📕#آخرین_طناب
✍#امیر_عشیری
امیر عشیری زاده ۱۳۰۳ خ. نویسنده ایرانی است. وی پایهگذار ادبیات پلیسی در ایران است. او همچنین در موضوعات تاریخی مینوشت. امیر عشیری گاهی همزمان در دو، سه مجله پاورقی های شبه جنایی، پلیسی و جاسوسی منتشر میکرد و طرفداران خاص خود را داشت. نخستین اثر او در سال ۱۳۲۸ به نام به صورت پاورقی در مجله “آسیای جوان” چاپ شد. او همچنین در اطلاعات هفتگی و تهران مصور مینوشت. محمدعلی جمالزاده، پس از خواندن کتاب “سیاهخان” او، آنچنان شیفته قلم او میشود که او را “الکساندر دومای ایران مینامد.
♦️@seemorghbook
✍#امیر_عشیری
امیر عشیری زاده ۱۳۰۳ خ. نویسنده ایرانی است. وی پایهگذار ادبیات پلیسی در ایران است. او همچنین در موضوعات تاریخی مینوشت. امیر عشیری گاهی همزمان در دو، سه مجله پاورقی های شبه جنایی، پلیسی و جاسوسی منتشر میکرد و طرفداران خاص خود را داشت. نخستین اثر او در سال ۱۳۲۸ به نام به صورت پاورقی در مجله “آسیای جوان” چاپ شد. او همچنین در اطلاعات هفتگی و تهران مصور مینوشت. محمدعلی جمالزاده، پس از خواندن کتاب “سیاهخان” او، آنچنان شیفته قلم او میشود که او را “الکساندر دومای ایران مینامد.
♦️@seemorghbook
👍9❤1
📕#قطار_نیمه_شب(نایاب)
✍#امیر_عشیری
دقایقی پس از آنکه “شارل کلود” و همسرش مرا با اتومبیل خود به ایستگاه راه آهن “آوینیون” رساندند، قطار سریع السیر مارسی – پاریس وارد ایستگاه شد. توقف قطار دراین شهر که قدمت تاریخی دارد، فقط ده دقیقه بود. من از شارل و همسرش به خاطر مهمان نوازی شان طی اقامت سه روزه ام در خانه آنها تشکر و خداحافظی کردم و سوار قطار شدم. کوپه های اول تا چهارم واگنی که من داخل آن شده بودم مملو از مسافر بود. تنها در کوپه سوم جا برای یک نفر وجود داشت. از آنجا که ساعت از نیمه شب گذشته بود و مسافران این چند کوپه به خواب رفته بودند، ترجیح دادم به جستجوی خود که ضمنا برای مسافران دیکر کوپه ها مزاحمتی ایجاد نشود، ادامه دهم. در کوپه پنجم فقط دو مسافر وجود داشت. یک زن و مرد نسبتا مسن که به نظر می آمد آنها زن و شوهرند. زن سر بر شانه مرد گذاشته و به خواب رفته بود. مرد همینکه مرا در پشت در کوپه دید، به من فرصت نداد که با زدن چند ضربه به شیشه در کوپه از او برای ورود به آنجا اجازه بگیرم. با حرکت دادن دست راستش به من فهماند که می توانم در آن کوپه همسفر آنها باشم. در کوپه را گشودم و با گفتن شب بخیر داخل شدم و از او تشکر کردم، کیف دستیم را روی صندلی در کنار پنجره و ساک نسبتا بزرگی که با خود داشتم بالای سرم گذاشتم. به حرکت قطار چند دقیقه ای مانده بود. شیشه پنجره را پایین کشیدم. شارل و همسرش که روی سکوی مسافری ایستاده بودند، خودشان را به مقابل کوپه من رساندند. آنها برای چندمین بار از من دعوت کردند که به هنگام بازگشت به مارسی، از قطار سریع السیر استفاده کنم تا بتوانم در آوینیون پیاده شوم و چند روزی میمان آنها باشم. در حالی که نکاهم به هر دوی آنها بود گفتم که توقف من در پاریس کوتاه خواهد بود و وقتی با هواپیما به مارسی بازگشتم، ورودم را تلفنی به آنها اطلاع خواهم داد که افتخار میزبانیشان را داشته باشم. چون اگر نوبتی هم باشد، نوبتِ من است.
♦️@seemorghbook
✍#امیر_عشیری
دقایقی پس از آنکه “شارل کلود” و همسرش مرا با اتومبیل خود به ایستگاه راه آهن “آوینیون” رساندند، قطار سریع السیر مارسی – پاریس وارد ایستگاه شد. توقف قطار دراین شهر که قدمت تاریخی دارد، فقط ده دقیقه بود. من از شارل و همسرش به خاطر مهمان نوازی شان طی اقامت سه روزه ام در خانه آنها تشکر و خداحافظی کردم و سوار قطار شدم. کوپه های اول تا چهارم واگنی که من داخل آن شده بودم مملو از مسافر بود. تنها در کوپه سوم جا برای یک نفر وجود داشت. از آنجا که ساعت از نیمه شب گذشته بود و مسافران این چند کوپه به خواب رفته بودند، ترجیح دادم به جستجوی خود که ضمنا برای مسافران دیکر کوپه ها مزاحمتی ایجاد نشود، ادامه دهم. در کوپه پنجم فقط دو مسافر وجود داشت. یک زن و مرد نسبتا مسن که به نظر می آمد آنها زن و شوهرند. زن سر بر شانه مرد گذاشته و به خواب رفته بود. مرد همینکه مرا در پشت در کوپه دید، به من فرصت نداد که با زدن چند ضربه به شیشه در کوپه از او برای ورود به آنجا اجازه بگیرم. با حرکت دادن دست راستش به من فهماند که می توانم در آن کوپه همسفر آنها باشم. در کوپه را گشودم و با گفتن شب بخیر داخل شدم و از او تشکر کردم، کیف دستیم را روی صندلی در کنار پنجره و ساک نسبتا بزرگی که با خود داشتم بالای سرم گذاشتم. به حرکت قطار چند دقیقه ای مانده بود. شیشه پنجره را پایین کشیدم. شارل و همسرش که روی سکوی مسافری ایستاده بودند، خودشان را به مقابل کوپه من رساندند. آنها برای چندمین بار از من دعوت کردند که به هنگام بازگشت به مارسی، از قطار سریع السیر استفاده کنم تا بتوانم در آوینیون پیاده شوم و چند روزی میمان آنها باشم. در حالی که نکاهم به هر دوی آنها بود گفتم که توقف من در پاریس کوتاه خواهد بود و وقتی با هواپیما به مارسی بازگشتم، ورودم را تلفنی به آنها اطلاع خواهم داد که افتخار میزبانیشان را داشته باشم. چون اگر نوبتی هم باشد، نوبتِ من است.
♦️@seemorghbook
👍15❤2
📕#سیاه_خان
✍#امیر_عشیری
کتاب سیاه خان نامی رمانی در سبک تاریخی و ماجراجویی از نویسنده محبوبِ ایرانی، امیر عشیری می باشد که حوادث آن در سال 1320 هجری شمسی (1941 میلادی) و همزمان با ورود متفقین به ایران به وقوع می پیوندند. محمدعلی جمالزاده که کتابهای عشیری را می خواند، پس از خواندن کتاب "سیاه خان"، عشیری را الکساندر دومای ایران نامیده بود.
پس از حمله متفقین به ایران در سوم شهریورماه ۱۳۲۰ عناصر ماجراجو در شرق، غرب و جنوب ایران دست به اسلحه بردند و در گردنه ها و راههای صعب العبور لانه کردند و به راهزنی پرداختند. دولت های وقت با همه درگیریهائی که داشتند، یک یک آن ها را سرکوب و دستگیر کردند و پاره ای از آنها نیز بهنگام فرار از برابر مامورین، بضرب گلوله کشته شدند. "سیاه خان" از ماجراجویان شمال خراسان بود. او نه راهزن بود نه یاغی. آدمی بود حادثه ساز و ماجراجو. زورگوئی خان ها، باعث شده بود که زندگی آرامش بهم بریزد. او در کوهها و دشت ها زندگی می کرد. پنداشته بود که با گلوله های سربی داغ می تواند بزندگی خود دوام و بقا بخشد. هر سایه متحرکی را که در تعقیبش میدید، با اولین گلوله او را به خاک می کشید. اسمش "بیک محمد" بود، ولی همه او را به اسم سیاه خان می شناختند و به همین نام صدایش می کردند.
♦️@seemorghbook
✍#امیر_عشیری
کتاب سیاه خان نامی رمانی در سبک تاریخی و ماجراجویی از نویسنده محبوبِ ایرانی، امیر عشیری می باشد که حوادث آن در سال 1320 هجری شمسی (1941 میلادی) و همزمان با ورود متفقین به ایران به وقوع می پیوندند. محمدعلی جمالزاده که کتابهای عشیری را می خواند، پس از خواندن کتاب "سیاه خان"، عشیری را الکساندر دومای ایران نامیده بود.
پس از حمله متفقین به ایران در سوم شهریورماه ۱۳۲۰ عناصر ماجراجو در شرق، غرب و جنوب ایران دست به اسلحه بردند و در گردنه ها و راههای صعب العبور لانه کردند و به راهزنی پرداختند. دولت های وقت با همه درگیریهائی که داشتند، یک یک آن ها را سرکوب و دستگیر کردند و پاره ای از آنها نیز بهنگام فرار از برابر مامورین، بضرب گلوله کشته شدند. "سیاه خان" از ماجراجویان شمال خراسان بود. او نه راهزن بود نه یاغی. آدمی بود حادثه ساز و ماجراجو. زورگوئی خان ها، باعث شده بود که زندگی آرامش بهم بریزد. او در کوهها و دشت ها زندگی می کرد. پنداشته بود که با گلوله های سربی داغ می تواند بزندگی خود دوام و بقا بخشد. هر سایه متحرکی را که در تعقیبش میدید، با اولین گلوله او را به خاک می کشید. اسمش "بیک محمد" بود، ولی همه او را به اسم سیاه خان می شناختند و به همین نام صدایش می کردند.
♦️@seemorghbook
👍17
📕#در_مرز_وحشت(نایاب)
✍#امیر_عشیری
در آپارتمانم تنها نشسته بودم انتظار برادرم را داشتم. قرار بود ساعت هشت شب برگردد و باهم شام بخوریم . ولی تا آن موقع که در حدود ساعت یازده شب بود ، از او خبری نبود . نگرانش بودم . فکر میکردم ممکن است اتفاق بدی برایش افتاده باشد. جلو پنجره ایستادم . خیابان امیریه در آن وقت شب خلوت بود. به ندرت اتومبیلی از آنجا رد می شد . باد سرد پاییزی زوزه خفیفی می کشید و برگهای خشک درختان را که بر کف خیابان ریخته بود، حرکت میداد و پچپچی ایجاد میکرد . تا آنجا که میتوانستم خیابان را ببینم حتی یک مغازه هم باز نبود .
چرا اینقدر دبیر کرده ؟ این سئوالی بود که پی درپی از خودم میکردم تنها جوابی که میتوانستم بدهم، این بود که بالاخره پیدایش میشود . باید صبر کرد . سعی میکردم که خود را با تراشیدن علت هائی برای دیر کردنش ، تسکین بدهم . پشت سرهم سیگار آتش میزدم نگاهم به خیابان بود .گاه که صدای سم اسبان درشکه ای در گوشم می نشست ، گردن میکشیدم و وقتی درشکه را میدیدم ، با خودم می گفتم «خودش است.» ولی درشکه از آنجا میگذشت و انتظار آمیخته با نگرانی من ، همچنان ادامه می یافت . گاهگاه ، عابری دیده میشد که سرش را میان شانه هایش فرو برده از کنار پیاده رو آنطرف خیابان بکندی میگذرد …
حدس زدم که ممکن است با زنی برخورد کرده، و سرش جائی گرم شده است. نگرانی من آنقدر بود که گرسنگی را فراموش کرده بودم .چند دقیقه از نیمه شب گذشته بود ، ناگهان در سکوت و آرامش ...
♦️@seemorghbook
✍#امیر_عشیری
در آپارتمانم تنها نشسته بودم انتظار برادرم را داشتم. قرار بود ساعت هشت شب برگردد و باهم شام بخوریم . ولی تا آن موقع که در حدود ساعت یازده شب بود ، از او خبری نبود . نگرانش بودم . فکر میکردم ممکن است اتفاق بدی برایش افتاده باشد. جلو پنجره ایستادم . خیابان امیریه در آن وقت شب خلوت بود. به ندرت اتومبیلی از آنجا رد می شد . باد سرد پاییزی زوزه خفیفی می کشید و برگهای خشک درختان را که بر کف خیابان ریخته بود، حرکت میداد و پچپچی ایجاد میکرد . تا آنجا که میتوانستم خیابان را ببینم حتی یک مغازه هم باز نبود .
چرا اینقدر دبیر کرده ؟ این سئوالی بود که پی درپی از خودم میکردم تنها جوابی که میتوانستم بدهم، این بود که بالاخره پیدایش میشود . باید صبر کرد . سعی میکردم که خود را با تراشیدن علت هائی برای دیر کردنش ، تسکین بدهم . پشت سرهم سیگار آتش میزدم نگاهم به خیابان بود .گاه که صدای سم اسبان درشکه ای در گوشم می نشست ، گردن میکشیدم و وقتی درشکه را میدیدم ، با خودم می گفتم «خودش است.» ولی درشکه از آنجا میگذشت و انتظار آمیخته با نگرانی من ، همچنان ادامه می یافت . گاهگاه ، عابری دیده میشد که سرش را میان شانه هایش فرو برده از کنار پیاده رو آنطرف خیابان بکندی میگذرد …
حدس زدم که ممکن است با زنی برخورد کرده، و سرش جائی گرم شده است. نگرانی من آنقدر بود که گرسنگی را فراموش کرده بودم .چند دقیقه از نیمه شب گذشته بود ، ناگهان در سکوت و آرامش ...
♦️@seemorghbook
👍22❤1
📕#معبد_عاج(نایاب)
✍#امیر_عشیری
زمان: قرن بیستم میلادی
مکان: ایتالیا (شهر روم)، آفریقا
“کاوه” که به همراه دوستش “رضا” برای گردش به ایتالیا رفته است، حین بازدید از معبد پانتئون، به طور اتفاقی با آقای جرالد و دخترش الینور آشنا می شود. آقای جرالد که یک عتیقه فروش ایرلندی است از اطلاعات تاریخی رضا خوشش می آید و از او دعوت می کند تا به همراه رضا با او به آفریقا بروند، اما نه برای گردش و مسافرت؛ بلکه آقای جرالد به یک سال پیش در نزدیکی “جزایر قناری”، یک جزیره گنج یافته است. او اسمِ جزیره را نمی داند؛ ولی مکان آنرا خوب به خاطر سپرده است. جزیره ای پوشیده از جنگل و خالی از سکنه. جرالد علاوه بر قبول تمام مخارجِ سفرِ کاوه و رضا، به او وعده سهمی از گنج را نیز می دهد.
کاوه که هم تحت تاثیر الینور قرار گرفته و هم پیشنهاد آقای جرالد او را وسوسه کرده، قبول می کند و تصمیم می گیرد با کشتی به همراه آنها عازم آفریقا شود. اما همه چیز آنگونه که تصور می کرد، پیش نرفت. کاوه با قبولِ پیشنهادِ جرالد، خود و رضا را وارد بازی خطرناکی کرده بود، چون این فقط جرالد نبود که به دنبال جزیره گنج و ثروت نهفته در آن بود.
♦️@seemorghbook
✍#امیر_عشیری
زمان: قرن بیستم میلادی
مکان: ایتالیا (شهر روم)، آفریقا
“کاوه” که به همراه دوستش “رضا” برای گردش به ایتالیا رفته است، حین بازدید از معبد پانتئون، به طور اتفاقی با آقای جرالد و دخترش الینور آشنا می شود. آقای جرالد که یک عتیقه فروش ایرلندی است از اطلاعات تاریخی رضا خوشش می آید و از او دعوت می کند تا به همراه رضا با او به آفریقا بروند، اما نه برای گردش و مسافرت؛ بلکه آقای جرالد به یک سال پیش در نزدیکی “جزایر قناری”، یک جزیره گنج یافته است. او اسمِ جزیره را نمی داند؛ ولی مکان آنرا خوب به خاطر سپرده است. جزیره ای پوشیده از جنگل و خالی از سکنه. جرالد علاوه بر قبول تمام مخارجِ سفرِ کاوه و رضا، به او وعده سهمی از گنج را نیز می دهد.
کاوه که هم تحت تاثیر الینور قرار گرفته و هم پیشنهاد آقای جرالد او را وسوسه کرده، قبول می کند و تصمیم می گیرد با کشتی به همراه آنها عازم آفریقا شود. اما همه چیز آنگونه که تصور می کرد، پیش نرفت. کاوه با قبولِ پیشنهادِ جرالد، خود و رضا را وارد بازی خطرناکی کرده بود، چون این فقط جرالد نبود که به دنبال جزیره گنج و ثروت نهفته در آن بود.
♦️@seemorghbook
👍7
📕#در_مرز_وحشت(نایاب)
✍#امیر_عشیری
در آپارتمانم تنها نشسته بودم انتظار برادرم را داشتم. قرار بود ساعت هشت شب برگردد و باهم شام بخوریم . ولی تا آن موقع که در حدود ساعت یازده شب بود ، از او خبری نبود . نگرانش بودم . فکر میکردم ممکن است اتفاق بدی برایش افتاده باشد. جلو پنجره ایستادم . خیابان امیریه در آن وقت شب خلوت بود. به ندرت اتومبیلی از آنجا رد می شد . باد سرد پاییزی زوزه خفیفی می کشید و برگهای خشک درختان را که بر کف خیابان ریخته بود، حرکت میداد و پچپچی ایجاد میکرد . تا آنجا که میتوانستم خیابان را ببینم حتی یک مغازه هم باز نبود .
چرا اینقدر دبیر کرده ؟ این سئوالی بود که پی درپی از خودم میکردم تنها جوابی که میتوانستم بدهم، این بود که بالاخره پیدایش میشود . باید صبر کرد . سعی میکردم که خود را با تراشیدن علت هائی برای دیر کردنش ، تسکین بدهم . پشت سرهم سیگار آتش میزدم نگاهم به خیابان بود .گاه که صدای سم اسبان درشکه ای در گوشم می نشست ، گردن میکشیدم و وقتی درشکه را میدیدم ، با خودم می گفتم «خودش است.» ولی درشکه از آنجا میگذشت و انتظار آمیخته با نگرانی من ، همچنان ادامه می یافت . گاهگاه ، عابری دیده میشد که سرش را میان شانه هایش فرو برده از کنار پیاده رو آنطرف خیابان بکندی میگذرد …
حدس زدم که ممکن است با زنی برخورد کرده، و سرش جائی گرم شده است. نگرانی من آنقدر بود که گرسنگی را فراموش کرده بودم .چند دقیقه از نیمه شب گذشته بود ، ناگهان در سکوت و آرامش ...
♦️@seemorghbook
✍#امیر_عشیری
در آپارتمانم تنها نشسته بودم انتظار برادرم را داشتم. قرار بود ساعت هشت شب برگردد و باهم شام بخوریم . ولی تا آن موقع که در حدود ساعت یازده شب بود ، از او خبری نبود . نگرانش بودم . فکر میکردم ممکن است اتفاق بدی برایش افتاده باشد. جلو پنجره ایستادم . خیابان امیریه در آن وقت شب خلوت بود. به ندرت اتومبیلی از آنجا رد می شد . باد سرد پاییزی زوزه خفیفی می کشید و برگهای خشک درختان را که بر کف خیابان ریخته بود، حرکت میداد و پچپچی ایجاد میکرد . تا آنجا که میتوانستم خیابان را ببینم حتی یک مغازه هم باز نبود .
چرا اینقدر دبیر کرده ؟ این سئوالی بود که پی درپی از خودم میکردم تنها جوابی که میتوانستم بدهم، این بود که بالاخره پیدایش میشود . باید صبر کرد . سعی میکردم که خود را با تراشیدن علت هائی برای دیر کردنش ، تسکین بدهم . پشت سرهم سیگار آتش میزدم نگاهم به خیابان بود .گاه که صدای سم اسبان درشکه ای در گوشم می نشست ، گردن میکشیدم و وقتی درشکه را میدیدم ، با خودم می گفتم «خودش است.» ولی درشکه از آنجا میگذشت و انتظار آمیخته با نگرانی من ، همچنان ادامه می یافت . گاهگاه ، عابری دیده میشد که سرش را میان شانه هایش فرو برده از کنار پیاده رو آنطرف خیابان بکندی میگذرد …
حدس زدم که ممکن است با زنی برخورد کرده، و سرش جائی گرم شده است. نگرانی من آنقدر بود که گرسنگی را فراموش کرده بودم .چند دقیقه از نیمه شب گذشته بود ، ناگهان در سکوت و آرامش ...
♦️@seemorghbook
👍11❤2👎2
📕#معبد_عاج(نایاب)
✍#امیر_عشیری
زمان: قرن بیستم میلادی
مکان: ایتالیا (شهر روم)، آفریقا
“کاوه” که به همراه دوستش “رضا” برای گردش به ایتالیا رفته است، حین بازدید از معبد پانتئون، به طور اتفاقی با آقای جرالد و دخترش الینور آشنا می شود. آقای جرالد که یک عتیقه فروش ایرلندی است از اطلاعات تاریخی رضا خوشش می آید و از او دعوت می کند تا به همراه رضا با او به آفریقا بروند، اما نه برای گردش و مسافرت؛ بلکه آقای جرالد به یک سال پیش در نزدیکی “جزایر قناری”، یک جزیره گنج یافته است. او اسمِ جزیره را نمی داند؛ ولی مکان آنرا خوب به خاطر سپرده است. جزیره ای پوشیده از جنگل و خالی از سکنه. جرالد علاوه بر قبول تمام مخارجِ سفرِ کاوه و رضا، به او وعده سهمی از گنج را نیز می دهد.
کاوه که هم تحت تاثیر الینور قرار گرفته و هم پیشنهاد آقای جرالد او را وسوسه کرده، قبول می کند و تصمیم می گیرد با کشتی به همراه آنها عازم آفریقا شود. اما همه چیز آنگونه که تصور می کرد، پیش نرفت. کاوه با قبولِ پیشنهادِ جرالد، خود و رضا را وارد بازی خطرناکی کرده بود، چون این فقط جرالد نبود که به دنبال جزیره گنج و ثروت نهفته در آن بود.
♦️@seemorghbook
✍#امیر_عشیری
زمان: قرن بیستم میلادی
مکان: ایتالیا (شهر روم)، آفریقا
“کاوه” که به همراه دوستش “رضا” برای گردش به ایتالیا رفته است، حین بازدید از معبد پانتئون، به طور اتفاقی با آقای جرالد و دخترش الینور آشنا می شود. آقای جرالد که یک عتیقه فروش ایرلندی است از اطلاعات تاریخی رضا خوشش می آید و از او دعوت می کند تا به همراه رضا با او به آفریقا بروند، اما نه برای گردش و مسافرت؛ بلکه آقای جرالد به یک سال پیش در نزدیکی “جزایر قناری”، یک جزیره گنج یافته است. او اسمِ جزیره را نمی داند؛ ولی مکان آنرا خوب به خاطر سپرده است. جزیره ای پوشیده از جنگل و خالی از سکنه. جرالد علاوه بر قبول تمام مخارجِ سفرِ کاوه و رضا، به او وعده سهمی از گنج را نیز می دهد.
کاوه که هم تحت تاثیر الینور قرار گرفته و هم پیشنهاد آقای جرالد او را وسوسه کرده، قبول می کند و تصمیم می گیرد با کشتی به همراه آنها عازم آفریقا شود. اما همه چیز آنگونه که تصور می کرد، پیش نرفت. کاوه با قبولِ پیشنهادِ جرالد، خود و رضا را وارد بازی خطرناکی کرده بود، چون این فقط جرالد نبود که به دنبال جزیره گنج و ثروت نهفته در آن بود.
♦️@seemorghbook
👍14❤2