کانال محمد امین مروتی
1.73K subscribers
1.97K photos
1.66K videos
142 files
2.91K links
Download Telegram
با تو می گویم:

تاریخ قصه ای است که بر سر آن توافق شده است. (ناپلئون)
گفتار عرفانی


جوینده، یابنده است

محمدامین مروتی


مولانا در دفتر سوم می گوید به گفته پیامبر اگر دری را مرتب بکوبی، بالاخره کسی آن را باز می کند و اگر بر سر کوی معشوق بایستی بالاخره او را می بینی:
۴۷۸۳ گفت پیغامبر که چون کوبی دَری عاقِبَت زان دَر بُرون آید سَری
۴۷۸۴ چون نِشینی بر سَرِ کویِ کسی عاقِبَت بینی تو هم رویِ کسی

اگر هر روز چاهی را بکنی، بالاخره به آب می رسی. همه می دانند که هر چه بکاری درو می کنی ولو اینکه تو این قاعده را نپذیری:
۴۷۸۵ چون زِ چاهی می‌کَنی هر روزْ خاک عاقِبَت اَنْدَر رَسی در آبِ پاک
۴۷۸۶ جُمله دانَند این اگر تو نَگْرَوی هر چه می‌کاریْش روزی بِدْرَوی

گاهی ممکن است سنگ بر آهن بزنی و آتش پدید نیاید ولی این استثناست نه قاعده:
۴۷۸۷ سنگ بر آهن زَدی، آتَشْ نَجَست این نباشد، وَرْ بِباشَد نادر است

انسان بدبخت به استثنائات می نگرد که فلان کس کاشت ولی برنداشت یا فلان کس دیگر از دل دریا صدف برون آورد ولی گوهری در آن نبود:
۴۷۸۸ آن کِه روزی نیسْتَش، بَخت و نَجات نَنْگَرد عَقلَش مگر در نادِرات
۴۷۸۹ کان فُلان کَس کِشت کرد و بَر نداشت وان صَدَف بُرد و صَدَفْ گوهر نداشت

ممکن است لقمه کسی در گلو بگیرد و خفه اش کند ولی این دلیل نمی شود که ما نان نخوریم و گرنه می میریم:
۴۷۹۳ بَسْ کَسا که نان خورَد، دِلْشادْ او مرگِ او گردد بگیرد در گِلو
۴۷۹۴ پَس تو ای اِدْبار رو! هم نان مَخَور تا نَیُفتی هَمچو او در شور و شَر
۴۷۹۵ صد هزاران خَلْقْ نان‌ها می‌خورَند زور می‌یابَند و جانْ می‌پَروَرَند

اگر بدبخت و محروم نیستی چرا قاعده را رها کرده ای و به استثنا چسبیده ای؟ جهان روشن را رها کرده ای و سر در چاه می کنی تا سیاهی ببینی و بگویی روشنی کو؟ سر از چاه بردار تا روشنایی را ببینی:
۴۷۹۶ تو بِدان نادر کجا افتاده‌یی؟ گَر نه مَحْرومیّ و اَبْله زاده‌یی
۴۷۹۷ این جهان پُر آفتاب و نورِ ماه او بِهِشته، سَر فُرو بُرده به چاه
۴۷۹۸ که اگر حَق است، پَس کو روشنی؟ سَر زِ چَهْ بَردار و بِنْگَر ای دَنی
۴۷۹۹ جُمله عالَمْ شرق و غرب آن نور یافت تا تو در چاهی نخواهد بر تو تافت

3 بهمن 1403
با تو می گویم:

چه فایده که انسان خود را ببازد و جهانی را ببرد؟ (انجیل)
گفتار فلسفی


مخلص کتاب "اخلاق"

محمدامین مروتی


مهمترین کتاب اسپینوزا "اخلاق" است که در پنج بخش تنظیم شده است.خدا، نفس، عواطف، بندگی عواطف و قدرت عقل. کتابی دشوار خوان که به سبب استفاده از روش هندسی، پیچ و تاب بسیاری پیدا کرده است.

خدای اسپینوزا:
اسپینوزا یک فیلسوف عقلگرا و غیرتجربی ست. لذا در کتاب "اخلاق" می کوشد ثابت کند که همه وجود یک جوهر واحد است و آن خداست که شامل طبیعت و ماده و انسان هم می شود. اراده آزاد و اختیار وجود ندارد. همه چیز بر وفق ضرورت در عالم کار می کند. شر و خیر هم وجود ندارد و انسان بر اساس تخیل و نه تفکر عقلانی، شر و خیر را بر اساس منافع و خوشامدهای خود تعریف می کند. انسان خودخواهانه گمان می کند عالم برای او آفریده شده است و خود را میزان همه چیز تصور می کند.
اسپینوزا کتاب را با تعریف خدا شروع می کند و او را موجودی "مطلقا نامتناهی" متقوم از صفات نامتناهی سرمدی تعریف می کند.
در عالم یک جوهر بیشتر وجود ندارد و گرنه جواهر یکدیگر را محدود می کنند که با تعریف نامتناهی بودن جوهر در تناقض است. صفات و عوارض جوهر نیز عین ذات اوست. هم علت موجده اشیاست و هم علت مبقیه شان. در همه عالم امر ممکن الوجود نداریم. همه چیز واجب الوجود است و آن خداست.

دعا:
عقل خدا بالفعل است نه بالقوه، لذا عبادت و دعا اراده او را تغییر نمی دهد. خدا تابع علت غایی نیست و هدفمند عمل نمی کند و همه علل غایی ساخته ذهن بشر است. زیرا خدا نمی تواند نیازمند به چیزی خارج از خود باشد وگرنه ناقص است.

علت و معلول:
اما انسان که عادت به تخیل دارد، تصورش از علت و معلول در سطح حالات و عوارض است در حالی که من اسپینوزا از جوهر سخن می گویم نه احوال و صفات. جوهر تجزیه ناپذیر است. تعدد برنمی دارد. نامتناهی است. آب از این جهت که آب است قابل تجزیه است. به وجود می آید و نابود می شود ولی از این جهت که جوهر است، نامتناهی و ضروی و تجزیه ناپذیر است.

جبر:
خدا تنها علت مختار است اما نه به این معنی که مثلث را مدور کند یعنی خلاف ضرورت و تعریف اشیا عمل کند. مثلث، از ازل تا به ابد، سه ضلع دارد و مجموع زوایایش 180 درجه است. والدین علت ایجاد اولاد اند ولی موجد ذات اولاد نیستند.

ماهیت نفس و آگاهی:
آگاهی و ذهن بشر به ضرورت از ذات خدا ناشی می شود زیرا خودش بالذات، واجب الوجود نیست. در واقع ذهن و آگاهی بشر یکی از صفات خداست و بدن انسان هم یک صفت دیگر آن. "بنابراین انسان در خداست."
نفس انسان جزئی از عقل بی نهایت خداست. وقتی می گویم انسان چیزی را درک می کند، در واقع جز این نمی گوییم که خدا آن را تصور کرده است. اما تفکر خدا بالفعل است.
نفس خود را از طریق ادراک صفات جسم می شناسد.
شناخت می تواند توهمی و تخیلی یا استدلالی یا شهودی باشد. شناخت توهمی بر اساس حس و عواطف است. شناخت استدلالی بر اساس عقل. اما کامل ترین نوع شناخت، شهودی است. تنها شناخت شهودی تام است.
"نفس انسان به ذات نامتناهی و سرمدی خداوند شناخت تام دارد."

عواطف:
اسپینوزا در بخش سوم کتابش به "عواطف" می پردازد.
او شادی را بالذات خیر و با کمال متناظر و اندوه را بالذات شر می داند. عشق را شادیی که علت خارجی دارد. خودبزرگ بینی و خودکوچک بینی را مخالف طبیعت بشر می داند. شهرت طلبی و شهوترانی . زیاده طلبی را عواطف افراطی تلقی می کند.
و در بخش چهارم می گوید اگر عواطف تحت هدایت عقل قرار نگیرند انسان را به برده و بندۀ خود تبدیل می کنند و آن حالتی است که انسان قادر به کنترل عواطف خود نیست.
اما خیر چیزی است که برای انسان مفید است و انسان طبیعتأ به خیر گرایش دارد. اسپینوزا می گوید: "بر طبق فضیلت عمل کردن عبارت از زیستن تحت هدایت عقل بر مبنای آنچه برای انسان مفید است."
و "عالی ترین خیرِ نفس، شناخت خداست."
و اختلاف افراد بشر ناشی از این است که وفق عواطف می زیند نه وفق عقل. (قضیه 34 و 35) زیرا اصحاب فضیلت خیر دیگران را چون خیر خودشان می خواهند. (قضیه 37) و نفرت و خشم را با عشق و کرامت پاسخ می دهند. (قضیه 46)
"خوشبختی یا سعادت اعلای انسان عبارت از تکمیل عقل است که باعث آرامش خاطر انسان می شود و آرامش خاطر از شناخت شهودی خدا نشأت می گیرد و تکمیل عقل و فاهمه چیزی جز فهم خداو صفات و افعال او نیست."

عشق عقلانی:
اسپینوزا در بخش پنجم ضرورت هدایت عواطف تحت فرمان عقل را عین آزادی می داند. وی در این قسمت نقدی به فلسفه دوجوهری دکارت در باب ذهن و بدن دارد.
او بر این باور است که پس از مرگ بدن، ذهن انسان در آگاهی خدا باقی می ماند و سرمدی است. (قضیه 23) زیرا به وسیله خدا تصور شده است. (قضیه 30)
خدا عشقی عقلانی به خود دارد (قضیه 35) و عشق عقلانی نفس ما به خدا جزئی از عشق نامتناهی خدا به خودش است. (قضیه 36)

منبع:
اخلاق، باروخ اسپینوزا، ترجمه محسن جهانگیری، نشر دانشگاهی، 1364
19 بهمن 1403
با تو می گویم:

ارسطو می گفت: "فلسفه با حیرت آغاز می شود" و شاید باید می افزود: "و با حیرت پایان می یابد."
🔹حسن کامشاد از بهترین مترجمان ایران
حسین صراف

حسن روز چهارم اولین ماه تابستان ۱۳۰۴ در محله‌ی گود لرهای اصفهان به دنیا آمد. پدرش میرزا سید علی آقا تاجر شناخته شده‌ی پوست و روده در پشت قرآن نوشت: «تولد نور چشمی حسن آقا ولد آقای آقا میرزا علی آقا به تاریخ یکشنبه یک ساعت به غروب مانده ۳ ذیحجه‌الحرام سنه‌ی ۱۳۴۳»

پدر و مادر آقا میرزا علی آقا در جوانی مرده بودند و ارث دندان‌گیری برای پسر یکی‌یک‌ دانه‌شان گذاشته بودند که بر اثر ندانم‌کاری از دست رفت.

پدرش متدین و خدا ترس بود و زودتر از موعد مقرر تشکیل خانواده داد. حسن بچه‌ی شیطان و بازیگوش بود و از دیوار راست بالا می‌رفت. بعد از شیطنت‌های بسیار به دبستان علمیه‌ی اصفهان رفت و درس و مشق شروع شد. وقتی تصدیق شش ابتدایی را گرفت، پدر می‌خواست او را به حجره‌اش ببرد. دست به دامن دایی شد. دایی‌اش تنها فرد تحصیلکرده‌ی خانواده در میان هفت خواهر به دنیا آمده بود خاطرش عزیز بود. او به خواهرزاده‌اش گفت: « تو باید درست را ادامه دهی. با پدرت حرف می‌زنم.» چند روز بعد پدر اسم پسر را در هنرستان صنعتی اصفهان نوشت، بعد به دبیرستان ادب رفت و سال ۱۳۲۳ دوره‌ی متوسطه را تمام کرد. دیپلم را در رشته‌ی ادبی از دبیرستان صارمیه‌ی اصفهان همراه با همکلاس‌هایش – مصطفی رحیمی، ارحام صدر و شاهرخ مسکوب – گرفت.

حسن اولین ترجمه‌ها را حین تحصیل در دبیرستان صارمیه انجام داد. او مقالاتی که نخست‌وزیران تبعیدی در دوره‌ی جنگ جهانی در لندن نوشته بودند را به فارسی برگرداند و دایی‌اش سید حسین نورصادقی در روزنامه‌ی نقش جهان منتشر کرد.

تابستان ۱۳۲۴ بعد از عبور از سد کنکور همراه شاهرخ مسکوب به تهران آمد. در مسافرخانه‌ای در سه‌راه امین‌حضور اتراق کردند. اتاق‌شان دو تخت داشت و یک زیلو. از میز و صندلی خبری نبود. وقتی بساط ناهار را کف اتاق پهن می‌کردند از توی خیابان پیدا بود. در این دوران بود که حسن نام خانوادگی‌اش را به کامشاد تغییر داد.

در دانشکده‌ی حقوق کمتر درس می‌خواند و بیشتر وقت‌اش را به بحث و گفت‌و‌گو درباره‌ی سیاست در باشگاه دانشکده می‌گذراند. اکثر دانشجوها همدیگر را به عضویت در حزب توده تشویق می‌کردند.

سال‌های تحصیل در دانشکده به همزیستی با حزب توده گذشت. ساده‌دل و تهی ذهن بود که گزافه‌گویی‌های حزب هوش از سرش می‌برد. پدرش ورشکست شد. املاک‌اش را به ثمن بخس می‌فروخت. باید کاری می‌کرد. سال ۲۳۲۷ در شرکت نفت با حقوق ماهانه ۹۸۰ تومان استخدام شد.

آبادان شهری متفاوت با اصفهان و تهران بود. گرمای طاقت‌فرسا، شرجی کلافه‌کننده، قورباغه‌ها، مارمولک‌ها، بوی آزاردهنده‌ی گاز، مخزن‌های نفت‌کش‌ها، دودکش‌های پلایشگاه، صدای سوت پالایشگاه و… زندگی کردن را سخت می‌کرد. حسن اغلب ناخوش بود و در مریضخانه بستری. در امتحان بورش تحصیلی فولبرایت شرکت کرد و پذیرفته شد. برای شاهرخ مسکوب نامه نوشت و خبر قبولی را داد. جوابی که دریافت کرد ناامید کننده بود: «می‌خواهی بروی انگلیسی یاد بگیری یا عیش و نوش کنی؟ به جای رفتن به ینگه‌ی دنیا بنشین و کتاب citizen tom paine را ترجمه کن. بیشتر انگلیسی یاد می‌گیری.» این کار را کرد و مترجم شد. از آن پس تا روز ۲۸ مرداد در خدمت حزب توده گذشت. نیمه مخفی بود که پیشنهاد طلایی ابراهیم گلستان پیش آمد. بعد از ملاقات با پروفسور لیوی در لابی هتل دربند همراه دکتر عباس زریاب خویی پیش مجتبی مینوی رفت تا راه و چاه زندگی در انگلستان را بیاموزد. در پنج سالی که در کمبریج بود، علاوه بر تدریس کردن درس خواند و با مدرک دکترای زبان فارسی از کمبریج فارغ‌التحصیل شد. کتاب «پایه‌گذاران نثر جدید فارسی» رساله‌ی دکترایش بود.

اما زندگی فرهنگی او جذابیت بیشتری دارد که بعد از بازنشستگی با ترجمه‌های درخشان رنگ و لعاب گرفته.

صبح از خواب بیدار شد یادش افتاد که دیگر اداره ندارد. پس غلتی زد و دوباره خوابید. مدتی بعد صبحانه را با خیال راحت خورد، اصلاح کرد و روزنامه خواند. از خانه بیرون زد و پیاده تا میدان ترافالگارد رفت و روبروی گالری ملی ایستاد. در عالم هپروت غرق تماشای تابلوی تعمید مسیح بود که کسی پهلویش را قلقلک داد. صادق چوبک بود. در کافه‌ی گالری قهوه خوردند و گپ زدند. چوبک گفت: «کتابت را به انگلیسی درباره‌ی ادبیات جدید فارسی و یکی دو ترجمه‌ات به فارسی را خوانده‌ام. چرا همین کار را ادامه نمی‌دهد؟»

ترجمه‌ی کتاب «امپراتور» اثر روزنامه‌نگار برجسته ریشارد کاپوشچینسکی به پایان رسید که درباره‌ی هیلاسلاسی و اطرافیان‌ امپراتور بود. بعد از آن ترجمه‌های او یکی بعد از دیگری منتشر شدند که در ادامه معرفی خواهند شد.
@tabarshenasi_ketab
این سه ترجمه بین سال‌های ۱۳۵۲ - ۱۳۵۳ منتشر شده است.
@tabarshenasi_ketab
خودشناسی و سبک زندگی


مقام رضا و صلح درون

محمدامین مروتی


می توان گفت "مقام رضا" در عرفان، آخرین مقام سلوک قبل از حیرت و فناست.
در این مقام، خشنودی عارف، وابسته به حوادث و اشخاص بیرونی نیست بلکه درونی و باطنی است.
هیچ چیز نمی تواند او را متغیر و برآشفته سازد. همانند رواقیون، هر چه برایش پیش آید، بدان خوشامد می گوید و با آن سازگار می شود.

این رضایت درونی پیش و بیش از هر چیز منوط به صلح درون یعنی صلح آدمی با خودش است. صلح درون زمانی حاصل می شود که انسان از خودش راضی باشد، بی آن که "از خودراضی" باشد. خود را دوست داشته باشد، بی آن که خودشیفته و خودخواه باشد. رضایت انسان از خودش، باید حاصل سبک زندگی درستی باشد که در پیش گرفته است. سبکی که مبنای آن ترکیب عقل و عشق، شفقت و مهرورزی است. سبکی که مبنایش بر ثقل درون به جای وابستگی به سخنان دیگران است.
وجدان راحت و برنامه ریزی و انضباط در زندگی، دو عامل مهم در ایجاد صلح درون اند. اولی از رابطه خوب با دیگران به دست می آید و دومی باعث احساس مفید بودن و پیشرفت و اعتماد به نفس می شود. در روانشناسی رفتار متقابل، بدان "وضعیت آخر" می گویند که چنین احساسی به انسان می دهد: "من خوبم، تو هم خوبی." نوعی رضایت از خود به واسطه خوب بودن و خوب عمل کردن و درست زیستن.

امروز دیگر سالک مورد نظر ما، شخصی نیست که به پیری دست ارادت بدهد و در طریقتی معین سلوک نماید. بلکه تک تک انسان ها به این سلوک نیازمندند. این سلوک سبکی از زندگی است که من و تو باید انتخابش کنیم و به سویش حرکت نماییم تا از طریق صلح با خود، به صلح با دیگران و صلح با طبیعت برسیم و نهایتاً به مقام رضا نزدیک شویم.

15 بهمن 1403
با تو می گویم:

از هر آدم رذلی بپرسید که آیا ترجیح می‌دهد با رذلی مثل خودش سروکار داشته باشد یا با آدمی بزرگوار و خوش قلب؟
بدون تردید پاسخ خواهد داد با آدمی بزرگوار و خوش‌قلب؛ پیروزی فضیلت در همین است. (داستایفسکی)
آیه هفته:
...وَقُل رَّبِّ زِدْنِي عِلْماً ‏: ... بگو : پروردگارا ! بر دانشم بيفزا.‏ (سوره طه آيه 114)

شعر هفته:
در رويايم عشق را ديدم،
دنبال انسان می‌گشت.

بيدار شدم،
انسان را ديدم،
دنبال عشق می‌گشت.

تمام دنيا را خواستم بغل كنم،
دستهايم به هم نرسيد. (ازدمير آصیف)

کلام هفته:
راز بزرگی را برای‌تان فاش می‌کنم، منتظر روز قیامت نباشید؛ هر روز برگزار می‌شود. (آلبر کامو)

داستانک:
امام احمد غزالی رَحِمَهُ‌ اللهُ روزی در مجمع تذکیر و مجلس وعظ روی به حاضران آورد و گفت: ای مسلمانان، هرچه من در چهل سال از سر این چوب‌پاره شما را می‌گویم، فردوسی در یک بیت گفته است، اگر بر آن خواهید رفت، از همه مستغنی شوید:
ز روز گذر کردن؛ اندیشه کن
پرستیدنِ دادگر؛ پیشه کن (مرزبان‌نامه. به‌کوشش خلیل خطیب رهبر)

طنز هفته:
🔵طرف اومده دزدی خونمون هیچی پیدا نکرده. منو از خواب بیدار کرده میگه: من دارم میرم، ولی این زندگی نیست که شما دارین😂😂😂
معرفی سریال بچه گوزن

بچه گوزن، یک مینی‌سریال هفت قسمتی به کارگردانی ریچارد گاد و با بازیگری خودش و اقتباسی از داستان خودزندگی‌نامه‌ای به همین نام، نوشتهٔ گاد است. غیر از گاد، جسیکا گانینگ، ناوا مائو و تام گودمن-هیل در آن ایفای نقش می‌کنند.

بچه گوزن با نقدهای مثبتی از سوی منتقدان روبه‌رو شد و بینندگان فراوانی در نتفلیکس داشت. بچه گوزن نامزد ۱۱ جایزه امی شد و چهار جایزه را دریافت کرد.
موضوع فیلم در باره مزاحمت و ورود به حوزه خصوصی زندگی افراد است و از یک زندگی واقعی الهام گرفته. دانی دان، متصدی بار، از سر دلسوزی یک فنجان چای به مشتری مارتا می‌دهد تا او را خوش‌حال کند. مارتا وابستگی شدیدی به دانی پیدا می‌کند و هر روز به بار می‌آید و او را در اینترنت اذیت می‌کند. او یک استاکر است. استاکر یعنی کسی که بر خلاف میل شخصی دیوانه‌وار کسی را تعقیب می‌کند و هدفش رسیدن به آن شخص است.

دیدن سریال را به دوستداران مسائل اجتماعی توصیه می کنم.
گفتار ادبی


زمانۀ تیره و تار حافظ

محمدامین مروتی


روزگار حافظ مابین فتنه مغول و تاراج تیمور لنگ، سپری شده و یکی از بدترین زمان هایی بوده که بر این خاک می گذشته است و هنر حافظ در این است که نه تنها مشعل فرهنگ و روشنایی را در این زمانه دشوار روشن نگه داشته است، بلکه آن را به کمال خود رسانده است. این اوضاع به خوبی در اشعار او نمایانده شده است. دوستی و محبت از میانه غایب است، ریا و تزویر همه گیر است. کسی برای اصلاح امور به میدان نمی آید و حتی بلبلان بر گلان نغمۀ عاشقانه سر نمی دهند:
یاری اندر کس نمی‌بینیم، یاران را چه شد؟
دوستی کِی آخر آمد؟ دوست‌دار‌ان را چه شد؟
شهرِ یاران بود و خاکِ مهر‌بانان این دیار
مهربانی کِی سر آمد؟ شهریار‌ان را چه شد؟
گویِ توفیق و کرامت، در میان افکنده‌اند
کس به میدان در نمی‌آید، سوار‌ان را چه شد؟
صدهزاران گل شکفت و بانگِ مرغی برنخاست
عندلیبان را چه پیش آمد؟ هَزاران را چه شد؟

حتی مدعیان طریقت بر در ارباب بی مروت دنیا نشسته اند و مانند مگسان به اندک شَکَری راضی شده اند:
چه شکرهاست در این شهر که قانع شده‌اند،
شاه‌بازانِ طریقت، به مقامِ مگسی؟

مدعیان وعظ و زهد، با حکومت و شحنه هایش ساخته اند و بدان می بالند و حافظ بدین می بالد که به جای عوامل حکومتی، خدا در دل او منزل دارد:
واعظِ شَحنه‌شناس این عظمت گو مفروش
زان که منزلگهِ سلطان، دلِ مسکینِ من است
و:
واعظ شهر چو مهر مَلِک و شحنه گزید
من اگر مهر نگاری بگزینم چه شود

انسانِ زیرکی بسیار رندانه، این اوضاع را برای حافظ، چنین توصیف می کند:
زیرکی را گفتم: «این احوال بین»، خندید و گفت:
«صعب‌روزی، بوالعجب‌کاری، پریشان‌عالمی»

عجبا و حیرتا که شیاطین زشت به جلوه گری و ناز مشغول اند و زیبارویان در پرده اند. نظام ارزش ها واژگون شده است:
پری نهفته رخ و دیو در کرشمهٔ حُسن
بسوخت دیده ز حیرت که این چه بوالعجبیست

اهل هنر، کشتی شکستگانند و غرق در بحر وارونه ای که چرخِ فلک، نام دارد و سرنوشت آدمیان را رقم می زند. طبیعتاً تقدیری را همکه فلکی وارونه مقدر کند، وارونه و واژگونه است:
آسمان کشتی ارباب هنر می‌شکند
تکیه آن به که بر این بحر معلّق نکنیم

نادانان زمام امور را به دست گرفته اند و اهل دانش کناره گرفته اند:
فلک به مَردمِ نادان دهد زِمامِ مراد
تو اهل فضلی و دانش، همین گناهت بس

حافظ به طنز می گوید حالا که چنین است، بگذار با نوشیدن می دانش خود را زائل سازم، بلکه از دست این فلک کجمدار جان به در برم:
دفترِ دانش ما جمله بشویید به مِی
که فلک دیدم و در قصدِ دلِ دانا بود

اما شاعر امیدش را در این شب تیره، از دست نمی دهد و از خداوند طلب مدد می کند تا چراغ معرفتی روشن شود:
درون‌ها تیره شد باشد که از غیب
چراغی برکند خلوت‌نشینی

و می داند که به اقتضای عدل الهی، ظالم راه به منزل نمی برد:
دور فلکی یک سره بر مَنهج عدل است
خوش باش که ظالم نبرد راه به منزل

پس چنین می سراید:
رسید مژده که ایّامِ غم نخواهد ماند
چنان نماند چنین نیز هم نخواهد ماند
ز مهربانیِ جانان طمع مَبُر حافظ
که نقشِ جور و نشانِ ستم نخواهد ماند
و:
دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت
دائماً یکسان نباشد حال دوران غم مخور
و:
از کران تا به کران، لشکر ظُلم است ولی
از اَزَل تا به اَبَد، فرصتِ درویشان است

26 دی 1403
با تو می گویم:

اگر بتوانی یک زن را بخندانی، می توانی او را وادار به انجام هر کاری کنی! (مریلین مونرو)