🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻
#حكايت
ملايى در گذر از راهی به گودال پر آبی افتاد و نزدیک بود غرق شود
شروع به فریاد زدن و کمک خواستن کرد. چند نفری آن اطراف بودند
یکی کنار گودال خم شد و دستش را به سمت ملا گرفت و گفت دستت را به من بده
ملا از دادن دست خودداری کرد و مرد دومرتبه گفت اى شيخ دستت را بده
ولی انگار نه انگار
پیرمردی آنجا ایستاده و نگاه میکرد به فرد ناجی گفت:
نگو دستت را بده بگو دستمو بگیر
مرد دوباره گفت شيخ دستمو بگیر
ملا دستش را داد و از چاله بیرونش کشیدند
مرد ناجی از پیرمرد پرسید سّر این حکمت چه بود؟
گفت:
یادت باشد که ملا ها فقط عادت به گرفتن دارند و دست بگیرشان دراز است و در عوض هرگز چیزی به کسی ندادند.
@seemorghbook
🔺🔺🔺🔺🔺🔺🔺🔺🔺🔺
#حكايت
ملايى در گذر از راهی به گودال پر آبی افتاد و نزدیک بود غرق شود
شروع به فریاد زدن و کمک خواستن کرد. چند نفری آن اطراف بودند
یکی کنار گودال خم شد و دستش را به سمت ملا گرفت و گفت دستت را به من بده
ملا از دادن دست خودداری کرد و مرد دومرتبه گفت اى شيخ دستت را بده
ولی انگار نه انگار
پیرمردی آنجا ایستاده و نگاه میکرد به فرد ناجی گفت:
نگو دستت را بده بگو دستمو بگیر
مرد دوباره گفت شيخ دستمو بگیر
ملا دستش را داد و از چاله بیرونش کشیدند
مرد ناجی از پیرمرد پرسید سّر این حکمت چه بود؟
گفت:
یادت باشد که ملا ها فقط عادت به گرفتن دارند و دست بگیرشان دراز است و در عوض هرگز چیزی به کسی ندادند.
@seemorghbook
🔺🔺🔺🔺🔺🔺🔺🔺🔺🔺
🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻
📖#حكايت
جوانی با چاقو وارد مسجد شد و گفت: بین شما کسی هست که مسلمان باشد ؟
همه با ترس و تعجب به هم نگاه کردند و سکوت در مسجد حکمفرما شد ،
بالاخره پیرمردی با ریش سفید از جا برخواست و گفت : آری من مسلمانم.
جوان به پیرمرد نگاهی کرد و گفت با من بیا،
پیرمرد بدنبال جوان براه افتاد و با هم چند قدمی از مسجد دور شدند ،
جوان با اشاره... به گله گوسفندان به پیرمرد گفت : که میخواهد تمام آنها را قربانی کند و بین فقرا پخش کند و به کمک احتیاج دارد،
پیرمرد و جوان مشغول قربانی کردن گوسفندان شدند
پس از مدتی پیرمرد خسته شد و به جوان گفت که به مسجد بازگردد و شخص دیگری را برای کمک با خود بیاورد.جوان با چاقوی خون آلود به مسجد بازگشت و باز پرسید : آیا مسلمان دیگری در بین شما هست ؟
افراد حاضر در مسجد که گمان کردند جوان پیرمرد را بقتل رسانده نگاهشان را به پیش نماز مسجد دوختند،
پیش نماز رو به جمعیت کرد و گفت : چرا نگاه میکنید ، به عیسی مسیح قسم که با چند رکعت نماز خواندن کسی مسلمان نمیشود.
♦️@seemorghbook
📖#حكايت
جوانی با چاقو وارد مسجد شد و گفت: بین شما کسی هست که مسلمان باشد ؟
همه با ترس و تعجب به هم نگاه کردند و سکوت در مسجد حکمفرما شد ،
بالاخره پیرمردی با ریش سفید از جا برخواست و گفت : آری من مسلمانم.
جوان به پیرمرد نگاهی کرد و گفت با من بیا،
پیرمرد بدنبال جوان براه افتاد و با هم چند قدمی از مسجد دور شدند ،
جوان با اشاره... به گله گوسفندان به پیرمرد گفت : که میخواهد تمام آنها را قربانی کند و بین فقرا پخش کند و به کمک احتیاج دارد،
پیرمرد و جوان مشغول قربانی کردن گوسفندان شدند
پس از مدتی پیرمرد خسته شد و به جوان گفت که به مسجد بازگردد و شخص دیگری را برای کمک با خود بیاورد.جوان با چاقوی خون آلود به مسجد بازگشت و باز پرسید : آیا مسلمان دیگری در بین شما هست ؟
افراد حاضر در مسجد که گمان کردند جوان پیرمرد را بقتل رسانده نگاهشان را به پیش نماز مسجد دوختند،
پیش نماز رو به جمعیت کرد و گفت : چرا نگاه میکنید ، به عیسی مسیح قسم که با چند رکعت نماز خواندن کسی مسلمان نمیشود.
♦️@seemorghbook
😁51👍26👏11❤2
🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻
📖#حكايت
روستاى ما دو ارباب داشت ،که همیشه بایکدیگر اختلاف داشتند هر کدام هم کلی چماقدار دور و بر خود جمع کرده بودند یک روز اختلافات بالا گرفته بود و قرار شده بود فردا برای چماق کشی با طرفداران اربابِ مقابل به صحرا برویم
اما من یک روز مانده به چماق کشی ، به در خانه ارباب خودمان رفتم . در نیمباز بود . باگفتن یاالله وارد حیاط خانه شدم دیدم دو ارباب در حال کشیدن قلیان هستند !
گفتم : ارباب مگر فردا چماق کشی نیست؟!
پس چرا با هم قلیان می کشید ؟ !
اربابمان گفت :
شماها قرار است دعوا کنید نه ما !!!!!
♦️@seemorghbook
📖#حكايت
روستاى ما دو ارباب داشت ،که همیشه بایکدیگر اختلاف داشتند هر کدام هم کلی چماقدار دور و بر خود جمع کرده بودند یک روز اختلافات بالا گرفته بود و قرار شده بود فردا برای چماق کشی با طرفداران اربابِ مقابل به صحرا برویم
اما من یک روز مانده به چماق کشی ، به در خانه ارباب خودمان رفتم . در نیمباز بود . باگفتن یاالله وارد حیاط خانه شدم دیدم دو ارباب در حال کشیدن قلیان هستند !
گفتم : ارباب مگر فردا چماق کشی نیست؟!
پس چرا با هم قلیان می کشید ؟ !
اربابمان گفت :
شماها قرار است دعوا کنید نه ما !!!!!
♦️@seemorghbook
👍43❤4
🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻
📖#حكايت
جوانی با چاقو وارد مسجد شد و گفت: بین شما کسی هست که مسلمان باشد ؟
همه با ترس و تعجب به هم نگاه کردند و سکوت در مسجد حکمفرما شد ،
بالاخره پیرمردی با ریش سفید از جا برخواست و گفت : آری من مسلمانم.
جوان به پیرمرد نگاهی کرد و گفت با من بیا،
پیرمرد بدنبال جوان براه افتاد و با هم چند قدمی از مسجد دور شدند ،
جوان با اشاره... به گله گوسفندان به پیرمرد گفت : که میخواهد تمام آنها را قربانی کند و بین فقرا پخش کند و به کمک احتیاج دارد،
پیرمرد و جوان مشغول قربانی کردن گوسفندان شدند
پس از مدتی پیرمرد خسته شد و به جوان گفت که به مسجد بازگردد و شخص دیگری را برای کمک با خود بیاورد.جوان با چاقوی خون آلود به مسجد بازگشت و باز پرسید : آیا مسلمان دیگری در بین شما هست ؟
افراد حاضر در مسجد که گمان کردند جوان پیرمرد را بقتل رسانده نگاهشان را به پیش نماز مسجد دوختند،
پیش نماز رو به جمعیت کرد و گفت : چرا نگاه میکنید ، به عیسی مسیح قسم که با چند رکعت نماز خواندن کسی مسلمان نمیشود.
♦️@seemorghbook
📖#حكايت
جوانی با چاقو وارد مسجد شد و گفت: بین شما کسی هست که مسلمان باشد ؟
همه با ترس و تعجب به هم نگاه کردند و سکوت در مسجد حکمفرما شد ،
بالاخره پیرمردی با ریش سفید از جا برخواست و گفت : آری من مسلمانم.
جوان به پیرمرد نگاهی کرد و گفت با من بیا،
پیرمرد بدنبال جوان براه افتاد و با هم چند قدمی از مسجد دور شدند ،
جوان با اشاره... به گله گوسفندان به پیرمرد گفت : که میخواهد تمام آنها را قربانی کند و بین فقرا پخش کند و به کمک احتیاج دارد،
پیرمرد و جوان مشغول قربانی کردن گوسفندان شدند
پس از مدتی پیرمرد خسته شد و به جوان گفت که به مسجد بازگردد و شخص دیگری را برای کمک با خود بیاورد.جوان با چاقوی خون آلود به مسجد بازگشت و باز پرسید : آیا مسلمان دیگری در بین شما هست ؟
افراد حاضر در مسجد که گمان کردند جوان پیرمرد را بقتل رسانده نگاهشان را به پیش نماز مسجد دوختند،
پیش نماز رو به جمعیت کرد و گفت : چرا نگاه میکنید ، به عیسی مسیح قسم که با چند رکعت نماز خواندن کسی مسلمان نمیشود.
♦️@seemorghbook
😁34👍13
🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻
📖#حكايت
ملايى در گذر از راهی به گودال پر آبی افتاد و نزدیک بود غرق شود
شروع به فریاد زدن و کمک خواستن کرد. چند نفری آن اطراف بودند
یکی کنار گودال خم شد و دستش را به سمت ملا گرفت و گفت دستت را به من بده
ملا از دادن دست خودداری کرد و مرد دومرتبه گفت اى شيخ دستت را بده
ولی انگار نه انگار
پیرمردی آنجا ایستاده و نگاه میکرد به فرد ناجی گفت:
نگو دستت را بده بگو دستمو بگیر
مرد دوباره گفت شيخ دستمو بگیر
ملا دستش را داد و از چاله بیرونش کشیدند
مرد ناجی از پیرمرد پرسید سّر این حکمت چه بود؟
گفت:
یادت باشد که ملا ها فقط عادت به گرفتن دارند و دست بگیرشان دراز است و در عوض هرگز چیزی به کسی ندادند.
♦️@seemorghbook
📖#حكايت
ملايى در گذر از راهی به گودال پر آبی افتاد و نزدیک بود غرق شود
شروع به فریاد زدن و کمک خواستن کرد. چند نفری آن اطراف بودند
یکی کنار گودال خم شد و دستش را به سمت ملا گرفت و گفت دستت را به من بده
ملا از دادن دست خودداری کرد و مرد دومرتبه گفت اى شيخ دستت را بده
ولی انگار نه انگار
پیرمردی آنجا ایستاده و نگاه میکرد به فرد ناجی گفت:
نگو دستت را بده بگو دستمو بگیر
مرد دوباره گفت شيخ دستمو بگیر
ملا دستش را داد و از چاله بیرونش کشیدند
مرد ناجی از پیرمرد پرسید سّر این حکمت چه بود؟
گفت:
یادت باشد که ملا ها فقط عادت به گرفتن دارند و دست بگیرشان دراز است و در عوض هرگز چیزی به کسی ندادند.
♦️@seemorghbook
😁25👍21👎1