کانال محمد امین مروتی
1.86K subscribers
2.11K photos
1.93K videos
142 files
2.98K links
Download Telegram
قصه خیر و شر

محمدامین مروتی
 
برهان شر، ذهن بسیاری از اهل فلسفه و کلام را به خود مشغول کرده است بی آن که به نتیجه ای قطعی برسد. صورت مسئله این است که چرا خدای مهربان و عادل، جهانی آفریده که پر از شرور و نابسامانی است. به قول حافظ:
پیر ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت
آفرین بر نظر پاک خطاپوشش باد
به نظر می رسد سه پاسخ ذیل، تا حدی قناعت عقل را حاصل کنند:
 
1. قصه شر به کره خاکی ما و آدم هایش برمی گردد. در کائنات شر وجود ندارد. همه چیز سر جای خودش است. حتی تولد و مرگ اجرام آسمانی تابع قوانین منظم و خدشه ناپذیر خود است. به قول گالیله خدا جهان را به زبان ریاضی نوشته است.
اما داستان شر از زمین و موجودات زنده اش شروع می شود و در قیاس با کائنات زمین وزنی ندارد که به اعتبار شرور زمینی، اتقان صنع را زیر سوال ببریم.
 
2. طبیعتاً عالم زمینی خیر مطلق نیست. اتقان صنع نیز به معنای فقدان شر در آفرینش نیست. زمین هم می تواند نمره قبولی بگیرد در صورتی که خیرش بر شرش بچربد و چنین است که عالم مشتمل بر خیر کثیر و شر قلیل است.
 
3. همچنین طبیعت عالم، ناتمامی و نقص است. اگر جهان کمال مطلق داشت، آفریدنی در کار نبود. زیرا هدف آفرینش و هدف طبیعت حرکت از نقص به سوی کمال است و عالم ما در چنین جهتی در حرکت است. اگر جهان نقصی نداشته باشد، مسئولیت و وظیفه ای هم برای بشر نمی توان تعریف کرد.
به بیانی دیگر تا شری نباشد که شما به خیر تبدیل کنید، احساس خوبی نخواهید داشت. اگر همه عالم در کمال خود باشد، کسل کننده می شود. به این معنا شر نسبی است و قرار است کم کم به خیر تبدیل گردد. مثلاً بیماری های مادرزادی یا زلزله و سیل و آتشفشان به تدریج به کنترل بشر درمی آید.
 
18 تیر 1405
👍5🤝1
نکته عرفانی:
و شیخ -سلام الله علیه- فرمود:
هر که نماز برای آن می گزارد تا به پشتیِ آن، نان خورد، نماز گزاردنش، نان خوردن است.
و هر که نان برای آن می خورد تا به قوّت آن، نماز گزارد، نان خوردنش، نماز گزاردن است. (مناقب شیخ ضیاءالدین حاتمی جوینی، به تصحیح نجیب مایل هروی)
👍5🔥4
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🎥

✔ مفهوم گرانش

گرانش در مدل انیشتین (بهترین مدل موجود) یک اعوجاج در بافت جهانه. فضا و زمان در هم تنیده شدن پس جدایی ناپذیرن و گرانش تبدیل می‌شه به اعوجاج در بافت فضا--زمان.
#فیزیک
#جهان
#جاذبه
#گرانش
#میان_ستاره‌ای
👏2👍1🤔1
🔴مصطفی ملکیان:

🔹اگر کسی بگوید که تو تا پنج سالِ پیش می‌گفتی «الف» پس چرا دیگر به آن باور نداری؟ من می‌گویم: بله. تا پنج سالِ پیش، با صداقت و جدیت به «الف» معتقد بودم اما دیگر دلیلی برای آن اعتقاد ندارم و هیچ شرم و عذرخواهی‌ای هم به هیچ‌کسی بدهکار نیستم و عذابِ وجدان هم ندارم. به محضِ اینکه دلیلی برای تغییرِ یک باور پیدا کنم، آن را تغییر می‌دهم، حتی اگر سی یا چهل سال به آن پایبند بوده باشم. اگر اکنون باورِ جدیدی پیدا کنم که با باورهایِ قبلی‌ام متفاوت باشد، آن را با کمالِ صداقت می‌پذیرم و هیچ‌گاه اجازه نمی‌دهم گذشته یا حتی حالِ من، مرا محدود کند.

@mostafamalekian
❤8👍6👌2
ریشه کلمه کاپیتال

 
 
ریشه کلمه «کاپیتال» (Capital) به معنای «سر» (Head) برمیگردد و از زبان لاتین میآید.
    ریشه کهن: این کلمه در نهایت به ریشه باستانی هندواروپایی kaput- میرسد که معنی «سر» را داشته است .
از همین ریشه، معانی مختلفی برای کلمهی Capital در طول تاریخ شکل گرفته است که همگی به نوعی با مفهوم «سر»، «اصلی» یا «اول» در ارتباط هستند:
    پایتخت (شهر اصلی): به شهری گفته میشود که مرکز و «سر» حکومت است.
    سرمایه (مال اصلی): در امور مالی و اقتصادی، به «اصل» پول یا داراییای گفته میشود که برای کسب سود به کار میرود. این معنا از قرن ۱۳ میلادی در تجارت اروپا رواج پیدا کرد .
    حرف بزرگ: به حرفی که در «سر» یک کلمه یا جمله میآید، حرف بزرگ یا Capital میگویند .
    مجازات اعدام: به جرمی که مجازات آن مرگ و از دست دادن «سر» است، جنایت سرمایه ای یا Capital crime گفته می شود .
 
بر اساس شواهد تاریخی، میتوان گفت «کاپیتال» و «کاپیتالیسم» توسط افراد مشخصی ابداع نشدند، بلکه حاصل یک تحول تدریجی در زبان و اندیشه بودهاند.
استفاده از واژهی "capital" به معنای امروزی (سرمایه یا اصل پول) برای اولین بار در انگلستان و حدود سال ۱۶۱۱ ثبت شده است .
    ریشه این تحول: این معنا از اصطلاح "capital grant" (اعطای زمین از سوی پادشاه) ریشه گرفته است. این اعطا به معنای بخشش "اصلی" یا "سرانه" (از ریشه لاتین caput به معنای سر) بود که پایه و اساس یک ملک یا دارایی جدید محسوب میشد و به مرور به هر نوع "سرمایهی اصلی" یا "صندوق اولیه" تعمیم داده شد .
بنابراین، "کاپیتال" ابتدا در قرن هفدهم در بستر تجاری و حقوقی انگلستان، معنای اقتصادی مدرن خود را پیدا کرد .
 
واژه "capitalism" برای اولین بار در سال ۱۸۵۰ توسط لوئی بلان (Louis Blanc)، سوسیالیست فرانسوی، در کتاب خود به نام سازمان کار به کار رفت.
    همزمان: در همان سال، پییر-ژوزف پرودون، دیگر اندیشمند سوسیالیست فرانسوی، نیز این واژه را در مکاتبات خصوصی خود به کار برد .
 
نکته جالب توجه این است که کارل مارکس در آثار اصلی خود مانند "مانیفست کمونیست" و "سرمایه"، به ندرت از این واژه استفاده کرد و بیشتر از ترکیباتی مانند "شیوهی تولید سرمایه داری" بهره میبرد .
شیوه زندگی:
از شکست نترسید از این بترسید که سال آینده همین جایی باشید که امروز هستید.(آل_پاچینو)
👍4👌1
ـــ یکی از دوستان کارگردان را در ترکیه دیدم و توی احوال‌پرسی گفتم: «خوبی؟»، گفت: «نه!» و من هیچی نگفتم. او هم منتظر ماند که من بپرسم: «چرا؟» ولی نپرسیدم. مقداری به خودش پیچید و آخرش گفت: «نمی‌پرسی چرا؟» گفتم: «نه، چون می‌دانم حق با توست!» به هر حال با همه مشکلاتی که هر کدام داریم، صبح که بهم می‌رسیم، تایید می‌کنیم حالمان خوب است و به هر‌ حال، زندگی را انتخاب کرده‌ایم و نباید زیاد نق بزنیم، راهی جز این نداریم. اگر می‌خواهی بمیری، بمیر. اما صبح روز بعد، انگار نه انگار که اتفاقی افتاده و زندگی با قدرت تمام ادامه دارد و جلوه می‌کند. یک نفر که جزو کسانی بود که رفته بودند تا غزاله علیزاده را پس از خودکشی از آن بالا پایین بیاورند، می‌گفت اگر خود او آن منظره را دیده بود، خودکشی نمی‌کرد؛ گنجشک‌ها روی درخت‌های بالای سرش می‌خواندند و آفتاب قشنگی از لابه‌لای برگ‌ها می‌تابید و روی ناخن‌هایش منعکس شده بود. انگار نه انگار. خم به ابروی طبیعت هم نیامده بود که کسی این‌جا خودش را کشته است. اگر آدم بداند که این همه در برابر عظمت طبیعت ناچیز است، طلبکاری‌اش از دنیا و توقعش از خودش کم می‌شود و این در نگاه آدم تحول ایجاد می‌کند. من سعی می‌کنم در زندگی خصوصی‌ام، با اعلام مداوم طلبکاری از دنیا، دست به خودکشی تدریجی نزنم.


عباس کیارستمی
🔥9👍4❤1
🔹علامه همایی و دیالکتیک تأویل
✍سینا جهاندیده

سال شصت هشت /شصت و نه، در دوره‌ی کارشناسی زبان و ادبیات فارسی واحد‌های درسی مثنوی مولانا را پاس کرده بودم؛ اما مثل اکثر دانشجویان دوره‌ی کارشناسی که به شکل ناهوشیار با متون بنیادین آشنا می‌شوند چیزی از جهان مولوی را دریافت نکرده بودم. سال ۱۳۷۲ دانشجوی کارشناسی ارشد شدم دکتر قدمعلی سرامی استاد مثنوی ما شد. او در آن زمان به مثنوی چنان نگاه می‌کرد که به شاهنامه نگاه کرده بود. دنبال «ریخت‌شناسی قصه‌های مولوی» بود. این بود که گفت از همه‌ی مثنوی امتحان می‌گیرم و البته کتاب «مولوی چه می‌گوید» استاد همایی را هم جزو مواد امتحانی قرار داد. این قصه را بارها برای دوست و استادم دکتر نیکویی تعریف کرده‌ام. وقتی کتاب دو جلدی مولوی‌نامه یا همان «مولوی چه می‌گوید؟» علامه همایی را خواندم، دگرگون و بی‌تاب شدم هم معنوی‌تر از پیش به جهان نگاه می‌کردم و هم عجیب‌تر خودم را فهمیده بودم. من قبلاً با تأویل استاد فروزانفر مثنوی را خوانده بودم، تأویلی مدرسی که خودت را با خودت مواجه نمی‌کند؛ تأویلی سرد و ظاهراً پیچیده. من با تأویل علامه همایی چیز دیگری را فهمیده بودم، چیزی را که استاد فروزانفر به آن نزدیک نشده بود. علامه همایی جهان مولوی را نظم یافته، باتفسیری معطوف به کل، صورت‌بندی‌ شده و البته به شکل وجودی به من انتقال داده بود. سال ۷۳ سال ویژه‌ای برای من بود، روح مولوی در من حلول کرده بود. شوری یافته بودم که هنوز به مثابه آتشی در من است. فهمیده بودم مثنوی جانی دارد که هرکس نمی‌تواند به آن جان اشاره کند و من این شور را مدیون دستگاه اندیشگانی و نظری استاد همایی بودم. گاهی سلطه‌ی گفتمانی یک تأویل چنان هژمونیک می‌شود که انسان را حتی از خودش می‌دزد. سالها است به دانشجویانم می‌گویم سعی کنید به جهان مثنوی نزدیک شوید نه به جهانی که به وسیله گفتمان مسلط بازنمایی شده است؛ زیرا گفتمان‌ها با تأویل‌های سلطه‌گرایانه حتی فکر کردن را از شما می‌گیرند باید به شکل پدیدارشناسانه با متن‌ها درگیر شد. دانشگاه همیشه از حقیقت نمی‌گوید گاهی خود سرکوب‌گر حقیقت است. باید از نقاب دانشگاه عبور کرد.
بعد از تجربه‌ی مولوی‌نامه همایی به شدت از شرح کریم زمانی منزجر شدم. چه می‌گوید این شرح؟ مگر قرار بود حکایت تأویل مثنوی تمام شود؟ شرح کریم زمانی شرحی است که نمی‌گذارد تا خواننده به شکل پدیدارشناسانه با مثنوی ملاقات کند.
تنها شرحی را که گاهی به آن رجوع می‌کنم شرح گورپینارلی است. همین که برخی اشاره‌ها مهم مثنوی را بدانم کافی است. دوست ندارم با شرح‌هایی که حاصل سرکوب است مولوی را از من بگیرند. باید اسطوره‌ی تأویل فروزانفر از مثنوی شکسته شود. باید مثنوی را از تاویل‌های سرکوب‌گر پس بگیریم. باید مولوی بیشتر از گذشته معاصر ما شود. باید خواننده را با مثنوی تنها بگذاریم. باید بگذارند که مولوی با ایرانیان آنچنان که معاصر است سخن بگوید. تأویل علامه را من در یک فضای دیالکتیکی فهمیدم. تأویلی که در تضاد آشکار با تأویل فروزانفر بود. مطمئن هستم اگر تفسیر علامه هم هژمونیک می‌شد مرا از حقیقت دور می‌کرد. با این همه شرح علامه همایی را بسیار می‌پسندم. زیرا علامه بهتر از فروزانفر به جهان مولوی نزدیک شده بود. به روح بزرگ استاد همایی درود می‌فرستم که هم انسان پاک نهادی بود و هم اندیشمندی بزرگ.
@tabarshenasi_ketab
❤9👏2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
«لبخند کودک فقیر، چراغی‌ست که تاریکی جهان را روشن می‌کند.»
❤12
Forwarded from برنامه های کنفرانس اکادمی فلسفه مارزوک
🔻 آکادمیِ فلسفه‌ی مارزوک تقدیم می‌کند...

🔹 درسگفتار : بحران معنا

🔸 با حضور:  محمد امین مروتی
    نویسنده، پژوهشگر فلسفه،

🕒 زمان:سه شنبه ۳۰ تیرماه ۱۴۰۵

ساعت ۲۲ بوقت تهران

در گروه آکادمی مارزوک

https://t.me/+RgpoTxExbs0yOTA0
کانالِ آکادمی

@marzockacademy
اینستاگرام
http://www.instagram.com/marzockacademy
👍2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
💡قیچی آشپزخونه فقط برای بریدن نیست!✂️
👍5
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون
دلم را دوزخی سازد، دو چشمم را کند جیحون
🔥3❤1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
لطفاً برای تجربیات بازنشستگان ارزش قائل شوید و گر نه ........
😉😂😉😂😉😂
😁7👍1
چالش های آدم تر شدن

 
محمدامین مروتی
 
یونگ مسیح را نماد "خویشتن"(self) می داند اما "خویشتن" را به معنای انسان کامل تعریف نمی کند. خویشتن سَرنمونی است که در پی وحدت کامل اجزای روان است. یعنی در پی کامل شدگی است بی آن که بدان دست یابد. به قول مولانا می داند انسان کامل "یافت می نشود" و در عین حال آرزوی رسیدن به او را دارد بی آنکه بدو برسد. در واقع در جستجوی خویشتن کار انسان حل تضادها و تبدیل شان به وحدت است ولی اسن تضادها تمامی ندارند.
 
این مشابه سخن پوپر است که می گفت زندگی حل مسئله است و مسائل پایان ندارند. یعنی زیبایی و خوشی زندگی در حل منطقی و معقول مسائل است. در چالش دائمی و البته معقول با مشکلات است. فقدان مشکل، جز بطالت و افسردگی نمی آورد. بهشت بی چالشی که مومنان تصویر کرده اند-اگر تاویل معقول نگردد- جای کسالت باری است. لذا کسانی چون ملاصدرا به تاویل معنوی آن می پردازند.
 
باز این شبیه سخنی است که می گوید زندگی را باید به چشم مسافرت دید نه رسیدن به مقصد و زندگی خوب آن است که از مسیر لذت ببری و ذهنت در مقصد نباشد.
 
همینطور این مضمون با ایده اگزیستانسیالیستی انتخاب و انسان شدن نزدیک است. اگزیستانسیالیست ها می گویند انسان تنها موجودی است که ماهیت و محتوای خود را می سازد و این ساختن بستگی تام و تمام به انتخاب های خوب و پذیرش مسئولیت این انتخاب ها دارد. هر چه بیشتر انتخاب کنیم، آدم تر می شویم.
 
همچنین این سخن مشابه کلام متون دینی است که می گویند انسان در ابتلا  و امتحان آفریده شده تا خیر و شر را از هم تمیز دهد و خیر را برگزیند:
وَنَبْلُوكُم بِالشَّرِّ وَالْخَيْرِ فِتْنَةً:‏ و شما را به بد و نيك، مى‏آزماييم (سوره أنبياء آيه  35)
 
 
14تیر 1405
❤4👍1👏1
نکته فلسفی:

عذاب وجدان و پشیمانی بهترین دلیل برای اثبات اراده و اختیار انسان است. (کولاشفسکی)
❤5
مارکس جوان و مارکس پیر

 
محمدامین مروتی
 
نقد مارکس جوان به سرمایه داری، در دست نوشته ها(1844) خاستگاهی فلسفی و اخلاقی دارد ولی نقد مارکس مسن تر در "سرمایه" خاستگاه اقتصادی دارد. در سرمایه، مارکس می کوشد با کمک اعداد و ارقام، نقدی اقتصادی و علمی از سرمایه داری به دست دهد.
 
از خودبیگانگی:
در دستنوشته ها، زبان مارکس رنگ و بوی هگلی و فلسفی دارد. مارکس با ترکیب فلسفه هگل، انسان‌شناسی فوئرباخ و اقتصاد سیاسی کلاسیک (به ویژه نظریات آدام اسمیت و دیوید ریکاردو)، نقد خود از سرمایه‌داری را عرضه می کند که بر حول محور "از خود بیگانگی" می چرخد.
مخلص نقد مارکس به سرمایه داری این است که کار خلاق و آزاد را به فعالیتی کسل کننده و غیرانسانی تبدیل کرده است.
مارکس می‌گوید مالکیت خصوصی چنان ما را احمق کرده که نمی توانیم از چیزی که مال ما نیست، لذت ببریم.
مارکس گاهی مانند یک روانشناس کمال از "انسان کامل" به عنوان کسی سخن می گوید که با تمام حواس ظاهری و باطنی خود دنیا را تجربه می کند. از خودشکوفایی و غنای درونی سخن می گوید. از دنیایی که در آن حواس هم رها و تیز می شوند. چشم و گوش چیزهایی می بیند و می شنود که انسان از خود بیگانه نمی بیند و نمی شنود. مارکس از "بازگشت به خویشتن" در مقابل از خودبیگانه شدن سخن می گوید. ازخودبیگانگی را عین انسان زدایی از بشر می داند و بدینسان انسان ایدئال خود را معرفی می کند که تنها در جامعه ای یافت می شود که از خودبیگانگی رها شده باشد.
 
نیازهای بشر:
مارکس می گوید سرمایه داری نه تنها ربطی به نیازهای واقعی بشر ندارد بلکه نیازهای تقلبی و دروغینی برایش می سازد و انسان خودباخته هم آن ها را نیازهای واقعی خود می انگارد. در جامعه سوسیالیستی این نیازها از درون انسان می جوشند و او را غنی می سازند و این غنی بودن به معنی بیشتر داشتن نیست. «غنای نیازهای انسانی» به معنای شکوفایی توانایی های بالقوه و غنای خودِ انسان است. نیازی که انسان را به فعلیت درآورد، ارزشمند است. اما در سرمایه‌داری، مدام به دنبال «خلق نیازهای جدید» در دیگران است تا از این راه، سود خود را به دست آورد.
در سرمایه‌داری «نیاز به پول» جایگزین همه‌ی توانایی‌ها و ویژگی‌های انسانی می‌شود. هرچه تولید کالاها بیشتر شود، انسان از نظر انسانی فقیرتر می‌شود و برای چیره‌شدن بر این قدرتِ خصمانه، به پول بیشتری نیاز می‌یابد. پول واسطه و حجابی بین انسان و نیازهایش شده است.
در گذشته انسان در هوای آزاد کار می کرد و با طبیعت دمخور بود اما کارگر مدرن، در بیغوله های تنگ و تاریک کار می کند. حتی از نیازهای حیوانیِ اولیه‌ی خود (هوای پاک، روشنایی، نظافت) محروم می‌شود و «به غارنشینی بازمی‌گردد» در این نظام، کارگر «نه نیازهای انسانی دارد و نه حتی نیازهای حیوانی».
سرمایه داری با خلق نیازهای کاذب و مصنوعی از یک سو، و تنزل نیازهای واقعی کارگر به سطح حیوانی از سوی دیگر، انسان را از خودش بیگانه می‌سازد.
 
در دست نوشته ها، مارکس سه بدیل برای سرمایه داری برمی شمرد که عبارتند از:
 کمونیسم خام یا بنیادگرا که می کوشد به زور مالکیت خصوصی را دولتی کند. (شبیه شوروی سابق و بلوک شرق)
در کمونیسم واقعی نه تنها سرمایه دار، بلکه کارگر هم نداریم. مارکس می گوید کمونیسم حل معمای تاریخ یعنی تضاد انسان با انسان و انسان با طبیعت است. "گذر مثبت(ایجابی) از مالکیت خصوصی" به این معنی است که چیز بهتری به جای آن بگذاریم و کمونیسم خام نه تنها چنین نیست بلکه حرص و طمع و مالکیت خصوصی را از ابعاد فردی به ابعاد ملی می برد و بنابراین مالکیت دولتی به هیچوجه معنی نابودی مالکیت خصوصی نیست و نوعی گذار منفی(سلبی) است. کمونیسم خام می خواهد به زور ذوق و استعداد انسان را نادیده بگیرد و همگان را کارگر کند. اوج حسادت و تمایل برای یکسان سازی همه است.
 
کمونیسم ناقص که بدون لغو کار مزدی می کوشد دستمزد و حقوق کارگران را افزایش دهد.(شبیه کشورهای نوردیک و سوسیال دموکرات)
 
و بالاخره کمونیسم اصیل که می کوشد بار بستر امکاناتی که برای اولین بار در تاریخ، سرمایه داری فراهم کرده، نوعی نظام داوطلبانه اشتراکی فراهم نماید. کار اجباری نیست و به «فعالیت آزاد انسانی» تبدیل می‌شود. دیگر انسان و نیروی کار کالا نیست و انسان به ذات واقعی اش برمی گردد. او می‌گوید:
    «اگر بپذیریم که ذات انسان، کارِ خلاق و آزاد است، پس سرمایه‌داری که این کار را به زجر و اجبار تبدیل می‌کند، یک نظام غیرانسانی است.»
 
اما مارکس در کاپیتال(1867) دیگر بر از خود بیکانگی تاکید ندارد و از فلسفه و اخلاق به سوی اقتصاد می رود و می کوشد نظریه ارزش اضافی و همچنین قطعیت جانشینی سرمایه داری با سوسیالیسم(به دلیل بحران های ادواری و خودشکن) را اثبات کند. 👇👇ادامه در فرسته بعدی👇👇