کانال محمد امین مروتی
1.73K subscribers
1.97K photos
1.66K videos
142 files
2.91K links
Download Telegram
شبکه‌های اجتماعی: بازتاب صداهای نکره و شمایل کج و معوج

🔸چند پژوهش میزان افراطی‌بودن شبکه‌های اجتماعی را اینطور تخمین می‌زنند:

◇ ۹۷ درصد از پست‌های سیاسی شبکه‌ی ایکس (توییتر سابق) را تنها ۱۰ درصد از فعال‌ترین کاربران، که افراطی‌ترین نظرات را دارند، منتشر می‌کنند.
◇ نظرات سیاسی حدود ۹۰ درصد جمعیت تنها در ۳ درصد پست‌ها مجال بروز پیدا می‌کنند.
◇ تنها حدود ۳ درصد از حساب‌های فعال آنلاین، محتوای سمی (toxic) منتشر می‌کنند، اما این اکانت‌ها حدود ۳۳ درصد محتوای این شبکه‌ها را تولید می‌کنند.
◇ ۷۴ درصد دعواهای داغ توسط تنها یک درصد از گروه‌های کاربران ایجاد می‌شوند.
◇ یک ‌دهم ‌درصد از کاربران، حدود ۸۰ درصد اخبار کذب را در محیط آنلاین پخش می‌کنند. 
◇ بیش‌ترین محتوایی که روی ایکس و فیس‌بوک منتشر می‌شود محتوایی حاوی داوری‌های اخلاقی و خصمانه نسبت به گروه‌های سیاسی دیگر است
 
🔸به عبارت دیگر، اقلیتی بسیار کوچک اما افراطی مشغول ایجاد خشم و عصبانیت، پخش اطلاعات نادرست و تشدید اختلافات هستند. آنها هنجارهای کاذبی را تولید می‌کنند که ادراک کاربران دیگر را مختل می‌کند. دلیل این موضوع این است که شبکه‌های اجتماعی بر اساس «اقتصاد توجه» کار می‌کنند؛ الگوریتم‌های این پلتفرم‌ها کاربران را تشویق می‌کنند که محتوایی با بیش‌ترین سطح درگیری مخاطب تولید کنند، نه محتواهایی که بازتاب واقعیت باشند.
 
🔸واقعیت این است که اکثریت کاربران فضای آنلاین ناظران خاموش هستند. آ‌نها نه نظر خود را ابراز می‌کنند و نه در بحث‌ها مشارکت می‌کنند. اما مدام در معرض نظرات افراطی و بحث‌های تنش‌زا اقلیت سمی هستند که با حجم بالا مشغول تولید محتوا هستند.

🔸 نویسندگان مقاله می‌پرسند، مردم چگونه می‌توانند درست را از نادرست تشخیص بدهند، آن‌هم در شرایطی که دیدگاه‌های افراطیون بالاترین بسامد را در شبکه‌های اجتماعی دارد؟ به باور آنها این بزرگترین معضل فضاهای آنلاین است و اگر نتوانیم آن را حل کنیم، باید انتظار داشته باشیم که واقعیت‌های تحریف‌شده به شکل فزاینده‌ای فراگیر شوند.

چکیده‌ای از این پژوهش را در زیر بخوانید:

https://daneshkadeh.org/global/13624/

@Daneshkadeh_org
گفتار عرفانی


شرح غزل شمارهٔ ۱۷۵۹ دیوان شمس

محمدامین مروتی


این غزل گویای احوال وصال و وحدتی است که مولانا تجربه کرده است. تجربه عدم تعین و بیرنگی و بی نشانی.
اه، چه بی‌رنگ و بی‌نشان که منم
کی ببینم مرا چنان که منم
با شگفتی از این عدم تعین و نادیدن خود سخن می گوید. در بعضی نسخه ها به جای حرف اعجابِ "اه"، "وه" امده که برای بیان شگفتی زیباتر است. زیرا "اه" بیشتر انزجار را می رساند تا شگفتی. همینطور به جای "ببینم"، "ببینی" آمده که آن هم درست و محتمل است.

گفتی اسرار در میان آور!
کو میان، اندر این میان که منم
در پاسخ پرسشگرِی طالب اسرار- که ممکن است شمس هم باشد- می گوید منی در میانه نیست که اسرار را با تو در میان نهد.

کی شود این روان من، ساکن
این چنین ساکن روان که منم
می گوید روح و روانم سیال است و من ساکن روان هستم. کلمه ی "روان" معنای روانی و سیالیت را در خود دارد. "ساکن روان" نوعی پارادکس است. پارادکسی که واقعیت هم دارد. کسی که خود را عبارت از روانی سیال تعری می کند، در واقع در سیالیت، سکونت دارد. مولانا خود را بی تعین و سیال و سیار حس می کند نه شخصی متشخص و متعین. چنن که در غزل دیگر هم از خود به عنوان "دود پراکنده " تعبیر می کند و این دود همان عدم سکونت و روانی و پویایی است. ساکن روان یا روان ساکن، در عین سیالیت و پراکندگی اش، ساکن است یعنی سکینه و آرامش دارد.

بحر من غرقه گشت هم در خویش
بوالعجب بحر بی‌کران که منم
وجودم مانند بحری بیکران است که از فرط وسعت و عمق در خود غرق شده است.

این جهان و آن جهان مرا مطلب
کاین دو گم شد در آن جهان که منم
عارف نه طالب دنیاست و نه طالب عقبا. عاشق است و از دو جهان فقط معشوق را می خواهد. هر دو جهان را در طلب عشق، گم کرده است.

فارغ از سودم و زیان، چو عدم
طرفه بی‌سود و بی‌زیان که منم
دغدغه ی سود و زیان ندارد و این حالت را طرفه یعنی نو و مطبوع و شگفت می داند و بدان خرسند است.

گفتم ای جان تو عین مایی، گفت
عین چه بود در این عیان که منم؟
خود را به وضوح با جان یعنی روح یکی می داند و این را به عینه و به عیان حس می کند. حتی فراتر می رود و می گوید من در تماشایی هستم که عین یعنی چشم عادی قادر به دیدن آن نیست. عیانی که فراتر از توان عین است. نوعی بصیرت ناب و نگاه و تماشای خالص. بین عین و عیان آرایه اشتقاق وجود دارد.

گفتم آنی؟ بگفت‌: های خموش
در زبان نامده‌ست آن که منم
خواستم کیفیت این احوال و ادراک را بر زبان آورم. گفت این کیفیت به زبان در نمی آید.

گفتم اندر زبان چو درنامد
اینت گویای بی‌زبان که منم
گفتم حالا که احوال من به زبان در نمی آید، در عین بی زبانی، گویا هستم. یعنی در این غزل ها، به زبان بی زبانی سخن می گویم.

می‌شدم در فنا چو مه، بی‌پا
اینت، بی‌پایِ پادوان که منم
مانند مه یا همان "دود پراکنده"، در افق ها محو و پراکنده می شدم. مانند مه، بدون پا و بدون تعین، به سرعت می دویدم.

بانگ آمد چه می‌دوی، بنگر
در چنین ظاهرِ نهان که منم
ندا کردند که بنگر که با این سرعت و این ناپیدایی، کجا می وری؟

شمس تبریز را چو دیدم من
نادره ی بحر و گنج و کان که منم
در مقطع غزل می گوید پس از ملاقات با شمس، تبدل روحی یافته ام و احساس جواهر بودن و گوهر شدن پیدا کرده ام.

17 آبان 1403
با تو می گویم:

دین بـاید از انسان موجودی صبور، آزاد، مهربان و دلیر بسازد و اگر دینی نتوانست این کار را انجام دهد جز حقّه‌ بازی نیست. (آلبرت انیشتن)
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ارزشمندترین دارایی‌ شما
زمان شماست

با وقتتان همانند پول برخورد کنید

اما یادتان باشد :

تفاوت زمان با پول این است که
نمیشود آن را پس انداز کرد...
کی می‌رسد باران؟

۲۱آبان زادروز نیمایوشیج
کرگدن گفت: «عاشق یعنی چی؟»
دُم‌جنبانک گفت:‌ «یعنی کسی که قلبش از چشم‌هایش می‌چکد.»‌‌‌......

کرگدن‌ها هم عاشق می‌شوند
عرفان_نظرآهاری
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
❗️فیلمی دیده‌نشده از محمدعلی جمال‌زاده؛ پدر داستان‌نویسی مدرن ایران، در ژنو سوئیس، درباره‌ی آینده‌ی ایران!
گفتار فلسفی


معرفت شناسی و سنت

محمدامین مروتی


جان لاک می گفت انسان با لوح سفید و ذهن خالی به دنیا می آید و پس از آن روی این لوح سفید، گزاره های معرفت شناختی وارد می شوند تا شناخت و معرفت ما شکل بگیرند.
این نقطه نظر از جهات مختلف توسط اندیشمندان علوم مختلف زیر سوال رفته است.

نخستین علمی که این حکم را نفی می کند ژنتیک است.
ما با شامپانزه ها تا 98 درصد و با خیار و سیب زمینی تا ده درصد اشتراک ژنتیکی داریم.
جنین شناسی هم این اشتراکات را به خوبی نمایان می سازد. جنین ما در مراحل اولیه تفاوت زیادی با جنین ماهی ها و دوزیستان ندارد و گفته می شود که جنین انسان طی نه ماه حاملگی، تمام تاریخ تکامل جانوری از تک سلولی ها تا انسان را به صورت فشرده طی می کند.
بررسی تکامل مغز هم محل و موضع مغز جانوری ما را از ناحیه اندیشه ورزمان تفکیک کرده است. ما یک مغز تحتانی یا جانوری داریم که مرکز خشم و ترس و شهوت است. یک مغز میانی یا پستانداری که مرکز عواطف است و یک مغز فوقانی یا کورتکس که مرکز عقلانیت است و این قسمت ها به تدریج به مغز جانوری ما افزوده شده اند.

چیزی به نام سنت و علم آموخته شده وجود دارد که در ذخایر ژنتیکی انسان انباشته شده است.
چنان که یونگ می گفت ما یک ناخودآگاه تاریخی داریم که ضمن آن تجارب تاریخی بشر از خلال اسطوره ها و تاریخ و تمدن از نسلی به نسل دیگر رسیده است که در رفتار هم اکنونی ما نقش خود را ایفا می کند.

کارل پوپر هم می گفت شناخت از صفر شروع نمی شود. بلکه ما با پیشداوری ها و حدس ها و تحلیل های مان مبادرت به نظریه سازی می کنیم و سپس با مکانیسم آزمایش و خطا، نظریاتمان را بهبود می بخشم و از خطاهای مان می کاهیم.

هایک و نوزیک اقتصاددانان لیبرال بر این نکته پای می فشردند که بازار و رقابت آزاد به عنوان سنتی آزموده شده، دستاورد عقل تاریخی بشر است که به سبب همین عقلانیت جمعی در جای خود نشسته و نمی توانید نهادی را که عرفاً و تاریخاً حقانیت و مطلوبیت خود را اثبات کرده؛ از طریق صنع گرایی و اراده گرایی، کنار بزنید و نتایج و عوارض نامطلوبش دامنگیرتان نشود.

در یک کلام، معرفت بشری مانند قایقی است که دارد برایمان کار می کند. یعنی ما را روی آب جا به جا می کند ولی هر از چندگاهی، باید تخته پاره های پوسیده اش را عوض کرد. یا مثل اتومبیلی است که قطعاتش فرسوده می شود و باید جایگزین گردند. اما هرگز کل قایق یا اتومبیل را دور نمی اندازیم. اگر دور می انداختیم، پیشرفتی در معرفت بشری حاصل نمی شد. معنای این جمله که "ما بر شانه های پیشینیان ایستاده ایم"، نیز همین است. به همین معنا دانش بشری، اندک اندک و خشت به خشت روی هم گذاشته می شود. یعنی انبوهشی و انباشتی و تجمعیculmulative است.


21 آبان 1403
با تو می گویم:

فریبی که ما را خرسند می‌سازد، بیش از صد حقیقت برایمان ارزش دارد. (الکساندر پوشکین)
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
آدمی اگر سقراط ناراضی باشد و جام زهر بنوشد

بهتر از آن است که خوکی راضی باشد و هیچ تخطی و اعتراض و عصیانی نداشته باشد


نام این اثر : بی عرضه
نوشته آنتوان چخوف



مجله هنری آرت ژورنال
@ARTTJOURNAL
Ⓜ️ هرم مِزلو و سخن مولانای ما



آبراهام مِزلُو، روان‌شناس آمریکایی اوکراینی‌تبار(1908-1970)، هرمی برای نیازمندی‌های انسان رسم کرده است که محصول پژوهش‌های میدانی او و بر پایۀ تجربه‌های فراوان انسانی است. این هرم، مکانیسم انگیزشی انسان را در همۀ تصمیم‌ها و برنامه‌های او نشان می‌دهد. سلسله‌مراتب نیازهای آدمی در هرم مزلو، بدین ترتیب است:

1. زیستی(خوراک، پوشاک، غریزۀ جنسی و مسکن)؛
2. امنیتی؛
3. عاطفی؛
4. اجتماعی(احترام و تکریم)؛
5. خودشکوفایی.

به گفتۀ او، هر نیازی که در مرتبۀ پایین‌تری قرار دارد، قوی‌تر و برانگیزاننده‌تر است. همچنین بدون برآوردن نیازهای فروتر، به طور معمول نوبت به طبقۀ فراتر نمی‌رسد. یعنی مثلا انسان گرسنه یا هراسان، نمی‌تواند به رشد یا شکوفایی استعدادهای خود بیندیشد؛ مگر آنکه انسانی استثنایی و فوق العاده باشد یا در موقعیتی ویژه قرار گرفته باشد.

هرم مزلو، رقیب‌های دیگری نیز دارد، اما گویا تفاوت‌ مهم و معناداری میان آنها نیست. اختلاف، بیشتر در تعریف و دامنۀ طبقات است تا در ترتیب آنها. مزلو این هرم را برای بخش کارفرمای جامعه(مدیریت) رسم کرده است تا مدیران و برنامه‌نویس‌ها مواجهۀ عاقلانه‌تری با شهروندان و مسائل اجتماعی داشته باشند. به همین دلیل در هرم او جایی برای دین و فلسفه و عرفان و حتی علم نیست؛ زیرا در نظر او دین و عرفان و... نیازهای بدون واسطۀ شهروند محسوب نمی‌شوند که پاسخگویی به آنها وظیفۀ مدیران باشد(ر.ک: تعریف مدیر و مدیریت در جوامع انسانی)؛ بلکه اهمیت هر یک از آنها به اندازۀ کمکی است که به برآوردن نیازهای اصلی انسان می‌کند.

بنابراین، دین یا فلسفه، اگر در تأمین نیازهای نخست کارایی داشته باشد، همان اندازه مقدم است و اگر برای تأمین نیازهای طبقۀ دوم مفید باشد، در همان طبقه باید به آن توجه شود، نه پیش یا پس از آن. به گفتۀ او انسان به‌ترتیب و خانه‌‌به‌خانه، سراغ نیازهای خود می‌رود؛ یعنی مثلا تا خیالش از نان و آب و مسکن آسوده نشود، دنبال نام و عشق و شکوفایی و خدمت‌رسانی به دیگران نمی‌رود و اگر هم برود، انگیزۀ واقعی و پنهانش، همان نان و آب و غریزۀ جنسی است. طبقات در هرم مزلو، مراتب انگیزشی است، نه مراحل ارزشی؛ یعنی بدون ارزشداوری یا ارزش‌گذاری است. مزلو می‌گوید: «من نمی‌گویم نان ارزشمندتر از عشق است. می‌گویم بر آن مقدم است.» او پایین‌ترین نمرۀ مدیریت را به کسانی می‌دهد که هرم نیازهای انسان را از بالا به پایین می‌بینند؛ یعنی مثلا در غیبت نان و احترام برای فرزانگان، می‌كوشند جامعه را مایل به علم‌آموزی و فرزانگی كنند.

به عقیدۀ او: «هرگونه تغییر در هرم نیازهای انسان، انگیزۀ او را برای رفتارهای شرورانه بیشتر می‌کند. پس وظیفۀ کارفرما سخنرانی دربارۀ خیر و شرّ نیست. وظیفۀ او هموارسازی راه خیر برای زیردستان است. میان گرسنگی و دزدی، رابطۀ واقعی‌تر و عام‌تری وجود دارد تا میان بی‌فرهنگی و دزدی، یا بی‌اخلاقی و دزدی.»


💡بارِی؛ به قول مولانای ما:

آدمی اول حریص نان بود
زآنکه قوت و نان، ستون جان بود
چون به‌نادر گشت مستغنی ز نان
عاشق نام است و مدح شاعران


📝 زنده نام رضا بابایی




🛄
@zistboommedia || مدرسه علوم انسانی
کسی رو قضاوت نکنید
فقط برای اینکه گناهانش با
گناه های شما فرق داره...
خودشناسی و سبک زندگی


معمای زندگی بشر(انسان در پی چیست؟)

محمدامین مروتی


از روزی که انسان خود را می شناسد و از عالم کودکی جدا می شود، دست و دلش در پی چیزی می گردد که هم می داند و هم نمی داند چیست. گمشدة بشر، آرامش است اما نمی داند چگونه و با چه چیزی به دستش آورد.
ابراهیم نبی ابتدا به ستارگان و بعد و به ماه و خورشید روی کرد تا بالاخره دلش به خدای واحد آرام گرفت. انسان هم، به بسیاری چیزها برای رسیدن به آرامش و سکون رو می نماید و از این سو بدان سو می رود. این جستجوی بی پایان است که آرامش را از انسان سلب می کند. به هدف مورد نظرش که می رسد، موقتاً دلش آرام می گیرد اما این آرامش موقتی است و این دور باطلِ دویدن و نرسیدن ادامه دارد. آیا اساساً قرارگاهی در آن سوی پل وجود دارد یا زندگی عبارت است مدیریتِ راه رفتنِ روی پل؟
برای این سوال، دو جوابِ خوب وجود دارد:
جواب اول این است که رسیدنی در کار نیست. آرامش یعنی قدرِ راه رفتن روی همین پل را دانستن. زندگی یک سفر است نه یک مقصد. هر سفری، زحمات و مخاطراتی دارد ولی اگر ذهنِ مسافر مشغول این زحمات و مخاطرات باشد، از سفرش لذت نمی برد بلکه بارِ خاطرش و اسبابِ اضطراب و نارضایتی اش می شود. باید خود را قانع سازیم که مقصدی در کار نیست و به قول فروغ، "همة این راه ها به آن دهانِ سردِ مکنده ختم می شود"، یعنی یک گور کوچک. پس قدرِ تک˚ تکِ قدم هایی را که برمی داریم، بدانیم و به قول خیام، عیش امروز به فردا نیفکنیم.

جواب دوم هم این است که انسان باید بداند آرامش فردی وجود ندارد. انسانی به اندازه ای که به آرامش دیگران اهمیت می دهد، آرامش دارد. به اندازه ای که در آرام کردن دیگران می کوشد، آرام و قرار پیدا می کند. در یک کلام، خوشبختیِ فردی وجود ندارد. خوشبختیِ فردی ان سرابی است که ما را به بیراهه می برد و در چرخة شوم و بی پایان دویدن و نرسیدن گرفتار می کند. خِلقتِ ما به گونه ای است که خوشبختی مان به خوشبختی دیگران، گره زده شده است. به میزانی که به سعادت دیگران اهتمام کنیم، سعادتمند می شویم. فهم این حقیقت، کلید معنای هستی و زندگی بشر است. خوشبختیِ فردی، روزی ننهاده و نامقدّر است. به قول حافظ اگر می خواهی خود را از غم آزاد کنی، باید از آرزوهای دور و دراز و دست نایافتنی، دست بکشی:
بشنو این نکته که خود را زِ غم آزاده کنی
خون خوری گر طلبِ روزیِ ننهاده کنی
به همین دلیل، همدلی، شفقت و عشق ورزی در نیل به سعادت مهم می شود. به همین دلیل بزرگان و اهل تامل، این همه در ضرورتِ عشق و عاشقی داد سخن داده اند. کسی گوی سعادت می برد که دیگران را دوست داشته باشد و سعادت دیگران برایش مهم باشد.
پس اگر آرامش می خواهیم نباید کوچکترین فرصت برای آرام کردن دلهای بی قرار دیگران را از دست بدهیم و اگر شادی می خواهیم نباید کمترین فرصت برای شادکردن دیگران را از دست بدهیم. راه شاد شدن خودمان، از مسیرِ شاد شدن دیگران می گذرد. این قانونی است که خدا و طبیعت در نهادِ ما نهاده اند و بی توجهی و کم توجهی به این قانون موجب مجازات خود ما از راهِ افسردگی و ناشاد بودن می شود:
شاد بودن هنر است، شاد کردن هنری والاتر....
پس اگر به حد کافی خوشحال نیستیم به خاطر آن است که به حد کافی در شاد کردن دیگران نکوشیده ایم. همانقدر که حال دیگران را خوش می کنیم، حال خودمان هم خوش می شود. به همان اندازه که مهر می ورزیم، مورد مهرورزی قرار می گیریم. به همان اندازه که پول می دهیم، آش می خوریم. از همان دست که می دهیم، می گیریم.
با تو می گویم:

زندگی من و تو به نوعی یک معجزه است چرا که از دل میلیونها امکان نبودن بیرون آمده است. حس شگفتی در برابر معجزه زندگی، حاصل تاملاتی است که می تواند مراتب روشن بینی و قدردانی ما را نسبت به این هدیه اتفاقی و غافلگیرکننده برانگیزد.
خط سوم.pdf
15.6 MB
خط سوم
دکتر ناصرالدین صاحب الزمانی

"خط سوم" بازکاوی شجاعانه عرفان کهن ایرانی و بازنمونی خردمندانه از باورهای عرفانی اسلامی با تکیه بر روابط شمس - مولوی است.
این اثر ماندگار تکرار امانتدارانه ی مکررات دیگران نیست، بلکه نقدی نوین از ساحت مقدس مآبی است که تا کنون در بستر تنها مقدس و انتزاعی خود ، بدون ترسیم بردارهای معطوف به جامعه، تنها واگویه می شد. دکتر صاحب الزمانی، که نفس سنگین شمس را در خلوت تألیف این اثر حس می کرد، به تنها خواست شمس پاسخ گفته و آن رساندن کلام شمس بود به آنان که او می خواست، اگرچه از پس هزار سال.
این کتاب در بین آثاری که رابطه شمس و مولانا را بررسی کرده اند جزء بهترین هاست که در حجم حدود 900 صفحه به شرح و توضیح شخصیت شمس و تأثیر شمس و مولانا بر یکدیگر با زبانی ساده و جذاب می پردازد. حدود 200 صفحه از کتاب نیز به جملات کوتاه و آتش


@pdf_kotob_e_adabi
به خاطر کندن گل سرخ ارّه آورده‌اید؟
چرا ارّه؟
فقط به گل سرخ بگویید:
«تو؛ هی تو!»
خودش می‌افتد و می‌ميرد..

بيژن نجدى

۲۴ آبان زادروز بیژن نجدی، شاعر و داستان نویس. یادش گرامی
@sahandiranmehr
آیه هفته:عدالت

…فَلا تَتَّبِعُوا الهَوىٰ أَن تَعدِلوا: از هوی و هوس پیروی نکنید؛ که از حق عدول کنید. (نساء/۱۳۵)
کلام هفته: زندگی

مردن چیزی نیست، زندگی نكردن، هولناک است. (ویکتور هوگو)