📌معمولی واقعاخوب است
من بیشتر روزها برای ناهار بقچهی غذا میبندم و میبرم سرکار. سر ظهر غذا را میاندازم توی مایکروویو و یک دقیقه اشعه بهش وارد میکنم تا گرم بشود. بعد هم میروم پشت کامپیوترم و همانطور که میزنم توی سر صفحهی کلید، غذا را میل میکنم. امروز با خودم غذا نبرده بودم و مجبور شدم بروم کافهی طبقهی پایین. مِنوی غذا را زده بودند به دیوار. بین همهی حیواناتی که کشته شده بودند، مرغ چشمم را گرفت. به آشپز گفتم یک ساندویچ مرغ بده ببرم بالا. گفت مرغِ چی؟ منظورش را نفهمیدم. خواستم نمک بریزم و بگویم «فامیلِ مرغ منظورته؟ » که پشیمان شدم. هم بابت خنک بودن این جوک و البته به دلیل ساطوری که توی دستش بود. پس فقط گفتم: «ها؟». گفت: «مرغ معمولی یا مخصوص». مخصوص از آن کلمههایی است که آدم را به وسوسه میاندازد، چرا آدم باید مخصوص را ول کند و برود سراغ معمولی؟ گفتم مخصوص. ساطور را برداشت و افتاد به جان مرغ . ساندویچ مخصوص را گرفتم و حساب کردم و برگشتم پشت میزم. گاز اول را زدم. مزخرف بود. مزهی کود میداد. مزهی پیاز گندیده. مزهی چرندترین ادویهای که میشد درست کرد. مخصوص و مزخرف. انداختمش سطل آشغال. رفتم پایین. به آشپز الکی گفتم «سیر نشدم. یه معمولی هم بده». ترسیدم عصبانی بشود. معمولی را گرفتم و رفتم بالا. مزهی بهشت میداد. نه تند بود. نه بدمزه. بدون ادویهی مخصوص. طعم خوش معمولی.
صد سال پیش یک همسایه داشتم که خلبان بود. بار اولی که فهمیدم خلبان است میخواستم بپرم دستش را ببوسم. من تا حالا خلبان از نزدیک ندیده بودم. همیشه تصور میکردم مثل تام کروز کلاه خلبانی سرش میگذارد و میپرد پشت اف-شانزده و قیقاج میدهد. بعدها گفت که خلبان هواپیمای مسافربری است و از این ایرباسهایی که کمیبزرگتر از اتوبوسهای سیر و سفر هستند، میراند. ناامیدم کرد. بهش گفتم چرا جت مخصوص جنگی نمیرانی؟ بزرگوار همانجا یک چیزی گفت که خلاصهی ترجمهاش این بود: «مگه مرض دارم هواپیمای معمولی را ول کنم و برم هواپیمای مخصوص جنگی برونم؟ که چی؟ شب مثل آدم میخوابم و صبح مثل آدم بیدار میشم». در لحظه توی دلم بهش فحش دادم که کاش اصلا رانندهی مینیبوس خط شوش میشد. نمیفهمیدم. تا امروز که مرغِ را خوردم و فهمیدم که معمولی بهتر است.
معمولی واقعا خوب است. حالا که زندگی مخصوصمان پوتین گذاشته روی گردنمان بهتر این را میفهمم. اصلا چرا باید معمولی را ول کنم و بروم سراغ یک چیز مخصوص؟ مخصوص با خودش پیچیدگی و دردسر میآورد. در عوض معمولی بودن با خودش سادگی میآورد. البته طوری دارم حرف میزنم که انگار معمولی بودن کار سادهای است و به انتخاب آدم بستگی دارد. مگر داشتن زندگی معمولی کار راحتی است؟ زندگی معمولی موهبت است. صبحها معمولی از خواب بیدار بشوی. مثلا با خبر زایمان خرس پاندای باغوحش پکن روزت را شروع کنی و نه با خبر اعدام آدمها. خیلی معمولی شام بروی خانهی عزیزت و شب، خیلی معمولی برگردی خانه. خیلی معمولی بروی سر کار. خیلی معمولی بلیت بخری و سوار هواپیمای معمولی بشوی. خیلی معمولی بروی توی خیابان و خیلی معمولی ورزش کنی. خیلی معمولی وقتی دلت برای کسی تنگ شده به او زنگ بزنی و تصویرش را ببینی. خیلی معمولی تلفنت به اینترنت وصل باشد. خیلی معمولی بزرگ بشوی، معمولی زندگی کنی و معمولی پیر بشوی. خیلی معمولی هم بمیری. هزار بار بهتر از مخصوص بودن است. مخصوص و بیفایده و بیهوده. من ترجیح میدهم یک آدم معمولیِ ساکن یک شهر معمولی باشم که هیچ اسمی در هیچ خبری از آن نباشد. ولی خب. متاسفانه ما خیلی مخصوص به دنیا آمدهایم و تیترخورمان عالی است. ما مرغ معمولیای هستیم که آشپز با ساطورش ما را به زور مخصوص کرده است. پوف!
#فهیم_عطار
من بیشتر روزها برای ناهار بقچهی غذا میبندم و میبرم سرکار. سر ظهر غذا را میاندازم توی مایکروویو و یک دقیقه اشعه بهش وارد میکنم تا گرم بشود. بعد هم میروم پشت کامپیوترم و همانطور که میزنم توی سر صفحهی کلید، غذا را میل میکنم. امروز با خودم غذا نبرده بودم و مجبور شدم بروم کافهی طبقهی پایین. مِنوی غذا را زده بودند به دیوار. بین همهی حیواناتی که کشته شده بودند، مرغ چشمم را گرفت. به آشپز گفتم یک ساندویچ مرغ بده ببرم بالا. گفت مرغِ چی؟ منظورش را نفهمیدم. خواستم نمک بریزم و بگویم «فامیلِ مرغ منظورته؟ » که پشیمان شدم. هم بابت خنک بودن این جوک و البته به دلیل ساطوری که توی دستش بود. پس فقط گفتم: «ها؟». گفت: «مرغ معمولی یا مخصوص». مخصوص از آن کلمههایی است که آدم را به وسوسه میاندازد، چرا آدم باید مخصوص را ول کند و برود سراغ معمولی؟ گفتم مخصوص. ساطور را برداشت و افتاد به جان مرغ . ساندویچ مخصوص را گرفتم و حساب کردم و برگشتم پشت میزم. گاز اول را زدم. مزخرف بود. مزهی کود میداد. مزهی پیاز گندیده. مزهی چرندترین ادویهای که میشد درست کرد. مخصوص و مزخرف. انداختمش سطل آشغال. رفتم پایین. به آشپز الکی گفتم «سیر نشدم. یه معمولی هم بده». ترسیدم عصبانی بشود. معمولی را گرفتم و رفتم بالا. مزهی بهشت میداد. نه تند بود. نه بدمزه. بدون ادویهی مخصوص. طعم خوش معمولی.
صد سال پیش یک همسایه داشتم که خلبان بود. بار اولی که فهمیدم خلبان است میخواستم بپرم دستش را ببوسم. من تا حالا خلبان از نزدیک ندیده بودم. همیشه تصور میکردم مثل تام کروز کلاه خلبانی سرش میگذارد و میپرد پشت اف-شانزده و قیقاج میدهد. بعدها گفت که خلبان هواپیمای مسافربری است و از این ایرباسهایی که کمیبزرگتر از اتوبوسهای سیر و سفر هستند، میراند. ناامیدم کرد. بهش گفتم چرا جت مخصوص جنگی نمیرانی؟ بزرگوار همانجا یک چیزی گفت که خلاصهی ترجمهاش این بود: «مگه مرض دارم هواپیمای معمولی را ول کنم و برم هواپیمای مخصوص جنگی برونم؟ که چی؟ شب مثل آدم میخوابم و صبح مثل آدم بیدار میشم». در لحظه توی دلم بهش فحش دادم که کاش اصلا رانندهی مینیبوس خط شوش میشد. نمیفهمیدم. تا امروز که مرغِ را خوردم و فهمیدم که معمولی بهتر است.
معمولی واقعا خوب است. حالا که زندگی مخصوصمان پوتین گذاشته روی گردنمان بهتر این را میفهمم. اصلا چرا باید معمولی را ول کنم و بروم سراغ یک چیز مخصوص؟ مخصوص با خودش پیچیدگی و دردسر میآورد. در عوض معمولی بودن با خودش سادگی میآورد. البته طوری دارم حرف میزنم که انگار معمولی بودن کار سادهای است و به انتخاب آدم بستگی دارد. مگر داشتن زندگی معمولی کار راحتی است؟ زندگی معمولی موهبت است. صبحها معمولی از خواب بیدار بشوی. مثلا با خبر زایمان خرس پاندای باغوحش پکن روزت را شروع کنی و نه با خبر اعدام آدمها. خیلی معمولی شام بروی خانهی عزیزت و شب، خیلی معمولی برگردی خانه. خیلی معمولی بروی سر کار. خیلی معمولی بلیت بخری و سوار هواپیمای معمولی بشوی. خیلی معمولی بروی توی خیابان و خیلی معمولی ورزش کنی. خیلی معمولی وقتی دلت برای کسی تنگ شده به او زنگ بزنی و تصویرش را ببینی. خیلی معمولی تلفنت به اینترنت وصل باشد. خیلی معمولی بزرگ بشوی، معمولی زندگی کنی و معمولی پیر بشوی. خیلی معمولی هم بمیری. هزار بار بهتر از مخصوص بودن است. مخصوص و بیفایده و بیهوده. من ترجیح میدهم یک آدم معمولیِ ساکن یک شهر معمولی باشم که هیچ اسمی در هیچ خبری از آن نباشد. ولی خب. متاسفانه ما خیلی مخصوص به دنیا آمدهایم و تیترخورمان عالی است. ما مرغ معمولیای هستیم که آشپز با ساطورش ما را به زور مخصوص کرده است. پوف!
#فهیم_عطار
👍8❤6
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
این آراکاری کاکل فرداره،
ی گونه اسپشل و خاص تو دنیا
چیزی ک این پرنده رو تا این اندازه خاص میکنه، ظاهر عجیب سرشه ک تقریبا شبیه فلسهای بدن خزندگان ب نظر میرسه.
ی گونه اسپشل و خاص تو دنیا
چیزی ک این پرنده رو تا این اندازه خاص میکنه، ظاهر عجیب سرشه ک تقریبا شبیه فلسهای بدن خزندگان ب نظر میرسه.
👍7
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
تقی پورنامداریان (۱۳۱۹–۱۴۰۲) ادیب، پژوهشگر برجسته ادبیات فارسی و استاد دانشگاه تهران بود که بخش مهمی از عمر علمی خود را به مطالعه شعر عرفانی و اندیشههای عارفان ایرانی اختصاص داد. او از چهرههای شاخص عرفانپژوهی و نقد ادبی در ایران معاصر به شمار میرود و پژوهشهایش درباره مولانا، حافظ و زبان نمادین متون عرفانی جایگاه ویژهای در مطالعات ادبی دارد. از آثار شناختهشده او میتوان به «رمز و داستانهای رمزی در ادب فارسی»، «دیداری با سیمرغ» و «گمشده لب دریا» اشاره کرد. پورنامداریان با رویکردی دقیق و روشمند، به بررسی لایههای معنایی، نمادها و ساختارهای فکری شعر و نثر عرفانی میپرداخت و در تربیت پژوهشگران ادبیات فارسی نیز نقش مؤثری داشت.
@sahandiranmehr
@sahandiranmehr
❤5
@navayjan
یقین دیرم | محمدرضا شجریان
#محمدرضا_شجریان
یقین درم ...
شعر : #ملک_الشعراء_بهار
آهنگ #پرویز_مشکاتیان
یقین درم اثر امشو به های های مو نیست
که یار مسته و گوشش به گریههای مو نیست
خدا خدا چه ثمر ای مؤذنا که امشو
خدا خدای شمایه خدا خدای مو نیست...🎼💚
@navayjan
یقین درم ...
شعر : #ملک_الشعراء_بهار
آهنگ #پرویز_مشکاتیان
یقین درم اثر امشو به های های مو نیست
که یار مسته و گوشش به گریههای مو نیست
خدا خدا چه ثمر ای مؤذنا که امشو
خدا خدای شمایه خدا خدای مو نیست...🎼💚
@navayjan
❤2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Ⓜ️ خلاصه کتاب جنایت و مکافات در ۳ دقیقه
🌀 آیا میشه با یک جنایت، از عذاب وجدان فرار کرد؟ یا مجازات واقعی، از همون لحظهای شروع میشه که دیگه نمیتونی با خودت کنار بیای؟
🌀 «جنایت و مکافات» اثر فئودور داستایفسکی، داستان ذهنی است که میخواهد خودش را فراتر از قانون و اخلاق بداند، اما در نهایت با چیزی روبهرو میشود که از هر مجازاتی سختتر است: وجدان خودش.
🌀 شما فکر میکنید انسان میتونه برای رسیدن به یک هدف، از خط قرمزهای اخلاقی عبور کنه؟
fastbookread
🛄 @zistboommedia || مدرسه علوم انسانی
🌀 آیا میشه با یک جنایت، از عذاب وجدان فرار کرد؟ یا مجازات واقعی، از همون لحظهای شروع میشه که دیگه نمیتونی با خودت کنار بیای؟
🌀 «جنایت و مکافات» اثر فئودور داستایفسکی، داستان ذهنی است که میخواهد خودش را فراتر از قانون و اخلاق بداند، اما در نهایت با چیزی روبهرو میشود که از هر مجازاتی سختتر است: وجدان خودش.
🌀 شما فکر میکنید انسان میتونه برای رسیدن به یک هدف، از خط قرمزهای اخلاقی عبور کنه؟
fastbookread
🛄 @zistboommedia || مدرسه علوم انسانی
❤10👍1👏1
“I am not what happened to me; I am what I choose to become.”
Carl Jung
«من آن چیزی نیستم که بر سرم آمده است؛ من آن چیزی هستم که انتخاب میکنم بشوم.»
#کارل_یونگ
Carl Jung
«من آن چیزی نیستم که بر سرم آمده است؛ من آن چیزی هستم که انتخاب میکنم بشوم.»
#کارل_یونگ
❤🔥4👏2👍1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
| “«انسان همان چیزی می شود که در طول روز به آن فکر می کند.»”
- رالف والدو امرسون 🍁
- رالف والدو امرسون 🍁
👍4❤3
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
📚 کتاب «صد سال تنهایی» اثر گابریل گارسیا مارکز
در شهری به نام ماکوندو، خانوادهای زندگی میکنند که سرنوشت نسلهایشان با عشق، جنگ، تنهایی و رازهای تکرارشونده گره خورده است.
مارکز در این شاهکار ادبی، داستان خانواده بوئندیا را در طول چندین نسل روایت میکند؛ خانوادهای که اعضایش با وجود تفاوتهایشان، بارها در چرخهای از اشتباهات، آرزوها و تنهایی گرفتار میشوند.
«صد سال تنهایی» دنیایی شگفتانگیز میسازد که در آن مرز میان واقعیت و خیال محو میشود و تاریخ یک خانواده، تصویری از سرنوشت انسان و جامعه میشود.
⚠️ حتماً خودِ کتاب را بخوانید! تعداد شخصیتها، روابط پیچیده خانوادگی و نمادهای فراوان این رمان را نمیتوان در چند دقیقه خلاصه کرد. لذت واقعی این شاهکار در همراه شدن با نسلهای بوئندیا و کشف رازهای ماکوندو است؛ تجربهای که فقط با خواندن کامل کتاب به دست میآید.
در شهری به نام ماکوندو، خانوادهای زندگی میکنند که سرنوشت نسلهایشان با عشق، جنگ، تنهایی و رازهای تکرارشونده گره خورده است.
مارکز در این شاهکار ادبی، داستان خانواده بوئندیا را در طول چندین نسل روایت میکند؛ خانوادهای که اعضایش با وجود تفاوتهایشان، بارها در چرخهای از اشتباهات، آرزوها و تنهایی گرفتار میشوند.
«صد سال تنهایی» دنیایی شگفتانگیز میسازد که در آن مرز میان واقعیت و خیال محو میشود و تاریخ یک خانواده، تصویری از سرنوشت انسان و جامعه میشود.
⚠️ حتماً خودِ کتاب را بخوانید! تعداد شخصیتها، روابط پیچیده خانوادگی و نمادهای فراوان این رمان را نمیتوان در چند دقیقه خلاصه کرد. لذت واقعی این شاهکار در همراه شدن با نسلهای بوئندیا و کشف رازهای ماکوندو است؛ تجربهای که فقط با خواندن کامل کتاب به دست میآید.
❤5👍3
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
مهربانی 🫶
خرس مادر نتوانست تولهاش را از مانع بزرگراه آزاد کند
سپس این افسر وارد عمل شد
فقط آخرش تشکر بود یا طلبکار؟
خرس مادر نتوانست تولهاش را از مانع بزرگراه آزاد کند
سپس این افسر وارد عمل شد
فقط آخرش تشکر بود یا طلبکار؟
❤10👍1👎1🥰1😁1👾1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
📚 موشها و آدمها | جان اشتاینبک
جورج و لنی، دو کارگر مهاجر، در روزگاری سخت در جستوجوی کار و رؤیای داشتن خانهای کوچک و زندگی مستقل هستند. جورج باهوش و مراقب است و لنی، با وجود جثه بزرگش، ذهنی ساده و قلبی مهربان دارد. اما در جهانی بیرحم که جایی برای آدمهای متفاوت باقی نمیگذارد، رؤیاها همیشه آنطور که انتظار داریم به حقیقت نمیپیوندند.
✍️ درباره کتاب و نویسنده: جان اشتاینبک، نویسنده آمریکایی و برنده جایزه نوبل ادبیات، این رمان کوتاه را در سال ۱۹۳۷ منتشر کرد. او در این اثر از تنهایی، دوستی، فقر و رؤیاهای ازدسترفته انسانها میگوید.
💔 گاهی تلخترین تراژدی زندگی این است که آدمها برای رسیدن به رؤیاهایشان تلاش میکنند، اما دنیا فرصت تحقق آنها را به همه نمیدهد.
#موش_ها_و_آدم_ها #جان_اشتاین_بک
جورج و لنی، دو کارگر مهاجر، در روزگاری سخت در جستوجوی کار و رؤیای داشتن خانهای کوچک و زندگی مستقل هستند. جورج باهوش و مراقب است و لنی، با وجود جثه بزرگش، ذهنی ساده و قلبی مهربان دارد. اما در جهانی بیرحم که جایی برای آدمهای متفاوت باقی نمیگذارد، رؤیاها همیشه آنطور که انتظار داریم به حقیقت نمیپیوندند.
✍️ درباره کتاب و نویسنده: جان اشتاینبک، نویسنده آمریکایی و برنده جایزه نوبل ادبیات، این رمان کوتاه را در سال ۱۹۳۷ منتشر کرد. او در این اثر از تنهایی، دوستی، فقر و رؤیاهای ازدسترفته انسانها میگوید.
💔 گاهی تلخترین تراژدی زندگی این است که آدمها برای رسیدن به رؤیاهایشان تلاش میکنند، اما دنیا فرصت تحقق آنها را به همه نمیدهد.
#موش_ها_و_آدم_ها #جان_اشتاین_بک
❤5👍4👏1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
📚 مرگ فروشنده | آرتور میلر
ویلی لومان، فروشندهای سالخورده، تمام عمرش را صرف کار کردن و دنبال کردن رؤیای موفقیت کرده است؛ اما حالا که به پایان راه نزدیک میشود، میان شکستهای زندگی، انتظارات خانواده و رؤیاهایی که هرگز محقق نشدهاند، گرفتار شده است.
او میخواهد باور کند که برای موفق شدن ساخته شده، اما واقعیت چیز دیگری است...
✍️ درباره کتاب و نویسنده: آرتور میلر، نمایشنامهنویس برجسته آمریکایی، این اثر را در سال ۱۹۴۹ منتشر کرد. «مرگ فروشنده» نقدی تلخ بر رؤیای آمریکایی، فشارهای اجتماعی و ارزشگذاری انسانها بر اساس موفقیت و ثروت است.
💔 گاهی انسان تمام عمرش را صرف تبدیل شدن به کسی میکند که جامعه میخواهد؛ و در پایان، خودش را فراموش میکند.
#مرگ_فروشنده #آرتور_میلر
ویلی لومان، فروشندهای سالخورده، تمام عمرش را صرف کار کردن و دنبال کردن رؤیای موفقیت کرده است؛ اما حالا که به پایان راه نزدیک میشود، میان شکستهای زندگی، انتظارات خانواده و رؤیاهایی که هرگز محقق نشدهاند، گرفتار شده است.
او میخواهد باور کند که برای موفق شدن ساخته شده، اما واقعیت چیز دیگری است...
✍️ درباره کتاب و نویسنده: آرتور میلر، نمایشنامهنویس برجسته آمریکایی، این اثر را در سال ۱۹۴۹ منتشر کرد. «مرگ فروشنده» نقدی تلخ بر رؤیای آمریکایی، فشارهای اجتماعی و ارزشگذاری انسانها بر اساس موفقیت و ثروت است.
💔 گاهی انسان تمام عمرش را صرف تبدیل شدن به کسی میکند که جامعه میخواهد؛ و در پایان، خودش را فراموش میکند.
#مرگ_فروشنده #آرتور_میلر
👍5❤3
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
«یادداشتهای زیرزمینی» را داستایفسکی در سال ۱۸۶۴ نوشت؛ درست وقتی که بعد از سالها زندان و تبعید سیبری به سنپترزبورگ برگشته بود و با مرگ همسر اولش و برادرش، بدهی و بحرانهای شخصی سنگین دستوپنجه نرم میکرد.
اما بحران فقط شخصی نبود. روسیهی دههی ۱۸۶۰ پر بود از بحث دربارهی علم، عقل و پیشرفت. چرنیشفسکی در رمان «چه باید کرد؟» (که آن را در زندان نوشت) رؤیای جامعهای کاملاً عقلانی را تصویر کرده بود، با نماد «کاخ بلورین»: بنایی شفاف و بینقص که انسان در آن خوشبخت میشود.
مرد زیرزمینی را میتوان پاسخ ادبی داستایفسکی به همین رؤیا دانست. او با این تصور میجنگد که انسان موجودی منطقی است و میشود رفتارش را محاسبه کرد؛ چون میگوید انسان ممکن است دقیقاً برخلاف منفعت خودش عمل کند، حتی به کاخ بلورین «زبان درازی کند» یا از روی لج آن را خراب کند، فقط برای اینکه ثابت کند هنوز آزاد است.
«زیرزمین» فقط اتاق تاریک یک کارمند منزوی نیست؛ تصویر انسانی است که آنقدر در آگاهی، کینه و تحلیل خودش فرو رفته که از زندگی واقعی جدا شده. او خودش را میشناسد، اما نمیتواند تغییرش بدهد.
#داستایفسکی
اما بحران فقط شخصی نبود. روسیهی دههی ۱۸۶۰ پر بود از بحث دربارهی علم، عقل و پیشرفت. چرنیشفسکی در رمان «چه باید کرد؟» (که آن را در زندان نوشت) رؤیای جامعهای کاملاً عقلانی را تصویر کرده بود، با نماد «کاخ بلورین»: بنایی شفاف و بینقص که انسان در آن خوشبخت میشود.
مرد زیرزمینی را میتوان پاسخ ادبی داستایفسکی به همین رؤیا دانست. او با این تصور میجنگد که انسان موجودی منطقی است و میشود رفتارش را محاسبه کرد؛ چون میگوید انسان ممکن است دقیقاً برخلاف منفعت خودش عمل کند، حتی به کاخ بلورین «زبان درازی کند» یا از روی لج آن را خراب کند، فقط برای اینکه ثابت کند هنوز آزاد است.
«زیرزمین» فقط اتاق تاریک یک کارمند منزوی نیست؛ تصویر انسانی است که آنقدر در آگاهی، کینه و تحلیل خودش فرو رفته که از زندگی واقعی جدا شده. او خودش را میشناسد، اما نمیتواند تغییرش بدهد.
#داستایفسکی
❤3👍2🙏1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ما همه خواهیم مرد، همهی ما.
عجب سیرکی!
همین به تنهایی باید کافی باشد تا همدیگر را دوست داشته باشیم. ولی اینطور نیست.
ما در برابر مسائل بی اهمیت زندگی وحشتزده و ویران میشویم.
ما در هیچ و پوچِ زندگی غرق شدهایم....
عجب سیرکی!
همین به تنهایی باید کافی باشد تا همدیگر را دوست داشته باشیم. ولی اینطور نیست.
ما در برابر مسائل بی اهمیت زندگی وحشتزده و ویران میشویم.
ما در هیچ و پوچِ زندگی غرق شدهایم....
چارلز بوکوفسکی
👏6👍3❤2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
📚 «جان شیفته»؛ رمانی از رومن رولان
داستان زندگی زنی به نام «آنِت ریویر» که در مسیر زندگی، با عشق، تنهایی، انتخاب، شکست و فراز و نشیبهای زیادی روبهرو میشود؛ اما آنچه در تمام این مسیر پررنگ است، تلاش او برای حفظ آزادی و استقلال روح و اندیشهاش است.
رومن رولان در این اثر، فقط یک داستان عاشقانه روایت نمیکند؛ بلکه از زندگی، انسان، عشق و جستوجوی معنا میگوید.
«جان شیفته» از آن کتابهایی است که شاید با خواندنش، بخشی از خودمان را در میان صفحاتش پیدا کنیم. 🌱📖
#جان_شیفته #رومن_رولان
داستان زندگی زنی به نام «آنِت ریویر» که در مسیر زندگی، با عشق، تنهایی، انتخاب، شکست و فراز و نشیبهای زیادی روبهرو میشود؛ اما آنچه در تمام این مسیر پررنگ است، تلاش او برای حفظ آزادی و استقلال روح و اندیشهاش است.
رومن رولان در این اثر، فقط یک داستان عاشقانه روایت نمیکند؛ بلکه از زندگی، انسان، عشق و جستوجوی معنا میگوید.
«جان شیفته» از آن کتابهایی است که شاید با خواندنش، بخشی از خودمان را در میان صفحاتش پیدا کنیم. 🌱📖
#جان_شیفته #رومن_رولان
👏1😍1
بزرگترین مزیت کمونیسم این است که به احساسات متوسل میشود. برابری، انصاف و جهانی بدون رنج را وعده میدهد، آرمانهایی چنان اغواکننده که حامیانش میتوانند نیات خوب را با نتایج خوب اشتباه بگیرند.
سرمایهداری وعدهای کمتر رمانتیک میدهد: آزادی، فرصت و رفاه از طریق مبادله داوطلبانه، مسئولیت فردی و حق حفظ آنچه بهدست میآورید.
کمونیسم میخواهد بر اساس آنچه وعده میدهد قضاوت شود. سرمایهداری میخواهد بر اساس آنچه تولید میکند قضاوت شود.
و در همین جا طنز ماجرا نهفته است: سرمایهداری باید دائماً از نقصهای خود دفاع کند، در حالی که کمونیسم اغلب بهخاطر شکستهایش توجیه میشود.
یکی مسئول واقعیت شناخته میشود. دیگری بهعنوان یک آرمان مورد دفاع قرار میگیرد.
سرمایهداری وعدهای کمتر رمانتیک میدهد: آزادی، فرصت و رفاه از طریق مبادله داوطلبانه، مسئولیت فردی و حق حفظ آنچه بهدست میآورید.
کمونیسم میخواهد بر اساس آنچه وعده میدهد قضاوت شود. سرمایهداری میخواهد بر اساس آنچه تولید میکند قضاوت شود.
و در همین جا طنز ماجرا نهفته است: سرمایهداری باید دائماً از نقصهای خود دفاع کند، در حالی که کمونیسم اغلب بهخاطر شکستهایش توجیه میشود.
یکی مسئول واقعیت شناخته میشود. دیگری بهعنوان یک آرمان مورد دفاع قرار میگیرد.
👍1