*زاهد بي عمل*
يكي زاهدي بود در شهر ري
سپيدار قد و همانند ني
به كنج رواقي چو عزلت گزيد
بجزخويش و سايه كسي را نديد
شب و روز آنجا مناجات كرد
دل خويش را با سخن شاد كرد
به خود گفت شك نيست زاهد منم
به دنيا يقينا مجاهد منم
شبانگاه خوابيد و در خواب ديد
كه روز قيامت بيامد پديد
به او زد همي حي داور ندا
عمل هرچه كردي بگو با وفا
بگفتا زبانم گشودم به ذكر
بغير از خدا من نبودم به فكر
نشستم به كنجي نمودم دعا
بسي ذكر كردم برايت خدا
به او گفت آن حي داور چنين
سخنران تو بودي به روي زمين
عمل هاي خود اين زمان باز گو
هر آنچه عمل كرده اي راست گو
زدي حرف زاهد براي خدا
سخن بي عمل شد، ندارد بهاء
نما خدمت خلق بي ادعا
سجود و عمل خواهد از تو خدا
ز آن خواب زاهد چو بيدار شد
ز احوال خود آن زمان زار شد
پس از آن ز عزلت دگر قهر كرد
خودش وقف خدمت به آن شهر كرد
بر گرفته از كتاب "پيك صبا" - صفحه٢٠٣
نعمت الله پاكدامن (شاكر ناييني)
يكي زاهدي بود در شهر ري
سپيدار قد و همانند ني
به كنج رواقي چو عزلت گزيد
بجزخويش و سايه كسي را نديد
شب و روز آنجا مناجات كرد
دل خويش را با سخن شاد كرد
به خود گفت شك نيست زاهد منم
به دنيا يقينا مجاهد منم
شبانگاه خوابيد و در خواب ديد
كه روز قيامت بيامد پديد
به او زد همي حي داور ندا
عمل هرچه كردي بگو با وفا
بگفتا زبانم گشودم به ذكر
بغير از خدا من نبودم به فكر
نشستم به كنجي نمودم دعا
بسي ذكر كردم برايت خدا
به او گفت آن حي داور چنين
سخنران تو بودي به روي زمين
عمل هاي خود اين زمان باز گو
هر آنچه عمل كرده اي راست گو
زدي حرف زاهد براي خدا
سخن بي عمل شد، ندارد بهاء
نما خدمت خلق بي ادعا
سجود و عمل خواهد از تو خدا
ز آن خواب زاهد چو بيدار شد
ز احوال خود آن زمان زار شد
پس از آن ز عزلت دگر قهر كرد
خودش وقف خدمت به آن شهر كرد
بر گرفته از كتاب "پيك صبا" - صفحه٢٠٣
نعمت الله پاكدامن (شاكر ناييني)
با توجه به اختلاس هاي میلياردي اين رباعي را سرودم 👇
همان هايي كه پر كردن بغل را
ز روي آب دزديدند دكل را
رسد گر دستشان بر چرخ گردون
بدزدند ماه و خورشيد و زحل را
نعمت الله پاكدامن (شاكر ناييني)
همان هايي كه پر كردن بغل را
ز روي آب دزديدند دكل را
رسد گر دستشان بر چرخ گردون
بدزدند ماه و خورشيد و زحل را
نعمت الله پاكدامن (شاكر ناييني)
دنيا معلمي است كه تعليم مي دهد
دلدادگان خويش را زر و سيم ميدهد
بس حاكمان مست كه كرده است زير خاك
با كارهاي خويش به ما بيم مي دهد
نعمت الله پاكدامن (شاكر ناييني)
دلدادگان خويش را زر و سيم ميدهد
بس حاكمان مست كه كرده است زير خاك
با كارهاي خويش به ما بيم مي دهد
نعمت الله پاكدامن (شاكر ناييني)
پروانه اي
عاشق نخواهد در جهان يك سفره شاهانه اي
دستم به ساقي كي رسد تا پركند پيمانه اي
گم كرده ره من نيستم ره مي سپارم سوي تو
هرجا روم من بنگرم تو صاحب آن خانه اي
ساقي بيا دستم بگير چشمم بود بردست تو
دل داده كوي توام هرگز مگو بيگانه اي
شمع وجود افروختم ساقي تماشا كن ببين
آيا شود من هم شوم بر گرد تو پروانه اي ؟
يادت رود گراز دلم دل ميشود ماتم سرا
چون كاخ بي سلطان شود مانند يك ويرانه اي
عشق است عاشق مي برد تا خانه معشوق خود
شاكر چو مرغي ماند و عشق خدا چون دانه اي
نعمت الله پاكدامن (شاكر ناييني)
عاشق نخواهد در جهان يك سفره شاهانه اي
دستم به ساقي كي رسد تا پركند پيمانه اي
گم كرده ره من نيستم ره مي سپارم سوي تو
هرجا روم من بنگرم تو صاحب آن خانه اي
ساقي بيا دستم بگير چشمم بود بردست تو
دل داده كوي توام هرگز مگو بيگانه اي
شمع وجود افروختم ساقي تماشا كن ببين
آيا شود من هم شوم بر گرد تو پروانه اي ؟
يادت رود گراز دلم دل ميشود ماتم سرا
چون كاخ بي سلطان شود مانند يك ويرانه اي
عشق است عاشق مي برد تا خانه معشوق خود
شاكر چو مرغي ماند و عشق خدا چون دانه اي
نعمت الله پاكدامن (شاكر ناييني)
به مناسبت هفته وحدت قطعه شعري سروده
تقديم مي نمايم
كنون من مانده ام در اين معما
مسلمانان همه گوييم الله
همه در خانه ها داريم قرآن
نهيم سر بر زمين از بهر يزدان
خداوند و نبي ما چو يكتا است
كجاي کار ما لازم به دعواست ؟
اصول دين خداوند و كتاب است
رهي غيراز ره حق، دان سراب است
همه ما برگ هاي يك درختيم
اگر باهم شويم چون سنگ سختيم
دهيم گر شيعه و سني بهم دست
خورد دشمن زماها ضربه شست
چو دايم مي دمند بر اختلافات
رسد بر روح و جسم ما مكافات
پيامبردر بهشت آن وقت شاداست
كه امت در مسير اتحاد است
به اميد روزي كه مسلمانان با هم متحد شوند
نعمت الله پاكدامن شاكر( ناييني )
تقديم مي نمايم
كنون من مانده ام در اين معما
مسلمانان همه گوييم الله
همه در خانه ها داريم قرآن
نهيم سر بر زمين از بهر يزدان
خداوند و نبي ما چو يكتا است
كجاي کار ما لازم به دعواست ؟
اصول دين خداوند و كتاب است
رهي غيراز ره حق، دان سراب است
همه ما برگ هاي يك درختيم
اگر باهم شويم چون سنگ سختيم
دهيم گر شيعه و سني بهم دست
خورد دشمن زماها ضربه شست
چو دايم مي دمند بر اختلافات
رسد بر روح و جسم ما مكافات
پيامبردر بهشت آن وقت شاداست
كه امت در مسير اتحاد است
به اميد روزي كه مسلمانان با هم متحد شوند
نعمت الله پاكدامن شاكر( ناييني )
علم معدني است كه هر چه از آن برداري
بر آن افزوده مي شود
عالمي كه به علم خود عمل نمي كند
بدتر از جاهل است
شاكر ناييني
بر آن افزوده مي شود
عالمي كه به علم خود عمل نمي كند
بدتر از جاهل است
شاكر ناييني
درخت پر بار
درخت پر زبار سر بر زمين است
مرام معرفت داران همين است
درخت بي گل وبي خاصيت را
ببين سر برهوادور از زمين است
شاكر ناييني
درخت پر زبار سر بر زمين است
مرام معرفت داران همين است
درخت بي گل وبي خاصيت را
ببين سر برهوادور از زمين است
شاكر ناييني
از ماست كه بر ماست
اين گفته ز يك شاعر داناست چه زيباست
از ماست كه بر ماست
گر قد ستم رفته كنون تا به ثرياست
از ماست كه بر ماست
گر حق ضعيفان به جهان بيني چو حلواست
از ماست كه بر ماست
گر زيرتن عده اي بيني كه مقواست
از ماست كه بر ماست
گر دم خروسي زده بيرون و هويداست
از ماست كه بر ماست
تفصير مگو گردن أن آدم و حواست
از ماست كه بر ماست
اين مكر وريا حاكم چند روزه دنياست
از ماست كه بر ماست
اين گفته بگويم هممه جا بي كم و بي كاست
از ماست كه بر ماست
نعمت الله پاكدامن (شاكر ناييني )
اين گفته ز يك شاعر داناست چه زيباست
از ماست كه بر ماست
گر قد ستم رفته كنون تا به ثرياست
از ماست كه بر ماست
گر حق ضعيفان به جهان بيني چو حلواست
از ماست كه بر ماست
گر زيرتن عده اي بيني كه مقواست
از ماست كه بر ماست
گر دم خروسي زده بيرون و هويداست
از ماست كه بر ماست
تفصير مگو گردن أن آدم و حواست
از ماست كه بر ماست
اين مكر وريا حاكم چند روزه دنياست
از ماست كه بر ماست
اين گفته بگويم هممه جا بي كم و بي كاست
از ماست كه بر ماست
نعمت الله پاكدامن (شاكر ناييني )
به مناسبت فرا رسيدن شب يلدا قطعه شعري سروده
تقديم دوستان و آشنايان مي نمايم انشاالله عمرتان يلدا و پر ثمر باشد
يلدا شب بلند هر ساله
خورشيد خواب و ستاره بيداره
پدر بزرگم مشغول فاله
مادر بزرگم مشغول كاره
مادر بزرگ مثال پروانه
ميگرده او درون اين خانه
موهاش سفيد لباش چه خندونه
يك دست سيني يك دستش هندونه
دلي پر از مهر و وفا داره
نگاه ببين فقط به ما داره
تا اين دو گل هستند تو اين خانه
لب ماها چو لاله خندانه
تقديم دوستان و آشنايان مي نمايم انشاالله عمرتان يلدا و پر ثمر باشد
يلدا شب بلند هر ساله
خورشيد خواب و ستاره بيداره
پدر بزرگم مشغول فاله
مادر بزرگم مشغول كاره
مادر بزرگ مثال پروانه
ميگرده او درون اين خانه
موهاش سفيد لباش چه خندونه
يك دست سيني يك دستش هندونه
دلي پر از مهر و وفا داره
نگاه ببين فقط به ما داره
تا اين دو گل هستند تو اين خانه
لب ماها چو لاله خندانه
زلزله
زلزله پشت دره حال زتهران برويد
بار بنديد وازاين شهر پريشان برويد
خانه ها خالي كنيدماشين خود برداريد
ترك اين شهر كنيد سوي بيابان برويد
شهر تهران كه دگر جاي تن أسايي نيست
تا شلوغ نيست اتوبان همه أسان برويد
أشنايي چو نداريد به تبريز واهر
چمدانها را ببنديد و به زنجان برويد
اي مديران كه كنون كنگره بر پا كرديد
درد تهران زياده پي درمان برويد
نعمت الله پاكدامن (شاكر ناييني )
زلزله پشت دره حال زتهران برويد
بار بنديد وازاين شهر پريشان برويد
خانه ها خالي كنيدماشين خود برداريد
ترك اين شهر كنيد سوي بيابان برويد
شهر تهران كه دگر جاي تن أسايي نيست
تا شلوغ نيست اتوبان همه أسان برويد
أشنايي چو نداريد به تبريز واهر
چمدانها را ببنديد و به زنجان برويد
اي مديران كه كنون كنگره بر پا كرديد
درد تهران زياده پي درمان برويد
نعمت الله پاكدامن (شاكر ناييني )
*اين درختان*
اين درختان كه بيني جان دارند
بي صدا نيستند زبان دارند
ما در آنها دهان نمي بينيم
زير پاشان دو صد دهان دارند
پايشان در درون گل مانده
دست وسر سوي آسمان دارند
در بهاران شوند رنگ چمن
در خزان رنگ زعفران دارند
بي توقع دهند سايه به ما
دلي پر درد ومهربان دارند
نبريد دست وپنجه آن ها
مگر ازبهر ما زيان دارند ؟
بشنويد گر صداي آنها را
بس زرفتار ما فغان دارند
دايما ميكنند شكر خدا
چونكه دانند، جان زآن دارند
به اميد روزي كه جنگل وطبيعت را احيا
نموده وتخريب نكنيم
نعمت الله پاكدامن (شاكر ناييني)
اين درختان كه بيني جان دارند
بي صدا نيستند زبان دارند
ما در آنها دهان نمي بينيم
زير پاشان دو صد دهان دارند
پايشان در درون گل مانده
دست وسر سوي آسمان دارند
در بهاران شوند رنگ چمن
در خزان رنگ زعفران دارند
بي توقع دهند سايه به ما
دلي پر درد ومهربان دارند
نبريد دست وپنجه آن ها
مگر ازبهر ما زيان دارند ؟
بشنويد گر صداي آنها را
بس زرفتار ما فغان دارند
دايما ميكنند شكر خدا
چونكه دانند، جان زآن دارند
به اميد روزي كه جنگل وطبيعت را احيا
نموده وتخريب نكنيم
نعمت الله پاكدامن (شاكر ناييني)
جادو ميكند
در وجودت عشق جادو مي كند
كار هايي بس فرا رو مي مكند
اين جهان درياو انسان هم بلم
عشق را بين كار پارو مي كند
در زبان وچشم ودل گر جا گرفت
بيشتر از كار بازو مي كند
تيشه فرهاد بين بر بيستون
همچو پنبه نرم آن كوه مي كند
هر كه دلدارش به دنيا شد خدا
او حقيقت را ترازو مي كند
هر كه با دل ديد صاحبخانه را
چشم ودل ديگربه آن سو مي كند
همنشين عشق شو شاكر ببين
نقطه اوج تو را رو مي كند
نعمت الله پاكدامن( شاكر ناييني )
در وجودت عشق جادو مي كند
كار هايي بس فرا رو مي مكند
اين جهان درياو انسان هم بلم
عشق را بين كار پارو مي كند
در زبان وچشم ودل گر جا گرفت
بيشتر از كار بازو مي كند
تيشه فرهاد بين بر بيستون
همچو پنبه نرم آن كوه مي كند
هر كه دلدارش به دنيا شد خدا
او حقيقت را ترازو مي كند
هر كه با دل ديد صاحبخانه را
چشم ودل ديگربه آن سو مي كند
همنشين عشق شو شاكر ببين
نقطه اوج تو را رو مي كند
نعمت الله پاكدامن( شاكر ناييني )
*زلزله*
شهر ما تهران ، بود روی گسل
ای سخنرانان کنید قدری عمل
میکنیم ما زندگی با واهمه
دردها کم بود، آمد زلزله
گر رسد این زلزله تا مرز هفت
شهر میسوزد مثال چاه نفت
لرزش هر سرزمین دارد خطر
این خطر آید عزیزان بی خبر
این زمین باشد محل زندگی
زلزله امری است چون بارندگی
تا بناها را بسازیم بی حساب
زلزله آتش بود، ما هم کباب
گر بسازیم هر بنا محکم چوسنگ
زلزله دریا بود، ما هم نهنگ
نعمت الله پاکدامن
(شاکر نائینی)
شهر ما تهران ، بود روی گسل
ای سخنرانان کنید قدری عمل
میکنیم ما زندگی با واهمه
دردها کم بود، آمد زلزله
گر رسد این زلزله تا مرز هفت
شهر میسوزد مثال چاه نفت
لرزش هر سرزمین دارد خطر
این خطر آید عزیزان بی خبر
این زمین باشد محل زندگی
زلزله امری است چون بارندگی
تا بناها را بسازیم بی حساب
زلزله آتش بود، ما هم کباب
گر بسازیم هر بنا محکم چوسنگ
زلزله دریا بود، ما هم نهنگ
نعمت الله پاکدامن
(شاکر نائینی)
ضمن تسليت به خانواده عزيزان دريانورد، شعر زير را تقديم مينمايم:
دريانوردان دلير، اي دوستان، دريا شدند
پرواز كردند از زمين، شمع بسي دلها شدند
بودند بهر هم حبيب، رفتند از دنيا غريب
در آتش اندر روي آب، ققنوس اين دنيا شدند
نعمت الله پاكدامن(شاكر ناييني)
دريانوردان دلير، اي دوستان، دريا شدند
پرواز كردند از زمين، شمع بسي دلها شدند
بودند بهر هم حبيب، رفتند از دنيا غريب
در آتش اندر روي آب، ققنوس اين دنيا شدند
نعمت الله پاكدامن(شاكر ناييني)
وضع زمان
دلم از وضع زمان مي سوزد
معرفت نيست از آن مي سوزد
فقرچون آمد و ايمان بگريخت
شعله ور گشته وجان مي سوزد
در خزان برگ بريزد به زمين
غنچه چون برگ خزان مي سوزد
در بربيخردان بين غم نيست
با خرد اشك فشان مي سوزد
دلم از قصه به درد آمده است
گر بگويم كه زبان مي سوزد
شاكرا سوختند از غم كيست
پير از درد جوان مي سوزد
نعمتالله پاكدامن شاكر ناييني
دلم از وضع زمان مي سوزد
معرفت نيست از آن مي سوزد
فقرچون آمد و ايمان بگريخت
شعله ور گشته وجان مي سوزد
در خزان برگ بريزد به زمين
غنچه چون برگ خزان مي سوزد
در بربيخردان بين غم نيست
با خرد اشك فشان مي سوزد
دلم از قصه به درد آمده است
گر بگويم كه زبان مي سوزد
شاكرا سوختند از غم كيست
پير از درد جوان مي سوزد
نعمتالله پاكدامن شاكر ناييني
به مشهد دست دزدی را بریدند
چرا دزدان دیگر را ندیدند؟
بگویدگر که قانون، مست گیرید
درون شهر، هر چه هست گیرید
نعمت الله پاکدامن(شاکر نایینی)
چرا دزدان دیگر را ندیدند؟
بگویدگر که قانون، مست گیرید
درون شهر، هر چه هست گیرید
نعمت الله پاکدامن(شاکر نایینی)
تا مريد يكتايي غم مخور ز تنهايي
گر دلت دهي براو سروسبز زيبايي
دوستان توراخواهند تاكه سيم وزر داري
سفره ات چوشد خالي بهرشان دگر باري
نعمت الله پاكدامن شاكر( ناييني )
گر دلت دهي براو سروسبز زيبايي
دوستان توراخواهند تاكه سيم وزر داري
سفره ات چوشد خالي بهرشان دگر باري
نعمت الله پاكدامن شاكر( ناييني )
*سرو بوستان*
اي خوش آن دوران كه يار مهرباني داشتيم
در ميان كاروان ما سارباني داشتيم
باغباني از درون باغ در را مي گشود
در ميان دشت سرو بوستاني داشتيم
ابر رحمت وقتي مي باريد در بوستان ما
از سر چشمه بدان آب رواني داشتيم
داس تنها خار وخاشاك بيابان مي بريد
دل چو مي داديم ما يك دلستاني داشتيم
چون موذن بانگ بر مي داد از بهر نماز
بي توقع توي مسجد همرهاني داشتيم
گركه بامشكل مواجه مي شديم درشهرمان
در ميان جامعه ما دوستاني داشتيم
حال با شعرت كنون شاكرچه ميگويي بگو
كاش در شهر كجان ما پاسباني داشتيم
نعمت الله پاكدامن (شاكر ناييني)
اي خوش آن دوران كه يار مهرباني داشتيم
در ميان كاروان ما سارباني داشتيم
باغباني از درون باغ در را مي گشود
در ميان دشت سرو بوستاني داشتيم
ابر رحمت وقتي مي باريد در بوستان ما
از سر چشمه بدان آب رواني داشتيم
داس تنها خار وخاشاك بيابان مي بريد
دل چو مي داديم ما يك دلستاني داشتيم
چون موذن بانگ بر مي داد از بهر نماز
بي توقع توي مسجد همرهاني داشتيم
گركه بامشكل مواجه مي شديم درشهرمان
در ميان جامعه ما دوستاني داشتيم
حال با شعرت كنون شاكرچه ميگويي بگو
كاش در شهر كجان ما پاسباني داشتيم
نعمت الله پاكدامن (شاكر ناييني)
دو رنگي دنيا
دنيا گهي زشت و گاهي زيبا است
يك گوشه كوير وجايي دريا است
چيزي كه هميشه دل فريب است
اين پست ومقام ومال دنيا است
هركس به جهان فهيم و دانا است
در وقت عمل به فكر فردا است
رفتند شهان و كاخ ها ماند
دنيا همه از خداي يكتا است
دان عمر من وتو جاودان نيست
ديري نرسد كه نوبت ما است
شاكر تو بگو به زر پرستان
عمر ابدي چو خواب و رويا است
نعمتالله پاكدامن (شاكر ناييني )
دنيا گهي زشت و گاهي زيبا است
يك گوشه كوير وجايي دريا است
چيزي كه هميشه دل فريب است
اين پست ومقام ومال دنيا است
هركس به جهان فهيم و دانا است
در وقت عمل به فكر فردا است
رفتند شهان و كاخ ها ماند
دنيا همه از خداي يكتا است
دان عمر من وتو جاودان نيست
ديري نرسد كه نوبت ما است
شاكر تو بگو به زر پرستان
عمر ابدي چو خواب و رويا است
نعمتالله پاكدامن (شاكر ناييني )