This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
پیمان خسرو آبادی و حظ بصری از خطاطی اش
❤5
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
ارغنونسازِ فلک، رهزنِ اهلِ هنر است
چون از این غصه ننالیم و چرا نخروشیم؟
▪️آواز: محمدرضا شجریان
▪️خوشنویسی: جواد بختیاری
چون از این غصه ننالیم و چرا نخروشیم؟
▪️20 مهر روز حافظ
▪️آواز: محمدرضا شجریان
▪️خوشنویسی: جواد بختیاری
❤4
احساس اینکه روزها، ماهها و سالها با افزایش سن کوتاهتر و سریعتر میشوند ممکن است صرفا یک تصور نباشد. پژوهشگران چند توضیح برای تغییر ادراک انسان از زمان ارائه کردهاند. مطالعهای در سال 2019 میان «زمان ساعت» و «زمان ذهن» تمایز قائل شد: اولی همان زمان عینی و قابل اندازهگیری است، اما دومی تحت تاثیر تصاویر، خاطرات و تجربههایی قرار دارد که مغز در طول زندگی ثبت میکند.
یکی از توضیحات برای این پدیده «نظریه تناسب» است. برای یک کودک 10 ساله، یک سال معادل 10 درصد تمام زندگی اوست؛ اما برای فردی 50 ساله، همان یک سال فقط 2 درصد زندگی او را تشکیل میدهد. بنابراین هر سال جدید، در مقایسه با کل تجربه زندگی، به تدریج سهم کوچکتری پیدا میکند و ممکن است کوتاهتر به نظر برسد.
عامل دوم کاهش تازگی تجربههاست. حافظه زمان را به طور یکنواخت ثبت نمیکند، بلکه رویدادهای متمایز و تازه را بهتر به خاطر میسپارد.
یکی از توضیحات برای این پدیده «نظریه تناسب» است. برای یک کودک 10 ساله، یک سال معادل 10 درصد تمام زندگی اوست؛ اما برای فردی 50 ساله، همان یک سال فقط 2 درصد زندگی او را تشکیل میدهد. بنابراین هر سال جدید، در مقایسه با کل تجربه زندگی، به تدریج سهم کوچکتری پیدا میکند و ممکن است کوتاهتر به نظر برسد.
عامل دوم کاهش تازگی تجربههاست. حافظه زمان را به طور یکنواخت ثبت نمیکند، بلکه رویدادهای متمایز و تازه را بهتر به خاطر میسپارد.
👍7
نکته اخلاقی:
غیر اخلاقی ترین عادت بشر این است که مدام و بی وقفه، درباره هرکس و پیش از آنکه بفهمد و درک کند قضاوت می کند. این آمادگی پرشور برای قضاوت کردن، نفرت انگیزترین حماقت و مخرب ترین شرارتهاست. (وصیت_خیانت_شده ✍️ میلان_کوندرا)
❤7👍3
مشک آهو چیست؟
در بخش زیرین شکم آهوی خُتن نر، کیسه یا غدهای در حدفاصل بین ناف و دستگاه تناسلی قرار دارد.
در گذشته و روشهای سنتی، استخراج مشک به دو شیوه انجام میشد:
روش طبیعی (بدون کشتن حیوان): وقتی کیسه غده در بدن آهوی نر کاملاً پر و بزرگ میشد، ایجاد خارشی شدید میکرد. آهو برای تسکین خارش، شکم خود را به تنه درختان یا صخرههای تیز میسائید. در اثر این اصطکاک، کیسه پاره شده و ماده ترشحشده روی سنگها میریخت که پس از خشک شدن در مجاورت هوا جمعآوری میشد.
شکار حیوان: متأسفانه در بیشتر موارد، شکارچیان آهوی ختن را میکشتند، غده را کاملاً از شکم خارج کرده و آن را زیر نور آفتاب میخشکاندند تا ماده مایع/خمیری داخل آن به پودری تیره و معطر تبدیل شود.
اما در عطرهای امروزی به دو روش دیگر تامین میشود:
مشک مصنوعی (آزمایشگاهی):دانشمندان ترکیبات مولکولی مشابه مشک را در آزمایشگاه بازسازی کردهاند که بخش اعظم عطرهای مدرن از این نوع هستند.
مشک گیاهی: اسانس برخی گیاهان مانند دانه پنیرک، سنبل ختایی یا کرفس وحشی که رایحهای بسیار نزدیک به مشک دارند استخراج و استفاده میشود.
در بخش زیرین شکم آهوی خُتن نر، کیسه یا غدهای در حدفاصل بین ناف و دستگاه تناسلی قرار دارد.
در گذشته و روشهای سنتی، استخراج مشک به دو شیوه انجام میشد:
روش طبیعی (بدون کشتن حیوان): وقتی کیسه غده در بدن آهوی نر کاملاً پر و بزرگ میشد، ایجاد خارشی شدید میکرد. آهو برای تسکین خارش، شکم خود را به تنه درختان یا صخرههای تیز میسائید. در اثر این اصطکاک، کیسه پاره شده و ماده ترشحشده روی سنگها میریخت که پس از خشک شدن در مجاورت هوا جمعآوری میشد.
شکار حیوان: متأسفانه در بیشتر موارد، شکارچیان آهوی ختن را میکشتند، غده را کاملاً از شکم خارج کرده و آن را زیر نور آفتاب میخشکاندند تا ماده مایع/خمیری داخل آن به پودری تیره و معطر تبدیل شود.
اما در عطرهای امروزی به دو روش دیگر تامین میشود:
مشک مصنوعی (آزمایشگاهی):دانشمندان ترکیبات مولکولی مشابه مشک را در آزمایشگاه بازسازی کردهاند که بخش اعظم عطرهای مدرن از این نوع هستند.
مشک گیاهی: اسانس برخی گیاهان مانند دانه پنیرک، سنبل ختایی یا کرفس وحشی که رایحهای بسیار نزدیک به مشک دارند استخراج و استفاده میشود.
🙏7❤5
آیا می دانستید؟
چشمان بسته مجسمه عدالت، سمبل بی طرفی قانون است. قانونی که با شخص کار ندارد بلکه دغدغه اش اجرای عدالت صرف نظر از طرف های درگیر است.
👍3❤2👏2
نکته:
شما خوشحالی را نمی توانيد بخريد، اما كتاب را چرا؛
و اینها هر دو از يک جنس هستند...
👍4❤2
"بامداد خمار" و دلایل موفقیت آن
محمدامین مروتی
"بامداد خمار" رمانی نوشتهٔ فتانه حاج سیدجوادی است، که در سال ۱۳۷۴ منتشر شد. این کتاب در حدود ۳۰۰ هزار نسخه فروش داشت و به چندین زبان خارجی نیز ترجمه شد.
اینکه چرا این کتاب چنین گل کرد، دلایل زیادی دارد.
یکی از این دلایل زبان ساده و روان و در عین حال منسجم و محکم قصه است. دلیل مهمتر این است که قصه از تجارب واقعی اجتماعی سخن می گوید. تجاربی که کمابیش همه خوانندگان با آن سرو کار داشته اند.
قصه رمان، حکایت ازدواج ها ناموفقی است که در اثر اختلاف فرهنگی و طبقاتی رخ می دهند.
مصادف شدن انتشار این قصه با جابه جایی های طبقاتی پس از انقلاب هم می تواند عاملی در استقبال از آن بوده باشد. تفاوت این قصه با همه قصه های مطرح تا آن روزگار، نقد فرهنگی طبقات فرودست است. تا آن زمان طبقات فرودست بی عیب بودند و طبقان فرادست ستمگر و بی ملاحظه.
قصه در ابتدای حکومت رضا شاه می گذرد و محبوبه دارد قصه زندگیش را برای برادرزاده اش سودابه تعریف می کند تا برای او عبرت گردد و او را از ازدواج با انسانی متفاوت از فرهنگ و طبقه اش منصرف گرداند.
محبوبه، دختری از خانواده ای اشرافی، در سن 15 سالگی، عاشق شاگردِ نجار سر کوچه می شود و علیرغم مخالفت خانواده با او ازدواج می کند و کم کم در زندگی واقعی آینه عبرت می شود. رحیم و خانواده اش بی فرهنگ و بددهن اند و نسبتی با خانواده محبوبه ندارند. از همه اینها گذشته رحیم شرابخواره و زنباره هم هست و دست بزن هم دارد. تو گویی از محبوبه انتقام طبقه اش را می گیرد.
محبوبه یک بچه دارد و دوباره آبستن است ولی دیگر نمی خواهد از رحیم بچه دار شود. بچه اش را با کمک ماماهای محلی سقط می کند و نازا می شود و همین بهانه به دست رحیم می دهد که زن بگیرد و....
قصه ای که اینچنین از زبان محبوبه روایت می شود، به شدت تاثیرگذار و خواندنی است و باعث می شود خواننده با قربانی ماجرا، احساس همدلی فراوانی کند. قصه چنان پر کشش است که مایه های نبدیل شدن به یک فیلم سینمایی خوب و حتی یک سریال پر مخاطب را دارد.
گفته اند نقطه ضعف رمان در نتیجه گیری کلی آن نسبت به طبقات است. آیا هر کس از طبقه فرودست باشد بی فرهنگ است یا رحیم در این میانه شخصی است که نمی توان به جامعه تعمیمش داد؟
اتفاقاً پدر محبوبه نیز زنباره و شرابخواره است و دلش پسری می خواهد که جای او را بگیرد. بنابراین قصه علاوه بر جنبه ی طبقاتی و فرهنگی اش، نقد جامعه مردسالار نیز هست. اما محور قصه، عاقبت عشق های رمانتیکی است که بی توجه به تفاوت های فرهنگی اند.
همین سوال باعث شد که کتابی به نام "شب سراب"به قلم خانم ناهید پژواک در پاسخ کتاب فتانه حاج سید جوادی نوشته شود. کتابی به نام که از قول رحیم و در دفاع از رحیم نوشته شده است و نویسنده بامداد خمار را متهم کرده که یکجانبه به قاضی رفته است. این کتاب نیز به چاپ های متعدد با حدود دویست هزار نسخه رسید.
بامداد خمار و داستان عامیانه:
فروش غیرمنتظره بامداد خمار"، روشنفکران ایرانی را به واکنش واداشت. آن ها که گرایش نسبتا کانونی و چپ داشتند، آن را مصداق ادبیات عامه پسند دانستند.(مثل گلشیری) و کسانی هم از آن دفاع کردند(مثل نجف دریابندری و بهاءالدین خرمشاهی)
مبنای نقد هم این بود که خانم سیدجوادی اخلاقیات نیکو را به طبقه فرادست نسبت داده و تمام رذائل را به طبقه فرودست.
نگرش با ذهنیت طبقاتی نوعی تقلیل ادبیات به سیاست است و عاجز از توضیح اقبال گسترده به چنین نوشته هایی است.
خود خانم سیدجوادی می گوید قصدم بیان اختلافات فرهنگی بوده نه اختلافات طبقاتی. بسیاری از شخصیت های رمان که از طبقه برخوردار هستند(مثل اصلان و پدرش عطاءالدوله) نیز مورد طعن و نقد راوی قصه هستند چون سد راه عشق اویند.
مضمون رمان می تواند انعکاس رئالیستی زندگی واقعی بسیاری از ازدواج های ناموفق بین فرهنگ های ناسازگار باشد که عاقبت به پشیمانی و پریشانی بیانجامد. در واقع علت استقبال از این رمان را باید اول در همذات پنداری بسیاری از خوانندگان با راوی و ثانیاً در بیان شسته رفته و سرشار از زبان غنی و فولکلوریک نویسنده دانست.
👏10❤3
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
🎼گزیده محصولی🎼
از کنار هم قرارگرفتنهای ایرج و یاحقی
از کنار هم قرارگرفتنهای ایرج و یاحقی
📌معمولی واقعاخوب است
من بیشتر روزها برای ناهار بقچهی غذا میبندم و میبرم سرکار. سر ظهر غذا را میاندازم توی مایکروویو و یک دقیقه اشعه بهش وارد میکنم تا گرم بشود. بعد هم میروم پشت کامپیوترم و همانطور که میزنم توی سر صفحهی کلید، غذا را میل میکنم. امروز با خودم غذا نبرده بودم و مجبور شدم بروم کافهی طبقهی پایین. مِنوی غذا را زده بودند به دیوار. بین همهی حیواناتی که کشته شده بودند، مرغ چشمم را گرفت. به آشپز گفتم یک ساندویچ مرغ بده ببرم بالا. گفت مرغِ چی؟ منظورش را نفهمیدم. خواستم نمک بریزم و بگویم «فامیلِ مرغ منظورته؟ » که پشیمان شدم. هم بابت خنک بودن این جوک و البته به دلیل ساطوری که توی دستش بود. پس فقط گفتم: «ها؟». گفت: «مرغ معمولی یا مخصوص». مخصوص از آن کلمههایی است که آدم را به وسوسه میاندازد، چرا آدم باید مخصوص را ول کند و برود سراغ معمولی؟ گفتم مخصوص. ساطور را برداشت و افتاد به جان مرغ . ساندویچ مخصوص را گرفتم و حساب کردم و برگشتم پشت میزم. گاز اول را زدم. مزخرف بود. مزهی کود میداد. مزهی پیاز گندیده. مزهی چرندترین ادویهای که میشد درست کرد. مخصوص و مزخرف. انداختمش سطل آشغال. رفتم پایین. به آشپز الکی گفتم «سیر نشدم. یه معمولی هم بده». ترسیدم عصبانی بشود. معمولی را گرفتم و رفتم بالا. مزهی بهشت میداد. نه تند بود. نه بدمزه. بدون ادویهی مخصوص. طعم خوش معمولی.
صد سال پیش یک همسایه داشتم که خلبان بود. بار اولی که فهمیدم خلبان است میخواستم بپرم دستش را ببوسم. من تا حالا خلبان از نزدیک ندیده بودم. همیشه تصور میکردم مثل تام کروز کلاه خلبانی سرش میگذارد و میپرد پشت اف-شانزده و قیقاج میدهد. بعدها گفت که خلبان هواپیمای مسافربری است و از این ایرباسهایی که کمیبزرگتر از اتوبوسهای سیر و سفر هستند، میراند. ناامیدم کرد. بهش گفتم چرا جت مخصوص جنگی نمیرانی؟ بزرگوار همانجا یک چیزی گفت که خلاصهی ترجمهاش این بود: «مگه مرض دارم هواپیمای معمولی را ول کنم و برم هواپیمای مخصوص جنگی برونم؟ که چی؟ شب مثل آدم میخوابم و صبح مثل آدم بیدار میشم». در لحظه توی دلم بهش فحش دادم که کاش اصلا رانندهی مینیبوس خط شوش میشد. نمیفهمیدم. تا امروز که مرغِ را خوردم و فهمیدم که معمولی بهتر است.
معمولی واقعا خوب است. حالا که زندگی مخصوصمان پوتین گذاشته روی گردنمان بهتر این را میفهمم. اصلا چرا باید معمولی را ول کنم و بروم سراغ یک چیز مخصوص؟ مخصوص با خودش پیچیدگی و دردسر میآورد. در عوض معمولی بودن با خودش سادگی میآورد. البته طوری دارم حرف میزنم که انگار معمولی بودن کار سادهای است و به انتخاب آدم بستگی دارد. مگر داشتن زندگی معمولی کار راحتی است؟ زندگی معمولی موهبت است. صبحها معمولی از خواب بیدار بشوی. مثلا با خبر زایمان خرس پاندای باغوحش پکن روزت را شروع کنی و نه با خبر اعدام آدمها. خیلی معمولی شام بروی خانهی عزیزت و شب، خیلی معمولی برگردی خانه. خیلی معمولی بروی سر کار. خیلی معمولی بلیت بخری و سوار هواپیمای معمولی بشوی. خیلی معمولی بروی توی خیابان و خیلی معمولی ورزش کنی. خیلی معمولی وقتی دلت برای کسی تنگ شده به او زنگ بزنی و تصویرش را ببینی. خیلی معمولی تلفنت به اینترنت وصل باشد. خیلی معمولی بزرگ بشوی، معمولی زندگی کنی و معمولی پیر بشوی. خیلی معمولی هم بمیری. هزار بار بهتر از مخصوص بودن است. مخصوص و بیفایده و بیهوده. من ترجیح میدهم یک آدم معمولیِ ساکن یک شهر معمولی باشم که هیچ اسمی در هیچ خبری از آن نباشد. ولی خب. متاسفانه ما خیلی مخصوص به دنیا آمدهایم و تیترخورمان عالی است. ما مرغ معمولیای هستیم که آشپز با ساطورش ما را به زور مخصوص کرده است. پوف!
#فهیم_عطار
من بیشتر روزها برای ناهار بقچهی غذا میبندم و میبرم سرکار. سر ظهر غذا را میاندازم توی مایکروویو و یک دقیقه اشعه بهش وارد میکنم تا گرم بشود. بعد هم میروم پشت کامپیوترم و همانطور که میزنم توی سر صفحهی کلید، غذا را میل میکنم. امروز با خودم غذا نبرده بودم و مجبور شدم بروم کافهی طبقهی پایین. مِنوی غذا را زده بودند به دیوار. بین همهی حیواناتی که کشته شده بودند، مرغ چشمم را گرفت. به آشپز گفتم یک ساندویچ مرغ بده ببرم بالا. گفت مرغِ چی؟ منظورش را نفهمیدم. خواستم نمک بریزم و بگویم «فامیلِ مرغ منظورته؟ » که پشیمان شدم. هم بابت خنک بودن این جوک و البته به دلیل ساطوری که توی دستش بود. پس فقط گفتم: «ها؟». گفت: «مرغ معمولی یا مخصوص». مخصوص از آن کلمههایی است که آدم را به وسوسه میاندازد، چرا آدم باید مخصوص را ول کند و برود سراغ معمولی؟ گفتم مخصوص. ساطور را برداشت و افتاد به جان مرغ . ساندویچ مخصوص را گرفتم و حساب کردم و برگشتم پشت میزم. گاز اول را زدم. مزخرف بود. مزهی کود میداد. مزهی پیاز گندیده. مزهی چرندترین ادویهای که میشد درست کرد. مخصوص و مزخرف. انداختمش سطل آشغال. رفتم پایین. به آشپز الکی گفتم «سیر نشدم. یه معمولی هم بده». ترسیدم عصبانی بشود. معمولی را گرفتم و رفتم بالا. مزهی بهشت میداد. نه تند بود. نه بدمزه. بدون ادویهی مخصوص. طعم خوش معمولی.
صد سال پیش یک همسایه داشتم که خلبان بود. بار اولی که فهمیدم خلبان است میخواستم بپرم دستش را ببوسم. من تا حالا خلبان از نزدیک ندیده بودم. همیشه تصور میکردم مثل تام کروز کلاه خلبانی سرش میگذارد و میپرد پشت اف-شانزده و قیقاج میدهد. بعدها گفت که خلبان هواپیمای مسافربری است و از این ایرباسهایی که کمیبزرگتر از اتوبوسهای سیر و سفر هستند، میراند. ناامیدم کرد. بهش گفتم چرا جت مخصوص جنگی نمیرانی؟ بزرگوار همانجا یک چیزی گفت که خلاصهی ترجمهاش این بود: «مگه مرض دارم هواپیمای معمولی را ول کنم و برم هواپیمای مخصوص جنگی برونم؟ که چی؟ شب مثل آدم میخوابم و صبح مثل آدم بیدار میشم». در لحظه توی دلم بهش فحش دادم که کاش اصلا رانندهی مینیبوس خط شوش میشد. نمیفهمیدم. تا امروز که مرغِ را خوردم و فهمیدم که معمولی بهتر است.
معمولی واقعا خوب است. حالا که زندگی مخصوصمان پوتین گذاشته روی گردنمان بهتر این را میفهمم. اصلا چرا باید معمولی را ول کنم و بروم سراغ یک چیز مخصوص؟ مخصوص با خودش پیچیدگی و دردسر میآورد. در عوض معمولی بودن با خودش سادگی میآورد. البته طوری دارم حرف میزنم که انگار معمولی بودن کار سادهای است و به انتخاب آدم بستگی دارد. مگر داشتن زندگی معمولی کار راحتی است؟ زندگی معمولی موهبت است. صبحها معمولی از خواب بیدار بشوی. مثلا با خبر زایمان خرس پاندای باغوحش پکن روزت را شروع کنی و نه با خبر اعدام آدمها. خیلی معمولی شام بروی خانهی عزیزت و شب، خیلی معمولی برگردی خانه. خیلی معمولی بروی سر کار. خیلی معمولی بلیت بخری و سوار هواپیمای معمولی بشوی. خیلی معمولی بروی توی خیابان و خیلی معمولی ورزش کنی. خیلی معمولی وقتی دلت برای کسی تنگ شده به او زنگ بزنی و تصویرش را ببینی. خیلی معمولی تلفنت به اینترنت وصل باشد. خیلی معمولی بزرگ بشوی، معمولی زندگی کنی و معمولی پیر بشوی. خیلی معمولی هم بمیری. هزار بار بهتر از مخصوص بودن است. مخصوص و بیفایده و بیهوده. من ترجیح میدهم یک آدم معمولیِ ساکن یک شهر معمولی باشم که هیچ اسمی در هیچ خبری از آن نباشد. ولی خب. متاسفانه ما خیلی مخصوص به دنیا آمدهایم و تیترخورمان عالی است. ما مرغ معمولیای هستیم که آشپز با ساطورش ما را به زور مخصوص کرده است. پوف!
#فهیم_عطار
👍8❤6
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
این آراکاری کاکل فرداره،
ی گونه اسپشل و خاص تو دنیا
چیزی ک این پرنده رو تا این اندازه خاص میکنه، ظاهر عجیب سرشه ک تقریبا شبیه فلسهای بدن خزندگان ب نظر میرسه.
ی گونه اسپشل و خاص تو دنیا
چیزی ک این پرنده رو تا این اندازه خاص میکنه، ظاهر عجیب سرشه ک تقریبا شبیه فلسهای بدن خزندگان ب نظر میرسه.
👍7
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
تقی پورنامداریان (۱۳۱۹–۱۴۰۲) ادیب، پژوهشگر برجسته ادبیات فارسی و استاد دانشگاه تهران بود که بخش مهمی از عمر علمی خود را به مطالعه شعر عرفانی و اندیشههای عارفان ایرانی اختصاص داد. او از چهرههای شاخص عرفانپژوهی و نقد ادبی در ایران معاصر به شمار میرود و پژوهشهایش درباره مولانا، حافظ و زبان نمادین متون عرفانی جایگاه ویژهای در مطالعات ادبی دارد. از آثار شناختهشده او میتوان به «رمز و داستانهای رمزی در ادب فارسی»، «دیداری با سیمرغ» و «گمشده لب دریا» اشاره کرد. پورنامداریان با رویکردی دقیق و روشمند، به بررسی لایههای معنایی، نمادها و ساختارهای فکری شعر و نثر عرفانی میپرداخت و در تربیت پژوهشگران ادبیات فارسی نیز نقش مؤثری داشت.
@sahandiranmehr
@sahandiranmehr
❤5
@navayjan
یقین دیرم | محمدرضا شجریان
#محمدرضا_شجریان
یقین درم ...
شعر : #ملک_الشعراء_بهار
آهنگ #پرویز_مشکاتیان
یقین درم اثر امشو به های های مو نیست
که یار مسته و گوشش به گریههای مو نیست
خدا خدا چه ثمر ای مؤذنا که امشو
خدا خدای شمایه خدا خدای مو نیست...🎼💚
@navayjan
یقین درم ...
شعر : #ملک_الشعراء_بهار
آهنگ #پرویز_مشکاتیان
یقین درم اثر امشو به های های مو نیست
که یار مسته و گوشش به گریههای مو نیست
خدا خدا چه ثمر ای مؤذنا که امشو
خدا خدای شمایه خدا خدای مو نیست...🎼💚
@navayjan
❤2