راز موفقیت غرب در تداوم فرهنگی آن است. هرکس یک قدمی برداشت این قدم دیگر محو نمیشود بلکه دیگری پس از آن که پا جای پای اوّلی گذاشت یک قدم هم جلوتر میگذارد. بدین طریق است که بعد از صد یا دویست سال میبینیم قومی که روزگاری تنها یک قدم جلو گذاشته بود، امروز پانصد قدم در همان راه جلو افتاده.
ما هزارسال پیش زکریا و جابر داشتیم که آزمایش شیمی و پزشکی میکردند اما این آزمایشها نه تنها با مرگ آنها متوقف شد بلکه کتابهایشان گَرد خورد و سطری بر آن نیفزودند.
ما ابن مقفَّع داشتیم، یکایک اعضایش را با قیچی بریدیم و در تنور انداختیم. به یکی گفتیم زندیق، به یکی قرمطی، به یکی مزدکی. سلطان محمود در ری خیابانی از دار ساخت و علمای شهر را که معتزلی و قرمطی بودند به دار زد. خلیفه دیگری آمد و همه را از نظامیه بیرون کرد و آنجا را طویله ساخت.
هر چیز کم و کاستی یافت جز بنایِ ظلم! که در اول اندک بود، به قول سعدی: هر کس آمد چیزی بدان افزود.
یکروز از خواب برخاستیم که دنیا صدها سال از ما پیشتر بود.
از پاریز تا پاریس
دکتر محمدابراهيم باستانی پاریزی
@Tafakkor
ما هزارسال پیش زکریا و جابر داشتیم که آزمایش شیمی و پزشکی میکردند اما این آزمایشها نه تنها با مرگ آنها متوقف شد بلکه کتابهایشان گَرد خورد و سطری بر آن نیفزودند.
ما ابن مقفَّع داشتیم، یکایک اعضایش را با قیچی بریدیم و در تنور انداختیم. به یکی گفتیم زندیق، به یکی قرمطی، به یکی مزدکی. سلطان محمود در ری خیابانی از دار ساخت و علمای شهر را که معتزلی و قرمطی بودند به دار زد. خلیفه دیگری آمد و همه را از نظامیه بیرون کرد و آنجا را طویله ساخت.
هر چیز کم و کاستی یافت جز بنایِ ظلم! که در اول اندک بود، به قول سعدی: هر کس آمد چیزی بدان افزود.
یکروز از خواب برخاستیم که دنیا صدها سال از ما پیشتر بود.
از پاریز تا پاریس
دکتر محمدابراهيم باستانی پاریزی
@Tafakkor
❤4👏2
🔹شمس تبریز معمارِ کلمات
♦️دکتر ایرج رضایی
«هنوز ما را اهلیّتِ گفت نیست.
کاشکی اهلیّتِ شُنودن بودی!
تمام گفتن میباید و تمام شنودن.
بر دلها مُهر است و
بر زبانها مُهر است و
بر گوشها مُهر است.»
(مقالات شمس تبریزی، تصحیح استاد موحد، ص ۲۳۳)
شمس اهل نوشتن نبود. خود میگفت سخن را چون نمینویسم، در من میماند و هر لحظه مرا رویی تازه مینماید. این ترجیحِ گفتار بر نوشتار، تصادفی نیست. نوشتار کلام را تثبیت میکند و سخنِ تثبیتشده ناگزیر از طراوتِ لحظه فاصله میگیرد. اما کلامی که هر دم از نو زاده میشود، میتواند همزمان دقیق، فشرده، متناسب و آهنگین باشد؛ گویی هندسهای زنده در حال شکلگرفتن است، نه نقشهای از پیش کشیده شده.
آنچه در نوشتار معمولاً با بازنویسی و ویرایشهای مکرر به دست میآید، در سخن شمس گویی در همان لحظهی نخست به یکباره حاضر است. اینکه کسی بتواند در گفتار، احتمالا به گونهای آنی و ناگهانی، چنین معماریِ دقیقی از کلمات بسازد، شگفتآور است. پنداری ساختارِ کلام از پیش در وجودش شکل گرفته و فقط منتظر است تا به اقتضای وقت، در دم و لحظهای مناسب بر زبان او جاری شود.
نمونهای کوچک اما گویا از این هندسه را در سخن او، میتوان در ترتیبِ سه واژه دید: دل، زبان، گوش. این سه تصادفی در کنار هم ننشستهاند. سخن باید از دل برخیزد، از زبان بگذرد و در گوش بنشیند. اگر دل بسته باشد، سخن ریشه ندارد؛ اگر زبان بسته باشد، سخن راهی به بیرون پیدا نمیکند؛ و اگر گوش بسته باشد، سخن به مقصد نمیرسد. هر یک از این سه که مُهر خورده باشد، ارتباطِ واقعی مختل میشود. این ترتیب، خودِ یک هندسهی کوچک است: مسیرِ کاملِ کلام از درون به بیرون و دوباره به درونِ دیگری.
از همینرو ایجاز و هارمونیِ کلام شمس را نباید صرفاً حاصل ویرایشهای پیاپی دانست. این کیفیت نتیجهی حضور تمامعیار او در لحظهی گفتن است. کلام او پیشاپیش ساخته نمیشود تا سپس بیان گردد؛ بلکه در همان دم که بر زبان میآید، شکل نهایی خود را پیدا میکند. فکر و صورت زبانیِ فکر در یک لحظه به هم میرسند.
راز دلربایی شمس از مولانا نیز شاید تا حد زیادی همین بوده است. مولانا خود بدان معترف است:
قلائدهای دُر دارد بناگوشِ ضمیرِ من
از آن الفاظِ وحیآسایِ شکّربارِ شمسالدین
الفاظی که چون وحی تازه و زندهاند و چون شکر در گوشِ ضمیر مینشینند و زنجیرهای از مروارید بر آن مینشانند. در چنین سخنی، دل و زبان و گوش دیگر سه عضوِ جدا از هم نیستند؛ سه وجهِ یک حضور واحدند. و شاید راز آن «اهلیّتِ گفت و شنود» که شمس از فقدانش سخن میگوید، درست در همینجا نهفته باشد: تا کلام از نو زنده نشود، نه گفتن تمام است و نه شنیدن. شرط این زندگی آن است که سخنور در سخنش به تمام و کمال زیسته باشد. قال او، نه نقل از این و آن، بلکه چیزی جز بیان حال او نباشد.
@irajrezaie
♦️دکتر ایرج رضایی
«هنوز ما را اهلیّتِ گفت نیست.
کاشکی اهلیّتِ شُنودن بودی!
تمام گفتن میباید و تمام شنودن.
بر دلها مُهر است و
بر زبانها مُهر است و
بر گوشها مُهر است.»
(مقالات شمس تبریزی، تصحیح استاد موحد، ص ۲۳۳)
شمس اهل نوشتن نبود. خود میگفت سخن را چون نمینویسم، در من میماند و هر لحظه مرا رویی تازه مینماید. این ترجیحِ گفتار بر نوشتار، تصادفی نیست. نوشتار کلام را تثبیت میکند و سخنِ تثبیتشده ناگزیر از طراوتِ لحظه فاصله میگیرد. اما کلامی که هر دم از نو زاده میشود، میتواند همزمان دقیق، فشرده، متناسب و آهنگین باشد؛ گویی هندسهای زنده در حال شکلگرفتن است، نه نقشهای از پیش کشیده شده.
آنچه در نوشتار معمولاً با بازنویسی و ویرایشهای مکرر به دست میآید، در سخن شمس گویی در همان لحظهی نخست به یکباره حاضر است. اینکه کسی بتواند در گفتار، احتمالا به گونهای آنی و ناگهانی، چنین معماریِ دقیقی از کلمات بسازد، شگفتآور است. پنداری ساختارِ کلام از پیش در وجودش شکل گرفته و فقط منتظر است تا به اقتضای وقت، در دم و لحظهای مناسب بر زبان او جاری شود.
نمونهای کوچک اما گویا از این هندسه را در سخن او، میتوان در ترتیبِ سه واژه دید: دل، زبان، گوش. این سه تصادفی در کنار هم ننشستهاند. سخن باید از دل برخیزد، از زبان بگذرد و در گوش بنشیند. اگر دل بسته باشد، سخن ریشه ندارد؛ اگر زبان بسته باشد، سخن راهی به بیرون پیدا نمیکند؛ و اگر گوش بسته باشد، سخن به مقصد نمیرسد. هر یک از این سه که مُهر خورده باشد، ارتباطِ واقعی مختل میشود. این ترتیب، خودِ یک هندسهی کوچک است: مسیرِ کاملِ کلام از درون به بیرون و دوباره به درونِ دیگری.
از همینرو ایجاز و هارمونیِ کلام شمس را نباید صرفاً حاصل ویرایشهای پیاپی دانست. این کیفیت نتیجهی حضور تمامعیار او در لحظهی گفتن است. کلام او پیشاپیش ساخته نمیشود تا سپس بیان گردد؛ بلکه در همان دم که بر زبان میآید، شکل نهایی خود را پیدا میکند. فکر و صورت زبانیِ فکر در یک لحظه به هم میرسند.
راز دلربایی شمس از مولانا نیز شاید تا حد زیادی همین بوده است. مولانا خود بدان معترف است:
قلائدهای دُر دارد بناگوشِ ضمیرِ من
از آن الفاظِ وحیآسایِ شکّربارِ شمسالدین
الفاظی که چون وحی تازه و زندهاند و چون شکر در گوشِ ضمیر مینشینند و زنجیرهای از مروارید بر آن مینشانند. در چنین سخنی، دل و زبان و گوش دیگر سه عضوِ جدا از هم نیستند؛ سه وجهِ یک حضور واحدند. و شاید راز آن «اهلیّتِ گفت و شنود» که شمس از فقدانش سخن میگوید، درست در همینجا نهفته باشد: تا کلام از نو زنده نشود، نه گفتن تمام است و نه شنیدن. شرط این زندگی آن است که سخنور در سخنش به تمام و کمال زیسته باشد. قال او، نه نقل از این و آن، بلکه چیزی جز بیان حال او نباشد.
@irajrezaie
❤4👏3🔥2
#فلسفه™️
میخواهم اقلاً یک نفر باشد، که من با او از همه چیز همانطور حرف بزنم که با خودم حرف میزنم ...
#ابله
#داستایوفسکی
@phiilosophiy
میخواهم اقلاً یک نفر باشد، که من با او از همه چیز همانطور حرف بزنم که با خودم حرف میزنم ...
#ابله
#داستایوفسکی
@phiilosophiy
👍2❤🔥1🥰1
آوردهاند؛ چنگیزخان، پس از ویرانی نیشابور، چون به همدان رسید، مردم را گرد آورد و گفت:
پاسخم دهید؛
من از جانب خدا آمدهام یا از جانب خویش؟
پرسشی ساده اما سهمگین؛
پرسشی که هنوز نیز بر فراز هر جامعهای در انتظار پاسخ ایستاده است.
سکوتی سنگین بر جمع سایه افکند؛
سکوتی آشنا که همواره در بزنگاههای بزرگ تاریخ تکرار میشود.
در این میان چوپانی بینام و نشان، اما دلیر و روشنضمیر قدم پیش نهاد و گفت:
تو نه فرستاده خدایی و نه زاده اراده خویش؛
«تو برآیند اعمال مایی».
پاسخم دهید؛
من از جانب خدا آمدهام یا از جانب خویش؟
پرسشی ساده اما سهمگین؛
پرسشی که هنوز نیز بر فراز هر جامعهای در انتظار پاسخ ایستاده است.
سکوتی سنگین بر جمع سایه افکند؛
سکوتی آشنا که همواره در بزنگاههای بزرگ تاریخ تکرار میشود.
در این میان چوپانی بینام و نشان، اما دلیر و روشنضمیر قدم پیش نهاد و گفت:
تو نه فرستاده خدایی و نه زاده اراده خویش؛
«تو برآیند اعمال مایی».
👍16👌3❤1👎1😢1
📓 📓 📓 📓
۲۴ شهریور - ساگرد درگذشت
زندهیاد #عبدالحسین_زرینکوب
#دکتر_عبدالحسین_زرینکوب ادیب، تاریخنگار و نویسندهی برجسته، دارای پیشینه بیش از چهار دهه تدریس در دانشگاههای گوناگون و همکاری با مرکز دایرهالمعارف بزرگ اسلامی بود. او از بزرگترین پژوهشگران همروزگار ایرانی در پهنه ادبیات فارسی بود که به دلیل چیرگی بر زبان و ادبیات فارسی و آشنایی با چندین زبان به ویژه عربی، انگلیسی و فرانسوی، یادگارهای ارزشمندی از خود به جا گذاشته است.
زرینکوب در بسیاری از مجامع علمی جهان سخنرانی داشت. او از ستونهای استوار فرهنگ و ادب فارسی و از تاثیرگذارترین چهرههای قرن در حوزه تاریخ و فرهنگ فارسی است.
عبدالحسین زرینکوب که از نوادگان ملا علیاکبر خوانساری بود. در بروجرد پا به جهان نهاد و ۱۱ پایه آموزش ابتدایی و متوسطه را در زادگاهش سپری کرد. به ترغیب پدر در اوقات فراغت به فراگیری علوم دینی و حوزوی نیز میپرداخت.
پس از تعطیلی کلاس ششم متوسطه در شهرش بروجرد، برای ادامه تحصیل به تهران رفت و در سال ۱۳۱۹ در رشته ادبیات دیپلم گرفت. با وجود پذیرش در دانشکده حقوق دانشگاه تهران، به بروجرد بازگشت و به تدریس دروس مختلف در دبیرستانهای خرم آباد و بروجرد پرداخت. در همین دوران اولین کتاب خود با عنوان فلسفه، شعر یا تاریخ تطور شعر و شاعری در ایران را در بروجرد منتشر ساخت.
عبدالحسین زرینکوب در سال ۱۳۲۴ با کسب رتبه اول، در رشته ادبیات فارسی دانشگاه تهران پذیرفته شد. در سال ۱۳۲۷ لیسانس گرفت و در سال ۱۳۳۴ دکترای خود را از دانشگاه تهران زیر نظر بدیعالزمان فروزانفر دریافت کرد.
زرین کوب در سال ۱۳۳۰ همراه با برخی ادیبان به همکاری در ترجمه مقالات دایرهالمعارف اسلام دعوت شد. او که در نخستین سالهای ورودش به دانشگاه با قمر آریان آشنا شده بود، در سال ۱۳۳۲ با وی ازدواج کرد. آریان که خود از چهرههای تأثیرگذار ادبیات ایران است، یکی از نخستین زنان فارغالتحصیل از دانشکدهی ادبیات دانشگاه تهران بود و توانست به جایگاه استادی دانشگاه نیز دست یابد.
عبدالحسین زرینکوب از سال ۱۳۳۵ تدریس تاریخ در دانشکدههای ادبیات و الهیات دانشگاه تهران و چند دانشگاه دیگر را آغاز نمود. از ۱۳۴۱ افزون بر دانشگاههای تهران، در دانشگاههای آکسفورد، سوربن، هند و پاکستان و در سالهای ۱۳۴۷ بهعنوان استاد میهمان در دانشگاههای کالیفرنیا و پرینستون به تدریس علوم انسانی پرداخت.
عبدالحسین زرین کوب ۲۴ شهریور ۱۳۷۸ در ۷۶ سالگی درگذشت.
بهترین یادگارهای زرین کوب
از زرین کوب یادگارهای برجستهی پرشمار در زمینههای گوناگون به جای مانده است؛ از ادبیات و نقد ادبی گرفته تا تاریخ و عرفان. از میان نوشتههای عبدالحسین زرینکوب در حوزهی ادبیات و عرفان میتوان به کتابهای «نقد ادبی»، «با کاروان حُلّه»، «از کوچهی رندان»، «سرّ نی»، «بحر در کوزه»، «پله پله تا ملاقات خدا»، «پیر گنجه در جستجوی ناکجاآباد» و «نامورنامه» اشاره کرد. او در حوزهی تاریخ نیز ماندگارهایی چون «دو قرن سکوت»، «بامداد اسلام»، «تاریخ در ترازو»، «تاریخ ایران بعد از اسلام»، «روزگاران» و «آشنایی با تاریخ ایران» را نوشته است.
از شناختهشدهترین آثار زرین کوب، کتاب پله پله تا ملاقات خدا نام دارد که نویسنده در آن به داستان زندگی مولانا جلالالدین محمد بلخی از بدو تولد تا پایان زندگی و همچنین اندیشه و سلوک وی پرداخته است. این کتاب با زبانی نسبتاً ساده و در چارچوب داستان نوشته شده و زرینکوب برای نگارش آن از مستندات تاریخی بهره گرفته است.
در حوزهی نقد ادبی نیز کتاب «با کاروان حله» از عبدالحسین زرین کوب بر جای مانده است. این اثر شامل ۲۰ مقاله دربارهی ۲۰ شاعر بزرگ از جمله حافظ، فردوسی، رودکی، ناصر خسرو، نظامی، عطار و... است. این کتاب نخستین بار در سال ۱۳۴۳ منتشر شد.
کتاب دو قرن سکوت پرآوازهترین یادگار عبدالحسین زرین کوب است که روایتی از سرگذشت ایرانیان در گذر دو قرن پس از حملهی اعراب به این کشور ارائه میدهد. این کتاب که نخست پاورقی نشریهی «مهرگان» ازآن نهاد «جامعهی لیسانسیههای دانشسرای عالی» بود، سپس در چارچوب یک کتاب منتشر شد. «دو قرن سکوت»، با این که منتقدانی دارد، یکی از کتابهای مهم تاریخی معاصر محسوب میشود که مخاطب را با تاریخ ایران در دو قرن پس از حملهی اعراب و قیامهای ایرانیان آشنا میکند و گزارشی از فرهنگ ایرانی ارائه میدهد.
روانش شاد - نام و یادش جاوید.
🆔 @XeradsarayeFerdosiYazd
۲۴ شهریور - ساگرد درگذشت
زندهیاد #عبدالحسین_زرینکوب
#دکتر_عبدالحسین_زرینکوب ادیب، تاریخنگار و نویسندهی برجسته، دارای پیشینه بیش از چهار دهه تدریس در دانشگاههای گوناگون و همکاری با مرکز دایرهالمعارف بزرگ اسلامی بود. او از بزرگترین پژوهشگران همروزگار ایرانی در پهنه ادبیات فارسی بود که به دلیل چیرگی بر زبان و ادبیات فارسی و آشنایی با چندین زبان به ویژه عربی، انگلیسی و فرانسوی، یادگارهای ارزشمندی از خود به جا گذاشته است.
زرینکوب در بسیاری از مجامع علمی جهان سخنرانی داشت. او از ستونهای استوار فرهنگ و ادب فارسی و از تاثیرگذارترین چهرههای قرن در حوزه تاریخ و فرهنگ فارسی است.
عبدالحسین زرینکوب که از نوادگان ملا علیاکبر خوانساری بود. در بروجرد پا به جهان نهاد و ۱۱ پایه آموزش ابتدایی و متوسطه را در زادگاهش سپری کرد. به ترغیب پدر در اوقات فراغت به فراگیری علوم دینی و حوزوی نیز میپرداخت.
پس از تعطیلی کلاس ششم متوسطه در شهرش بروجرد، برای ادامه تحصیل به تهران رفت و در سال ۱۳۱۹ در رشته ادبیات دیپلم گرفت. با وجود پذیرش در دانشکده حقوق دانشگاه تهران، به بروجرد بازگشت و به تدریس دروس مختلف در دبیرستانهای خرم آباد و بروجرد پرداخت. در همین دوران اولین کتاب خود با عنوان فلسفه، شعر یا تاریخ تطور شعر و شاعری در ایران را در بروجرد منتشر ساخت.
عبدالحسین زرینکوب در سال ۱۳۲۴ با کسب رتبه اول، در رشته ادبیات فارسی دانشگاه تهران پذیرفته شد. در سال ۱۳۲۷ لیسانس گرفت و در سال ۱۳۳۴ دکترای خود را از دانشگاه تهران زیر نظر بدیعالزمان فروزانفر دریافت کرد.
زرین کوب در سال ۱۳۳۰ همراه با برخی ادیبان به همکاری در ترجمه مقالات دایرهالمعارف اسلام دعوت شد. او که در نخستین سالهای ورودش به دانشگاه با قمر آریان آشنا شده بود، در سال ۱۳۳۲ با وی ازدواج کرد. آریان که خود از چهرههای تأثیرگذار ادبیات ایران است، یکی از نخستین زنان فارغالتحصیل از دانشکدهی ادبیات دانشگاه تهران بود و توانست به جایگاه استادی دانشگاه نیز دست یابد.
عبدالحسین زرینکوب از سال ۱۳۳۵ تدریس تاریخ در دانشکدههای ادبیات و الهیات دانشگاه تهران و چند دانشگاه دیگر را آغاز نمود. از ۱۳۴۱ افزون بر دانشگاههای تهران، در دانشگاههای آکسفورد، سوربن، هند و پاکستان و در سالهای ۱۳۴۷ بهعنوان استاد میهمان در دانشگاههای کالیفرنیا و پرینستون به تدریس علوم انسانی پرداخت.
عبدالحسین زرین کوب ۲۴ شهریور ۱۳۷۸ در ۷۶ سالگی درگذشت.
بهترین یادگارهای زرین کوب
از زرین کوب یادگارهای برجستهی پرشمار در زمینههای گوناگون به جای مانده است؛ از ادبیات و نقد ادبی گرفته تا تاریخ و عرفان. از میان نوشتههای عبدالحسین زرینکوب در حوزهی ادبیات و عرفان میتوان به کتابهای «نقد ادبی»، «با کاروان حُلّه»، «از کوچهی رندان»، «سرّ نی»، «بحر در کوزه»، «پله پله تا ملاقات خدا»، «پیر گنجه در جستجوی ناکجاآباد» و «نامورنامه» اشاره کرد. او در حوزهی تاریخ نیز ماندگارهایی چون «دو قرن سکوت»، «بامداد اسلام»، «تاریخ در ترازو»، «تاریخ ایران بعد از اسلام»، «روزگاران» و «آشنایی با تاریخ ایران» را نوشته است.
از شناختهشدهترین آثار زرین کوب، کتاب پله پله تا ملاقات خدا نام دارد که نویسنده در آن به داستان زندگی مولانا جلالالدین محمد بلخی از بدو تولد تا پایان زندگی و همچنین اندیشه و سلوک وی پرداخته است. این کتاب با زبانی نسبتاً ساده و در چارچوب داستان نوشته شده و زرینکوب برای نگارش آن از مستندات تاریخی بهره گرفته است.
در حوزهی نقد ادبی نیز کتاب «با کاروان حله» از عبدالحسین زرین کوب بر جای مانده است. این اثر شامل ۲۰ مقاله دربارهی ۲۰ شاعر بزرگ از جمله حافظ، فردوسی، رودکی، ناصر خسرو، نظامی، عطار و... است. این کتاب نخستین بار در سال ۱۳۴۳ منتشر شد.
کتاب دو قرن سکوت پرآوازهترین یادگار عبدالحسین زرین کوب است که روایتی از سرگذشت ایرانیان در گذر دو قرن پس از حملهی اعراب به این کشور ارائه میدهد. این کتاب که نخست پاورقی نشریهی «مهرگان» ازآن نهاد «جامعهی لیسانسیههای دانشسرای عالی» بود، سپس در چارچوب یک کتاب منتشر شد. «دو قرن سکوت»، با این که منتقدانی دارد، یکی از کتابهای مهم تاریخی معاصر محسوب میشود که مخاطب را با تاریخ ایران در دو قرن پس از حملهی اعراب و قیامهای ایرانیان آشنا میکند و گزارشی از فرهنگ ایرانی ارائه میدهد.
روانش شاد - نام و یادش جاوید.
🆔 @XeradsarayeFerdosiYazd
❤5
عقلانیت و شرارت
محمدامین مروتی
عقل نظری است که به عقل عملی می انجامد. همان جهشی که در ژنوم اجدادمان در هفتادهزارسال پیش رخ داد، ما را اندیشه ورز و عاقل کرد.
این عقل ما را به سوی همکاری و تعامل اجتماعی رهنمون ساخت و این تعامل نیازمند قوانین و اصول اخلاقی بود. بدینسان اندیشه ورزی بشر او را به عقلانیت عملی در حوزه اجتماع و اخلاق هدایت کرد.
لذا عقلانیت و تعامل، نوزادان توامان و دوقلویند. به قول مولانا محبت و همیاری هم حاصل عقل است:
این محبت هم نتیجه دانش است
کی گزافه بر چنین تختی نشست
هانا آرنت که در مورد ساز و کار رشد و گسترش نازیسم، تاملات دامنه داری دارد می گوید:
" شر ریشه در ناتوانی از فکر کردن دارد."
و "هیچ چیز خطرناکتر از این نیست که مردم فکر نکنند."
شوپنهاور هم می گوید:
"تفکر برای یک احمق به اندازهی بلند کردن باری سنگین برای یک بازوی ضعیف دشوار است. هر دو میخواهند به سرعت از شر آن خلاص شوند."
فکر نکردن است که منجر به شر و قساوت می شود. فکر نکردن نوعی بازگشت به نیاکان ماقبل اندیشه ورزی است که مغز جانوری داشتند و بقایشان منوط به ترس و خشونت متقابل بود. لذا شوپنهاور می گوید:
"انسانهای بسیار باهوش نمیتوانند شرور باشند، زیرا شر نیازمند نوعی حماقت و محدودیت در اندیشه است."
یکی دیگر از کسانی که در برآمدن نازیسم تامل فراوان کرده، اریک فروم است که آن را محصول "گریز از آزادی" می داند.
به نظر فروم، از منظر روانشناسی، تفکر با احساس مسئولیت فردی تلازم دارد. نازیسم محصول فکر نکردن و واگذار کردن آزادی و تصمیم گیری به مراجع قدرت است.
لذا همانگونه که شوپنهاور می گوید هر چه انسان ها فرهیخته تر باشند از اعمال زور و خشونت پرهیز می کنند و می کوشند مسائل شان را با گفتگو حل کنند. به همین دلیل در تعریف انسان آمده که "حیوان ناطق" است. ناطق در اینجا به معنی منطقی و عاقل است.
به قول فروید بزرگی شخصیت شما مساوی با بزرگترین مشکلی است که می تواند شما را از حالت منطقی خارج کند.
24 شهریور 1405
👏4👍2❤1
خیام، شاعر یا فیلسوف؟
محمدامین مروتی
رباعیات خیام یکصد سال پس از وفاتش اندک اندک منتشر شده اند و پس از آن تا به امروز، بیش از 550 رباعی به او منتسب شده که به جهت فکر و زبان انسجام ندارند و نمی توانند همگی از او باشند.
فاصله زمانی نشر این رباعیات با مرگ خیام، شک و تردید در انتساب این رباعیات به او را- ولو در تعداد کم- برانگیخته است.
مبنای مهمتر این تشکیک، آن است که خیام در رساله های به جا مانده از او، چهره کاملاً متفاوتی دارد. در این رساله ها چهره ای فلسفی از خود نشان می دهد که ابن سینا را آموزگار خود می خواند و گاه به عرفان متمایل می شود.
در رساله کون و تکلیف به شیوه بوعلی در صدد اثبات واجب الوجود(خدا) است و می گوید هر چیزی علتی برای وجود می خواهد جز واجب الوجود که نمی تواند نیازمند علت باشد.
در موضوع برهان شر، خیام می گوید این جهان، نظام احسن است و اگر شری در آن هست به واسطه ممکن الوجود هاست نه واجب الوجود و "برای شر قلیل نمی توان از خیر کثیر چشم پوشید."
به خلاف زکریای رازی، نبوت را برای هدایت بشر لازم می اند و عقل را کافی نمی داند. رازی معتقد بود "عقل بزرگترین موهبت خداست و ما را از وجود انبیا مستغنی می کند."
در جواب به "سه سوال فلسفی"، اعتقاد خود به جبر را بیان می کند ولی نسبت به جبر افراطی حذر می دهد.
در "رساله در کلیات"، اهل اندیشه را به چهار گروه متکلمین، فلاسفه، اسماعیلیان و متصوفه تقسیم می کند و گروه چهارم یعنی متصوفه را به حقیقت نزدیک تر می داند. عین تقسیم بندی قبلاً در رساله "المنقذ من الضلال" امام محمد غزالی آمده است.
"مینورسکی" انتساب "نوروزنامه" را به خیام نفی می کند، زیرا این رساله مبتنی بر مشرب باستان گرایی و عرب ستیزی است که خیام اهل آن نبود.
اینکه حکیمی که در زمان حیاتش به تفکر علمی مشغول بوده، چگونه به شعر روی آورده است؟ و چگونه در حیات خودش کسی از این رباعی ها خبردار نشده؟
نظامی عروضی که در زمان حیات خیام را ملاقات کرده و در چهار مقاله اش از این ملاقات با افتخار سخن می گوید، یک بیت شعر هم به او نسبت نمی دهد.
خیام اهل فلسفه بود و به ابن سینا اعتقادی تام داشت اما در این رباعی صراحتاً از فلسفه برائت می جوید:
دشمن به غلط گفت که من فلسفیام
ایزد داند که آنچه او گفت نیام
لیکن چو در این غمآشیان آمدهام
آخر کم از آنکه من بدانم که کیام
خیام در رسالاتش، شخصیتی متامل و فلسفی و پاسخگو داشته. پیرو ابن سینا بوده ولی خودش ابتکار و ابداعی در این زمینه نداشته است. اما در رباعیات در مجموع شخصیتی لاادری و شکاک و پرسشگر و متفاوت دارد.
این ها دلایلی است برای این که خیام حکیمِ منجمِ ریاضیدانِ طبیب را غیر از خیام شاعر بدانیم.
اگر بخواهیم بین این دو خیام جمع کنیم، ناچاریم او را متهم به محافظه کاری و صیانت نفس و پنهان کردن عقاید خود نماییم که از شخصیت متین و معتدل و معقول خیام به دور است که در رسالاتش چیزی بگوید و در اشعارش چیزی دیگر.
راه حل دیگر این است که خیام را به جوان و پیر تقسیم کنیم و رباعیات را به اواخر عمر او نسبت دهیم که قرینه ای برای این راهکار هم نداریم.
اما احتمال سوم این است که بگوییم با توجه به وجهه علمی و حسن شهرت خیام، کسانی پس از او این رباعیات را سروده اند و به اونسبت داده اند تا رباعیات به نام یک انسان موجه دهان به دهان و نسل به نسل بچرخد و بگردد.
احتمال چهارم هم این است که خیام تعداد محدود و معدودی از این رباعیات را سروده باشد و بعد از او دیگران به نام او تعداد این رباعیات رابه صدها رسانده باشند. این رباعیات هم عمدتاً انعکاس اندیشه حکیمی متامل در هستی و نیستی اند که راه به جایی نمی برد و از این موضوع سرخورده است و گاهی به می پناه می برد و دم را غنیمت می شمرد. یعنی از حکمت نظری به نوعی حکمت عملی و سبکی از زندگی می رسد.
به هرحال این رباعیات چه از خیام دانشمند باشند و چه از او نباشند، در جای خود، گوشه مهمی از فرهنگ والای این سرزمین را بازمی نمایند. گفتنی است که اندیشه فلسفی و کلامی ایرانی عمدتاً در قالب شعر خود را بیان کرده و رباعیات نیز بخشی از این فرهنگ است.
هر چند رباعیات بیشتر بیان فکرند تا احساس و در بیانشان کمتر از صنایع و آرایه های شعری استفاده شده، معهذا مستحکم، روان و ساده اند. حکمت های فراوان را در حداقل کلام بیان می کنند.
منبع:
دمی با خیام، علی دشتی، نشر اساطیر
23 شهریور 1405
👍2👏2
🗝 در پس هر فرايند دردناک زندگی، پاداشی نهفته است كه در ابتدا برای خودآگاهی قابلدرك نيست…
اما هر رنجی در خدمت روشنكردن قسمت تاريكی از ناخودآگاهی
و حركتی از پراكندگی به سوی يكپارچگی است…
کارل گوستاو یونگ
اما هر رنجی در خدمت روشنكردن قسمت تاريكی از ناخودآگاهی
و حركتی از پراكندگی به سوی يكپارچگی است…
کارل گوستاو یونگ
👍5❤1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
بهشت جایی است که توان درونی ات برای مبارزه بامشکلات بیرونی کافی باشد...
در وجود خودمان است دوای خودمان
در وجود خودمان است دوای خودمان
❤10👍4👌3
ادب عاشقی
محمدامین مروتی
اقتضای ادب عاشقی این است که با معشوق سخن سخت نگویی و به خصوص او را به چیزی متهم نکنی ولو به راست. حافظ در ابیاتی درخشان می گوید:
صبحدم مرغ چمن با گل نوخاسته گفت
ناز کم کن که در این باغ بسی چون تو شکفت
گل بخندید که از راست نرنجیم ولی،
هیچ عاشق، سخن سخت به معشوق نگفت
ادب عاشقی حکم می کند، به معشوق نگویی بالای چشمت ابروست اگر موجب رنجش او شود. عاشق حقیقی تمام گناهان معشوق را گردن می گیرد و تمام نیکی های خود را از او می داند. چرا که عاشقی یعنی تهی شدن از نفسانیت و ایگو و خودمداری. عشق، معشوق مدار است و عاشق باید بر گرد معشوق بگردد و بگردد.
مکرر در بیانات عرفا آمده است که تفاوت ابلیس و آدم این بود که ابلیس مراعات ادب نکرد و آدم ادب عاشقی نگاه داشت.
با این توضیح که فاعل حقیقی و مطلق خداست و نسبت دادن ثواب و گناه به دیگری بر سبیل مجاز و مسامحه است.
ابلیس با خدا جر و بحث و گفتگو کرد و "بما اغویتنی" گفت. گفت تو مرا اغوا کردی. من در نافرمانی اختیاری از خود نداشتم اما آدم و حوا گناه را گردن گرفتند و "ظلمنا انفسنا" گفتند یعنی ما به خود ستم کردیم.
عین القضات در "تمهیدات" می گوید حضرت آدم گناهی را گردن گرفت که مرتکب نشده بود و همینطور ابلیس. زیرا سبب ساز لعنت ابلیس و عشق زمینی هم به گردن کسی است که حسن را آفریده است. (ص 189)
عین القضات می گوید:
"ای عزیز هر کاری که با غیری منسوب بینی بجز از خدای- تعالی- آن مجاز میدان نه حقیقت؛ فاعل حقیقی، خدا را دان... راه نمودن محمد، مجاز میدان؛ و گمراه کردن ابلیس، همچنین مجاز میدان «یُضِلُّ من یَشاءُ وَیَهْدی من یشاءُ» حقیقت میدان. گیرم که خلق را اضلال، ابلیس کند ابلیس را بدین صفت که آفرید؟ .... دریغا گناه، خود همه ازوست. کسی را چه گناه باشد؟! مگر این بیتها نشنیدهای؟
خدایا این بلا و فتنه از توست
ولیکن کس نمییارد خجیدن
لب و دندان آن ترکان چون ماه
بدین خوبی نبایست آفریدن
که از خوبی لب و دندان ایشان
به دندان لب همیباید گزیدن[1]" (تمهیدات)
خواجه عبدالله انصاری هم می نویسد:
"الهی! تو دوستان را به دشمنان مینمایی....، درمانده کنی و خود درمان کنی، از خاک آدم کنی ... و به فردوس او را میهمان کنی، ناخوردن گندم با وی پیمان کنی، و خوردن آن در علم غیب پنهان کنی... (خواجه عبدالله انصاری)
در واقع گناهان انسان "مجازی" است چون فاعل "حقیقی" جز خدا نیست.
مولانا همین مضمون را چنین می پرورد:
گفت شیطان که "بما اغویتنی"
کرد فعل خود نهان دیو دنی
گفت آدم که "ظلمنا نفسنا"
او ز فعل حق نبد غافل چو ما
در گنه او از ادب پنهانش کرد
زان گنه بر خود زدن او بر بخورد
بعد توبه گفتش ای آدم نه من
آفریدم در تو آن جرم و مِحَن
نه که تقدیر و قضای من بد آن
چون به وقت عذر کردی آن نهان؟
گفت ترسیدم ادب نگذاشتم
گفت هم من پاس آنت داشتم
و حافظ نیز:
گناه اگر چه نبود اختیار ما حافظ
تو در طریق ادب باش و گو گناه من است
و همین ادب عاشقی است که می تواند معنای یکی از پرگفتگوترین و پر رمز و رازترین ابیات حافظ را روشن کند:
پیر ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت
آفرین بر نظر پاک خطاپوشش باد
در واقع پیر ما به دلیل عاشقی اش خطا در قلم صنع نمی بیند و حتی اگر ببیند به اقتضای ادب عاشقی، آن را می پوشاند.
11 شهریور 1405
[1] ابیات نقل شده توسط عین القضات منسوب به ناصرخسرو است.
❤5❤🔥1👍1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
جرمش این بود که فقط دنبال یه مرغ کرده بوده و اینم نتیجه چند سال خدمت به صاحبش این بوده که جفت دستاش رو خورد کنه ...🥹😭
بعد از چندین جراحی توسط دکتر معاذی عزیز و رسیدگی عالی امروز دوباره روی جفت دستاش راه میره و بازی میکنه و خوشحاله 😍❤️
بعد از چندین جراحی توسط دکتر معاذی عزیز و رسیدگی عالی امروز دوباره روی جفت دستاش راه میره و بازی میکنه و خوشحاله 😍❤️
💔12👏2🤯2
حقیقت، آینهای بود که از آسمان به زمین افتاد و شکست، هر کس تکهای از آن را برداشت.
خود را در آن دید، گمان کرد حقیقت نزد اوست، حال آنکه حقیقت نزد همگان پخش بود...
#مولوی_بلخی
فیه ما فیه
خود را در آن دید، گمان کرد حقیقت نزد اوست، حال آنکه حقیقت نزد همگان پخش بود...
#مولوی_بلخی
فیه ما فیه
👍8🔥8
در آغوشم لَم داده بود که؛
بوسیدمش
و فهمیدم...
گاهی میتوان!
روی زمین راه رفت
وآسمان را بغل کرد...
👏3❤2👍2
برای لذتبردن از زندگی نباید منتظر کاملشدن و بینقصبودن آن باشیم،
چرا که جهان زودگذرتر از آن است که بتوانیم بسیاری از شرایط را دوباره تجربه کنیم.
👏8👍6👎2