📌شباهت شخصیتهای دیالوگهای افلاطون با برخی فیلسوفان مدرن!
بعضی از شخصیتها دیالوگهای افلاطون، به لحاظ دغدغههای فلسفی، شبیه برخی فیلسوفان مدرناند. گویا تأمل عمیق افلاطون، برخی از مهمترین خطوط فلسفی را یافته و آنها را در گفتوگو قرار دادهاست. دیدن این شباهتها میتواند جالب باشد بیآنکه بخواهیم نتیجهی فلسفی خاصی از آن اخذ کنیم.
۱. ویتگنشتاین شبیه سقراط (بحث رابطهی لفظ و معنا)
۲. هگل شبیه سوفیست بیگانه (حرکت دیالکتیکی بین هستی و نیستی)
۳. راسل شبیه زنون (تمایل به تحلیل منطقی و طرح پارادوکس منطقی)
۴. فوکو شبیه گورگیاس (رابطهی دانش و قدرت و گفتمان و ساخت اجتماعی)
۵. نیچه شبیه کالکیلس (رابطهی قدرت و اخلاق و نقد ارزشهای رایج)
۶. برنارد ویلیامز شبیه پروتاگوراس (بحث نسبی یا مطلق بودن ارزشها)
۷. مارکس شبیه تراسیماخوس (رابطهی عدالت و ساختار اجتماعی–اقتصادی)
٨. شوپنهاور شبیه آگاتون (بحث از اراده و میل و مباحث زیباشناختی)
۹. کیرکگور شبیه آریستوفانس (بحث دربارهی موقعیت انسان و اهمیت طنز و نگاه پارادوکسیکال به وضعیت انسانی)
۱۰. سارتر شبیه آلکیبیادس (درگیر با مسئلهی آزادی و زندگی اصیل)
۱۱. سیمون دو بوار شبیه دیوتیما (بحث فلسفی دربارهی عشق)
۱۲. رالز شبیه گلاوکن (بحث دربارهی اهمیت عدالت در ساختار اجتماعی)
۱۳. هایدگر شبیه آدیمانتوس (پرسش از جایگاه انسان در هستی)
۱۴. دکارت شبیه منون (پرسش از امکان معرفت و شک دربارهی معرفت رایج)
۱۵. لاک شبیه تئتتوس (بحث دربارهی تجربه و شناخت)
۱۶. کانت شبیه هیپیاس (بحث دربارهی گستره و حدود معرفت و چیستی فلسفی معرفت)
۱۷. بنتام شبیه فیلیبوس (دفاع از لذت (و الم) به عنوان مبنای تصمیم)
۱٨. لایبنیتس شبیه تیمائوس (بحث دربارهی نظم عقلانی کثرتهای ظاهری)
۱۹. آرنت شبیه کریتیاس (بحث دربارهی مسئلهی شهروندی و زوال جمهوری)
۲۰. اسپینوزا شبیه پارمنیدس (بحث دربارهی ساختار عقلانی واقعیت)
پ. ن: اینها صرفاً شباهتهایی جالباند و نیاید با هیجان ذهنی، سریعاً از آنها نتیجه اخذ کرد. تطبیق فلسفی نیازمند دقت روششناختی است.
💠 اَزدانامه | محمدمهدی حاتمی
@azdanameh
بعضی از شخصیتها دیالوگهای افلاطون، به لحاظ دغدغههای فلسفی، شبیه برخی فیلسوفان مدرناند. گویا تأمل عمیق افلاطون، برخی از مهمترین خطوط فلسفی را یافته و آنها را در گفتوگو قرار دادهاست. دیدن این شباهتها میتواند جالب باشد بیآنکه بخواهیم نتیجهی فلسفی خاصی از آن اخذ کنیم.
۱. ویتگنشتاین شبیه سقراط (بحث رابطهی لفظ و معنا)
۲. هگل شبیه سوفیست بیگانه (حرکت دیالکتیکی بین هستی و نیستی)
۳. راسل شبیه زنون (تمایل به تحلیل منطقی و طرح پارادوکس منطقی)
۴. فوکو شبیه گورگیاس (رابطهی دانش و قدرت و گفتمان و ساخت اجتماعی)
۵. نیچه شبیه کالکیلس (رابطهی قدرت و اخلاق و نقد ارزشهای رایج)
۶. برنارد ویلیامز شبیه پروتاگوراس (بحث نسبی یا مطلق بودن ارزشها)
۷. مارکس شبیه تراسیماخوس (رابطهی عدالت و ساختار اجتماعی–اقتصادی)
٨. شوپنهاور شبیه آگاتون (بحث از اراده و میل و مباحث زیباشناختی)
۹. کیرکگور شبیه آریستوفانس (بحث دربارهی موقعیت انسان و اهمیت طنز و نگاه پارادوکسیکال به وضعیت انسانی)
۱۰. سارتر شبیه آلکیبیادس (درگیر با مسئلهی آزادی و زندگی اصیل)
۱۱. سیمون دو بوار شبیه دیوتیما (بحث فلسفی دربارهی عشق)
۱۲. رالز شبیه گلاوکن (بحث دربارهی اهمیت عدالت در ساختار اجتماعی)
۱۳. هایدگر شبیه آدیمانتوس (پرسش از جایگاه انسان در هستی)
۱۴. دکارت شبیه منون (پرسش از امکان معرفت و شک دربارهی معرفت رایج)
۱۵. لاک شبیه تئتتوس (بحث دربارهی تجربه و شناخت)
۱۶. کانت شبیه هیپیاس (بحث دربارهی گستره و حدود معرفت و چیستی فلسفی معرفت)
۱۷. بنتام شبیه فیلیبوس (دفاع از لذت (و الم) به عنوان مبنای تصمیم)
۱٨. لایبنیتس شبیه تیمائوس (بحث دربارهی نظم عقلانی کثرتهای ظاهری)
۱۹. آرنت شبیه کریتیاس (بحث دربارهی مسئلهی شهروندی و زوال جمهوری)
۲۰. اسپینوزا شبیه پارمنیدس (بحث دربارهی ساختار عقلانی واقعیت)
پ. ن: اینها صرفاً شباهتهایی جالباند و نیاید با هیجان ذهنی، سریعاً از آنها نتیجه اخذ کرد. تطبیق فلسفی نیازمند دقت روششناختی است.
💠 اَزدانامه | محمدمهدی حاتمی
@azdanameh
کفر و دین:
ای عزیز هرچه مرد را به خدا رساند اسلام است، و هرچه مرد را از راه خدا بازدارد کفرست... کفر و اسلام دو حالست...
تا از خودپرستی فارغ نشوی، خداپرست نتوانی بودن؛ تا بنده نشوی، آزادی نیابی..... (تمهیدات عین القضات همدانی)
❤4👏1
نوبت عاشقی
محمدامین مروتی
شاملو شعری دارد با عنوان "آن کس که از کوچه به خانه برمی گردد". مقصود، سرخوردن از فعالیت سیاسی و پناه بردن به عشق زن پس از 28 مرداد سال 32 است.
برای محسن مخملباف این بازگشت از کوچه و سیاست، پس از انقلاب و در کتابچه کوچکی به نام "نوبت عاشقی" رخ داد.
این کتاب کوچک، شامل پنج قصه کوتاه است که دو قصه "نوبت عاشقی" و "مرا ببوس" جلوه بیشتری دارند.
نوبت عاشقی درونمایه ای فلسفی/بیولوژیک دارد. این که عشق یک رخداد جبرگونه است که دربند مصلحت و ننگ و نام نیست. قصه گزل و دو عاشقش یکی با موی مشکی و دیگری با موی بور.
مخملباف در سه اپیزود جای عاشق و معشوق ها را عوض می کند. در دو اپیزود کار به جنایت و دادگاه می کشد اما در اپیزود سوم عاقبت به گونه ای دیگر رقم می خورد. پیام این قصه ها در مجوع بی گناهی و بی اختیار بودن عشق است. عاشق شدن دست کسی نیست ولی عواقبش می تواند بارحقوقی داشته باشد.
"مرا ببوس" هم حکایت عشق یک دختر معمولی به یک چریک پیش از انقلاب است. عشقی که کار مرضیه را به زندان و مرگ می کشاند. میانمایه این قصه نیز پایداری عاشق در راه معشوق است. مرضیه کاری به سیاست ندارد، ولی عاشق مصطفی است و به هوای دیدن روی یار، زندان را روی سرش می گذارد.
زندانیان سیاسی، برای همدلی با مرضیه، ترانه "مرا ببوس" را با او همخوانی می کنند.
منبع:
نوبت عاشقی، محسن مخملباف، 1369، نشر نی
18 شهریور 1405
❤3👏1
امام احمد غزالی روزی در مجلس وعظ گفت: ای مسلمانان، هرچه من در چهل سال از سر این چوبپاره(منبر) شما را میگویم، فردوسی در دو بیت گفته است، اگر بر آن خواهید رفت، از همه مستغنی شوید:
ز روز گذر کردن اندیشه کن
پرستیدنِ دادگر پیشه کن
به نیکی گرای و میازار کس
که راه رهایی همین است و بس
مرزباننامه
بهکوشش خلیل خطیب رهبر
ز روز گذر کردن اندیشه کن
پرستیدنِ دادگر پیشه کن
به نیکی گرای و میازار کس
که راه رهایی همین است و بس
مرزباننامه
بهکوشش خلیل خطیب رهبر
👏10❤6👍1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
🍂پاییز از راه رسید
تابستان هم آرامآرام پشت سر گذاشته شد؛ با تمام گرما، روزهای بلند و خاطراتی که حالا باید میان برگهای تقویم جایشان داد.
و چه همنشینی عجیبیست پاییز با این کلمات: "به سکوت سرد زمان، به خزان زرد زمان…"؛ گویا خزان طبیعت، همان خزان زمان است... جایی که نه زمان از درد آدمی خبر دارد و نه آدمی میتواند جلوی گذر زمان را بگیرد.
این تصنیف، "بیهمزبان" با صدای #محمدرضا_شجریان، شعری از #جواد_آذر و در دستگاه ماهور است؛ از آلبوم «سرو چمان».
تابستان هم آرامآرام پشت سر گذاشته شد؛ با تمام گرما، روزهای بلند و خاطراتی که حالا باید میان برگهای تقویم جایشان داد.
و چه همنشینی عجیبیست پاییز با این کلمات: "به سکوت سرد زمان، به خزان زرد زمان…"؛ گویا خزان طبیعت، همان خزان زمان است... جایی که نه زمان از درد آدمی خبر دارد و نه آدمی میتواند جلوی گذر زمان را بگیرد.
این تصنیف، "بیهمزبان" با صدای #محمدرضا_شجریان، شعری از #جواد_آذر و در دستگاه ماهور است؛ از آلبوم «سرو چمان».
❤5
زیگموند فروید میگوید:
"تمدن از آنجا آغاز شد که انسان به جای سنگ، کلمه پرتاب کرد".
انگار انسان متمدن فهمیده بود که سنگها به اندازه کافی دردناک نیستند و بهاتدازه کافی، پاسخگوی پرخاشگری او نخواهند بود.
کلمات متنوعتر از سنگها بودند، میشد قبل از پرتاب! انتخاب کرد که چقدر دردآور یا ویرانگر باشند.
از سنگها میشد گریخت اما از کلمات نه!
درد سنگها و کبودیشان فقط تا چند روز میماند اما کلمات میتوانستند تا آخر عمر همراه روز و شب و خواب و بیداری باشند، کدام سنگ چنین قدرتی داشت!؟
ما سنگهایمان را پشت درهای تمدن جا گذاشتیم، اما آموختیم که چگونه آن حجم از خشونت و بیزاری و نفرت را در کلمات بگنجانیم!
یاد گرفتیم که چطور گوشههایشان را تیز کنیم، لحن را به آن اضافه کنیم و طوری پرتابشان کنیم که حتی به نظر پیام دوستی بیایند!
انسان متمدن، امروز در برابر کلمات بیدفاعتر است چون دیگر سپری در کار نیست!
"تمدن از آنجا آغاز شد که انسان به جای سنگ، کلمه پرتاب کرد".
انگار انسان متمدن فهمیده بود که سنگها به اندازه کافی دردناک نیستند و بهاتدازه کافی، پاسخگوی پرخاشگری او نخواهند بود.
کلمات متنوعتر از سنگها بودند، میشد قبل از پرتاب! انتخاب کرد که چقدر دردآور یا ویرانگر باشند.
از سنگها میشد گریخت اما از کلمات نه!
درد سنگها و کبودیشان فقط تا چند روز میماند اما کلمات میتوانستند تا آخر عمر همراه روز و شب و خواب و بیداری باشند، کدام سنگ چنین قدرتی داشت!؟
ما سنگهایمان را پشت درهای تمدن جا گذاشتیم، اما آموختیم که چگونه آن حجم از خشونت و بیزاری و نفرت را در کلمات بگنجانیم!
یاد گرفتیم که چطور گوشههایشان را تیز کنیم، لحن را به آن اضافه کنیم و طوری پرتابشان کنیم که حتی به نظر پیام دوستی بیایند!
انسان متمدن، امروز در برابر کلمات بیدفاعتر است چون دیگر سپری در کار نیست!
👍7👌4❤2
معجزه معمولی بودن
آلبر کامو میگه: «ما همهمون در حالِ بازی کردنِ نقش هستیم، تا روزی که بفهمیم هیچ نقشی ارزشِ بازی کردن نداره، جز "خودمان بودن".»
واقعیت اینه که ما وقت زیادی رو صرفِ ساختنِ یه تصویرِ بینقص از خودمون برایِ دیگران میکنیم.
ترسِ ما اینه که "معمولی" دیده بشیم. ولی زیباییِ زندگی دقیقاً توی همون لحظههاییه که نقابها میفتن؛
همون وقتایی که بی هیچ ترسی اعتراف میکنیم که خوشحال نیستیم. که ترسیدیم، یا که هنوز داریم دنبالِ معنایِ بودنمون میگردیم.
برایِ زندگی کردن، فقط کافیه شجاعتِ "معمولی و واقعی بودن" رو داشته باشیم.......
💫
❤7👏5👍4
انسانها آفريده شدهاند که به آنها عشق ورزيده شود.
اشيا ساخته شدهاند که مورد استفاده قرار گيرند.
دليل آشفتگی بشر اينست که به اشيا عشق ورزيده میشود، و انسانها مورد استفاده قرار میگیرند...
.
گواتما بودا
❤11💔6
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ریشه و فلسفۀ واژۀ «بلوتوث»
• Bluetooth = دندانِ آبی
• Blue = آبی
• Tooth = دندان
✍️ پینوشت: دلیل لقب «بلوتوث» برای این پادشاه وایکینگ، داشتنِ یک دندانِ مُرده و کبود بود که در دهان داشت.
با سپاس از تهمینه قدیمخانی
#ریشه_شناسی
• Bluetooth = دندانِ آبی
• Blue = آبی
• Tooth = دندان
✍️ پینوشت: دلیل لقب «بلوتوث» برای این پادشاه وایکینگ، داشتنِ یک دندانِ مُرده و کبود بود که در دهان داشت.
با سپاس از تهمینه قدیمخانی
#ریشه_شناسی
👏2🥰1
کتاب خوندن به شما اجازه میده که از دریچه نگاه یه قاتل بالفطره، یک کارگر روس در شوروی، یک روسپی، یک شاعر سرخورده، زن کشاورز سنتی ایرانی که شوهرش یک روز صبح ناپدید شده و یا حتی یک دختر معمولی که هر روز یک مسیر رو پیاده میره و از تکراری شدن روزها خودکشی میکنه، به زندگی نگاه کنین!
👏10
خاله محبوب می گوید: من فقط به عشق ماتیک زدن زن جعفر شدم. جعفر شوهر اولش بود.
گفتند: تا عروسی نکنی نمیتوانی ماتیک بزنی.
مامان نمیداند به خاطر چه چیزی زن آقا جان شد.
یک روز مرا به پدرت دادند. فکر کردم لابد بابای دومم است و باید این دفعه دختر او باشم! یک نفر یک مشت به پهلویم زد و گفت: پدرت نیست، شوهرت است!
از آن به بعد هر وقت مشت می خوردم می فهمیدم اتفاق مهمی افتاده است!
پرنده ی من
فریبا وفی
گفتند: تا عروسی نکنی نمیتوانی ماتیک بزنی.
مامان نمیداند به خاطر چه چیزی زن آقا جان شد.
یک روز مرا به پدرت دادند. فکر کردم لابد بابای دومم است و باید این دفعه دختر او باشم! یک نفر یک مشت به پهلویم زد و گفت: پدرت نیست، شوهرت است!
از آن به بعد هر وقت مشت می خوردم می فهمیدم اتفاق مهمی افتاده است!
پرنده ی من
فریبا وفی
👍5😢4🥰2👎1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
این یادواره : استاد حسین طاهرزاده
اگر همنسلان ما امروز به شنیدن شاهکارهای بیمانند آواز ایرانی از حنجره محمدرضا شجریان بختیارند، مرهون بزرگمردی هستند که گوشهها و تحریرهای دلنشین آواز اصیل ایرانی وامدار اوست.
حسین طاهرزاده که ۱۴۴ سال پیش در چنین روزی پا به این جهان نهاد میراثی ارجمند از خود برجا گذاشت که بعدها در صدای بزرگانی چون قمرالملوک وزیری، ادیب خوانساری و از همه مهمتر محمدرضا شجریان طنین دیگری یافت و جاودانه شد.
روحش شاد و نام و یادش ماندگار!
اگر همنسلان ما امروز به شنیدن شاهکارهای بیمانند آواز ایرانی از حنجره محمدرضا شجریان بختیارند، مرهون بزرگمردی هستند که گوشهها و تحریرهای دلنشین آواز اصیل ایرانی وامدار اوست.
حسین طاهرزاده که ۱۴۴ سال پیش در چنین روزی پا به این جهان نهاد میراثی ارجمند از خود برجا گذاشت که بعدها در صدای بزرگانی چون قمرالملوک وزیری، ادیب خوانساری و از همه مهمتر محمدرضا شجریان طنین دیگری یافت و جاودانه شد.
روحش شاد و نام و یادش ماندگار!
❤6🙏1
براى نخستين نمايش فيلم روشنایی های شهر چارلى چاپلين از آلبرت اينشتين نيز دعوت كرده بود. هنگامىكه كه اين دو وارد سالن سينما شدند، همهى تماشاگران به پا خواستند و به شدت به تشويق آنها پرداختند. در آن موقع چاپلين رو به اينشتين كرد و گفت: «میدانيد دليل تشويق مردم براى ما متفاوت است؟ آنها من را تشويق مىکنند چون من را مىفهمند درحالىكه شما را تشويق مىکنند چون شما را نمىفهمند..!
👏3🔥1😁1😍1
حافظ از چشم دکتر پورنامداریان 2
محمدامین مروتی
عهد الست[1] و امانت الهی[2]:
دکتر تقی پورنامداریان کلیدواژه های نظام فکری حافظ را دو اصطلاح عرفانی/قرآنی می داند: "عهد الست" و "امانت الهی".
عهد الست پیمان ذریات آدم بود با خدا که در فضایی مستانه و عاشقانه بسته شد. این اولین بله ی انسان به خدا بود.
امانت الهی، اختیار و آگاهی یا عشق یا معرفت یا همه این هاست. و این دومین بله انسان به خدا بود که باز در فضایی عاشقانه و مستانه اتفاق افتاد. به همین دلیل در آیه 72 احزاب می فرماید:
إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمَانَةَ عَلَى السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَالْجِبَالِ فَأَبَيْنَ أَن يَحْمِلْنَهَا وَأَشْفَقْنَ مِنْهَا وَحَمَلَهَا الْإِنسَانُ إِنَّهُ كَانَ ظَلُوماً جَهُولاً : ما امانت ( اختيار و اراده ) را بر آسمانها و زمين و كوهها عرضه داشتيم آنها از حمل آن ابا كردند و از آن هراس داشتند، اما انسان آن را بر دوش كشيد، او بسيار ظالم و جاهل بود.
انسان ظلوم و جهول بود. یعنی به خود ستم کرد و ندانست بار مسئولیت عظیمی را گردن گرفت. در حالی آسمان و زمین و کوه ها با همه عظمتشان، این امانت را نپذیرفتند چون عاقل بودند نه عاشق و نه دیوانه:
آسمان بار امانت نتوانست کشید
قرعه فال به نام من دیوانه زدند
حافظ نیز جهان نگری خود را از این دو مفهوم قرآنی می گیرد:
در ازل دادهست ما را ساقیِ لعلِ لبت
جرعهٔ جامی که من مَدهوشِ آن جامم هنوز
و:
خرم دل آن که چو حافظ
جامی ز می الست گیرد
و:
به هیچ دور نخواهند یافت هشیارش
چنین که حافظ ما مست باده ازل است
انسان بار سنگین و تحمل ناپذیر آگاهی را گردن گرفت و به همین معنا سفر پیدایش عهد عتیق گفته شده آدم و حوا وقتی از درخت ممنوعه (درخت معرفت و دانایی) خوردند، تازه متوجه برهنگی خودشان شدند و شرمگین شدند. شرمی که در حیوانات وجود ندارد و متوجه شدند با نافرمانی شان بر خود ستم کرده اند:
ربنا ظلمنا انفسنا (اعراف/23)
خلاصه این دو "بله"، انسان را به "بلا" انداخت که عشق بی بلا و امتحان و محنت وجود ندارد:
الست گفت حق و جانها بلی گفتند
برای صدق بلی، حق راه بلا بگشاد(مولوی)
اما همین بلاهاست که در عین حال موجب فضل و کرامتش به سایر موجودات می شود:
لقد کرمنا بنی آدم (اسرا/70)
و این بلا همانا اختیار و آگاهی و پذیرش مسئولیت انتخاب آگاهانه خود است. (تعبیری کاملاً اگزیستانسیالیستی)
میبدی در تفسیر عرفانی "کشف الاسرار" می گوید آدم و حوا نافرمانی و گناه کردند تا از بهشت رانده شوند و به مقام عاشقی برسند که از بهشت بالاتر است:
"نگر تا ظن نبری که از خواری آدم بود که او را از بهشت بیرون کردند. که آن از علو همت آدم بود.
متقاضی عشق به در سینه آدم آمد که یا آدم! جمال معنی کشف کردند و تو به نعمت دارالسلام بماندی. آدم جمالی دید بی نهایت که جمال هشت بهشت در جنب آن ناچیز بود. همت بزرگ وی دامن وی گرفت که اگر عشق خواهی باخت، بر این درگه باید باخت...
فرمان آمد که یا آدم! اکنون قدم در کوی عشق نهادی از بهشت بیرون شو که این سرای راحت است و عاشقان درد را با سلامت دارالسلام چه کار؟" (کشف الاسرار میبدی)
[1] واذ اخذ ربک من بنی آدم من ظهورهم ذریتهم واشهدهم علی انفسهم الست بربکم قالوا بلی شهدنا ان تقولوا یوم القیامة انا کنا عن هذا غافلین: و هنگامی را که پروردگارت از پشت فرزندان آدم، ذریه آنان را برگرفت و ایشان را بر خودشان گواه ساخت که آیا پروردگار شما نیستم گفتند چرا گواهی دادیم تا مبادا روز قیامت بگویید ما از این (امر) غافل بودیم. (اعراف/172)
به گفته ابراهیم پورداوود پیمان مشابهی هم بین اهورامزدا و فروهر ها(ارواح) آدمیان بسته شده است. (ابراهیم پورداوود، یشت ها،کتابخانه طهوری،ج2، ص590)
[2] إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمَانَةَ عَلَى السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَالْجِبَالِ فَأَبَيْنَ أَنْ يَحْمِلْنَهَا وَأَشْفَقْنَ مِنْهَا وَحَمَلَهَا الْإِنْسَانُ إِنَّهُ كَانَ ظَلُومًا جَهُولًا: ما امانت [الهى و بار تكليف] را بر آسمانها و زمين و كوهها عرضه كرديم پس از برداشتن آن سر باز زدند و از آن هراسناك شدند و[لى] انسان آن را برداشت راستى او ستمگرى نادان بود (احزاب/۷۲)
❤3
عهد الست در سایر ادیان
محمدامین مروتی
بر اساس آیه الست، فطرت و سرشت بشر بر خداخواهی و توحید مفطور شده است:
وَإِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِن بَنِي آدَمَ مِن ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ وَأَشْهَدَهُمْ عَلَى أَنفُسِهِمْ أَلَسْتُ بِرَبِّكُمْ قَالُواْ بَلَى شَهِدْنَا أَن تَقُولُواْ يَوْمَ الْقِيَامَةِ إِنَّا كُنَّا عَنْ هَذَا غَافِلِينَ: و پروردگار تو از پشت بنىآدم فرزندانشان را بيرون آورد و آنان را بر خودشان گواه گرفت و پرسيد: آيا من پروردگارتان نيستم؟ [آنها به زبان فطرت] گفتند: آرى، گواهى مىدهيم. تا در روز قيامت نگوييد كه ما از آن بىخبر بوديم.( سوره اعراف آیه 172)
جالب است که سوابقی از این مضمون در ادیان و اندیشه های دیگر هم دیده می شود.
پورداوود توضیح میدهد که پیش از آفرینش جهان مادی (گیتی)، اهورامزدا با فروهرها(ارواح) مشورت کرد و به آنان پیشنهاد داد که آیا میخواهند در عالم مینوی در آسایش بمانند یا اینکه به جهان مادی فرود آیند تا با اهریمن و نیروهای بدی بجنگند. فروهرها با اهورامزدا پیمان بستند و پذیرفتند که برای نبرد با تنزل بدی و تنزهیافتن آفرینش، تن مادی به خود بگیرند. (ابراهیم پورداوود، یشت ها،کتابخانه طهوری،ج2، ص590)
افلاطون در رساله جمهور توضیح میدهد که ارواح پیش از ورود به بدن مادی، در محضر الهه تقدیر جمع میشوند و خودشان الگوی زندگی آیندهشان را روی زمین انتخاب میکنند و سپس آب فراموشی مینوشند.
همچنین در شاخههایی مانند کلیسای مورمون (مقدسین آخرین زمان)، باور به «زندگی پیشین» و تصمیم اختیاری ارواح برای آمدن به زمین، کاملاً مشابه پیمان فروهرها وجود دارد.
9 شهریور 1405
👏5