتومبیل فقط در اختیارش بگذارید، به او ندهید. عرض کردم، متأسفانه اتومبیل را دادم. فرمودند: به روی امر من دادی یا خودت هم خیال کردی حرف من درست است و همان علی اف وزارت خارجه است؟ عرض کردم، خیر، میدانستم فرمایش شاهنشاه درست نیست ولی اتومبیل را دادم که عرض کرده باشم آسمان به زمین نمی رسد اگر گاهی پادشاه من هم اشتباه بکنند. به هر صورت این ضرر را دستی به شما زدم و قصد ضرر زدن داشتم. خیلی خندیدند.

{385}- اتومبیل «شاهین» که در آمریکا به نام رمبلر Rambler فروش میرفت، در ایران مونتاژ می شد، ولی درصد ساخت داخلی آن بسیار کم بود
.

📚#خاطرات_اسدالله_علم
🖌#امیر_اسدالله_علم
جلد 7 & صفحۀ 425 و 426
تهران، کتاب سرا
ویرایش از #علینقی_عالیخانی
سه شنبه & 1347/9/12
#دوازدهم_آذر
😁4❤3