مارکس جوان و مارکس پیر
محمدامین مروتی
نقد مارکس جوان به سرمایه داری، در دست نوشته ها(1844) خاستگاهی فلسفی و اخلاقی دارد ولی نقد مارکس مسن تر در "سرمایه" خاستگاه اقتصادی دارد. در سرمایه، مارکس می کوشد با کمک اعداد و ارقام، نقدی اقتصادی و علمی از سرمایه داری به دست دهد.
از خودبیگانگی:
در دستنوشته ها، زبان مارکس رنگ و بوی هگلی و فلسفی دارد. مارکس با ترکیب فلسفه هگل، انسانشناسی فوئرباخ و اقتصاد سیاسی کلاسیک (به ویژه نظریات آدام اسمیت و دیوید ریکاردو)، نقد خود از سرمایهداری را عرضه می کند که بر حول محور "از خود بیگانگی" می چرخد.
مخلص نقد مارکس به سرمایه داری این است که کار خلاق و آزاد را به فعالیتی کسل کننده و غیرانسانی تبدیل کرده است.
مارکس میگوید مالکیت خصوصی چنان ما را احمق کرده که نمی توانیم از چیزی که مال ما نیست، لذت ببریم.
مارکس گاهی مانند یک روانشناس کمال از "انسان کامل" به عنوان کسی سخن می گوید که با تمام حواس ظاهری و باطنی خود دنیا را تجربه می کند. از خودشکوفایی و غنای درونی سخن می گوید. از دنیایی که در آن حواس هم رها و تیز می شوند. چشم و گوش چیزهایی می بیند و می شنود که انسان از خود بیگانه نمی بیند و نمی شنود. مارکس از "بازگشت به خویشتن" در مقابل از خودبیگانه شدن سخن می گوید. ازخودبیگانگی را عین انسان زدایی از بشر می داند و بدینسان انسان ایدئال خود را معرفی می کند که تنها در جامعه ای یافت می شود که از خودبیگانگی رها شده باشد.
نیازهای بشر:
مارکس می گوید سرمایه داری نه تنها ربطی به نیازهای واقعی بشر ندارد بلکه نیازهای تقلبی و دروغینی برایش می سازد و انسان خودباخته هم آن ها را نیازهای واقعی خود می انگارد. در جامعه سوسیالیستی این نیازها از درون انسان می جوشند و او را غنی می سازند و این غنی بودن به معنی بیشتر داشتن نیست. «غنای نیازهای انسانی» به معنای شکوفایی توانایی های بالقوه و غنای خودِ انسان است. نیازی که انسان را به فعلیت درآورد، ارزشمند است. اما در سرمایهداری، مدام به دنبال «خلق نیازهای جدید» در دیگران است تا از این راه، سود خود را به دست آورد.
در سرمایهداری «نیاز به پول» جایگزین همهی تواناییها و ویژگیهای انسانی میشود. هرچه تولید کالاها بیشتر شود، انسان از نظر انسانی فقیرتر میشود و برای چیرهشدن بر این قدرتِ خصمانه، به پول بیشتری نیاز مییابد. پول واسطه و حجابی بین انسان و نیازهایش شده است.
در گذشته انسان در هوای آزاد کار می کرد و با طبیعت دمخور بود اما کارگر مدرن، در بیغوله های تنگ و تاریک کار می کند. حتی از نیازهای حیوانیِ اولیهی خود (هوای پاک، روشنایی، نظافت) محروم میشود و «به غارنشینی بازمیگردد» در این نظام، کارگر «نه نیازهای انسانی دارد و نه حتی نیازهای حیوانی».
سرمایه داری با خلق نیازهای کاذب و مصنوعی از یک سو، و تنزل نیازهای واقعی کارگر به سطح حیوانی از سوی دیگر، انسان را از خودش بیگانه میسازد.
در دست نوشته ها، مارکس سه بدیل برای سرمایه داری برمی شمرد که عبارتند از:
کمونیسم خام یا بنیادگرا که می کوشد به زور مالکیت خصوصی را دولتی کند. (شبیه شوروی سابق و بلوک شرق)
در کمونیسم واقعی نه تنها سرمایه دار، بلکه کارگر هم نداریم. مارکس می گوید کمونیسم حل معمای تاریخ یعنی تضاد انسان با انسان و انسان با طبیعت است. "گذر مثبت(ایجابی) از مالکیت خصوصی" به این معنی است که چیز بهتری به جای آن بگذاریم و کمونیسم خام نه تنها چنین نیست بلکه حرص و طمع و مالکیت خصوصی را از ابعاد فردی به ابعاد ملی می برد و بنابراین مالکیت دولتی به هیچوجه معنی نابودی مالکیت خصوصی نیست و نوعی گذار منفی(سلبی) است. کمونیسم خام می خواهد به زور ذوق و استعداد انسان را نادیده بگیرد و همگان را کارگر کند. اوج حسادت و تمایل برای یکسان سازی همه است.
کمونیسم ناقص که بدون لغو کار مزدی می کوشد دستمزد و حقوق کارگران را افزایش دهد.(شبیه کشورهای نوردیک و سوسیال دموکرات)
و بالاخره کمونیسم اصیل که می کوشد بار بستر امکاناتی که برای اولین بار در تاریخ، سرمایه داری فراهم کرده، نوعی نظام داوطلبانه اشتراکی فراهم نماید. کار اجباری نیست و به «فعالیت آزاد انسانی» تبدیل میشود. دیگر انسان و نیروی کار کالا نیست و انسان به ذات واقعی اش برمی گردد. او میگوید:
«اگر بپذیریم که ذات انسان، کارِ خلاق و آزاد است، پس سرمایهداری که این کار را به زجر و اجبار تبدیل میکند، یک نظام غیرانسانی است.»
اما مارکس در کاپیتال(1867) دیگر بر از خود بیکانگی تاکید ندارد و از فلسفه و اخلاق به سوی اقتصاد می رود و می کوشد نظریه ارزش اضافی و همچنین قطعیت جانشینی سرمایه داری با سوسیالیسم(به دلیل بحران های ادواری و خودشکن) را اثبات کند. 👇👇ادامه در فرسته بعدی👇👇
☝️☝️ادامه از فرسته بالایی☝️☝️ معهذا مارکس در کاپیتال هم از تفکر فلسفی رها نشده است و از کلماتی مثل"ذات" و "ارزش ذاتی"، بیشترین استفاده را می کند تا ثابت کند تنها کار منشأ ثروت است و سرمایه دار کارگر را استثمار می کند و می چاپد. یعنی کماکان نگاه اخلاق و عدالت خواهانه اش برقرار است که این بار رنگ و بوی اقتصادی هم دارد.
راهحل مارکس در کاپیتال، برای ریشهکنیِ بیگانهسازی، نه واگذاریِ مالکیت به دولت، بلکه ایجاد جامعهای از تولیدکنندگانِ آزاد و متحد است که بهصورت جمعی بر ابزار تولید خود کنترل دارند و از ثمره کار خویش بهرهمند میشوند. این عبارت دقیقاً در فصل ۳۲ کتاب سرمایه (جلد اول) آمده است:
«این کار، مالکیت خصوصی را برای تولیدکننده باز برقرار نمیکند، بلکه مالکیت فردی را بر اساس دستاوردهای دوران سرمایهداری به او اعطا میکند: یعنی بر اساس همکاری و تصرف اشتراکی در زمین و وسایل تولید».
در فصل اول، بخش ۴ (شکلهای کالایی) مارکس برای نشان دادن تفاوت بنیادین تولید کالایی در سرمایهداری با یک جامعهی عقلانیِ آینده، چنین مثالی میزند:
«بیایید یک اتحادیه از افراد آزاد را تصور کنیم که با وسایل تولید مشترک کار میکنند و نیروی کار فردی خود را آگاهانه به عنوان یک نیروی کار اجتماعی واحد خرج میکنند. همه محصولات کار آنان، محصولی اجتماعی هستند. ... کل محصولات آنان، یک محصول اجتماعی است.»
نقد و بررسی:
1. نقدی که می تواند بر هر دو مارکس جوان و پیر وارد باشد خوش بینی مفرط او به انسان و ذات انسانی است. اگر انسانها ذاتاً موجوداتی خودخواه، قدرتطلب و تنبل هستند (که تا حد زیادی روانشناسیِ مدرن آن را تأیید میکند)، چه تضمینی وجود دارد که پس از حذف سرمایهدار، کارگران به «فعالیتِ خلاقِ آزاد» رو بیاورند و نه به «اختلافات جدید بر سر تقسیم ثروت»؟
2. البته به نظر می رسد که این فعالیت آزاد و خلاق می تواند در مقیاس NGO ها و تعاونی های کوچک تحقق یابد نه در مقیاس دولت ها و کشورها.
3. الگویی که مارکس به عنوان کمونیسم ناقص طرح می کند، می تواند الگوی واقع گرایانه و عمل گرایانه ای از تحقق آرمان های او در کشورهای اسکاندیناوی باشد که بالاترین شاخص های سعادتمندی و اخلاقی را به خود اختصاص داده اند.
دموکراسی و رای گیری عمومی نمود بیرونی فعالیت آزاد است و رقابت آزاد و مالکیت خصوصی نمود فعالیت خلاق.
4. اگر قرار باشد ایده های مارکس به ضرب انقلاب و خشونت تحقق یابند، عملاً راه بر فعالیت آزاد و داوطلبانه بسته می شود.
5. از خودبیگانگی ترمی روانشناسانه است که با خودشناسی و روانکاوی قابل مدیریت و درمان است نه با سیاست. اگر بخواهیم از اصطلاحات "آبراهام مزلو" استفاده کنیم، نیازها را با سیاست می توان رفع کرد و فرانیازها را با روانشناسی. رفع نیازهای اولیه مادی، خود به خود راه را برای تکامل و تحول روانی باز می کند. انسان تا در بند معیشت است، نمی تواند به خودسازی فکر کند.
مارکس نابغه ای انساندوست و در عین حال رمانتیک بود که مانند عرفا و روانکاوان سودای کمال و انسان کامل داشت، اما این سودا را خرج سیاست کرد که نتیجه اش ناکامی بود. راه کمال از سیاست نمی گذرد، هر چند سیاست و حکمرانی خوب می تواند جاده صاف کن سلامت روان باشد. سیاست را باید به خرد جمعی سپرد و سلامت روان را به اهلش:
رند عالم سوز را با مصلحت بینی چه کار؟
کار ملک است آن که تدبیر و تامل بایدش (حافظ)
نئومارکسیست هایی مثل اریک فروم با تاکید بر ایده "از خودبیگانگی" تا حد زیادی از ایده های انقلابی مارکس پیر، دوری جستند.
ارزش دستنوشتههای ۱۸۴۴ در این است که نقدی اخلاقی و روانشناختی را علیه سرمایهداری مطرح میکند. حتی امروز، وقتی یک کارگر میگوید «زندگی من در سر کار معنا ندارد»، یا یک کارمند میگوید «احساس میکنم یک مهره در ماشین هستم»، دارد دقیقاً همان حس «ازخودبیگانگی» را تجربه میکند که مارکس ۱۸۰ سال پیش نوشت.
آیا این رویکرد تخیلی است؟ بله، چون هیچ جامعهای تا امروز نتوانسته کار را کاملاً به «فعالیت آزاد و خلاقانه» تبدیل کند (و شاید هرگز نتواند).
و کلام آخر:
میراثِ مارکس در «پرسشهایش» زنده است، نه در «پاسخهایش».
منابع:
کاپیتال، کارل مارکس
دست نوشته های اقتصادی فلسفی 1844، کارل مارکس، حسن مرتضوی، نشر آشیان
22 تیر 1405
راهحل مارکس در کاپیتال، برای ریشهکنیِ بیگانهسازی، نه واگذاریِ مالکیت به دولت، بلکه ایجاد جامعهای از تولیدکنندگانِ آزاد و متحد است که بهصورت جمعی بر ابزار تولید خود کنترل دارند و از ثمره کار خویش بهرهمند میشوند. این عبارت دقیقاً در فصل ۳۲ کتاب سرمایه (جلد اول) آمده است:
«این کار، مالکیت خصوصی را برای تولیدکننده باز برقرار نمیکند، بلکه مالکیت فردی را بر اساس دستاوردهای دوران سرمایهداری به او اعطا میکند: یعنی بر اساس همکاری و تصرف اشتراکی در زمین و وسایل تولید».
در فصل اول، بخش ۴ (شکلهای کالایی) مارکس برای نشان دادن تفاوت بنیادین تولید کالایی در سرمایهداری با یک جامعهی عقلانیِ آینده، چنین مثالی میزند:
«بیایید یک اتحادیه از افراد آزاد را تصور کنیم که با وسایل تولید مشترک کار میکنند و نیروی کار فردی خود را آگاهانه به عنوان یک نیروی کار اجتماعی واحد خرج میکنند. همه محصولات کار آنان، محصولی اجتماعی هستند. ... کل محصولات آنان، یک محصول اجتماعی است.»
نقد و بررسی:
1. نقدی که می تواند بر هر دو مارکس جوان و پیر وارد باشد خوش بینی مفرط او به انسان و ذات انسانی است. اگر انسانها ذاتاً موجوداتی خودخواه، قدرتطلب و تنبل هستند (که تا حد زیادی روانشناسیِ مدرن آن را تأیید میکند)، چه تضمینی وجود دارد که پس از حذف سرمایهدار، کارگران به «فعالیتِ خلاقِ آزاد» رو بیاورند و نه به «اختلافات جدید بر سر تقسیم ثروت»؟
2. البته به نظر می رسد که این فعالیت آزاد و خلاق می تواند در مقیاس NGO ها و تعاونی های کوچک تحقق یابد نه در مقیاس دولت ها و کشورها.
3. الگویی که مارکس به عنوان کمونیسم ناقص طرح می کند، می تواند الگوی واقع گرایانه و عمل گرایانه ای از تحقق آرمان های او در کشورهای اسکاندیناوی باشد که بالاترین شاخص های سعادتمندی و اخلاقی را به خود اختصاص داده اند.
دموکراسی و رای گیری عمومی نمود بیرونی فعالیت آزاد است و رقابت آزاد و مالکیت خصوصی نمود فعالیت خلاق.
4. اگر قرار باشد ایده های مارکس به ضرب انقلاب و خشونت تحقق یابند، عملاً راه بر فعالیت آزاد و داوطلبانه بسته می شود.
5. از خودبیگانگی ترمی روانشناسانه است که با خودشناسی و روانکاوی قابل مدیریت و درمان است نه با سیاست. اگر بخواهیم از اصطلاحات "آبراهام مزلو" استفاده کنیم، نیازها را با سیاست می توان رفع کرد و فرانیازها را با روانشناسی. رفع نیازهای اولیه مادی، خود به خود راه را برای تکامل و تحول روانی باز می کند. انسان تا در بند معیشت است، نمی تواند به خودسازی فکر کند.
مارکس نابغه ای انساندوست و در عین حال رمانتیک بود که مانند عرفا و روانکاوان سودای کمال و انسان کامل داشت، اما این سودا را خرج سیاست کرد که نتیجه اش ناکامی بود. راه کمال از سیاست نمی گذرد، هر چند سیاست و حکمرانی خوب می تواند جاده صاف کن سلامت روان باشد. سیاست را باید به خرد جمعی سپرد و سلامت روان را به اهلش:
رند عالم سوز را با مصلحت بینی چه کار؟
کار ملک است آن که تدبیر و تامل بایدش (حافظ)
نئومارکسیست هایی مثل اریک فروم با تاکید بر ایده "از خودبیگانگی" تا حد زیادی از ایده های انقلابی مارکس پیر، دوری جستند.
ارزش دستنوشتههای ۱۸۴۴ در این است که نقدی اخلاقی و روانشناختی را علیه سرمایهداری مطرح میکند. حتی امروز، وقتی یک کارگر میگوید «زندگی من در سر کار معنا ندارد»، یا یک کارمند میگوید «احساس میکنم یک مهره در ماشین هستم»، دارد دقیقاً همان حس «ازخودبیگانگی» را تجربه میکند که مارکس ۱۸۰ سال پیش نوشت.
آیا این رویکرد تخیلی است؟ بله، چون هیچ جامعهای تا امروز نتوانسته کار را کاملاً به «فعالیت آزاد و خلاقانه» تبدیل کند (و شاید هرگز نتواند).
و کلام آخر:
میراثِ مارکس در «پرسشهایش» زنده است، نه در «پاسخهایش».
منابع:
کاپیتال، کارل مارکس
دست نوشته های اقتصادی فلسفی 1844، کارل مارکس، حسن مرتضوی، نشر آشیان
22 تیر 1405
❤1
بهتر است با عقاید خودمان یک ابله سفیه باشیم تا این که با عقاید دیگران یک دانشمند به شمار آییم.
📚 کتاب : #چنین_گفت_زرتشت
✍️ اثر : #فردریش_نیچه
🆔 @irTBook
📚 کتاب : #چنین_گفت_زرتشت
✍️ اثر : #فردریش_نیچه
🆔 @irTBook
❤12👏4👎1
فرصت کوتاه بود و سفر جانکاه بود
اما یگانه بود و هیچ کم نداشت.
به جان منت پذیرم و حق گزارم!
(چنین گفت بامدادِ خسته.)
دوم مرداد سالروز مرگ احمد شاملو
@tabarshenasi_ketab
اما یگانه بود و هیچ کم نداشت.
به جان منت پذیرم و حق گزارم!
(چنین گفت بامدادِ خسته.)
دوم مرداد سالروز مرگ احمد شاملو
@tabarshenasi_ketab
❤9
شرافتِ نشر
شفیعی کدکنی بعد از مرگ اخوان ثالث نوشته بود وقتی اخوان از تلویزیون کنار گذاشته شد، حسینخانی را صدا زده و به او گفته بود با اخوان قرارداد ببندد تا هر ماه مبلغی به عنوان حقالتألیف بگیرد؛ حتا اگر کتابی از او هنوز کامل نشده باشد. اخوان ماه به ماه چکاش را میگرفت و بعدها هم که دیگر نمیآمد، حسینخانی پول را برایش میفرستاد. این فقط یک قرارداد نشر نبود، شکلی از رفاقت و احترام بود؛ خاصه آنکه اخوان هیچوقت کاری که باید را به حسینخانی تحویل نداد. شاید برای همین است که بسیاری، وقتی از حسین حسینخانی حرف میزنند، بیشتر از «شرافت» او میگویند تا موفقیتش. ناشری که از دل بانکداری آمد اما هیچوقت «آدمبانک» نشد، مردی که امنیت و رفاه را کنار گذاشت تا تمام عمرش را صرف چیزی کند که خودش آن را «مسئولیت فرهنگی» میدانست.
✍️بُرشهایی از گزارشی به قلم قاسم فتحی دربارهی حسین حسینخانی، بنیانگذارِ فقید انتشارات آگاه. منتشر شده در اندیشه پویا ۱۰۱
شفیعی کدکنی بعد از مرگ اخوان ثالث نوشته بود وقتی اخوان از تلویزیون کنار گذاشته شد، حسینخانی را صدا زده و به او گفته بود با اخوان قرارداد ببندد تا هر ماه مبلغی به عنوان حقالتألیف بگیرد؛ حتا اگر کتابی از او هنوز کامل نشده باشد. اخوان ماه به ماه چکاش را میگرفت و بعدها هم که دیگر نمیآمد، حسینخانی پول را برایش میفرستاد. این فقط یک قرارداد نشر نبود، شکلی از رفاقت و احترام بود؛ خاصه آنکه اخوان هیچوقت کاری که باید را به حسینخانی تحویل نداد. شاید برای همین است که بسیاری، وقتی از حسین حسینخانی حرف میزنند، بیشتر از «شرافت» او میگویند تا موفقیتش. ناشری که از دل بانکداری آمد اما هیچوقت «آدمبانک» نشد، مردی که امنیت و رفاه را کنار گذاشت تا تمام عمرش را صرف چیزی کند که خودش آن را «مسئولیت فرهنگی» میدانست.
✍️بُرشهایی از گزارشی به قلم قاسم فتحی دربارهی حسین حسینخانی، بنیانگذارِ فقید انتشارات آگاه. منتشر شده در اندیشه پویا ۱۰۱
❤12👍3
هرودت نقل می کند که کرزوس پادشاه لیدیه از کورش شکست خورد و وقتی خواستند او را در خرمنی از آتش بسوزانند فریاد زد: سولون، سولون.
از او پرسیدند سولون کیست و چگونه در این لحظه به یادش افتادی؟
گفت سولون ندیم من بود و زمانی من از او پرسیده بودم که خوشبخت ترین مرد روی زمین کیست و توقع داشتم بگوید تو. اما او از دو نفر نام برد که با سرانجامی نیکو مرده بودند. من پرسیدم چرا از من نامی نبردی؟ گفت تا زمان مرگ معلوم نیست کسی عاقبت بخیر شده باشد یا نه؟
اکنون به یاد سخن حکیمانه او افتادم و تحسینش کردم.
این سولون همان حکیمی است که گفته بود:
در زمان صلح پسران تن پدرانشان را به خاک می سپارند اما در زمان جنگ پدران، تن پسران را.
👍5👏1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
♦️فریدون جنیدی از اشعاری میگوید که از فردوسی نیست و به او نسبت دادهاند🔺
@joreah_journal
www.instagram.com/joreah_journal
@joreah_journal
www.instagram.com/joreah_journal
نکته اجتماعی:
سلام بر سرزمینی که برای صلح آفریده شد، و هیچ روزی صلح را به خود ندید. (محمود درويش)
👏8😢1
ارباب کیخسرو زرتشتی مردم دوستی بود که خدمات فراون به مردم و کشورش کرد و نماینده مجلس بود. دکتر مصدق در تعریفش گفته بود در این مجلس یک مسلمان داریم و آن ارباب کیخسرو است. شاید پروین اعتصامی نظر به همین موضوع داشت وقتی گفت:
واعظی پرسید از فرزند خویش
هیچ می دانی مسلمانی به چیست؟
صدق و بی آزاری و خدمت به خلق
هم عبادت ، هم کلید بندگیست
گفت زین معیار اندر شهر ما
یک مسلمان هست آن هم ارمنیست !
🔥4❤1❤🔥1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
#مارش_ترکی یکی از مشهورترین و زیباترین آثار #موتسارت است؛ بشنوید داستان زندگی #موتسارت را بر ریتم این اثر!
@molanatarighat
@molanatarighat
❤2👏2👎1🔥1
⭕️ حالا بشر یاد گرفته چگونه در هوا مثل پرنده پرواز کند و چگونه در دریا مثل ماهی شنا کند. تنها یک چیز مانده که هنوز بلد نیستیم؛ اینکه چگونه روی زمین مثل #انسان زندگی کنیم.
#جورج_برنارد_شاو
#جورج_برنارد_شاو
👏12🔥3🤔1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
Ⓜ️ شتر فقط یک حیوان مقاوم نیست؛ بلکه شاهکاری از مهندسی طبیعت است. از کیسه عجیب داخل دهانش گرفته تا کوهان، خون و پاهایش، همهچیز برای زنده ماندن در سختترین بیابانهای جهان طراحی شده است.
jahan_binahaiat
🛄 @zistboommedia || مدرسه علوم انسانی
jahan_binahaiat
🛄 @zistboommedia || مدرسه علوم انسانی
👍6❤3👏2
حافظ و حمیدی شیرازی
این بیت حافظ مشهور است که گفت:
آدمی در عالم خاکی نمی آید به دست
عالمی دیگر بباید ساخت و وز نو آدمی
دکتر حمیدی شیرازی غزل بسیار زیبایی به اقتباس و اقتفا و استقبال از غزل حافظ سروده و می گوید:
خالق شیطان و گندم شادی مردم نخواست
عالمی غم ساخت پیش از آنکه سازد عالمی
در یک بیت دیگر این غزل می گوید:
چشم بینا نیست مردم را واین بهتر که نیست
ورنه هر گهواره ای، گوری است، هر عیشی، غمی
این بیت حافظ مشهور است که گفت:
آدمی در عالم خاکی نمی آید به دست
عالمی دیگر بباید ساخت و وز نو آدمی
دکتر حمیدی شیرازی غزل بسیار زیبایی به اقتباس و اقتفا و استقبال از غزل حافظ سروده و می گوید:
خالق شیطان و گندم شادی مردم نخواست
عالمی غم ساخت پیش از آنکه سازد عالمی
در یک بیت دیگر این غزل می گوید:
چشم بینا نیست مردم را واین بهتر که نیست
ورنه هر گهواره ای، گوری است، هر عیشی، غمی
❤2
باستانی پاریزی
دکتر محمدابراهیم باستانی پاریزی ( ۱۳۰۴ –۱۳۹۳ش) مجموعه کتاب هایی دارد که واژه "هفت" در آنها تکرار شده مثل هشت الهفت، آسیای هفت سنگ، خاتون هفت قلعه، کوی هفت پیچ، یک عروس و هفت داماد و.....
او زاده پاریز- روستایی در کرمان - است و عنوان سفرنامه اش هم "از پاریز تا پاریس" است.
باستانی پاریزی دکترای تاریخ را از دانشگاه تهران دریافت کرد.
باستانی پاریزی، نویسنده ای شیرین زبان و خوش محضر است و در نوشته هایش اغلب از تاریخ کرمان سخن می گوید و نکات و لطایف اخلاقی و تاریخی و ادبی را در لابلای حکایات تاریخی می آورد. ساده نویسی و صداقت و صفا نوشته های باستانی را خواندنی کرده است. پاریزی شعر هم خوب می گوید. وی از نخستین ساکنان کوی دانشگاه تهران (واقع در امیرآباد شمالی) بوده و در این باره گفته است:
فاش میگویم و از گفته خود دلشادم ساکن ساده دل کوی امیر آبادم
دکتر محمدابراهیم باستانی پاریزی ( ۱۳۰۴ –۱۳۹۳ش) مجموعه کتاب هایی دارد که واژه "هفت" در آنها تکرار شده مثل هشت الهفت، آسیای هفت سنگ، خاتون هفت قلعه، کوی هفت پیچ، یک عروس و هفت داماد و.....
او زاده پاریز- روستایی در کرمان - است و عنوان سفرنامه اش هم "از پاریز تا پاریس" است.
باستانی پاریزی دکترای تاریخ را از دانشگاه تهران دریافت کرد.
باستانی پاریزی، نویسنده ای شیرین زبان و خوش محضر است و در نوشته هایش اغلب از تاریخ کرمان سخن می گوید و نکات و لطایف اخلاقی و تاریخی و ادبی را در لابلای حکایات تاریخی می آورد. ساده نویسی و صداقت و صفا نوشته های باستانی را خواندنی کرده است. پاریزی شعر هم خوب می گوید. وی از نخستین ساکنان کوی دانشگاه تهران (واقع در امیرآباد شمالی) بوده و در این باره گفته است:
فاش میگویم و از گفته خود دلشادم ساکن ساده دل کوی امیر آبادم
❤3👏3
عمر و امید زندگی
عمر برف است و آفتاب تموز
اندکی ماند و خواجه غَره هنوز (سعدی)
در سده ششم و هفتم عمر، پدران و پدربزرگان و آشنایان مان را به یاد می آوریم که در همین سن و سال فعلی ما دعوت حق را لبیک گفته اند. زمانی فکر می کردیم آنان چقدر عمر از خدا گرفته اند و چقدر پیر و شکسته شده اند.
"امید زندگی" با پیشرفت های علمی و پزشکی بیشتر و بیشتر می شود. فردوسی می گوید شست سالگی پایان کار است و افراد زیادی را ندیده ام که از هفتادسال بیشتر عمر کرده باشند مگر آن که آرزوی مرگ می کرده اند و به سختی و بدبختی زنده بوده اند:
هر آنگه که سال اندر آمد به شست
بباید کشیدن ز بیشیت دست
ز هفتاد برنگذرد بس کسی
ز دوران چرخ آزمودم بسی
وگر بگذرد آن همه بتریست
بر آن زندگانی بباید گریست
👏6