کانال محمد امین مروتی
1.73K subscribers
1.97K photos
1.66K videos
142 files
2.91K links
Download Telegram
گفتار عرفانی


تجربه های اوج

محمدامین مروتی


یونگ معتقد است که ایگوی ما بخش ناچیزی از وجود ماست و تکیه ی یکجانبه بدان، عین عدم تعادل است. لازم است به جای تکیه یکجانبه به خردِ ایگویی، راه را برای الهام گرفتن از خرد ناخودآگاه جمعی باز بگذاریم تا تعادل از دست رفته ی خود را بازیابیم. خردِ ناخودآگاه جمعی خود را از طریق شهود به ما عرضه می کند نه عقل تحلیلگر.

رابرت الکس جانسون به عنوان یک یونگین، در زندگی شخصی خود دنبال همین منابع الهام بوده است.
اولین تجربه شهودی او در 11 سالگی و پس از قطع شدن دوپایش در یک تصادف شکل می گیرد. او از آن عالم به عنوان "جهان طلایی" یاد می کند. نوعی تجربه بهشتی که از آن به دنیای رنگی در مقابل دنیای سیاه و سفید تعبیر می کند.
تجربه دوم او در 16 سالگی و پس از تحمل رنج فراوان ناشی از کار سنگین در یک کارخانه برایش رخ می دهد. جانسون همان جهان طلایی را در طلوع خورشید تجربه می کند.
با خود می گوید اگر تجربه اول را به حساب داروهای بیهوشی بگذاریم، تجربه دوم را که در صحت کامل و بیداری برایش رخ داده، دیگر نمی توان تاویل و تعلیل کرد.

به علاوه بسیارند دیگرانی که همین جهان را تجربه و توصیف کرده اند. مثلاً آنجا که ویلیام بلیک شاعر می گوید:
دیدن جهان در دانه ای شن
و یافتن یک بهشت در یک گل وحشی
نگه داشتن ابدیت در کف دست خود
و تصرف ازلیت در یک ساعت
بلیک احوالی از بیزمانی را در کنار تجربه متفاوت پدیده ها توصیف می کند.

دیوید ثورو نیز توصیفات مشابهی دارد:
می شنوم، اما نه با گوش
و می بینم، اما نه با چشم
لحظاتی بی زمان را می زیم
اما پیش از این فقط سالها زیسته بودم...
فراسوی طیف صدا، می شنوم
فراسوی طیف بینایی، می بینم
در واقع گویی محدوده فرکانس های دریافتی انسان در این احوال، گسترده تر و وسیع تر از حال عادی می شود.

عین همین توصیفات را نزد مولانا هم می توان یافت. آنجا که در دفتر اول و قصه "پیر چنگی"می گوید:
خوش بُدی جانم درین باغ و بهار
مست این صحرا و غیبی لاله‌زار
بی پر و بی پا، سفر می‌کردمی
بی لب و دندان، شکر می‌خوردمی
چشم بسته، عالمی می‌دیدمی
وَرد و ریحان، بی کفی می‌چیدمی

این ها تجربه های اوج است که در نتیجه گشوده شدن به ناخودآگاه جمعی برای انسان حاصل می شود.
جانسون بدین نتیجه می رسد که یک "سرنوشت خیرخواه"- که با اتصالاتی نازک و نامشهود و البته از طریق شهودی، با ما رابطه دارد- ما را مدیریت می کند. باید به این سرنوشت خیرخواه اعتماد کرد تا تعادل بین هستی زمینی و آسمانی و بهشتی ما برقرار شود.

منبع:
راهبری زندگی با شهود درونی/رابرت جانسون/جری رول/ ترجمه مرضیه مروتی/ انتشارات بنیاد زندگی/ چاپ ششم1399
با تو می گویم:

وقتى کشورى بر اساس خرد و حکمت اداره شود، در انبارها گندم و جو انبار مى‌شود.
و وقتى بدون خرد و حکمت اداره شود، در انبارها شمشير و نيزه انبار مى‌گردد. (لائوتسه)
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
به یاد جبار رحمتی

مرا نه سر نه سامان آفریدند
پریشانم پریشان آفریدند
پریشان خاطران رفتند در خاک
مرا از خاک ایشان آفریدند
(بابا طاهر)

کانال ادبی ویر

@vir486
گفتار فلسفی


یونگ، دین و عرفان

محمدامین مروتی


یونگ شخصیتی بین عالم و عارف است. فروید به طعن راجع به او گفته بود که: "یونگ روزگاری دانشمند بزرگی بود، اما اکنون پیامبر بزرگی شده است."
سخن گفتن مولانا از "طبیبان الهی" نیز به همین معنی است. طبیبان الهی کارشان معالجه اختلالات روانی است.
بر سر در خانه یونگ کلامی درج شده که سروش معبد دلفی بوده است:
"چه خدا را بخوانی و چه نخوانی، حاضر است."
یونگ در مصاحبه با فردریک ساندس (دیلی میل/1955) می گوید: "خدا صدای درون ما و به عبارت دیگر وجدان ماست."
"من گام به گام به یک عقیده محکم غیرقابل تزلزل یعنی وجود خدا رسیدم....وجود خدا را به ایمان ربط نمی دهم. می دانم که هست."

یونگ در کنفرانس سال 1928در وین، می گوید هدف روانکاوی سلامت روان به معنی متعادل ساختن آن است و انسان به دین و هنر برای ایجاد این تعادل نیاز دارد. مذاهب با مناسکشان، به برقراری این تعادل یاری می رسانند و این جنبه معنوی در کاتولیسم بیشتر از پرتستانیسم وجود دارد. مذاهب هم چنین با میدان دادن به قوه تخیل به ما کمک می کنند.
همینطور در وجود همه ما هنرمند کوچکی می زید که بیداریش به سلامت روان ما کمک می کند. او نیز قوه تخیل ما را توسعه می دهد.
لذا برخلاف آنچه فروید می گوید، به نظر یونگ، دین تظاهر بیماری روانی نیست. بخشی از ناخودآگاه جمعی است. همچنین برخلاف نظر فروید، ناخودآگاه نباید سرکوب شود بلکه باید به عنوان متمم و مکمل بشریت مورد توجه قرار گیرد.

یونگ در مصاحبه با جرج دوپلن(1959)، تاکید دارد که تجربه گراست و نقطه نظراتش متافیزیکی نیست. او می گوید اصطلاحات متفاوتی را برای مفاهیمی مشترک استفاده می کند. ناخودآگاه معادل روح کوچک و ناخودآگاه جمعی معادل روح بزرگ یا خداست. مهم باور به یک نیروی ماورای ایگو است.
یونگ هموطنان سویسی خود را ماتریالیست هایی می داند که پای در زمین دارند ولی آن قدر، قدشان بلند نیست که سرشان به آسمان برسد.
در مصاحبه با تایمز(1960) می گوید معیار در اینجا سودمندی است نه صدق. نقطه نظر خوب آن است که با حال شما سازگارتر باشد.

یونگ به رویاها باور شگرفی داشت. یکی از رویاهای خودش که در حال بیداری و در 1913 و 1914 اتفاق می افتد و سه بار تکرار می شود دیدن نقشه اروپاست که کشورهای مختلف آن یکی یکی زیر خون غرق می شوند و همه جا پر از جسد می شود، جز سویس که گزندی نمی بیند. این غرق شدن ابتدا از فرانسه و آلمان شروع می شود. جنگ جهانی اول در 1914 و با حمله آلمان به فرانسه شروع شد.

یونگ در باشگاه روانشناسی بازل(1958) به سوالات مختلفی راجع به روح پاسخ می دهد و می گوید شواهد متقنی داریم که بخشی از روح ما تابع زمان و مکان نیست. فیزیک جدید هم از ابعاد مختلف جهان به ما می گویند و از قبض زمان و مکان. لذا این زمان و مکان فیزیکی، مطلق و فراگیر نیست. می توانیم به احتمال زیاد فرض کنیم چیزی از روح ما پس از مرگ باقی می ماند ولی نمی دانیم بخشی از خودآگاه هست یا نه و البته ممکن است خودآگاه هم باشد. در پدیده هایی مثل کم رسیدن خون به مغز ما بیهوش می شویم اما خودآگاه به رویاپردازی اش ادامه می دهد.
در مصاحبه با بی بی سی(1959) می گوید در مورد پایان زندگی مطمئن نیستم زیرا روح کاملا وابسته به زمان و مکان نیست و این به معنای امکان ادامه زندگی، در ورای زمان و مکان است.
با تو می گویم:

اگر از خطا بپرهیزید، زندگی نکرده اید. به اعتباری هر زندگی یک اشتباه است، زیرا هیچکس حقیقت را نیافته است.... آدمی باید از خلال خطا به حقیقت برسد. (یونگ)
#صائب_تبریزی

خاک را دامانِ پُر زَر می‌کند فصلِ خزان
بادها را کیمیاگر می‌کند فصلِ خزان

رتبه‌یِ ریزش بُوَد بالاتر از اندوختن
از بهاران، جلوه خوش‌تر می‌کند فصلِ خزان


کانال ادبی ویر

@vir486
ای مگس عرصه سیمرغ نه جولانگه تست
عرض خود میبری وزحمت ما میداری
توبه تقصیر خود افتادی از این در محروم
از که می نالی و فریاد چرا میداری

https://t.me/ostad_amirkani
خودشناسی و سبک زندگی


یونگ و خودشناسی

محمدامین مروتی


کتاب "یونگ می گوید"، مجموعه ای از مصاحبه ها و دیدارهای یونگ با خبرنگاران و خبرگزاری های معروف دنیاست که جنبه های مختلف اندیشه های او را از زبان خودش روشن می کند.

پرسونا، سلف و ایگو:
پرسونا عبارت از نقابی است که ما در موقعیت های مختلف به چهره می زنیم. مثلاً به عنوان یک پزشک در جامعه رفتار خاصی داریم ولی در خانه رفتار دیگری داریم. پرسونا شخصیت واقعی ما نیست و محصول توقعات و فشارهای اجتماعی و عرفی است. فاصله بین شخصیت های مختلف ما می تواند به مرز دوگانگی شخصیت به معنی اختلال عصبی هم برسد.

ایگو نماینده شخص واقعی ماست ولی پرسونا چنین نیست. ایگو از چهار سالگی با تشخیص بدن در آینه رشد می کند. اما ایگو جزئی از شخصیت ماست نه تمام آن. یونگ می گوید: "ما خرد و ایگو را به جایگاهی بالاتر از خدایان رسانده ایم." (مصاحبه با ج. پ. هدین/1952)
"ساده لوحی انسان سفیدپوست که من را مرد بزرگ یکی می پندارد." (صحبتی با دانشجویان موسسه)
"سلف" معنایی ورای ایگو دارد و علاوه بر خودآگاه، شامل ناخودآگاه ما هم می شود و این ناخودآگاه عمقی بی پایان دارد و ما پیوسته جنبه های جدیدی از آن را کشف می کنیم. به این معنا "هیچکس نمی توان بگوید آدمی کجا تمام می شود. زیبایی اش در همین است...خدا می داند ناخودآگاه آدمی می تواند به کجا برسد. ما هنوز در حال کشف هستیم."
منبع تغذیه ناخودآگاه جمعی، اساطیر و باورهای قومی و جمعی اند.

ناخودآگاه جمعی:
یونگ ناخودآکاه جمعی را به پیردمردی دومیلیون ساله تشبیه می کند که در نهاد و نهان ما لانه کرده است. بنابراین عمر تک تک ما مطابق تعبیر یونگ، چند میلیون ساله است نه چند ده ساله. پس هر یک از ما دو روح داریم: روح شخصی و غیرشخصی. و انسان با ذهن سفید و لوح پاک به دنیا نمی آید. "ما آمیزه ای از ژن ها هستیم که در لحظه تولد با ما هستند.
علوم طبیعی ما را به صورت واحدهای آماری و بیولوژیک همانند تصویر می کنند و ویژگی های ما را که در ناخودآگاه وجود دارند، نادیده می گیرند. خودآگاهی ما در دریایی از ناخودآگاهی جمعی، شناور است.
تحلیل روانی یعنی گفتگو با این پیرمرد و درک و فهم او. (صحبتی با دانشجویان موسسه)

چهل سالگی و خودشناسی:
چهل سالگی یک نقطه عطف در زندگی بشر است. امور برای انسان یکنواخت و ملالت بار می شوند. لذا نگاه به درون و خودشناسی برمی گردد. از 36 و 37 سالگی انسان وارد فضای روحی دیگری می شود و پس از رسیدن به نیازهای اولیه و مادی، به خودش می گوید "حالا چه؟". یونگ در پرسش و پاسخ در کنگره آکسفورد(1938) می گوید مذاهب بزرگ نظام هایی برای آماده کردن انسان برای نیمه دوم زندگی اند.
در مصاحبه با میگوئل سرانو(1961) می گوید تمام سخن من این است که انسان باید مطابق طبیعت و حقیقت خود زندگی کند. در هند و خاور دور این شیوه زندگی طبیعی است و در روسیه دور از دسترس. به همین نسبت روان نژندی در میان هندوها کمتر است. یونگ در ادامه می گوید این فقدان شخصیت فردی به سلطه ی نظام های کمونیستی و مذهبی، کمک می کند.
مردمان خود را به زندگی روزمره و شغل تقلیل می دهند و رسالتشان یعنی شکوفایی خود را از یاد می برند.

منبع:
"یونگ می گوید(مصاحبه ها و دیدارها)" ترجمه دکتر سیروس شمیسا نشر قطره 1394

25 آبان 1403
با تو می گویم:

گفتند: ای شيخ، دل‌های ما خفته است كه سخن تو در وی اثر نمی‌كند؟!
گفت: كاش خفته بودی، كه خفته را بجنبانی بيدار شود. دل‌های شما مرده است! (عطار نیشابوری - تذكرة الاوليا)
آیه هفته:

اتَّخَذُوا الشَّياطينَ أَولِياءَ مِن دونِ اللَّهِ وَيَحسَبونَ أَنَّهُم مُهتَدونَ: شیاطین را به جای خداوند، اولیای خود انتخاب کردند؛ و گمان می‌کنند هدایت یافته‌اند! (أعراف/۳۰)
کلام هفته:

انسان‌ها از رابطه به‌وجود می‌آیند، در رابطه رشد می‌کنند، در رابطه آسیب می‌بینند و در رابطه ترمیم می‌شوند. همه‌چیز به رابطه‌ها مربوط است! (اروین_د_یالوم)
شعر هفته:

بین من و ماه
گفتگویی است
که نه ماه می شنود
نه من(عباس کیارستمی)
داستانک:

یکی را از مشایخ شام پرسیدند از حقیقت تصوف.
گفت: پیش از این طایفه‌ای در جهان بودند به صورت پریشان و به معنی جمع، اکنون جماعتی هستند به صورت جمع و به معنی پریشان. (گلستان سعدی)
طنز هفته:

بابام بعضی وقتا بهم میگه اگه اندازه خر حالیت بود تا الان زن میگرفتی.
بعد بعضی وقتا که میخواد نصیحتم کنه میگه خر نشی زن بگیری
من الان نمیدونم کدوم حرفشو خرلوحه‌ی زندگیم قرار بدم....
فیلم هفته: حوض نقاشی(1391)


حوض نقاشی فیلمی به کارگردانی مازیار میری و بازیگری شهاب حسینی و نگار جواهریان است که قصه زندگی زن و شوهری دارای معلولیت ذهنی و فرزندشان است.
رابطه عاشقانه این زوج علیرغم مشکلات زندگی، در محور فیلم قرار دارد.
این فیلم در صدر آرای تماشاگران سی و یکمین دوره جشنواره فیلم فجر قرار داشت. همچنین برنده جایزه یونسکو جوایز آسیا و اقیانوسیه (۲۰۱۳) گردید.
1
گفتار ادبی


داستان سیاوش (قسمت دوم)

محمدامین مروتی


سودابه از سیاوش كام مي‌خواهد. سياوش او را پند مي دهد كه تو در حكم مادر مني و پيشنهاد او را رد مي‌كند. اما سودابه اين بار او را تهديد مي كند كه اگر به آرزوي شيطانيش تن ندهد، او را از چشم شاه، خواهد انداخت:
وگــر سر بپيچي زِ فــرمان من
نيــايد دلت ســوي پيـمانِ من
كــنم بر تو بـَـر، پادشـاهي تباه
شـود تيره بر روي تو چشم شاه
سيــاوش بدو گفت هــرگز مباد
زِ مــردي و دانـش، جدايي كنم
تو بانــوي شاهي و خورشيدِ گاه
ســزد كز تو نايد بدين‌سان گناه

سياوش از شبستان خارج مي‌شود و سودابه رخ مي‌خراشد و موي مي‌كند و نزد شاه مي‌رود كه سياوش قصد تعرض به او داشته. شاه بر مي‌آشوبد و سياوش را احضار مي‌كند. لباس او را مي‌بويد و بويي به مشامش نمي‌رسد ،ولي بوي مي و مشك از سودابه مي‌آيد و از اين راه به نيت پليد سودابه پي مي‌برد. مي‌خواهد سودابه را بكشد ولي هنوز مهر او را در دل دارد. محبت‌هاي سودابه را به ياد دارد و از انتقام‌جويي و دشمني شاه هاماوران هم انديشه مي‌كند و لذا به سياوش مي‌گويد اين راز را نهان دارد:
مكن ياد از اين، هيچ با كس مگوي
نبايد كه گیـرد سخن ، رنگ و بوي

ولي سودابه را عشق كور كرده است و دست بر‌دار نیست.
اين بار زني آبستن را با تطميع وا مي دارد كه بچه‌هايش را سقط كند. پيش شاه مي‌رود و وانمود مي‌كند كه آن‌ها بچه‌هاي خودش هستند كه با دست سياوش سقط شده‌اند. شاه اين بار اخترشماران را مي‌خواند و در آن باب از آن‌ها نظر مي‌خواهد. آن‌ها هم پس از مشاهده در حركات ستارگان مي‌گويند اين دو جنين از پشت شاه و سودابه نيستند:
دو كودك زِ پشت كس ديگرند
نه از پشت شــاه و زين مادرند

و نام و نشانِ مادر نوزادان را به شاه مي‌دهند. مادر را مي‌آورند ولي هر چه شكنجه‌اش مي‌كنند به توطئه اقرار نمي‌آورد. اين بار كاووس از موبدان كمك مي‌خواهد و آن‌ها مي‌گويند براي راست‌آزمايي، بايد سياوش و سودابه را از آتش عبور دهي. هر كس كه به سلامت از آتش گذشت، بي‌گناه است. در گذشته چنين آزمون‌هايي براي راست آزمايي و كشف حقيقت بوده است.
"سوگند خوردن" هم در اصل نوشاندن نوعي آب‌گندیده و مهوع به متهم بوده است. اگر باعث بر هم خوردن حال او مي‌شد، متهم را دروغگو می پنداشتند. از همین رو است که کلمه ی "سوگند" هنوز هم با فعل "خوردن" می آید. القصه سودابه می گوید مدرك من جنين‌هاي سقط شده‌اند و اين سياوش است كه بايد در معرض آزمون قرار گيرد. لذا دو كوه هيزم مي‌چينند كه بين آن ها راهي تنگ قرار داشت. آتش در هيمه مي‌افكنند تا شعله آن به آسمان برخيزد. سياوش با اسب سياه رنگش از آتش- در حالي كه جامه‌اي سپيد در بر كرده- مي‌گذرد بدون آن كه كوچكترين كدورتي از دود و آتش بر جامه او بنشيند. شاه هر چند هنوز مهر سودابه در دل دارد، ولي به ناچار حكم به گردن زدن او مي‌كند ولي سياوش که مي‌داند شاه تلون مزاج دارد و بعدا از اين كار پشيمان مي‌شود، برای نجات جان سودابه، پادرمياني مي‌كند:
دل شــاه كاووس، پـُـرِ درد شد
نهان داشت، رنگ رخش زرد شد
سيــاوش چنين گفت با شهريار
كه دل را بــدين كار، رنجه مدار
به من بخش سودابه را زين گناه
پذيرد مــگر پند و آيــد بــه راه

شاه هم از خداخواسته سودابه را مي‌بخشد و رفته رفته باز با او گرم مي‌گيرد. سياوش هم فكر مي‌كند كه اين زن دست از سر او برنمي دارد پس بهتر است براي در امان ماندن از شر او از دربار دور باشد. از آن طرف خبر مي‌رسد كه لشگر افراسياب طبق معمول پيمان شكسته و از رود جيحون و مرز ايران و توران گذر كرده است.
سياوش داوطلب مقابله با او مي‌شود و شاه، رستم را با او همراه مي‌كند و به جنگ تورانيان مي‌فرستد. دل كاووس گواهي مي‌دهد كه ديگر سياوش را نمي‌بيند و دلش به درد مي‌آيد و با او به رسم بدرقه، يك روز راه مي‌رود:
دو ديده پر از آب، كاووس شاه
همي بود يك روز با او به راه
سرانـجام، مر يكدگر را كنار
گرفتند و هر دو چو ابر بهار
زِ ديــده همي خون فرو ريختند
به زاري، خروشــي بــرانگيختند
گواهــي همي داد، دل در شـدن
كه ديدار از آن پس، نخواهد بُدَن

در ادامه ايرانيان، تورانيان را از خاك ايران مي‌رانند و گرسيوز فرمانده تورانيان خبر شكست را به افراسياب مي‌دهد. سياوش هم نامه‌اي به پدر مي‌نويسد كه لشگر توران به آن سوي آب رانده شده‌اند و از او كسب تكليف مي‌كند كه در تعقيب لشگر منهزم از آب عبور كند يا نه؟ كاووس هم خردمندانه او را از ادامه جنگ نهي مي‌كند.

ادامه دارد...