کانال محمد امین مروتی
1.73K subscribers
1.97K photos
1.66K videos
142 files
2.91K links
Download Telegram
گفتار ادبی


نادر نادرپور (1378-1308)

محمدامین مروتی



خانواده:
نادرپور از نوادگان نادر شاه افشار بود و نام خانوادگیش از همین جا آمده است. در خانواده ای اهل هنر و فرهنگ در کرمان به دنیا آمد. مادرش هم اهل موسیقی بود.
دو بار ازدواج کرد. فروغ فرخزاد، نخست اشعارش را برای نادرپور می خواند. دوستی و آشنایی نادرپور با فروغ فرخزاد بر زندگی خانوادگیش با شهلا ملک پور و جدا شدن از وی تاثیر بدی داشت. نادرپور سپس با ژاله بصیری ازدواج کرد.
در سال ۱۳۳۱ پس از دریافت لیسانس از دانشگاه سوربن پاریس در رشته زبان و ادبیات فرانسه به تهران بازگشت. پس از انقلاب از ایران رفت و در فرانسه ساکن شد و به شدت دچار غم غربت شد.

سیاست:
در حوزه سیاست، مانند شاملو مدت کوتاهی پان ایرانیست بود. سپس به حزب توده گروید. نهایتا با آل احمد از نیروی سومِ خلیل ملکی سردرآورد. پس از کودتای 28 مرداد به ندرت گِرد سیاست می گشت ولی بعد از انقلاب دوباره در غربت گرفتار سیاست شد. نادرپور در سال ۱۳۴۶ در تأسیس کانون نویسندگان ایران نقش داشت.

سبک شعری:
نادرپور به شدت مورد حمایت خانلری بود و در مجلة سخن از شعر "نوقدمایی" سخن می گفت که تمایلی مثبت و معتدل به نوآوری های نیما بود. مانند توللی، غالب اشعارش را در قالب چارپاره های به هم پیوسته با قوافی مختلف می سرود. بدین ترتیب شاهد پیدایش "مکتب سخن" توسط او و خانلری و توللی هستیم. در عین حال نادرپور در همراهی با نیما از عدم تساوی سطرهای شعر و کاستن از تعداد قافیه و استفاده از آن ها در پایان بندها دفاع می کرد.
نادرپور شاعر برتر دهة سی بود و این علاوه بر حمایت های حزبی، به واسطة زبان ساده، روان و روایی او بود که با توده مردم به راحتی ارتباط برقرار می کرد.

او در کنار سپهری، تصویر پرداز ترین شاعران معاصرند.

آثارش:
چشم‌ها و دست‌ها (صفی‌علیشاه ۱۳۳۳)، دختر جام (نیل ۱۳۳۴)، شعر انگور (نیل ۱۳۳۷)، سرمه خورشید (تهران ۱۳۳۹)، اشعار برگزیده (جیبی ۱۳۴۲)، برگزیده اشعار (بامداد ۱۳۴۹)، گیاه و سنگ نه، آتش (مروارید ۱۳۵۰)، از آسمان تا ریسمان (مروارید )، سال 59 مجموعه های " گیاه و سنگ نه آتش" و"شام بازپسین" را در پاریس به چاپ رساند. سال 63 "شعر خون و خاکستر" و سال75 "زمین و زمان" که سیمین بهبهانی آن را شاهکار او تلقی می کرد.

در باب زندگی خودش:
خود را به شمعی تشبیه می کند که کوله باری سنگین از اشک بر دوش دارد:
سیمای من،سیمای آن شمع غریبی است/کز اشک باری می کشد بر گرده ی خویش/من نیز چون او در سراشیب زوالم / …… (آیینه ی دق/سرمه ی خورشید)
آسمان حسود بود و چشم بخت من/چون ستارگان چشم تو دمید و مرد/ ….، ( چشم بخت/شعر انگور)

حدیثم را کسی نشنید نشنید/ درونم را کسی نشناخت نشناخت/ بر این چنگی که نام زندگی داشت/ سرودم را کسی ننواخت، ننواخت ( بیگانه )

مرگ اندیشی:
در باب مرگ می سراید:
اگر روزی کسی از من بپرسد / که دیگر قصدت از این زندگی چیست ؟ / بدو گویم که چون می ترسم از مرگ / مرا راهی به غیر از زندگی نیست ( بیگانه/دختر جام )

او خودکشی به سبک کژدم را می پسندد و می گوید:
… / هر چه سر بر در و دیوار زمان کوبی/ راه زین دایره ی تنگ به بیرون نتوانی برد/ بهتر آن است که از وحشت بیداری/ دم انباشته از زهر ملالت را / ناگهان بر تن خویش فرود آری/ تا تو را خواب خدایانه فرا گیرد ...... (عقرب و عقربک/ زمین و زمان )

غم غربت:
در این باب می گوید:
من آن درخت زمستانی، بر آستان بهارانم
که جز به طعنه نمی‌خندد، شکوفه بر تن عریانم
زنوش‌خند سحرگاهان، خبر چگونه توانم داشت؟
منی که در شب بی‌پایان، گواه گریه بارانم
شکوه سبز بهاران را، براین کرانه نخواهم دید
که رنگ زرد خزان دارد، همیشه خاطر ویرانم ...
کجاست باد سحرگاهان، که در صفای پس از باران
کند به یاد تو ، ای ایران، به بوی خاک تو مهمانم
با تو می گویم: اشتباهات

با اون قسمت از خودت که اشتباه میکنه مهربون تر باش! اون درحال یاد گرفتنه…گاهی وقتا خیلی ها رو میبخشی جز خودت!
یادت باشه اشتباه کردن جزئی از زندگیه؛ اگه اشتباه کردن نبود ما هیچ وقت از کودکی تا الان بزرگ نمیشدیم و رشد نمیکردیم.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
هر آن کو که گردد به گرد دروغ
ستم کاره خوانیمش و بی فروغ

شاهنامه‌خوانی جناب میلاد صادقی از دبیران ادبیات استان چهارمحالِ بختیاری در کلاس درس

بیش باد چنین معلمان فرزانه‌ای

- کانال ادبی
ویـر


@vir486
گفتار دینی


وظیفه ی قلب در قرآن


قلب در قرآن مرکز ادراک و معادل مغز است و این وفق علم آن روزگار بوده است. ارسطو معتقد بود قلب مدرک ادراک و مغز سیتم خنک کننده بدن و گردش خون است و این اعتقاد تا روزگار اسلامی پابرجا بود. یونان در گذشته مرکز علوم بود. کما این که هیئت و نجوم بطلمیوسی و طب جالینوسی، گفتمان مسلط زمان بود و خدا به متعارف ترین و آشنا ترین زبان با مردم سخن می گوید که آن را بفهمند و بپذیرند. قرآن قصد آموزش علوم را ندارد؛ بلکه قصد ابلاغ مفاهیم توحیدی و اخلاقی را در دایره و حوصله ی مخاطبانش دارد.
دو دلیل از قرآن برای این مدعا که قلب در قرآن مرکز ادراک است، وجود دارد:
دلیل اول این که تعقل به قلب نسبت داده می شود. دلیل دوم این که هرگز تعقل به مغز نسبت داده نمی شود. این همه تشویق به تعقل که در قرآن هست، حتی یک بار به مغز نسبت داده نمی شود و همیشه به قلب نسبت داده شده است.
قرآن می فرماید : ولهم قلوب و لا یفقهون بها". ممکن است بگویی تفقه غیر از تعقل است. اما چنین نیست. زیرا در جاهایی می فرماید: "لهم قلوب و لا یعقلون بها". از این جا ثابت می شود تعقل و تفقه در قاموس قرآن یک چیز است.
با تو می گویم:

زني از یک ﺣﻘﻮقدان ﭘﺮﺳﯿﺪ: تا کی می خواهید ﺑﻪ ﻣﺮدان اﺟﺎزه ﺑﺪهید زن دوم ﺑﮕﯿﺮند؟
ﺣﻘﻮقدان جواب داد: تا زﻣﺎﻧﯽ ﮐﻪ زﻧﻬﺎ ﯾﺎد ﺑﮕﯿﺮند زن دوم ﻫﯿﭻ ﻣﺮدی نشوند.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
چهارگروهِ
خداناباور، مسیحی، یهودی و مسلمان؛
براساس اعتقاداتشان به سوالاتی پاسخ می‌دهند.
@Tafakkor
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
به یاد زنده یاد استاد شجریان

چنان مستم، چنان مستم، چنان مستم من امشب
که از چنبر، برون جستم، برون جستم من امشب
چنان مستم، چنان مستم، چنان مستم من امشب
که از چنبر، برون جستم، برون جستم من امشب
چنان چیزی، چنان چیزی، که در خاطر نیاید
چنان چیزی، چنان چیزی، که در خاطر نیاید.....

‎‌‌ @delnavazankh
گفتار اجتماعی


روز و روزگار امیر عباس هویدا

محمدامین مروتی


هویدا (1298-1358) در خانواده ای روشنفکر زاده شد. به اقتضای دیپلمات بودن پدر، تحصیلاتش را در مدرسه فرانسوی بیروت به انجام رساند. به فرانسوی و عربی و سپس انگلیسی مسلط شد. حتی فرانسوی را از فارسی بهتر صحبت می کرد.
علاقمند به روشنفکری فرانسوی و اهل مطالعه بود. با صادق هدایت دوست بود. روشنفکری که با حکومت همکاری می کرد و همین همکاری باعث شد آل احمد و گلستان و شاملو با او در افتادند. گلستان یک بار به او گفته بود "تو روحت را به شیطان فروخته ای" و او دم نزده بود. پیش از هویدا کسانی مانند خلیل ملکی همراهی با حکومت برای پیش بردن اصلاحات را جایز شمرده بودند اما این کار برای امثال گلستان و آل احمد، تابو و خط قرمز بود.
دوستی او یا حسنعلی منصور پایش را به سیاست باز کرد. منصور معتقد بود که شاه باید سلطنت کند نه حکومت و بر سر همین موضوع درگیری هایی با اسدالله علم داشت. به همین دلیل شاه از ترور او توسط فداییان اسلام ناراحت نشد و در سال 43 نخست وزیری را به هویدا پیشنهاد کرد. پیش از آن هویدا وزیر دارایی کابینه منصور بود. با هم "کانون مترقی" را بنیاد نهادند که بعدها تبدیل به "حزب ایران نوین" شد.
هویدا معتقد بود برای اصلاحات باید با حکومت همراه شد اما به تدریج به یک پادوی انجام اوامر ملوکانه تبدیل شد و به دلیل همین فرمان پذیری به مدت سیزده سال تا مرداد 56 در قدرت ماند.
تا سال 50 هویدا کماکان آرمانهای خود را داشت. ایران رشد اقتصادی 11 درصد و تورم 4 در صد را تجربه کرد. اما از آن به بعد که مصادف با افزایش انفجاری قیمت نفت بود، اعلیحضرت، عملاً وظایف کابینه را هم به عهده گرفت به گونه ای که هویدا می گفت نخست وزیر شاه است و من یکی از وزرای شاه هستم. مع هذا در سمت خود ماند.
خوی فرمان پذیری هویدا نسبت به زنش لیلا امامی هم وجود داشت. در سال 45 با او ازدواج کرد و درسال 50 از او جدا شد. وی پیشنهاد شاه برای سفارت بلژیک را نپذیرفت و عملاً خود را به حکومت برآمده از انقلاب تسلیم کرد در حالی که می توانست مانند سایرین جان از مهلکه به در برد.
شاه علیرغم توصیه اقتصاددانان ریخت و پاش دلارهای نفتی را آغاز کرد که به افزایش نقدینگی و تورم و نارضایتی مردم انجامید. سازمان برنامه و بودجه را تعطیل کرد به این بهانه که عده ای مارکسیست آمریکایی آنجا هستند. سازمان برنامه، با محاسبات اقتصادی در بهار 56 انقلاب ایران را پیش بینی کرده بود. شاه گفته بود 34 سال ایران را بدون کارشناس اداره کرده ام. از این به بعد هم می کنم.
در سال 53 حزب رستاخیز را جایگزین حزب مردم و ایران نوین کرد. ایده ی حزبی واحد با دوشاخه لیبرال و محافظه کار در درون خود ایده ساموئل هانتینگتون بود که شاه از آن متاثر شد ولی در عمل این حزب هم وسیله اجرای منویات ملوکانه شد و کاریکاتوری شد از آن چه مورد نظر هانتینگتون بود.
منوچهر آزمون که از توده ای های سابق بود به شاه پیشنهاد کرده بود که خود رهبری انقلاب را به عهده بگیرد و به اصلاح امور بپردازد. شاه در عمل همین رویه را پیش گرفت هر چند خود می گفت داریم به تابوت خود میخ می کوبیم. هم به تابوت خود و نظام سلطنتی و هم بر تابوت نخست وزیر مطیع و سیزده ساله اش.

هویدا قربانی سیستمی شد که خود نیز-ولو نه با رضایت قلبی- جزئی از آن شده بود.

منبع:
اندیشه پویا شماره 92 مهر 1403

23 مهر 1403
با تو می گویم:

وقتی کوچک بودم فکر می‌کردم آدم‌ها چقدر بزرگند و ترس برم می داشت. بزرگ که شدم دیدم بعضی آدما چقدر کوچکند و بیشتر ترسیدم. (آلفرد هیچکاک)
گفتار عرفانی


شرح غزل شمارهٔ ۱۳۹۳ مولانا
مفتعلن مفتعلن مفتعلن مفتعلن (رجز مثمن مطوی)

محمدامین مروتی


شاید هیچیک از غزل های مولانا به اندازه غزل 1393 ماجرای مواجهه شمس با او و تاثیر شگرف و شگفت او را در مولانا به این خوبی و زیبایی بیان نکرده باشند. مولانا در این غزل با کلمات زنده و گویا و ملموس، از احوال و دگرگونی خود در برابر شمس سخن می گوید. تعبیر مولانا از این تحول این است که پیش از آشنایی با شمس من مرده بودم و الآن زنده شده ام و تولدی نو یافته ام و معنای شادی و خنده ی واقعی را الآن می فهمم. همه این دگرگونی ناشی از عاشق شدن من است و دولت عشق. یعنی سعادت ناشی از عشق و عاشقی و این سعادتی است که برغم سعادت های دنیوی، زائل نمی شود:
مرده بُدم، زنده شدم،گریه بُدم، خنده شدم
دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم

چشم و دل عاشق سیر است، یعنی تعلق مادی ندارد. همینطور شجاع و نورانی است. عشق انسان را همچون شیر شجاع و پاکباز و همچون سیاره زهره، نورانی می کند:
دیده‌یِ سیر است مرا، جان دلیر است مرا
زَهره‌یِ شیر است مرا زُهره تابنده شدم

وجه مشترک عاشق و دیوانه، فارغ بودن از عقل و محاسبات عقلی است. مولانا می گوید شمس به من گفت تا دیوانه نشوی، لیاقت همنشینی با مرا نداری. لذا من هم زنجیر عشق را به دست و پای خود بستم:
گفت که دیوانه نه‌ای، لایق این خانه نه‌ای
رفتم دیوانه شدم، سلسله بندنده شدم

شمس به مولانا سماع را آموخت. لازمه ی سماع عارفانه، سرمستی و ابراز شادی خود است. مولانا پیش از آن، به واسطه ی موقعیت و مقام اجتماعی اش، به عنوان فقیهی مشهور، اهل سماع و طرب نبود:
گفت که سرمست نه‌ای، رو که از این دست نه‌ای
رفتم و سرمست شدم، وز طرب آکنده شدم


فراتر از آن عاشق باید از نفسانیت و تعین خود مرده باشد تا بتواند عاشقانه برقصد و طرب نماید. مولانا به خواست شمع از خویشتن خویش فارغ شد و همین مرگ اختیاری او را تولدی جدید بخشید:
گفت که تو کُشته نه‌ای، در طرب آغشته نه‌ای
پیش رخ زنده‌کُنش کشته و افکنده شدم

لازمه دیگر عاشقی، دست برداشتن از زیرکی و عقل فلسفی و خیال پردازی های فیلسوفانه است. مولانا می گوید به خواست شمس، عقل فلسفی را کنار نهادم و نادان شدم و مثل عاشقان جوان، دست پاچه شدم و دیگر مقید قضاوت دیگران نبودم:
گفت که تو زیرککی، مست خیالی و شکی
گول شدم، هول شدم، وز همه بَرکنده شدم

شمس به مولانا می گوید تو حشم و خدم و احترام بسیار داری و همه رو سوی تو دارند که شمع انجمن و قبله جمع هستی. مولانا در پاسخ می گوید دیگر به شمع بودن و به جمع کردن مرید اهمیت نمی دهم تا مثل دود همان شمع، پراکنده و گم شوم. یعنی تعین خود را به عنوان مرکز توجه دیگران از دست بدهم:
گفت که تو شمع شدی قبله این جمع شدی
جمع نیَم شمع نیَم دود پراکنده شدم

شمس می گوید تو اگر ادعای شیخی و رهبری داشته باشی، لیلاقت همنشینی با مرا نداری. مولانا می گوید نه شیخم و نه پیشرو. هر چه تو بگویی، همان خواهم شد:
گفت که شیخی و سَری، پیش‌رو و راهبری
شیخ نیم، پیش نیم، امر تو را بنده شدم

شمس می گوید تو بال و پر خودت را داری که بال و پر شیخی و رهبری است و تا این بال و پر را داشته باشی، از بال و پر عشق خبری نیست. مولانا می گوید همه را به خاطر بال و پر تو رها می کنم:
گفت که با بال و پری، من پر و بالت ندهم
در هوس بال و پرش، بی‌پر و پرکنده شدم

سعادت جدیدی به من رو کرده بود که نیاز نبود خود را به زحمت اندازم و من به طرف آن بروم بلکه او بود که به طرف من می آمد. منظور این است که عشق دوسویه است و معشوق هم به طرف عاشق می آید:
گفت مرا دولت نو، راه مرو، رنجه مشو
زانک من از لطف و کرم، سوی تو آینده شدم

این عشق قدیمی به من مولانا گفت دیگر از بر من مرو و بر درم ساکن شو. من نیز چنین کردم:
گفت مرا عشق کهُن، از بر ما نَقل مکن
گفتم آری، نکنم ساکن و باشنده شدم

مولانا خطاب به شمس می گوید تو خورشید و منبع نوری و من سایه بیدی بیش نیستم که بر سرم می تابی. سایه ای که به زمین چسبیده و در عین حال از عشق به تو در سوز و گداز است:
چشمه خورشید توی، سایه‌گه بید منم
چونک زدی بر سر من، پست و گدازنده شدم

حاصل این تابش، آن بود که دلم روشن و گشوده شد. گویی لباس کهنه و پاره را با لباسی نو و گرانبها، جایگزین کردم:
تابش جان یافت دلم، وا شد و بشکافت دلم
اطلس نو بافت دلم، دشمن این ژنده شدم

جانم به وقت سحر سرمست بود. گویی از بندگی به شاهی و خداوندی رسیدم:
صورت جان، وقت سحر، لاف همی‌زد ز بطر
بنده و خربنده بدم، شاه و خداونده شدم

مولانا در ابیات بعدی مراتب شکرگزاری و قدردانی خود را از این احوال تازه بیان می کند و می گوید ای شمس شیرین و شکرین، کسی که با تو همنشین شود، خود نیز شیرین می شود. همچون کاغذی که به شکر پیچیده شده باشد:
شُکر کند کاغذ تو از شَکر بی‌حدِ تو
کآمد او در بر من، با وی ماننده شدم 👇👇ادامه در پست بعدی👇👇
1
👆👆ادامه ی پست بالا👆👆 نسبت من به تو مانند خاک تیره ای است که از برکت چرخ خمیده ی گردون، نورانی شده باشد:
شکر کند خاک دژم، از فلک و چرخِ به خم،
کز نظر و گردش او، نورپذیرنده شدم

نه تنها من مولانا شاکرم بلکه فلک – که تو باشی- نیز از شاه و فرشته و کشور، یعنی از همه ی کائنات تشکر می کند که توانسته است مرا روشن و بخشنده کند. در اینجا مولانا می گوید نه تنها من از شمس شاکرم که شمس هم از روشن شدن من شاکر است که سخنان وی را به دیگران منتقل می کنم:
شکر کند چرخِ فلک، از مَلِک و مُلک و مَلَک
کز کرم و بخشش او، روشنِ بخشنده شدم

هر عارفی واقعی وقتی بدین مقام برسد و بر فراز فلک، نور بپراکند، طبیعتاً شکرگزار است:
شکر کند عارف حق، کز همه بردیم سَبَق
بر زبر هفت طبق، اختر رخشنده شدم

نورم از ستاره به ماه افزون گشت و از آن بیشتر، دویست برابر چرخ فلک بزرگ شدم. دیگر یوسف نیستم، بلکه یوسف ها را به دنیا می آورم:
زهره بدم، ماه شدم، چرخ دو صد تاه شدم
یوسف بودم، ز کنون یوسف زاینده شدم

مولانا به شمس می گوید ای ماه مشهور، خنده ای که بر رویم زدی مرا چون گلستان، خندان کرده است:
از توام ای شهره قمر، در من و در خود بنگر
کز اثر خنده ی تو، گلشنِ خندنده شدم

تخلص مولانا، "خموش" است. در مقطع غزل به خود می گوید بیش از این از شمس تبریزی مگو. مانند مهره های شطرنج، خاموش و گویا و متحرک باشو. به برکت اینکه شاه این شطرنج یعنی شمس، به تو برکت بخشیده است:
باش چو شطرنج˚ روان، خامش و خود جمله زبان
کز رخ آن شاه جهان، فرخ و فرخنده شدم


30 مهر 1403
با تو می گویم:

باید قدر اشتباهاتمان را هم بدانیم. اشتباهات مان ما را به اینجا رسانده و جهان آموزگاری است که به ما درس می دهد. آینده ما ادامه گذشته ماست. اشتباه اگر به تجربه تبدیل شود، قدمی به جلو است و اگر نشود، تکرار فاجعه خواهد بود.
جسم يك زن،
همانند پيانو است!
و بيشتر مردان؛
نواختن نمی‌دانند!!

پيكرِ زنانه؛
كلمه است..
و بيشتر مردان
در زندگى‌شان،
يك كتاب هم،
نخوانده‌اند!!!

نزار قبانی