تفسیر قرآن از دید مولانا
محمدامین مروتی
مولانا در دفتر پنجم می گوید تاویل و تفسیری حقیقت دارد که حالت را خوب کند ولی اگر سست و منفعلت کند، آن تحریف حقیقت است نه تاویل آن:
۳۱۲۶ حَق بُوَد تاویلْ کان گَرمَت کُند پُر امید و چُست و با شَرمَت کُند
۳۱۲۷ وَرْ کُند سُستَتْ حقیقت این بِدان هست تَبْدیل و نه تاویل است آن
این قرآن برای آن است که دل تو را گرم و امیدوار کند نه برای این که منفعل و تنبل کند. پس تفسیر قرآن را از خود قرآن بپرس یا از کسی که تابع هوس نفسانی نیست:
۳۱۲۸ این برایِ گرم کردن آمدهست تا بگیرد ناامیدان را دو دست
۳۱۲۹ مَعنیِ قرآن زِ قرآن پُرس و بَس وَزْ کسی کاتَش زدهست اَنْدَر هَوَس
از کسی که فروتنانه خود را به قرآن می سپارد و با قرآن یکی شده است. قرآن همان عطری است که به گِل اهل دل آمیخته شده است. هر دو بوی خوش می دهند و یک بو دارند:
۳۱۳۰ پیشِ قرآن گشت قُربانیّ و پَست تا که عَیْنِ روحِ او قرآن شُدهست
۳۱۳۱ روغَنی کو شُد فِدایِ گُل بِه کُل خواه روغن بوی کُن، خواهی تو گُل
10 فروردین 1405
❤5👏1
شیوه زندگی:
به شنیدن عادت کن، خواهی دید که از سخن ابلهان نیز، سود خواهی جست. (افلاطون)
👌7🔥3❤2
آیا معرفت شهودی وجود دارد؟
محمدامین مروتی
آیا معرفت شهودی ورای معرفت عقلی وجود دارد یا مفهومی تخیلی و برساخته عرفاست.
معرفت شهودی را قدما حاضر بودن معلوم در عالم تعریف کرده اند. مثل دندان درد و گرسنگی و سیری که ما در خود تجربه می کنیم. همه چیزهایی که بی واسطه ی ذهن و زبان در خود حس می کنیم و نیازی به استدلال و صغری کبری چیدن ندارند، شهودی اند.
کودک نابغه ای که عملیات پیچیده ریاضی را در ظرف ثانیه انجام می دهد معرفت شهودی و بی واسطه دارد. چون نیاز به واسطه ای به نام ماشین حساب ندارد.
دانشمندی مثل انشتین یا بطلمیوس و یا نیوتن که ناگهان جرقه ای در ذهنش می زند، معرفت شهودی پیدا کرده است.
معرفت شهودی، هم بی واسطه است و هم ناگهانی. چیزی که بدان الهام می گویند نوعی شهود است. نبوغ نوعی شهود است.
حتی وحی پیامبران هم نوعی اشراق و الهام و جرقه ناگهانی است که به دلشان می افتد و از این نظر به شعر شباهت دارد. از همین رو اخوان ثالث شعر را نوعی شعور نبوت تلقی می کند.
احساس اختیار، وجدان، حتی زمان و مکان در نظر کانت امور شهودی اند که در ساختار ذهن ما تعبیه شده اند و از قبل وجود دارند.
زنون ایلیایی می کوشید با استدلال فلسفی منکر تغییر و حرکت شود. او می گفت کوچکترین مسافت ها هم از بی نهایت جزء ساخته شده اند و منطقاً نمی توان بی نهایت جزء را در مدتی محدود طی کرد. پس تصور حرکت، خطای فکر است. اما ما حرکت را بی واسطه، تجربه و شهود می کنیم و زیر بار چنین استدلالاتی نمی رویم.
با توجه به این موارد و موارد متعدد دیگر، معرفت شهودی وجود دارد اما در دسترس همگان نیست. به استدلال و آنالیز منطقی تن نمی دهد و در عین حال بی واسطه و یقین آور است.
12 اسفند 1404
❤5👍1
شیوه زندگی:
بدترین احساس بشر احساس قربانی بودن است. بدتر از آن احساس ناتوانی است در خروج از حس قربانی بودن و بدتر از همه این ها میدان دادن به این احساس و مبالغه در آن است. از روی صندلی قربانی بلند شویم و بر صندلی مسئولیت بنشینیم.
❤7👍4😢1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
خاطره فریدون مشیری از خلاف میهمان همسایه!!😁
شعر باید خواند! خاطره باید گفت!!
شعر باید خواند! خاطره باید گفت!!
❤9👏3👍1😍1
منابع اولیه کاپیتال مارکس
محمدامین مروتی
کسانی که نام مارکس و کاپیتال را به کرّات شنیده اند، اغلب تصوری از عقبه و پیشینه مفاهیم اقتصادی مورد استفاده او ندارند.
مارکس قبل از نگارش کاپیتال، یادداشت هایی اقتصادی دارد که اغلب نقل قول هایی از آدام اسمیت، اویگن بوره، کنستانتین پکوئر، ویلهلم شولتز، ژان باتیست سه، دیوید ریکاردو، سیسموندی و دیگران است. به نظر می آید این یادداشت ها که در سه بخش اول "دست نوشته های اقتصادی و فلسفی 1844" گرد آمده اند، جای پاهای اولیه است که مارکس به تدریج کاپیتال را بر آن ها بنا کرده است. ظاهراً مارکس می خواسته این نقل قول ها را مبنای مهمترین کتاب که بعداً نگاشت، یعنی کاپیتال، قرار دهد. اغلب اصطلاحات مورد استفاده مارکس مانند کار مرده(سرمایه)، سرمایه ثابت و در گردش، کالایی شدن نیروی کار، تعریف ارزش به مثابه کار ذخیره شده در کالا و.... از این کتاب ها استخراج شده.
مارکس مبانی تحلیل های اقتصادی خود را تا حد زیادی از کتاب "ثروت ملل" آدام اسمیت گرفته است.
در سه دست نوشته ابتدایی، با نقل قول های طولانی از آدام اسمیت نتیجه می گیرد که مزد کارگر در دوران رونق ثابت می ماند و در دوران رکود کاهش می یابد و در هر صورت وضعیت کارگران بهتر نمی شود. مارکس از قول آدام اسمیت می گوید که مزد کارگران کفاف بازتولید نیروی کار را می دهد. نیروی کار مانند کالا مبادله می شود و این عین بردگی است و کارگر به ماشین و شکم تقلیل یافته است. مارکس می گوید این سخنان را کلمه به کلمه از اقتصاددانان سیاسی (یعنی آدام اسمیت) نقل کرده است.
مارکس همین نتیجه را از نوشته ویلهلم شولتز با عنوان "حرکت تولید" (1843)می گیرد که بر اساس آن تقسیم کار کارگر را به ماشین تقلیل می دهد. مارکس در کاپیتال، خواندن این کتاب را به دیگران توصیه می کند.
آمارهایی از وضعیت طبقه کارگر در انگلستان می دهد که نویسنده ای به نام "اویگن بوره" تحت عنوان "بینوایی طبقه کارگر در انگلستان و فرانسه" نوشته. این کتاب مبنای کار انگلس در کتابی با همین عنوان قرار می گیرد. همچنین کتاب اقتصاددان سوسیالیست فرانسوی کنستانتین پکوئور هم با عنوان "نظریه اقتصاد سیاسی و اجتماعی جدید" (1842) هم از منابعی است که نظر مارکس را گرفته است.
در واقع ابتکار مارکس، نظریه ارزش اضافی است و حتی نظریه ارزش خود را از آدام اسمیت گرفته است.
منبع:
دست نوشته های اقتصادی فلسفی 1844، کارل مارکس، حسن مرتضوی، نشر آشیان
20 تیر 1405
❤1🙏1
شیوه زندگی:
شاید زندگی آن جشنی نباشد که آرزویش را داشتی. اما حالا که به آن دعوت شده ای، تا می توانی زیبا برقص. (چارلی چاپلین)
👍2🥰2
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
نتیجه رها کردن زباله در طبیعت و سایر نقاط شهری و روستایی !
پ ن
حیوانات بیشتر از آنچه ما تصور میکنیم میفهمند؛ وقتی دستِ نجات را میشناسند، آرام میشوند.
حیوانات زبان ما را نمیدانند، اما نیتِ مهربانی را خوب میفهمند.
پ ن
حیوانات بیشتر از آنچه ما تصور میکنیم میفهمند؛ وقتی دستِ نجات را میشناسند، آرام میشوند.
حیوانات زبان ما را نمیدانند، اما نیتِ مهربانی را خوب میفهمند.
❤5😭1
قصه خیر و شر
محمدامین مروتی
برهان شر، ذهن بسیاری از اهل فلسفه و کلام را به خود مشغول کرده است بی آن که به نتیجه ای قطعی برسد. صورت مسئله این است که چرا خدای مهربان و عادل، جهانی آفریده که پر از شرور و نابسامانی است. به قول حافظ:
پیر ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت
آفرین بر نظر پاک خطاپوشش باد
به نظر می رسد سه پاسخ ذیل، تا حدی قناعت عقل را حاصل کنند:
1. قصه شر به کره خاکی ما و آدم هایش برمی گردد. در کائنات شر وجود ندارد. همه چیز سر جای خودش است. حتی تولد و مرگ اجرام آسمانی تابع قوانین منظم و خدشه ناپذیر خود است. به قول گالیله خدا جهان را به زبان ریاضی نوشته است.
اما داستان شر از زمین و موجودات زنده اش شروع می شود و در قیاس با کائنات زمین وزنی ندارد که به اعتبار شرور زمینی، اتقان صنع را زیر سوال ببریم.
2. طبیعتاً عالم زمینی خیر مطلق نیست. اتقان صنع نیز به معنای فقدان شر در آفرینش نیست. زمین هم می تواند نمره قبولی بگیرد در صورتی که خیرش بر شرش بچربد و چنین است که عالم مشتمل بر خیر کثیر و شر قلیل است.
3. همچنین طبیعت عالم، ناتمامی و نقص است. اگر جهان کمال مطلق داشت، آفریدنی در کار نبود. زیرا هدف آفرینش و هدف طبیعت حرکت از نقص به سوی کمال است و عالم ما در چنین جهتی در حرکت است. اگر جهان نقصی نداشته باشد، مسئولیت و وظیفه ای هم برای بشر نمی توان تعریف کرد.
به بیانی دیگر تا شری نباشد که شما به خیر تبدیل کنید، احساس خوبی نخواهید داشت. اگر همه عالم در کمال خود باشد، کسل کننده می شود. به این معنا شر نسبی است و قرار است کم کم به خیر تبدیل گردد. مثلاً بیماری های مادرزادی یا زلزله و سیل و آتشفشان به تدریج به کنترل بشر درمی آید.
18 تیر 1405
👍5🤝1
نکته عرفانی:
و شیخ -سلام الله علیه- فرمود:
هر که نماز برای آن می گزارد تا به پشتیِ آن، نان خورد، نماز گزاردنش، نان خوردن است.
و هر که نان برای آن می خورد تا به قوّت آن، نماز گزارد، نان خوردنش، نماز گزاردن است. (مناقب شیخ ضیاءالدین حاتمی جوینی، به تصحیح نجیب مایل هروی)
👍5🔥4
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🎥
✔ مفهوم گرانش
گرانش در مدل انیشتین (بهترین مدل موجود) یک اعوجاج در بافت جهانه. فضا و زمان در هم تنیده شدن پس جدایی ناپذیرن و گرانش تبدیل میشه به اعوجاج در بافت فضا--زمان.
#فیزیک
#جهان
#جاذبه
#گرانش
#میان_ستارهای
✔ مفهوم گرانش
گرانش در مدل انیشتین (بهترین مدل موجود) یک اعوجاج در بافت جهانه. فضا و زمان در هم تنیده شدن پس جدایی ناپذیرن و گرانش تبدیل میشه به اعوجاج در بافت فضا--زمان.
#فیزیک
#جهان
#جاذبه
#گرانش
#میان_ستارهای
👏2👍1🤔1
🔴مصطفی ملکیان:
🔹اگر کسی بگوید که تو تا پنج سالِ پیش میگفتی «الف» پس چرا دیگر به آن باور نداری؟ من میگویم: بله. تا پنج سالِ پیش، با صداقت و جدیت به «الف» معتقد بودم اما دیگر دلیلی برای آن اعتقاد ندارم و هیچ شرم و عذرخواهیای هم به هیچکسی بدهکار نیستم و عذابِ وجدان هم ندارم. به محضِ اینکه دلیلی برای تغییرِ یک باور پیدا کنم، آن را تغییر میدهم، حتی اگر سی یا چهل سال به آن پایبند بوده باشم. اگر اکنون باورِ جدیدی پیدا کنم که با باورهایِ قبلیام متفاوت باشد، آن را با کمالِ صداقت میپذیرم و هیچگاه اجازه نمیدهم گذشته یا حتی حالِ من، مرا محدود کند.
@mostafamalekian
🔹اگر کسی بگوید که تو تا پنج سالِ پیش میگفتی «الف» پس چرا دیگر به آن باور نداری؟ من میگویم: بله. تا پنج سالِ پیش، با صداقت و جدیت به «الف» معتقد بودم اما دیگر دلیلی برای آن اعتقاد ندارم و هیچ شرم و عذرخواهیای هم به هیچکسی بدهکار نیستم و عذابِ وجدان هم ندارم. به محضِ اینکه دلیلی برای تغییرِ یک باور پیدا کنم، آن را تغییر میدهم، حتی اگر سی یا چهل سال به آن پایبند بوده باشم. اگر اکنون باورِ جدیدی پیدا کنم که با باورهایِ قبلیام متفاوت باشد، آن را با کمالِ صداقت میپذیرم و هیچگاه اجازه نمیدهم گذشته یا حتی حالِ من، مرا محدود کند.
@mostafamalekian
❤8👍6👌2
ریشه کلمه کاپیتال
ریشه کلمه «کاپیتال» (Capital) به معنای «سر» (Head) برمیگردد و از زبان لاتین میآید.
ریشه کهن: این کلمه در نهایت به ریشه باستانی هندواروپایی kaput- میرسد که معنی «سر» را داشته است .
از همین ریشه، معانی مختلفی برای کلمهی Capital در طول تاریخ شکل گرفته است که همگی به نوعی با مفهوم «سر»، «اصلی» یا «اول» در ارتباط هستند:
پایتخت (شهر اصلی): به شهری گفته میشود که مرکز و «سر» حکومت است.
سرمایه (مال اصلی): در امور مالی و اقتصادی، به «اصل» پول یا داراییای گفته میشود که برای کسب سود به کار میرود. این معنا از قرن ۱۳ میلادی در تجارت اروپا رواج پیدا کرد .
حرف بزرگ: به حرفی که در «سر» یک کلمه یا جمله میآید، حرف بزرگ یا Capital میگویند .
مجازات اعدام: به جرمی که مجازات آن مرگ و از دست دادن «سر» است، جنایت سرمایه ای یا Capital crime گفته می شود .
بر اساس شواهد تاریخی، میتوان گفت «کاپیتال» و «کاپیتالیسم» توسط افراد مشخصی ابداع نشدند، بلکه حاصل یک تحول تدریجی در زبان و اندیشه بودهاند.
استفاده از واژهی "capital" به معنای امروزی (سرمایه یا اصل پول) برای اولین بار در انگلستان و حدود سال ۱۶۱۱ ثبت شده است .
ریشه این تحول: این معنا از اصطلاح "capital grant" (اعطای زمین از سوی پادشاه) ریشه گرفته است. این اعطا به معنای بخشش "اصلی" یا "سرانه" (از ریشه لاتین caput به معنای سر) بود که پایه و اساس یک ملک یا دارایی جدید محسوب میشد و به مرور به هر نوع "سرمایهی اصلی" یا "صندوق اولیه" تعمیم داده شد .
بنابراین، "کاپیتال" ابتدا در قرن هفدهم در بستر تجاری و حقوقی انگلستان، معنای اقتصادی مدرن خود را پیدا کرد .
واژه "capitalism" برای اولین بار در سال ۱۸۵۰ توسط لوئی بلان (Louis Blanc)، سوسیالیست فرانسوی، در کتاب خود به نام سازمان کار به کار رفت.
همزمان: در همان سال، پییر-ژوزف پرودون، دیگر اندیشمند سوسیالیست فرانسوی، نیز این واژه را در مکاتبات خصوصی خود به کار برد .
نکته جالب توجه این است که کارل مارکس در آثار اصلی خود مانند "مانیفست کمونیست" و "سرمایه"، به ندرت از این واژه استفاده کرد و بیشتر از ترکیباتی مانند "شیوهی تولید سرمایه داری" بهره میبرد .
شیوه زندگی:
از شکست نترسید از این بترسید که سال آینده همین جایی باشید که امروز هستید.(آل_پاچینو)
👍4👌1
ـــ یکی از دوستان کارگردان را در ترکیه دیدم و توی احوالپرسی گفتم: «خوبی؟»، گفت: «نه!» و من هیچی نگفتم. او هم منتظر ماند که من بپرسم: «چرا؟» ولی نپرسیدم. مقداری به خودش پیچید و آخرش گفت: «نمیپرسی چرا؟» گفتم: «نه، چون میدانم حق با توست!» به هر حال با همه مشکلاتی که هر کدام داریم، صبح که بهم میرسیم، تایید میکنیم حالمان خوب است و به هر حال، زندگی را انتخاب کردهایم و نباید زیاد نق بزنیم، راهی جز این نداریم. اگر میخواهی بمیری، بمیر. اما صبح روز بعد، انگار نه انگار که اتفاقی افتاده و زندگی با قدرت تمام ادامه دارد و جلوه میکند. یک نفر که جزو کسانی بود که رفته بودند تا غزاله علیزاده را پس از خودکشی از آن بالا پایین بیاورند، میگفت اگر خود او آن منظره را دیده بود، خودکشی نمیکرد؛ گنجشکها روی درختهای بالای سرش میخواندند و آفتاب قشنگی از لابهلای برگها میتابید و روی ناخنهایش منعکس شده بود. انگار نه انگار. خم به ابروی طبیعت هم نیامده بود که کسی اینجا خودش را کشته است. اگر آدم بداند که این همه در برابر عظمت طبیعت ناچیز است، طلبکاریاش از دنیا و توقعش از خودش کم میشود و این در نگاه آدم تحول ایجاد میکند. من سعی میکنم در زندگی خصوصیام، با اعلام مداوم طلبکاری از دنیا، دست به خودکشی تدریجی نزنم.
عباس کیارستمی
عباس کیارستمی
🔥9👍4❤1
🔹علامه همایی و دیالکتیک تأویل
✍سینا جهاندیده
سال شصت هشت /شصت و نه، در دورهی کارشناسی زبان و ادبیات فارسی واحدهای درسی مثنوی مولانا را پاس کرده بودم؛ اما مثل اکثر دانشجویان دورهی کارشناسی که به شکل ناهوشیار با متون بنیادین آشنا میشوند چیزی از جهان مولوی را دریافت نکرده بودم. سال ۱۳۷۲ دانشجوی کارشناسی ارشد شدم دکتر قدمعلی سرامی استاد مثنوی ما شد. او در آن زمان به مثنوی چنان نگاه میکرد که به شاهنامه نگاه کرده بود. دنبال «ریختشناسی قصههای مولوی» بود. این بود که گفت از همهی مثنوی امتحان میگیرم و البته کتاب «مولوی چه میگوید» استاد همایی را هم جزو مواد امتحانی قرار داد. این قصه را بارها برای دوست و استادم دکتر نیکویی تعریف کردهام. وقتی کتاب دو جلدی مولوینامه یا همان «مولوی چه میگوید؟» علامه همایی را خواندم، دگرگون و بیتاب شدم هم معنویتر از پیش به جهان نگاه میکردم و هم عجیبتر خودم را فهمیده بودم. من قبلاً با تأویل استاد فروزانفر مثنوی را خوانده بودم، تأویلی مدرسی که خودت را با خودت مواجه نمیکند؛ تأویلی سرد و ظاهراً پیچیده. من با تأویل علامه همایی چیز دیگری را فهمیده بودم، چیزی را که استاد فروزانفر به آن نزدیک نشده بود. علامه همایی جهان مولوی را نظم یافته، باتفسیری معطوف به کل، صورتبندی شده و البته به شکل وجودی به من انتقال داده بود. سال ۷۳ سال ویژهای برای من بود، روح مولوی در من حلول کرده بود. شوری یافته بودم که هنوز به مثابه آتشی در من است. فهمیده بودم مثنوی جانی دارد که هرکس نمیتواند به آن جان اشاره کند و من این شور را مدیون دستگاه اندیشگانی و نظری استاد همایی بودم. گاهی سلطهی گفتمانی یک تأویل چنان هژمونیک میشود که انسان را حتی از خودش میدزد. سالها است به دانشجویانم میگویم سعی کنید به جهان مثنوی نزدیک شوید نه به جهانی که به وسیله گفتمان مسلط بازنمایی شده است؛ زیرا گفتمانها با تأویلهای سلطهگرایانه حتی فکر کردن را از شما میگیرند باید به شکل پدیدارشناسانه با متنها درگیر شد. دانشگاه همیشه از حقیقت نمیگوید گاهی خود سرکوبگر حقیقت است. باید از نقاب دانشگاه عبور کرد.
بعد از تجربهی مولوینامه همایی به شدت از شرح کریم زمانی منزجر شدم. چه میگوید این شرح؟ مگر قرار بود حکایت تأویل مثنوی تمام شود؟ شرح کریم زمانی شرحی است که نمیگذارد تا خواننده به شکل پدیدارشناسانه با مثنوی ملاقات کند.
تنها شرحی را که گاهی به آن رجوع میکنم شرح گورپینارلی است. همین که برخی اشارهها مهم مثنوی را بدانم کافی است. دوست ندارم با شرحهایی که حاصل سرکوب است مولوی را از من بگیرند. باید اسطورهی تأویل فروزانفر از مثنوی شکسته شود. باید مثنوی را از تاویلهای سرکوبگر پس بگیریم. باید مولوی بیشتر از گذشته معاصر ما شود. باید خواننده را با مثنوی تنها بگذاریم. باید بگذارند که مولوی با ایرانیان آنچنان که معاصر است سخن بگوید. تأویل علامه را من در یک فضای دیالکتیکی فهمیدم. تأویلی که در تضاد آشکار با تأویل فروزانفر بود. مطمئن هستم اگر تفسیر علامه هم هژمونیک میشد مرا از حقیقت دور میکرد. با این همه شرح علامه همایی را بسیار میپسندم. زیرا علامه بهتر از فروزانفر به جهان مولوی نزدیک شده بود. به روح بزرگ استاد همایی درود میفرستم که هم انسان پاک نهادی بود و هم اندیشمندی بزرگ.
@tabarshenasi_ketab
✍سینا جهاندیده
سال شصت هشت /شصت و نه، در دورهی کارشناسی زبان و ادبیات فارسی واحدهای درسی مثنوی مولانا را پاس کرده بودم؛ اما مثل اکثر دانشجویان دورهی کارشناسی که به شکل ناهوشیار با متون بنیادین آشنا میشوند چیزی از جهان مولوی را دریافت نکرده بودم. سال ۱۳۷۲ دانشجوی کارشناسی ارشد شدم دکتر قدمعلی سرامی استاد مثنوی ما شد. او در آن زمان به مثنوی چنان نگاه میکرد که به شاهنامه نگاه کرده بود. دنبال «ریختشناسی قصههای مولوی» بود. این بود که گفت از همهی مثنوی امتحان میگیرم و البته کتاب «مولوی چه میگوید» استاد همایی را هم جزو مواد امتحانی قرار داد. این قصه را بارها برای دوست و استادم دکتر نیکویی تعریف کردهام. وقتی کتاب دو جلدی مولوینامه یا همان «مولوی چه میگوید؟» علامه همایی را خواندم، دگرگون و بیتاب شدم هم معنویتر از پیش به جهان نگاه میکردم و هم عجیبتر خودم را فهمیده بودم. من قبلاً با تأویل استاد فروزانفر مثنوی را خوانده بودم، تأویلی مدرسی که خودت را با خودت مواجه نمیکند؛ تأویلی سرد و ظاهراً پیچیده. من با تأویل علامه همایی چیز دیگری را فهمیده بودم، چیزی را که استاد فروزانفر به آن نزدیک نشده بود. علامه همایی جهان مولوی را نظم یافته، باتفسیری معطوف به کل، صورتبندی شده و البته به شکل وجودی به من انتقال داده بود. سال ۷۳ سال ویژهای برای من بود، روح مولوی در من حلول کرده بود. شوری یافته بودم که هنوز به مثابه آتشی در من است. فهمیده بودم مثنوی جانی دارد که هرکس نمیتواند به آن جان اشاره کند و من این شور را مدیون دستگاه اندیشگانی و نظری استاد همایی بودم. گاهی سلطهی گفتمانی یک تأویل چنان هژمونیک میشود که انسان را حتی از خودش میدزد. سالها است به دانشجویانم میگویم سعی کنید به جهان مثنوی نزدیک شوید نه به جهانی که به وسیله گفتمان مسلط بازنمایی شده است؛ زیرا گفتمانها با تأویلهای سلطهگرایانه حتی فکر کردن را از شما میگیرند باید به شکل پدیدارشناسانه با متنها درگیر شد. دانشگاه همیشه از حقیقت نمیگوید گاهی خود سرکوبگر حقیقت است. باید از نقاب دانشگاه عبور کرد.
بعد از تجربهی مولوینامه همایی به شدت از شرح کریم زمانی منزجر شدم. چه میگوید این شرح؟ مگر قرار بود حکایت تأویل مثنوی تمام شود؟ شرح کریم زمانی شرحی است که نمیگذارد تا خواننده به شکل پدیدارشناسانه با مثنوی ملاقات کند.
تنها شرحی را که گاهی به آن رجوع میکنم شرح گورپینارلی است. همین که برخی اشارهها مهم مثنوی را بدانم کافی است. دوست ندارم با شرحهایی که حاصل سرکوب است مولوی را از من بگیرند. باید اسطورهی تأویل فروزانفر از مثنوی شکسته شود. باید مثنوی را از تاویلهای سرکوبگر پس بگیریم. باید مولوی بیشتر از گذشته معاصر ما شود. باید خواننده را با مثنوی تنها بگذاریم. باید بگذارند که مولوی با ایرانیان آنچنان که معاصر است سخن بگوید. تأویل علامه را من در یک فضای دیالکتیکی فهمیدم. تأویلی که در تضاد آشکار با تأویل فروزانفر بود. مطمئن هستم اگر تفسیر علامه هم هژمونیک میشد مرا از حقیقت دور میکرد. با این همه شرح علامه همایی را بسیار میپسندم. زیرا علامه بهتر از فروزانفر به جهان مولوی نزدیک شده بود. به روح بزرگ استاد همایی درود میفرستم که هم انسان پاک نهادی بود و هم اندیشمندی بزرگ.
@tabarshenasi_ketab
❤9👏2