وقتی کسی تحقیر میشود،همه توانش را از دست میدهد.کسی که مورد تشویق و حمایت قرار گیرد، میتواند هر کاری بکند.
حکایتهای فلسفی برای با هم بودن
میشل پیکمال/انتشارات آفرینگان
@qoqnoospkoodak
حکایتهای فلسفی برای با هم بودن
میشل پیکمال/انتشارات آفرینگان
@qoqnoospkoodak
پخش ققنوس(واحد کودکونوجوان)
وقتی کسی تحقیر میشود،همه توانش را از دست میدهد.کسی که مورد تشویق و حمایت قرار گیرد، میتواند هر کاری بکند. حکایتهای فلسفی برای با هم بودن میشل پیکمال/انتشارات آفرینگان @qoqnoospkoodak
نیروی گاوی
مردی گاوی سیاه با نیروی خارقالعاده داشت.همسایهاش،که از شرطبندی خوشش میآمد،هم گاوی زورمند داشت.روزی در بازار در جمع عوام،مرد همسایه گاری را با بار سنگینش از گاو خود جدا کرد و با صدای بلند گفت؛ اگر گاو نیرومندی بتواند این گاری را بکشد،به صاحبش صد سکه طلا میدهم.
صاحب گاو سیاه فورا اعلام آمادگی کرد.گاوش را به گاری بست و فریاد کرد:(برو حیوان....زور بزن....بکش.... تکان بخور جانور...گنده بی مصرف
اما عرق ریختن و زور زدن گاو بی فایده بود و گاری از جایش تکان نخورد.
چند وقت بعد که همسایه جسور شده بود شرطبندیش را تکرار کرد. اما اینبار از از هزار سکه حرف زد.
گاو سیاه به صاحبش گفت:برو در این مسابقه شرکت کن،من این سکهها را برایت به دست میآورم.
صاحب گاو گفت؛چطور مگر؟آندفعه که صد سکه را از دست دادی...!
گاو سیاه جواب داد؛آندفعه تو جلوی این همه جمعیت به من فحش دادی و خوار و ذلیلم کردی.من هم اعتماد به نفس خود را از دست دادم،این بار تشویقم کن ببین که میتوانم.
مرد بدن گاو را قشو کرد،شاخهایش را با تاجگل تزیین کرد بعد گاو را به گاری بست و شروع کرد به تحسینوتشویق گاو:دوست خوبم،میدانم که از عهدهاش بر میآیی... بکش دوست خوبم.
گاو سیاه در برابر نگاه حیرتزده همه آدمهایی که آنجا ایستاده بودند، گاری را تا بالای تپه کشید
@qoqnoospkoodak
مردی گاوی سیاه با نیروی خارقالعاده داشت.همسایهاش،که از شرطبندی خوشش میآمد،هم گاوی زورمند داشت.روزی در بازار در جمع عوام،مرد همسایه گاری را با بار سنگینش از گاو خود جدا کرد و با صدای بلند گفت؛ اگر گاو نیرومندی بتواند این گاری را بکشد،به صاحبش صد سکه طلا میدهم.
صاحب گاو سیاه فورا اعلام آمادگی کرد.گاوش را به گاری بست و فریاد کرد:(برو حیوان....زور بزن....بکش.... تکان بخور جانور...گنده بی مصرف
اما عرق ریختن و زور زدن گاو بی فایده بود و گاری از جایش تکان نخورد.
چند وقت بعد که همسایه جسور شده بود شرطبندیش را تکرار کرد. اما اینبار از از هزار سکه حرف زد.
گاو سیاه به صاحبش گفت:برو در این مسابقه شرکت کن،من این سکهها را برایت به دست میآورم.
صاحب گاو گفت؛چطور مگر؟آندفعه که صد سکه را از دست دادی...!
گاو سیاه جواب داد؛آندفعه تو جلوی این همه جمعیت به من فحش دادی و خوار و ذلیلم کردی.من هم اعتماد به نفس خود را از دست دادم،این بار تشویقم کن ببین که میتوانم.
مرد بدن گاو را قشو کرد،شاخهایش را با تاجگل تزیین کرد بعد گاو را به گاری بست و شروع کرد به تحسینوتشویق گاو:دوست خوبم،میدانم که از عهدهاش بر میآیی... بکش دوست خوبم.
گاو سیاه در برابر نگاه حیرتزده همه آدمهایی که آنجا ایستاده بودند، گاری را تا بالای تپه کشید
@qoqnoospkoodak
پخش ققنوس(واحد کودکونوجوان)
Photo
سری کتابهای رفتم به باغ
انتشارات لوپه تو
خشتی/شومیز/۶۵۰٫۰۰۰ریال/شعر
شاعر:افسانه شعبان نژاد
@qoqnoospkoodak
انتشارات لوپه تو
خشتی/شومیز/۶۵۰٫۰۰۰ریال/شعر
شاعر:افسانه شعبان نژاد
@qoqnoospkoodak
پخش ققنوس(واحد کودکونوجوان) pinned «نیروی گاوی مردی گاوی سیاه با نیروی خارقالعاده داشت.همسایهاش،که از شرطبندی خوشش میآمد،هم گاوی زورمند داشت.روزی در بازار در جمع عوام،مرد همسایه گاری را با بار سنگینش از گاو خود جدا کرد و با صدای بلند گفت؛ اگر گاو نیرومندی بتواند این گاری را بکشد،به صاحبش…»