This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Düsseldorf Germany
❤114👍9🔥8👏1🙏1
Forwarded from saied shemirani سعید شمیرانی
با درود خدمت جناب سعید شیمرانی فرمانده جنبش و لشگر فدایان ایران،
دیروز در همایش ما در آلمان عنوان شد که از نظر حقوقی نمیتوان شعار مرگ بر سه فاسد را در پای میکروفون فریاد زد. به این امر از نظر حقوقی کاملا واقفم و میفهمم که در کشورهای اروپایی جماعت چپی ها و دیگر آشغالهای مشابه دستشون خیلی صریع به شکایت و شکایت کشی بنده.
البته ناگفته نماند که درخواست کلمه «مرگ» تنها در پشت میکروفون و تشویق آن و درخواست آن برای فرد دیگری از نظر قانونی برای برنامه گذاران همایش، ممنوع میباشد. ولی اگر همایشگران و یاران در صحنه ،تصمیم بگیرند که خود مرگ را برای دیگران خواهان باشند و فریاد بزنند، هیچ مشکل قانونی ندارد. با این وجود من با خود اندیشیدم و پیشنهاد میکنم برای مشخص کردن شعار. ما میتوانیم از اسم ننگ استفاده کنیم. بهتر است به جای کلمه مرگ از کلمه «ننگ» پشت میکروفون استفاده شود که به همایشگران از پشت میکروفون خط شعار را نشان دهند و لی اگر خود جماعت همایشگر آن را تبدیل به مرگ کرد، دیگر این مشگل، مشگل برنامه گذار نیست.
بدین طریق جایگزین کلمه «مرگ» اسم ننگ میاید.
پای میکروفون
«ننگ بر سه فاسد، ملا چپی مجاهد.»
اگر مردم جواب دادند که ،
مرگ بر سه فاسد ، ملا چپی مجاهد. این دیگر مشگل برنامه گذار نیست. و هر کسی از آزادی بیان خود استفاده کرده و به گونه ای که دوست دارد فریاد میزند.
و دیگر اینکه یک آقای دو آستری ،شاهزاده را بدون تیتر ایشان ، مثل قمی کلا ( رضا پهلوی) عنوان میکرد. و از صندوق رای سخن میگفت.
باید عرض کنم کاملا روشن است که پس از فراخوان شاهزاده در درون کشور و حضور ملیونی مردم در داخل ایران، این جواب مردم ایران خود به خود نوعی یک همه پرسی و رای ملت بوده است. بغیر از آن نمیتوان به شعارها اینچنین خط و مسیر داد .
من بر اصل دمکراسی و آزادی باور دارم، و من تنها رای خودم را که پادشاهی خواه هستم فریاد میزنم، ولی دیگران نیز که باور به جمهوری و صندوق رای دارند میبایست در این مسیر باور خود را داشته باشند. و به باور دیگران نیز احترام بگذارند. و هر کسی به نوع اعتقاد و باور خود و جایگاه رهبر انقلاب شاهزاده را آن گونه که مایل هستند فریاد بزنند. من میگویم کینگ رضا پهلوی ، آنها بگویند رضا رضا پهلوی. آن که میگوید رضا پهلوی کاملا آزاد است و میتواند چنین نظری داشته باشد. ولی من او را به عنوان پادشاه قبول دارم و باید تلاش کنیم که ایشون را به سرزمین مادری و تاج و تخت خودش باز گردانم.
آشغالهای مجاهد و چپ و مسلمان کثافت، اجازه دارند شعار بدهند، مرگ بر ستمگر ، چه شاه باشه چه رهبر.
به ما که میرسه ممنوع میشه. خاطرم هست در انقلاب مهسا اول در فضای مجازی در المان از همایش ایرانیان عنوان میکردند و وقتی با پرچم شیر و خورشید حظور پیدا میکردیم، معترض میشدند که پرچم ارزشی ندارد، بی وطنهای کثافت.
پرچم هر جای دیگری که هیچ رسمیت قانونی هم ندارد، اجازه بود باشه به جز پرچم شیر و خورشید.
تا به کی خود را با ارجیف اینها باید وفق بدهیم، برای خوش آمدن تعداد محدودی.
من بر این باورم که ما بر خلاف چپها و ملامجاهدین که همیشه با نیرنگ جلو میایند، میبایست شمشیرمان را از رو ببندیم و با افتخار و سری افراخته فریاد بیاوریم که چی میخواهیم و چی نمیخواهیم. و رعایت هیچکس را هم نباید بکنیم .
پس
پاینده ایران
جاوید شاه، جاوید شاه ، و تا ابد و یک روز جاوید شاه❤️.
دیروز در همایش ما در آلمان عنوان شد که از نظر حقوقی نمیتوان شعار مرگ بر سه فاسد را در پای میکروفون فریاد زد. به این امر از نظر حقوقی کاملا واقفم و میفهمم که در کشورهای اروپایی جماعت چپی ها و دیگر آشغالهای مشابه دستشون خیلی صریع به شکایت و شکایت کشی بنده.
البته ناگفته نماند که درخواست کلمه «مرگ» تنها در پشت میکروفون و تشویق آن و درخواست آن برای فرد دیگری از نظر قانونی برای برنامه گذاران همایش، ممنوع میباشد. ولی اگر همایشگران و یاران در صحنه ،تصمیم بگیرند که خود مرگ را برای دیگران خواهان باشند و فریاد بزنند، هیچ مشکل قانونی ندارد. با این وجود من با خود اندیشیدم و پیشنهاد میکنم برای مشخص کردن شعار. ما میتوانیم از اسم ننگ استفاده کنیم. بهتر است به جای کلمه مرگ از کلمه «ننگ» پشت میکروفون استفاده شود که به همایشگران از پشت میکروفون خط شعار را نشان دهند و لی اگر خود جماعت همایشگر آن را تبدیل به مرگ کرد، دیگر این مشگل، مشگل برنامه گذار نیست.
بدین طریق جایگزین کلمه «مرگ» اسم ننگ میاید.
پای میکروفون
«ننگ بر سه فاسد، ملا چپی مجاهد.»
اگر مردم جواب دادند که ،
مرگ بر سه فاسد ، ملا چپی مجاهد. این دیگر مشگل برنامه گذار نیست. و هر کسی از آزادی بیان خود استفاده کرده و به گونه ای که دوست دارد فریاد میزند.
و دیگر اینکه یک آقای دو آستری ،شاهزاده را بدون تیتر ایشان ، مثل قمی کلا ( رضا پهلوی) عنوان میکرد. و از صندوق رای سخن میگفت.
باید عرض کنم کاملا روشن است که پس از فراخوان شاهزاده در درون کشور و حضور ملیونی مردم در داخل ایران، این جواب مردم ایران خود به خود نوعی یک همه پرسی و رای ملت بوده است. بغیر از آن نمیتوان به شعارها اینچنین خط و مسیر داد .
من بر اصل دمکراسی و آزادی باور دارم، و من تنها رای خودم را که پادشاهی خواه هستم فریاد میزنم، ولی دیگران نیز که باور به جمهوری و صندوق رای دارند میبایست در این مسیر باور خود را داشته باشند. و به باور دیگران نیز احترام بگذارند. و هر کسی به نوع اعتقاد و باور خود و جایگاه رهبر انقلاب شاهزاده را آن گونه که مایل هستند فریاد بزنند. من میگویم کینگ رضا پهلوی ، آنها بگویند رضا رضا پهلوی. آن که میگوید رضا پهلوی کاملا آزاد است و میتواند چنین نظری داشته باشد. ولی من او را به عنوان پادشاه قبول دارم و باید تلاش کنیم که ایشون را به سرزمین مادری و تاج و تخت خودش باز گردانم.
آشغالهای مجاهد و چپ و مسلمان کثافت، اجازه دارند شعار بدهند، مرگ بر ستمگر ، چه شاه باشه چه رهبر.
به ما که میرسه ممنوع میشه. خاطرم هست در انقلاب مهسا اول در فضای مجازی در المان از همایش ایرانیان عنوان میکردند و وقتی با پرچم شیر و خورشید حظور پیدا میکردیم، معترض میشدند که پرچم ارزشی ندارد، بی وطنهای کثافت.
پرچم هر جای دیگری که هیچ رسمیت قانونی هم ندارد، اجازه بود باشه به جز پرچم شیر و خورشید.
تا به کی خود را با ارجیف اینها باید وفق بدهیم، برای خوش آمدن تعداد محدودی.
من بر این باورم که ما بر خلاف چپها و ملامجاهدین که همیشه با نیرنگ جلو میایند، میبایست شمشیرمان را از رو ببندیم و با افتخار و سری افراخته فریاد بیاوریم که چی میخواهیم و چی نمیخواهیم. و رعایت هیچکس را هم نباید بکنیم .
پس
پاینده ایران
جاوید شاه، جاوید شاه ، و تا ابد و یک روز جاوید شاه❤️.
👍107❤24👌3
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
👌89❤33🔥5👏2🙏1
استوری دست جمعی دانشجویان ملی مهارت گیلان (معین و چمران)
دانشگاه ملی مهارت گیلان (رشت) به نام آزادی جوان و ایران ما و دانشجویان دانشگاه ملی مهارت گیلان رشت معین و چمران در اتحاد کامل اعلام میداریم . که ما اکنون با خشمی مالامال جان و اشکهای آغشته به خون خود سوگوار تمامی جان های عزیز هدیه به میهن شده هستیم آنان که تنها برای میهن و آزادی و عدالت و رفاه، فریاد به اعتراض زدند و پاسخ آنها تنها سرکوب گلوله های مرگ ناشی از سیاست ها و سرکوب ضد انسانی بود. ما تمام قد در سوگ عزیزان میهن می ایستیم و به خانوادهای داغدار تسلیت میگوییم. این بیانیه از دل نسلی بیرون می آید که دیگر مقابل ریخته شدن خون هم میهنان و سرکوب و عادی سازی سکوت نخواهد کرد. با توجه به سیاستهای خصمانه و کشتارهای سازمان یافته حکومتی نان گران و جان هم میهنان ارزان شده ما به عنوان دانشجو و بخش کوچکی از جامعه و جامعه دانشجویی و به عنوان انسان على رغم تحديدها تن به سکوت و همراهی با خون شویی حاکمیت نخواهیم داد. و این حکومت را به دلیل کشتار غیر انسانی مغایر با حقوق بشری و انسانی نا عدالتی و اعدام های سیستماتیک و جرم و بازدداشت و پرونده سازی برای بیگناهان صرفا به جرم آزادی بیان و دادگاه هایی که به دنبال گردن برای طناب دار خود میگردند مشکلات اقتصادی و زیست محیطی معیشتی و کوچک شدن سفره ها و دور شدن ارزوهایمان آبی کاری و بی اعتباری مدارک دانشگاهیمان و بی ثباتی وضعیت کشور اقتصاد و دانشگاهایمان و...... برای احترام به جان عزیزان از دست رفته : به مشروعیت نمیشناسیم. ما مطالبه گر عدالت آزادی و ثبات اقتصادی هستیم خاموش نمیشویم و اجازه پایمال شدن خون هم میهنانمان را نمیدهیم. حافظه ما پاک نمیشود و تاریخ شما را قضاوت خواهند کرد. ما همه زخمی یک تن هستیم. ما دانشجو هستیم شرفمان را نمیفروشیم اما جانمان را فدای آزادی و رفاه ملت و میهنمان میکنیم نه میبخشیم نه فراموش میکنیم . میپرستمت وطن بگذار بگویند کافریم ننگ بر حکومت آدم کش جاوید و آباد باد، ایران آزاد و بازماندگان دی ماه خونین
بهمن ماه
@poshtpardeha
دانشگاه ملی مهارت گیلان (رشت) به نام آزادی جوان و ایران ما و دانشجویان دانشگاه ملی مهارت گیلان رشت معین و چمران در اتحاد کامل اعلام میداریم . که ما اکنون با خشمی مالامال جان و اشکهای آغشته به خون خود سوگوار تمامی جان های عزیز هدیه به میهن شده هستیم آنان که تنها برای میهن و آزادی و عدالت و رفاه، فریاد به اعتراض زدند و پاسخ آنها تنها سرکوب گلوله های مرگ ناشی از سیاست ها و سرکوب ضد انسانی بود. ما تمام قد در سوگ عزیزان میهن می ایستیم و به خانوادهای داغدار تسلیت میگوییم. این بیانیه از دل نسلی بیرون می آید که دیگر مقابل ریخته شدن خون هم میهنان و سرکوب و عادی سازی سکوت نخواهد کرد. با توجه به سیاستهای خصمانه و کشتارهای سازمان یافته حکومتی نان گران و جان هم میهنان ارزان شده ما به عنوان دانشجو و بخش کوچکی از جامعه و جامعه دانشجویی و به عنوان انسان على رغم تحديدها تن به سکوت و همراهی با خون شویی حاکمیت نخواهیم داد. و این حکومت را به دلیل کشتار غیر انسانی مغایر با حقوق بشری و انسانی نا عدالتی و اعدام های سیستماتیک و جرم و بازدداشت و پرونده سازی برای بیگناهان صرفا به جرم آزادی بیان و دادگاه هایی که به دنبال گردن برای طناب دار خود میگردند مشکلات اقتصادی و زیست محیطی معیشتی و کوچک شدن سفره ها و دور شدن ارزوهایمان آبی کاری و بی اعتباری مدارک دانشگاهیمان و بی ثباتی وضعیت کشور اقتصاد و دانشگاهایمان و...... برای احترام به جان عزیزان از دست رفته : به مشروعیت نمیشناسیم. ما مطالبه گر عدالت آزادی و ثبات اقتصادی هستیم خاموش نمیشویم و اجازه پایمال شدن خون هم میهنانمان را نمیدهیم. حافظه ما پاک نمیشود و تاریخ شما را قضاوت خواهند کرد. ما همه زخمی یک تن هستیم. ما دانشجو هستیم شرفمان را نمیفروشیم اما جانمان را فدای آزادی و رفاه ملت و میهنمان میکنیم نه میبخشیم نه فراموش میکنیم . میپرستمت وطن بگذار بگویند کافریم ننگ بر حکومت آدم کش جاوید و آباد باد، ایران آزاد و بازماندگان دی ماه خونین
بهمن ماه
@poshtpardeha
👍105❤18🔥4
Forwarded from saied shemirani سعید شمیرانی
یکماه پیش ۱۹ دی برای رفتن به خانه پدرم دنبال راهی بودم که باز باشه و بشه رفت . تکه به تکه قسمتی از خیابانها رو نفر گذاشته بودن ماشین راه نمیدادن و خیلی علنی میگفتن تیر جنگی هست برید خون تان پای خودتان است . یعنی از ۴ مسیر و رفتم اما همش همین جور بود
شما فکر کن در یک منطقه مسکونی شهر اینطور دور تا دور رو بستن و کشتن .
البته دوستانی داشتم که مسافر بودن ودر مورد شهر های سر راهشان هم همین روایت رو داشتند که ورودی و خروجی شهرهای در مسیر بسته بودن و ماشین ها رو راه به داخل شهر نمیدادن و علنی میگفتن تیر جنگی هستش و هر کس هست و برود خونش پای خودش هست . این مورد در ۴ شهر سر راه عینا بوده .
شما فکر کن در یک منطقه مسکونی شهر اینطور دور تا دور رو بستن و کشتن .
البته دوستانی داشتم که مسافر بودن ودر مورد شهر های سر راهشان هم همین روایت رو داشتند که ورودی و خروجی شهرهای در مسیر بسته بودن و ماشین ها رو راه به داخل شهر نمیدادن و علنی میگفتن تیر جنگی هستش و هر کس هست و برود خونش پای خودش هست . این مورد در ۴ شهر سر راه عینا بوده .
❤89🤬42🔥8
Forwarded from saied shemirani سعید شمیرانی
درود بیکران خدمت شما فرمانده بزرگوار
اسامی عاملین جنایت در شهر دماوند رو خدمتتون اعلام میکنم متاسفانه عکسی ازشون ندارم لطفا شناسایی کنید
۱-هادی پسندیده نام پدر محمدرحیم اهل بجنورد دانشگاه افسریه
۲-رضا داوودی مغازه لوازم خانگی باقر اباد
۳-محمد مسعودی دماوند
ازشون فقط همین اطلاعات رو دارم عکس و ادرسی ازشون ندارم خواهشا شناسایی کنید
اسامی عاملین جنایت در شهر دماوند رو خدمتتون اعلام میکنم متاسفانه عکسی ازشون ندارم لطفا شناسایی کنید
۱-هادی پسندیده نام پدر محمدرحیم اهل بجنورد دانشگاه افسریه
۲-رضا داوودی مغازه لوازم خانگی باقر اباد
۳-محمد مسعودی دماوند
ازشون فقط همین اطلاعات رو دارم عکس و ادرسی ازشون ندارم خواهشا شناسایی کنید
❤90👍33🤬7🔥6
عکس بالا را در عملیات والفجر دو در سال ۱۳۶۲ در منطقه حاج عمران عراق گرفتم.
شب را در بالای قله ازادی که مشرف به پادگان حاج عمران بود ماندیم. صبح زود وقتی گروه پاکسازان میدان مین راه را برای عبور رزمندگان باز کردند به اتفاق شمار زیادی رزمنده از سراشیبی کوه به طرف خط مقدم حرکت کردیم.
دو طرف ما پر بود از مینهای ضد نفر. تلاشم برای عبور از رزمندگان و رسیدن به اول کاروان برای ثبت این لحظه بیتکرار تاریخی بینتیجه ماند. در حال عبور رزمندهای رادیدم که دورتر از ما یک مجروح را به جای امن حمل میکند.
دیشب در فضای مجازی فیلمی را دیدم مردی مجروحی را کول گرفته و در حال رسیدن به جای امن است. به ناگاه یاد خاطره حمل مجروح در میدان جنگ افتادم.
#حمید_مهدوی
#انقلاب_شیروخورشید
امروز با قراردادن این دو عکس که شباهتهای زیادی با هم دارند، البته با این تفاوت که یکی در منطقه نبرد جنگی و با گلوله دشمن مجروح شده و دیگری در داخل کشور، مجروح اولی نجات مییابد اما دومی خودش و ناجیاش کشته میشوند.
یک پرسش اساسی برایم مطرح میشود که
در طول این سالها چه اتفاقی افتاده که دیوار شرافت و انسانیت به ناگاه این چنین فرو میریزد؟
مهدی منعم، عکاس
@poshtpardeha
شب را در بالای قله ازادی که مشرف به پادگان حاج عمران بود ماندیم. صبح زود وقتی گروه پاکسازان میدان مین راه را برای عبور رزمندگان باز کردند به اتفاق شمار زیادی رزمنده از سراشیبی کوه به طرف خط مقدم حرکت کردیم.
دو طرف ما پر بود از مینهای ضد نفر. تلاشم برای عبور از رزمندگان و رسیدن به اول کاروان برای ثبت این لحظه بیتکرار تاریخی بینتیجه ماند. در حال عبور رزمندهای رادیدم که دورتر از ما یک مجروح را به جای امن حمل میکند.
دیشب در فضای مجازی فیلمی را دیدم مردی مجروحی را کول گرفته و در حال رسیدن به جای امن است. به ناگاه یاد خاطره حمل مجروح در میدان جنگ افتادم.
#حمید_مهدوی
#انقلاب_شیروخورشید
امروز با قراردادن این دو عکس که شباهتهای زیادی با هم دارند، البته با این تفاوت که یکی در منطقه نبرد جنگی و با گلوله دشمن مجروح شده و دیگری در داخل کشور، مجروح اولی نجات مییابد اما دومی خودش و ناجیاش کشته میشوند.
یک پرسش اساسی برایم مطرح میشود که
در طول این سالها چه اتفاقی افتاده که دیوار شرافت و انسانیت به ناگاه این چنین فرو میریزد؟
مهدی منعم، عکاس
@poshtpardeha
😢209❤50👌10🕊10🤷♀3
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
تهیه شده به وسیله فداییان ایران
وصف آرزوهای زیبایی از جنس #ایران_نوین_آینده و از زبان هنرمند باشرف و میهن پرست گرامی ( حامد فرد )
با دیدن این کلیپ ، هم بغض خواهید کرد 🥹 و اشک شوق خواهید ریخت 😭 و هم لبخند ☺️ بر لب ها و چهره تان نقش خواهد بست
شب و روز ، این خواب های زیبا را از ذهن خود بگذرانید و امیدتان را بیش از پیش حفظ نمایید و مطمئن بدانید که ما در نبرد پایانی آینده که به زودی زود شکل خواهد گرفت ، در نهایت پیروز این گوی و میدان خواهیم بود ✊️👊✌️
ما 🤝 این قدرت 💪 را داشته و داریم و ثابت کرده ایم که می توانیم جای جای این سرزمین پاک را به چنین لحظه های شگفت انگیزی بدل کنیم
ما می بایست تا پایان مسیر سبز آزادی ، دادخواه خون پاک تمامی جانباختگان میهنمان باشیم و راه نیمه تمام این عزیزان را به نتیجه نهایی برسانیم 🤝💪✌️
همه چیز دست یافتنیست 🤝💪✌️
چرا که #ما_ملت_کبیریم_ایرانو_پس_می_گیریم
#مردم_دانا_و_متحد_شکست_نخواهند_خورد
#این_آخرین_نبرده_پهلوی_برمیگرده
#انقلاب_شیر_و_خورشید
#سعید_شمیرانی
#جنبش_فداییان_ایران
وصف آرزوهای زیبایی از جنس #ایران_نوین_آینده و از زبان هنرمند باشرف و میهن پرست گرامی ( حامد فرد )
با دیدن این کلیپ ، هم بغض خواهید کرد 🥹 و اشک شوق خواهید ریخت 😭 و هم لبخند ☺️ بر لب ها و چهره تان نقش خواهد بست
شب و روز ، این خواب های زیبا را از ذهن خود بگذرانید و امیدتان را بیش از پیش حفظ نمایید و مطمئن بدانید که ما در نبرد پایانی آینده که به زودی زود شکل خواهد گرفت ، در نهایت پیروز این گوی و میدان خواهیم بود ✊️👊✌️
ما 🤝 این قدرت 💪 را داشته و داریم و ثابت کرده ایم که می توانیم جای جای این سرزمین پاک را به چنین لحظه های شگفت انگیزی بدل کنیم
ما می بایست تا پایان مسیر سبز آزادی ، دادخواه خون پاک تمامی جانباختگان میهنمان باشیم و راه نیمه تمام این عزیزان را به نتیجه نهایی برسانیم 🤝💪✌️
همه چیز دست یافتنیست 🤝💪✌️
چرا که #ما_ملت_کبیریم_ایرانو_پس_می_گیریم
#مردم_دانا_و_متحد_شکست_نخواهند_خورد
#این_آخرین_نبرده_پهلوی_برمیگرده
#انقلاب_شیر_و_خورشید
#سعید_شمیرانی
#جنبش_فداییان_ایران
❤170😢23💯5🔥1
Forwarded from saied shemirani سعید شمیرانی
فصل نوزدهم
شبی که رضا ایستاد
نوزدهم دی بود.
از آن شبهایی که هوا سرد است اما دل آدمها داغ.
شبهایی که کسی برای قهرمان بودن بیرون نمیرود
فقط میخواهد بگوید
دیگر نمیشود.
قرارمان ساده بود
برویم بیرون
اعتراض کنیم به گرانی
برگردیم
همین.
پسر رضا بیست سالش بود
به شوهرم زنگ زد
شوهرم گوشی را که قطع کرد گفت:
«مسئولیت بزرگیه…
نمیشه با خودم ببرمش داداش
رضا گفت:
پسرم راهشو خودش انتخاب کرده
اما من هم میام
برای اینکه مراقبش باشم.»
این رضا بود
همیشه همینقدر آرام
همیشه همینقدر پدرانه
مردی ۵۲ ساله
که بلد نبود داد بزند
بلد نبود آزار بدهد
اما بلد بود
وقتی لازم است
بایستد.
حدود سی نفر بودیم
در بلوار وکیلآباد
کمکم آدمها اضافه میشدند
جمعیت جان میگرفت و امید یواشیواش خودش را بین نفسها جا میکرد.
یک لحظه دست شوهرم از دستم جدا شد گفت:
«بذار برم ببینم چه خبره.»
ترس یکهو ریخت توی دلم
جیغ کشیدم:
«نرو…
ولم نکن…
من بدون تو نمیتونم.»
رضا جلو آمد
من را در آغوش گرفت
سرم را گذاشت روی سینهاش
قلبش محکم میزد
گفت:
«من کنارتم نگران نباش.»
بعد رو کرد به شوهرم گفت:
«داداش کنار خانومت بمون من میرم.»
من ترسیده بودم اما رضا اونجا که رفت برگشت.
بعدش گفت:
«بزارید من شعار میدم
شما جواب بدید.»
ماسکش را پایین زدو صدایش
صاف و بیلرزش رفت توی شب شعارش این بود:
«مرگ بر خامنهای ضحاک…»
و جمعیت
جواب میداد.
آن لحظههاواقعاً زیبا بود
از آن زیباییهایی که
فقط چند دقیقه عمر دارند
اما تا آخر عمر
در ذهن میمانند.
بعدهمهچیز شکست.
مامورها حمله کردند
گاز اشکآور
دهتا دهتا
نفسها برید
چشمها سوخت
آدمهااز خفگی روی زمین میافتادند.
با همان ترس
با همان آشوب
من و شوهرم
دست مردم را میگرفتیم
تا روی زمین نمانند.
جلوی چشمهامان
چند نفر تیر جنگی خوردند
و افتادند.
نه در فیلم،
نه در خبر؛
در چند قدمی ما
فرار کردیم توی کوچه
شوهرم گفت:
«تو بمون،
من برم بقیه رو پیدا کنم.»
نزدیک نیم ساعت نشستم هر کدوم از بچه ها اومدن که بیا بریم خونه نرفتم
گفتم بدون اون
هیچجا نمیرم.
تا اینکه صدایی آمد:
«بهار…
رضا تیر خورده…»
فکر کردم دروغ است
بلند شدم
و وقتی رضا را دیدم،
دنیا خاموش شد.
بدنش غرق خون بود
مردم دورش حلقه زده بودند
دست و پایش را میبوسیدند
گریه میکردند
پانصد، ششصد ساچمه روی تن مردی که هیچکس را اذیت نکرده بود.
سرش شکسته بود
دستوپاهایش شکسته بود
دنده هاش شکسته بود
بجز صورتش هیچ جای سالمی توی بدنش نداشت
اما هنوز نفس میکشید.
چهار دکتر
با دستکش و سرم
آمدند ساچمهها را درمیآوردند.
بردیمش توی پارکینگ که نزدیک رضا بود
شوهرم رفت ماشین بیاورد
من ماندم کنار رضا.
آرام گفت:
«زنداداش…
دستم یخ کرده.»
لباسم را درآوردم پیچیدم دور دستش
آنوقت هنوز نمیدانستم این تازه اولِ درد است.
در خانه،
خون بند نمیآمد ملحفهها عوض میشدند
و درد، تمام نمیشد.
داداش رضا میگفت:
«دلدرد دارم…»
نمیدانستیم
چقدر لگد خورده.
میگفت:
«دستشویی دارم…»
اما نمیتونست
از درد
به خودش میپیچید
میگفت:
«یه چیزی بدین بخورم من بمیرم…»
با همه اینها باز هم حیا داشت.
موقع دراوردن ساچمه ها از ران پاهاش
به شوهرم گفت:
«جلو زنداداشم زشته…»
گفتم:رضا این چه حرفیه
«تو داداش منی.»
نگاهم کرد با صدایی که میلرزید گفت:
«من تو رو خیلی دوست دارم.»
دستش بیحس شده بود صدام زد با همان غرور مردانه اش
گفت زنداداش:
«به خواهرام نگو…
نگران میشن.»
حتی در آن حال باز هم فکر بقیه بود.
از بیمارستان میترسیدیم
میدانستیم
اگر ببریمش کار را تمام میکنند.
دو روز گذشت
امید آمد و رفت
فکر کردیم
میشود.
اما تلفن که زنگ خورد
و گفتند
«رضا نمیتونه نفس بکشه»
دلمان ایستاد.
بیمارستان فارابی
پنجاه دقیقه
سیپیآر
اما رضا…
دیگر نخواست بماند.
رضا صفایی
رفت
سختترین بخش،مرگش نبود.
گفتنِ نبودنش
به پدر و مادری پیر بود.
پدری که تازه دارد میفهمد
پسرش نیست
با اکسیژن نفس میکشد
مادری که با واکر
پاهایش را میزند
و میگوید:
«من چطور داغتو تحمل کنم؟
برم پیش کی شکایت کنم؟»
رضا وقتی دید
به دو زن فحش میدهند ساکت نماند.
گفت:
«خودتونید.»
و همین
برای کشتنش کافی بود.
ده نفری ریختند سرش از نزدیک
خیلی نزدیک
رضاجان فدا شد
نه چون اسلحه داشت
بلکه چون غیرت داشت
چون آدم بود
چون ساکت نماند.
و این،
قصهی مردیست
که آرام زندگی کرد
و مظلومانه
جاویدنام شد.
شبی که رضا ایستاد
نوزدهم دی بود.
از آن شبهایی که هوا سرد است اما دل آدمها داغ.
شبهایی که کسی برای قهرمان بودن بیرون نمیرود
فقط میخواهد بگوید
دیگر نمیشود.
قرارمان ساده بود
برویم بیرون
اعتراض کنیم به گرانی
برگردیم
همین.
پسر رضا بیست سالش بود
به شوهرم زنگ زد
شوهرم گوشی را که قطع کرد گفت:
«مسئولیت بزرگیه…
نمیشه با خودم ببرمش داداش
رضا گفت:
پسرم راهشو خودش انتخاب کرده
اما من هم میام
برای اینکه مراقبش باشم.»
این رضا بود
همیشه همینقدر آرام
همیشه همینقدر پدرانه
مردی ۵۲ ساله
که بلد نبود داد بزند
بلد نبود آزار بدهد
اما بلد بود
وقتی لازم است
بایستد.
حدود سی نفر بودیم
در بلوار وکیلآباد
کمکم آدمها اضافه میشدند
جمعیت جان میگرفت و امید یواشیواش خودش را بین نفسها جا میکرد.
یک لحظه دست شوهرم از دستم جدا شد گفت:
«بذار برم ببینم چه خبره.»
ترس یکهو ریخت توی دلم
جیغ کشیدم:
«نرو…
ولم نکن…
من بدون تو نمیتونم.»
رضا جلو آمد
من را در آغوش گرفت
سرم را گذاشت روی سینهاش
قلبش محکم میزد
گفت:
«من کنارتم نگران نباش.»
بعد رو کرد به شوهرم گفت:
«داداش کنار خانومت بمون من میرم.»
من ترسیده بودم اما رضا اونجا که رفت برگشت.
بعدش گفت:
«بزارید من شعار میدم
شما جواب بدید.»
ماسکش را پایین زدو صدایش
صاف و بیلرزش رفت توی شب شعارش این بود:
«مرگ بر خامنهای ضحاک…»
و جمعیت
جواب میداد.
آن لحظههاواقعاً زیبا بود
از آن زیباییهایی که
فقط چند دقیقه عمر دارند
اما تا آخر عمر
در ذهن میمانند.
بعدهمهچیز شکست.
مامورها حمله کردند
گاز اشکآور
دهتا دهتا
نفسها برید
چشمها سوخت
آدمهااز خفگی روی زمین میافتادند.
با همان ترس
با همان آشوب
من و شوهرم
دست مردم را میگرفتیم
تا روی زمین نمانند.
جلوی چشمهامان
چند نفر تیر جنگی خوردند
و افتادند.
نه در فیلم،
نه در خبر؛
در چند قدمی ما
فرار کردیم توی کوچه
شوهرم گفت:
«تو بمون،
من برم بقیه رو پیدا کنم.»
نزدیک نیم ساعت نشستم هر کدوم از بچه ها اومدن که بیا بریم خونه نرفتم
گفتم بدون اون
هیچجا نمیرم.
تا اینکه صدایی آمد:
«بهار…
رضا تیر خورده…»
فکر کردم دروغ است
بلند شدم
و وقتی رضا را دیدم،
دنیا خاموش شد.
بدنش غرق خون بود
مردم دورش حلقه زده بودند
دست و پایش را میبوسیدند
گریه میکردند
پانصد، ششصد ساچمه روی تن مردی که هیچکس را اذیت نکرده بود.
سرش شکسته بود
دستوپاهایش شکسته بود
دنده هاش شکسته بود
بجز صورتش هیچ جای سالمی توی بدنش نداشت
اما هنوز نفس میکشید.
چهار دکتر
با دستکش و سرم
آمدند ساچمهها را درمیآوردند.
بردیمش توی پارکینگ که نزدیک رضا بود
شوهرم رفت ماشین بیاورد
من ماندم کنار رضا.
آرام گفت:
«زنداداش…
دستم یخ کرده.»
لباسم را درآوردم پیچیدم دور دستش
آنوقت هنوز نمیدانستم این تازه اولِ درد است.
در خانه،
خون بند نمیآمد ملحفهها عوض میشدند
و درد، تمام نمیشد.
داداش رضا میگفت:
«دلدرد دارم…»
نمیدانستیم
چقدر لگد خورده.
میگفت:
«دستشویی دارم…»
اما نمیتونست
از درد
به خودش میپیچید
میگفت:
«یه چیزی بدین بخورم من بمیرم…»
با همه اینها باز هم حیا داشت.
موقع دراوردن ساچمه ها از ران پاهاش
به شوهرم گفت:
«جلو زنداداشم زشته…»
گفتم:رضا این چه حرفیه
«تو داداش منی.»
نگاهم کرد با صدایی که میلرزید گفت:
«من تو رو خیلی دوست دارم.»
دستش بیحس شده بود صدام زد با همان غرور مردانه اش
گفت زنداداش:
«به خواهرام نگو…
نگران میشن.»
حتی در آن حال باز هم فکر بقیه بود.
از بیمارستان میترسیدیم
میدانستیم
اگر ببریمش کار را تمام میکنند.
دو روز گذشت
امید آمد و رفت
فکر کردیم
میشود.
اما تلفن که زنگ خورد
و گفتند
«رضا نمیتونه نفس بکشه»
دلمان ایستاد.
بیمارستان فارابی
پنجاه دقیقه
سیپیآر
اما رضا…
دیگر نخواست بماند.
رضا صفایی
رفت
سختترین بخش،مرگش نبود.
گفتنِ نبودنش
به پدر و مادری پیر بود.
پدری که تازه دارد میفهمد
پسرش نیست
با اکسیژن نفس میکشد
مادری که با واکر
پاهایش را میزند
و میگوید:
«من چطور داغتو تحمل کنم؟
برم پیش کی شکایت کنم؟»
رضا وقتی دید
به دو زن فحش میدهند ساکت نماند.
گفت:
«خودتونید.»
و همین
برای کشتنش کافی بود.
ده نفری ریختند سرش از نزدیک
خیلی نزدیک
رضاجان فدا شد
نه چون اسلحه داشت
بلکه چون غیرت داشت
چون آدم بود
چون ساکت نماند.
و این،
قصهی مردیست
که آرام زندگی کرد
و مظلومانه
جاویدنام شد.
❤219😢64🕊2🔥1🤬1🙏1