آداب معاشرت:
بعضیها هر جا که میروند باعث خوشحالیاند و بعضیها هر وقت که بروند! (اسكار وايلد)
👍8
داستایوفسکی مینویسد:
«بزرگترین مجازاتِ انسان این است که در گذشتهاش حبس شود.»
هر بار که میگویی «اگر آن کار را نکرده بودم…»، داری به گذشته باج میدهی.
حقیقت این است که گذشته، طلبکاری است که هرگز تسویه حساب نمیکند؛ هرچه بیشتر به او فکر کنی، بیشتر از سهمِ امروزت را میبلعد.
تنها راهِ تسویه با گذشته، اعلامِ ورشکستگی است:
بپذیر که آن نسخه از تو اشتباه کرد، بها را پرداخت کن و پرونده را ببند...
«بزرگترین مجازاتِ انسان این است که در گذشتهاش حبس شود.»
هر بار که میگویی «اگر آن کار را نکرده بودم…»، داری به گذشته باج میدهی.
حقیقت این است که گذشته، طلبکاری است که هرگز تسویه حساب نمیکند؛ هرچه بیشتر به او فکر کنی، بیشتر از سهمِ امروزت را میبلعد.
تنها راهِ تسویه با گذشته، اعلامِ ورشکستگی است:
بپذیر که آن نسخه از تو اشتباه کرد، بها را پرداخت کن و پرونده را ببند...
👍7👏4❤1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
.
پرِ پرواز ندارم
امّا
دلی دارم و
حسرتِ دُرناها
خوشا پر کشیدن،
خوشا رهایی.....
#احمد_شاملو
پاهایش بسته است
ولی در سرش
دویدن ادامه داشت😔💔
پرِ پرواز ندارم
امّا
دلی دارم و
حسرتِ دُرناها
خوشا پر کشیدن،
خوشا رهایی.....
#احمد_شاملو
پاهایش بسته است
ولی در سرش
دویدن ادامه داشت😔💔
❤4👍2🔥1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
#نکته در علم فقط نظریه داریم. اثبات نداریم.
فرهاد اردکانی
بخوانید
https://t.me/FarazTed/4636
https://t.me/FarazTed/5475
https://t.me/FarazTed/11200
فرهاد اردکانی
بخوانید
https://t.me/FarazTed/4636
https://t.me/FarazTed/5475
https://t.me/FarazTed/11200
👏2👍1
و گفت: سی سالست که استغفار میکنم از یک شکر گفتن. گفتند: چگونه؟
گفت: بازار بغداد بسوخت. اما دکان من نسوخت.
📍تذکرة الاولیاء عطار نیشابوری
ذکر سری سقطی قدس الله روحه
#عطار_خوانی
#تدکرة_الاولیا
@molanatarighat
گفت: بازار بغداد بسوخت. اما دکان من نسوخت.
📍تذکرة الاولیاء عطار نیشابوری
ذکر سری سقطی قدس الله روحه
#عطار_خوانی
#تدکرة_الاولیا
@molanatarighat
👍7🔥2
کسروی و ادبیات فارسی
محمدامین مروتی
کسروی در بین ادبا بیشترین نقد را به حافظ دارد، ولی سعدی و مولوی و خیام را نیز بی نصیب نمی گذارد.
خیام را بنیادگذار خراباتیگری و خوش باشی و جبریگری در شعر می داند و ستایش خیام و مولانا در غرب را برای فریفتن مردم شرق می داند.
نقدش به سعدی، هرزه گویی و بدآموزی و تصوف و تعریف از خلیفه عباسی است. می گوید شعر سعدی دارای تناقض است. زمانی تربیت را موثر می داند و زمانی منکر تاثیرش می شود. زمانی کارو کوشش رابی فایده می داند و زمانی می گوید نابرده رنج، گنج میسر نمی شود.
مولوی از نظر کسروی متهم به وحدت وجود و خوار داشتن دنیا می شود.
و اما حافظ، جامع همه بدآموزی های شاعران پیش از خود بوده است:
«بیشتر غزلهای حافظ (اگر نگوییم یکایک آنها) از این گونه است که شاعر تنها مقصودش ساختن یک غزلی بوده است و در این کار نیز شیوهی عادی شاعران را پیروی کرده که نخست قافیهها را نوشته و سپس به هر کدام جملههایی را آورده و بیتی گنجانیدن کلمه قافیه سروده شده.»(حافظ چه می گوید؟)
کسروی به صراحت می گوید همه کتب این شاعران را باید به آتش کشید و نابود کرد.
در میان شاعران گذشته تنها فردوسی را گرامی می دارد، چرا که شعرش جنبه میهن دوستی و حماسی دارد و زبان فارسی را از لغات بیگانه پالوده است. اما نمی گوید که فردوسی هم جبرگرایی را دارد و حتی به قولی، خیام در این رویه از فردوسی متاثر بوده است. به علاوه فردوسی مدح شاه محمود گفته است.
کسروی در عین حال اذعان می کند که اشعار نظامی و مولوی را نخوانده. "ادیب پیشاوری" را به دلیل این که زن نگرفته و کاری نداشته، یاوه گوی و قافیه باف می داند. به شدت به محمدعلی فروغی می تازد که در درس دبیرستان اشعار سعدی و به خصوص باب پنجم در عشق و عاشقی را گنجانده. همینطور به حکمت و قزوینی و غنی و تقی زاده و دیگران.
کسروی به خاورشناسان نیز در اشاعه این ادبیات، بدگمان است و آنان را به "سیاسی کاری" در خدمت منافع استعمار متهم می دارد. هر چند "ادوارد براون" را به خاطر کتابش در مورد مشروطه و نقدش از دولت متبوعش، انگلیس، تحسین می کند، اما او را به خاطر تبلیغ ادب فارسی و به خصوص چاپ تذکره الاولیای عطار می نکوهد.
البته کسروی با نفس سرودن شعر مخالف نیست او به حق، با سجع سازی و قافیه بافی و بی توجهی به معنا در شعرِ بسیاری از شاعران، مخالف است. این نقدی است که نوپردازان هم به شعر کلاسیک داشته اند و دارند. کسروی هم مانند نیما می گوید قافیه بافی و از چپ به راست نوشتن، ذهن شاعر را جهت می دهد و چنان دربند وزن و قافیه است که سامانی در شعرشان نیست. نمونه اش حافظ است که در هر بیت سخنی متفاوت می گوید. اما مانند نیما به این نتیجه نمی رسد که باید بی خیال قافیه شد، بلکه وزن و قافیه را اساس شعر می داند و می گوید شاعر باید مضمون را فدای فرم نکند. شعر سخن آراسته است و فرقش با نثر در داشتن وزن و قافیه است. مثل کره قالبی و کره ای که فله ای می فروشند. اولی بسته بندی زیباتری دارد و گرانتر است. سخن اعم از نثر یا شعر باید "هوده" ای داشته باشد و بیهوده نباشد.که سخن بیهوده دور از خرد است. شعر باید از زندگی واقعی شاعر سخن بگوید نه معشوق موهوم و خیالی.
کسروی هجوگویی را به شدت نقد می کند و شاعر هجوگو را مستحق کشتن می داند.
خراباتیگری و صوفیگری:
اما یکی از نکاتی که کسروی به خوبی بدان توجه کرده و در شعر حافظ، شواهدی برای آن به دست داده است، ارتباط خراباتیگری و صوفیگری است. روایت او در این باب چنین است که خرابات، خرابه هایی بوده اند در خارج شهر که غیرمسلمانان در آنجا به شراب فروشی و شراب نوشی می پرداخته اند و خیام بنیادگذار خراباتی گری بوده است و آن توصیفات مثبت از باده و باه نوشی بوده است.
در دوران مغول و ایلخانیان، آمدن این میخانه ها به شهرها مجاز شد ولی نام خرابات بر آن ها ماند. در زمان حافظ صوفی گری هم رواج تام داشته و رقابتی بین صوفیان و خراباتیان(که مشرب خیامی داشته اند) وجود داشته. حافظ جانب خراباتیان را می گیرد و صوفیان را متهم به ریاکاری می کرد و اینکه آنان نیز دمی به خمره می زنند و در عین حال دیگران را تفسیق می کنند:
صوفی ار باده به اندازه خورد نوشش باد
ور نه اندیشه این کار فراموشش باد
یا:
زکوی میـکده دوشش به دوش میبردند
امام شهر که سـجـّاده میکـشید به دوش
مدعی می شده اند که "در خرابات مغان هم نور خدا می دیدند" و می گفتند "در هیچ سری نیست که سرِّی ز خدا نیست".
به کمک جبر، صوفیان و زاهدان را پس می زنند که معلوم نیست که عاقبت من مستحق کرامتم یا تو؟
نَصیبِ ماست بِهِشْت، اِی خُداشِناس! بُرو!
کِه مُستَحَقِّ کِرامَت، گُناهکاراناَنْد
یا:
می خور به بانگ چنگ و مخور غصه ور کسی،
گوید ترا که باده مخور گو "هوالغفور" 👇👇ادامه در فرسته بعدی👇👇
محمدامین مروتی
کسروی در بین ادبا بیشترین نقد را به حافظ دارد، ولی سعدی و مولوی و خیام را نیز بی نصیب نمی گذارد.
خیام را بنیادگذار خراباتیگری و خوش باشی و جبریگری در شعر می داند و ستایش خیام و مولانا در غرب را برای فریفتن مردم شرق می داند.
نقدش به سعدی، هرزه گویی و بدآموزی و تصوف و تعریف از خلیفه عباسی است. می گوید شعر سعدی دارای تناقض است. زمانی تربیت را موثر می داند و زمانی منکر تاثیرش می شود. زمانی کارو کوشش رابی فایده می داند و زمانی می گوید نابرده رنج، گنج میسر نمی شود.
مولوی از نظر کسروی متهم به وحدت وجود و خوار داشتن دنیا می شود.
و اما حافظ، جامع همه بدآموزی های شاعران پیش از خود بوده است:
«بیشتر غزلهای حافظ (اگر نگوییم یکایک آنها) از این گونه است که شاعر تنها مقصودش ساختن یک غزلی بوده است و در این کار نیز شیوهی عادی شاعران را پیروی کرده که نخست قافیهها را نوشته و سپس به هر کدام جملههایی را آورده و بیتی گنجانیدن کلمه قافیه سروده شده.»(حافظ چه می گوید؟)
کسروی به صراحت می گوید همه کتب این شاعران را باید به آتش کشید و نابود کرد.
در میان شاعران گذشته تنها فردوسی را گرامی می دارد، چرا که شعرش جنبه میهن دوستی و حماسی دارد و زبان فارسی را از لغات بیگانه پالوده است. اما نمی گوید که فردوسی هم جبرگرایی را دارد و حتی به قولی، خیام در این رویه از فردوسی متاثر بوده است. به علاوه فردوسی مدح شاه محمود گفته است.
کسروی در عین حال اذعان می کند که اشعار نظامی و مولوی را نخوانده. "ادیب پیشاوری" را به دلیل این که زن نگرفته و کاری نداشته، یاوه گوی و قافیه باف می داند. به شدت به محمدعلی فروغی می تازد که در درس دبیرستان اشعار سعدی و به خصوص باب پنجم در عشق و عاشقی را گنجانده. همینطور به حکمت و قزوینی و غنی و تقی زاده و دیگران.
کسروی به خاورشناسان نیز در اشاعه این ادبیات، بدگمان است و آنان را به "سیاسی کاری" در خدمت منافع استعمار متهم می دارد. هر چند "ادوارد براون" را به خاطر کتابش در مورد مشروطه و نقدش از دولت متبوعش، انگلیس، تحسین می کند، اما او را به خاطر تبلیغ ادب فارسی و به خصوص چاپ تذکره الاولیای عطار می نکوهد.
البته کسروی با نفس سرودن شعر مخالف نیست او به حق، با سجع سازی و قافیه بافی و بی توجهی به معنا در شعرِ بسیاری از شاعران، مخالف است. این نقدی است که نوپردازان هم به شعر کلاسیک داشته اند و دارند. کسروی هم مانند نیما می گوید قافیه بافی و از چپ به راست نوشتن، ذهن شاعر را جهت می دهد و چنان دربند وزن و قافیه است که سامانی در شعرشان نیست. نمونه اش حافظ است که در هر بیت سخنی متفاوت می گوید. اما مانند نیما به این نتیجه نمی رسد که باید بی خیال قافیه شد، بلکه وزن و قافیه را اساس شعر می داند و می گوید شاعر باید مضمون را فدای فرم نکند. شعر سخن آراسته است و فرقش با نثر در داشتن وزن و قافیه است. مثل کره قالبی و کره ای که فله ای می فروشند. اولی بسته بندی زیباتری دارد و گرانتر است. سخن اعم از نثر یا شعر باید "هوده" ای داشته باشد و بیهوده نباشد.که سخن بیهوده دور از خرد است. شعر باید از زندگی واقعی شاعر سخن بگوید نه معشوق موهوم و خیالی.
کسروی هجوگویی را به شدت نقد می کند و شاعر هجوگو را مستحق کشتن می داند.
خراباتیگری و صوفیگری:
اما یکی از نکاتی که کسروی به خوبی بدان توجه کرده و در شعر حافظ، شواهدی برای آن به دست داده است، ارتباط خراباتیگری و صوفیگری است. روایت او در این باب چنین است که خرابات، خرابه هایی بوده اند در خارج شهر که غیرمسلمانان در آنجا به شراب فروشی و شراب نوشی می پرداخته اند و خیام بنیادگذار خراباتی گری بوده است و آن توصیفات مثبت از باده و باه نوشی بوده است.
در دوران مغول و ایلخانیان، آمدن این میخانه ها به شهرها مجاز شد ولی نام خرابات بر آن ها ماند. در زمان حافظ صوفی گری هم رواج تام داشته و رقابتی بین صوفیان و خراباتیان(که مشرب خیامی داشته اند) وجود داشته. حافظ جانب خراباتیان را می گیرد و صوفیان را متهم به ریاکاری می کرد و اینکه آنان نیز دمی به خمره می زنند و در عین حال دیگران را تفسیق می کنند:
صوفی ار باده به اندازه خورد نوشش باد
ور نه اندیشه این کار فراموشش باد
یا:
زکوی میـکده دوشش به دوش میبردند
امام شهر که سـجـّاده میکـشید به دوش
مدعی می شده اند که "در خرابات مغان هم نور خدا می دیدند" و می گفتند "در هیچ سری نیست که سرِّی ز خدا نیست".
به کمک جبر، صوفیان و زاهدان را پس می زنند که معلوم نیست که عاقبت من مستحق کرامتم یا تو؟
نَصیبِ ماست بِهِشْت، اِی خُداشِناس! بُرو!
کِه مُستَحَقِّ کِرامَت، گُناهکاراناَنْد
یا:
می خور به بانگ چنگ و مخور غصه ور کسی،
گوید ترا که باده مخور گو "هوالغفور" 👇👇ادامه در فرسته بعدی👇👇
❤2
☝️☝️ادامه ی فرسته بالا☝️☝️ می گفتند "ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم". یعنی معشوق(خدا) را در حال مستی ملاقات می کنیم. و این باده باعث می شود از منی و مایی و نفسانیت فاصله بگیریم:
در بحر مایی و منی افتادهام بیار
می تا خلاص بخشدم از مایی و منی
در مقابل شیخ و مراد صوفیه، "پیرمغان" و "پیر می فروش" را می نهد و دمی را به اولی ترجیح می دهد که خوشخو و خطاپوش و عطابخش است.
کم کم صوفیان نیز به اصطلاحات خراباتیان مجهز می شوند ولی برای آن معانی عرفانی می تراشند و ین کاری است که امثال شیخ محمود شبستری در "گلشن راز" می کنند و برای می و معشوق، معانی عرفانی می سازند:
شراب و شمع و شاهد عین معنی است
که در هر صورتی او را تجلی است
شراب بیخودی در کش زمانی
مگر از دست خود یابی امانی
بخور می تا ز خویشت وارهاند
وجود قطره با دریا رساند
شرابی خور که جامش روی یار است
پیاله چشم مست بادهخوار است
و یا:
خراباتی شدن از خود رهایی است
خودی کفر است ور خود پارسایی است
نشانی دادهاندت از خرابات
که «التوحید اسقاط الاضافات»
خرابات از جهان بیمثالی است
مقام عاشقان لاابالی است
بزعم کسروی حافظ جبرگرایی و میگساری خیام را با صوفیگری و ساده بازی درمی آمیزد:
رضا به داده بده و ز جبین گره بگشای
که بر من و تو در اختیار نگشاندند
و:
ای نازنین پسر تو چه مذهب گرفته ای
کت خون ما حلال تر از شیر مادر است؟
نقد کسروی:
در مقابل این انتقاد که شاعر تابع احساسات(به قول کسروی سهش) است نه خرد، می گوید سهش نیز باید تابع خرد باشد.
در مقابل این انتقاد که به کسروی گفته اند ما از این بدآموزی هایی که تو می گویی در بین مردم اثری نمی بینیم، می گوید این اثر به صورت فرهنگ تنبلی و جبرگرایی تبلور یافته است.
کسروی گمان می کرد که حافظ آدم بیکار و بیعاری بوده که به اقتفای قافیه و برای گذران زندگیش، شعر و بیت می ساخته و تصورش را هم نمی کرد که در پس نظم پریشان حافظ یک جهان بینی متلائم و هماهنگ و جدی و یک اندیشه عمیق و ژرف و همه جانبه نگر وجود دارد. او نمی دانست که حافظ پاسخ تاریخی فرهنگ ایرانی به شرایط موجود بوده است.
بزرگترین مشکل کسروی در مواجهه با ادبیات فارسی، این بود که فلسفه شعر و هنر نمی دانست و در واقع زبان شعر را نمی شناخت و آن را از زبان علم و خبر تفکیک نمی کرد. او با علوم ادبی نظیر بیان و معانی و بدیع آشنا نبود و معانی اشعار را به همان معنی خبری می فهمید. مشکل اصلی او ارزیابی ادب و هنر با معیارهای عقلی و بی توجهی اش به ساحت های مختلف وجودی انسان است وگرنه کسی با نقد بعضی از آموزه های این شاعران، مثل جبرباوری مشکل ندارد. او اعتقاد دارد که شعر نباید برای شعر، بلکه باید برای تهییج احساسات مفید و آموزه های اخلاقی باشد و شعر پروین اعتصامی و تصنیف های میهنی عارف و حتی بعضی اشعار ایرج میرزا را می پسندد.
در حالی که شعر بالاخص و هنر بالاعم عرصه بیان احساسات و عواطف است نه لزوماً و علم و فلسفه. هر چند شعر ایرانی بالاخص، چنان توش و تونی داشته که بعضاً جور فلسفه و حکمت را هم می کشیده.
خیام خودش حکیم بوده ولی کسروی به او خرده می گیرد که چرا گفته:
گر بر فَلَکَم دست بُدی چون یَزدان
برداشتَمی من این فَلَک را زِ میان
اَز نو فَلَکی دِگَر چنان ساختَمی
کآزاده به کامِ دل رسیدی آسان
کسروی توجه ندارد که خیام بیان احساس می کند و از ناکامی های آزادگان دلگیر است وگرنه می داند که دستی بر فلک نمی یابد.
کسروی مانند بسیاری دیگر نقش اجتماع و شرایط اجتماعی را در پیدایش اندیشه ها نادیده می گیرد و فکر می کند اول اندیشه پدید می آید و بعد تاثیرات اجتماعی از خود به جا می نهد. لذا متوجه نیست که اندیشه جبر هم به نوبه خود در مواردی تسکین بخش و لازم است و در مواردی قابل نقد. آنجا که کاری از کسی برنمی آید اندیشه جبر آرامش بخش و مفید است و آنجا که کاری از دست برمی آید مضر و قابل انتقاد. اختیار انسان مطق نیست و جبر نیز مطلق نیست.
آموزه های سعدی لزوماً متناقض نیستند. در جایی باید از خیر تربیت نااهل گذشت و در جایی باید با نیکان نشست و مردم شد. در زندگی واقعی روزمره ما، درجایی آن به کار می آید و در جایی این. هر سخن وقتی و هر نکته مکانی دارد. کسروی چون آموزه های سعدی را مطلق می گیرد، تناسبات زمانی و مکانی شان را نادیده می گیرد.
منابع:
در پیرامون ادبیات، احمد کسروی، انتشارات فردوسی، 1378
حافظ چه می گوید؟ احمد کسروی
21 مرداد 1405
در بحر مایی و منی افتادهام بیار
می تا خلاص بخشدم از مایی و منی
در مقابل شیخ و مراد صوفیه، "پیرمغان" و "پیر می فروش" را می نهد و دمی را به اولی ترجیح می دهد که خوشخو و خطاپوش و عطابخش است.
کم کم صوفیان نیز به اصطلاحات خراباتیان مجهز می شوند ولی برای آن معانی عرفانی می تراشند و ین کاری است که امثال شیخ محمود شبستری در "گلشن راز" می کنند و برای می و معشوق، معانی عرفانی می سازند:
شراب و شمع و شاهد عین معنی است
که در هر صورتی او را تجلی است
شراب بیخودی در کش زمانی
مگر از دست خود یابی امانی
بخور می تا ز خویشت وارهاند
وجود قطره با دریا رساند
شرابی خور که جامش روی یار است
پیاله چشم مست بادهخوار است
و یا:
خراباتی شدن از خود رهایی است
خودی کفر است ور خود پارسایی است
نشانی دادهاندت از خرابات
که «التوحید اسقاط الاضافات»
خرابات از جهان بیمثالی است
مقام عاشقان لاابالی است
بزعم کسروی حافظ جبرگرایی و میگساری خیام را با صوفیگری و ساده بازی درمی آمیزد:
رضا به داده بده و ز جبین گره بگشای
که بر من و تو در اختیار نگشاندند
و:
ای نازنین پسر تو چه مذهب گرفته ای
کت خون ما حلال تر از شیر مادر است؟
نقد کسروی:
در مقابل این انتقاد که شاعر تابع احساسات(به قول کسروی سهش) است نه خرد، می گوید سهش نیز باید تابع خرد باشد.
در مقابل این انتقاد که به کسروی گفته اند ما از این بدآموزی هایی که تو می گویی در بین مردم اثری نمی بینیم، می گوید این اثر به صورت فرهنگ تنبلی و جبرگرایی تبلور یافته است.
کسروی گمان می کرد که حافظ آدم بیکار و بیعاری بوده که به اقتفای قافیه و برای گذران زندگیش، شعر و بیت می ساخته و تصورش را هم نمی کرد که در پس نظم پریشان حافظ یک جهان بینی متلائم و هماهنگ و جدی و یک اندیشه عمیق و ژرف و همه جانبه نگر وجود دارد. او نمی دانست که حافظ پاسخ تاریخی فرهنگ ایرانی به شرایط موجود بوده است.
بزرگترین مشکل کسروی در مواجهه با ادبیات فارسی، این بود که فلسفه شعر و هنر نمی دانست و در واقع زبان شعر را نمی شناخت و آن را از زبان علم و خبر تفکیک نمی کرد. او با علوم ادبی نظیر بیان و معانی و بدیع آشنا نبود و معانی اشعار را به همان معنی خبری می فهمید. مشکل اصلی او ارزیابی ادب و هنر با معیارهای عقلی و بی توجهی اش به ساحت های مختلف وجودی انسان است وگرنه کسی با نقد بعضی از آموزه های این شاعران، مثل جبرباوری مشکل ندارد. او اعتقاد دارد که شعر نباید برای شعر، بلکه باید برای تهییج احساسات مفید و آموزه های اخلاقی باشد و شعر پروین اعتصامی و تصنیف های میهنی عارف و حتی بعضی اشعار ایرج میرزا را می پسندد.
در حالی که شعر بالاخص و هنر بالاعم عرصه بیان احساسات و عواطف است نه لزوماً و علم و فلسفه. هر چند شعر ایرانی بالاخص، چنان توش و تونی داشته که بعضاً جور فلسفه و حکمت را هم می کشیده.
خیام خودش حکیم بوده ولی کسروی به او خرده می گیرد که چرا گفته:
گر بر فَلَکَم دست بُدی چون یَزدان
برداشتَمی من این فَلَک را زِ میان
اَز نو فَلَکی دِگَر چنان ساختَمی
کآزاده به کامِ دل رسیدی آسان
کسروی توجه ندارد که خیام بیان احساس می کند و از ناکامی های آزادگان دلگیر است وگرنه می داند که دستی بر فلک نمی یابد.
کسروی مانند بسیاری دیگر نقش اجتماع و شرایط اجتماعی را در پیدایش اندیشه ها نادیده می گیرد و فکر می کند اول اندیشه پدید می آید و بعد تاثیرات اجتماعی از خود به جا می نهد. لذا متوجه نیست که اندیشه جبر هم به نوبه خود در مواردی تسکین بخش و لازم است و در مواردی قابل نقد. آنجا که کاری از کسی برنمی آید اندیشه جبر آرامش بخش و مفید است و آنجا که کاری از دست برمی آید مضر و قابل انتقاد. اختیار انسان مطق نیست و جبر نیز مطلق نیست.
آموزه های سعدی لزوماً متناقض نیستند. در جایی باید از خیر تربیت نااهل گذشت و در جایی باید با نیکان نشست و مردم شد. در زندگی واقعی روزمره ما، درجایی آن به کار می آید و در جایی این. هر سخن وقتی و هر نکته مکانی دارد. کسروی چون آموزه های سعدی را مطلق می گیرد، تناسبات زمانی و مکانی شان را نادیده می گیرد.
منابع:
در پیرامون ادبیات، احمد کسروی، انتشارات فردوسی، 1378
حافظ چه می گوید؟ احمد کسروی
21 مرداد 1405
👍5❤1👎1
سبک زندگی:
اگر روی صندلی قربانی نشستهاید صندلی خودتان را عوض کرده و روی صندلی مسئول بنشینید تا از بن بست خارج شوید. (اکهارت توله)
👍4👌1
ای دلبرِ ما مباش بی دل برِ ما
یک دلبرِ ما به که دو صد دل برِ ما
نه دل برِ ما نه دلبر اندر برِ ما
یا دل برِ ما فرست یا دلبرِ ما
#ابوسعید_ابوالخیر
یک دلبرِ ما به که دو صد دل برِ ما
نه دل برِ ما نه دلبر اندر برِ ما
یا دل برِ ما فرست یا دلبرِ ما
#ابوسعید_ابوالخیر
❤4👍1
به روز رسانی داروین و احیای نظریه لامارک
منتشر شده در:
ژوئیه 28, 2026 BST
زیست شناسان در حال بازگشت به یک نظریه قدیمی تر برای توضیح ناهنجاری ها در تکامل هستند.
تکامل یک واقعیت زندگی است. آنقدر به طوری که حتی نظریه تکامل هم در حال تکامل است. اخیرا، یک ایده بی اعتبار قرن ها ساله، بازگشت قوی داشته است. این به ما کمک می کند تا مشاهدات علمی را توضیح دهیم که بر اساس نظریه تکاملی استاندارد باید غیرممکن باشد.
لامارکیسم به معنای این فرضیه است که والدین یک ارگانیسم معین ممکن است در پاسخ به خواسته های محیط خود، ویژگی های خاصی را در طول عمر خود به دست آورند یا بهبود بخشند. و سپس آنها به نوعی این ویژگی ها را به فرزندان خود منتقل می کنند.
ایده های داروین حول انتخاب طبیعی ساخته شده است، که می گوید برخی از افراد در یک گونه با تفاوت هایی متولد می شوند که آنها را به عملکرد بهتر و در نتیجه تولید بیشتر از دیگران می دهد.
داروین استدلال کرد که اگر این تفاوت ها را می توان از والدین به فرزندان منتقل کرد، نسل بعدی شامل تعداد نسبتا بیشتری از این افراد با عملکرد بالاتر خواهد بود. به عبارت دیگر، نسل بعدی با محیط خود تناسب بیشتری خواهد داشت.
با گذشت زمان، ایده لامارک بی اعتبار شد.
با این حال، ایده های لامارک کاملا اشتباه نبود. برای مثال، کرم کوچک C elegans را در نظر بگیرید. هنگامی که یک کرم بالغ در معرض محرک های خارجی مانند عفونت های ویروسی یا باکتریایی، گرسنگی یا دمای استرس زا قرار می گیرد، می تواند در طول زمان برای مقابله بهتر سازگار شود و، شگفت آور، فرزندان بعدی آن نیز از لحظه ای که متولد می شوند بهتر عمل می کنند - همانطور که نسل های متوالی انجام می دهند.
به نظر می رسد که این اتفاق از طریق وراثت مولکول های DNA مانند به نام RNA های کوچک (اسیدهای ریبونوکلئیک) رخ می دهد. هنگامی که کرم های بالغ استرس را تجربه می کنند، این RNA ها را تولید می کنند تا فعالیت ژن های خود را برای ایجاد یک پاسخ موثر تنظیم کنند. هنگامی که کرم ها تولید مثل می کنند، پروتئین های خاص این RNA های کوچک را به تخمک های خود منتقل می کنند، به این معنی که فرزندان با مزایایی که ارائه می دهند، متولد می شوند.
این مانند فردی است که واکسنی را علیه آنفولانزا یا سرخک دریافت می کند و در پاسخ به آن ایمنی ایجاد می کند و سپس تمام فرزندان تازه متولد شده و حتی نوه های تازه متولد شده نیز از این واکسن استفاده می کنند. پیش از این تصور می شد که این نوع علائم مولکولی اپی ژنتیک همیشه در طول تولید مثل پاک می شوند، به این معنی که فرزندان باید پاسخ خود را از ابتدا شروع کنند. این واقعیت که صفات به دست آمده را می توان در واقع به ارث برد، به وضوح لامارکیسم در عمل است.
در حال حاضر ده ها مورد اگر نه صدها مطالعه وجود دارد که اثرات مشابهی را در انواع گونه ها، از باکتری ها و گیاهان به حیوانات نشان می دهد. به عنوان مثال، هنگامی که گیاهان برنج در معرض سرما قرار می گیرند، با اضافه کردن برچسب های شیمیایی به ژن های خود، مقاومت به ظاهر دائمی را ایجاد می کنند. این امر آنها را قادر ساخته است تا از ریشه های گرمسیری خود به سمت شمال گسترش یابند.
فراتر از اپی ژنتیک، عبور از مهارت های آموخته شده از یک نسل به نسل دیگر نیز یک شکل از لامارکیسم است. هنگامی که مادران نهنگ قاتل مهارت شکار نوع دیگری از شکار را به دست می آورند.
آیا این بدان معناست که داروینیسم اشتباه است؟ نه. انتخاب طبیعی هنوز هم به طور دقیق فرآیندهای تکاملی را توضیح می دهد. اما همانطور که در کتاب جدیدم، ارگانیسم انتخابی استدلال می کنم می توانیم مالکیت لامارکیان از صفات را به عنوان دومین محرک تکامل ببینیم که در کنار انتخاب طبیعی عمل می کند.
در حالی که در تکامل داروینی، افراد در یک گونه هدف انتخاب طبیعی هستند، که در آن صفات آنها توسط محیط خود مورد آزمایش قرار می گیرد، در تکامل لامارکیان آنها یک عامل انتخاب هستند و صفات خاصی را از یک مجموعه بزرگتر از پتانسیل ها ایجاد می کنند. به این معنا، نظریه لامارکیان را می توان به عنوان یک شکل از انتخاب نیز در نظر گرفت.
چگونه نظریه ها ترکیب می شوند؟
این ها نظریه های رقیب نیستند، بلکه نظریه های سازگار هستند که با هم بهترین توضیح را برای تغییر تکاملی ارگانیسم ها ارائه می دهند.
بر این اساس اگر رفتارهای والدین انسان می تواند بر چاقی یا اعتیاد در فرزندان خود تأثیر بگذارد، برنامه های پیشگیری نه تنها به افرادی که آنها را دریافت می کنند، بلکه نسل های آینده نیز کمک می کند.
بنابراین پس از بیش از 200 سال، وقت آن است که دوباره لامارکیسم را در آغوش بگیریم و آن را به یک نسخه به روز شده و بهبود یافته از نظریه تکاملی استاندارد قرار دهیم.
منتشر شده در:
ژوئیه 28, 2026 BST
زیست شناسان در حال بازگشت به یک نظریه قدیمی تر برای توضیح ناهنجاری ها در تکامل هستند.
تکامل یک واقعیت زندگی است. آنقدر به طوری که حتی نظریه تکامل هم در حال تکامل است. اخیرا، یک ایده بی اعتبار قرن ها ساله، بازگشت قوی داشته است. این به ما کمک می کند تا مشاهدات علمی را توضیح دهیم که بر اساس نظریه تکاملی استاندارد باید غیرممکن باشد.
لامارکیسم به معنای این فرضیه است که والدین یک ارگانیسم معین ممکن است در پاسخ به خواسته های محیط خود، ویژگی های خاصی را در طول عمر خود به دست آورند یا بهبود بخشند. و سپس آنها به نوعی این ویژگی ها را به فرزندان خود منتقل می کنند.
ایده های داروین حول انتخاب طبیعی ساخته شده است، که می گوید برخی از افراد در یک گونه با تفاوت هایی متولد می شوند که آنها را به عملکرد بهتر و در نتیجه تولید بیشتر از دیگران می دهد.
داروین استدلال کرد که اگر این تفاوت ها را می توان از والدین به فرزندان منتقل کرد، نسل بعدی شامل تعداد نسبتا بیشتری از این افراد با عملکرد بالاتر خواهد بود. به عبارت دیگر، نسل بعدی با محیط خود تناسب بیشتری خواهد داشت.
با گذشت زمان، ایده لامارک بی اعتبار شد.
با این حال، ایده های لامارک کاملا اشتباه نبود. برای مثال، کرم کوچک C elegans را در نظر بگیرید. هنگامی که یک کرم بالغ در معرض محرک های خارجی مانند عفونت های ویروسی یا باکتریایی، گرسنگی یا دمای استرس زا قرار می گیرد، می تواند در طول زمان برای مقابله بهتر سازگار شود و، شگفت آور، فرزندان بعدی آن نیز از لحظه ای که متولد می شوند بهتر عمل می کنند - همانطور که نسل های متوالی انجام می دهند.
به نظر می رسد که این اتفاق از طریق وراثت مولکول های DNA مانند به نام RNA های کوچک (اسیدهای ریبونوکلئیک) رخ می دهد. هنگامی که کرم های بالغ استرس را تجربه می کنند، این RNA ها را تولید می کنند تا فعالیت ژن های خود را برای ایجاد یک پاسخ موثر تنظیم کنند. هنگامی که کرم ها تولید مثل می کنند، پروتئین های خاص این RNA های کوچک را به تخمک های خود منتقل می کنند، به این معنی که فرزندان با مزایایی که ارائه می دهند، متولد می شوند.
این مانند فردی است که واکسنی را علیه آنفولانزا یا سرخک دریافت می کند و در پاسخ به آن ایمنی ایجاد می کند و سپس تمام فرزندان تازه متولد شده و حتی نوه های تازه متولد شده نیز از این واکسن استفاده می کنند. پیش از این تصور می شد که این نوع علائم مولکولی اپی ژنتیک همیشه در طول تولید مثل پاک می شوند، به این معنی که فرزندان باید پاسخ خود را از ابتدا شروع کنند. این واقعیت که صفات به دست آمده را می توان در واقع به ارث برد، به وضوح لامارکیسم در عمل است.
در حال حاضر ده ها مورد اگر نه صدها مطالعه وجود دارد که اثرات مشابهی را در انواع گونه ها، از باکتری ها و گیاهان به حیوانات نشان می دهد. به عنوان مثال، هنگامی که گیاهان برنج در معرض سرما قرار می گیرند، با اضافه کردن برچسب های شیمیایی به ژن های خود، مقاومت به ظاهر دائمی را ایجاد می کنند. این امر آنها را قادر ساخته است تا از ریشه های گرمسیری خود به سمت شمال گسترش یابند.
فراتر از اپی ژنتیک، عبور از مهارت های آموخته شده از یک نسل به نسل دیگر نیز یک شکل از لامارکیسم است. هنگامی که مادران نهنگ قاتل مهارت شکار نوع دیگری از شکار را به دست می آورند.
آیا این بدان معناست که داروینیسم اشتباه است؟ نه. انتخاب طبیعی هنوز هم به طور دقیق فرآیندهای تکاملی را توضیح می دهد. اما همانطور که در کتاب جدیدم، ارگانیسم انتخابی استدلال می کنم می توانیم مالکیت لامارکیان از صفات را به عنوان دومین محرک تکامل ببینیم که در کنار انتخاب طبیعی عمل می کند.
در حالی که در تکامل داروینی، افراد در یک گونه هدف انتخاب طبیعی هستند، که در آن صفات آنها توسط محیط خود مورد آزمایش قرار می گیرد، در تکامل لامارکیان آنها یک عامل انتخاب هستند و صفات خاصی را از یک مجموعه بزرگتر از پتانسیل ها ایجاد می کنند. به این معنا، نظریه لامارکیان را می توان به عنوان یک شکل از انتخاب نیز در نظر گرفت.
چگونه نظریه ها ترکیب می شوند؟
این ها نظریه های رقیب نیستند، بلکه نظریه های سازگار هستند که با هم بهترین توضیح را برای تغییر تکاملی ارگانیسم ها ارائه می دهند.
بر این اساس اگر رفتارهای والدین انسان می تواند بر چاقی یا اعتیاد در فرزندان خود تأثیر بگذارد، برنامه های پیشگیری نه تنها به افرادی که آنها را دریافت می کنند، بلکه نسل های آینده نیز کمک می کند.
بنابراین پس از بیش از 200 سال، وقت آن است که دوباره لامارکیسم را در آغوش بگیریم و آن را به یک نسخه به روز شده و بهبود یافته از نظریه تکاملی استاندارد قرار دهیم.
نکته روانشناسی:
کشتن یک گوسفند از کندن یک گیاه سخت تر است، شاید چون گوسفند چهره و از همه مهمتر چشم دارد.
👍4👏2
نمیدانم دارم روزهایم را میکشم، یا روزهایم دارند مرا میکشند. در هر صورت جنایتی در حال وقوع است.
#فئودورداستایفسکی
#فئودورداستایفسکی
😭7👍2👏2
ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﻣﺴﺘﺤﻖ ﺟﻬﻨﻢ ﺷﻮﯼ ﮐﺎﻓﯽ ﺳﺖ ﮐﻪ ﺭﺍﺣﺖ ﺗﻮﯼ ﺭﺧﺘﺨﻮﺍﺑﺖ ﺩﺭﺍﺯ ﺑﮑﺸﯽ.
ﺩﻧﯿﺎﯼ ﺑﯽ ﻋﺪﺍﻟﺘﯽ ﺳﺖ : ﺍﮔﺮ ﻗﺒﻮﻟﺶ ﮐﻨﯽ ﺷﺮﯾﮏِ ﺟﺮﻡ ﻣﯽ ﺷﻮﯼ ﺍﮔﺮ ﻋﻮﺿﺶ ﮐﻨﯽ ﺟﻼﺩ ﻣﯽ ﺷﻮﯼ
ﺑﻮﯼ ﮔﻨﺪِ ﺯﻣﯿﻦ ﺗﺎ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺭﻓﺘﻪ ﺍﺳﺖ !
👤#سارتر
📚#نمایشنامه_ﺷﯿﻄﺎﻥ_ﻭ_ﺧﺪﺍ
ﺩﻧﯿﺎﯼ ﺑﯽ ﻋﺪﺍﻟﺘﯽ ﺳﺖ : ﺍﮔﺮ ﻗﺒﻮﻟﺶ ﮐﻨﯽ ﺷﺮﯾﮏِ ﺟﺮﻡ ﻣﯽ ﺷﻮﯼ ﺍﮔﺮ ﻋﻮﺿﺶ ﮐﻨﯽ ﺟﻼﺩ ﻣﯽ ﺷﻮﯼ
ﺑﻮﯼ ﮔﻨﺪِ ﺯﻣﯿﻦ ﺗﺎ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺭﻓﺘﻪ ﺍﺳﺖ !
👤#سارتر
📚#نمایشنامه_ﺷﯿﻄﺎﻥ_ﻭ_ﺧﺪﺍ
👏3
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
همیشه حق با اکثریت نیست!
اکثریت گاهی با قطعیت حکم به چیزی میدهد که خلاف حقیقت است و حتی در سیاهی کامل اکثریت، یک نور و یک صدا و یک تردید میتواند همه چیز را تغییر دهد.
فیلم دوازده_مرد_خشمگین شاهکار سینمای جهان در ستایش تردید است، در ستایش اقلیت و در ستایش گفتگو، که چگونه میشود با تردید در یقین اکثریت، حقیقت را آشکار کرد.
فیلم درباره یک هیات منصفه ۱۲ نفره است که در ساعت تنفس قبل از اعلام حکم اعدام یک جوان دور هم جمع میشوند و در حالی که ۱۱ نفر حکم به اعدام میدهند، فقط یک نفر با تردید و گرفتن زمان برای تردید، همه چیز را بر میگرداند و حقیقت را آشکار میکند.
همه فیلم در یک اتاق میگذرد و یکی از عجیبترین و مهمترین فیلمهای تاریخ سینما است.
اکثریت گاهی با قطعیت حکم به چیزی میدهد که خلاف حقیقت است و حتی در سیاهی کامل اکثریت، یک نور و یک صدا و یک تردید میتواند همه چیز را تغییر دهد.
فیلم دوازده_مرد_خشمگین شاهکار سینمای جهان در ستایش تردید است، در ستایش اقلیت و در ستایش گفتگو، که چگونه میشود با تردید در یقین اکثریت، حقیقت را آشکار کرد.
فیلم درباره یک هیات منصفه ۱۲ نفره است که در ساعت تنفس قبل از اعلام حکم اعدام یک جوان دور هم جمع میشوند و در حالی که ۱۱ نفر حکم به اعدام میدهند، فقط یک نفر با تردید و گرفتن زمان برای تردید، همه چیز را بر میگرداند و حقیقت را آشکار میکند.
همه فیلم در یک اتاق میگذرد و یکی از عجیبترین و مهمترین فیلمهای تاریخ سینما است.
❤4👍3
🟡در كلیسا، جک از دوستش ماكس می پرسد:
«فكر می كنی میشه هنگام دعا كردن سیگار كشید؟»
ماكس میگه:
«چرا از كشیش نمی پرسی؟»
جك نزد كشیش می رود و می پرسد:
«می توانم وقتی در حال دعا كردن هستم، سیگار بكشم.»
كشیش پاسخ می دهد:
«نه، پسرم، نمیشه. این بی ادبی است.»
جك نتیجه را برای دوستش ماكس بازگو می كند.
ماكس میگه: «تعجبی نداره. تو سئوالت رو درست مطرح نكردی. بگذار من بپرسم.»
ماكس نزد كشیش میره و می پرسه
« وقتی در حال سیگار كشیدنم می تونم دعا كنم؟»
كشیش مشتاقانه پاسخ می ده: «مطمئناً، پسرم.
مطمئناََ!!!
«فكر می كنی میشه هنگام دعا كردن سیگار كشید؟»
ماكس میگه:
«چرا از كشیش نمی پرسی؟»
جك نزد كشیش می رود و می پرسد:
«می توانم وقتی در حال دعا كردن هستم، سیگار بكشم.»
كشیش پاسخ می دهد:
«نه، پسرم، نمیشه. این بی ادبی است.»
جك نتیجه را برای دوستش ماكس بازگو می كند.
ماكس میگه: «تعجبی نداره. تو سئوالت رو درست مطرح نكردی. بگذار من بپرسم.»
ماكس نزد كشیش میره و می پرسه
« وقتی در حال سیگار كشیدنم می تونم دعا كنم؟»
كشیش مشتاقانه پاسخ می ده: «مطمئناً، پسرم.
مطمئناََ!!!
😁7👍3❤1🤔1👌1
عشق به کلمه نیاز دارد. مدتی کوتاه میتوان به حسِ بیکلام اعتماد کرد، اما در دراز مدت، عشقِ بیکلام و کلامِ بی عشق دوام نخواهد آورد.
📚 کتاب : #تصرف_عدوانی
✍️ اثر : #لنا_آندرشون
🆔 @irTBook
📚 کتاب : #تصرف_عدوانی
✍️ اثر : #لنا_آندرشون
🆔 @irTBook
👍2👏2❤1