فیلم هفته: توتفرنگیهای وحشی(1957)
محمدامین مروتی
کارگردان: اینگمار برگمان
بازیگران: ویکتور شوستروم، بیبی آندرشون، اینگرید تولین
توت فرنگیهای وحشی برنده جایزه خرس طلایی جشنواره فیلم برلین در سال ۱۹۵۸ و جایزه گلدن گلوب برای بهترین فیلم خارجی در سال ۱۹۶۰ شد. این فیلم همچنین نامزد جایزه اسکار بهترین فیلمنامه غیراقتباسی شده بود.
این فیلم در مورد دانشمند پیری به نام پروفسور بورگ (شوستروم) است. پروفسوری که با عروسش برای دریافت دکترای افتخاری عازم دانشگاه شهر لوند است. خوابی که پروفسور در شب قبل، راجع به مرگ خود می بیند اولین گره را در فیلم می افکند و زمینه را برای تحول پیرمرد فراهم می کند. در مسیر سفرشان سری نیز به مادر و خانه پدری می زند. بورگ دانشمندی مغرور و بداخلاق است که در طی مسیر، خاطرات کودکی و جوانیش را مرور می کند. مرور این خاطرات، به تدریج از تفرعن او می کاهد.
گفتار ادبی
داستان سیاوش (قسمت پنجم)
محمدامین مروتی
سیاوش در کاخش نگاره و نقش پهلوانان ایـرانی را حک می کند. پیران از زیـبایی و شکوه "سیاووش گرد" برای افراسیاب حکایت می کند. افراسیاب، برادرش "گَرسیوَز" را نزد سیاوش می فرستد تا از "سیاووش گرد" برایش گزارش کند.
سیاوش از جریره صاحب پسری به نام "فرود" می شود. جشن مفصلی که سیاوش برای تولد فرود می گیرد، حسادت گرسیوز را برمی انگیزد. گرسیوز پیشنهاد مسابقه کشتی به سیاوش می دهد و سیاوش نمی پذیرد و می گوید ولی حاضرم با دو تن از سوارانت به جای تو نبرد کنم. "دَمور" و "گرویی زره" داوطلب می شوند و سیاوش به آسانی همزمان بر هر دو غلبه می کند و این کار، گرسیوز را آشفته تر می کند.
سیاوش نامه پرمهری به گرسیوز می دهد که به افراسیاب بدهد ولی گرسیوز به جای دادن نامه پیش افراسیاب، دروغ پردازی آغاز می کند که سیاوش با کاووس شاه رابطه دارد و مشغول توطئه علیه توران است:
بدو گـفت گرسیوز ای شـهریـار
سیـاوش جُز آن دارد آیین و کار
افراسیاب باور نمی کند و می گوید من پیوستگی خونی با سیاوش پیدا کرده ام و نمی توانم دست به خون او آلوده کنم. افراسیاب، گرسیوز را نـزد سیاوش می فرستد و از او و فرنگیس دعوت به توران می کند. گرسیوز اول فرستاده ای به سیاوش می فرستد و به او پیغام می دهد که لازم نیست از من استقبال کنی. سیاوش دعوت افراسیاب را با مهربانی می پذیرد. گرسیوز می بیند که اگر سیاوش به افراسیاب برسد، دستش رو می شود. پس این بار به سیاوش القا و وسوسه می کند که افراسیاب درباره ی تو نیت خوبی ندارد:
دلـی دارد از تـو، پردرد و کـین
ندانم چه خواهد جهان آفـرین
تو دانی که من دوستدار توام
به هر نیک و بد، ویژه یار توام
سیاوش می گوید از سرنوشت گریزی نیست و من با تمام این اوصاف به نزد شهریار خواهم رفت و دعوت او را اجابت خواهم کرد.
از آن سوی، گرسیوز با شتاب خود را به افراسیاب می رساند و می گوید سـیاوش از من استقبال نکرد و به نـامه تو وقعی نـگذاشت و برای جنگ بـا تو سپاه جـمع می کند. سیـاوش شبانه کابوس مـی بـیند که با سپـاه افراسیاب رو در رو شـده اسـت. فرنگیس می گوید بهتر است به فکر ما نباشی و جان خود را نجات دهی:
تو را زنده خواهم که مانی به جای
سـرِ خویش گیر و کـسی را مپای
اما سیاوش تسلیم سرنوشت است و می گوید زمان من به سر رسیده و اگر خدا به تو پسری داد، نامش را "کیخسرو" بگذار:
سیاوش بدو گفت کان خواب من
بـه جـا آمـد و تیره شد آبِ مـن
مــرا زنــدگـانـی سر آید هـمی
غـم و درد و انـده درآیـد هـمـی
تو را پـنـج مـاه است زِ آبـستـنی
از ایـن نـامـور، گـر بود رُسـتنی
درخـت تـو گـر نَـر بـه بـار آورد،
یـکـی نــامـور شـهـریــار آورد،
سـرافـراز˚ کـیخسروش نـام کـن
بـه غم خـوردنِ او، دل آرام کن
از این پس به فـرمـان افراسیاب
مرا تیره بخت اندر آید به خواب
بـبرند بَـر بـی گـنه بـَر، سـرم
ز خـون جـگر، بـرنـهند افـسرم
سیاوش مانند یک پیشگوی غیبدان، آینده را این گونه پیش بینی می کند:
بـه خـواری تو را روزبـانان شــاه
سـر و تن برهنه، برنـدت بـه راه
بیاید سپهــدار پیـــران، بــه در
بخواهد به خواهش تو را از پدر
به جان، بی گنه، خواهدت زینهار
به ایوان خویشش برد زار و خوار
وز ایــران بیاید یـکی چـاره گر
به فـرمـان دادار، بـستـه کـمـر
از ایدر تو را بـا پـسر نـاگـهـان
سویِ رودِ جیحون برد، در نهان
نـشانند برِ تـخـت شـاهـی ورا
به فرمان بـود مرغ و مـاهی ورا
زِ گـیتی بـرآرد سراسر خـروش
زمانه زِ کیـخسرو آید به جوش
عاقبت دو سپاه رو در رو می شوند:
چنین گفت زان پس به افراسیاب
که چرا کُشت خواهی مرا بی گناه
سپاه دو کـشور پـر از کـین کنی
زمین و زمان، پـر زِ نفرین کـنی
گرسیوز که از ادامه این مکالمه سیاوش و افراسیاب می ترسد؛ از سیاوش می پرسد که اگر قصد جنگ نداری چرا زره پوشیده ای؟
چـنین گـفـت گـرسـیوزِ کـم خـرد
کزین در سخن، کی خود اندر خورَد
کـز ایـدر چـنین بی گـنـاه آمــدی،
چـرا بــا زره نــزد شــاه آمـــدی؟
افراسیاب دستور حمله می دهد و سیاوش هم کمترین مقاومتی نمی کند. او را مجروح و دستگیر می کنند.
ادامه دارد....
با تو می گویم:
یک احمق، یک احمق است. دو احمق، دو احمقند. هزاران احمق یک "جبر تاریخی" است. (فرانتس_کافکا)
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
دیدن این فیلم 4 دقیقه ای،
میتواند یک عمر زندگی
ما را متحول کند👌
قدر داشته هایمان را بدانیم...
@Media_aramesh
میتواند یک عمر زندگی
ما را متحول کند👌
قدر داشته هایمان را بدانیم...
@Media_aramesh
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
شمس لنگرودی و معنای زندگی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
▰ از نویسندگان زن ایرانی
چه رمانهایی را بخوانیم.
𝓐
چه رمانهایی را بخوانیم.
𝓐
آبی بودم
بر خود میجوشیدم،
و میپیچیدم و بوی میگرفتم،
تا وجودِ مولانا بر من زد،
روان شد،
اکنون میرود خوش و تازه و خرّم!
#مقالات_شمس_تبریزی
#تصحیح_محمدعلی_موحد
@rahi_be_rahaei
بر خود میجوشیدم،
و میپیچیدم و بوی میگرفتم،
تا وجودِ مولانا بر من زد،
روان شد،
اکنون میرود خوش و تازه و خرّم!
#مقالات_شمس_تبریزی
#تصحیح_محمدعلی_موحد
@rahi_be_rahaei
گفتار دینی
صالح کیست؟
محمدامین مروتی
عباد صالح خدا کسانی هستند که با فروتنی مشی می کنند و در قبال بدگویی های جاهلین آرزوی سلامت و بهبود برای آنان می کنند:
سوره فرقان آیه 63: وَعِبَادُ الرَّحْمَنِ الَّذِينَ يَمْشُونَ عَلَى الْأَرْضِ هَوْناً وَإِذَا خَاطَبَهُمُ الْجَاهِلُونَ قَالُوا سَلَاماً: و بندگان رحمان كسانيند كه آرام (و بدون غرور و تكبّر) روي زمين راه ميروند و هنگامي كه نادانان ايشان را مخاطب ( دشنام) قرار ميدهند به آنان سلام ميگويند.
صالح کسی است که با خود و با خلق خدا و با خدای خود و حتی دنیای اطراف در صلح باشد.
صلح با خدا در عبودیت و بندگی خداست و شکستن در پیشگاه و بارگاه او تا به قدری خود را در مقابل او فقیر و ناچیز بیابی که هرگز هوس فرعون شدن به سرت نزند.
صلح با خود در گرو پذیرش – خودیافتگی – خود بودن و داشتن هارمونی و یکپارچگی وجودی و شخصیتی است. طوری که نه به لحاظ اعتقادی و نه به لحاظ عاطفی و احساسی دچار تناقض و چندپارگی وجودی نباشی.
صلح با دیگران عمل کردن به شعر جاودانه سعدی است که "بنی آدم اعضای یک پیکرند". به گونه ای که درد دیگران را مانند درد خودت حس کنی و ملتزم باشی به قاعده طلایی اخلاق که هر چه بر خود نپسندی بر دیگران هم نپسندی.
صلح با طبیعت مستلزم خوب حس کردن دنیای اطراف و لذت بردن از هنر و زیبایی های طبیعی است.
ابراهیم در مقابل تهدید آزر به سنگسار او، برایش طلب سلامت نفس و آمرزش می کند و می گوید: "سلام علیکَ ساستغفرُ لک ربی"(مریم-47)