آیه هفته:
لَا تَأْسَوْا عَلَىٰ مَا فَاتَكُمْ وَلَا تَفْرَحُوا بِمَا آتَاكُمْ: نه بر چیزی که از دست رفت اندوهگین باش و نه به آنچه داری مغرور شو. (حدید/۲۳)
شعر هفته:
بر درگه خلق، بندگی ما را کُشت
هر سو پیِ نان دوندگی ما را کُشت
فارغ نشویم یکدم از فکرِ معاش
ای مرگ بیا که زندگی ما را کُشت! (واعظ قزوینی)
کلام هفته:
فراموشی، بزرگترین شکل خشونت است.»
«آنکه گذشتهاش را نشناسد، آیندهاش را تکرار میکند.» (بهرام بیضایی)
داستانک:
صبح شد و مرد با انرژی و حس خوب مطابق هر روز سوار بر اتومبیلاش شد و به سمت محل کارش حرکت کرد. در جادهی دو طرفه، ماشینی را دید که از روبرو میآمد و راننده آن، خانم جوانی بود. وقتی این دو به هم نزدیک شدند، خانم در یک لحظه سر خود را از ماشین بیرون آورد و به مرد فریاد زد: «حیووووووووون!»
مرد متعجب شد اما بلافاصله در جواب داد زد: «میمووووووون»
هر دو به راه خودشون ادامه دادند. مرد به خاطر واکنش سریع و هوشمندانهای که نشون داده بود خشنود و خوشحال بود و در ذهنش داشت به کلمات بیشتری که میتونست تو اون لحظه بار اون خانم کنه فکر میکرد و از کلماتی که به ذهنش میرسید خندهاش میگرفت.
اما چند ثانیه بعد سر پیچ که رسید یه خوک وحشی با شدت خورد توی شیشهی جلوی ماشین و اتومبیل مرد به سمت درختان جنگل منحرف شد.اونجا بود که فهمید حرف اون زن هشدار بوده نه فحش!
طنز هفته:
روزی لئو تولستوی در خیابانی راه میرفت که ناآگاهانه به زنی تنه زد.
زن شروع به فحش دادن کرد و بیوقفه بد وبیراه گفت !
بعد از مدتی که از فحاشی زن گذشت، تولستوی کلاهش را از سرش برداشت و محترمانه معذرت خواهی کرد و در پایان گفت: مادمازل من لئو تولستوی هستم.
زن که بسیار شرمگین شده بود عذر خواهی کرد و گفت: چرا شما خودتان را زودتر معرفی نکردید ؟
تولستوی در جواب گفت: شما آنچنان غرق معرفی خودتان بودید که به من مجال این کار را ندادید...!
لَا تَأْسَوْا عَلَىٰ مَا فَاتَكُمْ وَلَا تَفْرَحُوا بِمَا آتَاكُمْ: نه بر چیزی که از دست رفت اندوهگین باش و نه به آنچه داری مغرور شو. (حدید/۲۳)
شعر هفته:
بر درگه خلق، بندگی ما را کُشت
هر سو پیِ نان دوندگی ما را کُشت
فارغ نشویم یکدم از فکرِ معاش
ای مرگ بیا که زندگی ما را کُشت! (واعظ قزوینی)
کلام هفته:
فراموشی، بزرگترین شکل خشونت است.»
«آنکه گذشتهاش را نشناسد، آیندهاش را تکرار میکند.» (بهرام بیضایی)
داستانک:
صبح شد و مرد با انرژی و حس خوب مطابق هر روز سوار بر اتومبیلاش شد و به سمت محل کارش حرکت کرد. در جادهی دو طرفه، ماشینی را دید که از روبرو میآمد و راننده آن، خانم جوانی بود. وقتی این دو به هم نزدیک شدند، خانم در یک لحظه سر خود را از ماشین بیرون آورد و به مرد فریاد زد: «حیووووووووون!»
مرد متعجب شد اما بلافاصله در جواب داد زد: «میمووووووون»
هر دو به راه خودشون ادامه دادند. مرد به خاطر واکنش سریع و هوشمندانهای که نشون داده بود خشنود و خوشحال بود و در ذهنش داشت به کلمات بیشتری که میتونست تو اون لحظه بار اون خانم کنه فکر میکرد و از کلماتی که به ذهنش میرسید خندهاش میگرفت.
اما چند ثانیه بعد سر پیچ که رسید یه خوک وحشی با شدت خورد توی شیشهی جلوی ماشین و اتومبیل مرد به سمت درختان جنگل منحرف شد.اونجا بود که فهمید حرف اون زن هشدار بوده نه فحش!
طنز هفته:
روزی لئو تولستوی در خیابانی راه میرفت که ناآگاهانه به زنی تنه زد.
زن شروع به فحش دادن کرد و بیوقفه بد وبیراه گفت !
بعد از مدتی که از فحاشی زن گذشت، تولستوی کلاهش را از سرش برداشت و محترمانه معذرت خواهی کرد و در پایان گفت: مادمازل من لئو تولستوی هستم.
زن که بسیار شرمگین شده بود عذر خواهی کرد و گفت: چرا شما خودتان را زودتر معرفی نکردید ؟
تولستوی در جواب گفت: شما آنچنان غرق معرفی خودتان بودید که به من مجال این کار را ندادید...!
👏6🙏1
فیلم هفته: سگ کشی (1380)
سگکُشی ساختهٔ بهرام بیضایی پرفروشترین فیلمِ سال 80 شد که با بازی شمار زیادی از بازیگرانِ نامیِ ایران از جمله مژده شمسایی و جمشید لایق و عنایت بخشی و بهزاد فراهانی و مجید مظفّری و فردوس کاویانی و مهتاب نصیرپور ساخته شد.
فیلم داستان نویسنده ای به نام گلرخ کمالی را در سال۱۳۶۷ نقل می کند که به گمانِ رابطه شوهرش با منشیِ شرکتش او را ترک کرده بودولی با پایانِ جنگ به تهران برمیگردد. شوهرش،ناصر معاصر، به دلیل ورشکستگی روانه زندان می شود. او به گلرخ می قبولاندکه رابطه ای با منشی اش نداشته وشریکش جوادمقدّم سرمایهٔ شرکت را برداشته وفرار کرده وطلبکاران ناصر را تحت فشار قرار داده اند.
گلرخ برای نجاتِ شوهرش بشتابد می کوشد از طلبکاران با یک سوم بهای چک ها رضایت بگیرد و در این مسیر مورد تحقیر و آزار بسیار قرار می گیرد. در این فیلم هم یک زن است که قهرمان فیلم بیضایی است و او با درایت و هوشیاری کار را به سرانجام می رساند. اما.....
دیالوگ های فیلم مثل همه آثار بیضایی، زیبا و به یاد ماندنی اند.
به عقیدهٔ احمد طالبینژاد سگکُشی «جامعترین تصویر از تهران» در میانههای دههٔ 60 به یادگار گذاشته است.
سگکُشی ساختهٔ بهرام بیضایی پرفروشترین فیلمِ سال 80 شد که با بازی شمار زیادی از بازیگرانِ نامیِ ایران از جمله مژده شمسایی و جمشید لایق و عنایت بخشی و بهزاد فراهانی و مجید مظفّری و فردوس کاویانی و مهتاب نصیرپور ساخته شد.
فیلم داستان نویسنده ای به نام گلرخ کمالی را در سال۱۳۶۷ نقل می کند که به گمانِ رابطه شوهرش با منشیِ شرکتش او را ترک کرده بودولی با پایانِ جنگ به تهران برمیگردد. شوهرش،ناصر معاصر، به دلیل ورشکستگی روانه زندان می شود. او به گلرخ می قبولاندکه رابطه ای با منشی اش نداشته وشریکش جوادمقدّم سرمایهٔ شرکت را برداشته وفرار کرده وطلبکاران ناصر را تحت فشار قرار داده اند.
گلرخ برای نجاتِ شوهرش بشتابد می کوشد از طلبکاران با یک سوم بهای چک ها رضایت بگیرد و در این مسیر مورد تحقیر و آزار بسیار قرار می گیرد. در این فیلم هم یک زن است که قهرمان فیلم بیضایی است و او با درایت و هوشیاری کار را به سرانجام می رساند. اما.....
دیالوگ های فیلم مثل همه آثار بیضایی، زیبا و به یاد ماندنی اند.
به عقیدهٔ احمد طالبینژاد سگکُشی «جامعترین تصویر از تهران» در میانههای دههٔ 60 به یادگار گذاشته است.
گفتار ادبی
نیما و شعر نو
محمدامین مروتی
کلمه نیما به معنی کمان است و یوشیج، یعنی اهل یوش. شهرت پدری او "نوری" بود. اما به علی اسفندیاری و بعدها نیما یوشیج معروف شد. جواد بدیع زاده می گوید ابوالحسن صبا او را آقا امین صدا می کرد و می گفت نیما، شکل مقلوب این اسم است.
شاعران تاثیرگذار:
نیما در مدرسه سنت لویی زبان فرانسه را آموخت و از آن طریق با شاعران نوپرداز فرانسه مثل لامارتین آشنا شد. ظاهراً او بیش از هر کسی از "والت ویتمن" آمریکایی تاثیر پذیرفته است که شعر سپید می گفت. یعنی همان نوعی از شعر که در ایران سندش به اسم شاملو زده شد.
پیش از نیما شاعرانی چون لاهوتی، تقی رفعت و شمس کسمایی، در این وادی طبع آزمایی کرده بودند ولی کارشان بیشتر تفنن و تنوع بود و در پشت خود فکر و فلسفه ای نداشت.
افسانه:
نوآوری نیما از منظومه بلند "افسانه" شروع می شود که در سال 1301 در روزنامه قرن بیستم میرزاده عشقی به چاپ می رسد.
در این منظومه، نیما کاملاً نوسرا نیست ولی از نوعی آزادی و خروج از قالب های کلاسیک برخوردار است. از اوزان عروضی خارج نمی شود ولی مثلاً یک مصرع را تقطیع می کند و هر قطعه را از زبان کسی می گوید. کاری که تقی رفعت هم پیش از او و عشقی و لاهوتی بعد از او کرده بودند.
این که"افسانه" اسم خاص است یا عام می تواند محل مناقشه باشد ولی به نظر می رسد افسانه همان قالبی است که از دیرباز انسان ها در آن، از آرزوها و آمال و غم و شادی هایشان سخن می رانده اند. افسانه می گوید:
بچه ها را به من مادر پیر
بیم و لرزه دهد در شب تار
به قول خودش "آب در خوابگه مورچگان" یعنی مدافعان شعر کلاسیک ریخته است و در توصیف مشرب خود می گوید:
این ، زبان دل افسردگان است
نه زبان پی نام خیزان
گوی در دل نگیرد کسش هیچ
ما که در این جهانیم سوزان
حرف خود را بگیریم دنبال
شعر زمانه:
نیما در دو کتاب "ارزش احساسات" و "حرفهای همسایه" می کوشد نوآوریش را تئوریزه کند.
شعر و ادبیات مشروطه آغاز این نوگرایی بود که در شعر ایرج و عارف و دهخدا منعکس می شد. نواندیشی نیما نیز متاثر از تفکرات انقلابی زمانه اش بود. او دنبال قالبی می گشت تا گویای منویات ذهنی و فکریش باشد. پیش از نیما و همزمان با او شعرایی چون بهار و عشقی و فرخی و لاهوتی و رشیدیاسمی و دیگران تحول در مضمون را آغاز کرده بودند و از هواپیما و قطار و وطن سخن می گفتند. اما نیما قالب را هم شکست تا بتواند راحت تر حرف دلش را بزند. همزمان با او جمالزاده در نثر این تحول را بنیان گذاشته بود.
نیما تفکری انقلابی و اجتماعی داشت و معتقد بود هر دوره و روزگاری شعر خود را دارد. نقد او نسبت به حافظ در "افسانه"، از همین منظر است که شعر حافظ به درد امروز نمی خورد:
حافظا این چه کید و دروغ است
کز زبان می وجام ساقی است
نالی ار تا ابد باورم نیست
که بر آن عشق بازی که باقی است
من بر آن عاشقم کو روندهاست
"من زودتر از هر کسی دریافته بودم هر زمانی حامل محصول خاصی است....باید چکیده زمان خود بود و این معنی بدون سفارش صورت بگیرد که هر کس باید مال زمان خود باشد." (دو نامه)
ارزش احساسات:
نیما معتقد بود شاعر باید حرفها و احساسات خود را بیان کند. در حرف های همسایه می گوید:
" عزیز من! باید بتوانی به جای سنگی نشسته، ادوار گذشته را که توفان زمین با تو گذرانیده، بهتن حس کنی... باید بتوانی یک جام شراب بشوی که وقتی افتاد و شکست، لرزش شکستن را بهتن حس کنی....دانستن سنگی یک سنگ کافی نیست. مثل دانستن معنی یک شعر است. گاه باید در خود آن قرار گرفت و با چشم درون آن به بیرون نگاه کرد....تو باید عصاره بینایی باشی. ..."
شاعر باید توجهش به احساسات خودش باشد نه قافیه و ردیف و وزن عروضی.
وزن نیمایی:
لذا نیما با کوتاه و بلند کردن مصاریع، وزن نیمایی را جایگزین وزن عروضی کرد و از طرف دیگر به جای مضامین مکرر و کلی، متوجه بیان احساسات فردی و حقیقی شاعر شد.
نیما می گوید در زبان طبیعی جملات متحدالشکل نیستند، بلکه کوتاه و بلندند. (حرف های همسایه)
نیما در همین کتاب ابیات کوتاه و بلند را به امواج کوتاه و بلند تشبیه می کند که در کنار هم می نشینند و زیبایند. گاهی شاعر حرفش در یک بیت تمام نمی شود و اگر بخواهد طبیعی سخن بگوید، ناچار است چند هجا بدان بیفزاید. گاهی هم سخنش کمتر از اوزان عروضی شناخته شده پایان می یابد و باید دامن سخن را در چیند. کوتاهی و بلندی مصارع تابع کوتاهی و بلندی سخن شاعر است. در حقیقت وزن باید تابع معنی باشد و به تعبیر خود نیما از انقیاد موسیقی رها شود .." (حرف های همسایه)
سیاست:
نیما در سال های پس از شهریور 20 مشخصاً چپگرا و نزدیک به حزب توده است و در شعر "ناقوس"(1323) مشخصاً از "تغییر دستگاه کهنه" سخن می گوید. منظومه "مانلی" (1324) ادامه همین تفکر است اما خیلی زود از حزب می برد و در مقابلش موضع می گیرد.
❤1🔥1
منابع:
از صبا تا نیما یحیی آرین پور جلد سوم
حرف های همسایه نیمایوشیج
4 دی 1404
از صبا تا نیما یحیی آرین پور جلد سوم
حرف های همسایه نیمایوشیج
4 دی 1404
هیچ میدانی چرا چون موج،
در گریز از خویشتن پیوسته میکاهم؟
زان که بر این پردهی تاریک،
این خاموشی نزدیک،
آنچه میخواهم، نمیبینم
وآنچه میبینم، نمیخواهم.(محمدرضا شفیعی کدکنی)
🥰1
معنای عذاب الهی
در مورد معنای عذاب جاودانی در دوزخ، سخن بسیار گفته شده است. سخن بر سر این است که عذاب نامتناهی و جاودانی آن هم به شیوه سوزاندن، تناسبی با گناهان محدودِ شریر ترین افراد بشر هم ندارد و عدم تناسب جرم و مجازات خلاف عدل الهی و آیات دیگر قران است که می فرماید جزای نیکی ده برابر و سزای بدی به اندازه بدی انجام شده است.
لذا عده ای گفته اند منظور از عذاب، تنوعی حسرت و پشیمانی و عذاب وجدان است.
عده ای گفته اند "خالد و مُخلّد" به معنی پایدار است نه همیشگی.
عده ای نظیر دکتر عبدالعلی بازرگان می گوید عذاب در لغت به معنی دور ماندن از نتیجه خوب و محروم شدن است و این چیزی است که گریبان دوزخیان را می گیرد.
مثلا در قصه باغدارانی که خیرشان به دیگران نمی رسید و محصولشان شبانه نابود شد می فرماید این عذاب آنان بود:
بَلْ نَحْنُ مَحْرُومُونَ : نه، ما از حاصل محروم شدهايم.(قلم/ 27)
كَذَلِكَ الْعَذَابُ وَلَعَذَابُ الْآخِرَةِ أَكْبَرُ لَوْ كَانُوا يَعْلَمُونَ: اينچنين است عذاب و اگر بدانند، عذاب آخرت بزرگتر است. (قلم/ 33)
و نکته مهم دیگری که باید بدان درنگ کرد این است که یکی از شیوه های تبلیغی قرآن تنذیر است و دیگری تبشیر. تنذیر بیشتر برای اهل سرکشی و عناد است. تنذیر در لغت به معنی ترساندن است ولی هر ترساندنی به معنی عملی کردن تهدید نیست. چنان که والدین در مقام بازدارندگی، بچه هایشان را تهدید به مجازات هایی می کنند که هرگز عملی نمی شود. در آیه 59 سوره اسراء این نکته تصریح شده که معجزات هم ناظر به تخویف یعنی ترساندن هستند: وَمَا نُرْسِلُ بِالْآيَاتِ إِلَّا تَخْوِيفًا.
16 دی 1402
در مورد معنای عذاب جاودانی در دوزخ، سخن بسیار گفته شده است. سخن بر سر این است که عذاب نامتناهی و جاودانی آن هم به شیوه سوزاندن، تناسبی با گناهان محدودِ شریر ترین افراد بشر هم ندارد و عدم تناسب جرم و مجازات خلاف عدل الهی و آیات دیگر قران است که می فرماید جزای نیکی ده برابر و سزای بدی به اندازه بدی انجام شده است.
لذا عده ای گفته اند منظور از عذاب، تنوعی حسرت و پشیمانی و عذاب وجدان است.
عده ای گفته اند "خالد و مُخلّد" به معنی پایدار است نه همیشگی.
عده ای نظیر دکتر عبدالعلی بازرگان می گوید عذاب در لغت به معنی دور ماندن از نتیجه خوب و محروم شدن است و این چیزی است که گریبان دوزخیان را می گیرد.
مثلا در قصه باغدارانی که خیرشان به دیگران نمی رسید و محصولشان شبانه نابود شد می فرماید این عذاب آنان بود:
بَلْ نَحْنُ مَحْرُومُونَ : نه، ما از حاصل محروم شدهايم.(قلم/ 27)
كَذَلِكَ الْعَذَابُ وَلَعَذَابُ الْآخِرَةِ أَكْبَرُ لَوْ كَانُوا يَعْلَمُونَ: اينچنين است عذاب و اگر بدانند، عذاب آخرت بزرگتر است. (قلم/ 33)
و نکته مهم دیگری که باید بدان درنگ کرد این است که یکی از شیوه های تبلیغی قرآن تنذیر است و دیگری تبشیر. تنذیر بیشتر برای اهل سرکشی و عناد است. تنذیر در لغت به معنی ترساندن است ولی هر ترساندنی به معنی عملی کردن تهدید نیست. چنان که والدین در مقام بازدارندگی، بچه هایشان را تهدید به مجازات هایی می کنند که هرگز عملی نمی شود. در آیه 59 سوره اسراء این نکته تصریح شده که معجزات هم ناظر به تخویف یعنی ترساندن هستند: وَمَا نُرْسِلُ بِالْآيَاتِ إِلَّا تَخْوِيفًا.
16 دی 1402
❤3👍1🤮1
گفتار اجتماعی
سیداحمد کسروی (1269-1324)
محمدامین مروتی
کودکی و جوانی:
کسروی در تبریز و دریک خانواده روحانی به دنیا آمد. دروس ابتدایی را در مکتبخانه ها خواند و به پایه ملایی رسید.
مطالعه "سیاحت نامه ابراهیم بیگ" و شجاعت ستارخان بر او تاثیر فراوان داشت و او را به یک مشروطه طلب اصیل تبدیل کرد.
زبان و تاریخ:
کسروی در 1302 مامور عدلیه زنجان شد و در آنجا شروع به نوشتن "تاریخ هجده ساله آذربایجان 1313-1320" کرد.
وقتی هم که رئیس عدلیه خوزستان شد "تاریخ پانصد ساله خوزستان 1313"را نگاشت.
کسروی در رساله "آذری یا زبان آذربایگان 1304" زبان باستانی این خطه را آذری می داند نه ترکی و آن را لهجه ای فارسی می داند.
در 1306 نزد پروفسور هرتسفلد خط و زبان پهلوی را یاد گرفت و بر آن اساس "کارنامه اردشیر بابکان 1306" را نگاشت.
به واسطه صراحت و بی پروایی اش در نقد عدلیه، در سال 1308 منتظرخدمت شد و به دلیل نامه ای که در این باب به شاه نوشت سه رتبه تنزیل گرفت که البته اجرا نشد.
نقد فرهنگی:
از 1312 به بعد بود که تفکرات کسروی از تاریخ و زبان به سوی نقد دین و فرهنگ و به قول خودش نقد "پندارها" رفت و برای این کار ماهنامه "پیمان" را برای اشاعه افکارش تاسیس کرد.
در کتاب های "آیین 1312" و سپس "ورجاوند بنیاد1322" که خلاصه ی ویرایش شده "آیین" بود، به نقد تمدن اروپایی و ماشینیسم و فلسفه مادیگری می پردازد.
نقد خرافات دینی، نقد فرقه های دینی(بهاییگری، شیعیگری و صوفیگری هر سه در 1322)، نقد جبر، نقد شعر و رمان و عرفان اصلی ترین نقدهای فرهنگی کسروی اند. در عین حال کسروی خود را مسلمان و پیرو قرآن می داند و می گوید "پاکدینی" فرقه جدیدی نیست بلکه پیراستن اسلام از خرافات و فرقه است. می گوید من که مخالف فرقه ها هستم نیامده ام تا فرقه ای بر فرق بیفزایم:
"سخنان من در باره خداشناسی،.... همه از اسلام است. خداوند به من فیروزی داده که زبان قرآن را می دانم و اسلام را چنان که هست مسی شناسم و هر آنچه در باره خداشناسی می گویم جز گفته های قرآن نیست.....من پراکنده دینی را مایه بدبختی مردم دانسته بر ان کسانی که راه های جداجدا به روی مردم باز کرده اند، نفرین ها می فرستم. پس چگونه رواست که خویشتن راه جدای دیگری باز کنم؟" (پیمان شماره 13)
او منتقد شعری است که باورهای غلط و دروغین را نشر دهد ولی شعر فردوسی را که قهرمانی و میهن پرستی را تشویق می کند، می ستاید:
"کسانی پنداشته اند که ما از هرگونه شعر بیزاریم...چنین پنداری درست نست. از شعر در جای خود، کارهایی ساخته می شود که از نثر ساخته نشود....اما اگر روزی به حساب شعرا رسیدگی نماییم، خواهیم دید زیات آنان بر ایران بیش از سودشان بود." (پیمان شماره 10)
"شعر اگر از روی نیاز گفته شود...ایرادی به آن نیست و اگر بی نیاز و تنها برای قافیه بافی گفته شده، یاوه گویی است." (در پیرامون خرد ص 12)
به همین دلیل روز یکم دی هر سال را برای نابودی کتب مضر به جشن کتاب سوزان اختصاص داده بود:
کتاب هایی که از تنبلی و بی پروایی سخن می گویند، با آفریدگار توانا ستیز می کنند، دروغ و دغل یاد می دهند، مفتخواری و شرابخواری و گدایی و خوشگذرانی و تملق و چاپلوسی و پندارهای نادرست می آموزند.
به نظر کسروی یکی از این اشخاص حافظ بود که تشویق جبر و خوشگذرانی و میخواری می کرد. (حافظ چه می گوید 1322)
مبنای همه نقدهای کسروی خرد است:
"من آدمیان را جز به پیروی از خرد نمی خوانم." (پیمان شماره 9)
گرانمایه ترین چیزی که خدا به آدمیان داده است خرد است. باید زندگی به آیین خرد باشد." (ورجاوند بنیاد، بخش یک)
در شکایتی که دهقانان از رضا شاه کرده بودند، علیرغم فشار از بالا، جانب دهقانان را گرفت.
همچنین بعد از شهریور 20 که محاکمه مردان رضا شاه در دستور قرار گرفت وکالت مختاری و پزشک احمدی را که متهم به کشتن زندانیان سیاسی بودند، به عهده گرفت و از آنان دفاع کرد.
فردی متملق و فرصت طلب نبود. در اوج اقتدار رضاشاه با او درمی افتاد و در اوج ضعفش از خدمات او دفاع می کرد.
سنجش و داوری:
در باره اش گفته اند که:
برجسته ترین فضیلت کسروی در بنیادگذاشتن تاریخ نگاری مستقل و مستند و منصفانه است.
فضیلت دیگرش پایبندی عملی به باورهایش است. با هیچ قدرتی زد و بند نداشت. در عین مشکل داشتن با داور و رضا شاه، کارهای نیکشان را می ستود.
برجسته ترین اشکالش ناب گرایی و مطلق گرایی بود:
از منظر زبانشناسی علمی، اصرارش در پدید آوری زبان پاک را افراطی تلقی می کنند.
مطلق گرایی و ناب گرایی در دین و زبان باعث افراط گرایی او در این دو حوزه و طلب دین ناب و زبان سره شده بود.
تاکیدش بر خردورزی و نقدش به ادبیات و شعر و خصوصا حافظ و سعدی، افراطی تلقی می شود و ناشی از نشناختن جوهر ادبیات و به رسمیت نشناختن استقلال حوزه عاطفه و احساس، دانسته اند.
منبع:
جلد سوم از صبا تا نیما، یحیی آرین پور، نشر زواره
14 دی 1404
🙏3🤡1
نکته:
مردم بیش از اینکه به پدرانشان شبیه باشند، شبیه زمانهی خویشاند. (جاحظ 255ق)
👌1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دستها پنهان
نفسها ابر، دلها خسته و غمگین
در لابلای تمرین ها با آواز استاد شجریان
۱۵ در ۱۴۰۴
پوریا خاکپور
🆔 @bang_va_ghalam
🆔 @ostadfarhangsharif
نفسها ابر، دلها خسته و غمگین
در لابلای تمرین ها با آواز استاد شجریان
۱۵ در ۱۴۰۴
پوریا خاکپور
🆔 @bang_va_ghalam
🆔 @ostadfarhangsharif
👏3❤🔥1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
«کسی که کمی علم آموخته باشد، فاقد فروتنیای است که دانشمند واقعی با افتخار به دست میآورد.»
…
«یک روشنفکر معمولی معتقد است که همه چیز باید قابل توضیح باشد، اما یک دانشمند میداند که بسیاری از چیزها اینطور نیستند. یک دانشمند خوب اساساً فردی فروتن است.»
فریدریش فون هایک
اقتصاددان و نظریهپرداز آزادیخواه
گزیننوشت
👍2👎1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
تو نیکی می کن و در دجله انداز/ که ایزد در بیابانت دهد باز (سعدی)
❤3👍2
گفتار عرفانی
شرح غزل شمارهٔ ۵۹۳ (برون شو ای غم از سینه)
مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
محمدامین مروتی
این غزل از لطیف ترین و احساسی ترین عاشقانه های مولاناست که ظاهراً در آستانه بازگشت شمس به نزد مولانا سروده شده است.
برون شو ای غم از سینه، که لطف یار میآید
تو هم ای دل ز من گم شو، که آن دلدار میآید
شاعر با مژده وصل دلدار هم دل از دست داده و هم غم را از دل می راند.
نگویم یار را شادی که از شادی گذشتست او
مرا از فرط عشق او، ز شادی عار میآید
یار تنها شادی نیست بلکه فراتر از شادی حالی دارم که شادی در مقابل آن چیزی نیست.
مسلمانان، مسلمانان، مسلمانی ز سر گیرید
که کفر از شرم یار من، مسلمانوار میآید
با آمدن او مسلمانی جلوه نوی می یابد تا جایی که کفرها از شرم او همه اسلام می آورند. این شرم که مولانا از آن سخن می گوید خیلی به معنای عارفانه "تقوی" نزدیک است.
برو ای شُکر کاین نعمت، ز حدّ شُکر بیرون شد
نخواهم صبر گرچه او، گهی هم کار میآید
صحبت از دو فضیلت اخلاقی و دینی است: صبر بر نداشته و شکر بر داشته. مولانا می گوید آمدن شمس، در شکر من نمی گنجد و برای دیدن او بی صبرم هرچند صبر گاهی مفید است.
رَوید ای جمله صورتها، که صورتهای نو آمد
عَلَمهاتان نگون گردد، که آن بسیار میآید
ای ظواهر دنیوی تکراری! بروید که لشکر انبوهِ صورتهای تازه در راهند تا پرچم عادت و کهنگی و تکرار را سرنگون کند.
دَر و دیوار این سینه، همیدَرَّد ز انبوهی
که اندر دَر نمیگنجد، پس از دیوار میآید
از فرط فراوانی شوق دیدار یار، سینه ام دارد پاره می شود. گویی این شوق و ذوق از راه عادی، یعنی از در وارد نمی شود بلکه از در و دیوار به سوی من سرازیر شده است.
12 دی 1404
❤3🙈1🤪1
نکته:
در مردمی که احساس رحم و شفقت نباشد، احساس آزادی نخواهد بود. (کورتزیو مالاپارته)
❤6🔥2
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
▨ نام شعر: یک متر و هفتاد صدم
▨ شاعر: سیمین بهبهانی
▨ با صدای: سیمین بهبهانی
♬ پالایش و تنظیم: شهروز
ـــــــــــــــــــــــــ
یک متر و هفتاد صدم افراشت قامت سخنم
یک متر و هفتاد صدم از شعر این خانه منم
یک متر و هفتاد صدم پاکیزگی، سادهدلی
جان ِ دلارای ِ غزل، جسم ِ شکیبای زنم
زشت است اگر سیرت ِ من، خود را در او مینگری
هیها که سنگم نزنی! آیینهام میشکنم
از جای برخیزم اگر، پرسایهام بید بُنام
بر خاک بنشینم اگر، فرش ِ ظریفم، چمنم
بر ریشهام تیشه مزن! حیف است افتادن ِ من
در خشکساران شما، سبزم، بلوطم، کهنم
یک مغز و صد بیم عسس فکر است در چارقدم
یک قلب و صد شور هوس شعر است در پیرهنم
ای جملگی دشمن من! جز حق چه گفتم به سخن؟
پاداش دشنام شما آهی به نفرین نزنم
انگار من زادمتان؛ کژتاب و بدخوی و رَمان
دست از شما گر بکشم، مهر از شما بر نکنم
انگار من زادمتان؛ ماری که نیشم بزند
من جز مدارا چه کنم با پارهی جان و تنم؟
هفتاد سال این گُله جا، ماندم که از کف نرود
یک متر و هفتاد صدم؛ گورم، به خاک وطنم
لینک آپارات
🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان
▨ شاعر: سیمین بهبهانی
▨ با صدای: سیمین بهبهانی
♬ پالایش و تنظیم: شهروز
ـــــــــــــــــــــــــ
یک متر و هفتاد صدم افراشت قامت سخنم
یک متر و هفتاد صدم از شعر این خانه منم
یک متر و هفتاد صدم پاکیزگی، سادهدلی
جان ِ دلارای ِ غزل، جسم ِ شکیبای زنم
زشت است اگر سیرت ِ من، خود را در او مینگری
هیها که سنگم نزنی! آیینهام میشکنم
از جای برخیزم اگر، پرسایهام بید بُنام
بر خاک بنشینم اگر، فرش ِ ظریفم، چمنم
بر ریشهام تیشه مزن! حیف است افتادن ِ من
در خشکساران شما، سبزم، بلوطم، کهنم
یک مغز و صد بیم عسس فکر است در چارقدم
یک قلب و صد شور هوس شعر است در پیرهنم
ای جملگی دشمن من! جز حق چه گفتم به سخن؟
پاداش دشنام شما آهی به نفرین نزنم
انگار من زادمتان؛ کژتاب و بدخوی و رَمان
دست از شما گر بکشم، مهر از شما بر نکنم
انگار من زادمتان؛ ماری که نیشم بزند
من جز مدارا چه کنم با پارهی جان و تنم؟
هفتاد سال این گُله جا، ماندم که از کف نرود
یک متر و هفتاد صدم؛ گورم، به خاک وطنم
لینک آپارات
🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان
❤1
گفتار فلسفی
روح زمانه و نیرنگ تاریخ
محمدامین مروتی
به باور هگل، انسان محصول زمانه خویش است و انسان های بزرگ، مامور تحقق روح ملت های شان هستند.
هگل از اصطلاح مکر و نیرنگ عقل cunning of reason برای بیان این ویژگی تاریخی استفاده می کند. این عقل به نظر هگل همان عقل مطلق یا گایست است که در خرد جمعی انسانها بروز و ظهور می کند و متبلور می شود. همچنین هگل از اصطلاح گویای "روح زمانه"(زایت گایستzeitgeist ) استفاده می کرد:
"مردان بزرگ، آفریننده و نوآور نبودهاند، بلکه به منزله قابلههایی بودند برای آنچه روح زمان بدان آبستن بود." (درسهای فلسفه تاریخ)
مردان بزرگ تنها وقتی مؤثر بودهاند که ندانسته آلت «روح زمان» شدهاند. آن فرزندی که نابغه میشمارندش، از پیشینیانش بزرگ تر نیست؛ این پیشنیان هر کدام سنگی بر روی بنا نهادهاند و نابغة خلف این خوشبختی را دارد که آخر از همه میرسد و سنگ آخرِ طاق بنا را میگذارد و بنا به نام او تمام میشود. از این روی مردان بزرگ آفریننده نیستند بلکه قابلهاند و زمانه را کمک میکنند تا آنچه را که از مدتی پیش در رحمش رشد کردهاست بزاید». در حقیقت هگل معتقد بود این تاریخ است که مردان بزرگ را میسازد نه بالعکس. به عبارتی دیگر، مردان بزرگ در زمان و مکان مناسب به دنیا آمده اند. حقیقت، همواره روح زمانه(زایت گایست) خود را منعکس می کند. به این معنا تفکر ارسطو و افلاطون در زمان خود روح زمانه شان را بازتاب می داد، ولی بازتاب روح امروز جهان نیستند. امروز نمی توان از برده داری دفاع کرد ولی در یونان باستان، حقیقتی بدیهی به حساب می آمده است.
فلسفه سیاسی افلاطون هم تجسم روح زمانه اش بود اما هیچ فلسفه ای نمی تواند از روح زمانه اش فراتر رود. بتهوون نمی توانست دوهزار سال پیش سمفونی بسازد و به عبارت دیگر نمی توان از تاریخ بیرون پرید.
مارکس نیز به تبع از هگل عقیده دارد تاریخ راه خود را باز می کند و این کار لزوماً نه از طریق نقشه و برنامه بلکه از طریق اقتضائات طبقاتی پیش می رود. لذا مارکس از اصطلاح "موش کور" برای ساز و کار های تاریخی صحبت می کند.
سخن هگل و مارکس در کلیت خود درست است. به این معنا که انسان ها با نوعی خرد جمعی و حتی ناخودآگاه تاریخی به پیش می روند. ساز و کار این پیشروی و تحول، نه بر اساس تئوری های من و تو بلکه بر اساس آزمایش و خطاهای مکرر و تصحیح خطاهاست. می توان به این خودآگاهی جمعی و این ناخودآگاهی تاریخی، نام شهود هم داد. شهود، ترکیبی است از غریزه و تجربه و آگاهی و ناخودآگاهی. عرفا به آن راه دل می گویند و عوام از آن به افتادن به دل تعبیر می کنند.
مشکل هگل و مارکس در تعیین مصادیق روح زمانه است. هگل اوج این روح را در پادشاهی پروس می یابد و مارکس در کمونیسم. اگر موش تاریخ کور است، از کجا می دانید سمت و سویش به کدام سوست؟
همچنین تعابیر "روح زمانه" و "موش کور" نباید منجر به این گمان شود که گویا این روح و این موش، تعینی عینی و واقعی در خارج جامعه دارند. این تعابیر دلالتی فراتر از خرد جمعی و درونی جامعه ندارند که بعضاً آگاهانه و بعضاً ناآگاهانه و غریزی و شهودی عمل می کند.
جالب است که جاحظ (160- 255ق) حکیم و دانشمند قرن سوم هجری اهل بصره هم سخنی می گوید که هگل هزار سال بعد آن را تکرار می کند:
"مردم بیش از اینکه به پدرانشان شبیه باشند، شبیه زمانهی خویشاند."
این بدان معنی است که ما صفاتی را از والدین مان به ارث می بریم ولی بیش از آن، صفاتمان را از روزگارمان به ارث می بریم و روزگارمان هم حلقه آخر در زنجیر تاریخ ماست. روزگار ما یعنی تربیت خانوادگی و اجتماعی ما که آن هم متکی به گذشته تاریخی ماست.
16 دی 1404
نکته:
نادان ها با اعتماد نفس بیشتری صحبت می کنند و دانایان با احتیاط. وقتی نادان شجاع می شود و دانا ترسو، حقیقت در بازار هیاهو گم می شود. (داروین)