طنز «قصه نهچندان عاشقانه من و بابات»
قصهی ما از اولش هم مثل قصهی بقیهی آدما نبود،
پسرجون.نمیدونم اسمشو بزارم تقدیر یا شایدم قسمت،ولی به هرحال من و بابای خدابیامرزت نه عین بقیه قد کشیدیم و بزرگ شدیم،نه مثل اونها ازدواج کردیم و خانواده تشکیل دادیم.
نقلی که امروز برات میگم نقل همین پیشونی نوشت من و بابای مرحومته،که از همون«ب»بسمالله یه جوری تافتهی جدا بافته بود.
#متنکتاب
#انتشاراتخطخطی
@qoqnoospkoodak
قصهی ما از اولش هم مثل قصهی بقیهی آدما نبود،
پسرجون.نمیدونم اسمشو بزارم تقدیر یا شایدم قسمت،ولی به هرحال من و بابای خدابیامرزت نه عین بقیه قد کشیدیم و بزرگ شدیم،نه مثل اونها ازدواج کردیم و خانواده تشکیل دادیم.
نقلی که امروز برات میگم نقل همین پیشونی نوشت من و بابای مرحومته،که از همون«ب»بسمالله یه جوری تافتهی جدا بافته بود.
#متنکتاب
#انتشاراتخطخطی
@qoqnoospkoodak