با تو می گویم:
من واقعاً مطمئن نیستم که وجودی خالص باشم؛ من همهی نویسندگانی هستم که از آنان چیزی خواندهام. (خورخه لوئیس بورخس)
خودشناسی و سبک زندگی
سعادت چیست؟
محمدامین مروتی
واژه Eudaimonia از دو بخش eu به معنای "خوب" یا "نیک" و daimon به معنای "روح" یا "سرنوشت" تشکیل شده است. این واژه یونانی در فلسفه باستان برای توصیف حالت نیکبختی و زندگی در هماهنگی با فضایل و سرنوشت نیک به کار میرفت.
سعادت یا Eudaimonia مفهومی در فلسفه اخلاقی است که به حالت شکوفایی و تحقق کامل ظرفیتهای انسانی اشاره دارد. این مفهوم که اغلب به عنوان "خوشبختی" یا "زندگی خوب" ترجمه میشود، فراتر از لذتهای زودگذر است و به وضعیت پایدار و عمیق رضایت از زندگی که با فضیلت، خردمندی، و انجام کارهای درست همراه است، اشاره دارد. در فلسفه ارسطویی، سعادت به معنای زندگی کردن بر اساس فضایل و عقلانیت است و هدف نهایی زندگی انسان تلقی میشود.
سقراط نخستین کسی بود که بهطور جدی مفهوم سعادت را به عنوان هدف نهایی زندگی انسانی مطرح کرد. او معتقد بود که سعادت واقعی از طریق شناخت خود و زندگی بر اساس فضایل حاصل میشود.
ارسطو در کتاب "اخلاق نیکوماخوس" استدلال کرد که سعادت به معنای زندگی بر اساس فضیلت است.
از دیدگاه آکویناس، سعادت نهایی انسانها در نزدیکی به خداوند و انجام اعمال مطابق با اراده الهی بود.
در دوران مدرن، جان استوارت میل معتقد بود که خوشبختی به معنای بیشترین لذت و کمترین درد برای بیشترین تعداد است و این لذت نه تنها شامل لذتهای جسمانی بلکه شامل لذتهای معنوی و عقلانی نیز میشود.
علاوه بر این، مفهوم سعادت در مباحث فلسفه سیاسی و نظریه عدالت نیز مطرح است. فیلسوفانی مانند آمارتیا سن و مارتا نوسبام از این مفهوم برای توسعه نظریات خود درباره قابلیتهای انسانی و رفاه استفاده کردهاند. آنها استدلال میکنند که جوامع باید به گونهای سازماندهی شوند که به افراد امکان تحقق کامل ظرفیتها و دسترسی به زندگی خوب و معنادار را بدهند. در این چارچوب، سعادت بهعنوان معیاری برای ارزیابی عدالت اجتماعی و رفاه عمومی به کار میرود.
با تو می گویم:
قوانین انسانهای کوچک را کنترل می کنند و اخلاقیات انسانهای بزرگ را. (مارک تواین)
آیه هفته:ستمگری
…وَخابَ كُلُّ جَبّارٍ عَنيدٍ : و (سرانجام) هر گردنکش منحرفی نومید و نابود شد. (ابراهیم/۱۵)
شعر هفته: امید
ای خزانهای خزنده در عروق سبز باغ
کاینچنین سرسبزی ما پایکوبان شماست
از تبارِ دیگریم و از بهارِ دیگریم
میشویم آغاز از آنجایی
که پایانِ شماست (شفیعیکدکنی)
کلام هفته: خودشیفتگی
بسیار دم زدن از خویش راهیست برایِ نهفتنِ خویش. (فریدریش_نیچه / فراسوی نیک و بد)
داستانک:سخن
آرتور شوپنهاور،در رستوران وقتی پشت میز می نشست،همیشه یک سکه ی طلا روی آن می گذاشت و چون ناهارش تمام می شد،دوباره آن سکه را در جیب می نهاد.یکبار پیشخدمتی از او پرسید:"آقای شوپنهاور،ممکن است بفرمایید چرا چنین می کنید؟"شوپنهاور جواب داد:"با خودم شرط بسته ام،اولین روزی که در این رستوران،مشتری ها در باب مطلبی غیر از اسب و سگ و مسائل جنسی،صحبت کنند،آن سکه را به صندوق اعانه ی فقرا بیندازم!" (ماجراهای جاودان در فلسفه هنری توماس و دانالی توماس_برگردان احمد شهسا)
طنز هفته:دزدی
زنی پسر کوچکی داشت که زیاد دزدی می کرد، به سفارش نزدیکان او را نزد شیخی بردند. شیخ برایش دعایی نوشت و فرمود:
آن را به کتفش ببندید او دیگر هرگز دزدی نمی کند.
هنگامی که به خانه باز می گشتند پسر در راه عقب مانده بود!؟
مادرش از او خواست سریعتر راه برود و به او برسد.
پسر گفت: مادر نعلین های شیخ بزرگ است و نمی توانم با آن به درستی راه بروم...!
معرفی فیلم جاده انقلابی(2008)
جاده انقلابی (Revolutionary Road) نام فیلمی به کارگردانی سام است.
این فیلم نامزد جایزه اسکار برای بهترین هنرپیشه نقش دوم مرد و برنده جایزه گلدن گلوب برای بهترین هنرپیشه زن فیلم درام شده است.
داستان در سال ۱۹۵۵ می گذرد. فرانک ویلر(دی کاپریو) و اپریل (کیت وینسلت) دو فرزند هستند و زندگی به ظاهر خوبی دارند. اما کم کم احساس روزمرگی و تکرار و ملالت زندگیشان را متاثر می سازد. فرانک از شغل اش ناراضی است و ايپريل که بازيگر تئاتر است به شدت دچار افسردگی است. تصمیم می گیرند با رفتن به پاریس از این زندگی کسل کننده فرار کنند. اما موقعیت شغلی مرد بهتر می شود و مخالف سفر می شود.
يکی از شخصيت های فيلم، جان گيوينگز با بازی درخشان مايکل شانن، ديوانه ای حقيقت گوست. جان از تصميم انقلابی آنها برای رفتن و دل کندن از آن محيط کسالت آور، به وجد می آيد. به نظر او فرانک و ايپريل تنها انقلابیون ساکن در خيابان انقلابی اند.
وقتی که پی می برد آنها ديگر قصد رفتن به پاريس را ندارند آنها را به باد سرزنش می گيرد.
راه انقلابی بيانيه ای عليه فدا کردن فرديت آدم ها برای حفظ خانواده به هر قيمت است.
گفتار ادبی
نادر نادرپور (1378-1308)
محمدامین مروتی
خانواده:
نادرپور از نوادگان نادر شاه افشار بود و نام خانوادگیش از همین جا آمده است. در خانواده ای اهل هنر و فرهنگ در کرمان به دنیا آمد. مادرش هم اهل موسیقی بود.
دو بار ازدواج کرد. فروغ فرخزاد، نخست اشعارش را برای نادرپور می خواند. دوستی و آشنایی نادرپور با فروغ فرخزاد بر زندگی خانوادگیش با شهلا ملک پور و جدا شدن از وی تاثیر بدی داشت. نادرپور سپس با ژاله بصیری ازدواج کرد.
در سال ۱۳۳۱ پس از دریافت لیسانس از دانشگاه سوربن پاریس در رشته زبان و ادبیات فرانسه به تهران بازگشت. پس از انقلاب از ایران رفت و در فرانسه ساکن شد و به شدت دچار غم غربت شد.
سیاست:
در حوزه سیاست، مانند شاملو مدت کوتاهی پان ایرانیست بود. سپس به حزب توده گروید. نهایتا با آل احمد از نیروی سومِ خلیل ملکی سردرآورد. پس از کودتای 28 مرداد به ندرت گِرد سیاست می گشت ولی بعد از انقلاب دوباره در غربت گرفتار سیاست شد. نادرپور در سال ۱۳۴۶ در تأسیس کانون نویسندگان ایران نقش داشت.
سبک شعری:
نادرپور به شدت مورد حمایت خانلری بود و در مجلة سخن از شعر "نوقدمایی" سخن می گفت که تمایلی مثبت و معتدل به نوآوری های نیما بود. مانند توللی، غالب اشعارش را در قالب چارپاره های به هم پیوسته با قوافی مختلف می سرود. بدین ترتیب شاهد پیدایش "مکتب سخن" توسط او و خانلری و توللی هستیم. در عین حال نادرپور در همراهی با نیما از عدم تساوی سطرهای شعر و کاستن از تعداد قافیه و استفاده از آن ها در پایان بندها دفاع می کرد.
نادرپور شاعر برتر دهة سی بود و این علاوه بر حمایت های حزبی، به واسطة زبان ساده، روان و روایی او بود که با توده مردم به راحتی ارتباط برقرار می کرد.
او در کنار سپهری، تصویر پرداز ترین شاعران معاصرند.
آثارش:
چشمها و دستها (صفیعلیشاه ۱۳۳۳)، دختر جام (نیل ۱۳۳۴)، شعر انگور (نیل ۱۳۳۷)، سرمه خورشید (تهران ۱۳۳۹)، اشعار برگزیده (جیبی ۱۳۴۲)، برگزیده اشعار (بامداد ۱۳۴۹)، گیاه و سنگ نه، آتش (مروارید ۱۳۵۰)، از آسمان تا ریسمان (مروارید )، سال 59 مجموعه های " گیاه و سنگ نه آتش" و"شام بازپسین" را در پاریس به چاپ رساند. سال 63 "شعر خون و خاکستر" و سال75 "زمین و زمان" که سیمین بهبهانی آن را شاهکار او تلقی می کرد.
در باب زندگی خودش:
خود را به شمعی تشبیه می کند که کوله باری سنگین از اشک بر دوش دارد:
سیمای من،سیمای آن شمع غریبی است/کز اشک باری می کشد بر گرده ی خویش/من نیز چون او در سراشیب زوالم / …… (آیینه ی دق/سرمه ی خورشید)
آسمان حسود بود و چشم بخت من/چون ستارگان چشم تو دمید و مرد/ ….، ( چشم بخت/شعر انگور)
حدیثم را کسی نشنید نشنید/ درونم را کسی نشناخت نشناخت/ بر این چنگی که نام زندگی داشت/ سرودم را کسی ننواخت، ننواخت ( بیگانه )
مرگ اندیشی:
در باب مرگ می سراید:
اگر روزی کسی از من بپرسد / که دیگر قصدت از این زندگی چیست ؟ / بدو گویم که چون می ترسم از مرگ / مرا راهی به غیر از زندگی نیست ( بیگانه/دختر جام )
او خودکشی به سبک کژدم را می پسندد و می گوید:
… / هر چه سر بر در و دیوار زمان کوبی/ راه زین دایره ی تنگ به بیرون نتوانی برد/ بهتر آن است که از وحشت بیداری/ دم انباشته از زهر ملالت را / ناگهان بر تن خویش فرود آری/ تا تو را خواب خدایانه فرا گیرد ...... (عقرب و عقربک/ زمین و زمان )
غم غربت:
در این باب می گوید:
من آن درخت زمستانی، بر آستان بهارانم
که جز به طعنه نمیخندد، شکوفه بر تن عریانم
زنوشخند سحرگاهان، خبر چگونه توانم داشت؟
منی که در شب بیپایان، گواه گریه بارانم
شکوه سبز بهاران را، براین کرانه نخواهم دید
که رنگ زرد خزان دارد، همیشه خاطر ویرانم ...
کجاست باد سحرگاهان، که در صفای پس از باران
کند به یاد تو ، ای ایران، به بوی خاک تو مهمانم
با تو می گویم: اشتباهات
با اون قسمت از خودت که اشتباه میکنه مهربون تر باش! اون درحال یاد گرفتنه…گاهی وقتا خیلی ها رو میبخشی جز خودت!
یادت باشه اشتباه کردن جزئی از زندگیه؛ اگه اشتباه کردن نبود ما هیچ وقت از کودکی تا الان بزرگ نمیشدیم و رشد نمیکردیم.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
حمایت زنبورها از یکدیگر
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
گفتار دینی
وظیفه ی قلب در قرآن
قلب در قرآن مرکز ادراک و معادل مغز است و این وفق علم آن روزگار بوده است. ارسطو معتقد بود قلب مدرک ادراک و مغز سیتم خنک کننده بدن و گردش خون است و این اعتقاد تا روزگار اسلامی پابرجا بود. یونان در گذشته مرکز علوم بود. کما این که هیئت و نجوم بطلمیوسی و طب جالینوسی، گفتمان مسلط زمان بود و خدا به متعارف ترین و آشنا ترین زبان با مردم سخن می گوید که آن را بفهمند و بپذیرند. قرآن قصد آموزش علوم را ندارد؛ بلکه قصد ابلاغ مفاهیم توحیدی و اخلاقی را در دایره و حوصله ی مخاطبانش دارد.
دو دلیل از قرآن برای این مدعا که قلب در قرآن مرکز ادراک است، وجود دارد:
دلیل اول این که تعقل به قلب نسبت داده می شود. دلیل دوم این که هرگز تعقل به مغز نسبت داده نمی شود. این همه تشویق به تعقل که در قرآن هست، حتی یک بار به مغز نسبت داده نمی شود و همیشه به قلب نسبت داده شده است.
قرآن می فرماید : ولهم قلوب و لا یفقهون بها". ممکن است بگویی تفقه غیر از تعقل است. اما چنین نیست. زیرا در جاهایی می فرماید: "لهم قلوب و لا یعقلون بها". از این جا ثابت می شود تعقل و تفقه در قاموس قرآن یک چیز است.