گفتار ادبی
داستان سیاوش (قسمت سوم)
محمدامین مروتی
از آن سوي افراسياب، كابوس وحشتناكي ميبيند كه در جنگ با ايرانيان توسط جوان 14 سالهاي اسير ميشود و ميانش از وسط به دو نيم ميشود. مُعبّران و كارگزاران خواب با تعبير خوابش ميگويند بهتر است از در دوستي با سياوش درآيي و هديههايي هم به رسم آشتي برای او بفرستي. افراسياب از ترس هداياي بسياري براي سياوش ميفرستد. رستم كه به حق به افراسياب بدگمان است، به سياوش ميگويد جهت ضمانت اين تعهدات، بهتر است افراسياب صد تن از بستگانش را به عنوان گروگان به ايران بفرستد. سياوش راي رستم را مي پذيرد و به افراسياب پيغام ميدهد. افراسياب هم كه از خوابي كه ديده بيمناك است، به ناچار گروگانها را هم به ايران ميفرستد. سياوش هم به پدر نامه مينويسد و به او مي نويسد با اين توافق جنگ بين ايران و توران خاتمه يافته و از شاه ميخواهد افراسياب را ببخشد. رستم نامه سياوش را براي كاووس ميبرد. كاووس دمدمي مزاج برميآشوبد و علي رغم سخنان قبلياش به رستم پرخاش ميكند و دستور ميدهد كه هداياي آنان را جلوي چشمشان بسوزانيد و گروگانها را بفرستيد تا گردن همه را بزنم. رستم از در نصيحت درمي آيد كه سياوش اهل پيمانشكني نيست و اين را از او مخواه:
ز فرزند، پيمانشكستن مخواه
مگو آنچه انــدر خورد با گناه
كاووس عصباني تر ميشود و رستم با متهم به تنآساني می کند و مي گويد تو اين حرفها را در دهان سياوش گذاشتهاي و طوس را مأمور ميكند كه به جاي رستم نزد سياوش برود و گروگانها را بياورد:
به رستم چـنين گفت شاه جهان
كه ايـــدون نمانَد سخن در نهان
كه ايــن در سر او، تـو افكندهاي
چنين بيخ كین، از دلش كندهاي
تــنآسانيِ خويش جستي بر اين
نه افــروزشِ تاج و تخت و نگين
و به سياوش هم نامه مينويسد كه صلح طلبي تو به دليل آميزش با خوبرويان و شركت در بزمهاست. پس سپاه را به طوس بسپار و خودت برگرد:
اگر مــهر داري بــر آن اهـرمن
نخواهي كه خوانَدْت، پيمانشكن
سپــه، طوس را ده و بــازگرد
نه اي مــردِ پرخاش، روزِ نبرد
تو بــا خوبــرويان، برآمــيختي
به بــزم اندر، از رزم، بگريختي
سياوش بسيار غمين ميشود ولي راه بازگشت هم ندارد. چون ميداند توطئههاي سودابه و شاه در انتظار او خواهد بود. "زنگه" و "بهرام" دو نفر از سردارانش را ميخواند و با آنها درد دل ميكند:
نــزادي مرا كاشــكي مادرم
وگر زاد، مرگ آمدي بر سرم
كه چندي بــلاها ببايد كشيد
زِ گيتي همي زهر بايد چشيد
به زنگه ميگويد هدايا و اسيران را به توران برگرداند و سپاه را هم به بهرام پسر گودرز ميسپارد. زنگه و بهرام به او ميگويند بهتر است دوباره به شاه نامه بنويسد و اگر اين بار بر ادامه جنگ اصرار كرد، فرمان او را بپذيرد. ولي سياوش اهل پيمانشكني نيست و در مسيري كه سرنوشت براي او مقدر كرده، گام بر ميدارد و مي گويد درست است كه فرمان شاه از خورشيد و ماه برتر است ولي از فرمان يزدان كه بالاتر نيست:
نپِذرُفت زان دو خردمند، پند
دگــر گونه بُـد رازِ چرخِ بلند
يكي از اختصاصات شاهنامه مانند ساير حماسههاي بزرگ از قبيل "ايلياد" و" اوديسه" نقش سرنوشت و تقدير در سير وقايع است و در واقع روند حوادث به گونهاي رقم ميخورد كه فاجعه به بدترين شكل آن اتفاق بيافتد و ماجراي سياوش هم اين گونه است.
زنگه با اسرا و هدايا نزد افراسياب ميرود و از قول سياوش ماجرا را باز ميگويد و اين كه سياوش از افراسياب اجازه خواسته تا از توران عبور كند و از آن جا به چين برود. افراسياب با وزير بزرگش "پيران ويسه" مشورت ميكند و پيران كه مرد خوبي است به او ميگويد نامه مهرآميزي به سياوش بنويسد و از او بخواهد در توران بماند و داماد افراسياب شود. افراسياب ميگويد ولي این پرورش مار در آستين است:
كه چون بچه ی شيرِ نر پروري
چو دنـدان كند تيز، كيفر بَري
پيران ميگويد ولي سياوش برعكس كاووس تندخو نیست. پس افراسياب به سياوش نامه پدرانهاي مينويسد:
بــدارمْت بيرنـج، فــرزندوار
به گيتي، تو ماني زِمن يادگار
ادامه دارد.....
با تو می گویم:
اخلاق پژوهش یعنی عشق به دانستن به جای تبلیغ. مغلطه نکردن، تفکرات طرف مقابل را درست تقریر کردن و انتحال نکردن. (رضا بابایی)
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
بخارا از زبان علی دهباشی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🅱 تفاوت خوشبختی با لذت
سروتونین و دوپامین
دکتر رابرت لوستیگ، متخصص اعصاب و غدد
زیرنویس: گروه خورشید
و ببینید
t.me/FarazTed/20848
سروتونین و دوپامین
دکتر رابرت لوستیگ، متخصص اعصاب و غدد
زیرنویس: گروه خورشید
و ببینید
t.me/FarazTed/20848
کتابی که کودکان یاد میدهد قضاوت نکنند
کتاب پشتبام ابر دارد جدیدترین اثر تهمینه حدادی، نویسنده و روزنامهنگار حوزه کودک است که با نگاهی متفاوت به مشاغل و مواجهه آدمها با دنیای اطرافشان، به چالش کشیدن کلیشههای جنسیتی و طبقهبندیهای مرسوم در مورد احساسات مردانه را هدف قرار داده است.
در این کتاب، قهرمان داستان مردی است که علیرغم ظاهر خشن خود، وقتی وارد پشتبام میشود، دیدگاههای شاعرانه و متفاوت خود را درباره پرندهها، ابرها، گلدانها و دودها بیان میکند.
تصویرگریهای این اثر با توجه به بافت بومی ایران خلق شدهاند و کودکانی که از پنج سال به بالا هستند میتوانند از طریق این تصاویر، دنیای خیالی و شاعرانهای را تجربه کنند.
در این کتاب، تلاش شده تا به کودکان این پیام منتقل شود که دنیای اطرافشان میتواند فراتر از کلیشهها و طبقهبندیهای رایج باشد. این اثر به کودکان کمک میکند تا تفاوتها را بپذیرند و از پیشداوریها دور شوند، با روایتی که هم متنی است و هم تصویری، به آنها فرصتی برای کشف و شهود درباره احساسات و نگاههای متفاوت به دنیای پیرامون میدهد.
سبک زندگی روزنامهنگاران @journalistslifestyle
کتاب پشتبام ابر دارد جدیدترین اثر تهمینه حدادی، نویسنده و روزنامهنگار حوزه کودک است که با نگاهی متفاوت به مشاغل و مواجهه آدمها با دنیای اطرافشان، به چالش کشیدن کلیشههای جنسیتی و طبقهبندیهای مرسوم در مورد احساسات مردانه را هدف قرار داده است.
در این کتاب، قهرمان داستان مردی است که علیرغم ظاهر خشن خود، وقتی وارد پشتبام میشود، دیدگاههای شاعرانه و متفاوت خود را درباره پرندهها، ابرها، گلدانها و دودها بیان میکند.
تصویرگریهای این اثر با توجه به بافت بومی ایران خلق شدهاند و کودکانی که از پنج سال به بالا هستند میتوانند از طریق این تصاویر، دنیای خیالی و شاعرانهای را تجربه کنند.
در این کتاب، تلاش شده تا به کودکان این پیام منتقل شود که دنیای اطرافشان میتواند فراتر از کلیشهها و طبقهبندیهای رایج باشد. این اثر به کودکان کمک میکند تا تفاوتها را بپذیرند و از پیشداوریها دور شوند، با روایتی که هم متنی است و هم تصویری، به آنها فرصتی برای کشف و شهود درباره احساسات و نگاههای متفاوت به دنیای پیرامون میدهد.
سبک زندگی روزنامهنگاران @journalistslifestyle
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
سهیل محمودی از آغاسی و سوسن می گوید
گفتار دینی
124 هزار پيامبر
خداوند مي فرمايد براي هر قومي پيامبري را به زبان آن قوم فرستاده ايم:
سوره غافر آيه 78: وَلَقَدْ أَرْسَلْنَا رُسُلاً مِّن قَبْلِكَ مِنْهُم مَّن قَصَصْنَا عَلَيْكَ وَمِنْهُم مَّن لَّمْ نَقْصُصْ عَلَيْكَ وَمَا كَانَ لِرَسُولٍ أَنْ يَأْتِيَ بِآيَةٍ إِلَّا بِإِذْنِ اللَّهِ فَإِذَا جَاء أَمْرُ اللَّهِ قُضِيَ بِالْحَقِّ وَخَسِرَ هُنَالِكَ الْمُبْطِلُونَ: پيش از تو پيامبرانى فرستادهايم. داستان بعضى را برايت گفتهايم و داستانى بعضى را نگفتهايم.
اما در محدوده شناخت تاريخي ما، پيامبران شناخته شده انگشت شمارند. بر مبناي اين آيه شريفه بايد بپذيريم كه پيامبراني هم براي چين و هند و استراليا و قطب شمال و افريقا و اروپا و امريكا فرستاده شده اند كه يا ما آن ها را نمي شناسيم يا به عنوان پيامبر آن ها را به رسميت نشناخته ايم. مثلاً از كجا معلوم كه بودا يا زرتشت يا كنفوسيوس یا حتی سقراط يكي از آن ها نباشند. در جايي كه قرآن صائبينِ ستاره پرست و مشرك را به عنوان يك گروه ديني به رسميت مي شناسد، هزاران نحلة مذهبي از نوع صائبين را هم -كه در قرآن كريم از آن ها نامي برده نشده - مي توان به عنوان دين تلقي كرد. مدلول آيه شريفه جز اين نيست كه هيچ كس بي بهره از نام "هادي" خداوند و هدايت گري او نيست. اگر به تعداد اقوام پيامبر فرستاده نشده باشد، نام "هادي" خداوند موضوعيتش را از دست مي دهد.
اين كه در روايات از 124 هزار پيامبر سخن گفته شده هم مي تواند مويد همين موضوع باشد.
روایتى هم از «انس بن مالک» از پیامبر(ص)، چنین نقل شده است: «بُعِثْتُ عَلى أَثَرِ ثَمانِیَةِ آلافِ نَبِىٍّ»؛ (من به دنبال 8 هزار پیامبر، مبعوث شده ام).
با تو می گویم:
خدا در دوران جدید از اسارت مکان های مذهبی و کشیشان آزاد شده است. (رابرت جانسون)
گفتار اجتماعی
عیب و هنر فرهنگ ایرانی
محمدامین مروتی
ما ایرانیان، تافته جدابافته نیستیم و مثل سایر ملل دنیا، خوبی ها و بدی ها و نقاط ضعف و قوت های خود را داریم.
نقطه قوت ما شاید فرهنگ مداراجویی و کنار آمدن با تفاوت ها باشد.
همین خوی و خصلت باعث شده، ترکیبی از فرهنگ غربی و اسلامی و ملی را، بدون مطلق کردن یکی و کنار گذاشتن دیگری، در کنار هم، داشته باشیم.
به جهت زبان و مذهب و قومیت نیز کشوری متکثر داریم.
شاید این ویژگی ما بیشتر از همه در زبان حافظ، توصیف شده باشد: "با دوستان مروت، با دشمنان مدارا". با همین خصلت مداراجویی، تجاوزهای ترک و تازی و مغول، را تاب آورده ایم و به تدریج، فرهنگ خود را به ایشان تحمیل کرده ایم.
این نرمش، در هنردوستی ما نیز جلوه گر شده است. ایرانیان مردمی هنر دوست اند. خونشان با شعر عجین است. معماری های زیبایی دارند، باغ های خاصی دارند و با گل و گیاه موانستی ویژه دارند. از همه مهمتر، آشپزی ایرانی یکی از هنرهای کم نظیر جهان است. شعر و موسیقی ما ترجمان روح ایرانی است. ادبیات ایران از غنی ترین ادب های دنیاست. سعدی و حافظ و مولوی و فردوسی و خیام و نظامی، بر تارک ادبیات جهان نشسته اند. رقص ایرانی، زیبایی های منحصر به فرد خود را دارد. خط نستعلیق ما، بی نظیر است.
این هنرها، به نوبه خود به تلطیف روح ایرانی کمک کرده است.
شاید به همین علت با قدری مبالغه در حق خود می گوییم: "هنر نزد ایرانیان است و بس."
در کنار همه این ها، عیب های شاخصی هم داریم که از چشم جهانیان پنهان نمانده است، هر چند از چشم خودمان پنهان است:
یکی از بدترین عیب های ما نهان روشی، به معنی پنهان کردن منویات حقیقی مان است.
شاید یک دلیل مهم این نهان روشی، مقابله با ستم بیگانگان و حتی ستم حکومت های خودی بوده باشد. تقیه نوعی مبارزه پنهان با ستم است، در زمانی که نمی توان از پس او برآمد. اما گاهی این مقابله، رنگ و بوی دستبوسی و ریا هم می گیرد. گاهی چندان صادقانه به دیگری دروغ می گوییم که دروغ بودن آن راتنشخیص نمی دهیم و چنان در این امر، پیش می رویم که به خود نیز دروغ می گوییم و ریاکاری به طبیعت ثانویه ما تبدیل شده است. به قول حافظ "همه تزویر می کنند".
فرهنگ نهان روشی در این بیت مولانا جلوه گر شده است:
در بیان این سه، کم جنبان لبت
از ذهاب و از ذَهَب، وز مذهبت
یعنی از مذهب و باور های خود و ثروت (ذهب)خود و دوستان خود(ذهاب=رفت و آمد) زیاد حرف نزن تا ندانند چه داری و با چه کسانی نشست و برخاست داری و دینت چیست.
گفتیم مقداری از این پنهان کاری، مرتبط با نا امنی سیاسی و اجتماعی و سوءظن و بدبینی به قدرت و سوء استفاده رقبا بوده است. اما متاسفانه کم کم به عادتی ثانویه ما بدیل شده است و تا جایی پیش رفته که به خودمان هم دروغ می گوییم و دروغ خودمان را هم باور می کنیم و این یعنی خودباختگی و از خود بیگانگی.
در سیاست، این سوءظن، به صورت "توهم توطئه"، جلوه گری می کند. البته توهم توطئه خاص ما نیست ولی دُز آن در میان ما و اعراب، بالاتر از ملل دیگر است. باز هم علت اصلی این توهم، بدرفتاری قدرت های خارجی با ما بوده است. از چنگیز و تیمور تا روس و انگلیس. و این بدبینی، به صورت حافظه تاریخی در آمده است و مانع تحلیل مشخص از شرایط مشخص و تحلیل مبتی بر فاکت و داده و اطلاعات می شود. "کار، کار خودشان است"، به صورت ترجیع بند تحلیل های سیاسی ما در آمده است.
عیب مهم دیگر ما، اظهار نظر کردن در مورد همه چیز است، آن هم به نحو قطعی و قاطع. در مورد همه چیز از پزشکی تا سیاست با یقین سخن می گوییم و نظرات دیگر را با یقین کامل رد می کنیم. با "اما و اگر" و "احتیاط" و "شاید" سخن نمی گوییم، بلکه با "حتما و قطعا و صد در صد و شک نکن و مطمئنم"، داد سخن از همه چیز و همه کس می دهیم.
انسان های همه چیزدانی و در عین حال متعصبی هستیم و به همین دلیل، روحیه کار جمعی و حزبی نداریم.
21 آبان 1402
با تو می گویم:
اگر دنبال "همه یا هیچ" باشی، به هیچ می رسی. (کارل پوپر)
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
بهای ضعف و کم کاری ما را فرزندان و خانواده های مان پرداخت خواهند کرد.
وقتی مشروطه شد، به خیال آن افتادیم که همهی مشکل ما حل شد، چون که تمام مشکل را در تغییر قدرت میدیدیم و هیچکس ما را نگفت که باید خود را نیز تغییر دهیم، همهی خیالمان این بود که قدرت را کوتاه کنیم، قدرت شاه را و هیچ به اندیشهی قامتِ خود نبودیم که آن را هم بالا ببریم..."
"سیدحسن_تقیزاده" (1348_1257)
از رهبران انقلاب جنبش مشروطه در ایران
@Honarrvareh
"سیدحسن_تقیزاده" (1348_1257)
از رهبران انقلاب جنبش مشروطه در ایران
@Honarrvareh
گفتار عرفانی
علل دل بستگی به دنیا
محمدامین مروتی
مولانا دنیا و جسم را به قفسی تشبیه می کند که روح ما را در آن زندانی کرده اند. ما به این دنیا دل خوش کرده ایم و به این قفس چسبیده ایم زیرا خارج از آن احساس امنیت نمی کنیم. در حالی که خود این قفس پر است از نگرانی و تشویش و بیماری و مرگ و فقر و پیری.
مرغی که قفسش را درون باغ گذاشته اند می تواند آزادی را ببینید و بفهمد. پرنده قفسی، در عین دیدن باغ، قرار و خوراک ندارد و سرش را به هر طرف می زند که راهی برای پیوستن به سایر پرندگان بیابد. اگر در قفس باز شود، مرغ چه خال خوشی پیدا می کند:
۳۰۵۳ آن قَفَص که هست عینِ باغ در مُرغ میبینَد گُلِسْتان و شَجَر
۳۹۵۴ جَوْقِ مُرغان از بُرونْ گِرْدِ قَفَص خوش هَمیخوانَند ز آزادی، قِصَص
۳۹۵۵ مُرغ را اَنْدَر قَفَص زان سَبزهزار نه خورِش ماندهست و نه صَبر و قَرار
۳۹۵۶ سَر زِ هر سوراخ بیرون میکُند تا بُوَد کین بَند، از پا بَرکَند
۳۹۵۷ چون دل و جانَش چُنین بیرون بُوَد آن قَفَص را دَر گُشایی، چون بُوَد؟
ولی همه پرندگان مشتاق آزادی نیستند. پرنده غمگینی هم هست که گربه ها دورش را گرفته باشند می ترسد از قفس بیرون آید، بلکه دوست دارد صد قفس دیگر بر گرد قفسش باشد:
۳۹۵۸ نه چُنان مُرغِ قَفَص در اَنْدُهان گِرْد بر گِردَش به حَلْقه، گُربَکان
۳۹۵۹ کِی بُوَد او را دَرین خَوْف و حَزَن آرزویِ از قَفَص بیرون شُدن؟
۳۹۶۰ او هَمیخواهد کَزین ناخوش حِصَص صد قَفَص باشد به گِرْدِ این قَفَص
افق دید:
پرنده ی جان او از ترس گربه ها، موش صفت، به دنبال سوراخ می گردد و آن سوراخ را وطنی برای آرامش تلقی می کند:
۳۹۷۸ مُرغِ جانَش، موش شُد سوراخْجو چون شنید از گُربَکان او عَرِّجوا
۳۹۷۹ زان سَبَب جانَش وَطَن دید و قَرار اَنْدَرین سوراخِ دنیا، موشْوار
کسی که خانه اش یک سوراخ باشد، دانش او به اندازه همان سوراخ اندک است. در حقیقت فهم هر کس به اندازه ی وسعت جغرافیای اوست:
۳۹۸۰ هم دَرین سوراخْ بَنّایی گرفت دَرخورِ سوراخْ دانایی گرفت
بنابراین کارهایی بلد است و مهارت هایی می آموزد که به درد زیستن در همین سوراخ می خورد:
۳۹۸۱ پیشههایی که مَر او را در مَزید کَانْدَرین سوراخْ کار آید گُزید
عنکبوت-برغم سیمرغ که در کوه آشیان دارد- طبع پستی دارد وگرنه از آب دهان، خانه ی سستی بنا نمی کرد:
۳۹۸۳ عنکبوت اَرْ طَبْعِ عَنْقا داشتی از لُعابی خیمه کِی اَفْراشتی؟
مصائب دنیا:
مولانا می گوید دنیاپرستان گمان می کنند دنیا مامن و جای آرامش است و به همین دلیل دل از آن نمی کنند. اما این دنیا پر از رنج و مصیبت است. اگر دست گربه قضا به ما برسد، زندگی مان به پایان می رسد و اگر فقط نوک پنجه هایش به ما برسد، بال و پرمان می ریزد و گرفتار انواع بیماری ها می شویم. دل پیچه و سردرد ما، ناشی از همان چنگ های گربه است که در قفس می کند و بر ما می زند:
۳۹۸۴ گُربه کرده چَنگِ خود اَنْدَر قَفَص نامِ چَنگَش، دَرد و سَرسام و مَغَص
خود گربه هم- برای پرنده ای که ما باشیم- عین مرگ است:
۳۹۸۵ گُربه مرگ است و مَرَضْ چَنگالِ او میزَنَد بر مُرغ و پَرّ و بالِ او
بیماری که ما باشیم، در پی درمان و دوا، هر سو از چنگال گربه می گریزیم و با مراجعه به دارو و طبیب، بیماری ها را معالجه و مرگ خود را به تعویق می اندازیم. در واقع بیماری مثل شاهدی است که بر مرگ ما گواهی می دهد:
۳۹۸۶
گوشه گوشه میجَهَد سویِ دَوا مرگْ چون قاضی است و رَنْجوری گُوا
این مهلت گرفتن ها و چاره جویی ها جز وصله پینه کردن جسم نیست و عاقبت مرگ، یقه ما را می گیرد:
۳۹۸۹ جُستنِ مُهْلَت دَوا و چارهها که زنی بر خِرقه تَنْ پارهها
۳۹۹۰ عاقِبَت آید صَباحی خَشمْوار چند باشد مُهْلَت، آخِر شَرم دار
12 آذر 1403
جوق: گروه
حِصَص جمع حِصّه است به معنی نصیب و قسمت
عَرَّجُوا: عروج کنید، در اینجا یعنی قبض روح شوید و بمیرید
مزید یعنی افزایش
مَغَض: دل پیچه / سرسام: آماسِ سر
با تو می گویم:
روزنامهی حکومتی، روزنامه نیست، زورنامه است! (سامان_فیروزی)