(گروه ارغنون برگزار میکند)
🟪 موضوع: صحبتی پیرامون کتاب "زیستن در روزگار سخت" نوشتهی "پِما چُدرون"
🟪 پژوهشگر مهمان: دکتر محمدامین مروتی
https://t.me/manfekrmikonan
🟪 🗓 زمان: سهشنبه ۱۵ آبان ۱۴۰۳
🟪 🕙 ساعت: ۱۰ شب
سپاسگزاریم. گروه ادمین ارغنون
https://t.me/+7mkGwlhWBV1kN2Y0
🟪 موضوع: صحبتی پیرامون کتاب "زیستن در روزگار سخت" نوشتهی "پِما چُدرون"
🟪 پژوهشگر مهمان: دکتر محمدامین مروتی
https://t.me/manfekrmikonan
🟪 🗓 زمان: سهشنبه ۱۵ آبان ۱۴۰۳
🟪 🕙 ساعت: ۱۰ شب
سپاسگزاریم. گروه ادمین ارغنون
https://t.me/+7mkGwlhWBV1kN2Y0
گفتار اجتماعی/ اقتصادی
معنای اقتصاد
محمدامین مروتی
واژه ی اقتصاد به معنی میانه روی و صرفه جویی است و صرفه جویی نیز یعنی طلب حداکثر صرفه و سود از حداقل منابع است.
اقتصاد علم تخصیص بهینه منابع است و اهمیت آن در این است که منابع محدود و ناکافی اند و هنر در این است که استفاده بهینه از این منابع اندک کرد. بنابراین اقتصاد هم علم است و هم هنر.
کشورهایی نظیر روسیه و سایر کشورهای نفت خیز خاورمیانه که منابع طبیعی فراوان از قبیل نفت و فلزات مختلف دارند، لزوماً اقتصاد قوی تری ندارند. اتفاقاً قدرتمندترین اقتصادهای جهان، غالباً فاقد منابع عظیم طبیعی بوده اند.
توماس ساول می گوید:
"نخستین درس اقتصاد کمبود است، بدان معنا که هیچ چیز به اندازه کافی برای رضایت همه کسانی که آن را می خواهند، وجود ندارد و اولین درس سیاست نیز نادیده گرفتن اولین درس اقتصاد است."
قیمت ها در بازار آزاد به سرمایه گذاران سیگنال های لازم را برای بهینه کردن سرمایه گذاری می دهند. قیمت، تب سنج بازار است. قیمت تابع عرضه و تقاضا و نیازهای جامعه است. بدون داشتن برآوردی صحیح از نیازهای مردم، سرمایه گذاری به خطا می رود و منجر به اتلاف منابع می شود.
مشکل اقتصاد متمرکز و دولتی این است که با تولید و قیمت های دستوری، از داشتن چنین سیگنال و علامتی خود را محروم می کند و تخصیص منابع از بالا و به شکل دستوری و کور انجام می شود. به همین دلیل میزس و هایک می گفتند اقتصاد متمرکز، راه به ترکستان می برد و قادر به تخصیص بهینه منابع نیست.
این درسی بود که کشورهایی چون چین و ویتنام از اتحاد شوروی و بلوک شرق گرفتند و برای به دست گرفتن نبض بازار از طریق قیمت های واقعی، به سوی بازار و رقابت آزاد روی آوردند و نام سیستم شان را "سوسیالیسم بازار" یا سوسیالیسم چینی گذاشتند و نبض ضعیف اقتصاد مائوئیستی در دوران دن شیائوپینگ، دوباره شروع به زدن کرد. سوسیالیسم همان قدرت دولتی متمرکز بود و بازار همان سیستم رقابت آزاد بود که مارکس بیشترین نقدها را بدان کرده بود.
8 آبان 1403
با تو می گویم:
درجهای وحشتناکتر و هولناکتر از «نفهمی» هم وجود دارد، و آن «بدفهمی» است. نفهمی را با آموزش میتوان درمان کرد، اما بدفهمی علاجناپذیر است. (الیور وندل)
گفتار عرفانی
شرح غزل شمارهٔ ۳۷
مفتعلن مفتعلن مفتعلن مفتعلن (رجز مثمن مطوی)
محمدامین مروتی
یار مرا، غار مرا، عشق جگرخوار مرا
یار تویی، غار تویی، خواجه نگهدار مرا
ابتدا فکر می کنیم موسیقی کلمات، بر معنا غالب آمده است و مولانا بیشتر می خواهد موسیقی درونی خود را بیرون بریزد. ترکیب کلمات در وهله ی اول بی معنی به نظر می رسد تا زمانی که بتوانید ترکیب "یار غار" را در مصرع اول ببینید. یار غار، ابوبکر است که در هجرت به مدینه و در غار همراه پیامبر بود. امروز هم یار غار را به معنی دوست همراه و همدل تا پایان راه، می شناسیم. در روایات هست که در غار پیامبر خسته بود و سر بر دامن ابوبکر گذاشته و خوابیده بود و در این حال ماری سر از سوراخی بیرون می کشد. بوبکر انگشت پایش را بر دهانه سوراخ می نهد و نیش مار را تاب می آورد تا پیامبر بیدار نشود. نکه داشتن یعنی هوای کسی را داشتن و ممکن است تلمیحی به این قصه باشد.
ظاهراً مولانا به دنبال یار غار خود است و آن عشق است که او را خون به دل کرده و بنابراین از محبوب بزرگوار می خواهد هوای عاشق خون به جگر را داشته باشد و او را از مخاطرات راه نگه می دارد.
نوح تویی، روح تویی، فاتح و مفتوح تویی
سینهٔ مشروح تویی، بر در اسرار مرا
مولانا خطاب به شمس می گوید تو راهنما و جان منی و سینه ای پر از راز و سر داری و من بر در تو نشسته ام که این اسرار را بگشایی و با من در میان نهی. سینه پیامبر هم مشروح بود و توسط خداوند شرحه شرحه شده بود. الم نشرح لک صدرک؟ یعنی آیا سینه تو را وسعت ندادیم؟ شمس نیز یک سینه سخن برای مولانا داشت.
به جای "بَر در"(ضبط فروزانفر)، می توان خواند: "پُر دُر"(ضبط شفیعی کدکنی). در این صورت یعنی سینه تو پر از در اسرار برای من است.
نور تویی، سور تویی، دولت منصور تویی
مرغ کُه طور تویی، خسته به منقار مرا
می گوید نور معرفت و شادی من و سعادت و اقبال من تویی. تو سیمرغی هستی ساکن افق های بلند که مرا با منقارت زخمی کرده ای. یعنی مرا عاشق خود کرده ای. من زخمی عشق توام. در عین حال با توجه به کلمات نور و طور، می تواند زبان موسی در کوه طور هم باشد.
قطره تویی، بحر تویی، لطف تویی، قهر تویی
قند تویی، زهر تویی، بیش میازار مرا
همه چیز تویی. من در میانه نیستم. هر چه با من می کنی بکن که تسلیم توام، ولی آزارم مده.
حجرهٔ خورشید تویی، خانهٔ ناهید تویی
روضهٔ امید تویی، راه دِه ای یار، مرا
منشأ و منبع همه انوار حقیت تویی و من دل و امید به تو بسته ام. مرا به باغ خودت راه ده.
روز تویی، روزه تویی، حاصل دریوزه تویی
آب تویی، کوزه تویی، آب دِه این بار مرا
درویش با آب و کوزه، در طی روز به دریوزه و گدایی می پردازد. اما من گدای توام. آب و کوزه و من تویی و تو می توانی با نوشاندن آب معرفت، روزه ام را بگشایی.
دانه تویی، دام تویی، باده تویی، جام تویی
پخته تویی، خام تویی، خام بمگذار مرا
مخاطب می تواند شمس یا خدای شمس باشد. بیت اشاره به وحدت وجود دارد. همه چیز خداست. این تعینات حاصل اراده خود او برای آمدن از وحدت الوهیت به کثرت عالم است تا خام ها را پخته کند. اگر چنین است همه چیز به دست توست. مرا نیز در خامی رها مکن.
این تن اگر کم تَنَدی، راه دلم کم زندی،
راه شدی، تا نبُدی، این همه گفتار مرا
مولانا در پایان می گوید اگر جسم من کمتر راهزن دلم می شد و کمتر تکاپو می کرد، راه بر من نمایان می شد و نیاز نبود این همه سخن بگویم.
9 آبان 1403
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
شمس هیبتی بیش از این دارد اما رندی حافظ خوب بر چهره نشسته.
ویدیو: میلاد کامباری/مدرس هوش مصنوعی
@sahandiranmehr
ویدیو: میلاد کامباری/مدرس هوش مصنوعی
@sahandiranmehr
استاد "شهریار" وقتی جوان بود خیلی دوست داشت "قمرالملوک وزیری" را ببیند. بنابراین با دوستی به جمعی میرود که قرار بود قمر در آنجا آواز بخواند. شهریار پیش از دیدار قمر، این شعر را میسراید:
از کوریِ چشمِ فَلَک امشب قمر اینجاست
آری قمر امشب به خدا تا سحر اینجاست
آهسته به گوشِ فَلَک از بنده بگویید
چشمت نَدَوَد این همه یک شب قمر اینجاست
آری قمر آن قُمریِ خوشخوانِ طبیعت
آن نغمهسرا بلبلِ باغِ هنر اینجاست
شمعی که به سویش منِ جانسوخته از شوق
پروانهصفت باز کنم بال و پَر اینجاست
تنها نه من از شوق، سر از پا نشناسم
یک دسته چو من عاشقِ بیپا و سر اینجاست
هر ناله که داری بکن ای عاشقِ شیدا
جایی که کند نالهی عاشق اثر اینجاست
مهمان عزیزی که پیِ دیدنِ رویش
همسایه همه سرکشد از بام و در اینجاست
ساز خوش و آواز خوش و بادهی دلکش
ای بیخبر آخر چه نشستی خبر اینجاست
آسایش امروزه شده دردسر اما
امشب دگر آسایشِ بیدردسر اینجاست
ای عاشقِ روی قمر، ای ایرجِ ناکام
برخیز که باز آن بُتِ بیدادگر اینجاست
آن زُلف که چون هاله به رُخسارِ قمر بود
بازآمده چون فتنهی دورِ قمر اینجاست
ای کاش سحر ناید و خورشید نَزاید
کامشب قمر اینجا، قمر اینجا، قمر اینجاست
"محمدحسین_بهجتتبریزی" (شهریار)
@Honarrvareh
از کوریِ چشمِ فَلَک امشب قمر اینجاست
آری قمر امشب به خدا تا سحر اینجاست
آهسته به گوشِ فَلَک از بنده بگویید
چشمت نَدَوَد این همه یک شب قمر اینجاست
آری قمر آن قُمریِ خوشخوانِ طبیعت
آن نغمهسرا بلبلِ باغِ هنر اینجاست
شمعی که به سویش منِ جانسوخته از شوق
پروانهصفت باز کنم بال و پَر اینجاست
تنها نه من از شوق، سر از پا نشناسم
یک دسته چو من عاشقِ بیپا و سر اینجاست
هر ناله که داری بکن ای عاشقِ شیدا
جایی که کند نالهی عاشق اثر اینجاست
مهمان عزیزی که پیِ دیدنِ رویش
همسایه همه سرکشد از بام و در اینجاست
ساز خوش و آواز خوش و بادهی دلکش
ای بیخبر آخر چه نشستی خبر اینجاست
آسایش امروزه شده دردسر اما
امشب دگر آسایشِ بیدردسر اینجاست
ای عاشقِ روی قمر، ای ایرجِ ناکام
برخیز که باز آن بُتِ بیدادگر اینجاست
آن زُلف که چون هاله به رُخسارِ قمر بود
بازآمده چون فتنهی دورِ قمر اینجاست
ای کاش سحر ناید و خورشید نَزاید
کامشب قمر اینجا، قمر اینجا، قمر اینجاست
"محمدحسین_بهجتتبریزی" (شهریار)
@Honarrvareh
🔹معصومیت از دست رفته
مارکس میگفت: «فیلسوفان تاکنون جهان را تفسیر کردهاند، اما مسئلهی اصلی تغییر جهان است». با این جمله عصر انقلاب با توهم تغییر و بهشتآفرینی شکل گرفت.
تأویل و بازنمایی این شعر از شمس لنگرودی با دو تصویر متفاوت از شاعر، تنها بیانگر حسبحال شاعر نیست؛ بلکه فراتر از آن بیان نمادین سرانجام تراژیک اندیشهی چپ در ایران است. شمس لنگرودی اکنون دیگر به سوژهیرهاییبخش ـچپ و راست - باور ندارد به همین دلیل شعر او شدیداً ضداتوپیایی است. شمس اکنون با تصاویر تراژیک جهان را تصویر میکند آیا او در ناخودآگاهش برای امیدهای از دست رفته مرثیه میسازد یا از معصومیتی میگوید که بهخاطر «مالیخولیایی آزادی» و «اسطورهی برابری و برادری» تباه شده است؟
سینا جهاندیده
@tabarshenasi_ketab
مارکس میگفت: «فیلسوفان تاکنون جهان را تفسیر کردهاند، اما مسئلهی اصلی تغییر جهان است». با این جمله عصر انقلاب با توهم تغییر و بهشتآفرینی شکل گرفت.
تأویل و بازنمایی این شعر از شمس لنگرودی با دو تصویر متفاوت از شاعر، تنها بیانگر حسبحال شاعر نیست؛ بلکه فراتر از آن بیان نمادین سرانجام تراژیک اندیشهی چپ در ایران است. شمس لنگرودی اکنون دیگر به سوژهیرهاییبخش ـچپ و راست - باور ندارد به همین دلیل شعر او شدیداً ضداتوپیایی است. شمس اکنون با تصاویر تراژیک جهان را تصویر میکند آیا او در ناخودآگاهش برای امیدهای از دست رفته مرثیه میسازد یا از معصومیتی میگوید که بهخاطر «مالیخولیایی آزادی» و «اسطورهی برابری و برادری» تباه شده است؟
سینا جهاندیده
@tabarshenasi_ketab
گفتار فلسفی
تعابیرِ نامکرّر از قصه ی عقل و عشق
محمدامین مروتی
"تقریر حقیقت و تقلیل مرارت"، دو قاعده ای هستند که مصطفی ملکیان به عنوان شرایط روشنفکری برمی شمارد. او می گوید روشنفکر کسی است که اولاً دغدغه خقیقت داشته باشد و ثانیاً حقیقت را در خدمتِ تقلیل رنج و مرارت انسان بگیرد.
از این دو اصل می توان به جمع خردورزی و مهرورزی هم تعبیر کرد به گونه ای که خردمندی در خدمت مهربانی قرار بگیرد. روشنفکر، خردمندی است که در عین حال دلسوز است یا باید باشد.
حافظ نیز "مدارا و مروت" را به عنوان اصول بنیادی آسایش دو دنیا، پیشنهاد کرده است:
آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است
با دوستان مروت، با دشمنان مدارا
راسل هم گفته بود زندگی خوب، آن است که از عشق الهام گیرد و خرد راهنمای آن باشد.
جمع بین عقل و عشق، نزد عرفا و روانشناسان و جامعه شناسان، بیانی دیگر از همین موضوع است.
پذیرش حقیقت و واقعیت نیز به معنی برقراری تعادل بین حق از طرفی و واقعیت روی زمین از طرف دیگر است.
گشودگی ذهن و قلب به روی حقیقت و آدمیان نیز به معنی باز بودن ذهن بر روی حقیقت از یک طرف و باز بودن آغوش بر روی انسان ها از سوی دیگر است.
جمع بین برابری و آزادی در سطح سیاسی و جامعه شناسی نیز، بیش از هر زمانی مورد تایید و تاکید جامعه شناسان قرار گرفته است. جمع بین رمانتیسم عدالت خواه(نوعی از سوسیالیسم) ورئالیسم واقع گرا (نوعی از لیبرالیسم) نیز موضوع را با عباراتی متفاوت بیان می کند.
گویی یک مطلب و یک قصه بیش نیست که در کانتکست های مختلف و با جهات و جنبه های مختلف، بیان ها و تقریرات متفاوتی می یابد. به قول حافظ:
یک قصه بیش نیست غم عشق
وز هر زبان که می شنوم نامکرر است
این تکرارِ محتوا در قالب های مختلف، ضمناً بدین معنی است که آرمان های نهایی همه آدمیان مشترک و واحد است.
7 آبان 1403
با تو می گویم: استعداد
همه نابغه هستند! اما اگر يك ماهى رو براساس تواناييش دربالا رفتن از درخت قضاوت كنيد، كل زندگيش را با اين باور مي گذراند كه خِنگ است. (آلبرت انیشتین)
تو دنیایی که همه زخمی هستند سه دسته آدم بیشتر نداریم، اونی که دنبال مداوای زخمیهاست، اونی که یه کناری افتاده منتظره زخمهاش خوب شن، و اونی که دنبال زخم جدید زدن به اوناییه که فکر میکنه زخمیش کردن.
اگه دنیا هنوز جای قابل تحملیه به خاطر دسته اوله.
اگه دنیا هنوز جای قابل تحملیه به خاطر دسته اوله.
خودشناسی و سبک زندگی
انواع خودباختگی
محمدامین مروتی
خودباختگی به طور کلی به معنی وفادار نبودن به دریافت های حسی و عقلی خود است. وفادار نبودن به آن چیزی که صرافت طبع می نامیم و آن تشخیص طبیعی و فطری خودمان است.
یک نوع خودباختگی، خودباختگی حسی است. یعنی حس خود را نسبت به پدیده های اطراف مان از دست داده ایم. کوه و گل و ابر را چنان که باید نمی بینیم و حس نمی کنیم. عدم احساس طبیعت یک غَبن و زیان بزرگ است که گذشتگان ما کمتر داشتند ولی خودباختگی حسی به کم شدن احساس نسبت به طبیعت تقلیل نمی یابد. به سایر پدیده های روزانه در اطراف مان نیز نوعی کرخ شدگی و سرّ شدگی یا همان بی حسی داریم. این بی حسی به بی اعتنایی منجر می شود و این بی اعتنایی به عدم استفاده از ظرفیت های طبیعی ادراکی مان.
کارکرد هنر بالاعم و موسیقی بالاخص همین ترمیم حواس مان نسبت به طبیعت و اطراف مان است.
نوع دوم خودباختگی وفادار نبودن به احساسات و عواطف مان است. در این حال عواطف ما تقلیدی و مصنوعی است. نه از ته دل می خندیم و نه از ته دل گریه می کنیم. طبق عادت و عرف های رایج می خندیم و می گرییم و عشق می ورزیم. در این حال در عواطف مان شبیه یک ربات یا زامبی می شویم و نمی توانیم با دیگران ارتباط طبیعی و خودجوش داشته باشیم.
نوع سوم خودباختگی وفادار نبودن به عقل و تشخیص عقلی خودمان است. این خودباختگی بسیار رایج است. مقهور شدن نسبت به متونی که درکشان نمی کنیم، یا به مکاتب و مذاهب و جریان های سیاسی مختلف از این قبیل است. از آن جا که این خودباختگی منصه و ظهور اجتماعی و سیاسی دارد، غالباً به بهای گزافی زندگی ها را تباه می کند.
نوع چهارم خودباختگی، خودباختگی نسبت به کار است. غالباً کارمان را دوست نداریم و تا ساعات موظف کاری به پایان برسد، لحظه شماری می کنیم. این بدان خاطر است که دل مان با کارمان نیست. این بی دلی حداقل یک سوم عمرمان را می بلعد و تباه می کند. باید کاری را که دوست داریم انجام دهیم و اگر ناچاریم کاری دیگر را بگزینیم، سعی کنیم بدان هم معنی بدهیم تا بتوانیم دوستش داشته باشیم. بهترین کار، کاری است که ضمن انجامش گذشت زمان را حس نکنی. هر چه بیشتر به ساعت نگاه کنی، از کارت بیگانه تر هستی.
بیگانگی نسبت به کار، بالاخص در مرکز توجه و تعالیم مارکس بود. این نوع بیگانگی در فیلم عصر جدید چارلی چاپلین به خوبی نمایش داده شده است.
با تو می گویم:
هرگـز این چهار چیز را در زندگیت نشکن:
اعتماد، قول، رابطه و قلب!
زیرا اینها وقتی می شکنند صدا ندارند اما درد بسياري دارند. (چارلز_دیکنز)
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
" طلوع ماه از دهانه پل خواجو
آیه هفته: خرافات
طائِرُكُم مَعَكُم أَئِن ذُكِّرتُم: شومی شما از خودتان است اگر درست بیندیشید. (یس/۱۹)
شعر هفته: جنگ و صلح
تو مگو همه به جنگاند و ز صلحِ من چه آید؟
تو یکی نهای، هزاری، تو چراغ خود برافروز (مولانا)
کلام هفته: تلاش
هدفهای زندگی شبیه ماهی اند. اگر یک ماهی کوچک بخواهی می توانی در بخشهای کم عمق بمانی، اما اگر ماهی بزرگ بخواهی باید به جاهای عمیقتری بروی. (دیوید لینچ)