NewManagement📚(مدیریت نوین)
255 subscribers
4.31K photos
129 videos
21 files
484 links
فردی که 5 سال بعد به آن تبدیل می‌شوید،
بستگی زیادی به چیزهایی دارد که امروز یاد می‌گیرید..


https://t.me/newmanagement

کانال مدیریت نوین
Admin : @Rasa_N
Download Telegram
حالات بدن ما چه می گویند ؟ بدن ما احساس ما را به دیگران منتقل می کند . آگاهانه رفتار کنیم و رفتار دیگران را هوشیارانه ببنییم ...

@newmanagement
خوشبختی به نگرش شما بستگی دارد، نه به داشته هایتان!

@newmanagement
چند روزی به آمدن عيد مانده بود. بیشتر بچه ها غایب بودند، یا اکثرا” رفته بودند به شهرها و شهرستان های خودشان یا گرفتار کارهای عید بودند اما استاد ما بدون هیچ تاخیری آمد سرکلاس و شروع کرد به درس دادن.
بالاخره کلاس رو به پایان بود که یکی از بچه ها خیلی آرام گفت: استاد آخر سالی دیگه بسه!
استاد هم دستی به سر تهی از موی خود کشید! و عینکش را از روی چشمانش برداشت و همین طور که آن را می گذاشت روی میز، خودش هم برای اولین بار روی صندلی جا گرفت.
استاد 50 ساله‌مان با آن كت قهوه‌اي سوخته‌اي كه به تن داشت، گفت: حالا که تونستید من رو از درس دادن بندازید بذارید خاطره ای رو براتون تعریف کنم.
"من حدودا 21 یا 22 سالم بود، مشهد زندگی می کردیم، پدر و مادرم کشاورز بودند با دست های چروک خورده و آفتاب سوخته، دست هایی که هر وقت اون ها رو می دیدم دلم می خواست ببوسمشان، بویشان کنم، کاری که هیچ وقت اجازه آن را به خود ندادم با پدرم بکنم اما دستان مادرم را همیشه خیلی آرام مثل “ماش پلو” که شب عید به شب عید می خوردیم بو می کردم و در آخر بر لبانم می گذاشتم.
استادمان حالا قدری هم با بغض کلماتش را جمله می کند: نمی دونم بچه ها شما هم به این پی بردید که هر پدر و مادری بوی خاص خودشان را دارند یا نه؟ ولی من بوی مادرم را همیشه زمانی که نبود و دلتنگش می شدم از چادر کهنه سفیدی که گل های قرمز ریز روی آن ها نقش بسته بود حس می کردم، چادر را جلوی دهان و بینی‌ام می گرفتم و چند دقیقه با آن نفس می کشید.
اما نسبت به پدرم؛ مثل تمام پدرها؛ هیچ وقت اجازه ابراز احساسات پیدا نکردم جز یک بار، آن هم نه به صورت مستقیم.
نزدیکی های عید بود، من تازه معلم شده بودم و اولین حقوقم را هم گرفته بودم، صبح بود، رفتم آب انبار تا برای شستن ظروف صبحانه آب بیارم.
از پله ها بالا می آمدم که صدای خفیف هق، هق مردانه ای را شنیدم، از هر پله ای که بالا می آمدم صدا را بلندتر می شنیدم…استاد حالا خودش هم گریه می کند.
پدرم بود، مادر هم آرامش می کرد، می گفت آقا! خدا بزرگ است، خدا نمیذاره ما پیش بچه ها کوچیک بشیم، فوقش به بچه ها عیدی نمی دیم، قرآن خدا که غلط نمی شه اما بابام گفت: خانم نوه هامون تو تهران بزرگ شدند و از ما انتظار دارند، نباید فکر کنند که ما...
حالا دیگه ماجرا روشن تر از این بود که بخواهم دلیل گریه های بابام رو از مادرم بپرسم، دست کردم توی جیبم، 100 تومان بود، کل پولی که از مدرسه گرفته بودم، گذاشتم روی گیوه های پدرم و خم شدم و گیوه های پر از خاک و خلی که هر روز در زمین زراعی، همراه بابا بود بوسیدم.
آن سال همه خواهر و برادرام ازتهران آمدند مشهد، با بچه های قد و نیم قد که هر کدام به راحتی “عمو” و “دایی” نثارم می کردند.
بابا به هرکدام از بچه ها و نوه ها 10 تومان عیدی داد، 10 تومان ماند که آن را هم به عنوان عیدی داد به مامان.
اولین روز بعد از تعطیلات بود، چهاردهم، که رفتم سر کلاس.بعد از کلاس آقای مدیر با کروات نویی که به خودش آویزان کرده بود گفت که کارم دارد و باید بروم اتاقش، رفتم، بسته ای از کشوی میز خاکستری رنگ زوار درفته گوشه اتاقش درآورد و داد به من.
گفتم: این چیه؟
- باز کن می فهمی
- باز کردم، 900 تومان پول نقد بود!
- این برای چیه؟
- از مرکز اومده؛ در این چند ماه که اینجا بودی بچه ها رشد خوبی داشتند برای همین من از مرکز خواستم تشویقت کنند.
راستش نمی دونستم که این چه معنی می تونه داشته باشه، فقط در اون موقع ناخودآگاه به آقای مدیر گفتم این باید 1000 تومان باشه نه 900 تومان!
مدیر گفت از کجا می دونی؟ کسی بهت گفته؟ گفتم: نه، فقط حدس می زنم، همین.
راستش مدیر نمی دونست بخنده یا از این پررویی من عصبانی بشه اما در هر صورت گفت از مرکز استعلام می‌گیرد و خبرش را به من می دهد.
روز بعد تا رفتم اتاق معلمان تا آماده بشم برای کلاس، آقای مدیر خودش را به من رساند و گفت: من دیروز به محض رفتنت استعلام کردم، درست گفتی، هزار تومان بوده نه نهصد تومان، اون کسی که بسته رو آورده صد تومانش را کِش رفته بود که خودم رفتم ازش گرفتم اما برای دادنش یه شرط دارم.
- چه شرطی؟
بگو ببینم از کجا می دونستی؟ نگو حدس زدم که خنده دار است.
*
استاد کمی به برق چشمان بچه ها که مشتاقانه می خواستند جواب این سوال آقای مدیر را بشنوند، نگاه کرد و دسته طلایی عینکش را گرفت و آن را پشت گوشش جا داد و گفت:
به آقای مدیر گفتم هیچ شنیدی که خدا 10 برابر عمل نیکوکاران به آن ها پاداش می دهد؟

🍒آدرس ما::
مدیریت نوین 🏁

https://telegram.me/newmanagement🍒
تا زمانی که ذهنت برده است جسمت بیگاری می دهد

👥 مدیریت نوین 🏁

https://telegram.me/newmanagement🍒
#فروشندگان_اجباری 😡
ایجاد حس ناخوشایند در مشتری ها بی شک باعث سقوط فروش است ...
@newmanagement

🍃صبح، بااین همه زیبایی و خبرهای خوش، پشت در است؛در راباز کن؛صدا بزن صبح را!🍃
🌷امروز #پنج شنبه
☀️٢۴ تیر ۱۳۹۵ه.ش☀️
🌙۹ شوال ۱۴۳۷ه.ق 🌙
🌲۱۴ ژوئیہ ۲۰۱۶ میلادے🎄
@newmanagement
🎯 رابطه ﺑﯿﻦ واژگان ﻭ احتمال ﻣﻮﻓﻖ ﺷﺪﻥ:

1 ﻧﻤﯽ ﺧﻮﺍﻡ 0%
2 ﻧﻤﯽ ﺗﻮﻧﻢ % 10
3 ﻧﻤﯽ ﺩﻭﻧﻢ ﭼﺠﻮﺭﯼ 20%
4 ﺍﯼ ﮐﺎﺵ ﻣﯽ ﺗﻮﻧﺴﺘﻢ 30%
5 ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻡ % 40
6 ﻓﮑﺮ ﮐﻨﻢ ﺍﻣﮑﺎﻥ ﭘﺬﯾﺮﻩ % 50
7 ﺍﻣﮑﺎﻥ ﭘﺬﯾﺮﻩ % 60
8 ﻓﮑﺮ ﮐﻨﻢ ﻣﯽ ﺗﻮﻧﻢ % 70
9 ﻣﯽ ﺗﻮﻧﻢ % 80
10 ﺍﻧﺠﺎﻣﺶ ﻣﯿﺪﻡ % 90
11 ﺑﺎﯾﺪ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺑﺸﻪ %100

@newmanagement
سه اصل برای خوشبختی!


خوشبختی مادرسه عبارت خلاصه می شود:
تجربه ازدیروز،استفاده ازامروز،امیدبه فردا


ولی ماباسه عبارت دیگرزندگی مان راتباه میکنیم:
حسرت دیروز،اتلاف امروز،ترس ازفردا.

☎️ مدیریت نوین 🏁

https://telegram.me/newmanagement
https://telegram.me/newmanagement
انسانها شکست نمی خورند، بلکه تنها تلاش کردنشان را متوقف می سازند. ناامید نشو دوست من، به تلاشت ادامه بده
مدیریت نوین 🏁

https://telegram.me/newmanagement🚣
فقط برای امروز سعی میکنم اززاویه بهتری به زندگی نگاه کنم

مدیریت نوین 🏁

https://telegram.me/newmanagement🏋🏄
بازارشناسی چیست؟
یعنی انجام تحقیقات بازاریابی برای شناخت نظام بازار و نظام صادرات قبل از هرگونه انجام عملیات صادراتی .

مدل 4C برای بازار شناسی وجود دارد :

الف : شناخت خودمان ( شرکت ) Company

ب : شناخت مشتری یا مخاطب Costumer

ج : شناخت رقبا Competitor

د : شناخت محیط و عوامل محیطی Change Fuctor

💜💜@newmanagement
تولد و مرگ
اجتناب ناپذیرند،
فاصله ی این دو را
زندگی کنیم...



@newmanagement